منتخب تفاسیر
أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا   
قالب وبلاگ
لینک دوستان
لینک های مفید



(99){(كَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَيْناكَ مِنْ لَدُنَّا ذِكْراً)} (اين چنين از اخبار مربوط به حوادث گذشته، براى تو بازگو مى‌كنيم و به تحقيق از جانب خود به تو ذكرى داده‌ايم.)
در اين آيه خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم مى‌فرمايد: اين ماجراى موسى و امّت او و ساير حوادث امّتهاى گذشته را ما براى تو بيان كرده‌ايم و ما از جانب خود ذكر (يعنى قرآن كريم) را بر تو نازل كرده‌ايم كه شامل معارف متنوّعى است و در خلال داستانها و عبرتها، حقايق و اخلاقيّات و شرايع را بيان نموده است.
(100){(مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ يَحْمِلُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وِزْراً)} (هر كس از آن روى گرداند، پس همانا او در روز قيامت بار گناهى را بردوش مى‌كشد)
مى‌فرمايد كسى كه از ذكر، يعنى قرآن روى گرداند و اعراض كند در روز قيامت ثقلى بسيار عظيم و خطير و بار گناهى بزرگ را بدوش خود حمل خواهد كرد و گناه را از جهت اينكه قائم به آنهاست، به بارى تشبيه كرد كه آدمى با همه سنگينى و مشقّت بايد آن را بدوش خود بكشد.
(101){(خالِدِينَ فِيهِ وَ ساءَ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ حِمْلًا)} (در گناهشان جاودانند و بارشان در روز رستاخيز چه بد است)
يعنى آنها در عذاب و كيفر گناهشان جاويد خواهند بود به عبارت ديگر اعمالشان در آخرت تجسّم مى‌يابد و ايشان در قيامت با عمل خودشان معذّب خواهند بود و آن عمل همواره ملازم آنهاست و بار ايشان در روز قيامت بار بسيار بديست.
(102){(يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً)} (روزى كه در صور دميده شود و در آن روز گنهكاران را كور محشور كنيم)
نفخ صور كنايه از احضار و دعوت بوده و (زرق) به معناى كبود است و چون چشمى كه نابينا مى‌شود كبود رنگ مى‌گردد، بعضى آن را به معناى كور محشور شدن مجرمين گرفته‌اند، كه البته آيه ديگرى نيز اين مطالب را تأييد مى‌كند{(وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى‌
وُجُوهِهِمْ عُمْياً « سوره اسرى، آيه 97. » و آنها را در روز قيامت محشور مى‌كنيم در حاليكه كور و به رو در افتاده‌اند)
و بعضى‌ نيز آن را به معناى كبودى بدن در اثر تشنگى و خستگى دانسته‌اند.
(103){(يَتَخافَتُونَ بَيْنَهُمْ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا عَشْراً)} (كه آهسته با يكديگر مى‌گويند بيش از ده روز مكث نكرديم)
اهل محشر به جهت هول و فزعى كه به آنها دست مى‌دهد با صداى آهسته با يكديگر صحبت مى‌كنند و به صورت نجوا به يكديگر مى‌گويند قبل از قيامت، در دنيا بيش از ده روز زنده نمانديد و منظور آنها از اين گفتار، اندك شمردن عمرى است كه در دنيا نمودند، در مقايسه با خلود و ابديّتى كه نشانه‌هاى آن براى ايشان آشكار شده است.
همچنانكه در جاى ديگر مى‌فرمايد{(قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ‌ «سوره مؤمنون، آيه 113» گويند ما جز يك روز يا بخشى از يك روز درنگ نكرديم، پس از شمارندگان سؤال كن)
(104){(نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَقُولُونَ إِذْ يَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا يَوْماً)} (ما به آنچه ايشان مى‌گويند داناتريم، آن زمان كه بهترينشان مى‌گويد: بيش از يك روز بسر نبرده‌ايد)
مى‌فرمايد علم ما به همه احوال و اقوال ايشان احاطه دارد و راستگوترين ايشان كسانى هستند كه مى‌گويند مدت درنگ شما در دنيا جز يك روز نبوده است چون ماندن محدود در دنيا و عمر ناچيز آن در مقايسه با ابديّتى كه در عالم آخرت در پيش رو دارند ابدا قابل سنجش نيست و قدر و اندازه‌اى ندارد. لذا كسى كه آنرا يك روز بداند نسبت به كسانى كه آن را ده روز دانسته‌اند به واقع نزديكتر و راستگوتر است.
(105){(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً)} (از تو درباره كوهها مى‌پرسند بگو، پروردگارم آن را پراكنده كند، پراكنده كردنى.)
(106){(فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً)} (و زمين را پهن نموده و هموار واگذارد)
(107){(لا تَرى‌ فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً)} (كه در آن هيچ برجستگى و انحرافى نبينى)
خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم مى‌فرمايد: از تو درباره وضع كوهها در قيامت سؤال مى‌كنند بگو پروردگارم آنها را ذره ذرّه كرده و آن ذرّات را منتشر مى‌كند بطورى كه در جاى آن چيزى باقى نمى‌ماند و آنگاه زمين را تخت و هموار مى‌كند بصورتى كه هيچ پستى و بلندى در آن ديده نمى‌شود.
(108){(يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ لا عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً)} (در آن روز از ندا دهنده محشر پيروى مى‌كنند در حاليكه هيچ انحرافى در كارشان نيست و همه صداها به احترام خداى رحمان خشوع مى‌يابد و جز صدايى آهسته چيزى نمى‌شنوى)
يعنى مردم در آن روز حشر چاره‌اى جز پيروى محض ندارند و هر چه به ايشان گفته شود انجام مى‌دهند، نمى‌توانند كمترين توقفى كنند يا سستى و مسامحه‌اى نمايند چون در آن روز به عيان مى‌بينند كه ملك و تسلّط فقط از آن خداى قهّار است و كسى شريك او نيست و شايد هم (لاعوج) به داعى برگردد يعنى داعى روز قيامت احدى را ترك نمى‌كند و همه را بدون استثناء دعوت مى‌نمايد و درباره احدى دچار خطا و نسيان نمى‌شود و در دعوت او سهل‌انگارى نمى‌كند اما احتمال اوّل مناسبتر است.
آنگاه مى‌فرمايد همه آوازها به احترام خداى رحمان خاشع مى‌شود چون هيچ كس در آن روز در مقام تمرّد و استكبار از اطاعت و پيروى نيست به همين جهت ارتفاع صداها پايين مى‌آيد و همه با حالت خشوع سخن مى‌گويند. و جز صداى آهسته و مخفى چيزى به گوش نمى‌رسد و در آن روز صداها به جهت غرق شدن در مذلّت و خوارى در برابر عظمت خداى متعال آنچنان آهسته مى‌شود كه هيچ شنونده‌اى جز صدايى خفيف، نمى‌شنود.
(109){(يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا)} (در آن روز شفاعت سودى ندارد، مگر از كسى كه خداى رحمان به او اجازه شفاعت داده باشد و سخن او را در شفاعت بپسندد)
نفى شفاعت كنايه از اين است كه قضاوت به عدل و حكم فصل بر طبق وعده و وعيد الهى محقّق و شدنيست. و هيچ عاملى نمى‌تواند جرم مجرمى را ساقط نمايد و عقوبت را از او منصرف كند.
در واقع مراد اين است كه به كسى اجازه داده نمى‌شود كه در مقام شفاعت برآيد چون در جمله بعدى به نحو استثناء مى‌فرمايد (جز كسى كه خداى رحمان به او اجازه شفاعت داده باشد و گفتار او را بپسندد)، يعنى در آنروز سخن گفتن و شفاعت منوط به اجازه پروردگار است و چنين كسى، قولش آميخته با امرى كه باعث ناخشنودى و سخط الهى باشد، نيست، يعنى در گفتار او خطا و اشتباه راه ندارد و چون مطلق بودن جمله اقتضا دارد كه به عموم حمل شود، چنين كلامى جز، از اهل عصمت صادر نمى‌شود، يعنى كسانى كه خدا دلهايشان را از پليدى شرك و جهل پاك كرده است‌{(إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً «سوره احزاب، آيه 33» همانا خداوند اراده كرده است كه پليدى را از شما خاندان دور كند و شما را پاكيزه نمايد، پاكيزه كردنى)
نظير اين گفتار را در تفسير آيه 105 سوره هود نيز گفتيم.
پس شفاعت منحصرا از آن اهل عصمت يا نهايتا ملحقّين به ايشان خواهد بود.
(110){(يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً)} (خداوند آنچه را قبلا فرستاده‌اند و آنچه كه به دنبال آنان مى‌رسد، مى‌داند، اما ايشان احاطه علمى به او ندارند)
اگر ضماير جمع به افراد شفاعت كننده برگردد معنا اين خواهد بود كه سخن پسنديده ايشان بر خدا مخفى نيست و علم خدا به آنها محيط است ولى آنها محيط به خدا نيستند و نمى‌توانند با كلام غير واقعى خداوند را بفريبند و اگر ضماير جمع به مجرمين برگردد، معنا اين خواهد بود كه خداوند به اعمال آنها در دنيا و نيز نسبت به حالات آنها در بعد از آن و در موقف قيامت آگاه است اما ايشان ابدا احاطه‌اى به خدا ندارند، پس خداوند ايشان را به آنچه كرده‌اند كيفر مى‌كند و آنها نمى‌توانند حكم او را ردّ كنند اين احتمال با توجه به سياق مناسبتر از احتمال اول است.
(111){(وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً)} (و چهره‌ها در برابر خداى زنده و برپا دارنده، متواضع مى‌شود و هر كس سنگينى بار ستمى را بدوش دارد نااميد مى‌گردد)
يعنى همه در برابر خداوند زنده برپا دارنده، ذليل و خوار مى‌شوند چون در آن روز آشكار مى‌شود هيچ كس مالك چيزى نيست و ملك تنها از آن خداى يگانه و قهّار است‌{(لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ) «سوره مؤمن، آيه 16» بنابراين هيچ مانعى در برابر حكم او نخواهد بود و اگر در ميان همه اسماء خدا به نام (حىّ) و (قيّوم) اشاره شد براى آن است كه مورد كلام، مردگانى هستند كه بار دوم زنده شدند و وقتى زنده شدند كه تمامى اسباب دنيوى از آنها قطع شده و اين مقام مناسب با حيات مطلقه و قيوميّت خدا نسبت به هر چيز مى‌باشد.
آنگاه مى‌فرمايد هر كس كه بار ظلمى بر دوش دارد نااميد مى‌شود، يعنى مجرمينى كه ايمان نياوردند، در روز قيامت نااميدى را كه بدترين جزاست خواهند داشت، چون مؤمن هرگز در قيامت دچار نااميدى نمى‌شود و شفاعت شامل حال او خواهد شد و اگر معنا شامل عموم ظالمان باشد، ناگزير معناى خيبت، نااميدى از مطلق سعادت نخواهد بود بلكه نااميدى از آن نوع سعادتى است كه ظلم با آن منافات دارد.
(112){(وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا يَخافُ ظُلْماً وَ لا هَضْماً)} (و هر كس كارهاى شايسته كند و ايمان داشته باشد از ستم كشيدن و نقص اجر نهراسد)
اگر عمل صالح را مقيّد به ايمان كرد، به جهت آن است عمل صالح بوسيله كفر حبط و بى‌اثر مى‌شود و (هضم) به معناى نقص است.
پس مى‌فرمايد هر كس عمل صالح را با ايمان قرين كرده، بيمى از ستم ديدن نداشته باشد و بداند كه اجرى غير منقوص خواهد داشت و خداوند پاداش او را بطور تمام و كمال خواهد داد.
(113){(وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا وَ صَرَّفْنا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً)} (آرى اين چنين ما آن را، قرآن عربى نازل كرديم و در آن بيم دادنهاى گوناگون آورديم تا شايد پرهيز كنند و يا تذكّرى برايشان حاصل شود)
(كذلك) اشاره به خصوصيّات بيان آيات است و (تصريف) به معناى گردانيدن از حالى به حال ديگر مى‌باشد.
مى‌فرمايد، ما به اين نحو از بيان معجزه آسا، كتاب را نازل كرديم در حاليكه قرآنى خواندنى و عربى است و در آن وعيدهاى گوناگون را به صورتهاى مختلف براى كفّار بيان كرديم تا شايد دست از لجاجت و عناد بردارند و پرهيزكار شوند و يا تذكّر بيابند، يعنى احتمال خطرى در دلهايشان راه يابد، احتمال دهند كه اين قرآن حق است و در دشمنى با آن بيم خطر وجود دارد در نتيجه خشوع و خشيتى بيابند و دست از عداوت با حق بردارند، و يا ياد حق در دلشان راه يافته و ايمان بياورند، پس تقوى در اينجا به معناى عمل به طاعات و اجتناب از سيّئات نيست بلكه مراد پرهيز از عناد و لجاجت با حق است. همچنانكه در آيه ديگر مى‌فرمايد{(لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى‌) « سوره طه، آيه 44 » تا شايد متذكر شود يا خشيّت بيابد)
(114){(فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى‌ إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً)} (پس بلند مرتبه است خداوندى كه سلطان حق است و تو قرآن را پيش از آنكه وحى آن به تو اعلام شود با شتاب مخوان و بگو پروردگارا به دانش من بيافزاى)
اين عبارت تسبيح و تنزيه خداست از هر آنچه لايق ساحت قدس او نيست و خداوند را به صفت ملك حق توصيف مى‌نمايد، چون خدا مالك على الاطلاق است و در حقيقت منحصرا ملك و ملك از آن اوست و او ملكى است كه در ملك خود با هدايت مردم و وعده و وعيد ايشان و سپس حاضر ساختن آنها در قيامت و مجازاتشان، تصرّف مى‌نمايد و هيچ مانعى او را در تصرّفاتش منع نمى‌كند و كسى نيست كه حكمش‌ را تعقيب نمايد و مطابق حكمت بالغه‌اش در ملك خود سلطنت مى‌كند. پس او ملك است در اول و در آخر، در دنيا و آخرت و او حقّى است كه بر آنچه از ازل بوده، ثابت خواهد بود و شايد هم اين عبارت در حكم خاتمه ماجراها و مطالب گذشته با تسبيح و تعظيم باشد.
آنگاه خطاب به رسول خدا مى‌فرمايد در مورد وحى عجله نداشته باش، ظاهرا وقتى وحى قرآن به آن حضرت مى‌رسيده و قبل از اتمام وحى شروع به تلاوت آن مى‌كرده و در اين آيه آن حضرت را نهى فرموده كه از بيم فراموش كردن يا هر مطلب ديگر، قبل از اتمام وحى، آن را تلاوت نكند همچنانكه در جاى ديگر مى‌فرمايد{(لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ‌ «سوره قيامت، آيه‌هاى 17 و 16» زبانت را به خواندن آن حركت مده و عجله مكن، همانا جمع آورى آن و خواندنش با ماست)
آنگاه مى‌فرمايد به جاى تعجيل در خواندن وحى، علم بيشترى از پروردگارت طلب كن، يعنى اگر تو در قرائت آيه‌اى كه هنوز بر تو كاملا نازل نشده عجله مى‌كنى، به جهت آن است كه تا اندازه‌اى به آن علم يافته‌اى ولى به آن مقدار علم اكتفاء نكن و بگو خدايا علم مرا بيشتر كن و از خدا بخواه تا صبر بيشترى به تو دهد تا بقيه وحى را بشنوى.
اين آيه از جمله آياتى است كه مضمون روايات را كه مى‌فرمايد قرآن كريم دو بار نازل شد، يك بار نزول دفعى و يكباره و بار ديگر نزول تدريجى و آيه آيه، تأييد مى‌كند. چون اگر رسولخدا علمى به بقيّه آيه نداشتند در خواندن آن تعجيل نمى‌كردند.


برچسب‌ها: خلاصه تفسیر المیزان
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۲ ] [ 4:37 ] [ سعید ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
آیا آنها در قرآن تدبّر نمی‌کنند، یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟!
محمد/24

در این وبلاگ از تفاسیر ترتیبی و موضوعی قرآن و نکات قرآنی مطلب خواهم گذاشت
گاها از تفاسیر نهج البلاغه و مثنوی یا دیگر متون هم نکته میگذارم
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب