منتخب تفاسیر
أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا   
قالب وبلاگ
لینک دوستان
لینک های مفید



نوروزتان پیشاپیش مبارک

 

🌺🌺🌺👏👏👏👏🌹🌹🌹🙏🙏🙏🥀🥀🥀🌻🌻🌻🌼🌼🌼🌸🌸🌸🌷🌷🌷💐💐💐🌾🌾🌾🍃🍃🍃🌱🌱🌱🌿🌿🌿☘☘☘🌲🌲🌲🌳🌳🌳🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐓🐓🐓🐓🐓🐓🐓

 

:
قرائت سوره حمد و سوره ‌های قدر ، کافرون ، توحید ، فلق و ناس در نماز عید نوروز وارد شده
ولی اگر مثل من تنبلید خارج نماز هم بسیار نیکو است

[ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۳۰ ] [ 13:14 ] [ سعید ]
[سوره یس (۳۶): آیه ۱۱]  

إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اِتَّبَعَ اَلذِّکْرَ وَ خَشِیَ اَلرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ (۱۱) 
اخطار تو فقط برای کسی ثمربخش است که پندپذیر باشد و در نهان از خدای رحمان بترسد؛ پس او را به آمرزش و اجری ارجمند مژده ده.  
۱- انذارها و اخطارهای پیامبر (ص)، تنها در افرادی که آمادۀ پذیرش بودند و می‌خواستند از پیروان قرآن و اهل خشیت باشند، مؤثر بود.  
إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ  
در آیات گذشته، سخن از گروهی بود که هرگز آمادگی پذیرش ایمان و سخن حق را نداشتند؛ ولی در این آیۀ شریفه از گروه دیگری یاد می‌کند که در نقطۀ مقابل گروه اول قرار دارند که آمادۀ پذیرش کلام حق (قرآن) بوده و از خدای رحمان می‌ترسند. گفتنی است مقصود از «ذکر» - طبق نظر بیش تر مفسران - قرآن است.  
۲- آمادگی برای ایمان به قرآن و برخورداری از روح خشیت، از زمینه‌های لازم برای تأثیرپذیری از انذارها و اخطارهای الهی  
إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ  
۳- تأثیر انذارها و اخطارهای به حقّ، در گرو وجود شایستگی‌ها و زمینه‌های لازم برای پذیرش آن در نهاد آدمی است.  
إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ  
۴-«ذکر»از نام‌های قرآن است.  
مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ  
۵- قرآن، کتاب یادآوری و زداینده غفلت  
إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ  
۶- لزوم پیروی از تعالیم قرآن  
إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ  
برداشت یاد شده، از آمدن قید «اتّباع»به دست می‌آید.  
۷- ارزشمندی و برتری ترس از خدا و دوری از گناه در خلوت  
وَ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ  
برداشت یاد شده، از مقید شدن ترس از خدا به «غیب» (نهان) به دست می‌آید.  
۸- پیامبر (ص) مأمور بشارت دادن پیروان قرآن و خداترسان به مغفرت و اجر ارزشمند و پربهای الهی   
مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ  
۹- آمرزش و اجر ارزشمند و پربها، پاداش پیروان قرآن و خداترسان  
مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ  
۱۰- انذار و بشارت، از روش‌های تبلیغی - هدایتی پیامبراسلام (ص)  
إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ... فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ  
۱۱- «رحمن»از نام‌ها و اوصاف خداوند  
وَ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ  
 
[سوره یس (۳۶): آیه ۱۲]  
إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِ اَلْمَوْتیٰ وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ (۱۲)  
بی تردید، ماییم که مردگان را زنده می‌کنیم و آنچه را که پیش فرستاده اند و [نیز]آثارشان را می‌نویسیم و هر چیزی را در کتابی آشکار (لوح محفوظ) احصا کرده ایم.  
۱- احیای مردگان به قدرت خداست.  
إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتیٰ  
۲- برپا ساختن رستاخیز و زنده کردن مردگان، کاری بزرگ و باعظمت است؛ اما در برابر عظمت قدرت خداوند ناچیز می‌باشد.  
إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتیٰ  
برداشت یاد شده، از آمدن دو ضمیرِ جمعِ (إنّا و نحن) استفاده شده است.  
۳- تمام رفتارها و کردارهایِ پیش فرستادۀ انسان ها، به ارادۀ خدا نوشته و ثبت خواهد شد.  
وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا  
۴- همۀ آثار برجامانده از انسان‌ها پس از مرگ (چون: بناها، اختراعات و سنت‌ها و... ) نوشته و ثبت خواهد شد.  
وَ نَکْتُبُ... آثٰارَهُمْ    
۵- آثار و پی آمدهای خوب و بد رفتار و کردار انسان ها، نوشته و ثبت می‌شود.  
وَ نَکْتُبُ... آثٰارَهُمْ  
محتمل است مقصود از «آثار»، پی آمدهای اعمال و رفتار انسان‌ها باشد؛ یعنی، خداوند هم اعمال و رفتار انسان‌ها را ثبت می‌کند و هم پی آمدهای آن‌ها را در زندگی فردی و اجتماعی شان.  
۶- آثار وجودی انسان و نقشی که شخصیت او در جامعه و نامش در تاریخ داشته است، نوشته و ثبت خواهد شد.  
وَ نَکْتُبُ... آثٰارَهُمْ  
کلمۀ «آثار»، شامل آثار وجودی انسان و نقش بودنِ او در جامعه و نامش در تاریخ نیز می‌شود، از باب مثال: نام نیکی که از انسان‌های بزرگ و کامل به یادگار می‌ماند و منشأ اثر در جامعه و تاریخ می‌گردد نوشته و ثبت خواهد شد.  
۷- رفتار و کردار خوب و بد انسان، در عالم، موجود بوده و پیشاپیش به جهان آخرت فرستاده می‌شود.  
وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ  
مراد از «مٰا قَدَّمُوا» (آنچه پیش فرستاده اند) اعمال انسان‌ها است.  
۸- همۀ پدیده‌ها و حوادث عالم، در «لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» از پیش شمارش و ثبت شده است.  
وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ  
بیشتر مفسران برآنند که مقصود از «إِمٰامٍ مُبِینٍ»، «لوح محفوظ» است و به آن «إِمٰامٍ» گفته شده چون، اصل و مادر همۀ کتاب‌هاو دانش‌ها است.  
۹- انسان در برابر رفتار و آثار برجای مانده از خود، مسؤول بوده و با کیفر و پاداش دقیق آن، رو به رو خواهد شد.  
وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا... أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ  
برداشت یاد شده به سبب این حقیقت است که ذکر إحیای مردگان و شمارش و ثبت تمامی اعمال و آثار انسان، از مسؤولیت او در برابر رفتار و کردارش حکایت می‌کند.  
۱۰- رفتار و آثار برجای مانده از انسان در دنیا، تعیین کنندۀ سرنوشت اخروی او است.  
إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتیٰ وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا... أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ  
 
[سوره یس (۳۶): آیه ۱۳]  
وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ اَلْقَرْیَةِ إِذْ جٰاءَهَا اَلْمُرْسَلُونَ (۱۳)  
و برای آنان مردم آن شهر را مَثَل بزن، آن گاه که فرستادگان [ما] به سویشان آمدند.  
۱- پیامبر (ص)، مأمور مثل زدن و نمونه آوردن از مردم گذشته، برای پندگیری و درس آموزی مردم  
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ الْقَرْیَةِ  
«مثل»گاهی در معنای شبیه و مانند به کار می‌رود که در این صورت معنای آیه چنین خواهد بود: ای پیامبر! برای وضعیت مردم مکه، شبیه و مانندی از تاریخ (اصحاب قریه) بیاور. و گاهی به معنای خبر و سرگذشت است؛ یعنی، ای پیامبر! برای مردم مکه خبر و داستان اصحاب قریه را نقل کن تا مردم از این داستان عبرت گیرند.  
۲- وضعیت فرهنگی و دینی مردم عصر پیامبراسلام، شبیه و مانند وضعیت مردم انطاکیه هنگام آمدن رسولان به سوی آنان  
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جٰاءَهَا الْمُرْسَلُونَ  
مقصود از «أَصْحٰابَ الْقَرْیَةِ» مردم شهر «انطاکیه» است (انطاکیه، اکنون جزء خاک ترکیه و از شهرهای تجاری آن می‌باشد).  
۳- داستان مردم«انطاکیه»، داستانی مثال زدنی، درس آموز و عبرت انگیز  
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ الْقَرْیَةِ  
۴- مثل زدن و ارائۀ نمونه‌های تاریخی، از روش‌های تربیتی - هدایتی قرآن  
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ الْقَرْیَةِ  
۵- مردم انطاکیه، از رسولانی چند برخوردار بودند.  
أَصْحٰابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جٰاءَهَا الْمُرْسَلُونَ  
 
[سوره یس (۳۶): آیه ۱۴]  
إِذْ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمُ اِثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ فَقٰالُوا إِنّٰا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ (۱۴)  
آن گاه که دو تن را به سویشان فرستادیم، پس آن دو را تکذیب کردند و با فرستادۀ سوّمی تقویتشان کردیم، پس گفتند: ما به سوی شما فرستاده شده ایم.  
۱- خداوند، دو پیامبر را هم زمان به سوی مردم انطاکیه فرستاد.  
إِذْ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ  
۲- مردم انطاکیه، هر دو فرستاده خدا را تکذیب کردند.  
إِذْ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمٰا  
۳- خداوند پس از این که مردم انطاکیه دو فرستاده او را تکذیب کردند، پیامبر سومی را برای تقویت آن دو فرستاد.  
فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ  
«عزة»ریشۀ فعل «عززنا» به معنای «قوة»است و «عززنا» یعنی تقویت کردم.  
۴- تعداد رسولان الهی، به میزان نیاز جبهۀ حق و دین الهی و به مقدار تأثیرپذیری مردم هر جامعه ای بستگی داشت.  
إِذْ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ  
۵- تبلیغ دین و حرکت در راه حق، نباید به سبب رو به رو شدن با مخالفت‌ها و تکذیب ها، متوقف شود؛ بلکه باید با تقویت مبلغان، ادامه یابد.  
فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ  
۶- مردم انطاکیه، مردمی لجوج و حق ناپذیر بودند.  
فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ  
فرستاده شدن دو پیامبر - در یک زمان - در میان مردم انطاکیه و تکذیب آن دو از سوی آنان و نیز فرستاده شدن پیامبر سوم برای تقویت دو فرستادۀ پیشین، بیانگر شدت لجاجت و سرسختی مردم انطاکیه در برابر حق است.  
۷- تأکید سه رسول الهی، بر رسالت و درستی ادعاهای خویش برای مردم انطاکیه  
فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ فَقٰالُوا إِنّٰا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ  
۸- رسولان فرستاده شده به سوی مردم انطاکیه، به شدت از سوی آنان، مورد تکذیب قرار گرفتند.  
فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ فَقٰالُوا إِنّٰا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ  
تأکید رسولان بر رسالت و درستی ادعاهای شان، بیانگر مخالفت شدید مردم و تکذیب سخت آنان است.  
۹- پس از تکذیب دو رسول از سوی مردم انطاکیه و فرستاده شدن سومین رسول الهی، آنان یک صدا، به رسالت خویش ادامه دادند.  
فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ فَقٰالُوا إِنّٰا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ  
۱۰- لزوم حرکت جمعی و در صفی واحد برای تقویت جبهۀ حق و دین الهی در برابر صف آرایی جبهۀ باطل و کفر، به هنگام ضرورت و نیاز  
فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ فَقٰالُوا إِنّٰا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُون
[ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۳۰ ] [ 12:24 ] [ سعید ]
 [سوره یس (36): آیه 6]

لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ (6)
تا مردمی را كه به پدرانشان اخطار نشده و در نتیجه آنان غافل مانده‌اند اخطار كنی.
1- پیامبراسلام، وظیفه‌دار انذار و اخطار به مردم‌
تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ. لِتُنْذِرَ قَوْماً
2- تعالیم قرآن، مبنا و پایه تبلیغ و انذار پیامبراسلام (ص)
تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ. لِتُنْذِرَ قَوْماً
«لام» در «لِتُنْذِرَ» برای تعلیل و متعلق به‌ «تَنْزِیلَ ...» است. بر این اساس نزول قرآن، برای اخطار به مردم از سوی پیامبر (ص) و این كتاب، پایه و اساس دعوت آن حضرت بود.
3- انسان منهای ایمان، مواجه با خطرها، آسیب‌ها و دشواری‌های علاج‌ناپذیر است.
لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ‌
از این‌كه خداوند قرآن را وسیله انذار و اخطار قرار داده است، به دست می‌آید كه بر سر راه انسان‌ها، خطرها و آسیب‌های بسیاری وجود دارد كه پیامبر (ص) به آنان اخطار و انذار كرده است و اگر انسان از رهنمودهای قرآن بهره نگیرد و به آن ایمان نیاورد، گرفتار آنها خواهد شد.
4- بعثت پیامبراسلام (ص)، در عصری بود كه مردمِ آن و پدرانشان هیچ پیامبری را درك نكرده و از وجود رسولان الهی محروم بودند.
لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ‌
«ما» در «ما أُنْذِرَ» نافیه است، گرچه برخی مصدریه و یا موصوله بودنش را نیز جایز دانسته‌اند.
5- مردم در آغاز بعثت و اجداد آنان در عصر جاهلیت، در غفلت و بی‌خبری بسر می‌بردند.
ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ‌
برداشت یاد شده مبتنی بر این نكته است كه ضمیر «هم» به مجموع «قوم» و «آباء» بازگردد.
6- غفلت و بی‌خبری مردم در آغاز بعثت و اجداد آنان در جاهلیت، ناشی از نبودن پیامبر و منذر الهی در میان آنها بوده است.
ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ‌
«ما» در «ما أُنْذِرَ» نافیه و جمله‌ «فَهُمْ غافِلُونَ» متفرع بر نفی انذار است؛ یعنی، انذار نشدنشان موجب غفلت آنان گردید.
7- غفلت‌زدایی از مردمِ غافل و بیدار كردن آنان، از اهداف رسالت و فلسفه بعثت رسولان الهی‌
لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ‌
8- مردمِ بی‌بهره از تعالیم پیامبران و ادیان الهی، مردمی غافل و بی‌خبراند.
لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ‌
9- «عن أبی بصیر عن أبی عبداللّه (ع) ... قال: و سألته عن قول اللّه‌ «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ» قال: لتنذر القوم الذین أنت فیهم كما أنذر آباؤهم فهم غافلون عن اللّه و عن رسوله و عن وعیده ...؛ «كافی، ج 1، ص 432، ح 90؛ نورالثقلین، ج 4، ص 375، ح 6.»
ابوبصیر گوید: از امام صادق (ع) درباره سخن خداوند: «لِتُنْذِرَ
قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ» سؤال كردم، فرمود: مقصود این است: تا انذار كنی گروهی را كه در میان آن‌ها هستی، همان‌گونه كه پدرانشان انذار شدند كه اینان از خدا و از رسول او و از وعیدهای خدا غافل‌اند ...».
 
 [سوره یس (36): آیه 7]
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی‌ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ (7)
بی‌شك، وعده عذاب در حق بیشتر آنان ثابت شده است، از این‌رو ایمان نمی‌آورند.
1- برای بیشتر سران شرك و كفر در صدراسلام، عذاب الهی مقرر شده بود.
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی‌ أَكْثَرِهِمْ‌
«حَقَّ» به معنای «ثبت» است و مقصود از «قول» عذاب الهی می‌باشد. این مطلب به قرینه دیگر آیاتی است كه در آن واژه‌ای مشابه «قول» به كار رفته است مثل‌ «وَ لكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَی الْكافِرِینَ» (زمر، آیه 71). گفتنی است مقصود از اكثریت در آیه شریفه- به دلیل این‌كه این آیه در نیمه نخست رسالت و در مكه نازل شده- آن دسته از مشركان و كافرانی است كه در ابتدای دعوت‌اسلام به مخالفت با آن برخاستند (مانند سران قریش، چون ابوجهل و ابولهب)؛ نه اكثریت توده مردم كه پس از چندی مسلمان شدند.
2- بیشتر سران كفر و شرك در صدراسلام، دچار روح لجاجت و حق‌ناپذیری و مصمم بر نپذیرفتن ایمان‌
فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‌
3- آن دسته از مشركان و كافران صدراسلام- كه عذاب الهی بر آنان مقرر گردیده بود- برای همیشه از ایمان محروم شدند.
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی‌ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‌
«فاء» در جمله‌ «فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ» تفریعیه است و این جمله متفرع بر جمله قبل می‌باشد؛ یعنی، چون مقرر شد كه بیشتر آنان عذاب شوند، پس توفیقی برای ایمان آوردن نخواهند داشت.
4- كسانی‌كه عذاب الهی بر آنان مقرر شده باشد، برای همیشه از ایمان محروم خواهند شد.
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی‌ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‌
5- ایمان آوردن به تعلیمات پیامبران، در گرو وجود زمینه آن در ایمان‌آورنده‌
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی‌ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‌
6- بیشتر سران شرك در صدراسلام، زمینه ایمان و تأثیرپذیری از تعالیم اسلام را نداشتند.
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی‌ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‌
 
 [سوره یس (36): آیه 8]
إِنَّا جَعَلْنا فِی أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِیَ إِلَی الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ (8)
[گویی‌] ما بر گردن‌هایشان غل‌هایی نهاده‌ایم كه آن غل‌ها تا زیر چانه‌هایشان قرار گرفته و در نتیجه سرهایشان بالا مانده [و پیش پای خود را نمی‌بینند].
1- مردمی كه ایمان نیاورند و محكوم به عذاب الهی گردند، مانند كسانی‌اند كه در گردنشان تا چانه‌ها، غل و زنجیر قرار داشته و سرهایشان به طرف بالا مانده باشد.
إِنَّا جَعَلْنا فِی أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا فَهِیَ إِلَی الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ‌
«ذقن» (مفرد «أذقان») به معنای چانه و «قمح» (ریشه‌ «مُقْمَحُونَ») به معنای بلند كردن سر است. گفتنی است آیه شریفه در مقام تمثیل و تشبیهِ حالِ كافران و مشركانِ لجوجی است كه نمی‌خواستند هرگز ایمان بیاورند.
2- كافران و مشركان لجوج و حق‌ناپذیر، محروم از فهم صحیح حقایق الهی‌
إِنَّا جَعَلْنا فِی أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا ... فَهُمْ مُقْمَحُونَ‌
از تشبیه كافران لجوج و حق‌ناپذیر به انسان‌هایی كه چون اسیران، غل و زنجیر بر گردن دارند و سرهایشان بالا مانده و از دیدن پیش‌پای خویش محروم‌اند، برداشت یاد شده به دست می‌آید.
3- لجاجت و حق‌ناپذیری، موجب محرومیت از فهم صحیح حقایق الهی‌
فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ. إِنَّا جَعَلْنا فِی أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا ... فَهُمْ مُقْمَحُونَ‌
 
 [سوره یس (36): آیه 9]
وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ (9)
و از جلوی آنان حایلی و از پشت سرشان نیز حایلی قرار داده و آنان را به گونه‌ای پوشانده‌ایم كه [چیزی را] نمی‌بینند.
1- مردمی كه ایمان نیاورند و محكوم به عذاب الهی گردند، مانند كسانی‌اند كه سدّی بلند در پیش رو و پشت سرشان نهاده شده و بر دیدگانشان پرده‌ای افكنده شده كه هیچ چیز نبینند.
وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا
تنكیر «سَدًّا» برای تعظیم است و به قرینه‌ «فَأَغْشَیْناهُمْ»، مقصود از آن، سدّی بلند است.
2- مشركان و كافرانِ لجوج و حق‌ناپذیر، محروم از شناخت صحیح حقایق الهی و فاقد بصیرت و بینایی‌
فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ‌
«إغشاء» (مصدر «أغشینا») به معنای قرار دادن پرده بر چیزی است كه آن را بپوشاند. در جمله‌ «فَأَغْشَیْناهُمْ» نیز مضافی در تقدیر است؛ یعنی، «فأغشینا أبصارهم».
3- لجاجت، حق‌ناپذیری و دوری از ایمان، موجب محرومیت از شناخت درست حقایق الهی و از دست دادن بصیرت و بینایی‌
فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‌ ... فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ‌
4- «عن أبی‌جعفر (ع) فی قوله: «وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ» یقول: فأعمیناهم‌ «فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ» الهدی‌ ...؛ «تفسیر قمی، ج 2، ص 212؛ نورالثقلین، ج 4، ص 376، ح 19.»
از امام‌باقر (ع) درباره سخن خدا «... فَأَغْشَیْناهُمْ» روایت شده است: خدا می‌فرماید: آنان را كور كردیم، پس نور هدایت را نمی‌بینند ...».
 
[سوره یس (36): آیه 10]
وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ (10)
و برای آنان یكسان است، چه آنان را اخطار كنی یا اخطار نكنی ایمان نمی‌آورند.
1- بیشتر سران شرك و كفر در صدراسلام، به‌گونه‌ای بودند كه انذار و اخطارِ پیامبر (ص) در آنان كارساز نبوده و ایمان نمی‌آوردند.
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی‌ أَكْثَرِهِمْ‌ ... وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‌
2- بیشتر سران شرك و كفر در صدر اسلام، گرفتار روح لجاجت و حق‌ناپذیری بودند.
وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‌
3- كسانی‌كه دارای روح لجاجت و حق‌ناپذیری باشند، انذارها و اخطارهای پیامبران، در آنان كارساز نخواهد بود.
وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‌
4- تأثیر انذارها و اخطارهای به حقّ، در گرو وجود شایستگی‌ها و زمینه‌های لازم برای پذیرش آن در نهاد آدمی است.
وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‌
5- انذار و اخطار، از روش‌های تبلیغی- هدایتی پیامبر (ص)
وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ‌
6- انسانِ منهای تعالیم دین و پیامبراسلام، مواجه با خطرها، آسیب‌ها و دشواری‌های علاج‌ناپذیر است.
وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ‌
از انذار كردن رسول‌اكرم (ص) به دست می‌آید كه بر سر راه انسان‌ها، خطرها، آسیب‌ها و دشواری‌های بسیاری است كه پیامبر (ص) به آنان انذار و اخطار می‌كند و اگر انسان از رهنمودهای اسلام و پیامبر (ص) بهره نگیرد و به آن ایمان نیاورد، گرفتار آنها خواهد شد.

 

[ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۳۰ ] [ 9:51 ] [ سعید ]
 

[سوره یس (36): آیه 1]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌
به نام خداوند گسترده رحمت و مهربان‌
یس (1)
یا، سین.
1- «عن سفیان بن سعیدالثَّوریّ قال: قلت لجعفر بن محمد ... یابن رسول اللّه، ما معنی‌ قول اللّه- عزّوجلّ- ... یس ...
قال (ع) ... و أما «یس» فاسم من أسماء النبیّ (ص) ...؛ « معانی‌الأخبار، ص 22، ح 1؛ بحارالأنوار، ج 16، ص 86، ح 4.
«
سفیان بن سعید ثوری گوید: از امام صادق (ع) درباره معنای‌ «یس» سؤال كردم ... فرمود: ... «یس» نامی از نام‌های پیامبر (ص) است ...».
 
 [سوره یس (36): آیه 2]
وَ الْقُرْآنِ الْحَكِیمِ (2)
سوگند به قرآن حكمت‌آمیز
1- سوگند خداوند به قرآن‌
وَ الْقُرْآنِ‌
«واو» در «وَ الْقُرْآنِ» برای قسم است؛ یعنی، «أقسم بالقرآن الحكیم».
2- قرآن، كتابی با عظمت و بلند مرتبه در پیشگاه خداوند
وَ الْقُرْآنِ‌
سوگند خداوند به قرآن، حاكی از عظمت و بلند مرتبه بودن آن است.
3- قرآن، كتابی است حكمت‌آمیز.
وَ الْقُرْآنِ الْحَكِیمِ‌
«حكیم» صفت مشبهه و به معنای «ذو الحكمة» است.
4- قرآن، كتابی است پاینده، استوار و خلل‌ناپذیر.
وَ الْقُرْآنِ الْحَكِیمِ‌
«حكیم» می‌تواند به معنای «محكم» (فعیل به معنای مُفْعَل) باشد.
 
[سوره یس (36): آیه 3]
إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ (3)
كه تو قطعاً از فرستادگانی،
1- حضرت محمد (ص)، از رسولان الهی است.
إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ‌
2- تاریخ بشر، شاهد بعثت پیامبرانی بسیار
لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ‌
3- قرآن، دلیل صدق و گواه راستی رسالت پیامبراسلام است.
وَ الْقُرْآنِ الْحَكِیمِ. إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ‌
برخی از مفسران برآنند كه میان آیه شریفه و آیه قبل، ارتباط نزدیكی وجود دارد؛ بدین صورت كه هر دو آیه درصدد اثبات راستی رسالت پیامبراسلام (ص) از راه قرآن می‌باشند؛ منتها این حقیقت در قالب سوگند بیان شده است و انتخاب این قالب، صرفاً برای جلب توجه بیشتر مخاطبان به این امر مهم می‌باشد.
4- سوگند بر اثبات و یا تأكید مطلب حق، امری مجاز
وَ الْقُرْآنِ الْحَكِیمِ. إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ‌
برداشت یاد شده، از سوگند خداوند بر اثبات و تأكید راستی رسالت پیامبراسلام (ص) استفاده شده است.
 
[سوره یس (36): آیه 4]
عَلی‌ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (4)
و بر راهی راست قرار داری.
1- راه پیامبراسلام، راهی مستقیم و به دور از كژی و انحراف‌
عَلی‌ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ‌
«عَلی‌ صِراطٍ ...» خبر دوم برای «إن» و به تقدیر «إنّك لعلی صراط المستقیم» است؛ یعنی، قطعاً تو بر راهی راست قرار داری.
2- راه پیامبران الهی، راهی مستقیم و به دور از كژی و انحراف‌
عَلی‌ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ‌
محتمل است‌ «عَلی‌ صِراطٍ ...» حال برای‌ «الْمُرْسَلِینَ» و یا حال برای ضمیر مستتر در آن باشد.
3- ادیان الهی و شریعت اسلام، راهنمای انسان‌ها به راه راست‌
إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ. عَلی‌ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ‌
 
[سوره یس (36): آیه 5]
تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ (5)
[قرآن‌] از سوی خدای عزّتمند و مهربان فرود آمده است.
1- قرآن، كتابی نازل شده از جانب خداوند
وَ الْقُرْآنِ‌ ... تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ‌
«تَنْزِیلَ» مفعول مطلق برای فعل محذوف و به تقدیر «نزل تنزیلًا من العزیز الرحیم» می‌باشد.
2- خداوند، پیروزِ شكست‌ناپذیر و مهربان است.
الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ‌
3- قرآن، جلوه عزت و رحمت خداوند
وَ الْقُرْآنِ‌ ... تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ‌
یادكرد دو صفت «عزت» و «رحمت» خداوند به هنگام نسبت دادن نزول قرآن به او، می‌تواند حاكی از برداشت یاد شده باشد.
4- «عزیز» و «رحیم» از نام‌ها و اوصاف خداوند
الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ‌
 
***{تفسیر راهنما، ج‌15}
 
 
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۹ ] [ 21:13 ] [ سعید ]
قرآن، کتابی مطابق با عقل و در جهت رشد عقلانی:
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ.
یوسف (۱۲) ۲
لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ کِتٰاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ.
انبیاء (۲۱) ۱۰
إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ.
زخرف (۴۳) ۳

عقل، ابزاری برای شناخت ربوبیّت خدا:
وَ هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ. رعد (۱۳) ۳ و ۴

عقل، وسیلۀ تشخیص ارزشها و پیدا کردن زندگی بهتر و برتر:
وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ زِینَتُهٰا وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ.
قصص (۲۸) ۶۰

آیه بودن رخدادهای طبیعی، قابل درک برای عاقلان و تعقّل کنندگان:
وَ مِنْ آیٰاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ. روم (۳۰) ۲۴

عقل، دارای توان لازم برای تشخیص حسن و قبح افعالی:
أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ. بقره (۲) ۴۴
قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ. [۲] انعام (۶) ۱۵۱

---------------
[۲]: ۲). وجه تعلیل به«لعلّکم تعقلون»در آیۀ شریفه این است که حرمت امور مذکور در آیه برای هر فطرت انسانی در بدو نظر قابل ادراک است و هیچ انسانی که وجه امتیاز او از سایر حیوانات عقل وی می‌باشد، بر انجام دادن آنها جرأت ندارد، مگر اینکه پیرو هوای نفس خود بوده، متأثّر از احساسات و عواطف تاریکی باشد که بر روی عقل وی حجاب افکنده باشد.

گرایش به وحدت واقعی در جامعه، از نشانه‌های عاقلان:
لاٰ یُقٰاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إِلاّٰ فِی قُریً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَرٰاءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّٰی ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَعْقِلُونَ. حشر (۵۹) ۱۴

درک زوال پذیری قوای جسمانی و ناپایداری سلامتی و دوران نشاط جسمانی، درک ناپایداری دنیا و مواهب دنیایی، از نشانه‌های عاقلان:
وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلاٰ یَعْقِلُونَ.
یس (۳۶) ۶۸

بهره مندی از آیات خداوند، نشانۀ خردمندی:
... قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ الْآیٰاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ.
آل عمران (۳) ۱۱۸
... کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.
یونس (۱۰) ۲۴
... وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ قُلِ انْظُرُوا مٰا ذٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ....
یونس (۱۰) ۱۰۰ و ۱۰۱
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ. رعد (۱۳) ۳
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ. رعد (۱۳) ۴
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ. نحل (۱۶) ۱۱
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ. نحل (۱۶) ۶۷
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ. نحل (۱۶) ۶۹
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ. طه (۲۰) ۵۴
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ. طه (۲۰) ۱۲۸
وَ لَقَدْ تَرَکْنٰا مِنْهٰا آیَةً بَیِّنَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ.
عنکبوت (۲۹) ۳۵
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.
روم (۳۰) ۲۱
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ. روم (۳۰) ۲۴
... کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ.
روم (۳۰) ۲۸
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.
زمر (۳۹) ۴۲
وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ... آیٰاتٌ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ.
جاثیه (۴۵) ۵
... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.
جاثیه (۴۵) ۱۳

تلاش برای نجات از آتش سوزان جهنّم با تصدیق انبیا و توجّه به هشدارهای آنان، از نشانه‌های عاقلان:
قٰالُوا بَلیٰ قَدْ جٰاءَنٰا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنٰا وَ قُلْنٰا مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ کَبِیرٍ
وَ قٰالُوا لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ. ملک (۶۷) ۹ و ۱۰

تصدیق حقّانیّت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر اساس شواهد گویا از زندگانی آن حضرت، نشانۀ خردمندی:
قُلْ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَ لاٰ أَدْرٰاکُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ.
یونس (۱۰) ۱۶

رعایت ادب در برخورد با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، از نشانه‌های عاقلان:
إِنَّ الَّذِینَ یُنٰادُونَکَ مِنْ وَرٰاءِ الْحُجُرٰاتِ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ. حجرات (۴۹) ۴

اجتناب از هواپرستی، از نشانه‌های عاقلان:
أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً
أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً.
فرقان (۲۵) ۴۳ و ۴۴

اجتناب از نسبت ناروا به ذات باری تعالی، از نشانه‌های خردورزان:
... وَ لٰکِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ. مائده (۵) ۱۰۳

ترجیح آخرت، به علّت ماندگاری و برتری آن بر دنیا، از نشانه‌های عاقلان:
وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ. انعام (۶) ۳۲

 

تلخیص شده از کتاب فرهنگ قرآن


برچسب‌ها: فرهنگ قرآن, تفسیر موضوعی
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۹ ] [ 15:1 ] [ سعید ]
«الحمدللّه ربّ العالمین و صلّى اللّه على سیّدنا و نبیّنا محمّد و اهل‏بیته المعصومین و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعین»
 با چند مقدّمه وارد تفسیر سوره كوثر می‏شویم:
 مقدّمه اول‏
 رسم ما در تفسیر نور كه در دوازده جلد طراحى شد، بر اختصار و فشرده‏ گویى بود، ولى از آنجا كه كوثر به معناى خیر زیاد است، در تفسیر سوره كوثر با فضل الهى خیر زیاد بهره ما شد و حیفم آمد كه خوانندگان كوثر را از این خیر كثیر محروم كنم و لذا بر خلاف سبك معمول، این سوره را به تفصیل تفسیر مى‏كنم تا خوانندگان بدانند قرآن به قدرى عمیق است كه هر چه بیشتر در آن تدبّر شود، لطائف و نكات و درسهاى بیشترى از آن گرفته می‏شود و بدانند كه احدى نمی‏تواند بگوید حرف اول و آخر را در تفسیر من گفته یا می‏گویم. زیرا قرآن، شجره مباركه‏ اى است كه هر كس شاخه‏ اى از آن را تكان دهد، میوه تازه‏ اى دریافت خواهدكرد.
 مقدّمه دوم‏
 از آغاز، اسلام طرفدار علم، عدالت، حقیقت و مخالف جهل، شرك و ظلم بوده است و با مخالفان قدیمى همچون ابوجهل‏ ها و ابولهب‏ ها و مخالفان امروزى همچون ابرقدرت‏ها روبرو بوده و هست و خواهد بود، ولى علیرغم تمام كینه‏ ها و عداوت‏ها و كارشكنی‏ها، هر روز بر جلوه و عظمت آن افزوده شده است. مهم‏ترین حربه دفاعى اسلام در برابر مخالفان دیروز و امروز این بوده كه اعلام كرده اگر می‏توانید كتابى مثل قرآن بیاورید: «فَأْتُوا بِكِتَابٍ»(1) و در مرحله دیگر فرمود: لااقل ده سوره مثل قرآن بیاورید: «فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ»(2) و در مرحله دیگر فرمود: اگر می‏توانید یك سوره مثل قرآن بیاورید. «فأتوا بسورة»(3) 
 از سوى دیگر كوچك‏ترین سوره‏ قرآن سوره كوثر است كه تعداد كلمات آن ده كلمه است. پس قرآن از تمام مخالفان سوگند خورده خود كه در طول بیش از چهارده قرن از هیچ توطئه و تجاوزى بر ضد اسلام كوتاهى نكرده و نمى‏ كنند و در هر سال بخشى از بودجه ‏ها و امكانات و تبلیغات خود را براى مبارزه با اسلام و مسلمین تخصیص مىیدهند، درخواست كرده كه اگر سوره ‏اى حتّى مثل سوره كوثر بیاورید، من دست از تمام حرف‏هایم برمىیدارم. پس باید ببینیم در این سوره و چند كلمه، چه راز و رمزى نهفته است.
 مقدّمه سوم‏
 اینجانب با توجه به كمى سرمایه علمى، تنها با مطالعه دقیق و جدّى این سوره، به نكات بسیارى دست یافتم و امیدوارم دیگران با مطالعات خود به آن بیافزایند. البتّه علاوه بر چند تفسیرى كه در نوشتن تفسیر نور مطالعه شده، از تفسیر سوره كوثر عالم لبنانى سید جعفر مرتضى و یادداشت‏هاى دو برادر فاضل و مخلص حجج اسلام دهشیرى و جعفرى نیز بهره ‏ها بردم كه از خداوند متعال توفیقات این عزیزان را خواهانم.
 محسن قرائتى 
1) سوره قصص، آیه 49.
2) سوره هود، آیه 13.
3) سوره بقره، آیه 23.


این سوره سه آیه دارد و در مكّه نازل شده و كوچك‏ترین سوره قرآن كریم است.
 نام سوره برگرفته از آیه اول است و به معناى خیر كثیر و فراوان مى‏باشد.
 بر اساس روایات متعدّد از شیعه و سنّى، عاص بن وائل، پدر عمرو عاص كه از بزرگان مشركان مكّه بود، پس از آنكه پسران پیامبر از دنیا رفتند و آن حضرت دیگر پسرى نداشت، از روى طعنه و زخم زبان، پیامبر را ابتر و بدون دنباله خواند.
 خداوند براى تسلّى خاطر پیامبر و پاسخ به این سخن نابجا، سوره كوثر را نازل فرمود و ناكام بودن دشمنان و دوام و بقاى نسل و فكر پیامبر را خبر داد.
 در روایات، براى كسى كه این سوره را در نمازهاى واجب و مستحب بخواند، سیراب شدن از حوض كوثر در قیامت، وعده داده شده است.(4)
4) تفسیر نورالثقلین.

 

 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏
 به نام خداوند بخشنده مهربان‏
 «1» إِنَّآ أَعْطَیْنَاكَ الْكَوْثَرَ «2» فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ «3» إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ
 همانا ما به تو خیر كثیر عطا كردیم. پس براى پروردگارت نماز بگزار و (شتر) قربانى كن. همانا دشمن تو بى‏ نسل و دم بریده است.

نكته‏ ها:
 آنجا كه خداوند در مقام دعوت به توحید است، ضمیر مفرد به كار میبرد، همانند «أنا ربّكم فاعبدون»(5) پروردگار شما من هستم، پس مرا عبادت كنید. «أنَا ربّكم فاتَّقون»(6) من پروردگار شما هستم، از من پروا كنید. «انّنى أنَا اللّه»(7) همانا من خداوند یكتا هستم.
 همچنین درمواردى كه خداوند كارى را بدون واسطه انجام می‏دهد یا در مقام بیان ارتباط تنگاتنگ خالق با مخلوق است، ضمیر مفرد به كار می‏رود، همانند: «و أنَا الغفور الرحیم»(8) تنها من بخشنده مهربانم. «فانّى قریب»(9) من به بندگانم نزدیكم.
 اما گاهى آیه در مقام بیان عظمت خداوند و شرافت نعمت است كه در این موارد ضمیر جمع همچون «اِنّا» به كار میرود، چنانكه در این آیه می‏فرماید: «اِنّا اعطیناك الكوثر» زیرا عطاى الهى به بهترین خلق خدا، آن هم عطاى كوثر، به گونه‏ اى است كه باید با عظمت از آن یاد شود. 
 همچنین در مواردى كه خداوند كارى را با واسطه انجام می‏دهد، نظیر باران كه با واسطه تابش خورشید و پیدایش بخار و ابر می ‏بارد، از ضمیر جمع استفاده میشود، چنانكه مى‏ فرماید: «وانزلنا من السماء ماءً»(10) ما از آسمان آبى فرو فرستادیم.
 از میان یكصد و چهارده سوره قرآن، چهار سوره با كلمه «اِنّا» آغاز شده است: سوره ‏هاى فتح، نوح، قدر و كوثر. 
 «اِنّا فَتَحنا لك فتحاً مبیناً» ما براى تو پیروزى آشكار قرار دادیم. 
 «اِنّا ارسلنا نوحاً» ما نوح را به سوى مردم فرستادیم. 
 «اِنّا انزلناه فى لیلة القدر» ما قرآن را در شب قدر نازل كردیم. 
 «اِنّا اعطیناك الكوثر» ما به تو كوثر عطا كردیم. 
 در آغاز یكى از این چهار سوره، از حضرت نوح كه اولین پیامبر اولوا العزم است و بعد از حضرت آدم، پدر دوم انسان محسوب می شود، سخن به میان آمده است. در آغاز سه سوره دیگر، به نعمت‏هاى ویژه‏ اى همچون نزول قرآن، پیروزى آشكار و عطاى كوثر، اشاره شده است. شاید میان این چهار موضوع ارتباطى باشد كه یكى رسالت اولین پیامبر اولوا العزم، دیگرى نزول آخرین كتاب آسمانى، سوّمى پیروزى مكتب اسلام و چهارمى تداوم خط رسالت و ابتر نماندن آن را بیان مى‏ كند.
 
