*{سوره طه}*
{بسم اللّه الرّحمن الرّحيم}
غرض سوره: بيم دادن و ترساندن، بشارت و تذكّر به واسطه داستانهائى كه به هلاكت طاغوتها منجر مىشود، ذكر حجّتهايى كه عقلها را ملزم به توحيد مىنمايد و بيان حوادث وحشت آور قيامت كه بزودى بر انسان واقع خواهد شد.
(1){(طه)}: (از حروف مقطعه است كه گفته مىشود (طه) نيز مانند (يس) از اسامى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم مىباشد و (طه) در لغت قبيله طىّ به معناى محمّد است و بعضى آن را از مادّه (وطأ- يطاء) دانستهاند كه خطاب به پيامبر مىفرمايد: اى رسول ما دو پايت را بر زمين بگذار، چون نقل شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم هنگام نماز يك پاى خود را بلند مىكرد و سنگينى خود را بر يك پا قرار مىداد تا بيشتر خسته شود و يا گفته مىشود، چون پاهايشان از عبادت متورّم شده بود بخاطر كاستن شدّت درد يك پاى خويش را بلند مىكرد، بعضى گفتهاند معناى آن اين است كه (اى مخاطب سوره طه) كه بعدها در اثر كثرت استعمال، علم براى آن حضرت قرار گرفته و اسم خاص شده است، بعضى نيز گفتهاند معناى آن اين است كه اى طالب حقّ و اى هادى به سوى آن.
(2){(ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى)}: (ما اين قرآن را براى اين بر تو نازل نكرديم كه تو در رنج و مشقّت بيافتى)، مىفرمايد: اى رسول ما اين قرآن را براى اين نفرستاديم كه تو در راه تبليغ آن خود را به تعب بيافكنى يا براى وادار كردن مردم به پذيرش آن به سختى و تكّلف بيافتى.
(3){(إِلَّا تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشى)}: (جز تذكّر و يادآورى براى آن كس كه خشيّت دارد، نيست).
(4){(تَنْزِيلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّماواتِ الْعُلى)}: (فرو فرستادنى از جانب كسى كه زمين و آسمانهاى رفيع را آفريده)، (تذكرة) يعنى يادآورى، چون انسان به واسطه فطرتش كليات حقايق دين را در مىيابد، امّا به دليل دلبستگى به زندگى زمينى و روى آوردن به دنيا و اشتغال به خواستههاى نفس، به لذائذ و زيورهاى آن سرگرم مىشود، آنچه را كه خداوند در فطرتش به وديعه نهاده فراموش مىكند و نسيان و فراموشى در واقع نوعى اعراض است، كه مجازا فراموش خوانده شده، بلكه نوعى بىاعتنايى است كه در نتيجه پيروى از تمايلات نفسانى ايجاد شده و اگر انسانها به نوعى متوجّه عاقبت و وبال اين اعراض بوده و از سرانجام خود بيم داشته باشند متذكّر مىشوند و به حقايق فطرى رجوع مىكنند، پس قرآن تذّكر و يادآورى است براى كسى كه اگر كلمه حقّ را بشنود، در باطنش خشيتّى ايجاد مىشود و در نتيجه، ايمان آورده و با تقوى مىگردد و يا حداقل مستعدّ ظهور خشيّت خواهد شد.
يعنى آيات شريفه خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم مىفرمايد: ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به مشقّت افكنى، بلكه آن را نازل كرديم تا دارندگان خشوع را با كلام الهى متذكّر نمايى.
آنگاه در ادامه مىفرمايد: اين قرآن از ناحيه خداوند متعال عظيمى كه خالق آسمانهاى رفيع و زمين است فرو فرستاده شده، تا به اين وسيله بر علوّ مقام پروردگار و تعالى ساحت او اشاره نمايد.
(5){(الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى)}: (خداى رحمان بر عرش استيلا دارد)، در اين آيه مسأله توحيد ربوبيّت را كه غرض نهايى دعوت و تذكره است، بيان فرموده و 4 آيه را به آن اختصاص داده است.
استواء بر عرش كنايه از گستردگى ملك پروردگار در سراسر عالم و تدبير امور همه عالم بدست اوست و (رحمان) مبالغه در رحمت، يعنى افاضه بوسيله ايجاد و تدبير، است.
پس حقيقتا تسلّط خداوند بر عالم وجود ظاهر است و استقرار ملك او، و استعلا او بر اشياء از طريق تدبير امور و اصلاح شئون آنهاست و ملك خداوند بر همه چيز احاطه دارد و هر گونه مماثلت از ساحت او دور است، بنابراين مراد از استيلاء بر عرش ابدا به معناى ظاهرى قرار گرفتن بر تخت، چنانچه رسم پادشاهان است، نمىباشد، بلكه مقصود از آن همان غايت استيلاست، يعنى تدبير امور عالم و احاطه بر همه جوانب آن كه توضيح كامل آن در جلد اوّل در ذيل آيه 54 سوره اعراف ذكر شد.
(6){(لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى)}: (هر چه در آسمانها و زمين و مابين آندو و آنچه زير زمين است، همه از آن اوست)، يعنى هر چه در روى زمين گسترده شده اعم از جاندار و يا بىجان و نيز هر چه در آسمانها وجود دارد و آنچه در درون زمين واقع است، چه آنهايى كه ما مىشناسيم و چه آنهايى كه ما علمى به آن نداريم، همه ملك خداى سبحان است، پس در اين آيه يكى از دو ركن ربوبيّت، كه همان مالكيّت است، بيان شده و آيه بعدى متعرض ركن بعدى ربوبيّت، يعنى تدبير گشته است.
(7){(وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى)}: (اگر سخن آشكارا بگويى (و يا مخفى) پس همانا او امور مخفى و مافوق سرّى را مىداند)، (جهر به قول) يعنى بلند، بلند حرف زدن، (سرّ در قول) به معناى آهسته صحبّت كردن است، مىفرمايد: خداوند سخنان مخفى و مكتوم در نفس و بلكه اخفى (فوق مخفى) را نيز مىداند، پس او مالك همه چيز و مدبّر همه امور است و عالم به همه جرياناتى است كه در ملك او واقع مىشود و در سلطنت خود مستقّر مىباشد.
لذا آيه شريفه از راه احاطه و اطلاق علم الهى، تدبير او را اثبات مىكند، همانطور كه آيه قبلى در مقام اثبات عموم ملكيّت او بود، و از مجموع اين دو آيه ملك و تدبير عام الهى نتيجه مىشود كه همان ربوبيّت مطلقه است.
(8){(اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى)}: (خدا كه هيچ معبودى جز او نيست و نامهايى نيكو دارد)، اين آيه نتيجه آيات قبليست، يعنى آن كسى كه در آيات سابق در بارهاش سخن گفتيم، همان اللّه است كه هيچ معبودى جز او نيست، به هر حال او معبود حقّ است كه عبادت منحصر و مقصور در اوست و چون عبادت، همان اظهار حاجت در نزد معبود است، پس از لوازم معبود بودن آنست كه معبود، مالك عابد باشد و امر او را تدبير كند و خدا ربّ همه چيز است و هيچ ربّى جز او نيست.
لذا تنها معبود هم اوست، با اين بيان آيات قبلى تعليل{(اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ)} خواهد بود، و شايد هم فراز دوّم همين آيه علّت آن باشد، به اين بيان كه عبادت يا به طمع خيرى از جانب معبود محقّق مىشود و يا از ترس عقاب و شرّى از ناحيه او و يا به جهت آنكه او شايستگى عبادت و خضوع را دارد و خداى متعال مالك هر چيز و مقتدرى است كه به سختى و شدّت عقاب مىكند و همچنين او شايستگى عبادت و خضوع را دارد، چون واجد همه كمال و جمال و جلال است و تمام كمالات از او سرمنشاء مىگيرد و همه نامهاى نيكوتر از آن اوست و همچنانكه بارها گفتيم، توضيح اين عبارت آنست كه همه معانى وصفيّه كمالى از آن اوست، منتها بدون هرگونه شائبه نقص يا عدم، مثلا خدا قادر است، امّا قدرت او هرگز آميخته با ضعف نمىگردد و عالم است، ليكن به علمى كه هرگز شائبه جهل در آن راه ندارد و هكذا در ساير صفات كماليّه.
و اسماء او دلالت بر فيض او نسبت به بندگانش دارند، مثلا او هادى است، يعنى بندگان را هدايت مىكند، رحمن است يعنى بندگان را مىبخشد و رزّاق است يعنى به بندگان خود روزى مىدهد.
برچسبها:
خلاصه تفسیر المیزان