كلمه «كوثر» از «كثرت» گرفته شده و به معناى خیر كثیر و فراوان است. و روشن است كه این معنا میتواند مصادیق متعدّدى همچون وحى، نبوّت، قرآن، مقام شفاعت، علم كثیر و اخلاق نیكو داشته باشد، ولى آیه آخر سوره، می‏تواند شاهدى بر این باشد كه مراد از كوثر، نسل مبارك پیامبر اكرم است. زیرا دشمنِ كینه‏ توز با جسارت به پیامبر، او را ابتر می‏نامید و خداوند در دفاع از پیامبرش فرمود: «انّ شانئك هو الابتر» دشمن تو، خود ابتر است. بنابراین اگر مراد از كوثر، نسل نباشد، براى ارتباط آیه اول و سوم سوره، توجیه و معنایى دل‏پسند نخواهیم داشت.
 كلمه «ابتر» در اصل به حیوان دم بریده و در اصطلاح به كسانى گفته میشود كه نسلى از آنان به یادگار باقى نمانده باشد. از آنجا كه فرزندان پسر پیامبر در كودكى از دنیا رفتند، دشمنان مى‏ گفتند: او دیگر عقبه و نسلى ندارد و ابتر است. زیرا در فرهنگ جاهلیّت دختر لایق آن نبود كه نام پدر را زنده نگاه دارد. بنابراین جمله «انّ شانئك هو الابتر» دلیل آن است كه مراد از كوثر، نسل كثیر پیامبر است كه بدون شك از طریق حضرت زهراعلیها السلام مى‏باشد.
 این نسل پر بركت از طریق حضرت خدیجه نصیب پیامبر اكرم ‏صلى الله علیه وآله شد. آرى خدیجه مال كثیر داد و كوثر گرفت. ما نیز تا از كثیر نگذریم به كوثر نمى‏ رسیم.
 فخررازى در تفسیر كبیر میگوید: چه نسلى با بركت‏ تر از نسل فاطمه كه مثل باقر و صادق و رضا از آن برخاسته است و با آنكه تعداد بسیارى از آنان را در طول تاریخ، به خصوص در زمان حكومت بنى ‏امیّه و بنى ‏عبّاس شهید كردند، امّا باز هم امروز فرزندان او در اكثر كشورهاى اسلامى گسترده‏ اند. 
 در زمانى كه خبر تولّد دختر سبب اندوه پدر می‏شد، به گونه اى كه صورتش از غصه سیاه گشته و به فكر فرو مىیرفت كه از میان مردم فرار كند یا دخترش را زنده به گور كند: «یتوارى من القوم ام یدُسّه فى التّراب»(11) در این زمان قرآن به دختر لقب كوثر میدهد تا فرهنگ جاهلى را به فرهنگ الهى و انسانى تبدیل كند.
 بر اساس روایات، نام یكى از نهرها و حوض‏هاى بهشتى، كوثر است و مؤمنان از آن سیراب مى‏شوند. چنانكه در روایت متواتر ثقلین نیز پیامبر فرمود: «انّهما لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض» كتاب و عترت از یكدیگر جدا نمى‏ شوند تا آنكه در قیامت، در كنار حوض به من ملحق شوند.
 كوثر الهى، به جنسیّت بستگى ندارد؛ فاطمه، دختر بود امّا كوثر شد. به تعداد كثیر بستگى ندارد؛ فاطمه، یك نفر بود امّا كوثر شد. آرى خداوند می ‏تواند كم را كوثر و زیاد را محو كند.
 خداوند از اولیاى خود دفاع میكند. به كسى كه پیامبر را بى ‏عَقَبه مى‏شمرد، پاسخ قولى و عملى می‏دهد. وجود فاطمه پاسخ عملى و جمله «هو الابتر» پاسخ قولى است. خداوند نه تنها از اولیاى خود، بلكه از همه مؤمنان دفاع می‏كند: «انّ اللّه یدافع عن الّذین آمنوا»(12)
 هدیه كننده خداوند، هدیه گیرنده پیامبر و هدیه شده فاطمه است. لذا عبارت «اِنّا اعطیناك الكوثر» به كار رفته كه بیانگر عظمت خداوند و بزرگى هدیه اوست.
 هر چه ضربه به دین و مقدّسات دینى شدیدتر باشد، دفاع هم باید قوى ‏تر باشد.
 به پیامبر گفتند: «انّك لمجنون»(13) تو جنّ زده ‏اى، ولى خداوند فرمود: «ما انتَ بنعمة ربّك بمجنون»(14) به لطف الهى تو مجنون نیستى. 
 به آن حضرت گفتند: «لَستَ مُرسلاً»(15) تو فرستاده خدا نیستى، خداوند فرمود: «انّك لمن المرسلین»(16) قطعاً تو از پیامبرانى. 
 به حضرت نسبت شاعرى و خیالبافى دادند: «لشاعر مجنون»(17) خداوند فرمود: «و ما علّمناه الشعر و ما ینبغى له»(18) ما به او شعر نیاموختیم و براى او سزاوار نیست. 
 گفتند: این چه پیامبرى است كه غذا می خورد و در بازار راه مى‏رود: «و قالوا ما لهذا الرسول یاكل الطعام و یمشى فى الاسواق»(19) خداوند فرمود: پیامبران پیش از تو نیز غذا مى‏ خوردند و در بازارها راه می‏رفتند: «و ما ارسلنا قبلك من المرسلین الاّ انّهم لیاكلون الطعام و یمشون فى الاسواق»(20) 
 به آن حضرت ابتر گفتند، خداوند فرمود: «انّ شانئك هو الابتر». 
 آرى، پاسخ كسى كه به اشرف مخلوقات ابتر بگوید، آن است كه خداوند به او كوثرى عطا كند كه چشم همه خیره و عقل همه مبهوت شود.
 خداوند مصداقى براى كوثر در آیه نیاورد تا همچنان مبهم بماند تا شاید اشاره به این باشد كه عمق بركت كوثر عطا شده حتّى براى خود پیامبر اكرم در هاله ‏اى از ابهام است.
 در این سوره دو خبر غیبى نهفته است: یكى عطا شدن كوثر به پیامبر، آن هم در مكّه ‏اى كه حضرت دست خالى بود و فرزند پسر نداشت، دیگر ابتر ماندن دشمن كه داراى فرزندان و ثروت‏هاى بسیار بود.
 تاریخ و آمار بهترین شاهد بر كوثر بودن این عطیّه الهى است. هیچ نسلى از هیچ قومى در جهان، به اندازه نسل حضرت فاطمه ‏علیها السلام رشد و شكوفایى نداشته است. خصوصاً اگر كسانى را كه مادرشان سیّد است، از سادات به حساب آوریم، آمار سادات در جهان نشانه معجزه این خبر غیبى است.
 عطا كردن كوثر به شخصى مثل پیامبر، زمانى معنا دارد كه عطا كننده سرچشمه علم و حكمت و قدرت و رحمت باشد. بنابراین عطاى كوثر نشانه صفات وكمالات الهى است.
 در این سوره كه سه جمله بیشتر ندارد، پنج بار شخص پیامبر مورد خطاب قرار گرفته است. 
 زیرا علاوه بر ضمیر كاف «ك» «اعطیناك»، در خطاب «صلّ» و «لربك» دو بار و در عبارت «انحر» و «شانئك» نیز دو بار، پیامبر مخاطب است. «اعطیناك، فصلّ، لربّك، انحر، شانئك»
 در سراسر قرآن نیز، بیش از دویست و چهل بار خداوند به پیامبرش مى ‏فرماید: «ربّك» 
 با آن كه او پروردگار تمام هستى: «ربّ كلّ شى‏ء»(21) و پروردگار همه‏ مردم است: «ربّ النّاس»(22)، ولى از میان واژه‏ هاى «ربّ» كلمه «ربّك» بیش از همه به كار رفته و این نشانه آن است كه خداوند بر پیامبرش عنایت خاصّى دارد.
 چنانكه نمونه این عنایت ویژه را در آیات دیگر نیز مشاهده می كنیم، مثلاً خداوند نام اعضا و جوارح پیامبر را در قرآن مطرح كرده است: چهره ‏ات: «وجهك»(23)، زبانت: «لسانك»(24) چشمانت: «عینیك»(25) گردنت: «عنقك»(26) دستانت: «یدك»(27) سینه ‏ات: «صدرك»(28) كمرت: «ظهرك»(29)
 الطاف خداوند به پیامبر اسلام‏ صلى الله علیه وآله، گاهى با درخواست آن حضرت صورت گرفته است، نظیر «قل ربّ زدنى علماً»(30) پروردگارا! مرا از نظر علمى توسعه بده. امّا كوثر هدیه ‏اى الهى بود كه بدون درخواست، به پیامبر عزیز داده شد.

 كوثر چیست؟
 از آیه آخر سوره كه می‏فرماید: «انّ شانئك هو الابتر» استفاده می‏شود كه مراد از كوثر چیزى ضد ابتر است و از آنجا كه عرب به افراد بى ‏عقبه و بى ‏نسل كه فرزند پسر ندارند و با مردن، آثارشان محو می‏شود، ابتر مى‏ گوید، بهترین مصداق براى كوثر، ذریّه پیامبر است كه امامان معصوم از نسل فاطمه میباشند. البتّه كوثر، معنایى عام دارد و شامل هر خیر كثیرى مى‏شود.
 اگر مراد از كوثر، علم باشد، همان چیزى است كه پیامبر مأمور به خواستنش بود. «قل ربّ زدنى علماً» اگر مراد از كوثر اخلاق نیك باشد، پیامبر داراى خلق عظیم بود. «انّك لعلى خلق عظیم»(31)
 اگر مراد از كوثر عبادت باشد، حضرتش به قدرى عبادت میكرد كه آیه نازل شد: ما قرآن را نفرستادیم تا این گونه خود را به مشقّت اندازى. «ما انزلنا علیك القرآن لتشقى»(32)
 اگر مراد از كوثر نسل كثیر باشد كه امروزه بیشترین نسل از اوست.
 اگر مراد از كوثر امّت كثیر باشد، طبق وعده الهى اسلام بر تمام جهان غالب خواهد شد. «لیظهره على الدین كلّه»(33)
 اگر مراد از كوثر شفاعت باشد، خداوند تا جایى كه پیامبر راضى شود از امّت او مى‏ بخشد. «و لسوف یعطیك ربّك فترضى»(34)
 كوثر، امرى دنیایى نیست و چیزى فراتر از نان، نام، مقام و جلوه ‏هاى دنیوى است. زیرا قرآن دنیا را قلیل(35) و ناپایدار(36) نامیده است.
 هر كثیرى كوثر نیست. قرآن میفرماید: اموال و اولاد مخالفان، شما را به تعجّب واندارد، زیرا كه خداوند اراده كرده آنان را در دنیا از طریق همان اموال و اولاد عذاب كند. «فلا تعجبك اموالهم و لا اولادهم انّما یرید اللّه لیعذّبهم بها فى الحیاة الدنیا»(37)

 در قرآن سوره ‏اى به نام كوثر داریم و سوره‏اى به نام تكاثر. امّا كوثر ارزش است و تكاثر ضدّ ارزش، زیرا اولى عطیّه الهى است كه دنباله ‏اش ذكر خداست: «اعطیناك الكوثر فصلّ» و دوّمى یك رقابت منفى كه دنباله‏اش غفلت از خداست. «الهاكم التكاثر»
 كوثر ما را به مسجد می‏برد براى نماز: «فصلّ لربّك» و تكاثر ما را به گورستان میبرد براى سرشمارى مردگان. «حتى زُرتم المقابر»
 در عطاى كوثر بشارت است: «انّا اعطیناك الكوثر» و در تكاثر تهدیدهاى پى در پى. «كلاّ سوف تعلمون ثمّ كلاّ سوف تعلمون»
 كوثر، عامل رابطه با خالق است: «اعطیناك الكوثر فصل» و تكاثر، وسیله ‏اى براى سرگرمى با مخلوق. «الهاكم التّكاثر»
 كوثر كه بزرگ‏ترین هدیه الهى است در كوچك ترین سوره قرآن مطرح شده است.
 هدیه اشرف معبود به اشرف مخلوق چیزى جز كوثر نمى ‏تواند باشد. «انّا اعطیناك الكوثر»
 در ماجراى فتح مكّه كه مشركان دسته دسته و فوج فوج به اسلام وارد میشدند، خداوند تنها دستور تسبیح مى‏دهد: «رَأیتَ النَّاس یَدخلون فى دینِ اللَّه أفواجا فَسَبّح» ولى براى عطا كردن كوثر میفرماید: «فصلِ‏ّ لربّك» نماز بگزار. گویا اهمیّت كوثر از اسلام آوردن مشركان بیش‏تر است.
 عطاى استثنایى در سوره استثنایى با الفاظ استثنایى:
 عطا بى‏ نظیر است، چون كوثر است؛ سوره بى ‏نظیر است، چون كوچك‏ترین سوره قرآن است و الفاظ بى ‏نظیرند، چون كلمات «اعطینا»، «الكوثر»، «صلِ‏ّ»، «انحر»، «شانئك» و «ابتر» تنها در این سوره به كار رفته و در هیچ كجاى قرآن شبیه ندارد.
 هر زخم زبان و كلامى وزنى دارد. به شخص پیامبر اكرم توهین‏ها شد، كلماتى از قبیل مجنون، شاعر، كاهن و ساحر به او گفتند و به یاران او نیز توهین‏ها شد تا آنجا كه گفتند: این بیچارگان را از خود دور كن تا ما دور تو جمع شویم. براى هیچ كدام سوره اى مستقل نازل نشد، امّا در نسبت ابتر دادن یك سوره نازل شد كه خیر كثیر به تو عطا كردیم و دشمن تو ابتر است و این به خاطر آن است كه جسارت به شخص و یاران قابل تحمّل است، امّا جسارت به راه و مكتب كه او ابتر و راه او گذرا و بى‏ آینده است، قابل تحمّل نیست.
 گاهى جسارت برخاسته از لغوگویى است كه باید با كرامت از كنارش گذشت. «اذا مرّوا باللغو مرّوا كراما» گاهى جسارت به خاطر جوّ فاسد و دوستان ناباب است، كه باید از آنان اعراض كرد. «اذا رأیت الّذین یخوضون فى آیاتنا فاعرض عنهم»(38)
 امّا گاهى جسارت به مكتب و رهبر است، آن هم از سوى افراد سرشناس و سیاسى كه باید جواب سخت به آن داده شود. «انّ شانئك هو الابتر» همان گونه كه منافقان از روى غرور مى‏ گفتند: آیا ما مثل افراد بى خرد به پیامبر ایمان بیاوریم. «أنُومن كما آمن السفهاء» قرآن، جسارت اینگونه افراد را چنین پاسخ میدهد: «الا انّهم هم السّفهاء و لكن لا یعلمون»(39) آنان خود بى‏ خردند ولى نمیدانند!
 شتر در قرآن، هم در بحث توحید مطرح شده است: «أفلا ینظرون الى الابل كیف خلقت»(40) هم در مورد مقدّمات قیامت نام آن آمده است، «و اذا العشار عطّلت»(41) هم در احكام و شعائر حج مطرح شده است، «و البُدن جعلناها»(42) و هم مورد قربانى و كمك‏ رسانى به جامعه قرار گرفته است. «وانحر»
 بر اساس روایات، مراد از «وانحر» آن است كه به هنگام گفتن تكبیرها در نماز، دستان تا مقابل گودى زیر گلو كه محلّ نحر است، بالا آورده شود كه این زینت نماز است.(43)
 بر اساس روایات، آن دشمن كینه ‏توزى كه به پیامبر اكرم جسارت كرد و او را ابتر خواند، پدر عمرو عاص بود.
 خداوند هم سبب ساز است هم سبب سوز. او می‏تواند از یك فاطمه كوثر بیافریند و می‏تواند افرادى را كه پسران رشید دارند به فراموشى بسپارد.
 او می‏تواند دریا را با زدن عصاى موسى خشك كند. «اِضرب بعصاك البحر فانفلق»(44) و میتواند با زدن همان عصا به سنگ، دوازده چشمه جارى سازد. «و اضرب بعصاك الحجر فانفجرت»(45)
 
 پیام‏ها:
 1- خداوند به وعده‏ هاى خود عمل میكند. در سوره ضحى، خداوند وعده‏ عطا به پیامبر داده بود: «و لسوف یعطیك ربّك فترضى»(46) پروردگارت در آینده عطائى خواهد كرد كه تو راضى شوى. در این سوره مى‏فرماید: ما به آن وعده عمل كردیم. «انّا اعطیناك الكوثر»
 2- فرزند و نسل عطیّه الهى است. «انّا اعطیناك الكوثر»
 3- توجّه و عنایت به زیردستان، شرط مدیریّت و رهبرى است. «انّا اعطیناك الكوثر»
 4- نعمت‏ها حتّى براى پیامبر اسلام مسئولیّت ‏آور است. «اعطیناك... فَصلِّ»
 5 - در قرآن به نماز یا سجده شكر سفارش شده است. «فَصلِّ»
 6- تشكّر باید فورى باشد. «فَصلِّ» (حرف فاء براى تسریع است)
 7- نوع تشكّر را باید از خدا بیاموزیم. «فَصلِّ»
 8 - در نعمت‏ها و شادى ‏ها خداوند را فراموش نكنیم. «اعطیناك الكوثر فصلّ»
 9- آنچه مى‏ تواند به عنوان تشكّر از كوثر قرار گیرد، نماز است. «فَصلِّ»
 (نماز جامع‏ترین و كامل‏ترین نوع عبادت است كه در آن هم قلب باید حضور داشته باشد با قصد قربت و هم زبان با تلاوت حمد و سوره و هم بدن با ركوع و سجود. مسح سر و پا نیز شاید اشاره به آن باشد كه انسان از سر تا پا بنده اوست. در نماز بلندترین نقطه بدن كه پیشانى است، روزى سى و چهار بار بر زمین ساییده مى‏شود تا در انسان تكبّرى باقى نماند. حضرت زهراعلیها السلام در خطبه معروف خود فرمود: فلسفه و دلیل نماز پاك شدن روح از تكبر است. «تنزیهاً لكم من الكبر».)
 10- دستورات دینى، مطابق عقل و فطرت است. عقل تشكّر از نعمت را لازم میداند، دین هم به همان فرمان می‏دهد. «فصلّ لربّك»
 11- چون عطا از اوست: «انّا اعطینا» تشكّر هم باید براى او باشد. «فصلّ لربّك»
 12- قربانى كردن، یكى از راههاى تشكّر از نعمت‏هاى الهى است. (زیرا محرومان به نوایى میرسند.) «و انحر»
 13- هر كه بامش بیش برفش بیشتر. كسى كه كوثر دارد، ذبح گوسفند كافى نیست باید شتر نحر كند و بزرگ‏ترین حیوان اهلى را فدا كند. «و انحر»
 14- رابطه با خداوند بر رابطه با خلق مقدّم است. «فصلّ... و انحر»
 15- انفاقى ارزش دارد كه در كنار ایمان و عبادت باشد. «فصلّ لربّك وانحر»
 16- شكرِ عطا گرفتن از خداوند، عطا كردن به مردم است. «اعطیناك الكوثر... وانحر»
 17- نمازى ارزش دارد كه خالصانه باشد، «لربّك» و انفاقى ارزش دارد كه سخاوت‏مندانه باشد. «وانحر»
 18- دشمنان پیامبر و مكتب او ناكام هستند. (كلمه شانِئ اسم فاعل است و شامل هر دشمنى در گذشته و حال و آینده مى‏شود. اگر مى ‏گفت: «من شانك هو الابتر» تنها كسانى را كه در گذشته دشمنى كرده ‏اند شامل می شد و اگر مى‏ گفت: «من یشونك هو الابتر» تنها دشمنان آینده را در برمى‏ گرفت. «انّ شانئك هو الابتر».)
 19- توهین به مقدّسات، توبیخ و تهدید سخت دارد. «انّ شانئك هو الابتر»
 20- از متلك‏ها و توهین‏ها نهراسیم كه خداوند طرفداران خود را حفظ مى‏كند. «انّ شانئك هو الابتر»
 21- زود قضاوت نكنیم و تنها به آمار و محاسبات تكیه نكنیم كه همه چیز به اراده خداوند است. (مخالفان، با مرگ پسر پیامبر و داشتن پسران متعدّد براى خود، قضاوت كردند كه پیامبر ابتر است، ولى همه چیز برعكس شد.) «انّا اعطیناك الكوثر... انّ شانئك هو الابتر» 
5) سوره انبیاء، آیه 92.
6) سوره مؤمنون، آیه 52 .
7) سوره طه، آیه 14.
8) سوره حجر، آیه 49.
9) سوره بقره، آیه 186.
10) سوره مؤمنون، آیه 18.
11) سوره نحل، آیه 59 .
12) سوره حج، آیه 38.
13) سوره حجر، آیه 6.
14) سوره قلم، آیه 2.
15) سوره رعد، آیه 43.
16) سوره یس، آیه 3.
17) سوره صافّات، آیه 36.
18) سوره یس، آیه 69.
19) سوره فرقان، آیه 7.
20) سوره فرقان، آیه 20.
21) سوره انعام، آیه 164.
22) سوره ناس، آیه 1.
23) سوره بقره، آیه 144.
24) سوره قیامت، آیه 16.
25) سوره حجر، آیه 88.
26) سوره اسراء، آیه 29.
27) سوره اسراء، آیه 29.
28) سوره اعراف، آیه 2.
29) سوره ضحى، آیه 3.
30) سوره طه، آیه 114.
31) سوره قلم، آیه 4.
32) سوره طه، آیه 2.
33) سوره توبه، آیه 33.
34) سوره ضحى، آیه 5 .
35) سوره آل‏عمران، آیه 197.
36) سوره انفال، آیه 67.
37) سوره توبه، آیه 55 .
38) سوره انعام، آیه 68.
39) سوره بقره، آیه 13.
40) سوره غاشیه، آیه 17.
41) سوره تكویر، آیه 4.
42) سوره حج، آیه 36.
43) تفسیر مجمع‏البیان.
44) سوره شعراء، آیه 63.
45) سوره بقره، آیه 60.
46) سوره ضحى، آیه 5.

[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۶ ] [ 10:0 ] [ سعید ]
 

تذكر و يادآوري از راه انذار
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! طه! مَا أَنزَلْنَا عَلَيْك الْقُرْءَانَ لِتَشقَى...! » (۱تا۸/طه)
غرض اين سوره تذكر و يادآورى از راه انذار است كه آيات انذار آن بر آيات تبشيرش غلبه دارد و اين غلبه به خوبى به چشم مى خورد، داستانهايى را ذكر مى كند كه به هلاكت طاغيان و تكذيب كنندگان آيات خدا منتهى مى شود و حجت هاى روشنى را متضمن است كه عقل هر كس را ملزم به اعتراف به توحيد خداى تعالى و اجابت دعوت حق مى كند و به يادآورى آينده انسان از احوال قيامت و مواقف آن و حال نكبت بار مجرمين و خسران ظالمين منتهى مى گردد.
اين آيات - به طورى كه از سياقش بر مى آيد - با نوعى تسليت از رسول خدا شروع مى شود، تا جان شريف خود را در واداشتن مردم به قبول دعوتش به تعب نيندازد، زيرا قرآن نازل نشده براى اينكه آن جناب خود را به زحمت بيندازد، بلكه آن تنزيلى است الهى كه مردم را به خدا و آيات او تذكر مى دهد تا شايد بيدار شوند و غريزه خشيت آنان هوشيار گردد، آنگاه متذكر شده به وى ايمان بياورند و تقوى پيشه كنند، پس او غير از تبليغ وظيفه ديگرى ندارد، اگر مردم به ترس آمدند و متذكر شدند كه هيچ و گر نه يا عذاب استيصال و خانمان برانداز منقرضشان مى كند و يا اينكه به سوى خداى خود برگشت نموده در آن عالم به وبال ظلم و فسق خود مى رسند و اعمال خود را بدون كم و زياد مى يابند و به هر حال نمى توانند با طغيان و تكذيب خود خداى را عاجز سازند.
يكى از آيات برجسته اين سوره آيه شريفه: « الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى! » است كه با همه كوتاهيش مساله توحيد را با همه اطرافش متضمن است!

هدف آيه ۹ تا ۴۸ سوره طه

بيان برگزيده شدن حضرت موسي و وقايع تاريخي دعوت او
« وَ هَلْ أَتَاك حَدِيث مُوسى...! »
در اين آيات داستان موسى عليه السلام را شروع كرده، در اين سوره چهار فصل از اين داستان ذكر شده:
اول: چگونگى برگزيدن موسى به رسالت در كوه طور، كه در وادى طوى واقع است و مامور كردنش به دعوت فرعون.
دوم: با شركت برادرش او را به دين توحيد دعوت كردن و بنى اسرائيل را نجات دادن و اقامه حجت و آوردن معجزه عليه او.
سوم: بيرون شدنش با بنى اسرائيل از مصر و تعقيب فرعون و غرق شدنش و نجات يافتن بنى اسرائيل.
چهارم: گوساله پرستى بنى اسرائيل و سرانجام كار ايشان و كار سامرى و گوساله اش.
اينكه آيات مورد بحث به چه وجهى متصل به ما قبل مى شود؟ وجه اتصالش اين است كه آيات ما قبل مساله توحيد را خاطر نشان مى ساخت، اين آيات نيز با وحى توحيد آغاز شده و با همان وحى يعنى كلام موسى كه گفت: « انما الهكم الله الذى لا اله الا هو...! » و نيز كلام ديگرش در باره هلاك فرعون و طرد سامرى ختم مى شود، آيات قبلى نيز با اين تذكر آغاز مى شد كه قرآن مشتمل است بر دعوت حق و تذكر كسانى كه بترسند و با مثل اين آيه ختم مى شد كه: « الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى! »

هدف آيه ۴۹ تا ۷۹ سوره طه

بيان آغازدعوت موسي«ع» تا غرق فرعون
« قَالَ فَمَن رَّبُّكُمَا يَمُوسى...! »
اين آيات فصل ديگرى از داستان موسى عليه السلام است، كه در آن رفتن موسى و هارون نزد فرعون و تبليغ رسالتشان مبنى بر نجات بنى اسرائيل را بيان مى كند، البته جزئيات جريان را هم خاطر نشان كرده، از آن جمله مساله معجزه آوردن و مقابله با ساحران و ظهور و غلبه حق بر سحر ساحران و ايمان آوردن ساحران و اشاره اى اجمالى به بيرون بردن بنى اسرائيل و شكافته شدن آب دريا و تعقيب كردن فرعون و لشگريانش، موسى و بنى اسرائيل را و سر انجام غرق شدن فرعون، مى باشد.

هدف آيه ۸۰ تا ۹۸ سوره طه

بيان نعمت‌هاي الهي بر بني اسرائيل و گوساله پرستي آنها
« يَبَنى إِسرءِيلَ قَدْ أَنجَيْنَكم مِّنْ عَدُوِّكمْ وَ وَعَدْنَكمْ جَانِب الطورِ الأَيْمَنَ وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السلْوَى...! »
در اين آيات آخرين فصل از آنچه از سرگذشت موسى عليه السلام در اين سوره آمده ايراد شده است و در آن خداى تعالى جمله اى از منت هاى خود را بر بنى اسرائيل مى شمارد، مانند اينكه از قبطيان نجاتشان داد و در طرف راست طور ميعادى برايشان معين كرد و من و سلوى برايشان نازل فرمود، آنگاه اين فصل را با داستان سامرى و گمراه كردنش مردم را به وسيله گوساله پرستى، خاتمه داده است و اين قصه متصل است به داستان ميعاد در طور.
البته منظور اصلى از اين فصل بيان تعرض بنى اسرائيل است نسبت به غضب خدا كه با گوساله پرستى خود متعرض غضب الهى شدند و به همين جهت داستان را با حرف عطف واو نياورد و مانند بقيه مسائل به اشاره برگزار نكرد، بلكه اين قصه را مفصل بيان نمود.

هدف آيه ۹۹ تا۱۱۴ سوره طه

يادآوري هولهاي روز قيامت
« كَذَلِك نَقُص عَلَيْك مِنْ أَنبَاءِ مَا قَدْ سبَقَ وَ قَدْ ءَاتَيْنَك مِن لَّدُنَّا ذِكراً...! »
اين آيات در دنباله داستان موسى عليه السلام قرار دارد كه به منظور انذار مردم، ايشان را با ياد آورى هولهاى روز قيامت تهديد مى كند!

هدف آيه ۱۱۵ تا ۱۲۶ سوره طه

بيان شرط سعادت و تيره بختي آدمي
« وَ لَقَدْ عَهِدْنَا إِلى ءَادَمَ مِن قَبْلُ فَنَسىَ وَ لَمْ نجِدْ لَهُ عَزْماً...! »
در اين آيات داستان داخل شدن آدم و همسرش در بهشت و بيرون شدنشان به وسوسه اى از شيطان و حكمى كه خداى تعالى در اين موقع راند كه دينى تشريع نموده سعادت و شقاوت بنى نوع آدمى را منوط به پيروى هدايت او و اعراض از آن نموده بيان مى كند.
و اين داستانى كه نام برديم در چند جاى قرآن آمده، ولى در اين سوره با كوتاهترين عبارت و زيباترين بيان ايراد شده است، به طورى كه ذيل آن شهادت مى دهد عمده عنايت در آن بيان همان حكمى است كه گفتيم به تشريع دين و ثواب و عقاب رانده، همچنانكه تفريع بعدش هم كه فرموده: « و كذلك نجزى من اسرف و لم يؤمن بايات ربه...! » اين معنا را تاييد مى كند.
بله ارتباط مختصرى هم به آيات قبل دارد كه در باره توبه مى فرمود: « و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى! » چون در اين آيات متعرض توبه آدم شده است.

هدف آيه ۱۲۷ تا ۱۳۵ سوره طه

نتيجه گيري از مطالب سوره طه در آيات پاياني
« وَ كَذَلِك نجْزِى مَنْ أَسرَف وَ لَمْ يُؤْمِن بِئَايَتِ رَبِّهِ وَ لَعَذَاب الاَخِرَةِ أَشدُّ وَ أَبْقَى...! »
اين آيات، متفرقاتى است از وعد و وعيد، حجت و حكمت و تسليت خاطر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلّم، كه همه آنها مربوط به آيات گذشته در اين سوره و نتيجه آنها است.

 

[ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۳ ] [ 22:28 ] [ سعید ]

(127){(وَ كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِآياتِ رَبِّهِ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقى‌)} (و اينچنين هر كس كه زياده‌روى كند و به آيه‌هاى پروردگارش ايمان نياورد، كيفر مى‌دهيم و عذاب آخرت شديدتر و پايدارتر است) (اسراف) يعنى تجاوز از حدّ.
(واو) ابتداى كلام (واو استيناف) و (كذلك) اشاره به گذشته است، كه خداوند همواره كسانى را كه از ذكر او اعراض كرده و آياتش را فراموش و ترك مى‌كردند، مواخذه مى‌كرده، چون عمل ايشان از مصاديق تجاوز از حد عبوديّت و كفر به آيات اوست، و در ادامه مى‌فرمايد عذاب آخرت از عذاب دنيا سختتر و پايدارتر است چون عذاب آخرت علاوه بر ظاهر، محيط بر باطن انسان نيز هست و دائمى و زايل نشدنى است.
(128){(أَ فَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى‌)} (آيا براى آنها روشن نشد كه پيش از ايشان چه نسلهايى را كه در مساكن خود راه مى‌رفتند، هلاك كرديم، همانا در اين امر براى صاحبان خرد نشانه‌هايى وجود دارد)
مى‌فرمايد آيا كثرت هلاكت قرون گذشته كه در آباديهاى خود رفت و آمد مى‌كردند (و اهل مكّه در سفرهاى خود به مساكن عاد در احقاف يمن و مساكن ثمود و اصحاب ايكة كه در شام است و يا مساكن قوم لوط كه در فلسطين است، عبور كرده و همه آنها را ديده‌اند) طريق عبرت گرفتن و ايمان به آيات خدا را براى آنها بيان نكرده؟
با اينكه در اين صحنه‌ها آيت‌ها و نشانه‌هايى جهت اعتبار اهل خرد و صاحبان عقول وجود دارد.
(129){(وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَكانَ لِزاماً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى)} (و اگر گفتار پروردگارت بر اين رانده نشده و مدتى معين تعيين نشده بود، هر آينه عذاب قرينشان بود)
يعنى اگر قضايى از جانب پروردگارت رانده نشده بود و اجلى معيّن براى ايشان تعيين نگشته بود، هر آينه هلاكت، ملازم آنها بود، چون اسراف ورزيدند و از حدّ بندگى تجاوز كردند و به پروردگارشان ايمان نياوردند. اما حكم الهى مبنى بر تأخير و امهال و نيز اجلّ مسمايى كه خداوند براى هر امّتى قرار داده جمعا علّت تامّه و باعث تأخير نزول عذاب استيصال بر ايشان است.
(130){(فَاصْبِرْ عَلى‌ ما يَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها وَ مِنْ آناءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرافَ النَّهارِ لَعَلَّكَ تَرْضى‌)} (پس بر آنچه مى‌گويند صبر كن و پيش از طلوع خورشيد و قبل از غروب آن به ستايش، پروردگارت را تسبيح گو و كناره‌هاى شب و اواخر روز نيز به تسبيح او مشغول باش، شايد كه خشنود شوى)
در ادامه مى‌فرمايد وقتى قضاى خدا چنين است كه به كفّار مهلت دهد و عذابشان را تأخير بياندازد، پس تو اى پيامبر راهى جز صبر ندارى و بايد به قضاى خدا راضى شوى و او را از آنچه از كلمات كفرآميز كه درباره‌اش مى‌گويند منزّه بدارى. و در برابر عكس العملهاى بدى كه در برابر تو نشان مى‌دهند صبر كنى و در مقابل آثار قضا و حكم خدا او را در اوقات مختلف شبانه‌روز حمد و ستايش بگويى تا شايد به واسطه اين حمد و تسبيح قدرت صبر و رضايت بر قضاى الهى را بيابى همچنانكه در آيه ديگر امر بر استعانت از صبر و نماز مى‌دهد{(اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ) «سوره بقره، آيه 153 » بعضى‌ نيز گفته‌اند به حمد و تسبيح پروردگارت مشغول باش تا شايد به مقام شفاعت و درجه رفيعى نائل گردى يا به آنچه خدا به تو وعده داده برسى و راضى شوى‌ . يعنى آن را هم معنى آيه‌{(وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى‌ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً «سوره اسراء، آيه 79» و بخشى از شب را به تهجد مشغول باشى كه عملى اضافى براى توست، باشد كه پروردگارت تو را به مقامى ستايش شده (شفاعت) برانگيزد) دانسته‌اند و بعضى نيز اين اوقات ذكر شده در آيه را منطبق بر نمازهاى پنجگانه يوميّه خوانده‌اند.
(131){(وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى‌ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى‌)} (ديدگان خود را به آنچه رونق زندگى دنياست و بعضى از گروههاى آدميان را از آن بهره داده‌ايم تا در خصوص آن عذابشان كنيم، نگران و خيره مكن كه روزى پروردگارت بهتر و پايدارتر است)
ظاهرا خطاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم مى‌فرمايد چشم خود را به زينت حيات و بهجت آن كه ما اصنافى از مردم و يا عدّه معدودى از ايشان و يا زنها و مردان را به آن اختصاص داده‌ايم، تا امتحانشان كنيم و ببينيم با اين روزيها و نعمات چه مى‌كنند، مدوز و به آنها متمايل نباش، چون آنچه پروردگارت بزودى در آخرت روزى تو مى‌كند بسى بهتر و ماندنى‌تر است. ظاهرا معناى اين آيه شبيه به آيه 85 سوره توبه است كه مى‌فرمود (اى پيامبر شيفته مال و اولاد آنها نشو، چون خدا مى‌خواهد به اين وسيله آنها را در دنيا عذاب كند) و نيز آيه 88 سوره حجر كه مى‌فرمود (اى پيامبر چشمانت را به آنچه روزى بعضى از اصناف ايشان كرده‌ايم مدوز و از بابت آن اندوهگين مباش و بال تواضعت را براى مؤمنان بگشا.)
(132){(وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها لا نَسْئَلُكَ رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُكَ وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى‌)} (و خانواده خود را به نماز خواندن وادار، و در امر نماز شكيبايى نما،
ما روزى دادن كسى را به عهده تو نمى‌گذاريم بلكه تو خود روزى خور مائى، و سرانجام نيك از آن پرهيزكاريست)
مراد از اهل، به دليل مكّى بودن آيه، فقط خديجه (س) همسر پيامبر و على عليه السّلام و يا بعضى از دختران آن حضرت مى‌باشد.
مى‌فرمايد اهل خود را به نماز دستور ده. و نماز اظهار عبوديّت بنده در برابر معبود است، آنگاه مى‌فرمايد اين دستور ما به جهت آن نيست كه ما به نماز شما محتاج باشيم و از تو روزى بخواهيم، بلكه ما از تو بى‌نيازيم و تويى كه محتاج مايى و سرانجام نيك از آن پرهيزكاريست، چون فقط اهل تقوا هستند كه به حسن عاقبت و بهشت جاويد نايل مى‌شوند.
(133){(وَ قالُوا لَوْ لا يَأْتِينا بِآيَةٍ مِنْ رَبِّهِ أَ وَ لَمْ تَأْتِهِمْ بَيِّنَةُ ما فِي الصُّحُفِ الْأُولى‌)} (و مى‌گويند چرا معجزه‌اى از جانب پروردگارش براى ما نمى‌آورد، مگر توضيح آن امورى كه در كتابهاى گذشته هست به سوى ايشان نيامد)
اين آيه حكايت گفتار مشركان است كه به منظور اهانت و كوچك شمردن قرآن كريم و نيز به عجز آوردن پيامبر از آوردن معجزه‌اى غير از قرآن، آن را ابراز كرده‌اند و سپس پاسخ ايشان را مى‌دهد و مى‌فرمايد: مگر شاهدى براى ايشان نيامد كه محتواى كتابهاى نخستين (تورات، انجيل و ساير كتب آسمانى) را توضيح دهد و بيان كننده آنها باشد؟ البته كه آمده و آن قرآن است كه بوسيله مردى درس نخوانده و تعليم نديده برايشان نازل شده و اين خود بزرگترين معجزه است. و يا اينكه بگوييم مگر اخبار امتّهاى گذشته برايشان نيامد كه بدانند، كسانى كه از انبياء خود معجزاتى درخواست كردند، و به آن ايمان نياوردند، آوردن آن معجزات باعث هلاكت و استيصال آنان شد، با اين حال چرا مردم امروز متنبّه نمى‌شوند و با وجود معجزه‌اى چون قرآن، درخواست معجزه ديگرى مى‌كنند؟
(134){(وَ لَوْ أَنَّا أَهْلَكْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى‌)} (و اگر پيش از نزول قرآن آنها را به عذابى‌ هلاكشان كرده بوديم، مى‌گفتند: پروردگارا چرا پيامبرى به سوى ما نمى‌فرستى تا پيش از آنكه ذليل و رسوا شويم آيه‌هاى تو را پيروى كنيم؟)
مى‌فرمايد: اگر ما كفار را به خاطر اسرافى كه در كفر ورزيدند، پيش از نزول بيّنه بر آنان و اتمام حجّت بر ايشان، به عذابى هلاك سازيم، آن وقت حجّت به نفع آنها و به ضرر ما قائم مى‌شد، چون آنها مى‌گفتند: خدايا چرا رسولى به سوى ما نفرستادى، تا قبل از آنكه به عذاب تو هلاك و بيچاره شويم، آيات تو را پيروى كنيم؟
(135){(قُلْ كُلٌّ مُتَرَبِّصٌ فَتَرَبَّصُوا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحابُ الصِّراطِ السَّوِيِّ وَ مَنِ اهْتَدى‌)} (بگو همه منتظرند، شما نيز منتظر باشيد كه به زودى خواهيد فهميد كه پيروان طريقه راست چه كسانى هستند و هدايت يافته كيست؟)
مى‌فرمايد: هر يك از ما و شما منتظريم، ما منتظريم كه وعده‌اى كه خدا درباره شما به ما داده، كه دين خود را بر كفر شما برترى مى‌دهد و نور خود را تمام مى‌كند، فرارسد، شما هم منتظريد، تا بلاها بر ما حاكم شود و دعوت حق، باطل گردد و هر يك از ما به سوى هدف خود سعى و تلاش مى‌كند، آنگاه به نحو تهديد مى‌فرمايد: به زودى خواهيد دانست كه كداميك از ما و شما، راه مستقيم و درست را كه او را به هدفش مى‌رساند، پيموده و كداميك به مطلوب خود نايل شده، و اين عبارت شامل وعده غيبى به فتح و پيروزى مسلمانان و پيشگويى از تسلّط ايشان است و چنانچه گفتيم براى كفّار در حكم تهديد و ارهاب است.

 


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۲ ] [ 17:57 ] [ سعید ]

(115){(وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‌ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً)} (و به تحقيق ما پيش از اين، از آدم پيمان گرفته بوديم ولى او فراموش كرد و ما در او عزم و پايمردى نديديم)
مراد از عهد، وصيّت و سفارش است. و فرمانها را نيز به همين جهت عهدنامه مى‌گويند و (نسيان) يعنى فراموشى و آن را از ترك وظيفه كه لازمه فراموشى است كنايه مى‌آورند و (عزم) يعنى قصد جزمى.
مى‌فرمايد: سوگند مى‌خورم كه آدم را در زمانهاى پيش وصيّتى كرديم ولى او سفارش ما را ترك كرد و ما او را در حال حفظ آن جزم يا صبر بر آن وصيّت نيافتيم و اما آن عهد و سفارش با استفاده از آيات قرآن ظاهرا همان نهى از خوردن درخت ممنوعه است.
پس آنچه خداوند از بشر مى‌خواهد آزادى از تمايلات نفسانى همراه با حفظ سلوك آن و تسلّط و حكمرانى بر نفس است.
(116){(وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى‌)} (آن هنگام كه به ملائكه گفتيم: آدم را سجده كنيد پس سجده نمودند جز ابليس كه امتناع ورزيد)
يعنى به ياد آر عهدى را كه ما به آدم سپرديم و آن زمانى كه ملائكه را امر بر سجده آدم كرديم، پس همگى اطاعت كردند جز ابليس كه امتناع كرد و ما اين جريان را پديد آورديم تا براى آدم معلوم شود كه چگونه عهد ما را فراموش كرد و عزم راسخ نداشت.
(117){(فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى‌)} (گفتيم: اى آدم، اين شيطان دشمن تو و همسر توست مواظب باشيد كه شما را از اين بهشت بيرون نكند كه تيره‌بخت مى‌شوى)
(118){(إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى‌)} (و تو راست كه در بهشت بمانى و نه گرسنه شوى و نه برهنه)
(119){(وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَ لا تَضْحى‌)} (و همانا تو در آنجا نه تشنه مى‌شوى و نه گرمازده)
(120){(فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‌ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى‌)} (پس شيطان او را وسوسه كرد و گفت: اى آدم آيا تو را به درخت جاودانگى و سلطنتى كه هرگز كهنه نمى‌شود هدايت كنم؟)
(121){(فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصى‌ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‌)} (پس هر دو از آن درخت خوردند و عورتهايشان بر ايشان ظاهر شد و بنا كردند كه از برگهاى بهشت به بدنشان بچسبانند و آدم نافرمانى پروردگار خويش كرد و گمراه شد)
(122){(ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى‌)} (آنگاه پس از آن، پروردگارش او را برگزيد و توبه او را پذيرفت و هدايتش كرد)
خداوند به منظور خير خواهى و ارشاد آدم به سوى خير و صلاحش به او مى‌فرمايد اين ابليسى كه از سجده بر تو امتناع كرد، دشمن شماست پس هيچ سخنى را از او نپذيريد چون او خيرخواه شما نيست و مواظب باشيد كه با غفلت از كيد و حيله او به مكرش فريفته نشويد كه در اين صورت او شما را از بهشت بيرون مى‌راند. و بعد از آن به مشقت زندگى زمينى و تكاليف آن و دشوارى معاش براى خود و همسرت دچار مى‌شوى و به شقاوت مى‌افتى (البته سبب اصلى عداوت شيطان با نوع بشر همان تقدّم دادن او بر ملائكه و جنّيان و امر به سجده براى او بوده است)
آنگاه مى‌فرمايد در بهشت، براى تو آنچنان آسايش و آرامشى است كه هرگز در آن گرسنه و برهنه نمى‌شوى و هرگز تشنه و آفتاب زده نمى‌گردى چون در بهشت اثرى از حرارت آفتاب نيست و اين امور چهارگانه را مطابق لفّ و نشر مرتب آورده تا رعايت فواصل بشود.
اما سرانجام در اثر وسوسه شيطان آدم و حوّا از آن درخت ممنوعه خوردند و در نتيجه عوراتشان يعنى آنچه انسان از ظهور آن شرم دارد برايشان نمودار شد و آنوقت كه آنها پى به عريانى خود بردند، شروع كردند تا از برگهاى بهشتى بر بدنشان بچسبانند و خود را بپوشانند لذا آدم پروردگارش را نافرمانى كرد و در نتيجه از راه رشد منحرف شد اما نافرمانى آدم، نافرمانى امر ارشادى بوده نه مولوى و لذا با عصمت انبياء منافات نداشته چون عصمت انبياء به معناى آن است كه ايشان در دريافت وحى و ابلاغ آن به مردم از اشتباه و خطا مصون هستند و فعل و قولشان بر حق است اما معصيّت امر ارشادى كه هيچ انگيزه‌اى جز كسب خير و منفعت مأمور و صلاح او، در آن نيست خارج از مقوله عصمت است و در واقع ترك اولى محسوب مى‌شود، و مراد از (غىّ) معناى ضد رشد است و رشد به معناى رسيدن به واقع مى‌باشد اما ضلال به معناى خروج از راه است.
پس غوايت يعنى نرسيدن به واقع و آدم بواسطه ترك اولى و خوردن از درخت ممنوعه، از حقيقت زندگى بهشتى بيرون شد و به مشقّت زندگى دنيوى دچار گشت.
(حال بنگريد كه اين لغزش نبّى خدا را به چه عاقبتى دچار كرد و بهشت را از كف داد، پس در امر گناهان صغيره سستى نورزيد و آنها را كوچك نشماريد و در كسب بهشت كوتاهى نكنيد.)
اما در نهايت خداوند توبه آدم را پذيرفت و او را براى خود برگزيد. بطوريكه هيچ كس خير خدا در او شريك نباشد و او را از مخلصين قرار داد و با مغفرت خود بسوى او بازگشت و او را به سوى خود و سلوك راه خود هدايت فرمود و منظور از هدايت، هدايت در امر دين يعنى اعتقاد حق و عمل صالح است.
(123){(قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى‌)} (فرمود: همگى پايين برويد، در حاليكه بعضى دشمن بعض ديگر خواهيد بود، پس اگر هدايتى از من بسوى شما آمد، هر كه آن را پيروى كند نه گمراه مى‌شود و نه تيره‌بخت)
آيه شريفه به نحو التفات از تكلّم به غيبت چنانچه مستلزم مقام حكم و راندن قضا است، به آدم و همسرش امر مى‌كند كه براى زندگى زمينى به زمين هبوط كنند و اين هبوط منزلتى و معنوى بود، نه آنكه تنها مراد نزول از بهشت و سقوط مادى باشد، آنگاه اشاره به اين نكته مى‌كند كه زمين دار تزاحم است و مقتضاى زندگى زمينى درگيرى و عداوت مى‌باشد و پس از آن مى‌فرمايد اگر از جانب من هدايتى براى شما آمد كه حتما هم خواهد آمد، پس هر كس آن هدايتگرى را كه به هدايت من (كه همان دين فطرى است) رهنمون مى‌شود، پيروى كند، در طريق خود گمراه نگشته و در رسيدن به نتيجه‌اى كه در عاقبت امرش هست، شقى و بدبخت و نااميد نمى‌شود.
يعنى چنين كسى هم ضلالت و شقاوت دنيايى به او نخواهد رسيد و هم آخرتى، چون هدايت الهى دين فطريى است كه خداى متعال بوسيله انبيائش مردم را به آن دعوت نموده، و دين فطرى مجموع اعتقادات و اعماليست كه فطرت آدمى آن را اقتضاء مى‌كند و سعادت هر چيز در رسيدن به همان اهدافيست كه خلقتش آن را اقتضاء مى‌نمايد و غير آن، سعادت ديگرى برايش متصوّر نيست. لذا كسى كه از دين فطرى پيروى كند هر آينه به سعادت خواهد رسيد و طعم ضلالت و شقاوت را نخواهد چشيد.
(124){(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى‌)} (و هر كس از ياد من روى گرداند، همانا برايش زندگى دشوارى خواهد بود و او را در روز قيامت كور محشور مى‌كنيم)
يعنى كسى كه با عدم پيروى از دعوت حق و برنگزيدن و عدم اتّخاذ احكام شريعت الهى، از ياد خدا روى گرداند، هر آينه در دنيا زندگى دشوار و مشقّت بارى خواهد داشت، چون كسى كه خدا را فراموش كند غير دنيا چيزى نخواهد داشت كه به آن دل ببندد، در نتيجه همه كوششهاى خود را مصروف دنيا مى‌كند و روز به روز در تحصيل دنيا و توسعه بيشتر آن مى‌كوشد، بدون آنكه به حدّى خود را محدود كند و هيچ چيزى او را آرام نمى‌كند و حرصش را فرو نمى‌نشاند لذا هر قدر هم كه دارايى كسب كند باز فقير و محتاج است و دلش علاقه‌مند به چيزهايى است كه ندارد و دائما سينه‌اش تنگى مى‌كند و ترس و اضطراب او را رها نمى‌سازد چون هميشه نگران رسيدن ناملايمات و آفات و غم و اندوهى است كه عيش او را زايل كند و همچنين از بيم حسودان و كيد دشمنان آرامش نخواهد داشت، و از طرف ديگر بيم مرگ و بيمارى و از دست دادن آنچه در دنيا كسب كرده لحظه‌اى او را رها نمى‌كند، پس او همواره در ميان آرزوهاى برآورده نشده و ترس از دست دادن داشته‌هايش دست و پا مى‌زند، در حاليكه اگر خداشناس بود و ياد خدا را فراموش نمى‌كرد، مى‌دانست كه هر چه دارد از آن خداست و بدون اذن او هيچ اتّفاقى در عالم حادث نمى‌شود و حيات واقعى و لذّات دائمى تنها در نزد اوست.
در آخر هم مى‌فرمايد او را كور محشور مى‌كنيم، يعنى همانطور كه در دنيا ديده حق بين نداشت در قيامت نيز او را طورى زنده مى‌كنيم كه راهى بسوى سعادت ابدى و بهشت جاويد نيابد.
(125){(قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى‌ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً)} (گويد: پروردگارا! چرا مرا كور محشور كردى در حاليكه من بينا بودم)
فردى كه از ياد حق اعراض كرده و در قيامت كور محشور شده، با تعجّب مى‌گويد:
خدايا من كه در دنيا بينا بودم، پس چرا مرا كور محشور نموده‌اى كه نمى‌توانم سعادت و فلاح و رستگارى و كرامت خود را بيابم؟
بعضى گفته‌اند چون آيات ديگر قرآن دلالت مى‌كند كه مجرمين صحنه‌هاى هول‌انگيز قيامت را مى‌بينند، اين امر با كور بودن آنها منافات دارد، لذا گفته‌اند مراد، نابينايى چشم ظاهر نيست، بلكه عدم بصيرت و نابينايى قلب است و بعضى نيز گفته‌اند مجرمين ابتدا بينا محشور مى‌شوند و بعد نابينا مى‌گردد و بعضى نيز گفته‌اند ابتدا بينا هستند بعد كور مى‌شوند و در آخر باز بينا خواهند شد اما همه اينها سخنى بدون دليل است كه از باب قياس احوال قيامت با دنيا گفته شده است، در حاليكه نظام حاكم بر آخرت غير از نظام حاكم بر دنيا و نظام معهود ذهن ماست و معلوم نيست بينا و نابينا در قيامت به عينه همان معناى دنيايى خود راداشته باشد، ما اينقدر مى‌دانيم كه مجرمان در قيامت كور محشور مى‌شوند تا سعادت اخروى و رستگارى به كرامت آخرت را نبينند و از مشاهده پروردگارشان محجوب باشند اما نامه عملشان (كه حجّت را بر آنها تمام مى‌كند) و نيز حوادث وحشت‌انگيز قيامت و عذاب آتش را به عينه خواهند ديد.
(126){(قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى‌)} (خداوند گويد:
همانطور كه آيات من به نزدت آمد و تو آنها را فراموش كردى، امروز نيز فراموش شده‌اى)
مى‌فرمايد همانطور كه كور محشورت كرديم، آيات روشن ما نزد تو آمد اما تو خود را به كورى و نادانى زدى و با حالت عصيان و گناه آنها را پشت سر انداختى و از آنها غفلت كردى، به همانگونه ما نيز امروز تو را فراموش كرده‌ايم و اعتناى به تو نداريم و تو را بسوى نجات و فلاح هدايت نمى‌كنيم و اين امر براى مجازات توست‌{(وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها سزاى بدى، بديى مانند آنست)
همانطور كه در اول داستان نيز خداوند معصيت آدم را نسيان عهد خوانده بود، بنابراين داستان بهشت آدم با همه خصوصياتش مثالى است كه سرنوشت آينده همه ابناء بشر را تا روز قيامت مجسّم مى‌كند و همانطور كه نافرمانى آدم از امر پروردگار در مورد شجره ممنوعه را نسيان عهد ناميد، نافرمانى فرزندان آدم را كه ناشى از نسيان ياد خدا و آيات اوست ممثّل مى‌نمايد، منتها آزمايش آدم قبل از تشريع شريعت بود و در نتيجه نهيى كه خداوند به او فرمود نهى ارشادى و مخالفت او، ترك اولى محسوب مى‌شد، امّا آزمايش بنى آدم بعد از تشريع شرايع و در نتيجه مخالفت آنها نافرمانى از امر مولوى پروردگار است و معصيّت محسوب مى‌شود.


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۲ ] [ 17:45 ] [ سعید ]

(99){(كَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَيْناكَ مِنْ لَدُنَّا ذِكْراً)} (اين چنين از اخبار مربوط به حوادث گذشته، براى تو بازگو مى‌كنيم و به تحقيق از جانب خود به تو ذكرى داده‌ايم.)
در اين آيه خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم مى‌فرمايد: اين ماجراى موسى و امّت او و ساير حوادث امّتهاى گذشته را ما براى تو بيان كرده‌ايم و ما از جانب خود ذكر (يعنى قرآن كريم) را بر تو نازل كرده‌ايم كه شامل معارف متنوّعى است و در خلال داستانها و عبرتها، حقايق و اخلاقيّات و شرايع را بيان نموده است.
(100){(مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ يَحْمِلُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وِزْراً)} (هر كس از آن روى گرداند، پس همانا او در روز قيامت بار گناهى را بردوش مى‌كشد)
مى‌فرمايد كسى كه از ذكر، يعنى قرآن روى گرداند و اعراض كند در روز قيامت ثقلى بسيار عظيم و خطير و بار گناهى بزرگ را بدوش خود حمل خواهد كرد و گناه را از جهت اينكه قائم به آنهاست، به بارى تشبيه كرد كه آدمى با همه سنگينى و مشقّت بايد آن را بدوش خود بكشد.
(101){(خالِدِينَ فِيهِ وَ ساءَ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ حِمْلًا)} (در گناهشان جاودانند و بارشان در روز رستاخيز چه بد است)
يعنى آنها در عذاب و كيفر گناهشان جاويد خواهند بود به عبارت ديگر اعمالشان در آخرت تجسّم مى‌يابد و ايشان در قيامت با عمل خودشان معذّب خواهند بود و آن عمل همواره ملازم آنهاست و بار ايشان در روز قيامت بار بسيار بديست.
(102){(يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً)} (روزى كه در صور دميده شود و در آن روز گنهكاران را كور محشور كنيم)
نفخ صور كنايه از احضار و دعوت بوده و (زرق) به معناى كبود است و چون چشمى كه نابينا مى‌شود كبود رنگ مى‌گردد، بعضى آن را به معناى كور محشور شدن مجرمين گرفته‌اند، كه البته آيه ديگرى نيز اين مطالب را تأييد مى‌كند{(وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى‌
وُجُوهِهِمْ عُمْياً « سوره اسرى، آيه 97. » و آنها را در روز قيامت محشور مى‌كنيم در حاليكه كور و به رو در افتاده‌اند)
و بعضى‌ نيز آن را به معناى كبودى بدن در اثر تشنگى و خستگى دانسته‌اند.
(103){(يَتَخافَتُونَ بَيْنَهُمْ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا عَشْراً)} (كه آهسته با يكديگر مى‌گويند بيش از ده روز مكث نكرديم)
اهل محشر به جهت هول و فزعى كه به آنها دست مى‌دهد با صداى آهسته با يكديگر صحبت مى‌كنند و به صورت نجوا به يكديگر مى‌گويند قبل از قيامت، در دنيا بيش از ده روز زنده نمانديد و منظور آنها از اين گفتار، اندك شمردن عمرى است كه در دنيا نمودند، در مقايسه با خلود و ابديّتى كه نشانه‌هاى آن براى ايشان آشكار شده است.
همچنانكه در جاى ديگر مى‌فرمايد{(قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ‌ «سوره مؤمنون، آيه 113» گويند ما جز يك روز يا بخشى از يك روز درنگ نكرديم، پس از شمارندگان سؤال كن)
(104){(نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَقُولُونَ إِذْ يَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا يَوْماً)} (ما به آنچه ايشان مى‌گويند داناتريم، آن زمان كه بهترينشان مى‌گويد: بيش از يك روز بسر نبرده‌ايد)
مى‌فرمايد علم ما به همه احوال و اقوال ايشان احاطه دارد و راستگوترين ايشان كسانى هستند كه مى‌گويند مدت درنگ شما در دنيا جز يك روز نبوده است چون ماندن محدود در دنيا و عمر ناچيز آن در مقايسه با ابديّتى كه در عالم آخرت در پيش رو دارند ابدا قابل سنجش نيست و قدر و اندازه‌اى ندارد. لذا كسى كه آنرا يك روز بداند نسبت به كسانى كه آن را ده روز دانسته‌اند به واقع نزديكتر و راستگوتر است.
(105){(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً)} (از تو درباره كوهها مى‌پرسند بگو، پروردگارم آن را پراكنده كند، پراكنده كردنى.)
(106){(فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً)} (و زمين را پهن نموده و هموار واگذارد)
(107){(لا تَرى‌ فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً)} (كه در آن هيچ برجستگى و انحرافى نبينى)
خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم مى‌فرمايد: از تو درباره وضع كوهها در قيامت سؤال مى‌كنند بگو پروردگارم آنها را ذره ذرّه كرده و آن ذرّات را منتشر مى‌كند بطورى كه در جاى آن چيزى باقى نمى‌ماند و آنگاه زمين را تخت و هموار مى‌كند بصورتى كه هيچ پستى و بلندى در آن ديده نمى‌شود.
(108){(يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ لا عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً)} (در آن روز از ندا دهنده محشر پيروى مى‌كنند در حاليكه هيچ انحرافى در كارشان نيست و همه صداها به احترام خداى رحمان خشوع مى‌يابد و جز صدايى آهسته چيزى نمى‌شنوى)
يعنى مردم در آن روز حشر چاره‌اى جز پيروى محض ندارند و هر چه به ايشان گفته شود انجام مى‌دهند، نمى‌توانند كمترين توقفى كنند يا سستى و مسامحه‌اى نمايند چون در آن روز به عيان مى‌بينند كه ملك و تسلّط فقط از آن خداى قهّار است و كسى شريك او نيست و شايد هم (لاعوج) به داعى برگردد يعنى داعى روز قيامت احدى را ترك نمى‌كند و همه را بدون استثناء دعوت مى‌نمايد و درباره احدى دچار خطا و نسيان نمى‌شود و در دعوت او سهل‌انگارى نمى‌كند اما احتمال اوّل مناسبتر است.
آنگاه مى‌فرمايد همه آوازها به احترام خداى رحمان خاشع مى‌شود چون هيچ كس در آن روز در مقام تمرّد و استكبار از اطاعت و پيروى نيست به همين جهت ارتفاع صداها پايين مى‌آيد و همه با حالت خشوع سخن مى‌گويند. و جز صداى آهسته و مخفى چيزى به گوش نمى‌رسد و در آن روز صداها به جهت غرق شدن در مذلّت و خوارى در برابر عظمت خداى متعال آنچنان آهسته مى‌شود كه هيچ شنونده‌اى جز صدايى خفيف، نمى‌شنود.
(109){(يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا)} (در آن روز شفاعت سودى ندارد، مگر از كسى كه خداى رحمان به او اجازه شفاعت داده باشد و سخن او را در شفاعت بپسندد)
نفى شفاعت كنايه از اين است كه قضاوت به عدل و حكم فصل بر طبق وعده و وعيد الهى محقّق و شدنيست. و هيچ عاملى نمى‌تواند جرم مجرمى را ساقط نمايد و عقوبت را از او منصرف كند.
در واقع مراد اين است كه به كسى اجازه داده نمى‌شود كه در مقام شفاعت برآيد چون در جمله بعدى به نحو استثناء مى‌فرمايد (جز كسى كه خداى رحمان به او اجازه شفاعت داده باشد و گفتار او را بپسندد)، يعنى در آنروز سخن گفتن و شفاعت منوط به اجازه پروردگار است و چنين كسى، قولش آميخته با امرى كه باعث ناخشنودى و سخط الهى باشد، نيست، يعنى در گفتار او خطا و اشتباه راه ندارد و چون مطلق بودن جمله اقتضا دارد كه به عموم حمل شود، چنين كلامى جز، از اهل عصمت صادر نمى‌شود، يعنى كسانى كه خدا دلهايشان را از پليدى شرك و جهل پاك كرده است‌{(إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً «سوره احزاب، آيه 33» همانا خداوند اراده كرده است كه پليدى را از شما خاندان دور كند و شما را پاكيزه نمايد، پاكيزه كردنى)
نظير اين گفتار را در تفسير آيه 105 سوره هود نيز گفتيم.
پس شفاعت منحصرا از آن اهل عصمت يا نهايتا ملحقّين به ايشان خواهد بود.
(110){(يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً)} (خداوند آنچه را قبلا فرستاده‌اند و آنچه كه به دنبال آنان مى‌رسد، مى‌داند، اما ايشان احاطه علمى به او ندارند)
اگر ضماير جمع به افراد شفاعت كننده برگردد معنا اين خواهد بود كه سخن پسنديده ايشان بر خدا مخفى نيست و علم خدا به آنها محيط است ولى آنها محيط به خدا نيستند و نمى‌توانند با كلام غير واقعى خداوند را بفريبند و اگر ضماير جمع به مجرمين برگردد، معنا اين خواهد بود كه خداوند به اعمال آنها در دنيا و نيز نسبت به حالات آنها در بعد از آن و در موقف قيامت آگاه است اما ايشان ابدا احاطه‌اى به خدا ندارند، پس خداوند ايشان را به آنچه كرده‌اند كيفر مى‌كند و آنها نمى‌توانند حكم او را ردّ كنند اين احتمال با توجه به سياق مناسبتر از احتمال اول است.
(111){(وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً)} (و چهره‌ها در برابر خداى زنده و برپا دارنده، متواضع مى‌شود و هر كس سنگينى بار ستمى را بدوش دارد نااميد مى‌گردد)
يعنى همه در برابر خداوند زنده برپا دارنده، ذليل و خوار مى‌شوند چون در آن روز آشكار مى‌شود هيچ كس مالك چيزى نيست و ملك تنها از آن خداى يگانه و قهّار است‌{(لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ) «سوره مؤمن، آيه 16» بنابراين هيچ مانعى در برابر حكم او نخواهد بود و اگر در ميان همه اسماء خدا به نام (حىّ) و (قيّوم) اشاره شد براى آن است كه مورد كلام، مردگانى هستند كه بار دوم زنده شدند و وقتى زنده شدند كه تمامى اسباب دنيوى از آنها قطع شده و اين مقام مناسب با حيات مطلقه و قيوميّت خدا نسبت به هر چيز مى‌باشد.
آنگاه مى‌فرمايد هر كس كه بار ظلمى بر دوش دارد نااميد مى‌شود، يعنى مجرمينى كه ايمان نياوردند، در روز قيامت نااميدى را كه بدترين جزاست خواهند داشت، چون مؤمن هرگز در قيامت دچار نااميدى نمى‌شود و شفاعت شامل حال او خواهد شد و اگر معنا شامل عموم ظالمان باشد، ناگزير معناى خيبت، نااميدى از مطلق سعادت نخواهد بود بلكه نااميدى از آن نوع سعادتى است كه ظلم با آن منافات دارد.
(112){(وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا يَخافُ ظُلْماً وَ لا هَضْماً)} (و هر كس كارهاى شايسته كند و ايمان داشته باشد از ستم كشيدن و نقص اجر نهراسد)
اگر عمل صالح را مقيّد به ايمان كرد، به جهت آن است عمل صالح بوسيله كفر حبط و بى‌اثر مى‌شود و (هضم) به معناى نقص است.
پس مى‌فرمايد هر كس عمل صالح را با ايمان قرين كرده، بيمى از ستم ديدن نداشته باشد و بداند كه اجرى غير منقوص خواهد داشت و خداوند پاداش او را بطور تمام و كمال خواهد داد.
(113){(وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا وَ صَرَّفْنا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً)} (آرى اين چنين ما آن را، قرآن عربى نازل كرديم و در آن بيم دادنهاى گوناگون آورديم تا شايد پرهيز كنند و يا تذكّرى برايشان حاصل شود)
(كذلك) اشاره به خصوصيّات بيان آيات است و (تصريف) به معناى گردانيدن از حالى به حال ديگر مى‌باشد.
مى‌فرمايد، ما به اين نحو از بيان معجزه آسا، كتاب را نازل كرديم در حاليكه قرآنى خواندنى و عربى است و در آن وعيدهاى گوناگون را به صورتهاى مختلف براى كفّار بيان كرديم تا شايد دست از لجاجت و عناد بردارند و پرهيزكار شوند و يا تذكّر بيابند، يعنى احتمال خطرى در دلهايشان راه يابد، احتمال دهند كه اين قرآن حق است و در دشمنى با آن بيم خطر وجود دارد در نتيجه خشوع و خشيتى بيابند و دست از عداوت با حق بردارند، و يا ياد حق در دلشان راه يافته و ايمان بياورند، پس تقوى در اينجا به معناى عمل به طاعات و اجتناب از سيّئات نيست بلكه مراد پرهيز از عناد و لجاجت با حق است. همچنانكه در آيه ديگر مى‌فرمايد{(لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى‌) « سوره طه، آيه 44 » تا شايد متذكر شود يا خشيّت بيابد)
(114){(فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى‌ إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً)} (پس بلند مرتبه است خداوندى كه سلطان حق است و تو قرآن را پيش از آنكه وحى آن به تو اعلام شود با شتاب مخوان و بگو پروردگارا به دانش من بيافزاى)
اين عبارت تسبيح و تنزيه خداست از هر آنچه لايق ساحت قدس او نيست و خداوند را به صفت ملك حق توصيف مى‌نمايد، چون خدا مالك على الاطلاق است و در حقيقت منحصرا ملك و ملك از آن اوست و او ملكى است كه در ملك خود با هدايت مردم و وعده و وعيد ايشان و سپس حاضر ساختن آنها در قيامت و مجازاتشان، تصرّف مى‌نمايد و هيچ مانعى او را در تصرّفاتش منع نمى‌كند و كسى نيست كه حكمش‌ را تعقيب نمايد و مطابق حكمت بالغه‌اش در ملك خود سلطنت مى‌كند. پس او ملك است در اول و در آخر، در دنيا و آخرت و او حقّى است كه بر آنچه از ازل بوده، ثابت خواهد بود و شايد هم اين عبارت در حكم خاتمه ماجراها و مطالب گذشته با تسبيح و تعظيم باشد.
آنگاه خطاب به رسول خدا مى‌فرمايد در مورد وحى عجله نداشته باش، ظاهرا وقتى وحى قرآن به آن حضرت مى‌رسيده و قبل از اتمام وحى شروع به تلاوت آن مى‌كرده و در اين آيه آن حضرت را نهى فرموده كه از بيم فراموش كردن يا هر مطلب ديگر، قبل از اتمام وحى، آن را تلاوت نكند همچنانكه در جاى ديگر مى‌فرمايد{(لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ‌ «سوره قيامت، آيه‌هاى 17 و 16» زبانت را به خواندن آن حركت مده و عجله مكن، همانا جمع آورى آن و خواندنش با ماست)
آنگاه مى‌فرمايد به جاى تعجيل در خواندن وحى، علم بيشترى از پروردگارت طلب كن، يعنى اگر تو در قرائت آيه‌اى كه هنوز بر تو كاملا نازل نشده عجله مى‌كنى، به جهت آن است كه تا اندازه‌اى به آن علم يافته‌اى ولى به آن مقدار علم اكتفاء نكن و بگو خدايا علم مرا بيشتر كن و از خدا بخواه تا صبر بيشترى به تو دهد تا بقيه وحى را بشنوى.
اين آيه از جمله آياتى است كه مضمون روايات را كه مى‌فرمايد قرآن كريم دو بار نازل شد، يك بار نزول دفعى و يكباره و بار ديگر نزول تدريجى و آيه آيه، تأييد مى‌كند. چون اگر رسولخدا علمى به بقيّه آيه نداشتند در خواندن آن تعجيل نمى‌كردند.


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۲ ] [ 4:37 ] [ سعید ]

(80){(يا بَنِي إِسْرائِيلَ قَدْ أَنْجَيْناكُمْ مِنْ عَدُوِّكُمْ وَ واعَدْناكُمْ جانِبَ الطُّورِ الْأَيْمَنَ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى‌)}: (اى بنى اسرائيل همانا ما شما را از دشمنان نجات داديم و در جانب راست كوه طور با شما وعده نهاديم و بر شما ترنجبين و مرغ بريان نازل‌كرديم)
در اين آيه به نعمات خود در حقّ بنى اسرائيل اشاره مى‌كند كه ايشان را بعد از سالها شكنجه و محنت از شرّ فرعون و عمّالش كه دشمن ايشان بودند، نجات داد و آنها را در دريا غرق كرد و آنگاه براى نزول تورات سى شب (كه به چهل شب انجاميد) با موسى وعده نمود، كه در آنجا به ميقات پروردگارش رفت و زمانيكه در بيابانها سرگردان بودند خداوند روزى آنها را بصورت مرغ بريان و ترنجبين از آسمان فرو مى‌فرستاد.
(81){(كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ لا تَطْغَوْا فِيهِ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوى‌)}: (از پاكيزه‌هايى كه روزيتان كرده‌ايم بخوريد و در مورد آن طغيان نكنيد، كه غضب من بر شما حلول مى‌كند و هر كس غضب من به او برسد به تحقيق سقوط كرده است)
امر در اين آيه، امر اباحى است، يعنى مى‌توانيد از اين نعمتها و روزيهاى پاكيزه بهره ببريد، امّا با كفران نعمت و عدم سپاسگزارى در مورد آنها طغيان نورزيد، همچنانكه ناسپاسى كردند و گفتند: ما بر طعام واحد نمى‌توانيم صبر كنيم‌ « سوره بقره، آيه 61 » و انواع ديگر خوراك را از خداوند طلب كردند، آنگاه فرمود اگر چنين كنيد غضب من بر شما واجب و لازم مى‌شود و غضب پروردگار، عبارتست از اينكه او اراده مكروهى را براى بنده‌اش بنمايد و اسباب رسيدن آن مكروه را بواسطه معصيت بنده، فراهم سازد. و در آخر مى‌فرمايد كسى كه غضب من در مورد او حتمى شود و غضب من به او برسد هر آينه هلاك خواهد شد.
(82){(وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى‌)}: (و همانا من آمرزنده كسانى هستم كه توبه كرده و ايمان آورده و عمل شايسته انجام دهند و سپس هدايت شده باشند)
در اينجا وعده رحمت مؤكد بدنبال وعيد سخت آمده و خداوند خود را به صفت (بسيار آمرزنده) بودن توصيف فرموده، منتها براى كسانى كه از معصيت بسوى طاعت و از شرك به سوى توحيد رجوع نمايند و به خدا و آيات او و انبياء و رسل و احكام الهى ايمان بياورند و عمل شايسته بجا آورند يعنى مخالفت و عصيان را مبدّل به طاعت نمايند و سپس در مقام هدايت برآيند. اما معناى هدايت، آيا اين است كه در امرى كه از آن توبه كرده، گمراه نشود و دوباره مرتكب آن نگردد؟ و يا اينكه در غير آن چيزى كه از آن توبه كرده گمراه نشود؟ كه در صورت اول معناى آن اين است كه توبه از گناه نسبت به آنچه كه قبل از توبه انجام داده مفيد است و نسبت به مابعد آن فايده‌اى ندارد و در صورت دوم معناى آن اين است كه آمرزش خدا فقط نسبت به گناهانى كه از آن توبه كرده مفيد است، نه ساير گناهان، پس توبه وقتى مفيد است كه در غير آن گناه نيز گمراه نشود.
شايد هم هر دو معنا مراد باشد اما از ظاهر سياق و عطف با حرف (ثمّ) معناى اول استفاده مى‌شود كه همان ثبات و استقامت بر توبه را دلالت مى‌كند، در نتيجه برگشت معنا به همان اشتراط اصلاح در آيات ديگر است‌{(إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا)* «سوره آل عمران، آيه 89؛ سوره نور، آيه 5 » (جز كسانيكه بعد از آن توبه كرده و اصلاح نمايند)
با نظر در سيره بنى اسرائيل آشكار مى‌شود كه آنها به خداى سبحان ايمان داشته و رسالت موسى و هارون را تصديق كرده‌اند اما آنها در امر ولايت ايشان يا متوقّف بوده‌اند و يا سستى كرده‌اند و آشكار مى‌شود كه مراد از اهتداء، ايمان به رسول به وسيله پيروى از او، در امر دين و دنياست، به عبارت ديگر مراد از اهتداء، هدايت به ولايت رسول و التزام به احكامى است كه به ايشان امر مى‌كند، چون پيامبر از نفس خود مؤمنان نسبت به آنها، اولويّت دارد و تدبير امور مردم در امر دين و دنيايشان بدست اوست‌ « {(النَّبِيُّ أَوْلى‌ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)}. سوره احزاب، آيه 6» و پس از او بر مؤمنان واجب است كه به آنچه او فرموده تمسك بورزند، تا گمراه نشوند و آن امر چنانچه از حديث ثقلين و نظاير آن استفاده مى‌شود، كتاب خدا و اهل بيت مى‌باشند.
(83){(وَ ما أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ يا مُوسى‌)}: (اى موسى چه چيزى تو را بر آن داشت كه از قومت جلو بيافتى؟)
(84){(قالَ هُمْ أُولاءِ عَلى‌ أَثَرِي وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى‌)}: (موسى گفت:
اينك آنها به دنبال من هستند و من كه به شتاب آمدم، براى اين بود كه تو اى پروردگارم از من خشنود شوى)
مراد از قوم همان هفتاد نفرى بودند كه موسى آنها را از ميان قومش برگزيده بود، اما براى حضور در ميعاد، قبل از آنها به سوى طور شتافت و خداى تعالى در اين آيه از علّت اين تعجيل پرسش مى‌نمايد و موسى در جواب عرض كرد: پروردگارا آنها بزودى به من ملحق مى‌شوند و هم اينك دارند بدنبال من مى‌آيند اما تعجيل من براى كسب رضايت توست و تو خود به سبب حضور من داناترى.
(85){(قالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ)}: (فرمود: ما از پى تو قومت را امتحان كرديم و سامرى آنها را گمراه كرد)
پروردگار فرمود: ما قوم تو را پس از رفتن تو آزمايش كرديم، پس از بابت ايشان مطمئن و خاطر جمع نباش و بدان كه آنها از بوته آزمايش و امتحان درست بيرون نيامدند و مردى به نام سامرى توانست بوسيله گوساله‌اى آنها را گمراه كند و ايشان را به عبادت گوساله وادارد.
(86){(فَرَجَعَ مُوسى‌ إِلى‌ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ يا قَوْمِ أَ لَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَ فَطالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِي)}: (موسى خشمگين و ناراحت به سوى قومش بازگشت و گفت، اى قوم من، مگر پروردگارتان شما را وعده نيكو نداده بود، آيا اين مدّت برايتان طولانى نمود، يا خواستيد غضب خدا شما را بگيرد كه از وعده من تخلّف كرديد؟)
موسى عليه السّلام وقتى از ميقات برگشت و وضع را چنان ديد به سختى عصبانى و اندوهگين شد و براى آگاهى دادن و تنبيه ايشان فرمود آيا پروردگارتان به شما وعده نيكو نداد، يعنى تورات را بر شما نازل نكرد كه در آن احكام خدا آمده و عمل به آن‌ متضمّن سعادت دنيا و آخرت شما بود؟ و آيا شما را از چنگ دشمنانتان نجات نداده و شما را به نعمتهاى خود اختصاص نبخشيد؟ آيا مدت مفارقت و جدايى من به نظر شما طولانى آمد، تا آنجا كه از رجوع من نااميد شديد و نظام داخلى مجتمع شما درهم ريخت يا آنكه اراده كرديد با طغيان و رجوع از ايمان به سوى كفر و پرستش گوساله، غضب خداوند را بر خود روا سازيد و وعده‌اى را كه به من داديد تا بعد از رفتن من جانشين نيكوى من باشيد، تخلّف كرديد؟ بعضى مفسران‌ گفته‌اند: خلف كردن وعده از جانب ايشان، اين بود كه قرار بود بدنبال موسى به ميقات بروند ولى آنها تخلّف كردند و نرفتند و بعضى‌ ديگر خلف وعده را عدم اطاعت از هارون دانسته‌اند.
(87){(قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا وَ لكِنَّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زِينَةِ الْقَوْمِ فَقَذَفْناها فَكَذلِكَ أَلْقَى السَّامِرِيُّ)}: (گفتند: ما به اراده خويش از وعده تو تخلّف نكرده‌ايم اما محموله‌هايى از زيور فرعونيان با خود حمل مى‌كرديم كه آنرا در آتش افكنديم و سامرى نيز بيفكند)
احتمال ديگر در معناى آيه اين است كه ما از اموال و ملك خود چيزى براى ساختن گوساله مصرف نكرديم، تا در اين امر قصد عمدى داشته باشيم، و ليكن ما اموال و اثقال و زيورآلات قوم فرعون را حمل مى‌كرديم و چون خسته شديم آنها را انداختيم و سامرى آنها را برداشت و در كوره ريخت و با آنها، اين گوساله را درست كرد. و يا سامرى نيز مانند هر چه در دست داشت در آتش انداخت و از آنها گوساله را ساخت.
(88){(فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى‌ فَنَسِيَ)}: (و براى آنها مجسمه گوساله‌اى را بيرون آورد كه صداى گوساله داشت، گفت: اين خداى شما و خداى موسى است و ايمان را فراموش كرد)
از كلمه (اخرج) استفاده مى‌شود كه كيفيّت ساخت گوساله از نظر عامه مردم پنهان و مخفى بوده، و (جسد) به معناى جثه‌اى بى‌جان است و (خوار) يعنى آواز گوساله و از عبارت‌{(فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ ...)} استفاده مى‌شود كه در قضيه ساختن گوساله، افرادى از قوم‌ همدست سامرى بوده‌اند. و ضمير در عبارت (فنسى) بنا به گفته بعضى‌ مفسرين به موسى برمى‌گردد يعنى گفتند: اين معبود شما معبود موسى است اما موسى خودش اين معبود را فراموش كرده و با آنكه او اينجاست او به جستجوى آن به كوه طور رفته و بعضى ديگر ضمير آن را به سامرى ارجاع داده‌اند. يعنى سامرى بعد از آنكه به پروردگار يكتا ايمان آورده بود، او را فراموش كرد و عملى انجام داد كه قوم را گمراه ساخت.
(89){(أَ فَلا يَرَوْنَ أَلَّا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلًا وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً)}: (آيا نمى‌ديدند كه گوساله سخنى به آنها نمى‌گويد و برايشان سود و زيانى ندارد؟)
اين دسته از آيات گوساله پرستان را سرزنش و ملامت مى‌نمايد به اينكه چرا چيزى را پرستيدند كه مى‌ديدند جوابگوى حاجاتشان نيست و دعايشان را مستجاب نمى‌كند و نمى‌تواند هيچ نفعى را متوجه ايشان نموده و يا ضرر و شرّى را از آنها دور كند؟
و حال آنكه از ضروريات عقل آنست كه رب و معبود بايد بتواند دعاى عابد و پرستنده خود را مستجاب كند و مالك نفع و ضررى براى او باشد.
(90){(وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي)}: (و به تحقيق هارون قبلا به ايشان گفته بود، اى قوم من همانا شما بوسيله اين گوساله به فتنه افتاده‌ايد، پروردگار شما فقط خداى رحمان است، از من پيروى كنيد و مطيع فرمانم باشيد)
مجددا براى توبيخ آنها و تأكيد بر جرمشان مى‌فرمايد اينها گذشته از اينكه از حكم عقلشان پيروى نكردند، به آنچه وصىّ پيامبرشان گفت، نيز اعتنايى ننمودند، چون او حقيقت امر را براى آنها باز گفت، كه اين گوساله فتنه و وسيله آزمايشى است كه شما فريب آن را خورده‌ايد و پروردگارتان خداى عزّ و جلّ است و واجب است كه از من پيروى كنيد و مطيع امر من باشيد تا شما را هدايت كنم اما آنها سخن آنجناب را رد كردند و اعتنايى به گفتار حقّ او ننمودند.
(91){(قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى‌)}: (ما همچنان آن را عبادت مى‌كنيم تا زمانيكه موسى به سوى ما باز گردد)
يعنى بنى اسرائيل در جواب هارون گفتند: ما همچنان به اين گوساله پرستى ادامه مى‌دهيم و دست از عبادت آن برنمى‌داريم تا زمانيكه موسى بيايد و ببينيم او درباره گوساله چه مى‌گويد و چه فرمانى مى‌دهد.
(92){(قالَ يا هارُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا)}: (اى هارون وقتى ديدى كه ايشان گمراه شدند، مانع تو چه بود)
(93){(أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَيْتَ أَمْرِي)} (كه از من متابعت كنى، آيا فرمان مرا عصيان كردى؟)
موسى خطاب به هارون كه خليفه و وصىّ او در ميان قومش بود، فرمود: چه چيز تو را از پيروى طريقه و روش من، كه جلوگيرى قوم از ضلالت و تعصّب در راه خدا بود، بازداشت؟
آيا از دستور من كه به تو گفته بودم از راه مفسدان پيروى مكن، نافرمانى كردى؟
(94){(قالَ يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي)} (هارون گفت: اى پسر مادرم ريش و سر مرا نگير، من بيم داشتم تو بگويى كه ميان بنى اسرائيل تفرقه انداختى و رعايت گفتار مرا نكردى)
هارون عليه السّلام براى تحريك عواطف موسى عليه السّلام از لفظ (يابن امّ) استفاده مى‌كند تا شايد غضب او فروكش كند و از اينكه فرمود{(لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي)} معلوم مى‌شود كه موسى از شدّت غضب و خشم، موى سر و ريش هارون را گرفته تا او را تنبيه كند و بزند، اما هارون مى‌گويد: من اگر مى‌خواستم از گوساله پرستى آنها ممانعت كنم، جز عدّه اندكى از من پيروى نمى‌كردند و در نتيجه وحدت كلام بنى اسرائيل از بين مى‌رفت و ميانشان دو دستگى مى‌افتاد و چه بسا كار به كشت و كشتار مى‌كشيد و من به ياد سفارش تو افتادم كه مرا فرمان اصلاح دادى و لذا ترسيدم كه بگويى: تو فرمان مرا گوش ندادى و از امر من پيروى نكردى و ميان بنى اسرائيل تفرقه انداختى، به همين دليل هم وقتى ديدم‌ اكثريّت قريب به اتّفاق آنها، گوش به سخنان من نمى‌كنند دست از پافشارى برداشتم.
(95){(قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ)} (گفت: اى سامرى، امر عظيم و بزرگ تو چيست؟)
يعنى موسى عليه السّلام بعد از فراغت از بازخواست هارون از سامرى مى‌پرسد، اى سامرى امر بزرگى كه آوردى چه بود؟ چه چيز تو را به اين امر واداشت؟
(96){(قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي)} (گفت: چيزى را كه آنها نديدند من ديدم و از جاى پاى فرشته مرسل مشتى برگرفتم و آن را در قالب گوساله انداختم و نفسم اينچنين اين امر را براى من بياراست)
در معناى اين آيه ميان مفسّران اختلاف وجود دارد، بعضى گفته‌اند اينكه سامرى گفت من چيزى را ديدم كه ديگران نديدند مرادش، ديدن جبرئيل در هنگام غرق كردن فرعونيان بود و مراد از (اثر رسول) مشتى از خاك زير پاى جبرئيل است كه سامرى آن را برگرفته و در قالب گوساله انداخته است و بعضى ديگر گفته‌اند مراد از (اثر رسول)، همان زيورهاى فرعونيان است كه موسى امر به حمل كردن آنها نموده بود و سامرى مى‌خواهد بگويد: من مقدارى از آن اموال رسول را گرفتم و ريخته‌گرى كردم و در اين باره علم و اطلاعى داشتم كه سايرين نداشتند و به هر جهت مى‌گويد اين امر را نفسم براى من آراست و فريب نفسم باعث شد كه من مرتكب اين عمل شوم.
(97){(قالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ وَ إِنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَ انْظُرْ إِلى‌ إِلهِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً)} (گفت: برو كه نصيب تو در زندگى اين است كه هر كس به تو نزديك شود،مرتب بگويى: با من تماس نگير و براى تو وعده‌ايست كه از آن تخلّف كرده نمى‌شوى، به خدايت كه پيوسته كمر به خدمتش بسته بودى نگاه كن كه آن را بسوزانيم و خاكسترش را به دريا بريزيم و آن را بطور كامل پراكنده سازيم)
موسى عليه السّلام بعد از اثبات جرم سامرى و اعتراف او، مجازاتش را بيان مى‌كند، ابتدا حكم به طرد او از ميان اجتماع مى‌نمايد و او را از صحبت و هم‌نشينى با ساير مردم طرد مى‌نمايد و بعضى گفته‌اند اين سخن نفرين او به جان سامرى است كه در اثر آن سامرى مبتلا به درد بى‌درمان (عقام) شد كه هر كس به او نزديك مى‌شد به تب شديدى مبتلا مى‌گشت و ناگزير هر كس مى‌خواست به جانبش بيايد، فرياد مى‌زد نزديك من نشو و بعضى‌ گفته‌اند كه مبتلا به مرض وسواس شد بطوريكه از همه مردم وحشت داشت و مى‌گريخت و فرياد مى‌زد: لامساس يعنى با من تماس نگيريد.
و آنگاه به او وعده هلاكت و سرآمد عمرش را مى‌دهد يا او را نفرين مى‌كند بعضى‌ نيز گفته‌اند كه مراد از آن عذاب آخرت است.
آنگاه فرمود به اين گوساله‌اى كه مى‌پرستيدى و كمر به عبارت و خدمت آن بسته بودى نظاره كن، و ببين كه چگونه آن را مى‌سوزانيم و نابود مى‌كنيم و سپس خاكستر آن را در دريا مى‌پاشيم، بعضى گفته‌اند چون گوساله جاندار نبوده و از جنس طلا بوده است مراد از حرق آن اين است كه آن را با سوهان براده كنند و سپس براده آن را در دريا بپاشند.
(98){(إِنَّما إِلهُكُمُ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ عِلْماً)} (همانا منحصرا معبود شما خداى يكتاست كه هيچ معبودى جز او نيست و علم او به همه چيز احاطه دارد)
اين عبارت بقيه كلام موسى عليه السّلام خطاب به سامرى و بنى اسرائيل است كه با اين كلام به آنها مى‌فهماند كه هيچ چيز، نه گوساله و نه غير آن، هرگز شريك خدا نيست، و با اين سخن كوتاه، بر دو مسأله به لطيف‌ترين وجهى استدلال كرده است اولا: اينكه معبودى جز خدا نيست، چون او اللّه است. و دوم: اينكه الهى غير خدا براى آنها نيست، زيرا جز او پروردگارى نيست چون او اللّه است و از صفات او اين است كه هر چيز كه شيى‌ء ناميده مى‌شود معلوم اوست يعنى علم خداوند بر همه چيز احاطه دارد.


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۱ ] [ 11:59 ] [ سعید ]

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِيمِ

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ﴿ 1 ﴾ اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿ 2 ﴾ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ﴿ 3 ﴾ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ ﴿ 4 ﴾

به نام خـدای رحمتـگر بر آفریـدگان، رحمتگر بر ویـژگان

بگو: «او خدای یـکتـا و یگانه است». (در ذات، اسماء، و صفات و افعالش) ﴿ 1 ﴾ «خدا، (همان) پروردگار بی‌نیاز مطلق است». ﴿ 2 ﴾ «(هرگز) نزاد و زاده نشد». (که آفریدگان از ذات او نیستند و او هم آفریده نیست). ﴿ 3 ﴾ «و برای او هیچ‌گاه، همتـا و همپایی نبوده است». (و ازلیتِ بی‌نیازی مستلزم ابدیت است). ﴿ 4 ﴾

سوره «اخلاص» خالص ترين و مخلص ترين سوره هاى قرآنى است كه در عين كمى آياتش پر معنى ترين آيات مقدسات قرآنى است، و چنانكه در خبراز حضرت باقرالعلوم عليه السلام آمده: خدا مى دانست كه در آخر الزمان مردمانى بسى موشكاف خواهند آمد و روى همين اصل اين سوره را نازل فرمود. رهبران اديان گوناگون: مادى پرستان، مشركان، دو پرستان، سه پرستان، يهوديان، و نصرانيان، به حضور حضرتش شرفياب شده و درباره خدا از وى پرسشها دارند كه او كيست، ماده اصلى است، خدايانى متعدد است و يا بالاخره كسى است كه يهوديان و نصرانيان مى گويند. حضرت با آنكه بزرگترين پيام آور توحيد است از پيش خود هرگز پاسخى نمى گويد، پنج روزبه عدد آيات پنجگانه همين سوره براى اين پرسشها پاسخهايى كامل ربانى است در حالى كه دعوت آغازينش همواره توحيد بوده و مستمر است. اين سوره در كل جهاتش ممتازترين سوره هاى قرآنى است حتى در نامهايش بيست نام دارد كه نمايانگر بيست معنى در اين سوره است. " قل هو" در كل پاسخى جميل و اجمالى براى تمامى اين پرسشها است، و چرا «قل» با آنكه" هو اللَّه احد" خود پاسخ اصلى است، از جمله حكمتهاى «قل» اين است كه خود تصريحى است بر رسالتش در اين گفتار و نيز نمايانگرى اين حقيقت كه پيامبر توحيد بايستى همواره مشعل دار حقيقت توحيد باشد، آن را با چهره ها و براهين گوناگون براى همگان نمايان سازد، و نيز ديگران را به اين گفتار توحيدى وادارد. «هو» اشاره اى است به هويت وحدانى ناپيداى خدا، زيرا اين خود ضمير غايب است. ولى بر خلاف غايبهاى گوناگون كه با وسايلى درونى يا برونى بالاخرة حاضر و پيدايند، اين غايب هيچگاه به هيچ وسيله اى براى هيچكس پيدا نخواهد بود. او «هو» و تنها اوست، اين و اينها نيست كه در هر صورت محسوس باشد كه بر حسب آياتى مانند (6: 103) هيچ ديده اى امكان ديدنش را ندارد، مگر ديدن آيات و نشانه هاى كه بر او دلالتهائى آشكار دارد. حديث علوى هم كه" يا من لا هو الا هو" بيانگر همين هويت بى مانند است كه «هو» به جز او نيست. آرى او در ذات- صفات ذات- صفات فعلى و افعاليش كلًا «هو» يگانه و همان است، چنانكه در آياتى چند چنان است كه او: رحمان- رحيم- حى- قيوم- حكيم- خالق- عليم- محيى- مميت- مَلِك- سلام- مؤمن- مهيمن- عزيز- جبار- متكبر- صاحب عرش فرماندهى، بالاخره داراى بهترين اسمهاست. حضرت اقدس ربوبيت در اين اسماء و صفات وافعال تا چه رسد به ذاتش، ازليت و ابديتش كه در جمع سرمديتش يگانه است، چنانكه در آياتى ديگر به آنها تصريح گشته. «هو» اسم اعظم باطن اللَّه است و «اللَّه» اسم اعظم ظاهر، و هر دو در بين اسماء حسناى الهى بى نظيرند. «اللَّه» اينجا تفسير و بيانگرى است براى «هو» و چنانكه «هو» به گونه مطلق و ويژه است و همنامى براى غير خدا نيست. «اللَّه» نيز چنان است كه" هل تعلم له سميا" (19: 65) بيانگر همين حقيقت است، كه حتى ملحدان و مشركان هم اين دو نام را بر ماده اوليه و يا بر خدايان جعلى شان ننهاده و نمى نهند. «هو» در چندين جا و «اللَّه» در 2698 جاى قرآن به ميان آمده است كه به ويژه «اللَّه» پرتكرارترين نامها در قرآن است. ريشه لغوى «اللَّه» كه الِه و الَه مى باشد مجملى از معانى: عجز- آرامش- فزع و توجهى بسيار را در بر دارد كه ديگران از دركش عاجز و هراسان و تنها به او توجه دارند و او را مى پرستند. «احد» دومين تفسير «هو» و تفسير براى «اللَّه» است، چنانكه «صمد» نيز چنان است، و به دنبالش تتمه اين سوره پياپى يكديگر هم بيانگر يكديگرند، و هم در جمع بيانگر «هو» و «اللَّه» اند. ميان «احد» و «واحد» فرقهائى است مانند اين كه واحد مبدأ نخستين كل اعداد است، ولى احد مبدأ عددى نيست، «احد» در توصيف حضرتش تنها اينجاست ولى واحد در جاى جاى قرآن آمده كه طبعاً به همان معناى احديت تفسير مى شود، و بالاخره حضرتش واحد عددى نيست نه به عدد كه متعدد نيست و نه عن عدد كه متعدد هم نبوده است، و به تأويل عدد كه هرگز متعدد نخواهد بود، بلكه احدى است سرمدى: ازلى و ابدى. مراتبى هفت گانه براى احديت حضرت اقدس الوهيت مى فهميم كه: 1- در ذاتش «احد» است كه اجزاء و حدودى هرگز ندارد، كه مجرد مطلق است. 2- شخصش «احد» است كه هرگز شريكى ندارد. 3- صفات ذاتش «احد» است كه در عين تعدد لفظى در حقيقت وحدت دارند. 4- همين صفات ذاتش با همان ذاتش «احد» است كه اينگونه وحدت دارند. 5- در سرمديت «احد» است، كه داراى وحدت ويژه است، كه ازلى و ابدى است گرچه مثلًا بهشتيان ابديت عرضى بر مبناى رحمت بى پايان ربانى دارند. 6- در خالقيت و آفرينش ربانى «احد» است كه اگر هم براى آفريدگان لفظ خالق آمده خود عرضى و غيرحقيقى است. 7- در معبوديت «احد» و يگانه است، و بالاخره دركل جهات الوهيت و ربوبيتش يگانه و بى مانند است. سپس «الصمد» كه به معنى كل صمديتها است تفسيرى براى احد و اللَّه و هو است، كه ميان خالى نيست، چه از نظر ذات كه رو و ميانى ندارد زيرا مجرد است. و هر ماده اى هم ميان خالى است، چنانكه علم آنرا تأييد كرده است. و چه از نظر كمالات الوهيت و ربانيت كه هرگز ميان تهى و ناقص يا متكامل نيست. او هرگز نيازمند نيست كه از هيچ يك از اين دو جهت يا جهتى ديگر ميان خالى نيست،- كه ميان هم ندارد- بلكه همگان تنها نيازمند به اويند، بدانند يا ندانند، بخواهند يا نخواهند، در هر صورت تنها حضرتش صمد است و در صمديتش هم سرمد است. و در آخر كار «لم يلد» نزاده، كه از درون ذاتش چيزى و يا كسى را برون نداده، والد و علت نيست بلكه خالق است، نه از درون ذاتش كه ولادت است و نه در آفرينش آغازينش آفريدگان را از چيزى ديگر آفريده كه اين خود بر خلاف وحدت و احديت است، بلكه ماده نخستين جهان را بدون هيچ مبدئى به جز اصل اراده خود آفريده و سپس ساير جهانيان را هم از آن پديد آورده، كه خالق اين والد نخستين است. " و لم يولد" كه خودش تولد يافته و نشأت گرفته از موجود ديگرى نيست. اينجا نخست نظريه فلسفى عليت خدا را براى كائنات سلب كرده، كه در علت و معلول سنخيت شرط است، و سپس حدوثش را از ديگرى مانند مسيح كه احياناً او را تولد يافته از خدا مى دانند، و اصولًا خداى راتولد يافته از تصادف انگاشته اند. " و لم يكن له كفواً احد" هرگز براى حضرتش همتائى نبوده و نخواهد بود، نه در ذاتش و نه در صفات و افعالش كه" ليس كمثله شيئ".

 

[ جمعه ۱۳۹۵/۱۲/۲۰ ] [ 15:44 ] [ سعید ]

(70){(فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى‌)}: (پس ساحران به سجده افتادند و گفتند ما به پروردگار هارون و موسى ايمان آورديم).
يعنى پس از ديدن معجزه موسى و اينكه مشاهده كردند چگونه عصاى او مبدّل به اژدهايى شد كه همه مارهاى آنها را بلعيد، قدرت الهى ايشان را ذليل كرد و خيره‌كنندگى نور حق، آنها را بى‌اختيار نمود و از خود اراده‌اى نداشتند و به ناگاه به سجده افتادند گويا شخصى ديگر آنها را به سجده انداخت و آنگاه آنها براى شهادت به امر ربوبيّت خداى واحد و امر رسالت موسى و هارون، در يك جمله گفتند: ما به پروردگار موسى و هارون ايمان آورديم.
(71){(قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وَ أَبْقى‌)}: (فرعون گفت: قبل از آنكه به شما اجازه دهم به او ايمان آورديد؟ همانا او بزرگ و سركرده شما است كه به شما سحر تعليم داده پس هر آينه دست‌ها و پاهايتان را در جهت عكس يكديگر قطع مى‌كنم و به تنه‌هاى درخت خرما آويزانتان مى‌كنم تا بدانيد عذاب كداميك از ما سختتر و پايدارتر است) (تصليب) يعنى به دار زدن.
فرعون به منظور تهديد ساحران به نحو استفهام انكارى به آنها مى‌گويد چرا قبل از اجازه من به او ايمان آورديد و شايد هم جمله خبرى باشد كه به منظور تقرير جرم بيان شده باشد، يعنى شما بدون اجازه من به او ايمان آورديد. و بعد دست به تهمت مى‌زند، و مى‌گويد شما با يك توطئه سياسى نقشه كشيده‌ايد و اين موسى رئيس و سركرده شما ساحران است كه شما از او تعليم گرفته‌ايد و همه اين برنامه‌ها نقشه بوده تا او سحر شما را باطل كرده و شما ايمان بياوريد تا مردم نيز بدنبال شما ايمان بياورند و طريقه نيكوى خود را رها كنند و آنوقت شما غالب شويد و هدف فرعون از اين تهمت نيز، شوراندن‌ مردم بر عليه موسى عليه السّلام و ساحران بود. همچنانكه در ابتدا نيز با تهمت اينكه موسى و هارون مى‌خواهند قبطيان را از مصر بيرون كنند قصد كرد تا مردم را بر عليه آندو تحريك نمايد.
سپس در مرحله بعدى آنها را به شدّت تهديد مى‌كند و به ايشان وعده عذابى سخت مى‌دهد و مى‌گويد دست و پايتان را از جهت مخالف يكديگر قطع مى‌كنم و شما را از تنه درخت نخل به دار مى‌آويزم تا بدانيد كه من قادر بر عذاب و رساندن سختترين شكنجه‌ها به شما مى‌باشم و مسلّط بر شما هستم.
(72){(قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى‌ ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذِي فَطَرَنا فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا)}: (ساحران گفتند: ما هرگز تو را بر اين معجزاتى كه به سوى ما آمده و بر آنكه ما را آفريده ترجيح نمى‌دهيم، هر چه مى‌خواهى بكن، كه فقط به زندگى اين دنياى ما لطمه مى‌زنى).
اين آيه حكايت گفتار ساحران در جواب فرعون است كه در لفظ بليغ و در مفهوم وزين و در معنا بسيار بعيد و در منزلت رفيع است و گفتاريست كه علم و حكمت از آن فوران مى‌كند.
همين ساحرانى كه تا مدتى قبل قلبهايشان آكنده از هيبت فرعون بود، با مشاهده معجزه موسى و درك اينكه اين امر سحر نيست، آنچنان واله و شيداى حقيقت گشته‌اند كه با كمال شجاعت با فرعون محاجّه مى‌كنند و مى‌گويند ما هرگز تو و آنچه را كه فعلا از مال دنيا و لذائذ فانى آن در اختيار دارى و عزّت و زينتهاى ظاهرى آن را كه جز يك سراب باطل بيش نيست، بر آيات و معجزاتى كه به سوى ما آمده (مانند عصا و يد بيضاء) و بر خداى قادرى كه ما را ايجاد كرده و ما ولايت او را برگزيده‌ايم و به عزّت او عزيز شده‌ايم، ترجيح نمى‌دهيم و ما غير از خداى عزّ و جلّ از هيچ چيز و هيچ كس نمى‌ترسيم، پس تو كه بواسطه جهلت غرّه شده‌اى و نفست اين اعمال را برايت زينت داده هر چه مى‌خواهى انجام بده و كوتاهى نكن اما بدان كه تو نمى‌توانى در نفوس تصرّف كنى و ايمان ما وابسته به اجازه تو نيست، نهايت امر اين است كه تو مالك ابدان ما باشى‌ و در آن تصرّف نمايى و در اين دنياى فانى به بدن ما آسيب برسانى، ولى ما اين ضرر دنيوى را در مقابل سود اخروى و نعمات باقى آن با جان و دل مى‌پذيريم چون آخرت دار بقاء است و سود اخروى ملاك سعادت يا شقاوت ابدى خواهد بود.
آرى اينچنين عظمت فرعون و زينتهاى دنيوى او در نظر نفوسى كه حق را با همه علّوش دريافته بودند، ساقط گشته بود و به همين دليل هم شجاعانه در برابر تهديد او پايدارى كردند.
(73){(إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى‌)}: (ما به پروردگارمان ايمان آورده‌ايم تا گناهان ما را و اين جادوگريى، كه ما را وادار به آن نمودى بيامرزد، كه خداوند بهتر و پايدارتر است)
اين آيه تعليل آيه قبل است، يعنى اگر ما خداى يكتا را كه پروردگار و خالق ماست بر تو اختيار كرديم و به او ايمان آورديم براى اين بود كه او گناهان ما را بپوشاند و آن سحرى كه تو ما را وادار به آوردنش كردى بيامرزد، چون گفتيم كه ساحران با موعظه موسى متعظّ شدند و قصد سحر كردن نداشتند اما فرعون در گفتگو و نشست محرمانه با ايشان، با وعده و وعيد آنها را وادار به مقابله با موسى كرد.
آنگاه در دنباله مطلب و به منظور تعليل فراز اول آيه گفتند: خداوند بهتر و پايدارتر است يعنى اگر ما آمرزش الهى را بر احسان و پاداش تو ترجيح داديم براى اين بود كه آمرزش خدا و نعم او هم بهتر است و هم دوام بيشترى دارد و او منشاء همه خيرات است. پس ملاك خيريّت و كمال و بقاء از آن خداست و همه صفات كماليّه در نزد اوست. به همين دليل هم در آخر از نام جلاله (اللّه) استفاده كردند كه به معناى ذات مستجمع جميع صفات كماليّه است.
پس اين كلام در عين كوتاهى مشتمل بر يك حجّت بالغه است و معناى ضمنى آن اين است كه: ما تو را بر خدايى كه ما را آفريده ترجيح نمى‌دهيم چون او خالق ماست و ما به او، به دليل اينكه رب مالك و مدبّر ما است ايمان آورديم و خدا خير است چون اللّه ذات دارنده تمامى كمالات است.
(74){(إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لا يَمُوتُ فِيها وَ لا يَحْيى‌)}: (همانا هر كس با حالت گنهكارى نزد پروردگارش رود، جهنمى برايش خواهد بود كه در آن نه مى‌ميرد و نه زندگى مى‌كند) يعنى اگر آمرزش خدا براى ما اهميّت دارد و ما را وادار به ايمان مى‌كند به جهت آنست كه: كسى كه خدا او را نيامرزد قهرا مجرم و گناهكار است و كسى كه با حالت جرم و گناه به ديدار پروردگارش حاضر شود جهنّمى خواهد داشت كه در آنجا با وجود آنهمه عذاب، نه مى‌ميرد كه از عذاب رها شود و نه بواسطه آن عذابها مى‌تواند زندگى درستى داشته باشد و از نعمت حيات بهره ببرد چون در آنجا چيزى كه باعث خوشى زندگى باشد نيست و چيزى كه بدان اميدوار باشند وجود ندارد تا آدمى بواسطه انتظار نيل به آن خير، تلخى عذاب را تحمّل كند.
(75){(وَ مَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى‌)}: (و كسى كه با ايمان به پيشگاه او رود و كار شايسته كرده باشد، ايشان مرتبت‌هاى رفيع دارند)
(76){(جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكَّى)}: (بهشتهاى جاويد كه در آن جويها روان است اين پاداش كسى است كه پاك نهاد باشد)
اين دو آيه، آثار ايمان و عمل صالح را توصيف مى‌كند، همچنانكه آيه قبلى آثار جرم را كه بدنبال كفر و گناه بروز مى‌كند بيان مى‌كرد و هر سه آيه در پاسخ به وعده و وعيد فرعون است، يعنى اگر تو ما را از عذاب سخت مى‌ترسانى، عذاب پروردگار در حق افراد مجرم سختتر و پايدارتر است و اگر به ما وعده پاداش و تقرّب مى‌دهى بدان كه پاداش پروردگار براى افراد مؤمنى كه عمل شايسته بجا مى‌آورند بسيار بالاتر و برتر است چون نعمتهاى اخروى پايدار و دائمى است و خداوند اين نعمات را براى كسانى قرار داده كه خويش را تزكيه نموده‌اند. يعنى به نحوى صالح، نفس خود را بارور كرده‌اند و آن را از رذايل اخلاقى زدوده و به زيور فضايل اخلاقى آراسته‌اند و با اعتقاد حق و عمل صالح زندگى كرده‌اند.
(77){(وَ لَقَدْ أَوْحَيْنا إِلى‌ مُوسى‌ أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشى‌)}: (و به تحقيق به موسى وحى كرديم كه بندگان مرا شبانه حركت ده و براى آنها در دريا راهى خشك پديد آور و از تعقيب دشمنان نترس و بيم نداشته باش)
مى‌فرمايد به موسى وحى نموديم كه بندگانم را شبانه از مصر بيرون ببر و با عصايت به دريا بزن تا راه خشكى در آن گشوده شود و از دنبال كردن و تعقيب دشمن در بيم و هراس نباش كه هيچ كس نمى‌تواند تو را تعقيب كند و به تو برسد.
(78){(فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ ما غَشِيَهُمْ)}: (پس فرعون با سپاهش آنها را تعقيب كردند و از فرو گرفتن دريا رسيد به ايشان، آنچه رسيد)
(79){(وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَ ما هَدى‌)}: (و فرعون قوم خود را گمراه ساخت و هدايت نكرد)
قرآن براى مجسّم كردن هول و وحشت منظره غرق شدن فرعونيان از ابهام استفاده فرموده، چون ايشان زمانيكه بدنبال موسى و قومش قدم در طريقى گذاشتند كه در دريا گشوده شده بود و زمانيكه قوم موسى از جانب ديگر آن طريق بيرون شده بودند، ناگهان آب از همه طرف آنها را احاطه كرد و ايشان را در برگرفت بطوريكه هيچ يك از آنها نجات نيافت. آنگاه مى‌فرمايد: فرعون قومش را گمراه كرد، يعنى ايشان را در موضع هلاكت قرار داد و چنين نبود كه ادعا مى‌كرد كه آنها را هدايت خواهد كرد چون فرعون سابقا به قوم خود گفته بود{(وَ ما أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشادِ من شما را جز به راه رشد راهنمايى نمى‌كنم) و خداوند با اين كلام گفتار او را تكذيب مى‌نمايد و آيا طاغوتها قومشان را جز به چنين سرنوشتى هدايت مى‌كنند؟!


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ جمعه ۱۳۹۵/۱۲/۲۰ ] [ 13:2 ] [ سعید ]
در وجوه اعجاز قرآن کریم سخن بسیار گفته شده مثلاً برای آن وجوهی چون وجه علمی (اشاره به حقایق علمی) که بیشتر مورد توجه معاصران ما بوده، وجه خبر از غیب (پیشگویی) و وجه زبانی قائل شده اند که بیشتر همت علمای اسلام مقصور در توضیح وجه زبانی اعجاز قرآن بوده است زیرا آگاهی آنان از علوم و تاریخ آنقدر نبوده که بدانها به نحوی شایسته بپردازند (درمورد گزارشی از فعالیتهای علمای اسلامی درمورد اعجاز بیانی قرآن کریم ر.ک. سبک‌شناسی اعجاز بلاغی قرآن؛ محمد کریم الکواز؛ ترجمۀ سیدحسین سیدی؛ انتشارات سخن؛ اول 1386، درمورد مقایسۀ بخشی از علوم جدید با مفاد قرآن ر.ک. پزشکی در قرآن (روش تفسیری اشارات علمی در آیات قرآنی)؛ محمد جمیل الحبّال، ومیض رمزی العُمَری؛ ترجمۀ صاحبعلی اکبری؛ دانشگاه تربیت معلم سبزوار؛ اول 1383) و با انبوه تألیفات زبان‌شناختی موجود به نظر می‌رسد که دیگر درمورد اعجاز بیانی قرآن چیز تازه‌ای نمی‌توان گفت اما به نظر من هنوز جای بحثهایی بسیار عمیقتر از آنچه تاکنون شده خالی است که به یک نمونه از چند نمونۀ آمادۀ عرضه اشاره می‌کنم. در قرآن کریم در مواضع مختلف از فعل «جعل» استفاده شده است که محققان برای آن وجوهی قائل شده اند (ر.ک. المفردات راغب اصفهانی) و برخی در این وجوه عمیقتر شده اند (ر.ک. قاموس قرآن (2جلد در 1 مجلد)؛ سیدعلی‌اکبر قرشی؛ اول 1352، دوازدهم، 1387) اما هنوز به صراحت وجه اعجاز آن بیان نشده که «جعل» (در کنار قرار دادن و معانی دیگر) نیز به موردی تعلق می‌گیرد که وجودش برای مجموعه‌ای که این جعل در آنجا رخ داده ضرورت ندارد و دقیقاً به معنی جعلی و ساختگی بودن است (مثلاً زمر، 8: «وَجَعَلَ لِلَّهِ أَندَاداً») حال اگر «جعل» توالی و اختلاف (= شدامد) روز و شب را در زمین با عدم وجود این جعل شدامد در کرۀ ماه که به علت گردش دگرگونۀ او به دور خودش رخ داده بسنجیم پی می‌بریم که در زمین نیز می‌توانسته همین وضع پیش آید و توالی روز و شب معدوم شود (ر.ک. یونس: 67 و فرقان: 62 و قصص: 73 و غافر: 61 و انعام: 1). این موضوع را تنها با علم کیهان‌شناسی معاصر می‌توان دانست. نیز درمورد وجه اعجاز قرآن از منظر علم تاریخ (و به نحوی اخبار از غیب) که تاکنون به بحث درنیامده ن.ک. مقدمۀ مترجم به کتاب باستان‌شناسی کتاب مقدس (نگاهی نو به تاریخ قوم یهود و منشأ کتابهای مقدس آن)؛ ایسرائیل فینکلشتاین، نیل آشر سیلبرمن؛ ترجمۀ سعید کریم‌پور؛ انتشارات سبزان؛ 1394 گرچه هنوز حرفهای دقیقتری نیز می‌توان زد.
#نورالهی


برچسب‌ها: نورالهی
[ جمعه ۱۳۹۵/۱۲/۲۰ ] [ 8:53 ] [ سعید ]
1- تفسير آيه نور: مقدمه تحقيق/ مقدمه مولف
مولف، سيدمحمدعلي بن سيد اسدالله شريعتمداري استرآبادي، تحقيق: عليرضا بهاردوست  صص 17-20
مشاهده متن PDF 384kb
   
 
فصل اول
 تعريف نور و ماهيت آن/ معناي سماء و ارض/ هدايت ماسوي الله توسط خليفه الهي ...
  صص 21-32
مشاهده متن PDF 452kb
   
 
فصل دوم
 تقسيم اسماء الهي به خاص و عام/ تقسيم علاقه به اتحاديه و ممحضه و مشابه/ تعريف ملك و جن ...
  صص 36-42
مشاهده متن PDF 414kb
   
 
فصل سوم
 اقسام نور/ اقوال مفسرين در اطلاق نور بر خداوند/ تقسيم تنزل به ذاتي و فعلي ...
  صص 43-57
مشاهده متن PDF 458kb
   
 
فصل چهارم
 تقدم رحمان بر رحيم/ ذكر كلمه نور در ادعيه و ا حاديث ...
  صص 60-80
مشاهده متن PDF 470kb
   
 
فصل پنجم
 تاويل مشكات به خاتم الانبياء و بيان ليله المعراج/ اركان ايمان به جهت پنج تن ...
  صص 81-97
مشاهده متن PDF 460kb
   
 
فصل ششم
 علم بودن لفظ الله/ در باره اسم الله/ آيا تبادر علامت حقيقت است؟ ...
  صص 98-116
مشاهده متن PDF 459kb
   
 
فصل هفتم
 رجعت و وقت ظهور حضرت حجت عجل الله تعالي فرجه الشريف/ تاويل مشكات ...
  صص 117-122
مشاهده متن PDF 410kb
   
 
فصل هشتم
 اقوال علماي تفسير و ارباب تحقيق/ فرق بين رسالت و نبوت و ولايت ...
  صص 123-135
مشاهده متن PDF 441kb
   
 
فصل نهم
 در بيان نبوت عامه و خاصه/ نبوت خاصه
  صص 136-145
مشاهده متن PDF 428kb
   
 
فصل دهم
 نبوت از جانب حق بدون واسطه بشري/ افضليت علي عليه السلام و اولاد طاهرين ايشان
  صص 146-151
مشاهده متن PDF 408kb
   
 
فصل يازدهم
 اشاره به قوس نزولي و باطن ليله القدر/ خاتم الانبياء مصداق عقل كل/ اشاره به جوهر اول و مشيت
  صص 152-159
مشاهده متن PDF 420kb
   
 
فصل دوازدهم
 قاعده لطف و تقسيم وجوب به «من الله» و «علي الله»/ خصائس سه گانه نبي
  صص 160-167
مشاهده متن PDF 419kb
   
 
فصل سيزدهم
 تفسير روائي آيه نور
  ص 168
مشاهده متن PDF 397kb
   
 
فصل چهاردهم
 معناي اسلام، تسليم، تصديق، يقين و اقرار/ فرق بين اسلام و ايمان
  صص 171-176
مشاهده متن PDF 407kb
   
 
تفسير آيه نور
 مقدمه تحقيق/ مقدمه مولف/ اطلاق نور بر خداوند و تشريح معناي آن ...
تحقيق: عبدالكريم كيوان نژاد  صص 177-207
مشاهده متن PDF 573kb
   
 مقدمه تحقيق/ مقدمه مولف/ بيان جوهر عقل و ا طلاقات مختلف آن/ اسم بودن نور از براي حق جل و علي و بيان كمال توحيد ...
مولف : مهدي بن علي الجيلاني، تحقيق: عليرضا اصغري  صص 215-250
مشاهده متن PDF 592kb
   
 
مشكاه ا لمصابيح في آيه النور
 سخن آفاق/ مقدمه المشرف/ مقدمه المولف ...
مولف : الحكيم المتاله محمد مومن بن ابي محمد الميامومي، تحقيق: آيه الله جعفر سبحاني  صص 259-294
مشاهده متن PDF 539kb
   
 
مصباح مشكاه الانوار
 مقدمه مصحح/ مقدمه مولف ...
مولف: ادهم خلخالي، محقق: عبدالله نوراني  صص 299-325
مشاهده متن PDF 523kb
   
 
فصل اول
 در بيان آن كه نور حقيقي و حقيق به اسم نور، جناب حق (جل و علي) است و اطلاق نام نور به غير مجاز است
  صص 337-373
مشاهده متن PDF 529kb
   
 
فصل دوم
 در بيان مثال و مشكات و مصباح و زجاجه و شجره و زيت و نار در دو قطب 
  صص 374-401
مشاهده متن PDF 498kb
   
 
فصل سوم
 در بيان معني قول پيامبر (ص) : ان لله سبعين حجابا من نور و ظلمه اقسام محجوبان خلق و اصناف آنها ...
  صص 402-419
مشاهده متن PDF 450kb
   
 نگين قرآن : چكيده/ مقدمه/ نكات تفسيري/ نكات تفسيري در برخي روايات/ نتيجه
  صص 423-442
مشاهده متن PDF 465kb
   
 شعله نور جمال (نورعلي نور): چكيده/ مقدمه / نور علي نور
مولف: محمود خيراللهي  صص 443-468
مشاهده متن PDF 560kb
   
 تصاوير نسخ خطي احياء شده در آفاق 14 
  ص 469
مشاهده متن PDF 715kb
   
 
 
 چكيده مقالات به زبان عربي
  ص 479
مشاهده متن PDF 523kb
[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۹ ] [ 21:57 ] [ سعید ]

(56){(وَ لَقَدْ أَرَيْناهُ آياتِنا كُلَّها فَكَذَّبَ وَ أَبى‌)}: (و به تحقيق همه آيات خويش را به او نمايانديم، امّا او تكذيب كرد و سرباز زد)، ضمير به فرعون باز مى‌گردد، يعنى خداوند همه آيت‌هاى خود را بدست موسى عليه السّلام به فرعون ارائه كرد، (از قبيل يد بيضاء و عصا و ...) امّا فرعون به جاى آنكه ايمان بياورد و دعوت حق را لبيك گويد، آنها را انكار كرد و زير بار نرفت و از تسليم در مقابل حق ابا نمود.
(57){(قالَ أَ جِئْتَنا لِتُخْرِجَنا مِنْ أَرْضِنا بِسِحْرِكَ يا مُوسى‌)}: (گفت: اى موسى آيا تو براى اين نزد ما آمده‌اى كه با جادوى خود ما را از سرزمين خودمان بيرون كنى؟)، فرعون ابتدا موسى را به سحر متّهم كرد و معجزات او را سحر خواند، تا مجبور به اقرار و اعتراف به صدق دعوت او و آياتش نگردد، و در مرحله بعدى او را متّهم كرد كه مى‌خواهد، نژاد قبطى را از سرزمينشان (يعنى مصر) بيرون كند و اين تهمتى سياسى است كه بوسيله آن مى‌خواست افكار عمومى قبطيان را عليه موسى عليه السّلام و دينش تحريك كند و او را دشمن ملّت معرفى نمايد و وى را فردى خائن و وطن فروش وانمود كند كه مى‌خواهد با نقشه‌هايش آنها را از وطن و آب و خاكشان بيرون كند و كسى كه وطن ندارد زندگى هم نخواهد داشت.
(58){(فَلَنَأْتِيَنَّكَ بِسِحْرٍ مِثْلِهِ فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ مَوْعِداً لا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لا أَنْتَ مَكاناً سُوىً)}: (ما نيز هر آينه جادوئى مانند آن براى تو خواهيم آورد، بين ما و خودت در مكانى معيّن و مسطح وعده گاهى بگذار كه از آن تخلّف نكنيم)، (موعد) به قرينه آيه بعدى اسم زمان و (خلف وعده) به معناى عمل نكردن به مقتضاى وعده است و (مكان سوى) يعنى مكانى كه در وسط مسافت يا در نقطه مسطحى باشد، به هر حال فرعون سوگند مى‌خورد كه در برابر معجزه موسى سحرى بياورد تا حجّت او را قطع و اراده‌اش را باطل كند و مى‌گويد: حالا بين ما و خودت روزى را در مكانى وعده بگذار كه نه ما تخلّف كنيم و نه تو و يا مكانى را معيّن كن كه ميان ما و شما باشد و يا مكانى مسطح و صاف را معيّن نما.
(59){(قالَ مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزِّينَةِ وَ أَنْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًى)}: (موسى گفت: وعده‌گاه شما روز عيد باشد كه مردم در نيمروز مجتمع شوند)، مراد از (يوم الزينة) روزى بود كه مصريان همچون روز عيد خود را زينت مى‌كردند و شهر را آذين مى‌بستند)، (حشر ناس) يعنى بيرون كردن مردم از محل استقرارشان و بسيج دادن ايشان و (ضحى) به معناى وقت پراكنده شدن نور آفتاب در روز است، موسى فرمود: موعد شما روز عيد زينت است به شرط حضور جمعيت مردم در هنگام ظهر و اين شرط براى آن بود كه همه‌ مردم در اين امر حضور داشته باشند و در روشنايى آفتاب همه چيز را ببينند و اين امر مبالغه در امر تحدّى و مبارزه‌طلبى است كه اعتماد به نفس و ايمان به حقانيّت آن حضرت را افاده مى‌كند.
(60){(فَتَوَلَّى فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ كَيْدَهُ ثُمَّ أَتى‌)}: (پس فرعون رفت و نيرنگ خويش را فراهم كرد و باز آمد)، ظاهرا فرعون از مجلس مذاكره برخاست و رفت تا خود را براى موعد آماده كند و ساحران را جمع نمايد و كليّه وسايلى را كه براى اجراء نقشه‌اش به آنان محتاج است و عمّال و ياران خود را آماده كند و آنگاه بازگشت و به ميعاد آمد.
(61){(قالَ لَهُمْ مُوسى‌ وَيْلَكُمْ لا تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ كَذِباً فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذابٍ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى‌)}: (موسى به ايشان گفتت: واى بر شما به خدا افترا نزنيد كه شما را به عذابى هلاك كند و هر كه افترا زند نااميد مى‌شود).
(ويل) كلمه عذاب و تهديد است و (سحت) يعنى كندن و استيصال و هلاك، موسى عليه السّلام خطاب به فرعون و ساحران و اعوان و انصارش مى‌فرمايد، واى بر شما (عذاب خداوند بر شما باد) كه آيات الهى را سحر مى‌خوانيد و دعوت الهى را به تهمتى سياسى دفع مى‌كنيد و مى‌گوييد هدف ما بيرون راندن مردم از وطنشان است و واى بر شما كه مى‌پنداريد معجزه را با سحر خود مى‌توانيد دفع كنيد، ولى اينها افتراء بر خدا نيست، بلكه مراد از افتراء دروغ بر خدا، اعتقاد به اصول بت‌پرستى از قبيل الوهيت آلهه و شفاعت آنها و نسبت دادن تدبير عالم به آنهاست. سپس در ادامه مى‌فرمايد اگر چنين اعمالى را مرتكب شويد خداوند شما را به جرم شركتان به عذابى هلاك مى‌كند و اينكه عذاب را نكره آورده براى دلالت بر شدّت و عظمت آن است.
و در نهايت فرمود: كسى كه افتراء بزند نااميد مى‌شود، يعنى از رسيدن به نتيجه‌اى كه آرزويش را دارد مأيوس مى‌گردد، چون افتراء از دروغ است و اسباب كاذبه هرگز انسان را به مسببّات حقيقى و آثار صادقه هدايت نمى‌كند و نتايج آن صلاحيّت بقاء ندارد و انسان را به سوى سعادت سوق نمى‌دهد بلكه در عاقبت آن جز شومى و خسران چيزى نخواهد بود.
(62){(فَتَنازَعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ وَ أَسَرُّوا النَّجْوى‌)}: (پس در كارشان بين خود مناقشه و نزاع كردند و آهسته نجوا نمودند).
ظاهرا موعظه موسى اثر خود را نموده، چون كلام حق همواره در قلبها مؤثر واقع مى‌شود و كسى نمى‌تواند به آن اشكال و خرده‌اى بگيرد، در نتيجه ميان فرعون و ايادى او و ساحران در رابطه با سخنان موسى و امر او منازعه‌اى واقع مى‌شود و براى رفع اين اختلاف و از ميان برداشتن اين رسوائى و نزاع داخلى كه باعث شكست آنها خواهد بود، با يكديگر خلوت كردند و پنهانى به گفتگو و مشورت پرداختند.
(63){(قالُوا إِنْ هذانِ لَساحِرانِ يُرِيدانِ أَنْ يُخْرِجاكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِما وَ يَذْهَبا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْلى‌)}: (گفتند: اينها دو جادوگرند كه مى‌خواهند با جادويشان شما را از سرزمينتان بيرون كنند و آيين خوب شما را از بين ببرند).
(64){(فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا وَ قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى‌)}: (پس نيرنگتان را فراهم كنيد، آنگاه صف بسته و آماده بياييد. كه در آن روز هر كه برتر شود رستگار مى‌گردد).
نهايتا اعوان و انصار فرعون و ساحران پس از مشورتهاى محرمانه چنين تصميم گرفتند كه اين مواعظ موسى را مسكوت بگذارند و با توجه به سخن فرعون و تهمت او گفتند: اينها دو مرد ساحر هستند كه مى‌خواهند شما قبطيان را از سرزمينتان بيرون كنند و سعادت شما را زايل نمايند و خطر ديگر آنها براى شما اين است كه با غلبه ايشان بر شما، طريقه برگزيده و سنّت قوميتان كه همان دين و ثنيّت است كه قرنها در ميان شما حاكم بوده، از بين مى‌رود و از آنجا كه مردم همواره به وطن خود علاقه‌مند هستند و كيش و مذهب خود را نيز مقدّس مى‌شمارند هر دوى اين موارد به منظور تحريك و شوراندن آنها بر عليه موسى و هارون (عليهما السلام) بيان شده است.
و با اين سخنان در واقع رسول بودن و استناد ايشان به غيب را نفى كرده‌اند و قصدشان نابود كردن دعوت آنها بوده و راه چاره را در اين دانسته‌اند كه فكرها و كيدها را جمع كنند و اختلاف را كنار بگذارند و همه به صورت يك صف واحد در برابر موسى و دعوتش ايستادگى كنند تا نيرومند شوند و بتوانند در برابر او پيروز و سربلند گردند، چون امروز در اين مقابله هر كس برنده شود رستگار است.
ظاهرا ساحران اوّلين افرادى بودند كه در اثر مواعظ موسى عليه السّلام آثار اختلاف در ميانشان ظاهر شد اما فرعون با وعده و وعيد آنها را نسبت به مقابله با موسى عليه السّلام تحريك كرد و به آنها گفت كه اگر غالب شويد شما را اجرت مناسب خواهم داد و به درگاه خود مقرّب مى‌نمايم.
(65){(قالُوا يا مُوسى‌ إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقى‌)}: (گفتند: اى موسى تو مى‌افكنى يا ما اوّل بيافكنيم؟)
ساحران به واسطه اعتمادى كه به سحر خود داشتند، گفتند: اى موسى تو سحر خود را ابتدا مى‌كنى يا ما آغاز كنيم؟ و حق اختيار و انتخاب را به موسى واگذار كردند.
(66){(قالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى‌)}:
(موسى گفت: شما بيافكنيد و آن وقت در اثر جادوى آنان به نظر او رسيد كه ريسمانها و عصاهايشان راه مى‌روند).
موسى عليه السّلام بواسطه دلگرمى و اعتماد به وعده الهى ميدان را براى ايشان بازگذاشت تا آنها هر چه در توان دارند، بياورند و ابدا مضطرب و نگران نبود.
پس ايشان نيز فورا آنچه از سحر در چنته داشتند آشكار كردند و به خيال موسى و ساير تماشاگران چنين رسيد كه گويا آن طنابها و چوبدستيها حركت مى‌كنند. همچنانكه در جاى ديگر فرمود{(سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ‌ «سوره اعراف، آيه 116» ديدگان مردم را جادو كرده و آنها را خيره ساختند.)
(67){(فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسى‌)}: (و موسى در نفس خود به ترس افتاد).
(68){(قُلْنا لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى‌)}: (گفتيم مترس: همانا تو برترى).
يعنى با ديدن سحر ساحران موسى در نفس خود احساس يك خوف خفيف را نمود، يعنى ترس خفىّ كه چندان قابل اعتنا نبود، ترسى آنى و زودگذر كه در اثر مشاهده‌ سحر آنان گمان كرد، سحر ايشان نيز دست كمى از معجزه او ندارد اما اين احساس خوف مستقر نگشت و خداوند به او اطمينان بخشيد و به منظور تأييد و تقويت او، وى را از ترسيدن نهى كرد و فرمود: نترس چون تو از هر جهت مافوق آنهايى و حق با توست و آنچه ايشان مى‌آورند سحر و باطل است، تو عقيده حقّى دارى اما آنها به خرافه معتقدند و تو با خدائى، اما پشتگرمى ايشان به فرعون است و بدان كه همواره حق غالب است و جائى براى ترس وجود ندارد.
(69){(وَ أَلْقِ ما فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا إِنَّما صَنَعُوا كَيْدُ ساحِرٍ وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتى‌)}: (و آنچه به دست راست دارى بيانداز تا آنچه را ساخته‌اند ببلعد، فقط نيرنگ و جادويى است كه ساخته‌اند و جادوگر هر جا باشد رستگار نمى‌شود).
در اين آيه موسى مأمور مى‌شود كه عصاى خود را بيفكند تا همه آنچه را آنها ساخته بودند ببلعد و اينكه بجاى تصريح به عصا فرمود: آنچه به دست دارى براى اشاره به نكته لطيفى است كه هيچ چيزى حقيقتى ندارد جز آنچه خدا بخواهد پس اگر اراده كند آنچه در دست موسى است عصا باشد، عصا مى‌شود و اگر اراده كند مار شود، مار مى‌شود و موسى از نزد خود چيزى ندارد. اما اينكه فرمود{(تَلْقَفْ ما صَنَعُوا)} براى اين بود كه جنگ ميان ايشان و قدرت مطلقى كه دنباله‌اش اراده‌اى است كه موجودات در اينكه چه حقيقتى داشته باشند تابع آن هستند، واقع شده بود و بديهى است كه كيد ايشان باطل شده و كلمة اللّه پيروز و غالب خواهد شد و خداوند به اين ترتيب موسى عليه السّلام را از نظر ظاهرى نيز بر ايشان غالب نمود همچنانكه از نظر باطن و حقيقت نيز، امر او معجزه بود، ولى كيد ايشان جز سحر و جادو چيزى نبود به همين دليل هم در ادامه فرمود{(إِنَّما صَنَعُوا كَيْدُ ساحِرٍ)} يعنى آنچه اينها ساختند فقط نيرنگ جادوگرى بود كه باطل را در نظر و خيال مردم بصورت حقيقت جلوه‌گر ساختند، اما در واقع اين امر يك خيال بيش نبود و در آخر فرمود{(لا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتى‌)} اين جمله به منزله كبرايى است براى صغرايى كه در جمله قبلى بيان شده بود و اثبات مى‌كند كه آنچه از سحر ساحر عايد او مى‌شود فقط خيال تماشاگران است و حقيقت و فلاح و سعادتى در يك امر موهوم نيست.
چون باطل فانى شدنيست و اگر هم مدّت اندكى امور را زينت دهد و خود را شبيه حق بنمايد، در نهايت حق، باطل را محو و سركوب مى‌سازد، همچنانكه عصاى موسى، سحر ساحران را بلعيد و نابود كرد.


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۹ ] [ 15:57 ] [ سعید ]

(49){(قالَ فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى‌)}: (فرعون گفت: اى موسى پروردگار شما كيست؟).
(50){(قالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى‌ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‌)}: (موسى گفت: پروردگار ما كسى است كه خلقت هر چيزى را به آن داد و سپس آن را هدايت كرد)، با اين كلام فرعون خواسته از ربوبيّت خداى سبحان تغافل كند و وانمود كند كه نمى‌داند اللّه پروردگار خودش نيز هست، لذا گفت: پروردگار شما كيست؟!
از اصول مسلّم بت‌پرستان اين است كه قائل به آفريدگارى براى عالم هستند، امّا چون او را بسيار بالاتر از عقل و وهم مى‌دانند، فكر مى‌كنند بايد براى تقرّب به درگاه او به بتها و الهه‌ها و پادشاهان متوسّل شد و آنها را عبادت كرد تا آنها نزد خدا شفاعت كنند، لذا اينكه فرعون گفت: پروردگار شما كيست، مقصودش انكار آفريدگار عالم نبود، بلكه منظورش اين بود كه بفهمد الهه موسى و فرعون كيست؟ و آيا آندو غير از بتها و الهه‌ها و خود فرعون، معبود ديگرى را عبادت مى‌كنند؟ چون مردم بت‌پرست در زمان فرعون ملائكه و جنّ و سلاطين بزرگ را عبادت كرده و آنها را مظاهر عظمت خدا مى‌دانستند، ولى در عين حال معبود بودن يك سلطان را مانع از اين نمى‌دانستند كه خود او نيز معبود ديگرى داشته باشد، فرعون هم از يك طرف معبود مردم بود و از سوى ديگر براى خودش الهه و ربّى داشت كه او را عبادت مى‌كرد.
موسى در جواب فرعون مى‌گويد: پروردگار ما كسى است كه وجود خاصّ هر چيزى را به او افاضه كرده و سپس او را به سوى كمال مطلوبش هدايت نموده، يعنى او را به مطلوب رسانيده و يا لااقل راهى كه به سوى مطلوب او منتهى مى‌شود به او نشان داده، پس مراد از هدايت، هدايت همه اشياء عالم به سوى مطلوبشان و هدايت بسوى همان هدف و غايتى است كه به خاطر آن خلق شده‌اند، يعنى پروردگار عالم كسى است كه ميان همه موجودات رابطه برقرار كرده و وجود هر موجودى را با تجهيزات آن يعنى قوا و ابزار و آثارى كه بوسيله آن به هدفش منتهى مى‌شود، با ساير موجودات مرتبط نموده است.
و از آنجا كه كلمه (ثمّ) نوعى تأخير را مى‌رساند معلوم مى‌شود كه سير و حركت هر چيزى رتبه بعد از خلقت و وجود اوست، گو اينكه همين تأخّر رتبى در موجودات جسمانى كه وجودشان به نحو تدريجى است، تأخّر زمانى هم به خود مى‌گيرد.
لذا هدايت در اينجا همان هدايت عمومى است كه دامنه‌اش همه موجودات را فرا گرفته و اين هدايت مصداق تدبير است و كسى كه تدبير موجودات و هدايت آنها منسوب و منتهى به اوست همان كسى است كه موجودات را خلق كرده و هر وجودى و هر صفت وجوديى منتهى به او و قائم به وجود اوست.
پس اين آيه مشتمل بر برهانيست كه ربوبيّت مطلقه و منحصره را براى خداى تعالى اثبات مى‌كند، چون خلقت موجودات فرع بر مملوكيّت آنها در نزد خداى سبحان است كه او مالك تدبير ايشان نيز هست.
ولى هدايت انسان به طور خاصّ و به عنوان جزئى از عالم وجود، جز با نبوّت و معاد تمام نمى‌شود.
لذا خداى متعال، خدائيست كه به هر يك از موجودات آنچه را كه با زبان استعداد طلب مى‌كرد، بخشيده و سپس آن را با همين وسيله به وجود و يگانگى خود هدايت و ارشاد فرموده.
(51){(قالَ فَما بالُ الْقُرُونِ الْأُولى‌)}: (فرعون گفت: پس حال نسلهاى گذشته چيست؟) از آنجا كه پاسخ موسى مشتمل بر هدايت عمومى بود كه در خصوص بشر جز از راه نبوّت و معاد صورت نمى‌گيرد، لذا فرعون با ناباورى به استبعاد مسأله معاد پرداخت و گفت: امّتها و اقوام ادوار گذشته كه مردند و نابود شدند و هيچ اثر و خبرى از آنها نيست، چه حالى دارند و چگونه پاداش و كيفر اعمال خود را ديدند، با اينكه در عالم هستى هيچ نام و نشانى از آنها نمانده است، آيا اينها دوباره خلقتى جديد خواهند داشت تا جزاى اعمالشان را دريافت كنند؟!
(52){(قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي فِي كِتابٍ لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسى‌)}: (گفت علم آن در نزد پروردگار من، در كتابيست و پروردگارم نه فراموش مى‌كند و نه خطا مى‌كند)، موسى عليه السّلام به فرمايش خداوند، در جواب فرعون علمى مطلق و محيط بر همه تفاصيل و جزئيات قرون گذشته را براى خدا اثبات مى‌كند، علمى كه هيچ چيز از آن فوت نمى‌شود و آميخته با جهل و قابل فنا نيست، و از سوى ديگر علم مذكور را مقيّد به كتاب كرد تا بر ثبوت و محفوظ بودن آن تأكيد كند و بفهماند كه حالت آن علم تغيير نمى‌كند و كتاب را نكره آورد تا به عظمت آن از حيث وسعت احاطه و دقتش اشاره كرده باشد بطوريكه هيچ كوچك و بزرگى نيست مگر آنكه آنرا شمرده و به آن احاطه دارد.
در واقع برگشت معناى آيه به اين است كه پاداش و كيفر مردمان گذشته براى كسى دشوار است كه به آن علم نداشته باشد، امّا براى پروردگار من كه عالم به حال آنهاست و هيچ خطا و تغيير و زوالى و غيبتى در علمش راه ندارد، اشكال و استبعادى ندارد.
و عبارت (لا يضلّ ربّى)

جهل ابتدايى را از خدا نفى مى‌كند و عبارت (لا ينسى) جهل بعد از علم را نفى مى‌نمايد، چون (ضلال) يعنى قصد هدفى با پيمودن راهى كه به آن منتهى نمى‌شود و (نسيان) يعنى خروج شى‌ء از علم، بعد از آنكه داخل در علم بوده، پس خداوند عالم به قرون گذشته است و بعد از علم، ديگر جهل به ساحت او راه ندارد و ايشان را مطابق استحقاقشان جزا مى‌دهد.
(53){(الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَكَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّى)}: (آنكه زمين را براى شما گهواره‌اى قرار داد و براى شما در آن راهها كشيد و از آسمان آبى فرو فرستاد كه بوسيله آن انواع مختلف گياهان را بيرون آورديم)، از مظاهر هدايت الهى آنست كه انسان را در زمين مستقّر فرمود و او را به حيات زمينى زندگى بخشيد تا انسان در طول زندگى زمينى توشه حيات اخروى و سماوى خود را فراهم كند، مانند طفلى كه در گهواره قرار مى‌گيرد و براى زندگى در مرحله بالاتر رشد و تربيت مى‌شود.
و نيز خداوند براى انسان در روى زمين راههايى قرار داد تا از طريق آن جادّه‌ها به مقاصد حيات دنيوى خود نائل شود و نيز آگاه شود كه بايد از طريق پيمودن راههاى عبوديّت به همان هدفى كه براى آن خلق شده، كه همان تقرّب به خداى تعالى و دخول در جوار كرامت است، نايل گردد.
و نيز خداوند از آسمان آب باران را نازل كرد كه همه آبهاى روى زمين از آن تأمين مى‌شود و به وسيله آن آب انواع و اصناف گياهان نزديك به هم را رويانيد و انسانها را به طريقه بهره‌بردارى و خوردن از آنها راهنمايى نمود تا با تغذيه از آن بدنهايشان استقامت بيابد و عقلهايشان از طريق اين نعم به ربوبيّت خداى واحد استدلال نمايد و اين از معجزات است كه همه انواع گياهان مختلف از يك آب واحد سيراب مى‌شوند و در كليّه موارد فوق آيات و معجزاتى هست كه هر صاحب خردى را به سوى هدايت خدا و ربوبيّت او راهنمايى مى‌كند.
(54){(كُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى‌)}: (بخوريد و حيوانات خود را بچرانيد كه در آن براى اهل خرد عبرتهاست)، مى‌فرمايد: از اين انواع نباتات بخوريد و به هدايت الهى بهره‌مند شويد و حيوانات خود را نيز از آنها تغذيه كنيد تا با تغذيه از ايشان زندگيتان دوام يابد، همانا در اين نعمتها براى اهل خرد نشانه‌هائى هست و اگر عقل را نهى ناميد براى آنست كه عقل، انسان را از پيروى هواى نفس نهى مى‌كند.
(55){(مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى‌)}: (ما شما را از زمين آفريديم و بدان باز مى‌گردانيم و بار ديگر از آن بيرونتان مى‌آوريم)، يعنى در زمين يكدوره كامل از هدايت بشر صورت مى‌گيرد، چون ابتداى خلقت انسان از زمين است و در نهايت عمر، بدنش به آن باز مى‌گردد و جزئى از آن مى‌شود و در قيامت براى بازگشت به سوى خدا از زمين بيرون مى‌آيد.


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ] [ 20:8 ] [ سعید ]
برای اثبات یک حقیقت بدیهی با آوردن استدلال آن را تیره و تار نکنیم.

آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رخ متاب

***********


این منطق که هر چه من می خواهم حق است به تنهایی برای برهم زدن فرهنگ پیشرو بشری کافی است


برچسب‌ها: علامه جعفری
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ] [ 16:17 ] [ سعید ]
هست آسان مرگ بر جان خران‌
كه نداند آب جان جاودان‌
چون ندارد جان جاويدان سقي است‌
جرأت او بر اجل از احمقي است‌
جهد كن تا جان مخلد گرددت‌
تا به روز مرگ برگي باشدت‌

آنان كه براي شكستن قفس كالبد بدن مي‌شتابند، براي آنست كه آب حيات جانشان خشكيده است، لذا شكافتن بدن و متلاشي ساختنش شگفت انگيز نخواهد بود.

ما در مباحث گذشته مقداري در باره خود كشي بررسي كرده‌ايم. در اينجا نكته‌اي را ياد آور مي‌شويم كه ممكن است مفيد باشد. در تاريخ 25 اسفند ماه 1354 بنا به دعوت دانشكده علوم دانشگاه مشهد مقدس در باره‌ي فلسفه زندگي سخنراني نمودم. در آغاز سخنراني اين مطلب را مطرح نمودم: حضار عزيز، من نمي‌توانم فلسفه زندگي را به شما توضيح بدهم، بلكه تنها سؤال از فلسفه و هدف زندگي را تا حدودي مورد تشريح و تحليل قرار خواهم داد، زيرا درك فلسفه و هدف زندگي مربوط به آن است كه آيا زندگي شما به خود شما مربوط است و احساس مي‌كنيد كه شما زنده‌ايد، يا نه؟ اگر زنده‌ايد و اين زندگي شما آلبومي پر از عكس و امضاي انسان‌هاي ديگر و عوامل طبيعت نيست، بلكه به خودتان مستند است، شما در اين صورت در فلسفه و هدف زندگي غوطه‌وريد و اگر زندگي شما به خودتان مربوط نيست، بلكه هويت شما جايگاه متراكم شده‌اي از رويدادهاي انساني و طبيعي و جبري است، اين زندگي نه فلسفه‌اي دارد و نه هدفي، زيرا شمايي وجود ندارد، تا زنده باشيد و فلسفه و هدف آن را بجوييد، حتي در اين صورت احساس حيات شما هم يا اعتيادي است و يا عكسي و امضايي از ديگران مي‌باشد.
در دوران‌هاي قبلي خشكيدن آب حيات زندگاني اصلا مفهومي نداشت، آن چه كه بود مرگ طبيعي يا كشته شدن به دست عوامل مزاحم طبيعي و انساني بود كه در حقيقت جلو جريان آب حيات جان را مي‌گرفت، ولي به حكم تكامل عجيب و غريب انسان‌ها در اين قرن!! پيش از آن كه عوامل جبري مرگ سراغ زندگي زندگان را بگيرد، خود آب حيات جويبار وجود آدميان مي‌خشكد و يا بخار مي‌شود و وسيله تنفس قدرتمندان قرار مي‌گيرد.

***{تفسير و نقد و تحليل مثنوي جلال الدين محمد بلخي ( جعفري )، ج‌12، ص: 321}


برچسب‌ها: جعفری
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ] [ 16:10 ] [ سعید ]
 

(38){(إِذْ أَوْحَيْنا إِلى‌ أُمِّكَ ما يُوحى‌)}: (هنگامى كه به مادرت آنچه را بايد وحى كرديم).
(39){(أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلى‌ عَيْنِي)}: (كه او را در صندوق بگذار و او را به دريا بيانداز، تا دريا او را به ساحل بياندازد و دشمن من و دشمن او، او را بگيرد و از جانب خود محبوبيّتى بر تو افكندم تا تحت نظارت من تربيت شوى).
(40){(إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‌ مَنْ يَكْفُلُهُ فَرَجَعْناكَ إِلى‌ أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلى‌ قَدَرٍ يا مُوسى‌)}: (آن زمان كه خواهرت رفت و گفت: آيا شما را به كسى راهنمايى كنم كه او را تكفّل كند؟ و تو را نزد مادرت بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غم نخورد و تو يك نفر را كشتى و ما تو را از گرفتارى نجات داديم و امتحانت كرديم، امتحانى دقيق و چند سالى در ميان اهالى مدين اقامت كردى، آنگاه اى موسى به موقع آمدى!)، مراد از وحى، در اينجا، الهام است، يعنى نوعى احساس ناخودآگاه كه در بيدارى يا خواب دست مى‌دهد، پس اين وحى، غير از وحى نبوّت است، به هر جهت به مادر موسى الهام شد كه موسى را در صندوقى قرار دهد و او را در دريا بياندازد، (البته مراد در اينجا رود نيل است)، تا دريا او را به كناره ساحل بياورد، يعنى خداوند به نحو امر تكوينى به دريا امر كرده كه او را به ساحل بياندازد و اين امرى محقّق است و آنگاه فرعون كه دشمن خداست و با ادّعاى الوهيّت با خداوند محاربه‌ نموده و نيز دشمن موسيست، و با كشتن اطفال ذكور قصد داشت موسى را از بين ببرد، همين فرعون او را از دريا مى‌گيرد و چون فرزندى ندارد، او را به فرزندى خود مى‌پذيرد و خداوند اين محبّت موسى را در قلب فرعون قرار مى‌دهد تا از كشتن او صرف نظر كرده و موسى را چنان دلربا و خواستنى قرار مى‌دهد كه هر كس او را مى‌ديد، به وى علاقه‌مند مى‌شد و به اين ترتيب موسى در خانه فرعون و تحت نظارت پروردگارش پرورش يافت و فرعون زير نظر پروردگار به موسى احسان كرد، چون خداوند همراه موسى و مراقب حال او بود و به جهت مزيد توجّه و محبتّى كه نسبت به او داشت از امر او غفلت نمى‌كرد، در واقع مى‌خواهد بفرمايد: كه اى موسى تو در دست فرعون و تحت سلطه او بودى، امّا به علّت توجّه و عنايت من هرگز او نمى‌توانست قصد شرّ يا ضررى نسبت به تو بنمايد.
و نيز آن زمانى كه خواهرت در جستجوى خبرى از تو بود و ديد كه عمّال و كارگزاران فرعون در جستجوى دايه‌اى هستند كه تو را شير دهد و خواهرت به ايشان گفت: آيا مى‌خواهيد شما را به زنى راهنمايى كنم كه او را كفيل شود، يعنى هم شير بدهد و هم حضانت و نگهدارى كند؟ و به اين ترتيب تو را به مادرت بازگردانديم تا خوشحال شود و از فقدان تو اندوهگين نباشد و همه اين امور بدست ما و منتّى از جانب ما بود.
و بار ديگر زمانيكه تو يكى از قبطيان را اشتباها با مشتى به قتل رساندى و از بيم گرفتارى از مصر فرار كردى و به مدين رفتى و ما تو را با ابتلاء به خوف و فرار از قصاص و غربت و دورى از خانواده و وطن آزموديم و اين فتنه‌ها جهت خالص كردن تو بود همانطور كه طلا به وسيله آتش خالص مى‌شود، پس وقوع اين فتنه‌ها منتّى از جانب خدا بود، به هر حال مى‌فرمايد: تو چند سالى در ميان اهالى مدين ماندگار شدى و گلّه گوسفندان شعيب را چوپانى كردى و آنگاه با مقدارى علم و تجربه عملى كه در آنجا كسب كرده بودى به مصر آمدى منظور از (قدر) يعنى آن مقدار علم و عمل و تجربه‌اى كه موسى از ابتلائات وارده در نجات از غم و خروج از مصر و ماندن در مدين كسب كرده بود، و همه اين موارد منتّ‌هاى الهى بر موسى عليه السّلام است و خداوند اين امتنان خودرا
به منظور احترام موسى با ندا كردن او خاتمه داد و فرمود:
(41){(وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي)}: (و تو را خاصّ خويش نمودم)، (اصطناع) يعنى تحقّق بخشيدن احسان و وقتى مى‌گويند، فلان شخص را اصطناع كردم، يعنى آنقدر به او احسان كردم كه او را به من نسبت مى‌دهند و مى‌گويند او صنيع و نمك پرورده توست.
پس اصطناع موسى به اين است كه خداوند او را براى خود اختصاص داد و او را براى خود خالص قرار داد، يعنى اى موسى همه نعمتهايى كه در اختيار توست از من و از ناحيه احسان من است و غير من كسى در آن شراكت ندارد، پس تو خالص براى من هستى.
(42){(اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِي وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِي)}: (تو و برادرت معجزات ما را ببريد و در امر ياد كردن من سستى مورزيد)، در اينجا امرى را كه به تنهايى به موسى نموده بود مجددا تأكيد مى‌كند ولى اينبار موسى و هارون را مورد خطاب قرار مى‌دهد و مى‌گويد: با آيات من به نزد فرعون برويد و چون در آن زمان تنها دو معجزه به موسى عليه السّلام اعطا شده بود، اين جمله وعده جميلى است كه به زودى و در موقع لزوم با آيات و معجزات ديگر نيز او را تأييد خواهد نمود، و آنگاه مى‌فرمايد: در ذكر من يعنى در امر دعوت به ايمان به من، هرگز سستى و كوتاهى نكنيد.
(43){(اذْهَبا إِلى‌ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‌)}: (به سوى فرعون برويد، همانا كه او طغيان نموده).
(44){(فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى‌)}: (و با او به نرمى سخن بگوييد تا شايد متذكّر شود و پند گيرد و يا بترسد)، در اينجا نيز مجددا امر سابق را خطاب به هر دو نفر تأكيد نمود و فرمود: هر دو بسوى فرعون برويد، چون او از حدّ خود تجاوز كرده و آنگاه تذكّر مى‌دهد كه در گفتگوى با فرعون از تندى و خشونت خوددارى كنند، چون همين امر، يعنى گفتار ملايم و پرهيز از خشونت، از واجبترين واجبات در امر دعوت و تبليغ است و سپس متذكّر شدن و اندرز پذيرى و يا ترس و خشيّت فرعون را آرزو مى‌نمايد و اين اميد و آرزو در مقام محاوره قائم است، نه آنكه قائم بر خداى تعالى كه‌ عالم به همه حوادث عالم است، باشد، تذكّر يعنى قبول يادآورى و التزام به مقتضيّات حجّت تذكّر دهنده و ايمان به آن و خشيّت به معناى مقدمه آن قبول و ايمان است، پس بازگشت معنا به اين است كه با فرعون به نرمى سخن بگويد، شايد كه ايمان بياورد يا لااقل بعضى از خواسته‌هاى شما را اجابت كند و نزديك به ايمان آوردن گردد، (بايد دانست امر به بندگى كشاندن بنى اسرائيل يك حكم سياسى بود كه فرعون آنرا از بيم ازدياد نسل و غلبه ايشان انجام مى‌داد و در راه مملكت دارى و سياست هرگز طاغوتها و سركشان تاريخ، ابايى از انجام حرائم وحشيانه ندارند، چنانچه فرعون با ستمگرى و خونخوارى تمام اولاد ذكور بنى اسرائيل را مى‌كشت و اولاد اناث را براى خدمتكارى زنده نگه مى‌داشت).
(45){(قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى‌)}: (گفتند: پروردگارا ما بيم داريم، در آزار ما شتاب كند يا طغيانش افزون شود)، موسى و هارون گفتند: پروردگارا ما بيم آن داريم كه فرعون در عقوبت ما تعجيل كند و قبل از اتمام دعوت و اظهار معجزه ما را عذاب كند و يا در ظلم خود از حدّ تجاوز كرده و با تشديد عذاب بنى اسرائيل و جرأت بر ساحت ربوبى، اين بار دست به اعمالى شنيعتر بزند و طغيانش افزوده شود و چنانچه گفتيم، خوف يعنى احتراز از شرّ، كه امرى ناپسند نيست و منافاتى با ساحت نبوّت ندارد.
(46){(قالَ لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى‌)}: (فرمود: مترسيد كه من با شما هستم، مى‌شنوم و مى‌بينم)، يعنى پروردگار به ايشان فرمود از عقوبت و طغيان فرعون نترسيد كه من با شما حاضرم و آنچه بگويد مى‌شنوم و آنچه عمل كند مى‌بينم و شما را يارى كرده و تنهايتان نمى‌گذارم در واقع در اين آيه وعده تأمين و نصرت به آن دو مى‌دهد، پس جمله اوّل (لا تخافا) وعده امان است و جمله دوّم تعليل آن امان است، يعنى حالا كه من حضور دارم و مى‌بينم و مى‌شنوم ديگر موردى براى ترس و بيم شما وجود ندارد كه اين جمله كنايه از مراقبت و نصرت است.
(47){(فَأْتِياهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ السَّلامُ عَلى‌ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‌)}: (پس نزد فرعون آمدند و گفتند:
ما دو فرستاده از جانب پروردگار تو هستيم، بنى اسرائيل را با ما روانه كن و عذابشان مكن، ما به تحقيق با معجزه‌اى از جانب پروردگارت آمده‌ايم و درود بر آنكس كه از هدايت پيروى كند)، در اين آيه مجددا دستور به رفتن نزد فرعون تكرار شده، البته بعد از وعده نصرت و امان و همچنين در اينجا رسالت آن دو را رسما بيان فرموده و آن اين است كه نزد فرعون روند و او را به ايمان و دست برداشتن از عذاب بنى اسرائيل دعوت كنند و پيشنهاد نمايند كه بنى اسرائيل را اجازه دهد تا با آنها به هر جا خواستند بروند، ايشان با بيان اينكه رسول پروردگار هستند به فرعون فهماندند كه پرودگار يكتا پروردگار او نيز هست، و وقتى اللّه ربّ باشد ديگر ربوبيّتى براى فرعون نخواهد بود.
و در جمله‌{(فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ)} تكليفى فرعى را متوجّه شخص فرعون نمودند و سپس با جمله‌{(جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ)} براى اثبات رسالتشان استناد به حجّت كردند و با نكره آوردن آيت دلالت بر عظمت آيت و مبهم بودن عدد آن و وضوح دلالتش بر رسالت نموده‌اند و سپس در مقام خداحافظى و تحيّت و براى اشاره به اينكه بگويند ما ديگر حرفى نداريم و رسالت ما همين بود كه گفتيم، فرمودند: درود بر آنكه از هدايت پيروى كند و اين كلام خلاصه محتواى دعوت دينى است كه دامنه سلامت تمامى افرادى را كه هدايت و سعادت را پيروى مى‌كنند، شامل مى‌شود و چنين افرادى در مسير زندگى به هيچ مكروهى بر نمى‌خورند، نه در دنيا و نه در آخرت.
(48){(إِنَّا قَدْ أُوحِيَ إِلَيْنا أَنَّ الْعَذابَ عَلى‌ مَنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى)}: (و به ما وحى شده كه عذاب بر آن كس باد كه تكذيب كند و روى بگرداند)، اين آيه در مقام تعليل آيه سابق است يعنى اينكه ما بر پيروان هدايت سلام كرديم، براى آن بود كه خداى سبحان به ما وحى كرده كه عذاب (يعنى ضدّ سلام) سرنوشت محتوم كسانيست كه آيات خدا و يا دعوت حقّ را كه همان هدايت است، تكذيب كنند و از آن روى گردان شوند و در اين آيه تقريع و كنايه‌اى نسبت به فرعون و آنچه از زخارف دنيوى كه او به آنها آراسته شده وجود دارد، كه بر شنونده مخفى نيست.


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ] [ 15:44 ] [ سعید ]

(24){(اذْهَبْ إِلى‌ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‌)}: (به سوى فرعون برو كه همانا او طغيان كرده است)، آيات قبلى مقدمه رسالت بود و اين جمله امر بر فرمان رسالت است و خطاب به موسى مى‌فرمايد: به سوى فرعون برو كه او با ظلم و عداوت، از حدّ خود تجاوز نموده، (يعنى ظلم و ستم را از حدّ گذرانده و از روش بندگى عدول كرده و ادّعاى خدايى نموده است).
(25){(قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي)}: (موسى گفت: پروردگارا سينه‌ام را بگشاى).
(26){(وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي)}: (و كارم را بر من آسان كن).
(27){(وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي)}: (و گره از زبان من باز كن).
(28){(يَفْقَهُوا قَوْلِي)}: (تا گفتارم را بفهمند).
(29){(وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي)}: (و براى من وزيرى از خانواده‌ام مقررّ فرما).
(30){(هارُونَ أَخِي)}: (هارون، برادرم را).
(31){(اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي)}: (و پشت من را به وجود او محكم كن).
(32){(وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي)}: (و او را شريك كارم نما).
(33){(كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً)}: (تا تو را تسبيح بسيار گوييم).
(34){(وَ نَذْكُرَكَ كَثِيراً)}: (و تو را بسيار ياد كنيم).
(35){(إِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصِيراً)}: (همانا تو به حال ما بينا بوده‌اى).
در اين يازده آيه متن درخواستهاى موسى از پروردگارش را نقل مى‌كند و اين امور، وسايلى است كه موسى در امر رسالت خود به آن محتاج بوده.
در چهار آيه اوّل موسى تقاضاى شرح صدر و گشايش زبان نموده تا به اين ترتيب بتواند بار رسالت را بر دوش بكشد و وحى الهى را تحمّل كند و آن را به صورتى رسا به مردم ابلاغ نمايد و نيز از خدا مى‌خواهد تا اين امر دشوار را بر او آسان كند و همه موانعى را كه بر سر راه تفهيم آن وجود دارد برطرف نمايد تا مردم قول او را درك كنند، سپس از خداوند درخواست وزيرى از اهل خود مى‌نمايد، وزير از ريشه (وزر) به معناى كسى است كه بار سنگين ملك را بدوش مى‌كشد و وزير مانند كوهيست كه پادشاه در آراء و احكام خود به او پناه مى‌برد، پس موسى از پروردگارش درخواست مى‌كند كه وزيرى از خاندانش براى او قرار دهد و سپس به نام او تصريح مى‌كند، و مى‌گويد: منظورم هارون برادرم مى‌باشد، و اگر چنين درخواستى را مطرح كرد براى آن بود كه امر رسالت امرى همه جانبه و دشوار بود كه او به تنهايى خود را قادر بر احاطه به جميع اطراف آن نمى‌ديد، لذا تقاضا كرد تا خداوند هارون برادرش را وزير او قرار دهد تا در امر رسالت با او مشاركت كرده و بعضى جوانب آن را اداره كند و پشت او را محكم نمايد و از او پشتيبانى كند و بار سنگين او را تخفيف دهد و او را تأييد نمايد و مراد از مشاركت در امر، مشاركت در تبليغ است، نه مشاركت در وحى و اين مشاركت در تبليغ به معناى شركت در اشاعه دين بعد از تماميّت دعوت به وسيله پيامبر نيست، چون در اين صورت اين نحو مشاركت اختصاصى به هارون ندارد، بلكه هر فرد مؤمنى مكّلف به اشاعه دين و دعوت و ارشاد سايرين است، پس هارون در اصل دعوت دين و از همان ابتداى رسالت موسى، شريك او بود و از طرق صحيحه از هر دو طائفه شيعه و سنّى نقل شده كه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم همين دعا را در حقّ علىّ بن ابيطالب عليه السّلام نمود و فرمود: اى على تو براى من مانند هارون نسبت به موسى هستى، غير اينكه بعد از من نبيّى نخواهد بود.
آنگاه در تعليل اين درخواست خود مى‌فرمايد: براى آنكه تو را تسبيح بسيار گوئيم و تو را بسيار ياد كنيم، يعنى ما هر دو در بين مردم و در مجامع عمومى مردم را به سوى ايمان به خدا دعوت نموده و او را از شرك منزّه مى‌داريم و در آخر مى‌فرمايد: همانا تو نسبت به احوال ما بصيرت دارى، چون ما را آفريدى و خود را به ما شناساندى و مى‌دانى كه ما به طور مداوم با تسبيح و ذكر به بندگى تو اشتغال داريم، پس اگر او را وزير من قرار دهى تو را بسيار ذكر و تسبيح مى‌گوييم، و امر دعوت من تكميل مى‌گردد، و شايد هم مراد اين باشد كه تو اى خدا به حال ما اهل بيت بينايى و مى‌دانى كه ما اهل تسبيح و ذكريم و بعضى گفته‌اند: مراد اين است كه تو اى خدا به حالت ما آگاهى و مى‌دانى كه ما ضعيف و ناتوان هستيم و حاجت ما را به يارى و تدبير امرمان مى‌شناسى، پس ما را در اين امر مدد فرما.
(36){(قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى‌)}: (فرمود: اى موسى محقّقا مطلوب و درخواست خود را يافتى)، در اين جا به اجابت همه دعاهاى موسى اشاره مى‌كند و، جمله‌اى انشائى است نه اخبارى، يعنى با همين كلام همه درخواستهاى موسى مورد پذيرش واقع مى‌شود.
(37){(وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى‌)}: (و به تحقيق ما بار ديگر نيز بر تو منّت نهاديم)، اين آيه در مقام امتنان و منّت گذاريست در عين اينكه او را به منتّهاى ديگرى‌كه قبل از برگزيده شدن به نبوّت و رسالت و اجابت دعاهايش، بر او نهاده، تذكّر مى‌دهد و آنها را به ياد او مى‌آورد كه عبارتست از توّلد مخفيانه و قرار گرفتن در رود نيل و بزرگ شدن در دامان فرعون و دوباره بازگشتنش به آغوش مادر و ... كه همه، دلالت بر عظمت و ظهور قدرت الهى و ناكام ماندن كوششهاى فرعون در خاموش كردن نور خدا مى‌نمايد كه چگونه فرعون، دشمنش را بدست خود در دامان خويش پرورش داد و خداوند مكر او را به خودش بازگرداند.


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ] [ 3:59 ] [ سعید ]

(9){(وَ هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ مُوسى‌)}: (آيا خبر موسى به تو رسيده است؟).
(10){(إِذْ رَأى‌ ناراً فَقالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدىً)}: (آن زمان كه آتشى ديد و به اهل خود گفت: بمانيد، من آتشى مى‌بينم، شايد شعله‌اى از آن را براى شما بياورم و يا به وسيله آن راه را بيابم).
(حديث) يعنى داستان و استفهام اين آيه براى بيان و تقرير است، مى‌فرمايد: آيا داستان موسى را شنيده‌اى و هدف از سئوال اين است كه ماجرا را براى آن حضرت بيان كند، ظاهرا موسى عليه السّلام بعد از مدّتها كه در نزد حضرت شعيب عليه السّلام در مدين بوده به قصد مراجعت به مصر (و رهانيدن بنى اسرائيل از سلطه فرعون) همراه خانواده‌اش حركت مى‌كند و در نزديكيهاى وادى طوى، در طور سينا در شبى سرد و تاريك، در حاليكه راه را گم كرده بودند، آتشى را در جانب راست كوه طور در بقعه مباركه مشاهده مى‌كند، به گونه‌اى كه هيچ كس جز او آن آتش را نمى‌بيند و او احساس مى‌كند كه مى‌تواند در كنار آن آتش كسى را بيابد و راه را از او بپرسد و اگر نبود، لااقل از آن آتش قدرى بياورد تا گرم شوند.
(11){(فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ يا مُوسى‌)}: (پس زمانيكه به آتش رسيد، ندا داده شد كه اى موسى!).
(12){(إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً)}: (همانا من، خود پروردگار تو هستم، كفشهاى خود را بيرون آور، كه تو در سرزمين مقدس طوى هستى)، (طوى) نام جلگه‌ايست كه در دامنه كوه طور واقع است و آنجا را خداوند وادى مقدّس ناميده و دستور در آوردن كفش نيز به جهت احترام آن واديست و تقديس و احترام آن وادى به جهت آن بوده كه محل حضور و قرب به خدا و مناجات به درگاه اوست‌.
لذا معناى آيه آنست كه چون موسى به آتش رسيد به موسى ندا شد كه: اين منم! پروردگار تو كه با تو سخن مى‌گويم و تو در محضر من هستى و اين وادى طوى به همين دليل تقدّس پيدا كرده، پس شرط ادب و احترام را بجا بياور و كفشت را بكن، و آن محل نزديك طور سينا بود.
و اين كلام عين وحى خداوند بود، بگونه‌اى كه واسطه‌اى ميان وحى و موسى قرار نداشت، به همين دليل هم آن را مكالمه مى‌نامند،{(وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‌ تَكْلِيماً) «سوره نساء، آيه 164. »، (و خداوند با موسى سخن گفت، سخن گفتنى!).
(13){(وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى‌)}: (و من تو را برگزيده‌ام، پس به آنچه به تو وحى مى‌رسد گوش فرا ده)، مى‌فرمايد: من تو را به جهت غايتى الهى كه همان اعطاء نبوّت و رسالت است برگزيده‌ام، يعنى مشيّت من بر اين قرار گرفته كه تو را براى نبوّت و رسالت انتخاب كنم و آنگاه با همين جمله اختيار نبوّت و رسالت را انشاء و ايجاد فرمود و به همين دليل هم بلافاصله امر به گوش دادن به فرمان وحى را كه متضمّن رسالت و نبوّت اوست، بر آن متفرع نمود و به او فرمود: به آنچه به تو وحى مى‌رسد گوش فرا دار.
(14){(إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي)}: (همانا من خودم خداى يكتا هستم كه هيچ معبودى جز من نيست، پس مرا عبادت كن و نماز را براى ياد من بپا دار)، اين همان وحى است كه در آيه قبلى موسى را مأمور به شنيدن آن كرده بود و تا يازده آيه ديگر ادامه دارد و در طى آن نبوّت و رسالت آن حضرت با هم اعلام مى‌شود.
در عبارت‌{(إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ ...)} مسمّى را با اسم خود معرفى كرد و فرمود: (بدرستى كه من اللّه‌ام) و نفرمود: (اللّه منم) چون مقتضاى حضور اين است كه با مشاهده ذات به وصف آشنا گشت، نه آنكه به وسيله وصف به ذات آشنا گرديد و عبارت‌{(لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي)} كلمه توحيد است كه لفظا و معنا مترتب بر عبارت قبلى است، چون وقتى خداى سبحان كسى است كه هر چيزى از او آغاز شده و به وجود او قائم و به او منتهى است و او مدبّر همه چيز مى‌باشد، ديگر معنا ندارد كه كسى براى غير او عبادت و خضوع كند، لذا او معبود به حقّ است و آنگاه فرمود:{(أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي)} اينكه از ميان همه عبادات خصوص نماز را ذكر كرد، به جهت رساندن اهميّت نماز بود، چون نماز از هر عملى كه خضوع بندگى را مجسّم كند و ذكر خدا را ممثّل نمايد (آن چنان كه روح در كالبد قرار مى‌گيرد) بهتر است، يعنى حقيقت ذكر خدا با نماز متحقّق مى‌شود، لذا (لذكرى) از باب اضافه مصدر مفعول خودش است و لام آن براى تعليل است، يعنى مى‌فرمايد: عبادت و ياد آوريت از من را بوسيله نماز تحقّق ببخش.
(15){(إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفِيها لِتُجْزى‌ كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى‌)}: (همانا قيامت آمدنى است، مى‌خواهم آن را مخفى كنم تا هر كس در برابر كوششى كه مى‌كند پاداش داده شود)، اين آيه تعليل جمله، (فاعبدنى) در آيه قبليست، چون اگر ثواب و عقابى در كار نباشد و تمايزى بين فرد مطيع از عاصى وجود نداشته باشد، عبادت، عملى لغو و بى اثر خواهد بود و خداوند اراده كرده كه امر قيامت را مخفى نمايد و احدى را از زمان وقوع آن آگاه نگرداند تا بطور دفعى و ناگهانى واقع شود:{(لا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً) «سوره اعراف، آيه 187.»، (جز به طور ناگهانى به سراغتان نمى‌آيد).
آنگاه مى‌فرمايد: علّت مكتوم بودن امر قيامت آنست كه مخلصين از غير ايشان متمايز شده و مشخص شود كه چه كسى خداى را به حقيقت بندگى مى‌كند و چه كسى در جستجوى نفع و سوداى خويش است و به اين ترتيب جزاى سعى و عمل محقّق گردد.
(16){(فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لا يُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدى‌)}: (پس آنكه رستاخيز را باور ندارد و از هواى نفس خود پيروى مى‌كند تو را از ايمان به آن باز ندارد كه در اين صورت هلاك مى‌شوى)، (صدّ) يعنى منصرف كردن و (ردى) به معناى هلاكت است، مى‌فرمايد: مراقب باش تا افراد منكر و كافر نسبت به قيامت و شأن خطير و عظيم آن، كه بواسطه پيروى از هواها و تمايلات خويش به امر قيامت ايمان نمى‌آورند، تو را از ياد قيامت و ايمان به آن منصرف نسازند كه در اين صورت، يعنى اگر پيرو آنها شده و از امر قيامت غفلت نمايى، هلاك خواهى شد، زيرا چنانچه بارها گفتيم، اعراض از ياد قيامت سر منشاء همه عصيانها و شقاوتهاست.

(17){(وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى‌)}: (اى موسى اين چيست كه در دست راست توست).
(18){(قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى‌ غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى‌)}: (گفت: اين عصاى من است كه بر آن تكيه مى‌كنم و با آن براى گوسفندانم برگ مى‌تكانم و مرا در آن حاجتهاى ديگريست).
(19){(قالَ أَلْقِها يا مُوسى‌)}: (فرمود: اى موسى آن را بيافكن).
(20){(فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى‌)}: (پس موسى آن را افكند، كه ناگهان مبدّل به مارى شد كه راه مى‌رفت).
(21){(قالَ خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى‌)}: (فرمود: آن را بگير و نترس كه بزودى آن را به حالت اوّلش باز مى‌گردانيم).
(22){(وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِلى‌ جَناحِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْرى‌)}: (و دستت را به گريبان خود فرو ببر تا نورانى و بدون هيچ بدى بيرون آيد و اين معجزه ديگريست)، از اينجا وحى رسالت موسى آغاز مى‌شود، و وحى نبوّت ايشان در سه آيه گذشته تمام شد، استفهام، براى تقرير و بيان است تا او را متوجّه سازد كه عصايى كه در دست اوست يك شى‌ء جامد و بى‌جان است، تا وقتى كه مبدّل به اژدها گشت، حقيقتا در نظرش عظيم بنمايد.
سپس موسى در جواب مى‌فرمايد اين عصا و چوبدست من است كه به آن تكيه مى‌كنم و برگ درختان را براى گوسفندانم مى‌ريزم و مرا در آن حوائج ديگرى هم هست، در اينكه چرا موسى در جواب پروردگار زياده‌گوئى كرد و يك كلام نفرمود:
اين عصاست، گفته‌اند: چون مقام خلوت و راز دل گفتن با محبوب بود، موسى مى‌خواست تا هر چه بيشتر اين گفتگو را طولانى كند تا از لذّت مكالمه با پروردگار بهره‌مند شود، امّا در واقع موسى زياده‌گويى نكرده، چون عصا بودن آنچه در دست داشته امرى بديهى بوده كه خداوند و هر ناظر ديگر به آن توجّه داشته، لذا اصل سئوال پروردگار هم براى پرسش از اوصاف و فوايد آن بوده و موسى هم منافع عمومى آن را بيان مى‌كند و در آخر مى‌گويد: مرا در آن حوائجى ديگر است و اگر قصد زياده‌گويى داشت آن حوائج را نيز برمى‌شمرد، آنگاه خداوند فرمود: اى موسى آن را به زمين‌ بيانداز، پس زمانيكه موسى آن را به زمين افكند، ناگهان مبدّل به مارى بزرگ شد كه با چابكى و چالاكى به راه افتاد، و موسى از مشاهده اين امر غير مترقبّه متعجّب و هراسان شد و با حالت خوف در صدد دفع شرّ آن برآمد، (كه اين حالت غير از جبن و ترسويى است كه صفتى ناپسند و ضد شجاعت مى‌باشد)، آنگاه خطاب رسيد كه آن را بگير و نترس كه بزودى آن را به حالت اوّلش (يعنى عصا) برمى‌گردانيم.
در جاى ديگر مى‌فرمايد: (و چون موسى آن را ديد كه همچون مارى حركت مى‌كند، آنچنان گريخت كه پشت سر خود را هم نگاه نكرد، گفتيم اى موسى بيا جلو و نترس) «سوره قصص، آيه 31.».
و بايد دانست كه انبياء الهى از خشيّت، از غير خدا منزّهند، نه از خوف،{(وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ) «سوره احزاب، آيه 39.»، (و از هيچ كس جز خدا خشيّت ندارند).
آنگاه در ادامه خداوند، معجزه دوّم را بر موسى عرضه كرد و فرمود: دستت را در گريبانت فرو ببر و آن را نورانى بيرون آور، بدون اينكه دچار برص و پيسى يا هر حالت بد ديگرى شده باشد و اين امر آيت و معجزه ديگريست.
(23){(لِنُرِيَكَ مِنْ آياتِنَا الْكُبْرى‌)}: (تا از آيات بزرگ خويش به تو بنمايانيم)، مى‌فرمايد آنچه ما بدست تو اجراء كرديم و اين معجزاتى كه بوسيله تو نمودار ساختيم براى آن بود كه بعضى از آيات عظيم خود را به تو نشان دهيم.


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ] [ 3:43 ] [ سعید ]

*{سوره طه‌}*
{بسم اللّه الرّحمن الرّحيم‌}
غرض سوره: بيم دادن و ترساندن، بشارت و تذكّر به واسطه داستانهائى كه به هلاكت طاغوتها منجر مى‌شود، ذكر حجّتهايى كه عقلها را ملزم به توحيد مى‌نمايد و بيان حوادث وحشت آور قيامت كه بزودى بر انسان واقع خواهد شد.

(1){(طه)}: (از حروف مقطعه است كه گفته مى‌شود (طه) نيز مانند (يس) از اسامى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم مى‌باشد و (طه) در لغت قبيله طىّ به معناى محمّد است و بعضى آن را از مادّه (وطأ- يطاء) دانسته‌اند كه خطاب به پيامبر مى‌فرمايد: اى رسول ما دو پايت را بر زمين بگذار، چون نقل شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم هنگام نماز يك پاى خود را بلند مى‌كرد و سنگينى خود را بر يك پا قرار مى‌داد تا بيشتر خسته شود و يا گفته مى‌شود، چون پاهايشان از عبادت متورّم شده بود بخاطر كاستن شدّت درد يك پاى خويش را بلند مى‌كرد، بعضى گفته‌اند معناى آن اين است كه (اى مخاطب سوره طه) كه بعدها در اثر كثرت استعمال، علم براى آن حضرت قرار گرفته و اسم خاص شده است، بعضى نيز گفته‌اند معناى آن اين است كه اى طالب حقّ و اى هادى به سوى آن.
(2){(ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‌)}: (ما اين قرآن را براى اين بر تو نازل نكرديم كه تو در رنج و مشقّت بيافتى)، مى‌فرمايد: اى رسول ما اين قرآن را براى اين نفرستاديم كه‌ تو در راه تبليغ آن خود را به تعب بيافكنى يا براى وادار كردن مردم به پذيرش آن به سختى و تكّلف بيافتى.
(3){(إِلَّا تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشى‌)}: (جز تذكّر و يادآورى براى آن كس كه خشيّت دارد، نيست).
(4){(تَنْزِيلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّماواتِ الْعُلى‌)}: (فرو فرستادنى از جانب كسى كه زمين و آسمانهاى رفيع را آفريده)، (تذكرة) يعنى يادآورى، چون انسان به واسطه فطرتش كليات حقايق دين را در مى‌يابد، امّا به دليل دلبستگى به زندگى زمينى و روى آوردن به دنيا و اشتغال به خواسته‌هاى نفس، به لذائذ و زيورهاى آن سرگرم مى‌شود، آنچه را كه خداوند در فطرتش به وديعه نهاده فراموش مى‌كند و نسيان و فراموشى در واقع نوعى اعراض است، كه مجازا فراموش خوانده شده، بلكه نوعى بى‌اعتنايى است كه در نتيجه پيروى از تمايلات نفسانى ايجاد شده و اگر انسانها به نوعى متوجّه عاقبت و وبال اين اعراض بوده و از سرانجام خود بيم داشته باشند متذكّر مى‌شوند و به حقايق فطرى رجوع مى‌كنند، پس قرآن تذّكر و يادآورى است براى كسى كه اگر كلمه حقّ را بشنود، در باطنش خشيتّى ايجاد مى‌شود و در نتيجه، ايمان آورده و با تقوى مى‌گردد و يا حداقل مستعدّ ظهور خشيّت خواهد شد.
يعنى آيات شريفه خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم مى‌فرمايد: ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به مشقّت افكنى، بلكه آن را نازل كرديم تا دارندگان خشوع را با كلام الهى متذكّر نمايى.
آنگاه در ادامه مى‌فرمايد: اين قرآن از ناحيه خداوند متعال عظيمى كه خالق آسمانهاى رفيع و زمين است فرو فرستاده شده، تا به اين وسيله بر علوّ مقام پروردگار و تعالى ساحت او اشاره نمايد.
(5){(الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‌)}: (خداى رحمان بر عرش استيلا دارد)، در اين آيه مسأله توحيد ربوبيّت را كه غرض نهايى دعوت و تذكره است، بيان فرموده و 4 آيه را به آن اختصاص داده است.
استواء بر عرش كنايه از گستردگى ملك پروردگار در سراسر عالم و تدبير امور همه عالم بدست اوست و (رحمان) مبالغه در رحمت، يعنى افاضه بوسيله ايجاد و تدبير، است.
پس حقيقتا تسلّط خداوند بر عالم وجود ظاهر است و استقرار ملك او، و استعلا او بر اشياء از طريق تدبير امور و اصلاح شئون آنهاست و ملك خداوند بر همه چيز احاطه دارد و هر گونه مماثلت از ساحت او دور است، بنابراين مراد از استيلاء بر عرش ابدا به معناى ظاهرى قرار گرفتن بر تخت، چنانچه رسم پادشاهان است، نمى‌باشد، بلكه مقصود از آن همان غايت استيلاست، يعنى تدبير امور عالم و احاطه بر همه جوانب آن كه توضيح كامل آن در جلد اوّل در ذيل آيه 54 سوره اعراف ذكر شد.
(6){(لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى‌)}: (هر چه در آسمانها و زمين و مابين آندو و آنچه زير زمين است، همه از آن اوست)، يعنى هر چه در روى زمين گسترده شده اعم از جاندار و يا بى‌جان و نيز هر چه در آسمانها وجود دارد و آنچه در درون زمين واقع است، چه آنهايى كه ما مى‌شناسيم و چه آنهايى كه ما علمى به آن نداريم، همه ملك خداى سبحان است، پس در اين آيه يكى از دو ركن ربوبيّت، كه همان مالكيّت است، بيان شده و آيه بعدى متعرض ركن بعدى ربوبيّت، يعنى تدبير گشته است.
(7){(وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى‌)}: (اگر سخن آشكارا بگويى (و يا مخفى) پس همانا او امور مخفى و مافوق سرّى را مى‌داند)، (جهر به قول) يعنى بلند، بلند حرف زدن، (سرّ در قول) به معناى آهسته صحبّت كردن است، مى‌فرمايد: خداوند سخنان مخفى و مكتوم در نفس و بلكه اخفى (فوق مخفى) را نيز مى‌داند، پس او مالك همه چيز و مدبّر همه امور است و عالم به همه جرياناتى است كه در ملك او واقع مى‌شود و در سلطنت خود مستقّر مى‌باشد.
لذا آيه شريفه از راه احاطه و اطلاق علم الهى، تدبير او را اثبات مى‌كند، همانطور كه آيه قبلى در مقام اثبات عموم ملكيّت او بود، و از مجموع اين دو آيه ملك و تدبير عام الهى نتيجه مى‌شود كه همان ربوبيّت مطلقه است.
(8){(اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‌)}: (خدا كه هيچ معبودى جز او نيست و نامهايى نيكو دارد)، اين آيه نتيجه آيات قبليست، يعنى آن كسى كه در آيات سابق در باره‌اش سخن گفتيم، همان اللّه است كه هيچ معبودى جز او نيست، به هر حال او معبود حقّ است كه عبادت منحصر و مقصور در اوست و چون عبادت، همان اظهار حاجت در نزد معبود است، پس از لوازم معبود بودن آنست كه معبود، مالك عابد باشد و امر او را تدبير كند و خدا ربّ همه چيز است و هيچ ربّى جز او نيست.
لذا تنها معبود هم اوست، با اين بيان آيات قبلى تعليل‌{(اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ)} خواهد بود، و شايد هم فراز دوّم همين آيه علّت آن باشد، به اين بيان كه عبادت يا به طمع خيرى از جانب معبود محقّق مى‌شود و يا از ترس عقاب و شرّى از ناحيه او و يا به جهت آنكه او شايستگى عبادت و خضوع را دارد و خداى متعال مالك هر چيز و مقتدرى است كه به سختى و شدّت عقاب مى‌كند و همچنين او شايستگى عبادت و خضوع را دارد، چون واجد همه كمال و جمال و جلال است و تمام كمالات از او سرمنشاء مى‌گيرد و همه نامهاى نيكوتر از آن اوست و همچنانكه بارها گفتيم، توضيح اين عبارت آنست كه همه معانى وصفيّه كمالى از آن اوست، منتها بدون هرگونه شائبه نقص يا عدم، مثلا خدا قادر است، امّا قدرت او هرگز آميخته با ضعف نمى‌گردد و عالم است، ليكن به علمى كه هرگز شائبه جهل در آن راه ندارد و هكذا در ساير صفات كماليّه.
و اسماء او دلالت بر فيض او نسبت به بندگانش دارند، مثلا او هادى است، يعنى بندگان را هدايت مى‌كند، رحمن است يعنى بندگان را مى‌بخشد و رزّاق است يعنى به بندگان خود روزى مى‌دهد.

 


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ سه شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ] [ 23:52 ] [ سعید ]

*{سوره توحيد (اخلاص)}* 
{بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌} 
 غرض سوره: بيان احديّت ذات الهى و توحيد صفاتى و افعالى. 
(1){(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ)}: (بگو او اللّه يگانه است) 
 (احد) يعنى ذاتى كه قابل تعدّد و كثرت نباشد نه در خارج و نه در ذهن به همين دليل هم به جز در مورد خداوند تعالى هرگز، در كلام ايجابى بكار نمى‌رود و از همين توحيد روش كامل احياء انسانها و راه تحرّك و عمل و رهايى ايشان نشأت مى‌گيرد كه بوسيله آن انسان مى‌تواند همانطور كه خداوند از او خواسته خليفه او در زمين باشد و احكام و شرايع و ارزشها و موازين الهى را متحمل شده و در دين اخلاص بيابد. 
(2){(اللَّهُ الصَّمَدُ)}: (اللّه بى‌نياز مطلق و مرجع و منتهاى همه موجودات است) 
 (صمد) يعنى قصد كردن با اعتماد، و خداى تعالى سيّد و بزرگيست كه از هر سو به جانبش قصد مى‌كنند تا حوايجشان را برآورد و تمام موجودات عالم متوجّه او هستند و نياز به او دارند. 
 و اصولا هر چيزى كه نام (شيى‌ء) بر آن صادق باشد در ذات و صفات و آثارش محتاج به خداست و هر چيزى در نهايت به سوى او منتهى مى‌شود. 
 و الف و لامى كه بر سر كلمه (صمد) آمده است، افاده حصر مى‌كند، يعنى فقط خداى تعالى صمد مطلق است، به خلاف (احد) كه احتياجى به الف و لام نداشت تا حصر را برساند، چون اصولا درباره احدى غير خدا اطلاق نمى‌شود و تكرار نام (اللّه) در هر دو جمله به جهت اين است كه هر يك جمله‌اى مستقل هستند كه در تعريف خداى تعالى كفايت مى‌كنند و در عين حال هم به وسيله صفات ذاتى، خداوند را معرفى كرده‌اند و هم به وسيله صفات فعلى (احد صفت ذاتى و صمد صفت فعلى است) 
بعضى مفسرّين‌  گفته‌اند كلمه صمد،  هر چيز تو پرى است كه درونش خالى نباشد و در نتيجه نه بخورد، نه بنوشد، نه بخوابد و به بزايد و نه زاييده شده باشد كه اگر اين تفسير درست باشد آيه بعدى تفسير كلمه (صمد) خواهد بود. 
(3){(لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ)}: (نه زاده و نه زاييده شده است) 
(4){(وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ)}: (و هيچكس همتاى او نيست) 
 ولادت نوعى تجزّء و قسمت پذيرى است و بدون تركيب تصوّر نمى‌شود، و هر مركبّى به اجزاء خود نياز دارد و حال آنكه خداى متعال صمد است و حاجت همه محتاجان به او منتهى مى‌شود، و چنين كسى احتياج در او متصّور نيست، پس فرزند نداشتن خداوند فرع و نتيجه صمدّيت اوست، همچنين خداى متعال مجانس و همسرى ندارد تا بواسطه او فرزندى پديد بيايد. 
 از طرف ديگر خداوند هرگز از كسى زاده نشده و اين امر هم فرع صمدّيت اوست، چون تولّد چيزى از چيز ديگر مستلزم احتياج مولود به والد است و خداى متعال صمد است، بنابراين احتياج در او تصوّر نمى‌رود و نيز هر مولودى حادث و جسمانى است لكن اين امر در مورد خداوند محال است. 
 اين آيه نفى قول نصارى است كه مسيح را پسر خدا مى‌دانند و نيز نفى قول مشركين است كه آلهه خود و ملائكه را فرزندان خداوند مى‌دانستند. 
 و امّا كفو نداشتن خداوند، هيچ موجودى در ذات، صفات يا افعال همتاى خداى متعال نيست، و هيچ مماثل و نظير و كفوى ندارد و اين صفت او هم متفرع بر صمديّت اوست، چون هر كفوى كه براى خداوند فرض شود مستلزم آنست كه آن كفو مستقل در ذات خود و بى‌نياز از خداى متعال باشد و حال آنكه خداوند صمد مطلق است و همه موجودات محتاج اويند. 
 لذا حاصل مفاد اين سوره، اين مطلب است كه، خداى تعالى را به صفت احديّت و واحديّت توصيف مى‌كند و در تفسير الدّر المنثور از رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم نقل شده كه سوره توحيد معادل ثلث‌ قرآن است.


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ سه شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۷ ] [ 9:45 ] [ سعید ]
 

۱. آمادگی نظامی سلیمان علیه السلام، با تربیت اسبهای نفیس و تیزرو:
وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَیْمٰانَ... إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصّٰافِنٰاتُ الْجِیٰادُ فَقٰالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ... رُدُّوهٰا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ. [ بر اساس این احتمال که ضمیر در«ردّوها»به«الصّافنات الجیاد»برگردد.] ص (۳۸) ۳۰ -\۳۳

۲. اتمام حجّت سلیمان علیه السلام بر مردم دوران خویش:
إِنّٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ کَمٰا أَوْحَیْنٰا إِلیٰ... وَ سُلَیْمٰانَ...
رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاّٰ یَکُونَ لِلنّٰاسِ عَلَی اللّٰهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ.... نساء (۴) ۱۶۳ و ۱۶۵
احسان سلیمان علیه السلام

۳. اختیارات وسیع و همه جانبۀ سلیمان علیه السلام، برای تصرّف در ملک وسیع خویش:
وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ وَ قٰالَ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ أُوتِینٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ. نمل (۲۷) ۱۶
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ وَالشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ
وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ. ص (۳۸) ۳۴ -\۳۹

۴. سلیمان علیه السلام، وارث امکانات و داراییهای داود علیه السلام:
وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ... نمل (۲۷) ۱۶

۵. سلیمان علیه السلام، وارث علوم و مقامات داود علیه السلام:
وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ وَ قٰالَ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ أُوتِینٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ.[بنا بر این احتمال که مقصود از«ارث»، مقامات معنوی باشد. (مجمع البیان، ج ۷ -\۸، ص ۳۳۴) ] نمل (۲۷) ۱۶

۶. طلب آمرزش سلیمان علیه السلام از پروردگار، در پی آزمایش الهی از وی:
وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَیْمٰانَ... وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی... ص (۳۸) ۳۰ و ۳۴ و ۳۵

۷. اطاعت باد، از سلیمان علیه السلام:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ عٰاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلیٰ الْأَرْضِ الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا.... انبیاء (۲۱) ۸۱
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ وَ الشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ. ص (۳۸) ۳۴ و ۳۶ -\۳۸

۸. اطاعت جنّیان، از سلیمان علیه السلام:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِیرِ یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ وَ تَمٰاثِیلَ وَ جِفٰانٍ.... سبأ (۳۴) ۱۲ و ۱۳

۹. اطاعت شیاطین، از سلیمان علیه السلام:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ عٰاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ...
وَ مِنَ الشَّیٰاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَ یَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذٰلِکَ.... انبیاء (۲۱) ۸۱ و ۸۲
فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ وَ الشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ. ص (۳۸) ۳۶ -\۳۸

۱۰. اطاعت کنندگان از سلیمان، سپاهیانی از جنّیان، انسانها و پرندگان:
وَ حُشِرَ لِسُلَیْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ. نمل (۲۷) ۱۷

۱۱. الهام حکم و داوری از جانب خداوند به سلیمان علیه السلام، دربارۀ خسارت مزرعه به واسطۀ گوسفندان:
وَ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ إِذْ یَحْکُمٰانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ کُنّٰا لِحُکْمِهِمْ شٰاهِدِینَ
فَفَهَّمْنٰاهٰا سُلَیْمٰانَ وَ کُلاًّ آتَیْنٰا حُکْماً وَ عِلْماً.... انبیاء (۲۱) ۷۸ و ۷۹

۱۲. آزمایش سلیمان علیه السلام از جانب خدا، با افکندن جسم بیجانی از یک انسان بر تخت او:
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ. ص (۳۸) ۳۴

۱۳. و ۱۴. به دلیل تکراری بودن نیامد

۱۵. امتحان سلیمان علیه السلام از سوی بلقیس، با ارسال هدایا:
إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ... وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَنٰاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ. نمل (۲۷) ۳۰ و ۳۵ [هدف بلقیس از ارسال هدیه برای آزمایش سلیمان علیه السلام این بود که اگر هدیه را قبول کرد معلوم می‌شود پادشاه است و اگر ردّ کرد پیامبر است. (مجمع البیان، ج ۷ -\۸، ص ۳۴۵؛ روح المعانی، ج ۱۱، جزء ۱۹، ص ۲۹۶) ]

۱۶. امتحان سلیمان علیه السلام از سوی خداوند، با اعطای قدرت و علم به او:
إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ... قٰالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قٰالَ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ.... نمل (۲۷) ۳۰ و ۴۰
ص: ۲۸۶

۱۷. امتیاز سلیمان علیه السلام از دیگر انبیای الهی، در بهره مندی از قدرت و حکومتی بی نظیر:
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ... قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ. ص (۳۸) ۳۴ و ۳۵ و ۳۶

۱۸. مسخّر بودن باد برای سلیمان علیه السلام، از خصوصیّات حکومت ممتاز او:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ عٰاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلیٰ الْأَرْضِ الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا وَ کُنّٰا بِکُلِّ شَیْءٍ عٰالِمِینَ. انبیاء (۲۱) ۸۱
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِیرِ. سبأ (۳۴) ۱۲
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ... قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ. ص (۳۸) ۳۴ -\۳۶

۱۹. رام و در اختیار بودن جنّیان و شیاطین برای سلیمان علیه السلام، از امتیازات حکومتی وی:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ عٰاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلیٰ الْأَرْضِ الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا وَ کُنّٰا بِکُلِّ شَیْءٍ عٰالِمِینَ وَ مِنَ الشَّیٰاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَ یَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذٰلِکَ وَ کُنّٰا لَهُمْ حٰافِظِینَ.
انبیاء (۲۱) ۸۱ و ۸۲
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِیرِ یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ وَ تَمٰاثِیلَ وَ جِفٰانٍ کَالْجَوٰابِ وَ قُدُورٍ رٰاسِیٰاتٍ اعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ. سبأ (۳۴) ۱۲ و ۱۳
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ... قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی...
فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ وَالشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ وَآخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ. ص (۳۸) ۳۴ -\۳۸

۲۰. بهره مندی سلیمان علیه السلام از امکانات و مواهب بی حساب الهی:
وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ وَ قٰالَ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ أُوتِینٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ. نمل (۲۷) ۱۶
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ وَ الشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ. [گفته شده: «فامنُن أو أمسک بغیر حساب»یعنی سلیمان علیه السلام آزاد است به هر کس بخواهد عطا کند یا منع کند و هیچ گونه حسابرسی در قیامت نخواهد داشت. (مجمع البیان، ج ۷ -\۸، ص ۷۴۴؛ الکشاف، ج ۴، ص۹۶۱] ص (۳۸) ۳۴ -\۳۹

۲۱. بهره مندی سلیمان علیه السلام از سپاهیانی همچون جنّ و انس و پرندگان:
وَ حُشِرَ لِسُلَیْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ. نمل (۲۷) ۱۷

۲۳. پیشنهاد امداد مالی به سلیمان علیه السلام، موجب ناخشنودی آن حضرت:
وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَنٰاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ
فَلَمّٰا جٰاءَ سُلَیْمٰانَ قٰالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمٰالٍ فَمٰا آتٰانِیَ اللّٰهُ خَیْرٌ مِمّٰا آتٰاکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ. نمل (۲۷) ۳۵ و ۳۶

۲۵. امداد گروهی از شیاطین، در امر بنّایی و غوّاصی به سلیمان علیه السلام:
وَ مِنَ الشَّیٰاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَ یَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذٰلِکَ وَ کُنّٰا لَهُمْ حٰافِظِینَ. انبیاء (۲۱) ۸۲
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ... قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی...
فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ... وَ الشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ. ص (۳۸) ۳۴ - \۳۷

۲۸. انابۀ سلیمان علیه السلام به درگاه ربوبی، سبب برخورداری وی از ولایت تکوینی:
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ وَالشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ وَآخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ. ص (۳۸) ۳۴ -\۳۸

۳۰. برج سازی جنّیان، برای سلیمان علیه السلام:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ... وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ... یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ... [ بنا بر اینکه مقصود از«محاریب»، قصرها [برجها]باشد. (مجمع البیان، ج ۷ -\۸، ص ۵۹۸؛ روح المعانی، ج ۱۲، جزء ۲۲، ص ۱۷۲)]
سبأ (۳۴) ۱۲ و ۱۳

۳۵. تأسّف سلیمان علیه السلام از فوت شدن نمازش، بر اثر پرداختن به بازدید از اسبان جهاد:
وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَیْمٰانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ
إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصّٰافِنٰاتُ الْجِیٰادُ
فَقٰالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ. [گفته شده: مقصود از«ذکر ربّی»نماز است. (مجمع البیان، ج ۷ -\۸، ص ۷۴۰؛ روح المعانی، ج ۱۳، جزء ۲۳، ص ۲۸۲)] ص (۳۸) ۳۰ - \۳۲

۳۶. دعوت به توحید و مبارزه با شرک و سرکشی، محور تبلیغ سلیمان علیه السلام:
۳۷. تبلیغ و ارشاد ملکۀ سبأ و درباریان وی، از سوی سلیمان علیه السلام:
اِذْهَبْ بِکِتٰابِی هٰذٰا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ مٰا ذٰا یَرْجِعُونَ
أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ
فَلَمّٰا جٰاءَتْ قِیلَ أَ هٰکَذٰا عَرْشُکِ قٰالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهٰا وَ کُنّٰا مُسْلِمِینَ
قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمّٰا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ سٰاقَیْهٰا قٰالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوٰارِیرَ قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمٰانَ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ.
نمل (۲۷) ۲۸ و ۳۱ و ۴۲ و ۴۴

۴۵. تهدید و هشدار سلیمان علیه السلام به دربار سبأ، دربارۀ پیامدهای جنگ (تبعید، آوارگی و ذلّت):
۴۶. سلیمان علیه السلام، تهدیدکنندۀ بلقیس به فرستادن سپاهی عظیم به طرف سبأ:
فَلَمّٰا جٰاءَ سُلَیْمٰانَ... اِرْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لاٰ قِبَلَ لَهُمْ بِهٰا وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهٰا أَذِلَّةً وَ هُمْ صٰاغِرُونَ. نمل (۲۷) ۳۶ و ۳۷

۴۷. تهدید هدهد به قتل یا عذاب سخت، از جانب سلیمان علیه السلام:
وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقٰالَ مٰا لِیَ لاٰ أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کٰانَ مِنَ الْغٰائِبِینَ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ.
نمل (۲۷) ۲۰ و ۲۱

۴۸. اتّهام سحر و کفر به سلیمان علیه السلام، از طرف یهود:
۴۹. دفاع و رفع اتّهام سحر و کفر از سلیمان علیه السلام، از ناحیۀ خداوند:
... وَ مٰا کَفَرَ سُلَیْمٰانُ وَ لٰکِنَّ الشَّیٰاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ.... بقره (۲) ۱۰۲

۵۱. اطّلاع ملکۀ سبأ از حقّانیّت سلیمان علیه السلام قبل از مشاهدۀ او:
فَلَمّٰا جٰاءَتْ قِیلَ أَ هٰکَذٰا عَرْشُکِ قٰالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهٰا وَ کُنّٰا مُسْلِمِینَ.
نمل (۲۷) ۴۲

۵۳. قاطعیّت سلیمان علیه السلام، در تنبیه تخلّفات افراد تحت امرش:
وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ... وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقٰالَ مٰا لِیَ لاٰ أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کٰانَ مِنَ الْغٰائِبِینَ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ. نمل (۲۷) ۱۶ و ۲۰ و ۲۱

۵۵. حضور افراد عالم به معارف الهی، در حکومت و دربار سلیمان علیه السلام:
فَلَمّٰا جٰاءَ سُلَیْمٰانَ... قٰالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ أَنَا آتِیکَ..نمل (۲۷) ۳۶ و ۴۰ .[مقصود از«الکتاب»کتب آسمانی یا لوح محفوظ است. (المیزان، ج ۱۵، ص ۳۶۳؛ روح المعانی، ج ۱۱، جزء ۱۹، ص ۳۰۴)]

۵۷. گستردگی قلمرو حکومتی سلیمان علیه السلام:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِیرِ. سبأ (۳۴) ۱۲

۵۹. اسارت و دربند بودن گروهی از شیاطین جنّی، در حکومت سلیمان علیه السلام:
فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ... وَ الشَّیٰاطِینَ...
وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ. ص (۳۸) ۳۶ -\۳۸

۶۲. خندۀ سلیمان علیه السلام از سخن مورچه:
وَ حُشِرَ لِسُلَیْمٰانَ جُنُودُهُ... حَتّٰی إِذٰا أَتَوْا عَلیٰ وٰادِ النَّمْلِ قٰالَتْ نَمْلَةٌ یٰا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسٰاکِنَکُمْ لاٰ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ فَتَبَسَّمَ ضٰاحِکاً مِنْ قَوْلِهٰا....
نمل (۲۷) ۱۷ -\۱۹

۶۸. اجابت دعای سلیمان علیه السلام برای دستیابی به حکومت بی همتا، از سوی خداوند:
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ
قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ
فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ
وَ الشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ
وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ
هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ. ص (۳۸) ۳۴ -\۳۹

۷۱. سلیمان علیه السلام، دعوت کنندۀ حکومت سبأ به تسلیم در برابر خود:
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ عِلْماً...
... وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ قٰالَتْ یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتٰابٌ کَرِیمٌ إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ.
نمل (۲۷) ۱۵ و ۲۲ و ۲۹ -\۳۱

۷۹. جلوگیری از پراکندگی و اختلاط سپاهیان سلیمان علیه السلام:
وَ حُشِرَ لِسُلَیْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ
وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ. [۱] نمل (۲۷) ۱۷
[۱]: کلمۀ«یوزعون»از مادّۀ«وزع»به معنای منع می‌باشد (مفردات، ص ۸۶۸، «وزع») و معنای آن چنین است: سپاهیان سلیمان علیه السلام که از جنّ و انس و طیور بودند، گردآوری می‌شدند و از اینکه متفرّق شوند و یا مخلوط گردند جلوگیری می‌شد. (المیزان، ج ۱۵، ص ۳۵۲؛ روح المعانی، ج ۱۱، جزء ۱۹، ص ۲۶۰)

۸۳. مسافت طی شده به وسیلۀ سلیمان علیه السلام با باد در یک روز، برابر با مسافت طی شده در دو ماه از سوی دیگران با وسایل عادی:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ.... سبأ (۳۴) ۱۲

۹۰. حرکت سلیمان علیه السلام با تندباد، به سوی سرزمین با برکت شام:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ عٰاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلیٰ الْأَرْضِ الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا وَ کُنّٰا بِکُلِّ شَیْءٍ عٰالِمِینَ. [۱] انبیاء (۲۱) ۸۱
[۱]:مقصود از«إلی الأرض الّتی بارکنا»ارض شام است. (مجمع البیان، ج ۷ -\۸، ص ۹۳؛ روح المعانی، ج ۱۰، جزء ۱۷، ص ۱۱۶)

۹۴. سلیمان علیه السلام، تهدیدکنندۀ بلقیس، جهت فرستادن سپاهی عظیم به سوی سبأ:
إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ... اِرْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لاٰ قِبَلَ لَهُمْ بِهٰا وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهٰا أَذِلَّةً وَ هُمْ صٰاغِرُونَ. نمل (۲۷) ۳۰ و ۳۷

۹۵. امتناع سلیمان علیه السلام از پذیرش هدیۀ ملکۀ سبأ، نشانۀ حقّانیّت و راستگویی او در امر رسالت خویش:
وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَنٰاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ فَلَمّٰا جٰاءَ سُلَیْمٰانَ قٰالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمٰالٍ فَمٰا آتٰانِیَ اللّٰهُ خَیْرٌ مِمّٰا آتٰاکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ. نمل (۲۷) ۳۵ و ۳۶

۹۶. اطّلاع بلقیس از حقّانیّت سلیمان علیه السلام قبل از مشاهدۀ او:
فَلَمّٰا جٰاءَتْ قِیلَ أَ هٰکَذٰا عَرْشُکِ قٰالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهٰا وَ کُنّٰا مُسْلِمِینَ.
نمل (۲۷) ۴۲

۱۰۳. مملکت سبأ، دارای نیروی دفاعی و امکانات جنگی در دوران سلیمان علیه السلام:
فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقٰالَ أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ
قٰالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانْظُرِی مٰا ذٰا تَأْمُرِینَ. نمل (۲۷) ۲۲ و ۳۳

۱۰۷. کار کردن برخی از شیطانها، برای سلیمان علیه السلام:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ... وَ مِنَ الشَّیٰاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَ یَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذٰلِکَ....
انبیاء (۲۱) ۸۱ و ۸۲

۱۰۸. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله موظّف به اسوه قرار دادن سلیمان علیه السلام در امر هدایت الهی:
... وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ... أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ....
انعام (۶) ۸۴ و ۹۰

۱۱۰. درک سلیمان علیه السلام از زبان مورچه:
وَ حُشِرَ لِسُلَیْمٰانَ جُنُودُهُ... حَتّٰی إِذٰا أَتَوْا عَلیٰ وٰادِ النَّمْلِ قٰالَتْ نَمْلَةٌ یٰا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسٰاکِنَکُمْ لاٰ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ فَتَبَسَّمَ ضٰاحِکاً مِنْ قَوْلِهٰا....
نمل (۲۷) ۱۷ -\۱۹

۱۱۲. دعوت مورچه ای، از سایر مورچگان، مبنی بر پناه بردن به مسکن خود جهت در امان بودن از پایمال شدن در زیر پای سپاه سلیمان علیه السلام:
وَ حُشِرَ لِسُلَیْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ
حَتّٰی إِذٰا أَتَوْا عَلیٰ وٰادِ النَّمْلِ قٰالَتْ نَمْلَةٌ یٰا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسٰاکِنَکُمْ لاٰ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ. نمل (۲۷) ۱۷ و ۱۸
۱۱۳. ترس مورچگان از غفلت سلیمان علیه السلام و سپاهیانش و پایمال شدن در زیر پای شان:
وَ حُشِرَ لِسُلَیْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ
حَتّٰی إِذٰا أَتَوْا عَلیٰ وٰادِ النَّمْلِ قٰالَتْ نَمْلَةٌ یٰا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسٰاکِنَکُمْ لاٰ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ. نمل (۲۷) ۱۷ و ۱۸

۱۱۵. تهدید هدهد به کشته شدن و یا عذاب سخت به فرمان سلیمان علیه السلام:
وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقٰالَ مٰا لِیَ لاٰ أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کٰانَ مِنَ الْغٰائِبِینَ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ.
نمل (۲۷) ۲۰ و ۲۱

۱۱۷. گزارش هدهد از فرمانروایی یک زن، بر کشور سبأ برای سلیمان علیه السلام:
وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقٰالَ مٰا لِیَ لاٰ أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کٰانَ مِنَ الْغٰائِبِینَ فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقٰالَ أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِیمٌ. نمل (۲۷) ۲۰ و ۲۲ و ۲۳

۱۱۹. سلیمان علیه السلام، درصدد بررسی ادّعاهای هدهد، دربارۀ سرزمین سبأ:
............قٰالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْکٰاذِبِینَ. نمل (۲۷) ۲۰ -\۲۲ و ۲۷

۱۲۰. مأموریّت هدهد برای بردن نامۀ سلیمان علیه السلام به سرزمین سبأ و گزارش عکس العمل آنان:
إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِیمٌ اِذْهَبْ بِکِتٰابِی هٰذٰا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ مٰا ذٰا یَرْجِعُونَ. نمل (۲۷) ۲۳ و ۲۸

۱۲۶. سلیمان علیه السلام در صدد از میان بردن حاکمیّت کفر و شرک:
... وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِیمٌ وَجَدْتُهٰا وَ قَوْمَهٰا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لاٰ یَهْتَدُونَ إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ.
نمل (۲۷) ۲۲ -\۲۴ و ۳۰ و ۳۱

۱۲۸. فراهم بودن امکانات ذوب مس برای سلیمان علیه السلام، از جانب خداوند:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ... وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ....
سبأ (۳۴) ۱۲

۱۳۰. ساخته شدن دیگهای بزرگ ثابت، به وسیلۀ جنّیان برای سلیمان علیه السلام:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ... یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ...
وَ قُدُورٍ رٰاسِیٰاتٍ.... سبأ (۳۴) ۱۲ و ۱۳

۱۳۲. صنعت ساختمان سازی در دوران سلیمان علیه السلام، به وسیلۀ جنّیان:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ... یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ وَ تَمٰاثِیلَ وَ جِفٰانٍ کَالْجَوٰابِ وَ قُدُورٍ رٰاسِیٰاتٍ.... سبأ (۳۴) ۱۲ و ۱۳
وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَیْمٰانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ
وَ الشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ.... ص (۳۸) ۳۰ و ۳۷

۱۳۳. صنعت شیشه گری، در دوران سلیمان علیه السلام:
... قٰالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوٰارِیرَ.... نمل (۲۷) ۴۴

۱۳۴. ساختن مجسّمه به وسیلۀ جنّیان، در دوران سلیمان علیه السلام:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ... وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ... یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ وَ تَمٰاثِیلَ.... سبأ (۳۴) ۱۲ و ۱۳

۱۳۵. تکیه داشتن سلیمان علیه السلام بر عصای خود، مدّتی پس از مرگ:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ... فَلَمّٰا قَضَیْنٰا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مٰا دَلَّهُمْ عَلیٰ مَوْتِهِ إِلاّٰ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ.... سبأ (۳۴) ۱۲ و ۱۴

۱۳۶. خورده شدن عصای سلیمان علیه السلام به وسیلۀ موریانه، پس از مرگ او:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ... فَلَمّٰا قَضَیْنٰا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مٰا دَلَّهُمْ عَلیٰ مَوْتِهِ إِلاّٰ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ.... سبأ (۳۴) ۱۲ و ۱۴

۱۳۷. سان دیدن سلیمان علیه السلام از اسبها و علاقۀ شدید او به آنها، مایۀ فراموشی خدا و غفلت از یاد او:
وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَیْمٰانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ
إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصّٰافِنٰاتُ الْجِیٰادُ
فَقٰالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ رُدُّوهٰا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ. ص (۳۸) ۳۰ -\۳۳

۱۳۸. غوّاصی شیاطین برای سلیمان علیه السلام در دریا:
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ... وَ مِنَ الشَّیٰاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ... انبیاء (۲۱) ۸۱ و ۸۲
وَ الشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ. ص (۳۸) ۳۷

۱۴۲. سلیمان علیه السلام، از الگوهای هدایت:
... وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ... أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ....
انعام (۶) ۸۴ و ۹۰

۱۴۶. اعطای فضیلت و برتری سلیمان علیه السلام بر جهانیان از سوی خدا:
... وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ... وَ کلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَی الْعٰالَمِینَ. انعام (۶) ۸۴ و ۸۶
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ عِلْماً وَ قٰالاَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی فَضَّلَنٰا عَلیٰ کَثِیرٍ مِنْ عِبٰادِهِ الْمُؤْمِنِینَ.
نمل (۲۷) ۱۵

۱۸۱. جلوۀ صحن بلورین کاخ سلیمان علیه السلام به شکل آبگیر در نگاه بلقیس، سبب عریان ساختن ساق پا از سوی او:
إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِیمٌ
قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمّٰا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ سٰاقَیْهٰا قٰالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوٰارِیرَ قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمٰانَ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ. نمل (۲۷) ۲۳ و ۴۴

۱۸۳. انتقال تخت بلقیس به قصر سلیمان علیه السلام (از یمن تا فلسطین) در یک چشم به هم زدن و به صورت خارق العاده، به وسیلۀ آصف برخیا:
حَتّٰی إِذٰا أَتَوْا عَلیٰ وٰادِ النَّمْلِ قٰالَتْ نَمْلَةٌ یٰا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسٰاکِنَکُمْ لاٰ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ
إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِیمٌ
قٰالَ یٰا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهٰا قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ
قٰالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قٰالَ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ. نمل (۲۷) ۱۸ و ۲۳ و ۳۸ و ۴۰

۱۸۵. خط و فنّ کتابت، در دوران سلیمان علیه السلام:
اِذْهَبْ بِکِتٰابِی هٰذٰا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ.... نمل (۲۷) ۲۸

۱۸۸. معجزۀ بازگشت خورشید، پس از غروب آن برای سلیمان علیه السلام:
وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَیْمٰانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ
فَقٰالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ رُدُّوهٰا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ. ص (۳۸) ۳۰ و ۳۲ و ۳۳

۱۹۶. گران سنگی نامۀ سلیمان علیه السلام و پیام آن، در نظر ملکۀ سبأ:
قٰالَتْ یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتٰابٌ کَرِیمٌ.
نمل (۲۷) ۲۹

۱۹۷. نامۀ سلیمان علیه السلام، پیامدار رحمت و قدرت:
إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ.
نمل (۲۷) ۳۰ و ۳۱

۱۹۸. آغاز نامۀ سلیمان علیه السلام با بسم اللّه الرّحمن الرّحیم:
إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ. نمل (۲۷) ۳۰

۱۹۹. هدف سلیمان علیه السلام از نوشتن نامه به دربار سبأ، ایفای رسالت الهی، نه رسیدن به مال و حکومت:
إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ فَلَمّٰا جٰاءَ سُلَیْمٰانَ قٰالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمٰالٍ فَمٰا آتٰانِیَ اللّٰهُ خَیْرٌ مِمّٰا آتٰاکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ. نمل (۲۷) ۳۰ و ۳۱ و ۳۶

 


برچسب‌ها: فرهنگ قرآن
[ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۶ ] [ 9:42 ] [ سعید ]
**احتمالا لازم است روی لینکهای مربوطه دوبار ضربه بزنید

ترتیل کامل قرآن کریم با صدای محمد عبدالکریم دانلود با حجم 146 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای عبدالباسط دانلود با حجم 191 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای ابراهیم الاخضر دانلود با حجم 213 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای سعدالغامدی دانلود با حجم 164 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای محمود الحُصری دانلود با حجم 168 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای علی جابر دانلود با حجم 154 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای محمد ایوب دانلود با حجم 211 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای عباس امام جمعه دانلود با حجم 191 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای هانی الرفاعی دانلود با حجم 161 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای مقبول حنیف دانلود با حجم 362 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای عبدالعزیز حَصّان دانلود با حجم 187 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای عبدالرحمن الحُذیفی دانلود با حجم 195 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای محمد جبریل دانلود با حجم 181 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای خلیل شاهین دانلود با حجم 182 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای عبدالله خیاط دانلود با حجم 390 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای ماهر المعیقلی دانلود با حجم 152 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای عبدالله مَطرود دانلود با حجم 188 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای صدیق منشاوی دانلود با حجم 217 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای مصطفی اسماعیل دانلود با حجم 196 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای شهریار پرهیزگار دانلود با حجم 196 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای شَحات اَنور دانلود با حجم 205 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای ابوبکر شاطری دانلود با حجم 174 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای سعود الشُرَیم دانلود با حجم 127 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای عبدالرحمن سُدَیس دانلود با حجم 133 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای محمود طَبلاوی دانلود با حجم 201 مگابایت

 

- ترتیل کامل قرآن کریم با صدای توفیق الصائغ دانلود با حجم 165 مگابایت

 

[ شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۴ ] [ 13:56 ] [ سعید ]

مطلبی که در پیش دارید بخشی از یادداشت دکتر صادق طباطبایی در ابتداي کتاب (زندگی در عیش مردن در خوشی) اثر نیل
پستمن میباشد. اگرچه نزدیک به 15 سال از انتشار این کتاب می گذرد اما با توجه به اهمیت و محتواي عمیق مطالب آن و
گسترش روزافزون شبکه هاي مختلف تلویزیونی و ماهوارهاي، مناسب دیدیم این مطلب را که در واقع چکیده اي از اثر مذکور
می باشد، مورد نظر اهل اندیشه قرار دهیم.
باشگاه اندیشه
هنوز بحثها و گفتگوهایی که نیل پستمن Postman Neil ((با انتشار کتاب جنجالی خود ”انقراض طفولیت“ (در سال
1983م/ 1362هـ . ش) برانگیخته بود جریان داشت که کتاب جدیدي از او به این مجادلهها و اختلافآرا پایه و شالودهاي
نوین بخشید و تفکر و تأمل و چارهاندیشیهایی عمیق را به جریان انداخت. زیرا” پستمن“ این بار به نقد تلاش ها و فعالیت
هاي ویران گري فرهنگیی می پردازد که ریشه در سوداگري و سودآوري تجاري و تبلیغات بازرگانی دارد و روي به جانب تفریح
و سرگرمی و خوشگذرانی مطلق و لگام گسیخته .
نظریهاي که ”نیل پستمن“ در کتاب جدید خود به نام «زندگی در عیش مردن در خوشی» شالودة پژوهشها و مطالعات خود
قرار داده عبارت از آن است که انسانهاي عصر حاضر – خاصه در ایالات متحده آمریکا – حاکمیت و قدرت تعیین سرنوشت
خویش را یک سره از دست داده و آن را یکجا به وسایل ارتباطجمعی سپردهاند .در حقیقت این وسایل ارتباطجمعی هستند که
در بعد گستردهاي، از یکسو نقش روزافزون خود را بر آنچه بدان وقوف مییابیم، با آن آشنا میشویم، رویاروي آن قرار
میگیریم، هر آنچه را که تجربه میکنیم و آنچه را که به عنوان تجربه میاندوزیم، آنچه را که به عنوان دانش میآموزیم و
آنگونه که دانستههاي خود را میسازیم و شکل میدهیم بر عهده گرفتهاند و بدانها شکل و جهت میدهند: بلکه از سوي دیگر
به گونهاي رو به تزاید به ما تحمیل میکنند که به چه بیندیشیم، چگونه بیندیشیم، چه و چگونه و چرا احساس کنیم، رابطهمان
با خود و با دیگران چگونه و به چه میزان باشد و ... به بیان کلی، این وسایل ارتباطجمعی هستند که حاکمیت ما را بر خود و بر
اندیشه و بر احساس و ادراك ما و نیز بر روابط انسانی و اجتماعی ما از ما ربودهاند .
همین نگرش و باور را ”نیل پستمن“ در کتاب دیگرش ”تکنوپولی“ زمینۀ بررسی ابعاد تأثیر تکنولوژي نوین مخصوصاً کامپیوتر
قرار داده است. در آن کتاب مؤلف از زوایاي مختلف، اسارت انسان، فرهنگ، و تاریخ بشري را در چنگال الههاي به نام
تکنولوژي بررسی میکند و زیانهاي جبرانناپذیر کابرد تکنولوژي بدون اخلاق را با بیانی بسیار استوار و منطقی و مبتنی بر
شواهد و قرائن و آمارهاي علمی برمیشمرد و سپس ضمن اظهار ناامیدي از نجات جامعۀ ایالات متحدهآمریکا – به عنوان
قطب آمال و قبلۀ تمنیات انسانهاي بیشمار این کرة خاکی – معتقد است: جوامعی که از فرهنگ هشیاري برخوردار هستند و
هنوز اسیر چنگال بیرحمانۀ تاریخستیز و دینکش و فرهنگبرانداز نظام انحصارگر تکنولوژي (=تکنوپولی) نشدهاند، میتوانند
با بهرهگیري معقول و آگاهانه از مزایاي تکنولوژيهاي جدید، خود را تسلیم توقعها و تمناهاي فرارخساري آن نسازند و در
نتیجه میتوانند – برخلاف آمریکا – با حفظ تاریخ و فرهنگ و تمدن و باورهاي اعتقادي خود، عنان سرنوشت خود را با تسلط
بر عناصر اصلی انسانیت و اهداف عالیۀ انسانی همچنان در دست داشته باشند .
در کتاب زندگی در عیش مردن در خوشی، مؤلف تأثیرات رسانهها و وسایل ارتباطجمعی را – به عنوان یکی از تکنولوژيهاي
فراگیر و مدرن – بر فکر و اندیشه و شعور و رفتار انسانها و نیز بر فرهنگ و ارزشها و باورهاي مذهبی جوامع مورد بررسی و
پژوهش قرار داده است. توجه اصلی” پستمن“ در این مطالعه، بر روي تلویزیون متمرکز است و از زوایاي متفاوتی به روشن
ساختن اثر تخریبی این رسانه بر شکلگیري فکر و رأي و اندیشه و جهانبینی انسان میپردازد. ”پستمن“ معتقد است :
هر یک از ابزارهاي تکنیکی که بشر براي اغراض خاص و تأمین نیاز ویژهاي خلق کرده است، علاوه بر کاربردي که در همان
حوزه دارد، داراي فرا رخسار یا استعاراتی است که حوزة تأثیر و کارایی آن وسیله را بسیار گسترش میدهد. به عبارت آخر، هرسیلۀ تکنیکی و هر ابزاري از تکنولوژي و در یک کلام خود تکنیک، داراري” ایدئولوژي“ است و نمیتوان آن را خنثی و
بیطرف انگاشت و انسان را بیقید و شرط حاکم بر آن تلقی کرد. باران بلایی که بر جامعۀ آمریکا فروباریده است، بیفرهنگی
و لجامگسیختگی انسانی، فقدان شعور اجتماعی، انهدام مبانی خانواده، زوال اصول فرهنگی، تلاشی پیوندهاي اجتماعی،
تخریب باورهاي انسانساز مذهبی، تخلیۀ ارزشی نمادها و مظاهر ملی و به عبارت دیگر افول اختر فرهنگ ملی و هدم قدرت
تسلط انسان بر سرنوشت خویش و جامعۀ خویش، همه و همه، معلول تسلیم بیقید و شرط جامعه است به رسانهاي به نام
تلویزیون و به نظامی به نام نظام تکنوپولی .
اگر تلویزیون وسیلهاي است براي سرگرم ساختن و وقتگذرانی و تفریح، در این صورت رسالت ذاتی این وسیلۀ ارتباطی،
تعیین و انتقال محتوي و حدود ارزشی هر آن چیزي است که از طریق این وسیله با مخاطبهاي آن مبادله میشود. و دقیقاً
خطر اصلی و عامل تعیین کنندة انهدام فرهنگی در همینجا رخ مینماید. خطر تلویزیون در نظامی که رسالت این وسیلۀ
ارتباطجمعی ایجاد سرگرمی و تفریح و ایجاد شادي و سرور در بیننده است، در این است که بخواهد به مقولات اساسی نظیر
علم و سیاست و دین و مذهب و تاریخ و فرهنگ و اخوبار و ... بپردازد. ماهیت ذاتی این ابزار ایجاب میکند که این مباحث به
عنوان سرگرمی و تفریح و گذران وقت – در انطباق با پذیرشهاي درونی و به قول ”پستمن“ ایدئولوژي“ این وسیلۀ تکنیکی
– ارائه گردند و در نتیجه همینها هستند که از حالت انسانساز خود خارج شده، کارشان در نهایت به پوچی و بیارزشی و
بیتفاوتی و مآلا به انهدام میانجامد. ”... در طول تاریخ مدون بشري، این اولین باري است که انسانها با این پدیده خود
گرفتهاند – یا خو میگیرند – و به جاي آن که با جهان خارج ارتباط مستقیم و جدي برقرار کنند این رابطه را از طریق تصاویر
برقرار میسازند؛ به جاي آنکه با جهان واقعی و خارج از ذهن روبرو شوند با تصاویري از آن روبرو میشوند؛ و به جاي آن که
براي شناخت بهتر و درك عمیقتري از جهان دست به تلاش زنند به جنبۀ سوداگري سودآور و تجارت و دادوستدهاي آن روي
آوردهاند “...
نتایج قهري این دگرگونی و سرانجام حتمی این مسیر حرکت، انهدام سریع قدرت تفکر زوال پرشتاب نظام شکلگیري رأي و
اندیشۀ انسانی است. در این انهدام و زوال است که تهدید روشن و بیابهام نهفته در ذات این رسانۀ ارتباطجمعی رخ
مینماید؛ استقلال شخصیت و قیمومت اندیشۀ انسان را از او میرباید و دوران بردگی او را – در نظام جدید – پایدار میسازد.
از همین گذر است که ”اساسیترین پایۀ دموکراسی و آزادي انسان مورد هجوم قرار گرفته، رو به ویرانی نهاده است، و در یک
کلام؛ ما از خوشی و تفریح و سرگرمی براي خود مهلکه ساختهایم “.
”در شادي و تفریح زندگی میکنیم و در خوشی میمیریم “.

[ شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۴ ] [ 6:34 ] [ سعید ]

سحر جادوگران فرعون، موجب ترس مردم:
وَ جٰاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قٰالُوا إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً إِنْ کُنّٰا نَحْنُ الْغٰالِبِینَ
قٰالَ أَلْقُوا فَلَمّٰا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ النّٰاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جٰاؤُ بِسِحْرٍ عَظِیمٍ. اعراف (۷) ۱۱۳ و ۱۱۶
به کفر کشیده شدن انسان با یادگیری سحر و سوء استفاده از آن:
... یُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ... وَ مٰا یُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰی یَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاٰ تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ....
بقره (۲) ۱۰۲
سحر، موجب محرومیّت از رستگاری و موفقیت:
قٰالَ مُوسیٰ أَ تَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَکُمْ أَ سِحْرٌ هٰذٰا وَ لاٰ یُفْلِحُ السّٰاحِرُونَ. یونس (۱۰) ۷۷
وَ أَلْقِ مٰا فِی یَمِینِکَ تَلْقَفْ مٰا صَنَعُوا إِنَّمٰا صَنَعُوا کَیْدُ سٰاحِرٍ وَ لاٰ یُفْلِحُ السّٰاحِرُ حَیْثُ أَتیٰ.
طه (۲۰) ۶۹
فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُفْتَریً وَ مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی آبٰائِنَا الْأَوَّلِینَ
وَ قٰالَ مُوسیٰ رَبِّی أَعْلَمُ بِمَنْ جٰاءَ بِالْهُدیٰ مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَکُونُ لَهُ عٰاقِبَةُ الدّٰارِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ. قصص (۲۸) ۳۶ و ۳۷

احکام سحر
حرمت به کارگیری سحر و تعلیم آن، برای زیان رساندن به دیگران:
... یُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ... فَلاٰ تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا... وَ یَتَعَلَّمُونَ مٰا یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ....
بقره (۲) ۱۰۲
 حرمت به کارگیری سحر، برای جدایی افکندن میان زن و مرد:
... یُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ... فَلاٰ تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ....
بقره (۲) ۱۰۲

 جواز فراگیری علم سحر، برای منافع مشروع:
... یُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ
ص: ۸۱
بِبٰابِلَ هٰارُوتَ وَ مٰارُوتَ وَ مٰا یُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰی یَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاٰ تَکْفُرْ... [۱]
[۱]: ۱). آموزش سحر، اگر برای دفع شبهات یا ابطال سحردیگری باشد، نشانۀ ایمان است. (مجمع البیان، ج ۱ -\۲، ص ۳۴۱)
اتّهام سحر در مورد تورات، از سوی مشرکان صدر اسلام:
فَلَمّٰا جٰاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا لَوْ لاٰ أُوتِیَ مِثْلَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ... قٰالُوا سِحْرٰانِ تَظٰاهَرٰا... [۲]
قصص (۲۸) ۴۸
[۲]: ۲). ضمیر«سحران»به تورات و قرآن برمی گردد. (همان، ج ۷ -\۸، ص ۴۰۲؛ الکشّاف، ج ۳، ص ۴۲۰)
سحر قلمداد شدن خبر پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر برپایی قیامت، از سوی کافران:
... وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّکُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ.
هود (۱۱) ۷
بشر بودن پیامبر صلی الله علیه و آله، از عوامل افترای سحر به آن حضرت:
أَ کٰانَ لِلنّٰاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّٰاسَ وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قٰالَ الْکٰافِرُونَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ مُبِینٌ. یونس (۱۰) ۲
... وَ أَسَرُّوا النَّجْوَی الَّذِینَ ظَلَمُوا هَلْ هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ أَ فَتَأْتُونَ السِّحْرَ.... انبیاء (۲۱) ۳
وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ. [۲] ص (۳۸) ۴
افترای سحر به موسی علیه السلام، از سوی قارون:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ
إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ قٰارُونَ فَقٰالُوا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ. غافر (۴۰) ۲۳ و ۲۴

اتّهام سحر به موسی علیه السلام، افترایی به خداوند:
فَلَنَأْتِیَنَّکَ بِسِحْرٍ مِثْلِهِ فَاجْعَلْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکَ مَوْعِداً لاٰ نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لاٰ أَنْتَ مَکٰاناً سُویً
قٰالَ لَهُمْ مُوسیٰ وَیْلَکُمْ لاٰ تَفْتَرُوا عَلَی اللّٰهِ کَذِباً.... طه (۲۰) ۵۸ و ۶۱

سحر تلقّی کردن معجزات موسی علیه السلام، دلیل ایمان نیاوردن آل فرعون به موسی علیه السلام:
وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ...
... لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ.
اعراف (۷) ۱۳۰ و ۱۳۲

تأثیر سحر، بر قوّۀ بینایی انسان:
... فَلَمّٰا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ النّٰاسِ....
اعراف (۷) ۱۱۶
۵۶. تأثیر سحر، بر قوای ادراکی و خیال انسان:
قٰالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذٰا حِبٰالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعیٰ. طه (۲۰) ۶۶
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، در معرض سحر ساحران:
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ
وَ مِنْ شَرِّ النَّفّٰاثٰاتِ فِی الْعُقَدِ. فلق (۱۱۳) ۱ و ۴
به کارگیری سحرهای زیان آور از جانب یهود، در عصر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله:
وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ... یُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ...
وَ یَتَعَلَّمُونَ مٰا یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ.... بقره (۲) ۱۰۱ و ۱۰۲
کفر شیاطین، به سبب تعلیم سحر به مردم عصر سلیمان علیه السلام:
وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّیٰاطِینُ عَلیٰ مُلْکِ سُلَیْمٰانَ... وَ لٰکِنَّ الشَّیٰاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ.... بقره (۲) ۱۰۲
توطئه گر بودن، پس از ایمان آوردن ساحران، از تهمتهای فرعون به آنان:
وَ أُلْقِیَ السَّحَرَةُ سٰاجِدِینَ
قٰالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ... إِنَّ هٰذٰا لَمَکْرٌ مَکَرْتُمُوهُ فِی الْمَدِینَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهٰا أَهْلَهٰا.... اعراف (۷) ۱۲۰ و ۱۲۳
ساحران فرعون، نخستین مؤمنان به موسی علیه السلام:
فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ... إِنّٰا نَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ... أَنْ کُنّٰا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ. شعراء (۲۶) ۴۶ و ۵۱

مشرکان مدّعی سحرزدگی خود از سوی محمّد صلی الله علیه و آله:
وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ
لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ. حجر (۱۵) ۱۴ و ۱۵
بصیرت بخشی و بینش دهی معجزه، ملاک تمایز آن، از سحر و جادوگری:
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسیٰ تِسْعَ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ فَسْئَلْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ إِذْ جٰاءَهُمْ فَقٰالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یٰا مُوسیٰ مَسْحُوراً
قٰالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا أَنْزَلَ هٰؤُلاٰءِ إِلاّٰ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ بَصٰائِرَ وَ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً.
اسراء (۱۷) ۱۰۱ و ۱۰۲

 

** برگرفته از کتاب فرهنگ قرآن


برچسب‌ها: فرهنگ قرآن
[ شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۴ ] [ 0:23 ] [ سعید ]

فاتحه     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة        

                بقره      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                   

آل عمران pdf قراءة السورة نصا بتقنیة           

            نساء      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

مائده     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة          

              انعام     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                    

اعراف     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة          

             انفال      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

توبه       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة       

                 یونس   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                    

 هود       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة          

              یوسف   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

رعد       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة            

            ابراهیم  pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                     

حجر      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة       

                 نحل       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

اسراء     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة          

             کهف      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                    

مریم      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة        

                 طه        pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

انبیاء      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة         

              حج       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                    

مومنون   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة      

                   نور        pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

فرقان     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة         

              شعراء    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                   

نمل         pdf قراءة السورة نصا بتقنیة         

                قصص    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

عنکبوت pdf قراءة السورة نصا بتقنیة          

             روم        pdf قراءة السورة نصا بتقنیة       

            لقمان      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة         

                سجده   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

احزاب    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة     

                  سبا       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة      

             فاطر        pdf قراءة السورة نصا بتقنیة        

                 یاسین   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

صافات   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة    

                   صاد       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة     

               زمر         pdf قراءة السورة نصا بتقنیة       

                   غافر      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

فصّلت   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة      

                  شورا     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة     

               زخرف      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة     

                     دخان    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

جاثیه    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة    

                    احقاف   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة   

                 محمد      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة    

                      فتح      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

حجرات  pdf قراءة السورة نصا بتقنیة     

                   قاف      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة    

                ذاریات      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة     

                      طور     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

نجم      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة      

                  قمر       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة     

              رحمان      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة       

                    واقعه    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

حدید     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة       

                 مجادله   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة    

               حشر      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة    

                       ممتحنه  pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

صف      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة       

                 جمعه     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة      

             منافقون   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة     

                     تغابن     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

طلاق    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة        

                تحریم     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة    

               ملک       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة      

                     قلم       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

حاقه     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة       

                 معارج     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة   

                نوح         pdf قراءة السورة نصا بتقنیة      

                      جن      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

مزّمّل    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة       

                 مدّثر       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

                 قیامه       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة    

                       انسان    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

مرسلات pdf قراءة السورة نصا بتقنیة              

         نبا         pdf قراءة السورة نصا بتقنیة           

        نازعات      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة          

              عبس     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

تکویر      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة     

                  انفطار    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة         

          مطفّفین    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة       

                  انشقاق    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

بروج       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة    

                  طارق      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة    

               اعلی        pdf قراءة السورة نصا بتقنیة         

                غاشیه     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

فجر       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة        

               بلد        pdf قراءة السورة نصا بتقنیة      

              شمس      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة         

                 لیل         pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

ضحی    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة        

               شرح     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة            

         تین          pdf قراءة السورة نصا بتقنیة        

                  علق        pdf قراءة السورة نصا بتقنیة

قدر       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة           

            بینه       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة              

        زلزله       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                

           عادیات     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

قارعه    pdf قراءة السورة نصا بتقنیة               

         تکاثر     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة               

       عصر        pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                

            همزه      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

فیل      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة          

              قریش     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة           

          ماعون     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة           

                 کوثر        pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

کافرون   pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                 

       نصر       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                 

    مسد      pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                           

  اخلاص     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة  

فلق       pdf قراءة السورة نصا بتقنیة                  

   ناس     pdf قراءة السورة نصا بتقنیة

 

[ جمعه ۱۳۹۵/۱۲/۱۳ ] [ 18:55 ] [ سعید ]

ديده مجنون اگر بودي تو را
هر دو عالم بي¬خطر بودي تو را

در اين ابيات جلال‌الدين محمد مولوی، يکي از اصولِ انسانيِ بسيار عالي را گوشزد مي‌کند و مي‌گويد: بگو ببينم در اين جهان چه عينکي بر ديدگان خود زده‌اي؟ و چگونه اين دنيا را مطالعه مي‌کني؟ در داستانی که این بیت در آن مطرح شده، خليفه به ليلي که معشوقه مجنون بود، گفت‌: آیا اين ليلي که مجنون ديوانه اوست، تويي؟ آیا تويي آن ليلي که مجنون را پريشان در بيابان‌ها به خود مي‌پيچاني؟ تو که از دیگر زيبايان، زيباتر نيستي! مجنون بينوا در تو چه ديده است که در عشق تو جهاني را پر از شور و هياهو کرده است؟ ليلي گفت: جا دارد که بپرسي‌، و تو مي‌تواني چنين قضيه‌اي را استبعاد کني (حق داری که که چنین قضیه¬ای را بعید بدانی)‌، زيرا تو مجنون نيستي‌.
از اين تشبيه و از اين اصل، جلال‌الدين محمد مولوی نتيجه مي‌گيرد که: اگر کسي با ديده¬ای پاک به اين جهان‌، بلکه به هر دو جهان بنگرد، عاشق و شيداي اين دو جهان خواهد بود.

#تفسیر_و_نقد_و_تحليل_مثنوی، محمد تقی جعفری، ج 1


https://telegram.me/allameh_jafari

[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۲ ] [ 20:15 ] [ سعید ]

ضعف سر بيند از آن و تن پليد
آه از آن نقش پليد ناپديد

لذايذ و برخورداري از آنها، درست شبيه اين است که مرغي در فضا (آسمان) مشغول پرواز باشد و صياد احمق که بالاتر را نمي‌بيند، «ساية» آن مرغ که به زمين افتاده‌، او را جلب کرده است و به دنبال خويش مي‌کشاند. اين صياد ابله آن قدر مي‌دود تا نيروي خود را از دست مي‌دهد. او درک نمي‌کند که آنچه را دنبال کرده‌، ساية مرغي بوده که در فضا (آسمان) مشغول پريدن است. او تير به سوي سايه مي‌اندازد و اين کار را آن‌قدر تکرار مي‌کند که تير ترکشش خلاص شود. يعني عمر انساني با اين سايه‌گيري‌ها سپري مي‌شود و هنگامي که پرده از ديدگانش برداشته شد، آن ‌وقت مي‌فهمد که سايه‌ها را دنبال مي‌کرده است.
مسئله¬اي ديگر كه در اين‌جا وجود دارد، اين است: تمام حقايق جهان که براي ما اصيل جلوه مي‌کنند، سايه‌هاي آن حقايق هستند که جنبة ماوراي طبيعي دارند، و اين نظريه‌اي است که به نظرية «مُثُل‌» افلاطوني معروف است‌.
در نهايت، جلال‌الدين محمد مولوي يک اصل اساسي را براي انسان پيشنهاد مي‌کند و مي‌گويد: اگر مي‌خواهيد از اين سايه‌هاي اصيل‌نما رهايي يابيد و عمر عزيز را بدون نتيجه سپري نکنيد، ساية خداوندي را جستجو کنيد. اين سايه، اصيل‌ترين حقايق است‌ و اساسي‌ترين واقعيات را به شما خواهد آموخت‌. اگر کسي بتواند در زير اين سايه آرامش پيدا کند، او اگرچه مانند مردگان در طبيعت است، ولي زنده است در ساية خداوندي‌.

#تفسیر_و_نقد_و_تحليل_مثنوی، محمد تقی جعفری، ج 1

https://www.telegram.me/allameh_jafari


برچسب‌ها: جعفری
[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۲ ] [ 20:14 ] [ سعید ]


قرآن مجيد درباره پيدايش جهان، تعبيرات گوناگونى دارد:
در يك جا مى فرمايد: ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ «سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه بصورت دود بود؛ به آن و به زمين دستور داد: " به وجود آييد، (و شكل گيريد) خواه از روى اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روى طاعت آمديم"»، [سوره فصّلت، آيه ۱۱.] در جاى ديگر مى فرمايد: أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَىْ ءٍ حَىٍّ أَفَلَا يُؤْمِنُونَ «آيا كافران نديدند كه آسمان‌ها و زمين به هم پيوسته بودند، و ما آنها را از يكديگر جدا ساختيم؛ و هر چيز زنده اى را از آب آفريديم؟! آيا ايمان نمى آورند؟! ». [سوره انبياء، آيه ۳۰]
اين دو آيه به سه نكته مهم درباره آفرينش جهان و موجودات زنده اشاره شده است:
۱. جهان در آغاز به صورت گاز و دود بوده است.
۲. جهان در آغاز به هم پيوسته بوده، سپس كرات آسمانى از هم جدا شدند.
۳. آغاز آفرينش موجودات زنده از آب بوده است.
و اينها همان چيزهايى است كه امروزه به عنوان نظريات مسلم علمى شناخته میشود

[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۲ ] [ 12:57 ] [ سعید ]

انتخاب وطن حق طبیعی ملت ها:
وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ لاٰ تَسْفِکُونَ دِمٰاءَکُمْ وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ
ثُمَّ أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیٰارِهِمْ تَظٰاهَرُونَ عَلَیْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ.... بقره (۲) ۸۴ و ۸۵

وجود شرایط مناسب برای دینداری، تقواپیشگی، از معیارهای شایسته در انتخاب وطن و محل زندگی:
... أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِیهٰا.... نساء (۴) ۹۷
قُلْ یٰا عِبٰادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةٌ.... زمر (۳۹) ۱۰

ضرورت ترک وطن در صورت توقف انجام تکلیف برآن:
إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قٰالُوا کُنّٰا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِیهٰا.... نساء (۴) ۹۷

ترغیب خداوند، به نصرت و یاری مدافعان از وطن خویش:
أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ
اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاّٰ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّٰهُ وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوٰامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَوٰاتٌ وَ مَسٰاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللّٰهِ کَثِیراً وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ. حجّ (۲۲) ۳۹ و ۴۰


برچسب‌ها: فرهنگ قرآن
[ سه شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ] [ 7:2 ] [ سعید ]

❌❌افول دین‌داری در برابر درخشش سکولاریسم

فیل زاکرمن
برگردان: محمد جواد معموری

🔷موج فزاینده مطالعات اخیر که به پایش وضعیت کشورهای سراسر جهان می‌پردازند، همگی به این نتیجه می‌رسند که دین‌داری در حال افول و خاموشی است. تمام جهان، از اسکاندیناوی تا آمریکای جنوبی، و از ونکوور تا سئول، موج بی‌سابقه‌ای از سکولاریزم را تجربه می‌کند. در واقع، آن گونه که گزارش اخیر نشنال جئوگرافیک تأیید می‌کند، جدیدترین دین جهان، «بی‌دینی» است.

✅ تعداد خداناباوران و تجاهل‌گران (ندانم گرایان) برای اولین بار در تاریخ نروژ، از تعداد مؤمنان بیشتر شده است.
ــ تعداد این افراد در تاریخ بریتانیا نیز برای اولین بار از تعداد مؤمنان و خداباوران پیشی گرفته است. همچنین حضور و مشارکت در کلیسا در پایین‌ترین میزان خود قرار دارد و کمتر از 2% از زنان و مردان بریتانیایی، هر یک‌شنبه به کلیسا می‌روند.
ــ نظرسنجی اخیر نشان می‌دهد که 0% از ایسلندی‌ها اعتقاد دارند خداوند زمین را خلق کرده است؛ بله به طور کامل صفر درصد. این در حالی است که 20 سال قبل، 90% ایسلندی‌ها ادعا می‌کردند دین‌دار هستند و اکنون کمتر از 50% خود را دین‌دار می‌دانند.
ــ نزدیک به 70% هلندی‌ها، به هیچ دینی پای‌بند نیستند، و پیش‌بینی می‌شود که نزدیک به 700 کلیسای پروتستان و 1000 کلیسای کاتولیک در هلند، طی سال‌های آتی به دلیل مشارکت اندک مردمی تعطیل شوند.
ــ طبق آخرین نظرسنجی یوروبارومتر، 19% اسپانیایی‌ها، 24% دانمارکی‌ها، 26% اسلونیایی‌ها، 27% آلمانی‌ها و بلژیکی‌ها، 34% سوئدی‌ها، و 40% فرانسوی‌ها گفته‌اند که به هیچ مفهومی از روح، خدا یا نیروی حیات باور ندارند.
ــ در ایالات متحده آمریکا، چیزی حدود 23 تا 28% آمریکایی‌های بالغ، احساس تعلق دینی ندارند. این گروه که به آنان «nones» یا «هیچ‌کدامی‌ها» می‌گویند، نه تنها به طور فزاینده‌ای در باورها و رفتارهایشان سکولارتر می‌شوند که تعداد آنان نیز روز به روز در حال افزایش است.

✅تعداد فراوان مردان و زنان سکولار بر روی سیاره زمین، بی‌سابقه است و طبق ‌آخرین برآورد مرکز تحقیقات پیو، تعداد 1/1 میلیارد از مردم جهان در سال 2010 بی‌دین بودند که انتظار می‌رود این تعداد به بالاتر از 2/1 میلیارد در سال 2020 برسد.

⁉️آیا موج سکولاریزم همچنان به شستن جهان ادامه می‌دهد؟
پاسخ قطعی به این پرسش دشوار است.
از یک طرف می‌دانیم که اجتماعی کردن، ابزار و موتوری است که به پرورش تعصب دینی در افراد کمک می‌کند. کودکان در خانواده‌های دین‌دار، توسط پدر و مادرهای باایمان، تربیت دینی می‌شوند، و لذا هر چه افراد بیشتری روی از دین‌داری برتابند، کودکان بیشتری بدون تربیت دینی بزرگ می‌شوند،‌ و به این ترتیب، گسترش بین‌نسلی دین به مرور طی دهه‌های آتی تضعیف خواهد شد. افزون بر این، توسعه سکولاریزم ارتباط عمیقی با میزان دسترسی به اینترنت و استفاده از آن دارد. لذا هر چه حضور اینترنت در زندگی افراد پررنگ‌تر شود، سکولاریزم بیشتر و بیشتر رشد خواهد کرد.
اما از سوی دیگر، افراد دین‌دار کودکان بیشتری نسبت به افراد سکولار دارند و ملت‌هایی که امروزه بالاترین میزان زاد و ولد را دارند، دین‌دارتر نیز هستند. این در حالی است که ملت‌های سکولار، پایین‌ترین میزان زاد و ولد را دارند. به عبارتی دیگر از نظر جمعیتی، دین‌دارها از امتیاز تولید مثل بالاتری برخوردارند. به همین دلیل است که طبق آخرین پیش‌بینی مرکز تحقیقات پیو، روند توسعه سکولاریزم در دهه‌های آتی متوقف خواهد شد، در حالی که اسلام همچنان به رشد خود ادامه خواهد داد و در سال 2050 به بزرگترین دین جهان تبدیل خواهد شد.
اما در حال حاضر، کلیساها در سراسر جهان در حال تعطیل شدن هستند و نقش ایمان در زندگی کم‌رنگ می‌شود و مردان و زنانی که با ارزش‌های سکولار و اصول انسانی می‌زیند، درحال رشد و افزایش است.


متن کامل در👇
✨ → goo.gl/zsoaWm

[ سه شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ] [ 6:57 ] [ سعید ]

درمورد تسبیح چیزی نوشته ام‌زیاد برصحتش اصراری ندارم👇

تسبیح در عربی معنی عادی‌اش «شنا» است
الأنبياء
وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ
ﻭ ﺍﻭﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻭ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﻳﺪ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻳﻚ ﺩﺭ ﻣﺪﺍﺭﻯ ﺷﻨﺎﻭﺭ ﺍﺳﺖ .(33)

يس
لَا الشَّمْسُ يَنبَغِي لَهَا أَن تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﺗﻮﺍﻥ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﺑﺮﺳﺪ ، ﻭ ﻧﻪ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﭘﻴﺸﻰ ﻣﻰ ﮔﻴﺮﺩ ، ﻭ ﻫﺮ ﻛﺪﺍم ﺩﺭ ﻣﺪﺍﺭﻯ ﺷﻨﺎﻭﺭﻧﺪ .(40)
موجودات در تسبیح خدایند یعنی شناور و غرق خداوند اند
معنی دیگرش خوف و ترس و احترام است از sebes یونانی (سبحات جلال، نظر مرحوم فردید)
موجودات در ترس از خداوند اند پس از قوانین او تخطی نمی‌کنند

باز عرض می‌کنم فعلاً اصراری ندارم

#نورالهی


برچسب‌ها: نورالهی
[ سه شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۰ ] [ 6:53 ] [ سعید ]
«... فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ.... » (۳۹ / آل عمران)
شياطين و ملائكه هر يك با القاء نمودن معانى مربوط به خود در قلوب افراد انسانى، با آنان تكلّم مى كنند.
امتياز و تشخيص «كلام ملكى» را از «كلام شيطانى» مى توان از خصوصياتى كه در آيات قرآنى تصريح شده به دست آورد. خاطر ملكى ملازم با «شرح صدر» بوده و به «مغفرت و فضل» الهى دعوت و بالاخره منتهى به چيزى مى شود كه مطابق «دين» يعنى معارف مذكور در قرآن و سنت نبوى مى باشد. از طرف ديگر خاطر شيطانى، ملازم «ضيق صدر» مى باشد و به «متابعت هواى نفس» دعوت مى كند و بالاخره منتهى به چيزى مى شود كه مخالف دين و معارف آن و هم چنين مخالف فطرت انسانى باشد. [۱]
---------------
[۱]: الميزان ج ۳، ص ۲۸۵

[ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۰۹ ] [ 16:52 ] [ سعید ]

« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ! » (۱۸۳ /بقره)
« اى كسانى كه ايمان آورده ايد روزه بر شما واجب شده همانطور كه بر اقوام قبل از شما واجب شده بود شايد با تقوا شويد! »
در خصوص فايده روزه، همين برگشتن آثار اطاعت به انسان را در جمله: «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ! » بيان كرده، مى فرمايد: فائده روزه تقوا است و آن خود سودى است كه عايد خود شما مى شود.
فائده داشتن تقوا مطلبى است كه احدى در آن شك ندارد، چون هر انسانى به فطرت خود اين معنا را درك مى كند كه اگر بخواهد به عالم طهارت و رفعت متصل شود و به مقام بلند كمال و روحانيت ارتقاء يابد، اولين چيزى كه لازم است بدان ملتزم شود اين است كه از افسار گسيختگى خود جلوگيرى كند و بدون هيچ قيد و شرطى سرگرم لذت هاى جسمى و شهوات بدنى نباشد و خود را بزرگتر از آن بداند كه زندگى مادى را هدف بپندارد.
سخن كوتاه آنكه از هر چيزى كه او را از پروردگار تبارك و تعالى مشغول سازد بپرهيزد.
اين تقوا تنها از راه روزه و خوددارى از شهوات بدست مى آيد و نزديك ترين راه و مؤثرترين رژيم معنوى و عمومى ترين آن بطوريكه همه مردم در همه اعصار بتوانند از آن بهره مند شوند و نيز هم اهل آخرت از آن رژيم سود ببرد و هم شكم بارگان اهل دنيا، عبارت است از خوددارى از شهوتى كه همه مردم در همه اعصار مبتلاى بدانند و آن عبارت است از شهوت شكم از خوردن و آشاميدن و شهوت جنسى، كه اگر مدتى از اين سه چيز پرهيز كنند و اين ورزش را تمرين نمايند، به تدريج نيروى خويشتن دارى از گناهان در آنان قوت مى گيرد و نيز به تدريج بر اراده
ص: ۱۶۸
خود مسلط مى شوند، آن وقت در برابر هر گناهى عنان اختيار از كف نمى دهند و نيز در تقرب به خداى سبحان دچار سستى نمى گردند، چون پر واضح است كسى كه خدا را در دعوتش به اجتناب از خوردن و نوشيدن و عمل جنسى كه امرى مباح است اجابت مى كند، قهرا در اجابت دعوت به اجتناب از گناهان و نافرمانى‌ها شنواتر و مطيع تر خواهد بود، اين است معناى آنكه فرمود: «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ! » [۱]

---------------
[۱]: الميزان، ج ۲، ص ۹

[ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۰۹ ] [ 16:34 ] [ سعید ]
#محمد نورالهی:

🔹پاسخ به شبهه‌ی قرآنی
در باب زایش انسان از «صل

محمد نورالهی:
بسم الله الرحمن الرحیم

🔹پاسخ به شبهه‌ی قرآنی
در باب زایش انسان از «صلب و ترائب»🔸

قرآن کریم در منابع مختلف نقد اسلام، آماج نخستین حملات است چه از نظر وثاقت متن و چه نقد مضامین. خود نقد مضامین نیز دست کم ۲ گروه مجزا را شامل می‌شود:
أ) عدم تطابق با مزاعم و عادات ذهنی بشر جدید (به‌خصوص مباحث حقوق بشری و حقوق زنان)
ب) عدم تطابق با علم جدید
این نوشته یکی از موضوعات دسته‌ی ب را برعهده‌ی تحلیل گرفته است.
در سوره‌ی طارق آمده است:
فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ(۵)
خُلِقَ مِن مَّاءٍ دَافِقٍ(۶)
يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ.(۷) (متن و اساس ‌ترجمه‌ها از نرم‌افزار حبل‌المتین)
منتقدان باتوجه به معنی اولیه‌ی الفاظ و ترجمه‌های موجود می‌گویند این باور که منی انسان از صلب= پشت مرد و ترائب= استخوانهای سینه یا خصوصاً سینه‌ی زن بیرون بیاید مهمل و غلط است و نشان‌دهنده‌ی منشأ غیرالاهی قرآن است. اما پاسخ:
۱) صلب لفظاً به معنی سخت و‌ محکم است
صلیب= تیرک چوبی از همین ریشه است (گرچه اصل ریشه‌شناسی و ارتباطش با «چلیپا» روشن نیست)
اطلاق صلب بر ستون فقرات و پشت اطلاق مجازی است.
۲) ترائب از بن تُراب= خاک و لفظاً جمع تریبة و تریبة تسمی صفت (=کاربرد صفت به جای اسم) تریب= خاک‌سان و به معنی همسطح و اصطلاحاً به استخوانهای همسطح و عموماً به استخوانهای جفت ترقوه گفته می‌شود اما چنانکه در ادامه می‌آید در این سوره «ترائب» معادل استخوانهای همسان و همسطحی از لگن خاصره‌ی زنان (pelvis) آمده که اکنون بدانها «عانة» (لاتینی: os pubis، انگلیسی pubic bone) می‌گویند.
از بن «ترب» به معنی همسطحی و ‌همسانی در قرآن «أتراب» را داریم، جمع تُرب و تِرب به معنی همسال:
الواقعة
عُرُبًا أَتْرَابًا
ﻋﺸﻘﻮﺭﺯِ ﻫﻢﺳﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺍﻥ .(۳۷)
النبأ
وَكَوَاعِبَ أَتْرَابًا
ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻰ ﻧﻮپستان ﻭ ﻫﻢﺳﻦ(۳۳)

اما دلیلی ندارد اینجا «ترائب» را که اصلاً به معنی «استخوانهای همسان» است تنها خاص ترقوه بدانیم. جالب نظر اینکه استخوانهای عانه با اتصالی که در انگلیسی بدان pubic symphosis یعنی همبُوِشگاه، همرستنگاه عانه‌ای می‌گویند به هم پیوند خورده اند که باز یاداور تعبیر «تریبة= همسان» می‌تواند بود و جالب اینکه این دو استخوان بسیار شبیه به هم اند.
۳) اکنون آیات را بازخوانی کنیم:
فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ
ﭘﺲ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﻳﺪ [ﺑﺎ ﺗﺎﻣﻞ] ﺑﻨﮕﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟(۵)
خُلِقَ مِن مَّاءٍ دَافِقٍ
ﺍﺯ ﺁﺑﻰ ﺟﻬﻨﺪﻩ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ(۶)
يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ
ﺍﺯ میان ﺻﻠﺐ ﻭ ترائب ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻰﺁﻳﺪ .(۷)
وجه‌ و ‌احتمالی که منتقدان متوجه آن نبوده اند این است که آیه‌ی ۷ ادامه‌ی آیه‌ی ۶ نیست (خروج منی) بلکه آیه‌ای جداست و به «خروج انسان از رحم مادر» اشاره دارد به دو دلیل:
۱) تعبیر «من بین» به هیچ وجه «درون» و «داخل» معنی نمی‌دهد تا عبارت بعد را به محل ترشح منی مربوط بدانیم،
۲) آیه‌ی بعد مربوط به بازگشت انسان به زندگی، پس از مرگ است:
إِنَّهُ عَلَىٰ رَجْعِهِ لَقَادِرٌ
همانا ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ [ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﺶ] ﺗﻮﺍﻧﺎﺳﺖ ،(۸)
يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ
ﺭﻭﺯﻯ ﻛﻪ ﺭﺍﺯﻫﺎ ﻓﺎﺵ ﻣﻰﺷﻮﺩ .(۹)
که نمی‌تواند به بازگشت منی ارجاع داشته باشد. اما در ادامه وجه اینکه چرا خداوند علام الغیوب به جای «رحم» از تعبیر «صلب و ترائب» (که ضمنا با بلاغتی شگفت تداعی‌کننده‌ی دوران زندگی آدمیزاد میان سختی و‌ راحتی و نیز زن و مرد و دوگانه‌هایی از این دست نیز هست) استفاده کرده در عکس زیر به گویایی هرچه تمامتر آمده است، که:
وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ (همانا این ﻛﺘﺎﺑﻰ ﺍﺳﺖ سخت‌بسته)🔅لَّا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ
(ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﺎﻃﻠﻰ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﺭﻭ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺑﻪ ﺳﻮﻳﺶ ﻧﻤﻰﺁﻳﺪ، فروستادشی ﺍﺯ داور ﺳﺘﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ) .(فصلت، ۴۱و۴۲)
(متن با الهام از این منبع نوشته شده است جز بحثهای زبانی
https://www.google.com/amp/s/quranicwisdom.wordpress.com/2012/08/12/human-creation-quran2/amp/
:👇👇👇👇

ب و ترائب»🔸

قرآن کریم در منابع مختلف نقد اسلام، آماج نخستین حملات است چه از نظر وثاقت متن و چه نقد مضامین. خود نقد مضامین نیز دست کم ۲ گروه مجزا را شامل می‌شود:
أ) عدم تطابق با مزاعم و عادات ذهنی بشر جدید (به‌خصوص مباحث حقوق بشری و حقوق زنان)
ب) عدم تطابق با علم جدید
این نوشته یکی از موضوعات دسته‌ی ب را برعهده‌ی تحلیل گرفته است.
در سوره‌ی طارق آمده است:
فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ(۵)
خُلِقَ مِن مَّاءٍ دَافِقٍ(۶)
يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ.(۷) (متن و اساس ‌ترجمه‌ها از نرم‌افزار حبل‌المتین)
منتقدان باتوجه به معنی اولیه‌ی الفاظ و ترجمه‌های موجود می‌گویند این باور که منی انسان از صلب= پشت مرد و ترائب= استخوانهای سینه یا خصوصاً سینه‌ی زن بیرون بیاید مهمل و غلط است و نشان‌دهنده‌ی منشأ غیرالاهی قرآن است. اما پاسخ:
۱) صلب لفظاً به معنی سخت و‌ محکم است
صلیب= تیرک چوبی از همین ریشه است (گرچه اصل ریشه‌شناسی و ارتباطش با «چلیپا» روشن نیست)
اطلاق صلب بر ستون فقرات و پشت اطلاق مجازی است.
۲) ترائب از بن تُراب= خاک و لفظاً جمع تریبة و تریبة تسمی صفت (=کاربرد صفت به جای اسم) تریب= خاک‌سان و به معنی همسطح و اصطلاحاً به استخوانهای همسطح و عموماً به استخوانهای جفت ترقوه گفته می‌شود اما چنانکه در ادامه می‌آید در این سوره «ترائب» معادل استخوانهای همسان و همسطحی از لگن خاصره‌ی زنان (pelvis) آمده که اکنون بدانها «عانة» (لاتینی: os pubis، انگلیسی pubic bone) می‌گویند.
از بن «ترب» به معنی همسطحی و ‌همسانی در قرآن «أتراب» را داریم، جمع تُرب و تِرب به معنی همسال:
الواقعة
عُرُبًا أَتْرَابًا
ﻋﺸﻘﻮﺭﺯِ ﻫﻢﺳﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺍﻥ .(۳۷)
النبأ
وَكَوَاعِبَ أَتْرَابًا
ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻰ ﻧﻮپستان ﻭ ﻫﻢﺳﻦ(۳۳)

اما دلیلی ندارد اینجا «ترائب» را که اصلاً به معنی «استخوانهای همسان» است تنها خاص ترقوه بدانیم. جالب نظر اینکه استخوانهای عانه با اتصالی که در انگلیسی بدان pubic symphosis یعنی همبُوِشگاه، همرستنگاه عانه‌ای می‌گویند به هم پیوند خورده اند که باز یاداور تعبیر «تریبة= همسان» می‌تواند بود و جالب اینکه این دو استخوان بسیار شبیه به هم اند.
۳) اکنون آیات را بازخوانی کنیم:
فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ
ﭘﺲ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﻳﺪ [ﺑﺎ ﺗﺎﻣﻞ] ﺑﻨﮕﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟(۵)
خُلِقَ مِن مَّاءٍ دَافِقٍ
ﺍﺯ ﺁﺑﻰ ﺟﻬﻨﺪﻩ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ(۶)
يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ
ﺍﺯ میان ﺻﻠﺐ ﻭ ترائب ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻰﺁﻳﺪ .(۷)
وجه‌ و ‌احتمالی که منتقدان متوجه آن نبوده اند این است که آیه‌ی ۷ ادامه‌ی آیه‌ی ۶ نیست (خروج منی) بلکه آیه‌ای جداست و به «خروج انسان از رحم مادر» اشاره دارد به دو دلیل:
۱) تعبیر «من بین» به هیچ وجه «درون» و «داخل» معنی نمی‌دهد تا عبارت بعد را به محل ترشح منی مربوط بدانیم،
۲) آیه‌ی بعد مربوط به بازگشت انسان به زندگی، پس از مرگ است:
إِنَّهُ عَلَىٰ رَجْعِهِ لَقَادِرٌ
همانا ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ [ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﺶ] ﺗﻮﺍﻧﺎﺳﺖ ،(۸)
يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ
ﺭﻭﺯﻯ ﻛﻪ ﺭﺍﺯﻫﺎ ﻓﺎﺵ ﻣﻰﺷﻮﺩ .(۹)
که نمی‌تواند به بازگشت منی ارجاع داشته باشد. اما در ادامه وجه اینکه چرا خداوند علام الغیوب به جای «رحم» از تعبیر «صلب و ترائب» (که ضمنا با بلاغتی شگفت تداعی‌کننده‌ی دوران زندگی آدمیزاد میان سختی و‌ راحتی و نیز زن و مرد و دوگانه‌هایی از این دست نیز هست) استفاده کرده در عکس زیر به گویایی هرچه تمامتر آمده است، که:
وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ (همانا این ﻛﺘﺎﺑﻰ ﺍﺳﺖ سخت‌بسته)🔅لَّا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ
(ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﺎﻃﻠﻰ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﺭﻭ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺑﻪ ﺳﻮﻳﺶ ﻧﻤﻰﺁﻳﺪ، فروستادشی ﺍﺯ داور ﺳﺘﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ) .(فصلت، ۴۱و۴۲)
(متن با الهام از این منبع نوشته شده است جز بحثهای زبانی
https://www.google.com/amp/s/quranicwisdom.wordpress.com/2012/08/12/human-creation-quran2/amp/
:


برچسب‌ها: نورالهی
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۰۸ ] [ 15:9 ] [ سعید ]
 

استدراج در لغت به معنای نزدیک کردن تدریجی و گرفتن آرام آرام است [۱] و در قرآن به قرینه مقام در آیه ۱۸۲ سورۀ اعراف، نزدیک کردن تدریجی و مهلت دادن برای نابود ساختن است؛ [۲] چه با عذاب دنیوی باشد یا اخروی. برخی در تفسیر آیۀ یاد شده گفته اند: مقصود از استدراج این است که انسان از نعمت و رفاه برخوردار شده و در حال غفلت به هلاکت و عذاب الهی گرفتار شود. [۳] در این مدخل از مشتقّات «استدراج»، «املاء»، «امهال»، «مدّ»، «نذر» و برخی جملات مشتمل بر واژه‌هایی مانند: «تمتّع» و «متاع» استفاده شده است.
اهمّ عناوین: عوامل استدراج، فلسفۀ استدراج، مشمولان استدراج.
---------------
[۱]: ۱) مفردات راغب؛ لسان العرب.
[۲]: ۲) الکشّاف، ج ۲، ص ۱۸۲؛ مفردات راغب.
[۳]: ۳) لسان العرب.

عوامل استدراج

۱. استهزا
۱) گرفتار شدن منافقان به استدراج و افزایش تحیر و طغیان، به سبب استهزای مؤمنان:
وإذا لقوا الَّذین ءامنوا قالوا ءامنَّا وإذا خلوا إلیٰ شیٰطینهم قالوا إنَّا معکم إنَّما نحن مستهزءون اللّه یستهزئ بهم ویمدّهم فی طغیٰنهم یعمهون. [برخی «یمدّهم» را در آیه به املاء و مهلت دادن، تفسیر کرده اند. (مجمع البیان، ذیل آیه)] بقره (۲) ۱۴ و ۱۵
۲) ابتلای کافران به هلاکت و کیفر استدراج، بر اثر استهزای پیامبران:
ولقد استهزئ برسل مّن قبلک فأملیت للّذین کفروا ثمّ أخذتهم فکیف کان عقاب. رعد (۱۳)

۲. تکذیب
۳) تکذیب آیات الهی، سبب ابتلا به عذاب استدراج:
والّذین کذّبوا بایٰتنا سنستدرجهم مّن حیث لایعلمون وأملی لهم إنّ کیدی متین. اعراف (۷) ۱۸۲ و ۱۸۳
فذرنی ومن یکذّب بهٰذا الحدیث سنستدرجهم مّن حیث لایعلمون وأملی لهم إنّ کیدی متین. قلم (۶۸) ۴۴ و ۴۵

۳. ظلم
۴) ظلم و ستم پیشگی پیشینیان، از عوامل گرفتار شدن آنان به عذاب استدراج:
وکأیّن مّن قریة أملیت لها وهی ظالمة ثمّ أخذتها وإلیّ المصیر. حج (۲۲) ۴۸
۵) ظلم انسانها، باعث مهلت یافتن آنان در دنیا جهت مبتلا شدن به عذاب اخروی:
ولاتحسبنّ اللّه غٰفلا عمّا یعمل الظّٰلمون إنّما یؤخّرهم لیوم تشخص فیه الأبصٰر مهطعین مقنعی رءوسهم لایرتدّ إلیهم طرفهم وأفدتهم هواء. ابراهیم (۱۴) ۴۲ و ۴۳

۴. فسق
۶) رواج فسق در جامعه، عامل گرفتاری آن به عذاب دنیوی:
وإذا أردنآ أن نّهلک قریةً أمرنا مترفیها ففسقوا فیها فحقّ علیها القول فدمّرنٰها تدمیرا. اسراء (۱۷) ۱۶

۵. کفر
۷) کفرورزی، از عوامل استدراج و ابتلا به عذاب اخروی:
وإذ قال إبرٰهیم ربّ اجعل هٰذا بلدا ءامنا وارزق أهله من الثّمرٰت من ءامن منهم باللّه والیوم الأخر قال ومن کفر فأمتّعه قلیلا ثمّ أضطرّه إلیٰ عذاب النّار وبئس المصیر. بقره (۲) ۱۲۶
ولایحسبنّ الّذین کفروا أنّما نملی لهم خیر لاّنفسهم إنّما نملی لهم لیزدادوا إثما ولهم عذاب مّهین. آل عمران (۳) ۱۷۸
لایغرّنّک تقلّب الّذین کفروا فی البلٰد متٰع قلیل ثمّ مأویٰهم جهنّم وبئس المهاد. آل عمران (۳) ۱۹۶ و ۱۹۷
رّبما یودّ الّذین کفروا لو کانوا مسلمین ذرهم یأکلوا ویتمتّعوا ویلههم الأمل فسوف یعلمون. حجر (۱۵) ۲ و ۳
لایؤمنون به حتّیٰ یروا العذاب الألیم أفرءیت إن مّتّعنٰهم سنین ثمّ جاءهم مّا کانوا یوعدون. شعراء (۲۶) ۲۰۱ و ۲۰۵ و ۲۰۶
ومن کفر فلایحزنک کفره إلینا مرجعهم فننبّئهم بما عملوا إنّ اللّه علیم بذات الصّدور نمتّعهم قلیلا ثمّ نضطرّهم إلیٰ عذاب غلیظ. لقمان (۳۱) ۲۳ و ۲۴
أو تقول حین تری العذاب لو أنّ لی کرّة فأکون من المحسنین. زمر (۳۹) ۵۸
۳۸. کفر و انکار حق، سبب گرفتار شدن به کیفر استدراج:
ولو یعجّل اللّه للنّاس الشّرّ استعجالهم بالخیر لقضی إلیهم أجلهم فنذر الّذین لایرجون لقآءنا فی طغیٰنهم یعمهون. یونس (۱۰) ۱۱
ولقد استهزئ برسل مّن قبلک فأملیت للّذین کفروا ثمّ أخذتهم فکیف کان عقاب. رعد (۱۳) ۳۲
و أصحٰب مدین و کذّب موسیٰ فأملیت للکٰفرین ثمّ أخذتهم فکیف کان نکیر. حج (۲۲) ۴۴

۶. کفران نعمت
۹) کفران نعمت، باعث مهلت یافتن در دنیا و مبتلا شدن به عذاب در آخرت:
ثمّ إذا کشف الضّرّ عنکم إذا فریق مّنکم بربّهم یشرکون لیکفروا بمآ ءاتینٰهم فتمتّعوا فسوف تعلمون. نحل (۱۶) ۵۴ و ۵۵
لیکفروا بما ءاتینٰهم ولیتمتّعوا فسوف یعلمون. عنکبوت (۲۹) ۶۶
لیکفروا بما ءاتینٰهم فتمتّعوا فسوف تعلمون. روم (۳۰) ۳۴

۷. گمراهی
۱۰) گمراهی و ضلالت انسان، باعث ابتلای وی به مهلت یافتن در زندگی و عذاب شدن پس از آن:
قل من کان فی الضّلٰلة فلیمدد له الرّحمٰن مدًّا حتّیٰ إذا رأوا ما یوعدون إمّا العذاب وإمّا السّاعة فسیعلمون من هو شرٌّ مّکانا وأضعف جندا. مریم (۱۹) ۷۵

۸. گناه
۱۱) ابتلای جوامع و انسانها به هلاکت و عذاب استدراج، بر اثر جرم و گناه:
وکذٰلک جعلنا فی کلّ قریة أکٰبر مجرمیها لیمکروا فیها وما یمکرون إلّابأنفسهم وما یشعرون وإذا جآءتهم ءایة قالوا لن نّؤمن حتّیٰ نؤتیٰ مثل مآ أوتی رسل اللّه اللّه أعلم حیث یجعل رسالته سیصیب الّذین أجرموا صغار عند اللّه وعذاب شدید بما کانوا یمکرون. انعام (۶) ۱۲۳ و ۱۲۴
وإذا أردنآ أن نّهلک قریةً أمرنا مترفیها ففسقوا فیها فحقّ علیها القول فدمّرنٰها تدمیرا وکم أهلکنا من القرون من بعد نوح وکفیٰ بربّک بذنوب عباده خبیرا بصیرا. اسراء (۱۷) ۱۶ و ۱۷

۹. مکر
۱۲) خدعه و نیرنگ انسانها برای ارتکاب هرگونه گناه و جرم، سبب گرفتار شدن آنان به عذاب استدراج:
وکذٰلک جعلنا فی کلّ قریة أکٰبر مجرمیها لیمکروا فیها وما یمکرون إلّابأنفسهم وما یشعرون وإذا جآءتهم ءایة قالوا لن نّؤمن حتّیٰ نؤتیٰ مثل مآ أوتی رسل اللّه اللّه أعلم حیث یجعل رسالته سیصیب الّذین أجرموا صغار عند اللّه وعذاب شدید بما کانوا یمکرون. انعام (۶) ۱۲۳ و ۱۲۴
۱۳) نقشۀ خدعه آمیز ولیدبن مغیره برای انکار قرآن، سبب ابتلای وی به عذاب استدراج:
ذرنی ومن خلقت وحیدا وجعلت له مالا مّمدودا وبنین شهودا ومهّدتّ له تمهیدا سأرهقه صعودا إنّه فکّر وقدّر. [شأن نزول این آیات، در مورد «ولیدبن مغیره» است. (مجمع البیان؛ الکشّاف، ذیل آیه)] مدثر (۷۴) ۱۱ - ۱۴ و ۱۷ و ۱۸

فلسفۀ استدراج
۱۴) غوطه ور شدن هرچه بیشتر کافران در گناه و عذاب شدن بر اثر آن، فلسفۀ استدراج:
ولایحسبنّ الّذین کفروا أنّما نملی لهم خیر لاّنفسهم إنّما نملی لهم لیزدادوا إثما ولهم عذاب مّهین. آل عمران (۳) ۱۷۸

مشمولان استدراج

۱. ابلیس
۱۵) مهلت یافتن ابلیس در دنیا و کیفر دیدن وی در قیامت:
 قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ  وَإِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلَى یَوْمِ الدِّینِ  قَالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ  قَالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ  إِلَى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ  حجر (۱۵) ۳۴ -۳۸
وإنّ علیک لعنتی إلیٰ یوم الدّین قال ربّ فأنظرنی إلیٰ یوم یبعثون قال فإنّک من المنظرین إلیٰ یوم الوقت المعلوم. ص (۳۸) ۷۸ -۸۱

۲. امّت‌های پس از نوح
۱۶) قرار گرفتن امتهایی پس از نوح (ع) در رفاه دنیوی و نزدیک شدن تدریجی آنان به عذاب دردناک:
قیل یٰنوح اهبط بسلٰم مّنّا وبرکٰت علیک وعلیٰ أمم مّمّن مّعک وأمم سنمتّعهم ثمّ یمسّهم مّنّا عذاب ألیم. هود (۱۱) ۴۸

۳. پیشینیان
۱۷) دچار شدن بسیاری از اقوام و گذشتگان به مرگ غافلگیرانه در حال رفاه و غفلت از راز و نیاز با خدا:
ومآ أرسلنا فی قریة مّن نّبیٍ ّ إلآّ أخذنآ أهلها بالبأسآء والضَّرَّاء لعلَّهم یضَّرَّعون ثمَّ بدَّلنا مکان السَّیّئة الحسنة حتَّیٰ عفوا وَّقالوا قد مسَّ ءابآءنا الضّرّاء والسّرّاء فأخذنٰهم بغتة وهم لایشعرون. اعراف (۷) ۹۴ و ۹۵
۱۸) مهلتن یافتن بسیاری از اقوام ظالم برای زندگی دنیا و مبتلا شدن آنان به عذاب استدراج:
وکأیّن مّن قریة أملیت لها وهی ظالمة ثمّ أخذتها وإلیّ المصیر. حج (۲۲) ۴۸

۴. ظالمان
۱۹) گرفتاری ظالمان به عذاب استدراج به خاطر ستم پیشگی آنان:
وکأیّن مّن قریة أملیت لها وهی ظالمة ثمّ أخذتها وإلیّ المصیر. حج (۲۲) ۴۸
۲۰) مهلت یافتن ظالمان در دنیا برای دچار شدن به عذاب اخروی:
ولاتحسبنّ اللّه غٰفلا عمّا یعمل الظّٰلمون إنّما یؤخّرهم لیوم تشخص فیه الأبصٰر مهطعین مقنعی رءوسهم لایرتدّ إلیهم طرفهم وأفدتهم هواء. ابراهیم (۱۴) ۴۲ و ۴۳

۵. فاسقان
۲۱) گرفتاری فاسقان به عذاب استدراج:
وإذا أردنآ أن نّهلک قریةً أمرنا مترفیها ففسقوا فیها فحقّ علیها القول فدمّرنٰها تدمیرا. اسراء (۱۷) ۱۶

۶. قوم ثمود
۲۲) گرفتار شدن قوم ثمود به عذاب استدراج:
ما تذر من شیء أتت علیه إلّاجعلته کالرّمیم وفی ثمود إذ قیل لهم تمتّعوا حتّیٰ حین فعتوا عن أمر ربّهم فأخذتهم الصّٰعقة وهم ینظرون فما استطٰعوا من قیام وما کانوا منتصرین. ذاریات (۵۱) ۴۲ -۴۵

۷. کافران
۲۳) گرفتار شدن کافران به عذاب اخروی پس از مهلت یافتن توأم با رفاه و بهره مندی در زندگی دنیا:
وإذ قال إبرٰهیم ربّ اجعل هٰذا بلدا ءامنا وارزق أهله من الثّمرٰت من ءامن منهم باللّه والیوم الأخر قال ومن کفر فأمتّعه قلیلا ثمّ أضطرّه إلیٰ عذاب النّار وبئس المصیر. بقره (۲) ۱۲۶
ولایحزنک الّذین یسٰرعون فی الکفر إنّهم لن یضرّوا اللّه شیا یرید اللّه ألّا یجعل لهم حظًّا فی الأخرة ولهم عذاب عظیم
ص: ۱۲۱
ولایحسبنّ الّذین کفروا أنّما نملی لهم خیر لاّنفسهم إنّما نملی لهم لیزدادوا إثما ولهم عذاب مّهین. آل عمران (۳) ۱۷۶ و ۱۷۸
لایغرّنّک تقلّب الّذین کفروا فی البلٰد متٰع قلیل ثمّ مأویٰهم جهنّم وبئس المهاد. آل عمران (۳) ۱۹۶ و ۱۹۷
رّبما یودّ الّذین کفروا لو کانوا مسلمین ذرهم یأکلوا ویتمتّعوا ویلههم الأمل فسوف یعلمون. حجر (۱۵) ۲ و ۳
ألم تر أنّآ أرسلنا الشّیٰطین علی الکٰفرین تؤزّهم أزًّا فلاتعجل علیهم إنّما نعدّ لهم عدًّا. مریم (۱۹) ۸۳ و ۸۴
فإن تولّوا فقل ءاذنتکم علیٰ سواء وإن أدری أقریب أم بعید مّا توعدون وإن أدری لعلّه فتنة لّکم ومتٰع إلیٰ حین. انبیاء (۲۱) ۱۰۹ و ۱۱۱
ومن کفر فلایحزنک کفره إلینا مرجعهم فننبّئهم بما عملوا إنّ اللّه علیم بذات الصّدور نمتّعهم قلیلا ثمّ نضطرّهم إلیٰ عذاب غلیظ. لقمان (۳۱) ۲۳ و ۲۴
هل أتیٰک حدیث الجنودفرعون وثمود بل الّذین کفروا فی تکذیب واللّه من ورائِهم مّحیط. بروج (۸۵) ۱۷ -۲۰
إنّهم یکیدون کیدا وأکید کیدا فمهّل الکٰفرین أمهلهم رویدا. طارق (۸۶) ۱۵ -۱۷
۲۴) کافران، مشمول کیفر استدراج در دنیا:
وأقسموا باللّه جهد أیمٰنهم لئن جآءتهم ءایة لّیؤمننّ بها قل إنّما الأیٰت عند اللّه وما یشعرکم أنّهآ إذا جآءت لایؤمنون ونقلّب أفدتهم وأبصٰرهم کما لم یؤمنوا به أوّل مرّة ونذرهم فی طغیٰنهم یعمهون. انعام (۶) ۱۰۹ و ۱۱۰
ولو یعجّل اللّه للنّاس الشّرّ استعجالهم بالخیر لقضی إلیهم أجلهم فنذر الّذین لایرجون لقآءنا فی طغیٰنهم یعمهون. یونس (۱۰) ۱۱
بل متّعنا هٰؤلاء وءابآءهم حتّیٰ طال علیهم العمر أفلایرون أنّا نأتی الأرض ننقصها من أطرافهآ أفهم الغٰلبون. انبیاء (۲۱) ۴۴
و أصحٰب مدین و کذّب موسیٰ فأملیت للکٰفرین ثمّ أخذتهم فکیف کان نکیر. حج (۲۲) ۴۴
فذرهم فی غمرتهم حتّیٰ حینأیحسبون أنّما نمدّهم به من مّال وبنین نسارع لهم فی الخیرٰت بل لّایشعرون. مؤمنون (۲۳) ۵۴ -۵۶

۸. گمراهان
◄ همین مدخل، عوامل استدراج، گمراهی

۹. گناهکاران
۲۵) غافلگیر شدن گناهکاران با عذاب خدا در پی مهلت یافتن و برخوردار شدن از امکانات در دنیا:
کذٰلک سلکنٰه فی قلوب المجرمین لایؤمنون به حتّیٰ یروا العذاب الألیم فیأتیهم بغتة وهم لایشعرون فیقولوا هل نحن منظرون أفبعذابنا یستعجلون أفرءیت إن مّتّعنٰهم سنین ثمّ جاءهم مّا کانوا یوعدون. شعراء (۲۶) ۲۰۰ -۲۰۶

۱۰. مشرکان
۲۶) ابتلای مشرکان به هلاکت و عذاب استدراج در پی مهلت یافتن و برخوردار شدن از امکانات دنیوی:
قالوا سبحٰنک ما کان ینبغی لنا أن نّتّخذ من دونک من أولیاء ولٰکن مّتّعتهم وءاباءهم حتّیٰ نسوا الذّکر وکانوا قوما بورا. فرقان (۲۵) ۱۸
۲۷) مشرکان، از مشمولان استدراج و عذاب اخروی در پی بهره مند شدن از نعمتهای دنیوی و کفران آنها:
فإذا رکبوا فی الفلک دعوا اللّه مخلصین له الدّین فلمّا نجّیٰهم إلی البرّ إذا هم یشرکون لیکفروا بما ءاتینٰهم ولیتمتّعوا فسوف یعلمون. عنکبوت (۲۹) ۶۵ و ۶۶
وإذا مسّ النّاس ضرٌّ دعوا ربّهم مّنیبین إلیه ثمّ إذا أذاقهم مّنه رحمة إذا فریق مّنهم بربّهم یشرکون لیکفروا بما ءاتینٰهم فتمتّعوا فسوف تعلمون. روم (۳۰) ۳۳ و ۳۴
قل ان کان للرّحمن ولد فأنا اوّل العابدین سبحٰن ربّ السّمٰوٰت والأرض ربّ العرش عمّا یصفون فذرهم یخوضوا ویلعبوا حتّیٰ یلٰقوا یومهم الّذی یوعدون. زخرف (۴۳) ۸۱ -۸۳

۱۱. مکذّبان
۲۸) مکذّبان آیات خدا، از مشمولان عذاب استدراج:
والّذین کذّبوا بایٰتنا سنستدرجهم مّن حیث لایعلمون وأملی لهم إنّ کیدی متین. اعراف (۷) ۱۸۲ و ۱۸۳
۲۹) نزدیک کردن تدریجی مکذّبان قرآن به ورطۀ هلاکت و عذاب از سوی خداوند:
فذرنی ومن یکذّب بهٰذا الحدیث سنستدرجهم مّن حیث لایعلمون وأملی لهم إنّ کیدی متین. قلم (۶۸) ۴۴ و ۴۵
۳۰) گرفتار شدن مکذّبانِ صاحب مُکنت به انواع عذابهای اخروی پس از مهلت یافتن در دنیا:
وذرنی والمکذّبین أولی النّعمة ومهّلهم قلیلا إنّ لدینا أنکالا وجحیما وطعاما ذا غصّة وعذابا ألیما. مزمل (۷۳) ۱۱ -۱۳

۱۲. منافقان
۳۱) منافقان، مشمول کیفر استدراج:
وإذا لقوا الَّذین ءامنوا قالوا ءامنَّا وإذا خلوا إلیٰ شیٰطینهم قالوا إنَّا معکم إنَّما نحن مستهزءون اللّه یستهزئ بهم ویمدّهم فی طغیٰنهم یعمهون. بقره (۲) ۱۴ و ۱۵
۳۲) ابتلای منافقان به عذاب استدراج در دنیا پس از مهلت یافتن و برخوردار شدن از امکانات:
فلاتعجبک أموٰلهم ولآ أولٰدهم إنَّما یریداللَّه لیعذّبهم بها فی الحیوٰة الدّنیا وتزهق أنفسهم وهم کٰفرون ولاتعجبک أموٰلهم وأولٰدهم إنّما یرید اللّه أن یعذّبهم بها فی الدّنیا وتزهق أنفسهم وهم کٰفرون. توبه (۹) ۵۵ و ۸۵

۱۳. ولیدبن مغیره
۳۳) گرفتار شدن ولیدبن مغیره به عذاب سخت پس از مهلت یافتن و بهره مند شدن از رفاه و امکانات فراوان در دنیا:
ذرنی ومن خلقت وحیدا وجعلت له ما لا مّمدودا وبنین شهودا ومهّدتّ له تمهیدا سأرهقه صعودا. مدثر (۷۴) ۱۱ -۱۴ و ۱۷

 


برچسب‌ها: فرهنگ قرآن, تفسیر موضوعی
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۰۸ ] [ 14:42 ] [ سعید ]
 

سورۀ اخلاص یا توحید:
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (1) اللَّهُ الصَّمَدُ (2) لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ (3) وَلَمْ يَکن لَّهُ کفُواً أَحَدٌ (4): به نام خداوند مهرگستر مهربان* بگو اوست خداوند یگانه* خداوند تهم (تو پر و بی‌منفذ، جدا و بی‌نیاز از همه)* نه [چون خودش را] زاییده و نه [از چون خودش] زاده شده است* و هرگز یک هم‌پایه هم برایش وجود ندارد. 

ترجمه محمد #نورالهی


برچسب‌ها: نورالهی
[ شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۰۷ ] [ 0:59 ] [ سعید ]

🔻ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی🔻( و تو تیر نینداختی زمانی که تیر انداختی...بلکه خدا بود که تیر می انداخت.انفال/17)

.. امام خمینی (ره) در تفسیر آیه ما رمیت ..... میفرماید این آیه در باب امر بین الامرین است و اینکه افعال اختیاری انسان هم حقیقتا منسوب به انسان است و هم حقیقتا به خدا.... بر خلاف اشاعره جبرگرا و معتزله اهل تفویض... مثال بارز امام در این مورد مثال نفس و قوای آن مثل چشم و دست و ..است... که به عنوان مثال امر دیدن را هم به چشم نسبت میدهیم هم به نفس و میگیم من دیدم....میگیم چشمم دید.... و در هر دو حال ما سخن درستی گفتیم... در باب خدا و انسان در حوزه افعال اختیاری انسان نیز همین مثال نفس و قوای آن کارساز است... یعنی هم خدا و هم انسان فاعل اند....

[ شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۰۷ ] [ 0:54 ] [ سعید ]

نفس در قرآن مکرر به معنی شخص آمده

انفسکم= اشخاصتان
توفی= گرفتن
توفی شخص= کنایه از کوتاه شدن دست از دنیا و‌سلب اراده
چنانکه درمورد خواب هم همین تعبیر آمده


برچسب‌ها: معنی الفاظ قرآن
[ جمعه ۱۳۹۵/۱۲/۰۶ ] [ 12:47 ] [ سعید ]

[سوره طه (20): آيه 127]
وَ كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِآياتِ رَبِّهِ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقي‌ (127)
و اين‌گونه، كسي را كه اسراف ورزيده و به آيات پروردگارش ايمان نياورده است سزا مي‌دهيم، و قطعاً عذاب آخرت سخت‌تر و پايدارتر است.
1- زندگاني سخت و تنگ در دنيا و كوري و گرفتار بي‌مهري خداوند شدن در قيامت، كيفر اسرافكاران است.
مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي‌ ... وَ كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ‌
اسراف؛ يعني، از حد اعتدال فراتر رفتن (مصباح). در اين آيه، مراد از آن به قرينه‌ «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ» تجاوز از رهنمودهاي الهي است. «ذلك» در «كَذلِكَ» اشاره به كيفرهايي است كه در آيات پيشين براي اعراض كنندگان از ياد، خدا بيان شده است.
2- روي‌گردانان از آيات خداوند و رهنمودهاي او، مصداق كامل و بارز اسراف‌كاران‌اند.
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي‌ ... وَ كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ‌
چنانچه‌ «كَذلِكَ نَجْزِي‌ ...» عطف به آيه قبل و ادامه گفت‌وگوي خداوند با غافلان از ياد خدا باشد، «مَنْ أَسْرَفَ» عنوان ديگري براي غافلان خواهد بود.
7- مسرفان و ترك‌كنندگان ايمان به آيات خداوند، علاوه بر كيفر شدن در دنيا و كور بودن در روز قيامت، آخرتي همراه با عذاب سخت‌تر و مداوم‌تر خواهند داشت.
وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقي‌
«كَذلِكَ» مي‌رساند كه زندگي سخت در دنيا و كوري قيامت، علاوه بر غافلان، مسرفان بي‌ايمان را نيز تهديد مي‌كند و جمله‌ «لَعَذابُ الْآخِرَةِ ...» حاكي از عذابي اضافه بر آن است كه پس از پايان روز قيامت، آغاز شده و شديدتر و طولاني‌تر از عذاب، دنيا و قيامت خواهد بود.

[سوره طه (20): آيه 128]
أَ فَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهي‌ (128)
پس آيا [اين حقيقت‌] باعث هدايت آنان نشده است كه چه بسيار نسل‌ها را پيش از آنان هلاك كرديم كه [اكنون‌] اينها در خانه‌هاي آنان راه مي‌روند؟ قطعاً در اين [امر] براي صاحبان خرد نشانه‌هايي [عبرت‌انگيز] وجود دارد.

2- كفر به آيات و هدايت‌هاي الهي، عامل نابودي امت‌هاي بسيار در طول تاريخ بوده است.
وَ كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ يُؤْمِنْ‌ ... كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ‌
به قرينه آيات پيشين، هلاكت امت‌هاي پيشين، به دليل كفرورزي آنان در برابر آيات و هدايت‌هاي الهي بوده است.
3- هلاكت اقوام گذشته با عذاب الهي، نمونه‌هايي بارز از جدي بودن تهديدهاي خداوند و راهنماي كافي براي مشركان عصر بعثت‌
أَ فَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ‌

5- كافران عصر پيامبر (ص)، از هلاكت بسياري از امت‌هاي گذشته آگاه و با آثار باستاني به جاي مانده از آنان آشنا بودند.
أَ فَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا ... يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ‌
جمله‌ «يَمْشُونَ‌ ...» حال براي «هم» است كه به قرينه سياق آيه، مراد مشركان صدراسلام مي‌باشد. عبور آنان به ديار عاد، ثمود، لوط و ...- كه مفاد جمله‌ «يَمْشُونَ‌ ...» است- زمينه‌ساز آگاهي آنان به حوادث مرگ‌بار پيشينيان‌ بوده است. توبيخ مستفاد از همزه استفهام نيز، فرع بر آگاهي آنان است.
6- بسياري از پيشينيان، هنگامي كه به عذاب الهي گرفتار شدند، در شهر و ديارشان به رفت و آمد عادي خود سرگرم بودند.*
كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ‌
جمله‌ «يَمْشُونَ‌ ...» ممكن است حال براي‌ «الْقُرُونِ» باشدٍ‌

«نهي» يا جمع «نهية» (عقل) است و يا لفظي است مفرد و به معناي عقل (قاموس). از آن جهت اين نام بر عقل نهاده شده است كه بازدارنده و نهي‌كننده آدمي از زشتي‌ها است.

تقدير كلام چنين بوده است: «أ فلم يتفكروا فلم يهد ...؛ آيا انديشه نكردند؟! مطالعه در فرجام پيشينيان، ما ية هدايت آنان نشد!؟»

[سوره طه (20): آيه 129]
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَكانَ لِزاماً وَ أَجَلٌ مُسَمًّي (129)
و اگر نبود سخني كه پيش‌تر از پروردگارت صادر شده و اجلي كه معيّن گرديده است، حتماً [هلاكت‌] براي آنان لازم مي‌آمد.
1- خداوند، در تدبير امور جوامع و امت‌ها، سنت‌ها و قوانين محكم و ثابتي قرار داده است.
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ‌
مقصود از «كَلِمَةٌ» در اين آيه- به مناسبت بحث در باره جوامع و مهلت به آنها- سنت‌هاي الهي و قوانين حاكم بر تاريخ و جوامع است.
3- حاكميت سنت‌هاي‌الهي بر كفرپيشگان، مانع از نابودي سريع آنان با عذاب الهي است.
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَكانَ لِزاماً
4- كفرورزان به آيات و هدايت‌هاي الهي، سزاوار كيفر و عذاب در دنيا هستند.
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَكانَ لِزاماً
كلمه‌ «لِزاماً» مصدر باب مفاعله است و خبر قرار گرفتن مصدر، حاكي از مبالغه است. بنابراين مفاد جمله‌ «لَكانَ لِزاماً» چنين مي‌شود: [اگر سنت مهلت نبود] عذاب، ملازم مخالفان بود و [حتي اندك زماني‌] از آنان فاصله نمي‌گرفت.
9- سنت استمرار زندگي بشر بر روي زمين تا مدتي مشخص، ناسازگار با نابودكردن فوري همه حق‌ستيزان‌
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَكانَ لِزاماً وَ أَجَلٌ مُسَمًّي‌
«أَجَلٌ» به معناي تمام مدت و يا پايان آن است (لسان العرب) و «أَجَلٌ مُسَمًّي» عطف بر «كَلِمَةٌ» است؛ يعني، لولا كلمة و أجل مسمّي‌ .... دراين كه مراد از «كَلِمَةٌ» و «أَجَلٌ» دو چيز مستقل است، يا دو تعبير از يك حقيقت‌اند، صاحب نظران گفته‌هايي مطرح كرده‌اند: يكي از احتمالات اين است كه مراد از «كَلِمَةٌ»، سخن خداوند هنگام هبوط آدم است كه فرمود: «لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلي‌ حِينٍ» (بقره/ 36). مراد از «أَجَلٌ» در اين احتمال، پايان عمر دنيا است برداشت ياد شده بر اساس اين احتمال است.

[سوره طه (20): آيه 130]
فَاصْبِرْ عَلي‌ ما يَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها وَ مِنْ آناءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرافَ النَّهارِ لَعَلَّكَ تَرْضي‌ (130)
پس بر آنچه مي‌گويند شكيبا باش، و پيش از طلوع خورشيد و قبل از غروب آن، پروردگارت را همراه با ستايش او تسبيح گوي، و در بخشي از اوقات شب و در اطراف روز [نيز] او را تسبيح گوي، باشد كه رضايت خاطر به دست آوري.
4- نزول آيات در باره فلسفه مهلت دهي به كافران، موجب تسلّي خاطر و صبر پيامبر (ص) در برابر فشارهاي تبليغاتي كافران‌
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ‌ ... فَاصْبِرْ عَلي‌ ما يَقُولُونَ‌
«فَاصْبِرْ» عطف و تفريع بر آيه قبل است؛ يعني، حال كه تأخير عذاب از سر اهمال نيست بلكه امري قانون‌مند است، بنابراين تحمل كن. دراين مجموعه، خداوند با بيان فلسفه امهال و سنت‌هاي حاكم بر تاريخ، زمينه تسلّي خاطر پيامبر (ص) و مؤمنان را فراهم كرده است.
5- آگاهي از سنت‌هاي الهي و فلسفه آن، زمينه‌ساز صبر و تحمل بيشتر درسختي‌ها و نگراني‌ها
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ ... فَاصْبِرْ عَلي‌ ما يَقُولُونَ‌
6- پيامبر (ص) و مؤمنان، موظف به تسبيح و حمد پروردگار، پيش از طلوع و غروب خورشيد
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها
«باء» در «بِحَمْدِ رَبِّكَ» يا براي مصاحبت است و يا استعانت.
در هر صورت، فرمان به حمد و تسبيح با هم است. خطاب‌ «سَبِّحْ» گرچه مربوط به پيامبر (ص) مي‌باشد، ولي آيات بعد، قرينه‌اي بر منحصر نبودن اين تكاليف به آن حضرت است.
7- تسبيح و حمد پروردگار در برخي از اوقات شب و در دو طرف روز، از وظايف پيامبر (ص) و مؤمنان‌
وَ مِنْ آناءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرافَ النَّهارِ
«آناء» به معناي «ساعات و اوقات» است و «مِنْ» معناي تبعيض دارد. بنابراين‌ «مِنْ آناءِ اللَّيْلِ»؛ يعني، پاره‌هايي از شب را به تسبيح و تحميد بگذران. «بِحَمْدِ رَبِّكَ» در صدر آيه، قرينه براين است كه اين تسبيح نيز بايد با حمد همراه باشد.
8- لزوم ذكر و تسبيح خداوند و توجه به او در همه اوقات‌
فَسَبِّحْ‌ ... قَبْلَ طُلُوعِ‌ ... آناءِ اللَّيْلِ‌ ... أَطْرافَ النَّهارِ
هر چند كه در اين آيه، اوقات خاصي در شبانه‌روز براي تسبيح پروردگار معين شده است؛ ولي با توجه به كثرت اين موارد، به نظر مي‌رسد هدف، به ياد خدابودن و تسبيح او گفتن در همه فرصت‌ها است.

13- لحظه‌ها و اوقات شبانه روز، در
شايستگي براي ذكر و دعا با هم برابر نيستند.
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ‌ ... آناءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرافَ النَّهارِ
16- توجه به تدبير خداوند و قانون‌مند بودن عذاب‌ها و كيفرهاي او، برانگيزنده انسان به تسبيح و ستايش او در همه حال‌
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ ... بِحَمْدِ رَبِّكَ‌
18- نمازهاي يوميه، مشتمل بر تسبيح و تحميد پروردگار و تشريع شده در مكه، پيش از هجرت‌
وَ سَبِّحْ‌ ... قَبْلَ طُلُوعِ‌ ... آناءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرافَ النَّهارِ
اين آيه، با اوقاتِ چهار نماز تناسب دارد: صبح‌ (قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ)، عصر (قَبْلَ غُرُوبِها)، صبح و مغرب‌ (أَطْرافَ النَّهارِ) و عشا (مِنْ آناءِ اللَّيْلِ). برخي با توجيه‌ (أَطْرافَ النَّهارِ) به اين كه وسط روز نيز طرف آن است، نماز ظهر را نيز مشمول آيه دانسته‌اند؛ ولي چون سوره «طه» در مكه و پيش از سوره «اسراء»- كه حكم نماز ظهر در آن آمده- نازل شده است، مي‌توان گفت كه نماز ظهر را مطرح نكرده است.
19- پذيرش مقدرات الهي با ديده رضايت و خشنودي، بازتاب شكيبايي و بي‌عيب و نقص خواندن خداوند در ساعات شبانه‌روز
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ‌ ... وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ‌ ... لَعَلَّكَ تَرْضي‌
متعلق كلمه‌ «تَرْضي‌» به قرينه آيه قبل- سنت امهال كافران است و مفاد آيه اين است كه به وسيله صبر و تسبيح و مداومت بر ثناي خداوند، محبت كارهاي او در نفس انسان رسوخ مي‌كند. در نتيجه مهلتي كه به كافران داده مي‌شود و نيز ديگر سنت‌هاي الهي را خواهد پسنديد. حرف «لعل» نيز بيانگر به وجود آمدن زمينه رضايت، پس از تسبيح مكرر است.
22- نيل پيامبر (ص) به مقام رضا، درگرو صبر، تسبيح و حمد مداوم پروردگار
فَاصْبِرْ ... وَ سَبِّحْ‌ ... لَعَلَّكَ تَرْضي‌
23- پيامبر (ص) نيز در زندگي خويش از تكامل معنوي برخوردار بود.
فَاصْبِرْ ... لَعَلَّكَ تَرْضي‌
24- رضايت خاطر و آرامش درون، از ثمرات تسبيح و تحميد خداوند در فرصت‌هاي مختلف شبانه روز
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ‌ ... لَعَلَّكَ تَرْضي‌

 

 

 

 

 

[ جمعه ۱۳۹۵/۱۲/۰۶ ] [ 9:0 ] [ سعید ]
 



#امام_على اميرالمؤمنين حضرت على بن ابيطالب عليه السلام فرمود:

روى يكى از شمشيرهاى پيامبر صلى الله عليه و آله سه جمله نوشته شده بود:

«صِلْ مَنْ قطعک و قُلِ الحقَّ و لَوْ عَلیکَ یا علی نَفْسِکَ و أحْسِنْ بِمَنْ أسَاءَ إلیْکَ»

۱- وصل كن با كسى كه با تو قطع رحم كرد

۲- حق را بگو اگر چه بر ضرر خودت تمام شود.

۳- خوبى كن بر كسى كه به تو بدى كرده است.

📚 سفينة البحار، ج ۱، ص ۵۱۶

[ جمعه ۱۳۹۵/۱۲/۰۶ ] [ 7:33 ] [ سعید ]

کسی که خود درستکار است احتیاج به امر کردن نداردو کارش بدون فرمان هم از پیش میرود؛ ولی کسی که خود درستکار نیست اگر هم فرمان بدهد کسی فرمانش را نخواهد شنود
#کنفوسیوس


برچسب‌ها: کنفوسیوس
[ جمعه ۱۳۹۵/۱۲/۰۶ ] [ 7:27 ] [ سعید ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
آیا آنها در قرآن تدبّر نمی‌کنند، یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟!
محمد/24

در این وبلاگ از تفاسیر ترتیبی و موضوعی قرآن و نکات قرآنی مطلب خواهم گذاشت
گاها از تفاسیر نهج البلاغه و مثنوی یا دیگر متون هم نکته میگذارم
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب