|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
(آيه 29)ـ در ايـنـجـا بـازهـم به بخشى ديگر از صفات و نشانه هاى منافقين اشاره مى كند ومخصوصا بر اين معنى تاكيد دارد كه اينها تصور نكنند براى هميشه مى توانند چهره درونى خود را از پيامبر(ص ) و مؤمنان مكتوم دارند. نـخـسـت مى گويد: ((آيا كسانى كه در دلهايشان بيمارى است گمان كردند خداكينه هايشان را (نـسـبت به پيامبر و مؤمنان ) آشكار نمى كند)) (ام حسب الذين فى قلوبهم مرض ان لن يخرج اللّه اضغانهم ). (آيـه 30)ـ لـذا در آيـه شـريـفه مى افزايد: ((و اگر ما بخواهيم آنها را به تو نشان مى دهيم , تا آنها را با قيافه هايشان بشناسى ))! (ولو نشاء لا ريناكهم فلعرفتهم بسيماهم ). در چـهـره هـاى آنـهـا عـلامتى مى گذاريم كه با مشاهده آن علامت از نفاقشان آگاه شوى , و به راى العين آنها را ببينى . سـپـس مـى افـزايد: ((هرچند مى توانى آنها را از طرز سخنانشان بشناسى ))(ولتعرفنهم فى لحن القول ). يعنى ; اين منافقان بيماردل را از كنايه ها و نيشها و تعبيرات موذيانه ومنافقانه شان مى توان شناخت . در حـديـث مـعـروفى از ((ابوسعيد خدرى )) نقل شده است كه مى گويد: ((منظوراز لحن القول بـغـض على بن ابي طالب (ع ) است , و ما منافقان را در عصر پيامبر(ص )از طريق عداوت با على (ع ) مى شناختيم )). امـروز هـم شناختن منافقان از لحن قول و موضع گيريهاى خلافشان در مسائل مهم اجتماعى , و مـخـصـوصا در بحرانها يا جنگها كار مشكلى نيست و با كمى دقت ازگفتار و رفتارشان شناسائى مى شوند. در پايان آيه مى افزايد: ((خداوند اعمال همه شما را مى داند)) (واللّه يعلم اعمالكم ). هـم اعمال مخفى و آشكار مؤمنان , و هم اعمال منافقان را, به فرض كه بتوانند چهره اصلى خود را از مـردم پـنـهان دارند آيا از خدا كه در ظاهر و باطن وخلوت و جلوت با آنهاست مى توانند مكتوم دارند؟!. (آيـه 31)ـ در اين آيه براى تاكيد بيشتر و نشان دادن طرق شناخت مؤمنان ازمنافقان مى افزايد: ((ما هـمـه شـمـا را قـطعا مى آزمائيم , تا معلوم شود مجاهدان واقعى و صابران از ميان شما كيانند)) و مجاهدنماها و سست عنصران منافق كيان ؟!(ولنبلونكم حتى نعلم المجاهدين والصابرين ). و در ذيل آيه مى فرمايد: علاوه بر اين ((اخبار شما را مى آزماييم )) (ونبلوااخباركم ). به اين ترتيب خداوند هم اعمال انسانها را مى آزمايد و هم گفتار و اخبار آنهارا. و اين نخستين بار نيست كه خداوند به مردم اعلام مى كند كه شما رامى آزمائيم تا صفوفتان از هم مـشـخـص شود, و مؤمنان راستين از ضعيف الايمانها ومنافقان شناخته شوند, در آيات فراوانى از قرآن مساله ابتلا و امتحان مطرح شده است ـ مسائل مربوط به آزمايش الهى در ذيل آيه 155 سوره بقره و همچنين در آغازسوره عنكبوت مشروحا آمده است . (آيـه 32)ـ بعد از بحثهاى گوناگونى كه پيرامون وضع منافقان در آيات گذشته بيان شد, در اينجا پيرامون جمع ديگرى از كفار بحث مى كند, و مى فرمايد:. ((كـسـانـى كه كافر شدند و (مردم را) از راه خدا بازداشتند و بعد از روشن شدن هدايت براى آنان (باز) به مخالفت با رسول (خدا) برخاستند, هرگز زيانى به خدانمى رسانند, و (خداوند) اعمالشان را نـابـود مى كند)) حتى اگر كار خيرى هم انجام داده اند چون با ايمان قرين نبوده حبط مى شود (ان الذين كفروا وصدوا عن سبيل اللّه وشاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدى لن يضروا اللّه شيئا وسيحبط اعمالهم ). اين گروه ممكن است همان مشركان مكه باشند, و يا كفار يهود مدينه ,و يا هر دو. (آيه 33)ـ در اين آيه روى سخن را به مؤمنان كرده , و بعد از بيان خطوطمنافقين و كفار, خط آنها را نـيـز چـنـيـن تبيين مى كند: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد!اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسـول خـدا را, و اعمال خود را باطل مسازيد))(يا ايها الذين آمنوا اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول ولا تبطلوا اعمالكم ). لحن آيه نشان مى دهد كه درميان مؤمنان آن روز نيز افرادى بوده اند كه درمساله اطاعت خداوند و رسـول و حـفـظ اعـمـالشان از باطل شدن كوتاهى داشته اند كه خداوند با اين آيه به آنها اخطار مى كند. (آيه 34)ـ ايـن آيـه تـوضـيـح و تاكيدى است براى آنچه در آيات قبل پيرامون كفار آمده بود, و در ضمن راه بـازگـشت را به آنها كه مايل باشند نشان مى دهد, مى فرمايد:((كسانى كه كافر شدند و (مردم را نيز) از پيمودن راه خدا باز داشتند سپس درهمان حال كفر از دنيا رفتند خدا هرگز آنها را نخواهد بخشيد))! (ان الذين كفروا وصدواعن سبيل اللّه ثم ماتوا وهم كفار فلن يغفر اللّه لهم ). چـرا كـه بـا مـرگ درهـاى توبه بسته مى شود, اينها بار سنگين كفر خودشان واضلال و گمراهى ديگران را هر دو بر دوش مى كشند, چگونه امكان دارد خداوندآنها را ببخشد؟. (آيه 35)ـ در تعقيب آيات گذشته پيرامون مساله جهاد اين آيه به يكى از نكات مهم پيرامون ((جهاد)) اشاره مى كند و آن اين كه افراد سست و ضعيف الايمان براى فرار اززير بار جهاد و مشكلات ميدان جنگ غالبا مساله صلح را مطرح مى كنند, مسلماصلح بسيار خوب است اما در جاى خود. از ايـن رو مـى فـرمـايـد: ((پس اكنون (كه دستورهاى گذشته را شنيديد) هرگزسست نشويد و (دشمنان را) به صلح (ذلت بار) دعوت نكنيد در حالى كه شمابرتريد)) (فلا تهنوا وتدعوا الى السلم وانتم الا علون ). يـعـنـى ; حـالا كه نشانه هاى پيروزى و برترى شما آشكار شده چگونه با پيشنهادصلح كه مفهومش عقب نشينى و شكست است پيروزيهاى خود را عقيم مى گذاريد؟ اين در حقيقت صلح نيست , اين تـسليم و سازشى است كه از سستى وزبونى سرچشمه مى گيرد, اين يك نوع عافيت طلبى زشتى است كه عواقب دردناك و خطرناك به بار مى آورد. و در پـايان آيه براى تقويت روحيه مسلمانان مجاهد مى افزايد: ((و خداوند باشماست , و (چيزى از ثواب ) اعمالتان را كم نمى كند)) (واللّه معكم ولن يتركم اعمالكم ). كـسـى كـه خـدا با اوست همه عوامل پيروزى را در اختيار دارد, هرگز احساس تنهائى نمى كند, ضـعف و سستى به خود راه نمى دهد, به نام صلح , تسليم دشمن نمى شود, و فرآورده هاى خونهاى شهيدان را در لحظات حساس به باد نمى دهد. (آيـه 36)ـ گـفـتيم سوره ((محمد)) سوره ((جهاد)) است , از مساله جهاد آغاز شده و با مساله جهاد پايان مى گيرد. در آخرين آيات اين سوره نيز به يكى ديگر از مسائل زندگى انسانها در اين رابطه مى پردازد, و براى تـشـويـق و تحريك هرچه بيشتر مسلمانان در زمينه اطاعت خداوند عموما و مساله جهاد خصوصا بـى ارزش بـودن زندگى دنيا را مطرح مى كند,مى فرمايد: ((زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى است )) (انما الحيوة الدنيا لعب ولهو). ((لعب )) (بازى ) به كارهائى گفته مى شود كه داراى يك نوع نظم خيالى براى وصول به يك هدف خيالى است , و ((لهو)) (سرگرمى ) به هر كارى گفته مى شود كه انسان را به خود مشغول داشته و از مسائل اصولى منحرف سازد. و به راستى زندگى دنيا ((بازى )) و ((سرگرمى )) است . بـه دنـبـال آن مـى افزايد: ((و اگر ايمان آوريد و تقوا پيشه كنيد خداوند پاداشهاى شما را (به نحو كـامـل و شـايـسـتـه ) مى دهد, و (در برابر آن ) اموال شما را نمى طلبد))(وان تؤمنوا وتتقوا يؤتكم اجوركم ولا يسئلكم اموالكم ). و اگر مقدار ناچيزى از اموالتان به عنوان زكات و حقوق شرعى ديگر گرفته مى شود آن هم براى خـود شـما مصرف مى گردد, براى نگهدارى يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان شما, و براى دفـاع از امنيت و استقلال كشورتان و برقرارى نظم وآرامش و تامين نيازمنديها و عمران و آبادى شهر و ديار شماست . بنابراين همين مقدار نيز براى خود شماست كه خدا و پيامبرش از همگان بى نيازند, و به اين ترتيب تناقضى بين مفهوم آيه و آيات انفاق و زكات و مانند آن وجود ندارد. (آيـه 37)ـ در ايـن آيـه بـراى نـشـان دادن مـيزان دلبستگى غالب مردم به اموال وثروتهاى شخصى مى افزايد: ((هرگاه اموال شما را مطالبه كند, و حتى اصرار ورزدبخل مى كنيد, بلكه (از آن بالاتر) كينه ها و خشم شما را آشكار مى سازد))! (ان يسئلكموها فيحفكم تبخلوا ويخرج اضغانكم ). و بـه اين ترتيب با اين تازيانه ملامت روح خفته انسانها را بيدار مى سازد, تازنجير اسارت و بردگى امـوال را از گردن خويش بردارند و آن چنان شوند كه در راه دوست از همه چيز بگذرند, و همه را بر پاى او نثار كنند, در عوض ايمان و تقوا ورضا و خشنودى او را بطلبند. (آيه 38)ـ آخـرين آيه سوره محمد(ص ) تاكيد ديگرى است بر آنچه در آيات گذشته پيرامون مسائل مادى و دلبستگيهاى مردم به آن و انفاق در راه خدا آمده است . مى فرمايد: ((آرى ! شما همان گروهى هستيد كه براى انفاق در راه خدا دعوت مى شويد, بعضى از شما (اين فرمان الهى را اطاعت مى كنند در حالى كه بعضى )بخل مى ورزند)) (ها انتم هؤلا تدعون لتنفقوا فى سبيل اللّه فمنكم من يبخل ). در اينجا اين سؤال مطرح مى شود كه در آيات قبل گفته شد خداونداموال شما را مطالبه نمى كند چگونه در اين آيه دستور به انفاق در راه خداداده شده است ؟. ولى دنباله خود آيه در حقيقت به اين سؤال از دو راه پاسخ مى دهد. نـخـست مى گويد: ((و هر كسى (كه در انفاق ) بخل ورزد نسبت به خود بخل كرده است )) (ومن يبخل فانما يبخل عن نفسه ). چـرا كـه نتيجه انفاقها هم در دنيا به خود شما باز مى گردد, زيرا فاصله هاى طبقاتى كم مى شود, آرامـش و امـنيت در جامعه حكم فرما مى گردد, محبت و صفا وصميميت جاى كينه و عداوت را مى گيرد اين پاداش دنيوى شماست . و هم در آخرت در برابر هر درهم و دينارى مواهب و نعمتهائى به شما ارزانى مى دارد كه هرگز به فكر بشرى خطور نكرده است , بنابراين هر قدر بخل كنيد به خودتان بخل كرده ايد!. به تعبير ديگر مساله انفاق در اينجا بيشتر ناظر به انفاق براى جهاد است وواضح است كه هرگونه كمك به پيشرفت امر جهاد ضامن حفظ موجوديت واستقلال و شرف يك جامعه است . پاسخ ديگر اين كه : ((و خداوند بى نياز است و شما همه نيازمنديد)) (واللّه الغنى وانتم الفقرا). او هم از انفاق شما بى نياز است , و هم از اطاعتتان , اين شما هستيد كه در دنياو آخرت نياز به لطف و رحمت و پاداش او داريد. اصـولا موجودات امكانيه و ماسوى اللّه سرتاپا فقر و نيازند, و غنى بالذات تنها خداست , آنها حتى در اصـل وجـودشـان دائمـا وابـسـتـه بـه اويند, و لحظه به لحظه از منبع لايزال فيض وجود او مدد مـى گـيـرنـد كـه اگر يك لحظه از آنها قطع فيض كندهستى همه بر باد مى رود ((و فرو ريزند قالبها))!. آخـرين جمله هشدارى است به همه مسلمانان كه قدر اين نعمت بزرگ و موهبت عظيم را بدانيد كـه خـداوند شما را پاسدار آئين پاكش قرارداد تا حاميان دين و ياوران پيامبر او باشيد ((و هرگاه سـرپـيـچى كنيد, خداوند گروه ديگرى را جاى شما مى آوردپس آنها مانند شما نخواهند بود)) و سخاوتمندانه در راه خدا انفاق مى كنند (وان تتولوا يستبدل قوما غيركم ثم لايكونوا امثالكم ). آرى ! اگر شما اين رسالت عظيم را ناديده بگيريد, خداوند قوم ديگرى رابرمى انگيزد قومى كه در ايثار و فداكارى و بذل جان و مال و انفاق فى سبيل اللّه به مراتب از شما برتر و بالاتر باشند!. اين تهديد بزرگى است كه نظير آن در آيه 54 سوره مائده نيز آمده است : ((اى كـسـانى كه ايمان آورده ايد! هركس از شما از آيين خود باز گردد (به خدازيانى نمى رساند) خداوند در آينده جمعيتى را مى آورد كه آنها را دوست دارد و آنهانيز خدا را دوست دارند, در برابر مؤمنان متواضع , و در برابر كافران نيرومند وشكست ناپذيرند, مردانى كه در راه خدا جهاد مى كنند و هرگز از سرزنش كنندگان هراسى به خود راه نمى دهند)). اكثر مفسران نقل كرده اند كه : بعد از نزول اين آيه جمعى از اصحاب رسول خدا(ص ) عرض كردند: ((اين گروهى كه خداوند در اين آيه به آنها اشاره كرده كيانند))؟!. در اين هنگام پيامبر دست بر پاى سلمان ـو طبق روايتى بر شانه سلمان ـ زد وفرمود: ((منظور اين مـرد و قـوم اوسـت , سـوگـنـد به آن كس كه جانم به دست اوست ,اگر ايمان به ثريا بسته باشد گروهى از مردان فارس آن را به چنگ مى آورند))!. حديث ديگرى از امام صادق (ع ) نقل شده كه مكمل حديث فوق است . فـرمود: ((به خدا سوگند كه خداوند به اين وعده خود وفا كرده وگروهى را ازغير عرب بهتر از آنها جانشين آنها فرمود)). ((پايان سوره محمد)). [ شنبه ۱۳۸۷/۰۱/۱۷ ] [ 11:36 ] [ سعید ]
(آيه 14)ـ اين آيه از مقايسه ديگرى بين ((مؤمنان )) و ((كفار)) سخن مى گويد, ازدو گروه متفاوت در هـمـه چـيز كه يكى داراى ايمان و عمل صالح است و ديگرى داراى يك زندگى به تمام معنى حـيـوانـى , از دو گـروهى كه يكى در زير چتر ولايت پروردگار قرار گرفته , و ديگرى بى مولى و سرپرست . مـى فـرمايد: ((آيا كسى كه دليل روشنى از سوى پروردگارش دارد, همانند كسى است كه زشتى اعـمالش در نظرش آراسته شده , و از هواى نفسشان پيروى مى كنند))؟! (افمن كان على بينة من ربه كمن زين له سؤ عمله واتبعوا اهواءهم ). گـروه اول از شـنـاخـت صـحيح و يقين و دليل و برهان قطعى برخوردارند, اماگروه دوم بر اثر پيروى از هوى و هوسهاى سركش گرفتار سؤ تشخيص و عدم درك واقعيت و تاريكى مسير و هدف شده , در ظلمات اوهام سرگردانند, هرگز اين دوگروه يكسان نيستند. ((بـينة )) به معنى دليل آشكار است و در اينجا اشاره به قرآن و معجزات پيامبراسلام (ص ) و دلائل عقلى ديگر است . (آيه 15)ـ اين آيه همچنان توصيفى است براى سرنوشت دو گروه كافر و مؤمن كه يكى داراى اعمال صالح و ديگرى اعمال زشت و ننگينى است كه در نظرش آراسته شده . در ايـن آيـه از شـش نـوع مـواهـب بهشتيان , و دو نوع كيفرهاى سخت و دردناك دوزخيان , پرده برداشته و عاقبت كار اين دو گروه را مشخص مى كند. نخست مى فرمايد: ((توصيف بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده چنين است :در آن نهرهايى است از آب صاف كه بدبو نشده است )) (مثل الجنة التى وعدالمتقون فيها انهار من ماء غير آسن ). سـپـس مـى افـزايد: ((و نهرهايى از شير كه طعم آن دگرگون نگشته است ))(وانهار من لبن لم يتغير طعمه ). اصولا آنجا جاى فساد و تباهى نيست و مواد غذائى بهشتى با گذشت زمان دگرگون نمى شود. بـعد به سراغ سومين قسمت از نهرهاى بهشتى رفته , مى گويد: ((و نهرهايى ازشراب (طهور) كه مايه لذت نوشندگان است ))! (وانهار من خمر لذة للشاربين ). خمر و شراب بهشتى هيچ گونه ارتباطى با خمر و شراب آلوده دنيا ندارد,همان گونه كه در سوره صافات آيه 47 آمده است , مى فرمايد: ((آن خمر و شراب نه مايه فساد عقل است و نه موجب مستى مى شود)). و جز هوشيارى و نشاط و لذت روحانى چيزى در آن نيست . و بالاخره چهارمين و آخرين قسمت از نهرهاى بهشتى را به اين صورت بيان مى كند: ((و نهرهايى از عسل مصفاست )) (وانهار من عسل مصفى ). علاوه بر اين نهرهاى گوناگون ـكه هركدام به منظورى آفريده شده ـ درپنجمين موهبت از انواع مـيـوه هـاى بـهـشتى سخن به ميان آورده , مى افزايد: ((و براى آنها در بهشت از تمام انواع ميوه ها موجود است )) (ولهم فيها من كل الثمرات ). و بـالاخـره در شـشـمـيـن موهبت كه برخلاف مواهب مادى قبلى , جنبه معنوى و روحانى دارد, مى گويد: و براى آنها ((آمرزشى است از سوى پروردگارشان ))(ومغفرة من ربهم ). اكنون ببينيم گروه مقابل آنها چه سرنوشتى خواهند داشت ؟. در دنباله آيه مى فرمايد: (( آيا اين گروه همانند كسانى هستند كه در آتش دوزخ جاويدانند, و از آب جـوشـان و سـوزانـى نـوشانيده مى شوند كه امعا آنها را از هم متلاشى مى كند))؟! (كمن هو خالد فى النار وسقوا ماء حميما فقطع امعاءهم ). تعبير به ((سقوا)) (نوشانيده مى شوند) بيانگر اين واقعيت است كه آب سوزان حميم را به زور, و نه بـه دلـخـواه , بـه آنـها مى نوشانند كه به جاى سيراب شدن در آن آتش سوزان , امعا آنها را متلاشى مـى كـنـد و هـمانطور كه طبيعت دوزخ است باز به حال اول برمى گردد چرا كه در آنجا مرگى نيست !. (آيه 16)ـ در اينجا ترسيمى از وضع منافقان در برخوردشان با وحى الهى وآيات و سخنان پيامبر(ص ) و مـسـاله جنگ و مبارزه با دشمنان اسلام كرده , مى گويد:((گروهى از آنان (نزد تو مى آيند) به سـخـنـانـت گوش فرا مى دهند, اما هنگامى كه ازنزد تو خارج مى شوند به كسانى كه (خداوند به آنها) علم و دانش بخشيده (از روى استهزا) مى گويند: (اين مرد) الان چه گفت ))؟! (ومنهم من يستمع اليك حتى اذاخرجوا من عندك قالوا للذين اوتوا العلم ما ذا قال آنفا). تـعـبير آنها در مورد شخص پيامبر(ص ) و سخنان پرمحتواى آن حضرت به قدرى زشت و زننده و تحقير آميز بود كه نشان مى داد آنها اصلا به وحى آسمانى ايمان نياورده اند. ولـى قـرآن در پـايان آيه پاسخ دندان شكنى به آنها گفته , مى فرمايد: سخنان پيامبر(ص ) نامفهوم نـبوده و پيچيدگى خاصى ندارد, بلكه ((آنها كسانى هستند كه خداوند بر قلبهايشان مهر نهاده و از هـوى و هـوسهايشان پيروى كرده اند)) لذا چيزى از آن نمى فهمند! (اولئك الذين طبع اللّه على قلوبهم واتبعوا اهواءهم ). (آيه 17)ـ نقطه مقابل آنها مؤمنان راستين هستند كه آيه شريفه درباره آنهامى گويد: ((و كسانى كه هدايت يافته اند خداوند بر هدايتشان مى افزايد, و روح تقوا وپرهيزكارى به آنها مى بخشد)) (والذين اهتدوا زادهم هدى وآتيهم تقويهم ). آرى ! آنها نخستين گامهاى هدايت را شخصا برداشته , و عقل و خرد و فطرت خويش را در اين راه بـه كـار گـرفـتـه انـد, سـپـس خداوند طبق وعده اى كه داده است مجاهدان راهش را هدايت و راهنمائى بيشتر مى كند. (آيه 18)ـ در اين آيه به عنوان هشدارى به آن گروه بى ايمان استهزا كننده , مى فرمايد:((آيا آنها [كافران ] جز اين انتظارى دارند كه قيامت ناگهان فرا رسد (آنگاه ايمان آورند) در حالى كه هم اكنون نشانه هاى آن آمـده است , اما هنگامى كه بيايد تذكر (وايمان ) آنها سودى نخواهد داشت ))! (فهل ينظرون الا الساعة ان تاتيهم بغتة فقدجاء اشراطها فانى لهم اذا جاءتهم ذكريهم ). آرى ! آنها آن موقعى كه بايد ايمان بياورند و مفيد است سرسختى و لجاجت به خرج مى دهند, و در بـرابـر حـق تـسـلـيم نمى شوند, ولى آن زمان كه حوادث هولناك آغاز قيامت جهان را به لرزه در مـى آورد ايـن گونه افراد به وحشت مى افتند, و اظهارخضوع و ايمان مى كنند, كه هيچ سودى به حالشان ندارد. (آيـه 19)ـ ايـن آيـه بـه عـنـوان نتيجه گيرى از گفتگوهايى كه در آيات قبل پيرامون ايمان و كفر و سرنوشت مؤمنان و كافران آمده بود, مى فرمايد: ((پس بدان كه معبودى جز اللّه نيست )) (فاعلم انه لا اله الا اللّه ). يعنى روى خط توحيد محكم بايست كه داروى شفابخش و بهترين وسيله نجات همين توحيد است كه آثار آن در آيات قبل بيان شد. به دنبال اين مساله عقيدتى باز به سراغ مساله تقوا و پاكى از گناه رفته ,مى افزايد: ((و براى گناه خود و مردان و زنان با ايمان استغفار كن )) (واستغفر لذنبك وللمؤمنين والمؤمنات ). پيداست پيامبر(ص ) به حكم مقام عصمت هرگز مرتكب گناهى نشده ,اين گونه تعبيرها يا اشاره بـه مـسـالـه ((تـرك اولى )) و ((حسنات الا برار سيئات المقربين ))است , و يا سرمشقى است براى مسلمانان . و در ذيـل آيـه بـه عنوان بيان علت مى فرمايد: ((خداوند محل حركت و قرارگاه شما را مى داند)) (واللّه يعلم متقلبكم ومثويكم ). از ظاهر و آشكار و درون و برون سر و نجواى شما باخبر است , به همين دليل بايد به سوى او برويد و از درگاه او طلب عفو كنيد. (آيه 20)ـ در ايـنـجـا مـوضـع گـيـريهاى مختلف ((مؤمنان )) و ((منافقان )) را در برابر فرمان جهادروشن مـى سـازد, مـى فـرمـايد: ((كسانى كه ايمان آورده اند مى گويند: چرا سوره اى نازل نمى شود))؟! (ويقول الذين آمنوا لولا نزلت سورة ). سوره اى كه در آن فرمان جهاد باشد, و تكليف ما را در برابر دشمنان سنگدل و خونخوار و بى منطق روشـن سـازد, سوره اى كه آياتش نور هدايت بر قلب ما بپاشد,و روح و جان ما را با فروغش روشن نمايد. اين وضع حال مؤمنان راستين . ((امـا (منافقان ) هنگامى كه سوره واضح و روشنى نازل مى گردد كه در آن سخنى از جنگ است , مـنـافقان بيمار دل را مى بينى كه همچون كسى كه در آستانه مرگ قرارگرفته (با نگاهى مات و مـبهوت , و چشمانى كه حدقه آنها از كار ايستاده ) به تو نگاه مى كنند))! (فاذا انزلت سورة محكمة وذكر فيها القتال رايت الذين فى قلوبهم مرض ينظرون اليك نظر المغشى عليه من الموت ). مـيـدان جـهاد براى مؤمنان ; ميدان اظهار عشق به محبوب و ميدان پايدارى ومقاومت و پيروزى است , و در چنين ميدانى ترس معنى ندارد. امـا بـراى ((مـنـافـقـان )) ميدان مرگ و نابودى و بدبختى است , ميدان شكست وجدائى از لذات دنياست , ميدانى است تاريك و ظلمانى , با آينده اى وحشتناك ومبهم !. در پايان آيه در يك جمله كوتاه مى گويد: واى بر آنها كه ((مرگ و نابودى براى آنان سزاوارترست )) (فاولى لهم ). (آيـه 21)ـ در ايـن آيـه مـى افزايد: ولى اگر آنها اطاعت كنند, و از فرمان جهادسرپيچى ننمايند اين ((اطاعت و سخن سنجيده براى آنان بهتر است )) (طاعة وقول معروف ). سـپس مى افزايد: ((اگر آنها هنگامى كه برنامه ها محكم مى شود و فرمان جهادقطعيت مى يابد به خدا راست گويند و از در صدق و صفا درآيند براى آنها بهتراست )) (فاذا عزم الا مر فلو صدقوا اللّه لكان خيرا لهم ). هم در اين دنيا باعث سربلندى آنهاست , و هم در آخرت به پاداش بزرگ وفوز عظيم نائل مى شوند. (آيه 22)ـ در اين آيه مى افزايد: ((اگر (از اين دستورها) روى گردان شويد, آیاجز اين انتظار مى رود كه در زمـيـن فـساد و قطع پيوند خويشاوندى كنيد)) (فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الا رض وتقطعوا ارحامكم ). زيـرا اگـر از قرآن و توحيد روى گردان شويد قطعا به سوى جاهليت بازمى گرديد, و برنامه هاى جـاهـلـى چـيـزى جـز ((فـساد در زمين )), ((قتل و غارت وخونريزى )), ((كشتن خويشاوندان و دختران )) نبود. (آيه 23)ـ در اين آيه سرنوشت نهائى اين گروه منافق و بهانه جوى مفسد راچنين بيان مى كند: ((آنها كـسـانـى هـسـتـنـد كـه خـداونـد از رحـمت خويش دورشان ساخته , پس گوشهايشان را كر و چشمهايشان را كور نموده است )), نه حقيقتى رامى شنوند و نه واقعيتى را مى بينند (اولئك الذين لعنهم اللّه فاصمهم واعمى ابصارهم ). آنها جهاد اسلامى را كه بر معيار حق و عدالت است قطع رحم و فسادفى الارض مى پندارند, اما آن هـمـه جناياتى را كه در جاهليت مرتكب شدند وخونهاى بى گناهانى را كه در دوران حكومتشان ريختند مطابق با حق و عدالت !لعنت خدا بر آنها باد كه نه گوش شنوا دارند و نه چشم بينا!. (آيـه 24)ـ در ايـن آيه به ذكر علت واقعى انحراف اين قوم نگون بخت پرداخته , مى گويد: ((آيا آنها در آيـات قرآن تدبر نمى كنند (تا حقيقت را دريابند ووظائف خود را انجام دهند) يا بر دلهاى آنها قفل نهاده شده است ))؟! (افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها). و بـه اين ترتيب بايد قرآن مجيد در متن زندگى مسلمانان قرار گيرد و آن راقدوه و اسوه خويش قرار دهند دستوراتش را موبه مو اجرا كنند, و تمام خطوط زندگى خويش را با آن هماهنگ سازند. امـا بهره گيرى از قرآن نياز به يك نوع خودسازى دارد, هرچند خود قرآن نيز به خودسازى كمك مـى كـند, چرا كه اگر بر دلها قفلها باشد, قفلهائى از هوى و هوس ,كبر و غرور, لجاجت و تعصب , اجازه ورود نور حق به آن نمى دهد. (آيه 25)ـ قـرآن همچنان به بحث پيرامون منافقان و موضع گيريهاى مختلف آنها ادامه مى دهد, مى فرمايد: ((كـسـانـى كـه بـعـد از روشـن شـدن حق بازگشتند و پشت كردند,شيطان اعمال زشتشان را درنـظـرشـان زيـنـت داده , و آنـها را به آرزوهاى دور و درازفريفته است )) (ان الذين ارتدوا على ادبارهم من بعد ما تبين لهم الهدى الشيطان سول لهم واملى لهم ). (آيـه 26)ـ آيه شريفه علت اين تسويلات و تزيينات شيطانى را چنين شرح مى دهد: ((اين به خاطر آن است كه آنها به كسانى كه از نزول وحى الهى (به پيامبراسلام ) ناراحت بودند گفتند: ما در بعضى از امـور از شـما پيروى مى كنيم )) (ذلك بانهم قالوا للذين كرهوا ما نزل اللّه سنطيعكم فى بعض الا مر). كار منافق همين است كه به دنبال افراد سرخورده و مخالف مى گردد, و اگر درتمام جهات با او قـدر مـشـترك نداشته باشد به همان مقدار كه وجوه مشترك موجوداست همكارى , بلكه اطاعت مى كند. مـنـافـقـان مـدينه نيز به سراغ يهود آمدند, يهود ((بنى نضير)) و ((بنى قريظه )) كه پيش از بعثت پـيـامبر از مبلغان اسلام بودند, اما بعد از ظهورش به خاطر حسد و كبر وبه خطر افتادن منافعشان ظـهـور اسـلام را نـاخـوشـايـند دانستند, و از آنجا كه مخالفت باپيامبراسلام و توطئه ضد او قدر مشتركى درميان منافقان و يهود بود قول همكارى به آنها دادند. در پـايـان آيـه آنها را با عبارتى كوتاه تهديد كرده , مى گويد: ((خداوندمخفى كاريها و اسرار آنها را مى داند)) (واللّه يعلم اسرارهم ). هـم از كـفر باطنى آنها و نفاقشان آگاه است , و هم از توطئه چينها با كمك يهود,و به موقع آنها را مجازات خواهد كرد. (آيـه 27)ـ ايـن آيـه در حـقـيقت توضيحى است براى اين تهديد سربسته مى فرمايد: ((پس حال آنها چـگـونه خواهد بود هنگامى كه فرشتگان مرگ روحشان راقبض مى كنند در حالى كه بر صورت و پشت آنها مى زنند)) (فكيف اذا توفتهم الملا ئكة يضربون وجوههم وادبارهم ). بـه صـورت آنـهـا مى كوبند, براى اين كه رو به سوى دشمنان خدا رفته اند, و بر پشت آنها مى زنند به خاطر اين كه به آيات الهى و پيامبرش پشت كردند. [ شنبه ۱۳۸۷/۰۱/۱۷ ] [ 11:34 ] [ سعید ]
سوره محمد(ص) [47] اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و 38 آيه دارد . به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. (آيه 1)ـ اين آيه و دو آيه بعد از آن در حقيقت مقدمه اى است براى يك دستور مهم جنگى كه در آيه چهارم داده شده است . در آيه نخست وضع حال كافران , و در آيه دوم وضع حال مؤمنان را بيان كرده , و در آيه سوم آن دو را بـا هـم مـقـايـسـه مى كند, تا با روشن شدن اين خطوطآمادگى براى پيكار مكتبى با دشمنان بى رحم و ستمگر حاصل شود. نخست مى فرمايد: ((كسانى كه كافر شدند و (مردم را) از راه خدا بازداشتندخداوند اعمالشان را به نابودى مى كشاند و گم مى كند)) (الذين كفروا وصدوا عن سبيل اللّه اضل اعمالهم ). اين اشاره به سردمداران كفر و مشركان مكه است . (آيه 2)ـ اين آيه توصيفى است از وضع مؤمنان كه در نقطه مقابل آن كفارقرار دارند, مى فرمايد: ((و كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند, و به آنچه بر محمد نازل شده ـكه حق است و از سـوى پـروردگار است ـ نيز ايمان آوردندخداوند گناهانشان را مى بخشد و كارشان را (در دنيا و آخـرت ) اصلاح مى كند))(والذين آمنوا وعملوا الصالحات وآمنوا بما نزل على محمد وهو الحق من ربهم كفر عنهم سيئاتهم واصلح بالهم ). (آيه 3)ـ در اين آيه نكته اصلى اين پيروزى و آن شكست را در يك مقايسه فشرده و گويا بيان كرده , مى فرمايد: ((اين به خاطر آن است كه كافران از باطل پيروى كردند, و مؤمنان از حقى كه از سوى پـروردگـارشـان بـود پيروى كردند)) (ذلك بان الذين كفروا اتبعوا الباطل وان الذين آمنوا اتبعوا الحق من ربهم ). ((حـق )) يـعنى ; واقعيتهاى عينى كه از همه بالاتر ذات پاك پروردگار است , و به دنبال آن حقائق مربوط به زندگى انسان , و قوانينى كه حاكم بر رابطه او با خدا, ورابطه آنها با يكديگر است . ((باطل )) يعنى ; پندارها, خيالها, نيرنگها, افسانه هاى خرافى , كارهاى بيهوده وبى هدف , و هرگونه انحراف از قوانين حاكم بر عالم هستى . آرى ! مؤمنان پيروى از حق مى كنند, به همان معنى كه گفته شد و كفار ازباطل , و همين دليل بر پيروزى آنها و شكست اينهاست . و در پـايـان آيـه مـى افـزايد: ((اين گونه خداوند براى مردم مثلهاى زندگيشان رابيان مى كند)) (كذلك يضرب اللّه للناس امثالهم ). يـعنى ;همين گونه كه خطوط زندگى مؤمنان و كفار, و اعتقادات و برنامه هاى عملى ونتائج كار آنها را در اين آيات بيان فرموده , سرنوشت حيات و عاقبت كار آنها رامشخص مى سازد. (آيه 4)ـ هـمان گونه كه قبلا گفتيم آيات گذشته مقدمه اى بود براى آماده ساختن مسلمانان براى بيان يـك دسـتـور مـهـم جـنگى كه در اين آيه مطرح شده است ,مى فرمايد: ((و هنگامى كه با كافران (جـنـايت پيشه ) در ميدان جنگ روبرو شديد گردنهايشان را بزنيد))! (فاذا لقيتم الذين كفروافضرب الرقاب ). بديهى است گردن زدن كنايه از قتل است , بنابراين ضرورتى ندارد كه جنگجويان كوشش خود را براى انجام خصوص اين امر به كار برند. بـديـهى است هنگامى كه انسان با دشمنى خونخوار در ميدان نبرد روبرومى شود اگر با قاطعيت هـرچـه بيشتر حملات سخت و ضربات كوبنده بر دشمن واردنكند خودش نابود خواهد شد, و اين دستور يك دستور كاملا منطقى است . سـپـس مى افزايد: اين حملات كوبنده بايد همچنان ادامه يابد ((تا به اندازه كافى دشمن را درهم بـكـوبـيد (و به زانو درآوريد) در اين هنگام اسيران را محكم ببنديد)) (حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق ). آيـه فـوق بـيـانـگر يك دستور حساب شده جنگى است كه پيش از درهم شكستن قطعى مقاومت دشمن نبايد اقدام به گرفتن اسيران كرد, چرا كه پرداختن به اين امر گاهى سبب تزلزل موقعيت مـسـلـمـانـان در جنگ خواهد شد, و پرداختن به امراسيران و تخليه آنها در پشت جبهه آنها را از وظيفه اصلى باز مى دارد. در جمله بعد حكم اسيران جنگى را بيان مى كند كه بعد از خاتمه جنگ بايددر مورد آنها اجرا شود, مى فرمايد: ((سپس يا منت بر آنها گذاريد (و بدون عوض آزادشان كنيد) و يا در برابر آزادى از آنها فديه [غرامت ] بگيريد)) (فاما منا بعد وامافداء) . سپس در دنباله آيه مى افزايد: اين وضع بايد همچنان ادامه يابد, و دشمنان رابايد همچنان بكوبيد, و گـروهـى را بـه اسـارت درآوريـد ((تـا جنگ بارهاى سنگين خودرا بر زمين نهد)) (حتى تضع الحرب اوزارها). تـنـهـا وقـتـى دسـت بكشيد كه توان مقابله دشمن را درهم شكسته باشيد, و آتش جنگ خاموش گردد. سپس اضافه مى كند: آرى ((برنامه اين است )) (ذلك ). ((و اگر خدا مى خواست خودش آنها را مجازات مى كرد)) (ولو يشاء اللّه لا نتصر منهم ). از طريق صاعقه هاى آسمانى , زلزله ها, تندبادها, و بلاهاى ديگر, ولى در اين صورت ميدان آزمايش تعطيل مى شد, ((اما (خدا) مى خواهد بعضى از شما را بابعضى ديگر بيازمايد)) (ولكن ليبلو بعضكم ببعض ). ايـن در حـقـيـقـت فلسفه جنگ و نكته اصلى درگيرى حق و باطل است , در اين پيكارها صفوف مـؤمـنـان واقـعى و آنها كه اهل عملند از اهل سخن جدا مى شوند, وهدف اصلى زندگى دنيا كه آزمودگى و پرورش قدرت ايمان و ارزشهاى ديگرانسانى است تامين مى گردد. در آخـر آيه از شهيدانى كه در اين پيكارها جان شيرين خود را از دست مى دهند, و حق بزرگى بر جامعه اسلامى دارند, سخن به ميان آورده , مى گويد:((كسانى كه در راه خدا كشته شدند خداوند اعمالشان را هرگز نابود نمى كند))(والذين قتلوا فى سبيل اللّه فلن يضل اعمالهم ). (آيه 5)ـ در آيه قبل به يكى از مواهب الهى بر شهيدان اشاره شد, در اين آيه به دو موهبت ديگر اشاره كرده , مى گويد: ((خداوند آنها را هدايت مى كند))(سيهديهم ). هدايت به مقامات عاليه , و فوز بزرگ , و رضوان اللّه . ديگر اين كه : ((وضع حال آنها را اصلاح مى نمايد)) (ويصلح بالهم ). آرامـش روح و اطـمـينان خاطر و نشاط معنويت و روحانيت به آنها مى بخشد,و هماهنگ با صفا و معنويت فرشتگان الهى كه با آنها همدمند مى سازد. (آيـه 6)ـ و آخـريـن مـوهبت اين كه : ((آنها را در بهشت جاويدانش كه اوصافش را براى آنان بازگو كرده است وارد مى كند)) (ويدخلهم الجنة عرفها لهم ). نـه تـنها اوصاف كلى بهشت برين و روضه رضوان را براى آنها بيان كرده , بلكه اوصاف و نشانه هاى قـصـرهاى بهشتى آنها را نيز مشخص مى سازد به گونه اى كه وقتى وارد بهشت مى شوند يكسر به سوى قصرهاى خويش مى روند!. (آيه 7)ـ ايـن آيه همچنان ادامه تشويق مؤمنان به مساله پيكار با دشمنان حق است ,مى فرمايد:((اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر خدا را يارى كنيد شما را يارى مى كند,و گامهايتان را استوار مى دارد)) (يا ايها الذين آمنوا ان تنصروا اللّه ينصركم ويثبت اقدامكم ). تكيه بر مساله ((ايمان )) اشاره به اين است كه يكى از نشانه هاى ايمان راستين پيكار با دشمنان حق است . يارى كردن خدا به معنى يارى كردن آيين او, يارى كردن پيامبر او, و شريعت و تعليمات اوست . اما ببينيم وعده اى را كه خداوند در برابر دفاع از آيينش به مجاهدان داده ,چيست ؟. مى گويد: ((شما را يارى مى كند)); در قلب شما نور ايمان و در روح شما تقوا,در اراده شما قدرت , در فكر شما آرامش مى افكند. از سوى ديگر فرشتگان را به يارى شما مى فرستد, حوادث را به نفع شماتغيير مسير مى دهد, قلوب مردم را به شما متمايل مى كند آرى ! يارى خدا جسم وجان و درون و برون را احاطه مى كند. (آيه 8)ـ و از آنجا كه گاهى نيروى متراكم دشمن و انبوه جمعيت و انواع تجهيزات او, فكر مجاهدان راه حـق را به خود مشغول مى دارد, آيه شريفه مى افزايد:((و كسانى كه كافر شدند مرگ بر آنان ! و اعمالشان نابود باد)) (والذين كفروا فتعسالهم واضل اعمالهم ). (آيـه 9)ـ ايـن آيه علت سقوط آنها و نابودى اعمالشان را چنين بيان مى كند:((اين به خاطر آن است كـه آنـهـا از آنچه خدا نازل كرده است كراهت داشتند, لذاخداوند اعمالشان را حبط و نابود كرده است )) (ذلك بانهم كرهوا ما انزل اللّه فاحبط اعمالهم ). خداوند آيين توحيد را نازل فرمود, دستور به حق و عدالت و پاكى و تقوا داداما آنها همه را پشت سر افكندند, و به ظلم و فساد روى آوردند. آرى ! هـنـگـامى كه آنها از اين امور نفرت داشتند طبعا گامى در اين مسير برنمى داشتند و تمام تلاشها و كوششهايشان در مسير باطل بود, و طبيعى است كه چنين اعمالى حبط و نابود گردد. (آيـه 10)ـ و از آنـجـا كـه قرآن مجيد در بسيارى از موارد نمونه هاى حسى را به ظالمان سركش ارائه مى دهد در اينجا نيز آنها را به مطالعه احوال اقوام گذشته دعوت كرده , مى فرمايد: ((آيا در زمين سير نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل ازآنها بودند چگونه بود؟ (همانها كه راه كفر و طغيان را پـيـش گـرفتند و) خداوند آنها رادرهم كوبيد و هلاك كرد)) (افلم يسيروا فى الا رض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم دمر اللّه عليهم ). سپس براى اين كه آنها گمان نكنند سرنوشت دردناكى كه براى امتهاى طغيانگر پيشين بود جنبه خـصـوصـى داشـت مـى افـزايـد: ((و براى مشركان و كافران نيزامثال اين مجازاتها خواهد بود)) (وللكافرين امثالها). آنـهـا انتظار نداشته باشند كه با انجام اعمال مشابه آنها از كيفرهاى مشابه مصون و بركنار بمانند, بروند آثار گذشتگان را بنگرند و آينده خود را در آئينه زندگى آنان ببينند. (آيـه 11)ـ ايـن آيـه بـه ذكـر دليل حمايت همه جانبه پروردگار از مؤمنان و نابودى كافران طغيانگر پـرداخـته , مى گويد: ((اين به خاطر آن است كه خداوند مولى وسرپرست مؤمنان است اما كافران مولائى ندارند)) (ذلك بان اللّه مولى الذين آمنواوان الكافرين لا مولى لهم ). روشـن اسـت كـسانى كه تحت ولايت و عنايت مخصوص ذات پاك خداوندباشند هم در مشكلات يارى مى شوند, و هم ثبات قدم دارند, و سرانجام به مقصودخود نائل مى شوند, اما آنها كه از زير اين پوشش خارجند اعمالشان حبط و نابود وعاقبت كارشان هلاكت است . (آيه 12)ـ از آنجا كه آيات گذشته پيرامون پيكار مستمر حق و باطل و ايمان و كفر سخن مى گفت در اينجا در يـك مـقايسه روشن سرنوشت مؤمنان و كفار را تشريح مى كند, تاروشن شود كه اين دو گروه تـنـهـا در زنـدگـى دنيا متفاوت نيستند بلكه در آخرت نيزفوق العاده با هم متفاوتند مى فرمايد: ((خـداونـد كسانى را كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وارد باغهائى از بهشت مى كند كه نـهـرهـا از زيـر (درختان وقصرهايش ) جارى است )) (ان اللّه يدخل الذين آمنوا وعملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الا نهار). ((در حالى كه كافران از متاع زودگذر اين دنيا بهره مى گيرند, و همچون چهارپايان مى خورند و سـرانـجـام آتش دوزخ جايگاه آنهاست ))! (والذين كفروايتمتعون وياكلون كما تاكل الا نعام والنار مثوى لهم ). درسـت اسـت كـه هـر دو گروه در دنيا زندگى مى كنند و از مواهب آن بهره مندمى شوند, ولى تفاوت اينجاست كه مؤمنان هدفشان انجام اعمال صالح است . و كافران تمام هدفشان همين خوردن و خوابيدن و بهره بردن از لذات حيات است . (آيـه 13)ـ در ايـن آيـه بـراى تكميل اين هدف , مقايسه اى در ميان مشركان مكه و بت پرستان پيشين مـى كـند و با عبارتى گويا آنها را شديدا مورد تهديد قرار مى دهدو در ضمن روى بعضى از جرائم بزرگ آنها كه دليلى بر جواز جنگ با آنها است تكيه كرده , مى فرمايد: ((و چه بسيار شهرهايى كه از شـهـرى كـه تـو را بيرون كرد نيرومندتربودند, ما همه آنها را نابود كريم و هيچ ياورى نداشتند)) (وكاين من قرية هى اشدقوة من قريتك التى اخرجتك اهلكناهم فلا ناصر لهم ). كـسـانـى كـه آنـقـدر جـسور شده اند كه بزرگترين فرستاده الهى را از مقدسترين شهرها بيرون مى كنند گمان نبرند هميشه اين وضع ادامه خواهد يافت , خداوندى كه قوم عاد و ثمود و فراعنه و لشكر ابرهه را به آسانى درهم كوبيد; درهم شكستن آنها نيز براى او بسيار ساده است . [ شنبه ۱۳۸۷/۰۱/۱۷ ] [ 11:32 ] [ سعید ]
(آيـه 25)ـ در ايـن آيـه بـه نـكـتـه ديگرى در ارتباط با مساله صلح حديبيه و فلسفه آن اشاره كرده , مى فرمايد: ((آنها (دشمنان شما) كسانى هستند كه كافر شدند, و شمارا از (زيارت ) مسجدالحرام و رسـيدن قربانيهايتان به محل قربانگاه بازداشتند)) (هم الذين كفروا وصدوكم عن المسجدالحرام والهدى معكوفا ان يبلغ محله ). يـك گـنـاه آنـهـا كـفـرشـان بود, و گناه ديگر اين كه شما را از مراسم عمره و طواف خانه خدا بازداشتند و اجازه ندادند كه شترهاى قربانى را در محلش يعنى مكه قربانى كنيد. اين گناهان ايجاب مى كرد كه خداوندى آنها را به دست شما كيفر دهد وسخت مجازات كند. امـا چـرا چـنين نكرد در ذيل آيه دليل آن را روشن ساخته , مى فرمايد: ((و هرگاه مردان و زنان با ايـمانى در اين ميان بدون آگاهى شما زيردست و پا, از بين نمى رفتندكه از اين راه عيب و عارى نـاآگـاهـانـه بـه شـمـا مـى رسيد)) خداوند هرگز مانع اين جنگ نمى شد و شما را بر آنها مسلط مـى سـاخـت تـا كـيـفـر خود را ببينند (ولولا رجال مؤمنون ونساء مؤمنات لم تعلموهم ان تطؤهم فتصيبكم منهم معرة بغير علم ). اين آيه اشاره به گروهى از مردان و زنان مسلمان است كه به اسلام پيوستندولى به عللى قادر به مهاجرت نشده , و در مكه مانده بودند. سـپـس بـراى تكميل اين سخن مى افزايد: ((هدف اين بود كه خدا هركس رامى خواهد در رحمت خود وارد كند)) (ليدخل اللّه فى رحمته من يشاء). آرى ! خدا مى خواست مؤمنان مستضعف ((مكه )) مشمول رحمت او باشند, وصدمه اى به آنها نرسد . و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((و اگر مؤمنان و كفار (در مكه ) ازهم جدا مى شدند (و بيم از ميان رفتن مؤمنان مكه نبود ما) كافران را عذاب دردناكى مى كرديم )) و آنها را با دست شما سخت كيفر مى داديم (لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما). درسـت اسـت كـه خداوند مى توانست از طريق اعجاز اين گروه را از ديگران جدا كند, ولى سنت پروردگار ـجز در موارد استثنائى ـ انجام كارها از طريق اسباب عادى است . از روايات متعددى كه از طرق شيعه و اهل سنت ذيل اين آيه نقل شده ,استفاده مى شود كه منظور از آن , افـراد بـاايمانى بودند كه در صلب كفار قرار داشتند,خداوند به خاطر آنها اين گروه كفار را مجازات نكرد. (آيه 26)ـ در ايـنـجـا بـاز مـسائل مربوط به ماجراى ((حديبيه )) تعقيب مى شود, وصحنه هاى ديگرى از اين ماجراى عظيم را مجسم مى كند. نـخست به يكى از مهمترين عوامل بازدارنده كفار از ايمان به خدا وپيامبر(ص ) و تسليم در مقابل حق و عدالت اشاره كرده , مى گويد: به خاطر بياوريد((هنگامى را كه كافران در دلهاى خود خشم و نخوت جاهليت داشتند)) (اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية ). و بـه خـاطر آن مانع ورود پيامبر(ص ) و مؤمنان به خانه خدا و انجام مراسم عمره و قربانى شدند, و گـفتند: اگر اينها كه در ميدان جنگ پدران و برادران ما راكشته اند وارد سرزمين و خانه هاى ما شـونـد و سـالم باز گردند, عرب درباره ما چه خواهد گفت ؟ و چه اعتبار و حيثيتى براى ما باقى مى ماند؟. آنـهـا بـا ايـن عـمـل هـم احـتـرام خانه خدا و حرم امن او را شكستند, و هم سنتهاى خود را زيرپا گذاشتند, و هم پرده ضخيمى ميان خود و حقيقت كشيدند. سـپـس مى افزايد: ((و (در مقابل ) خداوند آرامش و سكينه خود را بر فرستاده خويش ومؤمنان نازل فرمود)) (فانزل اللّه سكينته على رسوله وعلى المؤمنين ). ايـن آرامـش كـه مـولود ايمان و اعتقاد به خداوند, و اعتماد بر لطف او بود, آنهارا به خونسردى و تـسـلط بر نفس دعوت كرد, تا آنجا كه براى حفظ اهداف بزرگ خود حاضر شدند جمله ((بسم اللّه الـرحـمـن الرحيم )) را ـكه رمز اسلام در شروع كارها بودـ بردارند, و به جاى آن ((بسمك اللهم )) ـكـه از يـادگـارهـاى دوران گـذشـته عرب بودـ در آغاز صلحنامه حديبيه بنگارند و حتى لقب ((رسول اللّه )) را از كنار نام گرامى ((محمد))(ص ) كنند و حاضر شدند كه برخلاف عشق و علاقه سـوزانـى كـه بـه زيـارت خانه خدا و مراسم عمره داشتند از همان ((حديبيه )) به سوى مدينه باز گردند,و شترهاى خود را برخلاف سنت حج و عمره در همانجا قربانى كنند, و بدون انجام مناسك از احرام به در آيند. آرى ! فرهنگ جاهليت دعوت به ((حميت )) و ((تعصب )) و ((خشم جاهلى ))مى كند, ولى فرهنگ اسلام به ((سكينه )) و ((آرامش )) و ((تسلط بر نفس )). سپس مى افزايد: ((و (خداوند) آنها را به حقيقت تقوا ملزم ساخت , و آنان ازهركس شايسته تر و اهل آن بودند)) (والزمهم كلمة التقوى وكانوا احق بها واهلها). در پايان آيه مى فرمايد: ((و خداوند به همه چيز داناست )) (وكان اللّه بكل شى عليما). او هـم نـيـات سـؤ كـفـار را مى داند, و هم پاكدلى مؤمنان راستين را, در اينجاسكينه و تقوا نازل مى كند, و در آنجا حميت جاهليت را مسلط مى سازد. (آيه 27)ـ اين آيه نيز فراز ديگرى از فرازهاى مهم داستان ((حديبيه )) را ترسيم مى كند,ماجرا اين بود: پيامبر(ص ) درمدينه خوابى ديد كه به اتفاق يارانش براى انجام مناسك ((عمره )) وارد مكه مى شوند, و اين خواب را براى ياران بيان كرد, همگى شاد وخوشحال شدند, اما چون جمعى تصور مى كردند تعبير و تحقق اين خواب در همان سال واقع خواهد شد, هنگامى كه مشركان راه ورود به مكه را در حـديـبـيـه بـه روى آنـهـا بـسـتـنـد, گـرفـتـارشـك وتـرديـدشـدنـد, كـه مـگـر رؤياى پيامبر هم ممكن است نادرست ازآب درآيد؟. پـيامبر(ص ) در پاسخ اين سؤال فرمود: مگر من به شما گفتم اين رؤيا همين امسال تحقق خواهد يافت ؟. ايـن آيـه در همين رابطه در طريق بازگشت به مدينه نازل شد و تاكيد كرد كه اين خواب , رؤياى صادقه بوده و چنين مساله اى حتمى و قطعى و انجام شدنى است . مـى فـرمايد: ((خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد راست گفت )) (لقد صدق اللّه رسوله الرؤْيا بالحق ). سـپـس مـى افـزايـد: ((بطور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجدالحرام مى شويد در نهايت امـنـيت , و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده , يا (ناخنهاى خود را) كوتاه كرده ايد, و از هيچ كس تـرس و وحشتى نداريد)) (لتدخلن المسجدالحرام ان شاء اللّه آمنين محلقين رؤسكم ومقصرين لا تخافون ). ((ولـى خـداونـد چيزهائى را مى دانست كه شما نمى دانستيد)) و در اين تاخير حكمتى بود (فعلم مالم تعلموا). ((و قبل از آن , فتح نزديكى (براى شما) قرارداده است )) (فجعل من دون ذلك فتحا قريبا). تـعـبير به ((فتحا قريبا)) تناسب بيشترى با فتح خيبر دارد, زيرا فاصله كمترى باتحقق عينى اين خواب داشت . (آيـه 28)ـ در ايـن آيـه و آيـه بعد كه آخرين آيات سوره فتح است به دو مساله مهم ديگر در ارتباط با ((فتح المبين )) يعنى ((صلح حديبيه )) اشاره مى كند كه يكى مربوط به عالمگير شدن اسلام است , و ديـگـرى اوصاف ياران پيامبر اسلام (ص ) وويژگيهاى آنان , و وعده الهى را نسبت به آنها بازگو مى كند. نخست مى گويد: ((او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاد, تا آن را بر همه اديان پـيـروز كـنـد, و كافى است كه خدا گواه اين موضوع باشد)) (هوالذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله وكفى باللّه شهيدا). اين وعده اى است صريح و قاطع , از سوى خداوند قادر متعال , در رابطه باغلبه اسلام بر همه اديان . يـعـنى اگر خداوند از طريق رؤياى پيامبر(ص ) به شما خبر پيروزى داده كه بانهايت امنيت وارد مسجدالحرام مى شويد, و مراسم عمره را به جا مى آوريد بى آنكه كسى جرات مزاحمت شما را داشته بـاشد, و نيز اگر خداوند بشارت ((فتح قريب ))(پيروزى خيبر) را مى دهد تعجب نكنيد, اينها اول كار است سرانجام اسلام عالمگير مى شود و بر همه اديان پيروز خواهد گشت . در ايـن كـه مـنـظـور از ايـن پيروزى پيروزى منطقى است يا پيروزى نظامى ؟ بايدبگوييم : كلمه (لـيـظـهـره ) دليل بر غلبه خارجى است , و به همين دليل مى توان گفت :علاوه بر مناطق بسيار وسـيعى كه امروز در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم درقلمرو اسلام قرار گرفته , و هم اكنون بيش از چهل كشور اسلامى با جمعيتى حدوديك ميليارد نفر زير پرچم اسلام قرار دارند, و زمانى فـرا خـواهـد رسـيد كه همه جهان رسما در زير اين پرچم قرار مى گيرد, و اين امر به وسيله قيام حضرت مهدى (عج) ـتكميل مى گردد. (آيه 29)ـ در اين آيه به ترسيم بسيار گويائى از اصحاب و ياران خاص پيامبر(ص ) و آنها كه در خط او بودند از لسان تورات و انجيل بيان كرده كه هم افتخارو مباهاتى است براى آنها كه در ((حديبيه )) و مـراحـل ديگر پايمردى به خرج دادند, وهم درس آموزنده اى است براى همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار. در آغاز مى فرمايد: ((محمد(ص ) فرستاده خداست )) (محمد رسول اللّه ). سپس به توصيف يارانش پرداخته و اوصاف ظاهر و باطن و عواطف و افكارو اعمال آنها را طى پنج صـفت چنين بيان مى كند: ((و كسانى كه با او هستند در برابركفار سرسخت و شديدند)) (والذين معه اشداء على الكفار). و در دومين وصف مى گويد: ((و در ميان خود مهربانند)) (رحماء بينهم ). در حـقـيـقـت عواطف آنها در اين ((مهر)) و ((قهر)) خلاصه مى شود, اما نه جمع ميان اين دو در وجود آنها تضادى دارد, و نه قهر آنها در برابر دشمن و مهر آنها دربرابر دوست سبب مى شود كه از جاده حق و عدالت قدمى بيرون نهند. در سـومـيـن صـفت كه از اعمال آنها سخن مى گويد, مى افزايد: ((پيوسته آنها رادر حال ركوع و سجود مى بينى )) و همواره به عبادت خدا مشغولند (تريهم ركعاسجدا). ايـن تـعبير عبادت و بندگى خدا را كه با دو ركن اصليش ((ركوع )) و ((سجود)) ترسيم شده , به عنوان حالت دائمى و هميشگى آنها ذكر مى كند, عبادتى كه رمز تسليم دربرابر فرمان حق , و نفى كبر و خودخواهى و غرور, از وجود ايشان است . در چهارمين توصيف كه از نيت پاك و خالص آنها بحث مى كند, مى فرمايد:((آنها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند)) (يبتغون فضلا من اللّه ورضوانا). نـه بـراى تظاهر و ريا قدم برمى دارند, و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند,بلكه چشمشان تنها به رضا و فضل او دوخته شده . و در پـنجمين و آخرين توصيف از ظاهر آراسته و نورانى آنها بحث كرده مى گويد: ((نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است )) (سيماهم فى وجوههم من اثر السجود). قـرآن بـعـد از بـيـان هـمه اين اوصاف مى افزايد: ((اين توصيف آنان در تورات است (ذلك مثلهم فى التورية ). ايـن حقيقتى است كه از پيش گفته شده و توصيفى است در يك كتاب بزرگ آسمانى كه پيش از هزار سال قبل نازل شده است . ولـى نـبـايـد فـرامـوش كرد كه تعبير ((والذين معه )) (و كسانى كه با او هستند)سخن از افرادى مى گويد كه در همه چيز با پيامبر(ص ) بودند, در فكر و عقيده واخلاق و عمل , نه تنها كسانى كه همزمان با او بودند هرچند خطشان با او متفاوت بود. سپس به توصيف آنها در يك كتاب بزرگ ديگر آسمانى يعنى ((انجيل ))پرداخته , چنين مى گويد: ((و تـوصـيـف آنـهـا در انجيل , همانند زراعتى است كه جوانه هاى خود را خارج ساخته , سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و برپاى خود ايستاده است و به قدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را بـه شـگـفـتـى وامـى دارد)) (ومثلهم فى الا نجيل كزرع اخرج شطـه فـازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ). در حـقـيـقـت اوصافى كه در تورات براى آنها ذكر شده اوصافى است كه ابعادوجود آنها را از نظر عـواطـف و اهـداف و اعـمـال و صورت ظاهر بيان مى كند و امااوصافى كه در انجيل آمده بيانگر حركت و نمو و رشد آنها در جنبه هاى مختلف است ـ دقت كنيد. آرى ! آنها انسانهائى هستند با صفات والا كه آنى از ((حركت )) باز نمى ايستند. همواره اسلام را با گفتار و اعمال خود در جهان نشر مى دهند و روز به روزخيل تازه اى بر جامعه اسلامى مى افزايند. سـپـس در دنـبـاله آيه مى افزايد: اين اوصاف عالى , اين نمو و رشد سريع , و اين حركت پربركت , به هـمان اندازه كه دوستان را به شوق و نشاط مى آورد سبب خشم كفار مى شود ((اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد)) (ليغيظ بهم الكفار). و در پايان آيه مى فرمايد: (((ولى ) كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند خـداونـد وعـده آمـرزش و اجر عظيمى داده است )) (وعداللّه الذين آمنوا وعملوا الصالحات منهم مغفرة واجرا عظيما). بـديـهى است اوصافى كه در آغاز آيه گفته شد ايمان و عمل صالح در آن جمع بود, بنابراين تكرار ايـن دو وصـف اشـاره بـه تـداوم آن اسـت , يـعـنـى خداوند اين وعده را تنها به آن گروه از ياران مـحمد(ص ) داده كه در خط او باقى بمانند, و ايمان و عمل صالح را تداوم بخشند, وگرنه كسانى كـه يك روز در زمره دوستان و ياران او بودند, وروز ديگر از او جدا شدند و راهى برخلاف آن را در پيش گرفتند, هرگز مشمول چنين وعده اى نيستند. ((پايان سوره فتح )). [ جمعه ۱۳۸۷/۰۱/۰۹ ] [ 12:58 ] [ سعید ]
(آيه 11)ـ بـعـد از ذكـر سـرنـوشت منافقان و مشركان در آيات قبل , در اينجا وضع متخلفان و بازماندگان ضعيف الايمان را بازگو مى كند, تا حلقات اين بحث تكميل گردد. مى فرمايد: ((به زودى متخلفان از اعراب باديه نشين (عذرتراشى كرده )مى گويند: (حفظ) اموال و خـانـواده هـاى ما, ما را به خود مشغول داشت (و نتوانستيم در سفر حديبيه تو را همراهى كنيم ) بـراى مـا طـلب آمرزش كن ))! (سيقول لك المخلفون من الا عراب شغلتنا اموالنا واهلونا فاستغفر لنا). ((آنـهـا به زبان خود چيزى مى گويند كه در دل ندارند)) (يقولون بالسنتهم ماليس فى قلوبهم ) آنها حتى در توبه خود صادق نيستند. ولـى بـه آنـهـا ((بگو: چه كسى مى تواند در برابر خداوند از شما دفاع كند هرگاه زيانى براى شما بخواهد و يا اگر نفعى اراده كند)) مانع گردد (قل فمن يملك لكم من اللّه شيئا ان اراد بكم ضرا او اراد بكم نفعا). آرى ((خداوند به همه كارهايى كه انجام مى دهيد آگاه است )) (بل كان اللّه بماتعملون خبيرا). او بـه خـوبى مى داند كه اين عذر و بهانه ها واقعيت ندارد آنچه واقعيت داردشك و ترديد و ترس و ضعف ايمان شماست . (آيـه 12)ـ سـپـس بـراى توضيح بيشتر پرده ها را كاملا كنار زده مى افزايد: ((ولى شما گمان كرديد پيامبر و مؤمنان هرگز به خانواده هاى خود باز نخواهند گشت )) (بل ظننتم ان لن ينقلب الرسول والمؤمنون الى اهليهم ابدا). آرى ! عـلت عدم شركت شما در اين سفر تاريخى مساله اموال و زن و فرزندنبود, بلكه عامل اصلى سـؤظـنـى بود كه به خدا داشتيد, و با محاسبات غلط خودچنين فكر مى كرديد كه اين سفر, سفر پايانى عمر پيامبر(ص ) و مؤمنان است و بايداز آن كناره گيرى كرد. ((و ايـن (پـندار غلط) در دلهاى شما زينت يافته بود و گمان بد كرديد)) (وزين ذلك فى قلوبكم وظننتم ظن السوء). چرا كه فكر مى كرديد خداوند پيامبرش را به اين سفر فرستاده , و آنها را به چنگال دشمنان سپرده و از آنها حمايت نخواهد كرد!. ((و سرانجام (در دام شيطان افتاديد و) هلاك شديد))! (وكنتم قوما بورا). چـه هلاكتى از اين بدتر كه از شركت در اين سفر تاريخى , و بيعت رضوان وافتخارات ديگر محروم شديد, و به دنبال آن رسوائى بزرگ بود, و در آينده عذاب دردناك آخرت است . (آيـه 13)ـ از آنـجـا كـه ايـن مـوضعگيريهاى غلط گاه از عدم ايمان سرچشمه مى گرفت در اين آيه مى گويد: ((آن كسى كه به خدا و پيامبرش ايمان نياورده (سرنوشتش دوزخ است ) چرا كه ما براى كافران آتش فروزان آماده كرده ايم )) (ومن لم يؤمن باللّه ورسوله فانا اعتدنا للكافرين سعيرا). (آيـه 14)ـ و سـرانجام براى اثبات قدرت خداوند بر مجازات كافران و منافقان مى فرمايد: ((مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خداست , هركس را بخواهد(و شايسته بداند) مى بخشد و هركس را بخواهد مجازات مى كند, و خداوندآمرزنده و رحيم است )) (وللّه ملك السموات والا رض يغفر لمن يشاء ويعذب من يشاء وكان اللّه غفورا رحيما). (آيه 15)ـ هـنـگـامـى كه پيامبر(ص ) از ((حديبيه )) بازمى گشت به فرمان خدا مسلمانان شركت كننده در حـديـبيه را بشارت به ((فتح خيبر)) داد و تصريح فرمود كه در اين پيكار فقط آنها شركت كنند, و غنائم جنگى مخصوص آنهاست . امـا ايـن دنياپرستان ترسو همين كه از قرائن فهميدند پيامبر(ص ) در اين جنگى كه در پيش دارد قـطـعـا پـيروز مى شود و غنائم فراوانى به دست سپاه اسلام خواهدافتاد, از فرصت استفاده كرده , خدمت پيامبر(ص ) آمدند, و اجازه شركت در ميدان ((خيبر)) خواستند!. غافل از اين كه آيات قرآن از قبل نازل شده بود, و سر آنها را فاش ساخته بود. چـنـانـكـه در آيـه مـى خـوانـيـم : ((هـنـگامى كه شما براى به دست آوردن غنائمى حركت كنيد مـتـخـلـفـان (حـديـبـيـه ) مـى گـويـنـد: بـگـذاريـد مـا هـم در پى شمابيائيم )) و در اين جهاد شركت كنيم (سيقول المخلفون اذاانطلقتم الى مغانم لتاخذوها ذرونانتبعكم ). قـرآن در پـاسـخ اين گروه سودجو و فرصت طلب مى گويد: ((آنها مى خواهندكلام خدا را تغيير دهند)) (يريدون ان يبدلوا كلا م اللّه ). سـپـس مـى افزايد: ((به آنها بگو: شما هرگز نبايد به دنبال ما بيائيد)) و حق نداريددر اين ميدان شركت كنيد (قل لن تتبعونا). اين سخنى نيست كه من از پيش خود بگويم ((اين گونه خداوند از قبل گفته (وما را از آينده شما باخبر ساخته ) است )) (كذلكم قال اللّه من قبل ). خـداونـد دسـتـور داده ((غنائم خيبر)) مخصوص ((اهل حديبيه )) باشد و احدى باآنها در اين امر شركت نكند!. ولـى ايـن متخلفان بى شرم و پرادعا, باز از ميدان در نمى روند و شما را متهم به حسادت مى كنند ((و بـه زودى مـى گـويـنـد: (مـطـلـب چـنين نيست ) بلكه شما نسبت به ما حسد مى ورزيد))! (فسيقولون بل تحسدوننا). و به اين ترتيب آنها حتى بطور ضمنى پيامبر(ص ) را تكذيب مى كنند, و ريشه منع آنها را از شركت در ((غزوه خيبر)) حسادت مى شمرند!. قرآن در آخرين جمله مى گويد: ((ولى آنها جز اندكى نمى فهمند))! (بل كانوالا يفقهون الا قليلا ) . آرى ! ريشه تمام بدبختيهاى آنها جهل و نادانى و بى خبرى است كه هميشه دامنگير آنها بوده است , جهل در مورد خداوند, و عدم معرفت مقام پيامبر(ص ) وبى خبرى از سرنوشت انسانها, و عدم توجه به ناپايدارى ثروت دنيا. (آيه 16)ـ در ادامه همين بحث و گفتگو با متخلفان ((حديبيه )) آيه شريفه پيشنهادى به آنها كرده , و راه بـازگـشت را به روى آنها چنين مى گشايد و مى فرمايد:((به متخلفان از اعراب (باديه نشين ) بگو: به زودى از شما دعوت مى شود كه به سوى قومى نيرومند و جنگجو برويد, و با آنها پيكار كنيد تـا اسـلام بـيـاورنـد)) (قل للمخلفين من الا عراب ستدعون الى قوم اولى باس شديد تقاتلونهم او يسلمون ). ((پس اگر اطاعت كنيد خداوند پاداش نيكى به شما مى دهد, و اگر سرپيچى كنيد ـ همانگونه كه در گـذشـته نيز سرپيچى كرديد ـ خداوند شما را با عذاب دردناكى كيفر مى دهد)) (فان تطيعوا يؤتكم اللّه اجرا حسنا وان تتولوا كما توليتم من قبل يعذبكم عذابا اليما). بايد امتحان صداقت خود را در ميدان سخت و سهمگين ديگرى بدهيد,وگرنه از ميدانهاى سخت اجتناب كردن , و در ميدانهاى راحت و پرغنيمت شركت نمودن به هيچ وجه ممكن نيست . اين قوم جنگجو و پرقدرت كه در اين آيه به آنها اشاره كرده چه جمعيتى بودند؟. جمله ((تقاتلونهم او يسلمون )) (با آنها پيكار كنيد تا اسلام بياورند) دليل براين است كه اهل كتاب نـبـودنـد, زيـرا آنـها را مجبور به پذيرش اسلام نمى كنند, بلكه مخير ميان اسلام آوردن يا پذيرش شـرائط اهـل ذمه و همزيستى مسالمت آميز بامسلمانان و پرداخت جزيه مى كنند, تنها مشركان و بـت پرستان هستند كه چيزى جزاسلام از آنان پذيرفته نمى شود, زيرا اسلام بت پرستى را به عنوان يك ((دين ))نمى شناسد, و اجبار در ترك بت پرستى جايز است . و بـاتـوجـه به اين كه در عصر پيامبر(ص ) بعد از ماجراى حديبيه غزوه مهمى بامشركان جز ((فتح مـكه )) و غزوه ((حنين )) وجود نداشت , آيه فوق مى تواند اشاره به آنها باشد, مخصوصا غزوه حنين كه مردان جنگجوى سخت كوشى از طايفه هوازن و بنى سعد در آن شركت داشتند. (آيـه 17)ـ بـعـد از نـزول آيـه قـبل و تهديد متخلفان به ((عذاب اليم )) جمعى ازمعلولين يا بيماران خـدمـت پيامبر(ص ) آمدند و عرض كردند: اى رسول خدا!تكليف ما در اين ميان چيست ؟ در اينجا اين آيه نازل شد و حكم آنها را چنين بازگوكرد: ((بر نابينا و لنگ و بيمار گناهى نيست )) اگر در ميدان جهاد شركت نكنند (ليس على الا عمى حرج ولا على الا عرج حرج ولا على المريض حرج ). تنها جهاد نيست كه مشروط به قدرت و توانائى است , تمام تكاليف الهى يك سلسله شرائط عمومى دارد كه از جمله آنها ((توانائى و قدرت )) است و در آيات قرآن كرارا به اين معنى اشاره شده است . الـبـته اين گروه گرچه از شركت در ميدان جهاد معافند اما آنها نيز بايد به مقدارتوان خود براى تقويت قواى اسلام و پيشبرد اهداف الهى آن بكوشند. و شـايـد جمله اخير آيه مورد بحث نيز اشاره به همين معنى باشد كه مى فرمايد: ((و هركس خدا و رسـولـش را اطـاعـت نمايد او را در باغهائى (از بهشت )وارد مى كند كه نهرها از زير (درختانش ) جارى است , و آن كس كه سرپيچى كند او رابه عذاب دردناكى گرفتار مى سازد))! (ومن يطع اللّه ورسوله يدخله جنات تجرى من تحتها الا نهار ومن يتول يعذبه عذابا اليما). (آيه 18)ـ گـفـتـيـم در ماجراى حديبيه سفرائى ميان ((پيامبر))(ص ) و ((قريش )) رد و بدل شد, از جمله پـيـامـبـر(ص ) ((عثمان بن عفان )) را به عنوان نماينده نزد مشركان مكه فرستاد; قريش عثمان را مـوقـتا توقيف كردند, و به دنبال آن در بين مسلمانان شايع شد كه عثمان كشته شده ;پيامبر(ص ) فرمود: من از اينجا حركت نمى كنم تا با اين گروه پيكار كنم . سپس به زير درختى كه در آنجا بود آمد, و با مردم تجديد بيعت كرد, و از آنهاخواست كه در پيكار با مشركان كوتاهى نكنند, و كسى پشت به ميدان جهاد نكند. ايـن بـيـعـت بـه عـنـوان ((بيعت رضوان )) (بيعت خشنودى خداوند) معروف شد,و لرزه بر اندام مشركان انداخت و نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود. قرآن در اينجا از اين ماجرا سخن مى گويد, مى فرمايد: ((خداوند از مؤمنان ـ هنگامى كه در زير آن درخـت بـا تـو بيعت كردندـ راضى و خشنود شد)) (لقد رضى اللّه عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة ). هدف از اين ((بيعت )) انسجام هر چه بيشتر نيروها, تقويت روحيه , تجديدآمادگى رزمى , سنجش افكار, و آزمودن ميزان فداكارى دوستان وفادار بود. و خداوند به اين مؤمنان فداكار چهار پاداش بزرگ داد كه از همه مهمتررضايت و خشنودى او بود. سپس مى افزايد: ((خدا آنچه را در درون دلهايشان (از صداقت و ايمان وآمادگى و وفادارى نسبت بـه ايـن پـيـمـان ) نـهفته بود مى دانست , از اين رو آرامش را بردلهايشان نازل كرد)) (فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينة عليهم ). آن چنان آرامشى كه در ميان انبوه دشمنان درميان سلاحهاى آماده آنها ترس ووحشتى به دل راه نمى دادند و اين دومين موهبت الهى نسبت به آنها بود. و در پـايـان اين آيه به سومين موهبت اشاره كرده , مى فرمايد: ((و پيروزى نزديكى به عنوان پاداش نصيب آنها فرمود)) (واثابهم فتحا قريبا). آرى ! ايـن فـتـح ـكه به گفته اكثر مفسران ((فتح خيبر))ـ سومين پاداش الهى براى اين مؤمنان ايثارگر بود. و تعبير به ((قريبا)) (به زودى ) تاييدى است بر اين كه منظور ((فتح خيبر)) است . (آيـه 19)ـ چـهـارمين نعمتى كه به دنبال بيعت رضوان نصيب مسلمانان شدغنائم فراوان مادى بود چـنـانكه در اين آيه مى فرمايد: پاداش ديگر ((غنائم بسيارى كه آن را به دست مى آورند)) (ومغانم كثيرة ياخذونها). اين تعبير مى تواند تمام غنائم جنگهاى اسلامى را كه بعد از فتح خيبر رخ داددربر گيرد. و از آنجا كه بايد مسلمانان به اين وعده الهى كاملا اطمينان كنند در آخر آيه مى افزايد: ((و خداوند شكست ناپذير و حكيم است )) (وكان اللّه عزيزا حكيما). (آيه 20)ـ باز هم بركات صلح حديبيه ! قرآن همچنان بحثهاى مربوط به ((صلح حديبيه )) و وقايع بعد از آن را بازگو مى كند, و بركات و فوائدى را كه از اين رهگذر عائد مسلمانان شد شرح مى دهد. نخست مى فرمايد: ((خداوند غنائم فراوانى به شما وعده داده كه آنها را به دست مى آوريد, ولى اين يكى را زودتر براى شما فراهم ساخت )) (وعدكم اللّه مغانم كثيرة تاخذونها فعجل لكم هذه ). لـحـن آيـه نشان مى دهد كه منظور از غنائم فراوان در اينجا تمام غنائمى است كه خداوند نصيب مسلمانان كرد, چه در كوتاه مدت و چه در دراز مدت . سپس به يكى ديگر از الطاف خداوندى نسبت به مسلمانان در اين ماجرااشاره كرده , مى افزايد: ((و دست تعدى مردم [دشمنان ] را از شما بازداشت )) (وكف ايدى الناس عنكم ). ايـن لطف بزرگى بود كه آنها با كمى نفرات و نداشتن ابزار جنگى كافى آن هم در نقطه اى دور از وطـن و بـيـخ گـوش دشـمن , مورد تهاجم قرار نگرفتند, و چنان رعب و وحشتى از آنان در دل دشمنان افكند كه از هرگونه اقدام و حمله خوددارى كردند. سـپس در ادامه آيه به دو نعمت بزرگ ديگر از مواهب الهى اشاره كرده ,مى فرمايد: ((و (هدف اين بود كه اين وقايع ) نشانه اى (بر حقانيت دعوت تو) براى مؤمنان باشد, و خداوند شما را به راه راست هدايت كند)) (ولتكون آية للمؤمنين ويهديكم صراط مستقيما). (آيـه 21)ـ در ايـن آيه بشارت بيشترى به مسلمانان داده , مى گويد: ((و نيزغنائم و فتوحات ديگرى (نصيبتان مى كند) كه شما توانائى آن را نداريد ولى قدرت خدا به آن احاطه دارد, و خداوند بر همه چيز تواناست )) (واخرى لم تقدروا عليهاقد احاط اللّه بها وكان اللّه على كل شى قديرا). مـمـكن است اين وعده غنيمت و پيروزيها اشاره به فتح ((مكه )) و غنائم ((حنين )) و يا فتوحات و غنائمى كه بعد از پيغمبر(ص ) نصيب امت اسلامى شدـمانند فتح ايران و روم و مصرـ و يا اشاره به همه آنها باشد. ايـن آيـه از اخبار غيبى و پيشگوئيهاى قرآن مجيد درباره حوادث آينده است ,اين پيروزيها در مدت كوتاهى به وقوع پيوست و عظمت اين آيات را روشن ساخت . (آيـه 22)ـ قـرآن همچنان ابعاد ديگرى از ماجراى عظيم ((حديبيه )) را بازگومى كند, و به دو نكته مهم در اين رابطه اشاره مى كند. نـخست اين كه : تصور نكنيد اگر در سرزمين ((حديبيه )) درگيرى ميان شما ومشركان مكه رخ مى داد, مشركان برنده جنگ مى شدند, چنين نيست ((و اگر كافران (در سرزمين حديبيه ) با شما پيكار مى كردند به زودى فرار مى كردند, سپس ولى وياورى نمى يافتند)) (ولو قاتلكم الذين كفروا لولوا الا دبار ثم لا يجدون وليا ولا نصيرا). (آيـه 23)ـ ايـن مـنحصر به شما نيست ((اين سنت الهى است كه در گذشته نيز بوده است , و هرگز براى سنت الهى تغيير و تبديلى نخواهى يافت )) (سنة اللّه التى قدخلت من قبل ولن تجد لسنة اللّه تبديلا ). ايـن يك قانون هميشگى الهى است كه اگر مؤمنان در امر جهاد ضعف وسستى نشان ندهند, و با قلبى پاك و نيتى خالص به مبارزه با دشمنان برخيزند, خداآنها را پيروز مى كند. نـكـته مهمى كه اين آيات تعقيب مى كند اين است كه قريش ننشينند و بگويندافسوس كه ما قيام نـكـرديم و اين گروه اندك را درهم نكوبيديم , افسوس كه صيد به خانه آمد و از آن غفلت كرديم , افسوس و افسوس !. (آيـه 24)ـ نـكته ديگرى كه در اين آيات تبيين شده اين است كه مى فرمايد: ((اوكسى است كه دست آنها [كفار] را از شما و دست شما را از آنان در دل مكه كوتاه كرده بعد از آن كه شما را بر آنها پيروز سـاخـت , و خـداوند به آنچه انجام مى دهيدبيناست )) (وهو الذى كف ايديهم عنكم وايديكم عنهم ببطن مكة من بعد ان اظفركم عليهم وكان اللّه بما تعملون بصيرا). [ جمعه ۱۳۸۷/۰۱/۰۹ ] [ 12:57 ] [ سعید ]
سوره فتح [48] اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 29 آيه است . به نام خداوند بخشنده بخشايشگر (آيه 1)ـ در نـخستين آيه اين سوره بشارت عظيمى به پيامبر(ص ) داده شده است ,بشارتى كه طبق بعضى از روايـات نـزد پـيـامبر(ص ) محبوبتر از تمام جهان بود,مى فرمايد: ((ما براى تو پيروزى آشكارى فراهم ساختيم ! )) (انا فتحنا لك فتحا مبينا). منظور از اين فتح پيروزى عظيمى است كه از ((صلح حديبيه )) نصيب مسلمانان شد. امـا بـراى روشن شدن تفسير اين آيات بايد قبل از هر چيز فشرده اى از داستان حديبيه را در اينجا بياوريم كه به منزله شان نزول آن است . داستان صلح حديبيه : در سـال شـشـم هجرت ماه ذى القعده پيغمبراكرم (ص ) به قصد عمره به سوى مكه حركت كرد و هـمـه مـسـلمانان را تشويق به شركت در اين سفر نمود, اما گروهى خوددارى كردند, ولى جمع كثيرى از مهاجران و انصار و اعراب باديه نشين درخدمتش عازم مكه شدند. ايـن جـمـعـيت كه در حدود يك هزار و چهارصد نفر بودند همگى لباس احرام بر تن داشتند و جز شمشير كه اسلحه مسافران محسوب مى شد هيچ سلاح جنگى با خود برنداشتند. هنگامى كه پيامبر به ((عسفان )) در نزديكى مكه رسيدباخبر شدكه قريش تصميم گرفته اند از ورود او بـه مـكـه جلوگيرى نمايند, تا اين كه پيامبر(ص ) به ((حديبيه ))رسيد; پيامبر(ص ) به ((عمر)) پـيـشـنهاد فرمود كه به مكه رود و اشراف قريش را ازهدف اين سفر آگاه سازد, عمر گفت : بهتر ايـن است كه ((عثمان )) به اين كار مبادرت ورزد, عثمان به سوى مكه آمد و چيزى نگذشت كه در مـيـان مسلمانان شايع شد اورا كشته اند, در اينجا پيامبر(ص ) تصميم به شدت عمل گرفت و در زير درختى كه درآنجا بود با يارانش تجديد بيعت كرد كه به نام ((بيعت رضوان )) معروف شد, و با آنان عهد بست كه تا آخرين نفس مقاومت كنند, ولى چيزى نگذشت كه عثمان سالم بازگشت و به دنبال او قريش ((سهيل بن عمرو)) را براى مصالحه خدمت پيامبر(ص )فرستاد. بـعـد از گـفـتـگوهاى زياد پيمان صلحى منعقد شد اين پيمان در حقيقت يك پيمان عدم تعرض همه جانبه بود كه به جنگهاى مداوم و مكرر بين مسلمانان ومشركان موقتا پايان مى داد. ((مـتـن پـيـمـان صلح )) از اين قرار بود كه پيامبر(ص ) به على (ع ) دستور داد((بنويس : بسم اللّه الرحمن الرحيم )). ((سـهـيـل بـن عمرو)) كه نماينده مشركان بود گفت : من با چنين جمله اى آشنانيستم , بنويس بسمك اللهم !. پيامبر(ص ) فرمود: ((بنويس : بسمك اللهم ))!. سپس فرمود: بنويس اين چيزى است كه محمد رسول اللّه (ص ) با سهيل بن عمرومصالحه كرده !. ((سهيل )) گفت : ما اگر تو را ((رسول اللّه )) مى دانستيم با تو جنگ نمى كرديم , تنهااسم خودت , و اسم پدرت را بنويس . پـيغمبر(ص ) فرمود: مانعى ندارد, بنويس : ((اين چيزى است كه ((محمدبن عبداللّه )) با سهيل بن عمرو صلح كرده كه ده سال متاركه جنگ شود تا مردم امنيت خود را بازيابند. علاوه بر اين همه آزادند هركس مى خواهد در پيمان محمد وارد شود وهركس مى خواهد در پيمان قريش . از ين گذشته محمد امسال باز مى گردد و وارد مكه نمى شود, اما سال آينده مابه مدت سه روز از مكه بيرون مى رويم و يارانش بيايند اما بيش از سه روز توقف نكنند. در ايـنـجـا پـيامبر(ص ) دستور داد شترهاى قربانى را كه به همراه آورده بودنددر همانجا قربانى كـنـنـد, سـرهـاى خود را بتراشند و از احرام به در آيند اما اين امربراى جمعى از مسلمانان سخت ناگوار بود. ولى پيغمبر شخصا پيشگام شد, و شتران قربانى را نحر فرمود, و از احرام بيرون آمد, و به مسلمانان تفهيم نمود كه اين استثنائى است در قانون احرام و قربانى كه از سوى خداوند قرار داده شده است . مـسـلـمين هنگامى كه چنين ديدند تسليم شدند و دستور پيامبر(ص ) دقيقااجرا شد و از همانجا آهنگ مدينه كردند, اما كوهى از غم و اندوه بر قلب آنهاسنگينى مى نمود, چرا كه ظاهر قضيه يك نـاكـامـى و شـكست بود ولى خبر نداشتندكه در پشت داستان صلح حديبيه چه پيروزيهائى براى مـسـلمانان و آينده اسلام نهفته است , و در همين هنگام بود كه سوره فتح نازل شد و بشارت فتح عظيمى را به پيامبر گرامى اسلام داد. به دنبال صلح حديبيه مشركين با مسلمانان ارتباط يافتند و اسلام در قلوب آنها جايگزين شد و در عرض سه سال گروه عظيمى اسلام آوردند, و جمعيت مسلمانان با آنها فزونى گرفت . (آيه 2)ـ در ايـن آيـه و آيـه بعد قسمتى از نتايج پربركت ((فتح مبين )) (صلح حديبيه ) كه درآيه قبل آمده است تشريح شده . مـى فـرمـايـد: هـدف اين بود ((تا خداوند گناهان گذشته و آينده اى را كه به تونسبت مى دادند بـبـخشد (و حقانيت تو را ثابت نموده ) و نعمتش را بر تو تمام كند وبه راه راست هدايتت فرمايد)) (ليغفر لك اللّه ما تقدم من ذنبك وما تاخر ويتم نعمته عليك ويهديك صراطا مستقيما). (آيه 3)ـ ((و پيروزى شكست ناپذيرى نصيب تو كند)) (وينصرك اللّه نصراعزيزا). و بـه اين ترتيب خداوند چهار موهبت عظيم در سايه اين فتح مبين نصيب پيامبرش كرد: مغفرت , تكميل نعمت , هدايت و نصرت . پاسخ به يك سؤال مهم : با اين كه پيامبر به حكم مقام عصمت از هر گناهى پاك است منظور از اين جمله چيست ؟ . براى پى بردن به جامعترين پاسخ , مهم اين است كه ما رابطه ((فتح حديبيه )) رابا مساله ((آمرزش گناه )) پيدا كنيم كه كليد اصلى پاسخ به سؤال فوق در آن نهفته است . بـادقت در حوادث و رويدادهاى تاريخى به اين نتيجه مى رسيم : هنگامى كه مكتبى راستين ظاهر مـى شـود و قـد بـرمـى افـرازد, وفـاداران به سنن خرافى كه موجوديت خود را در خطر مى بينند هرگونه تهمت و نسبت ناروا به آن مى بندند. اگـر ايـن مـكـتـب در مـسير پيشرفت خود مواجه به شكست شود, دستاويزى محكم براى اثبات نسبتهاى ناروا به دست مخالفان مى افتد, و فرياد مى كشند نگفتيم چنين است , نگفتيم چنان است ؟ . امـا هنگامى كه به پيروزى نائل گردد و برنامه هاى خود را از بوته آزمايش موفق بيرون آورد, تمام نـسـبـتهاى ناروا نقش بر آب مى شود, و تمام ((نگفتيم ها)) به افسوس و ندامت مبدل مى گردد و جاى خود را به ((ندانستيم ها)) مى دهد!. مـخصوصا در مورد پيامبر اسلام (ص ) اين نسبتهاى ناروا و گناهان پندارى بسيارفراوان بود, او را جنگ طلب , آتش افروز, بى اعتنا به سنتهاى راستين , غيرقابل تفاهم , و مانند آن مى شمردند. صـلـح حديبيه به خوبى نشان داد كه آئين او برخلاف آنچه دشمنان مى پندارند يك آئين پيشرو و الهى است . او به خانه خدا احترام مى گذارد, هرگز بى دليل به قوم و جمعيتى حمله نمى كند, او اهل منطق و حـسـاب اسـت ; او بـه راسـتـى هـمـه انسانها را به سوى محبوبشان ((اللّه )) دعوت مى كند, و اگر دشمنانش جنگ را بر او تحميل نكنند اوطالب و صلح آرامش است . بـه ايـن ترتيب فتح حديبيه تمام گناهانى كه قبل از هجرت , و بعد از هجرت ياتمام گناهانى كه قـبـل از اين ماجرا و حتى در آينده ممكن بود به او نسبت دهند همه را شست , و چون خداوند اين پيروزى را نصيب پيامبر(ص ) نمود مى توان گفت خداوند همه آنها را شستشو كرد. نـتيجه اين كه اين گناهان , گناهان واقعى نبود, بلكه گناهانى بود پندارى و درافكار مردم و در بـاور آنـها, چنانكه در آيه 14 سوره شعرا در داستان موسى (ع )مى خوانيم كه موسى به پيشگاه خدا عرضه داشت : ((فرعونيان بر من گناهى دارند كه مى ترسم به جرم آن گناه مرا بكشند)) در حالى كه گناه او چيزى جز يارى فردمظلومى از بنى اسرائيل و كوبيدن ستمگرى از فرعونيان نبود. (آيه 4)ـ آنـچـه در آيـات گـذشته خوانديم مواهب بزرگى بود كه خدا در پرتو فتح مبين (صلح حديبيه ) نصيب پيامبر(ص ) كرد, اما در اين آيه از موهبت عظيمى كه بر همه مؤمنان مرحمت فرموده بحث مـى كـند, مى فرمايد: ((او كسى است كه آرامش را دردلهاى مؤمن نازل كرد تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايند)) (هو الذى انزل السكينة فى قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ). چرا سكينه و آرامش بر دل آنها فرود نيايد در حالى كه ((لشكريان آسمانها وزمين از آن خداست , و خداوند دانا و حكيم است )) (وللّه جنود السموات والا رض وكان اللّه عليما حكيما). ((سكينة )) در اصل از ماده ((سكون )) به معنى آرامش و اطمينان خاطرى است كه هرگونه شك و ترديد و وحشت را از انسان زائل مى كند و او را در طوفان حوادث ثابت قدم مى دارد. اين آرامش ممكن است جنبه عقيدتى داشته باشد, و تزلزل اعتقاد را برطرف سازد, يا جنبه عملى , بـه گـونـه اى كه ثبات قدم و مقاومت و شكيبائى به انسان بخشد, البته تعبيرات خود آيه در اينجا بيشتر ناظر به معنى اول است . (آيه 5)ـ نـقـل كـرده اند هنگامى كه بشارت ((فتح مبين )) و ((اتمام نعمت )) و ((هدايت )) و((نصرت )) به پـيـغـمبر اسلام (ص ) در آيات نخست سوره داده شد بعضى از مسلمانان كه از حوادث ((حديبيه )) دلـتنگ بودند عرض كردند: ((گوارا باد بر تو اين همه مواهب الهى اى رسول خدا! خداوند آنچه را به تو داده و مى دهد بيان كرده , به ما چه خواهدداد؟)) در اينجا آيه نازل شد و به مؤمنان بشارت داد كه براى آنها نيز پاداشهاى بزرگى فراهم شده . قرآن همچنان در ارتباط با صلح ((حديبيه )) و بازتابهاى مختلف آن در افكارمردم , و نتايج پربار آن سخن مى گويد, و سرنوشت هر گروه را در اين بوته آزمايش بزرگ مشخص مى سازد. نخست مى فرمايد: ((هدف ديگر (از اين فتح مبين ) اين بود كه مردان و زنان باايمان را در باغهائى (از بـهـشـت ) وارد كـند كه نهرها از زير (درختانش ) جارى است ))(ليدخل المؤمنين والمؤمنات جنات تجرى من تحتها الا نهار). در حالى كه ((جاودانه در آن مى مانند)), و اين نعمت بزرگ هرگز از آنان سلب نمى شود (خالدين فيها). ((و گناهانشان را مى بخشد)) (ويكفر عنهم سيئاتهم ). ((و اين نزد خدا رستگارى بزرگى است ))! (وكان ذلك عنداللّه فوزا عظيما). (آيـه 6)ـ ولـى در بـرابـر ايـن گـروه , گـروه مـنـافـقـان و مشركان بى ايمان بودند كه در اين آيه سرنوشتشان اين گونه ترسيم شده : ((و (نيز هدف ديگر اين است كه خداوند) مردان و زنان منافق , و مـردان و زنـان مـشـرك را كـه بـه خـدا گـمان بد مى برندمجازات كند)) (ويعذب المنافقين والمنافقات والمشركين والمشركات الظانين باللّه ظن السوء). آرى ! مـنـافـقان و مشركان به هنگام حركت پيامبر(ص ) و مؤمنان از مدينه گمان داشتند كه اين گروه هرگز سالم به مدينه بازنخواهد گشت . سپس به توضيح اين عذاب و مجازات پرداخته و تحت چهار عنوان آن راشرح داده , مى گويد: آرى ((حـوادث نـاگوارى (كه براى مؤمنان انتظار مى كشند) تنهابر خودشان نازل مى شود)) (عليهم دائرة السوء). ديگر اين كه : ((خداوند بر آنان غضب كرده )) (وغضب اللّه عليهم ). ((و (نيز خداوند آنان را) از رحمت خود دورشان ساخته )) (ولعنهم ). ((و جـهـنـم را بـراى آنـها (از هم اكنون ) آماده كرده , و چه بد سرانجامى است ))(واعد لهم جهنم وساءت مصيرا). (آيـه 7)ـ در اين آيه بار ديگر به عظمت قدرت خداوند اشاره كرده ,مى گويد: ((لشكريان آسمانها و زمين از آن خداست و خداوند شكست ناپذير وحكيم است )) (وللّه جنود السموات والا رض وكان اللّه عزيزا حكيما). ايـن سـخن يك بار در ذيل مقامات و مواهب اهل ايمان آمد, و يك بار هم دراينجا در ذيل مجازات منافقان و مشركان , تا روشن شود خداوندى كه تمام جنودآسمان و زمين تحت فرمانش قرار دارند هم قدرت بر آن دارد هم توانائى بر اين ,هرگاه درياى رحمتش موج زند شايستگان را هر جا باشند شامل مى شود, و هرگاه آتش قهر و غضبش زبانه كشد مجرمى را قدرت فرار از آن نيست . (آيه 8)ـ گـفتيم صلح حديبيه از سوى بعضى از ناآگاهان شديدا مورد انتقاد قرار گرفت و حتى تعبيراتى در بـرابـر پيامبر(ص ) گفتند كه خالى از بى حرمتى نسبت به آن حضرت نبود مجموع اين حوادث ايجاب مى كرد كه موقعيت يا عظمت پيامبر(ص )بار ديگر مورد تاكيد قرار گيرد. لـذا ايـن آيه پيامبر(ص ) را مخاطب قرار داده , مى گويد: ((به يقين ما تو را گواه (بر اعمال آنها) و بـشـارت دهـنـده , و بيم دهنده فرستاديم )) (انا ارسلناك شاهداومبشرا ونذيرا) گواه بر تمام امت اسلام بلكه به يك معنى گواه بر همه امتها. (آيـه 9)ـ در ايـن آيه پنج دستور مهم به عنوان نتيجه و هدفى براى اوصاف پيشين پيامبر(ص ) بيان شده كه دو دستور درباره اطاعت خداوند و تسبيح و نيايش اوست , و سه دستور درباره ((اطاعت )) و ((دفاع )) و ((تعظيم )) مقام پيامبر(ص ) است . مى فرمايد: هدف اين است ((تا (شما مردم ) به خدا و رسولش ايمان بياوريد,و از او دفاع كنيد و او را بزرگ داريد, و خدا را صبح و شام تسبيح گوييد)) (لتؤمنواباللّه ورسوله وتعزروه وتوقروه وتسبحوه بكرة واصيلا ). (آيـه 10)ـ در ايـن آيـه اشـاره كوتاهى به مساله ((بيعت رضوان )) مى كند ـكه درآيه 18 همين سوره بـطـور مشروحتر آمده است ـ مى گويد: ((كسانى كه با تو بيعت مى كنند (در حقيقت ) تنها با خدا بـيعت مى كنند و دست خدا بالاى دست آنهاست ))(ان الذين يبايعونك انما يبايعون اللّه يداللّه فوق ايديهم ). سپس مى افزايد: ((پس هركس پيمان شكنى كند تنها به زيان خودپيمان شكسته است )) (فمن نكث فانما ينكث على نفسه ). ((و آن كـس كـه نـسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند, به زودى , پاداش عظيمى به او خواهد داد)) (ومن اوفى بما عاهد عليه اللّه فسيؤتيه اجرا عظيما). در ايـن آيـه , قـرآن مجيد به همه بيعت كنندگان هشدار مى دهد كه اگر بر سرپيمان و عهد خود بـمـانـند پاداش عظيمى خواهند داشت , اما اگر آن را بشكنند زيانش متوجه خود آنهاست , تصور نكنند به خدا ضررى مى رسانند. [ جمعه ۱۳۸۷/۰۱/۰۹ ] [ 12:56 ] [ سعید ]
(آيـه 12) ـ در اين آيه نيز در زمينه مسائل اخلاقى اجتماعى سه حكم اسلامى به ترتيب : اجتناب از گمان بد, تجسس و غيبت , بيان شده است . نـخست مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از بسيارى از گمانهابپرهيزيد, چرا كه بعضى از گمانها گناه است ))! (يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم ). مـنـظور از اين نهى , نهى از ترتيب آثار است يعنى ;هرگاه گمان بدى نسبت به مسلمانى در ذهن شـمـا پـيـدا شد, در عمل كوچكترين اعتنايى به آن نكنيد, طرز رفتارخود را دگرگون نسازيد و مناسبات خود را با طرف تغيير ندهيد. لذا در روايات دستور داده شده كه اعمال برادرت را بر نيكوترين وجه ممكن حمل كن , تا دليلى بر خـلاف آن قـائم شـود, و هـرگز نسبت به سخنى كه از برادرمسلمانت صادر شده گمان بد مبر, مادام كه مى توانى محمل نيكى براى آن بيابى !. سـپـس در دسـتـور بعد مساله ((نهى از تجسس )) را مطرح كرده , مى فرمايد: ((و(هرگز در كار ديگران ) تجسس نكنيد)) (ولا تجسسوا). و بـالاخـره در سـومـيـن و آخـريـن دسـتـور ـكه در حقيقت معلول و نتيجه دوبرنامه قبل است مى فرمايد: ((و هيچ يكى از شما ديگرى را غيبت نكند)) (ولا يغتب بعضكم بعضا). و بـه ايـن تـرتـيب گمان بد سرچشمه تجسس , و تجسس موجب افشاى عيوب و اسرار پنهانى , و آگاهى بر اين امور سبب غيبت مى شود كه اسلام از معلول و علت همگى نهى كرده است . سـپـس بـراى ايـن كـه قبح و زشتى اين عمل را كاملا مجسم كند آن را در ضمن يك مثال گويا ريخته , مى گويد: ((آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد))؟! (ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا). به يقين ((همه شما از اين امر كراهت داريد)) (فكرهتموه ). آرى آبـروى برادر مسلمان همچون گوشت تن اوست , و ريختن اين آبرو به وسيله غيبت و افشاى اسـرار پـنـهـانـى هـمـچـون خـوردن گوشت تن اوست , و تعبير به ((ميتا)) به خاطر آن است كه ((غيبت )) در غياب افراد صورت مى گيرد, كه همچون مردگان قادر بر دفاع از خويشتن نيستند. و اين ناجوانمردانه ترين ستمى است كه ممكن است انسان درباره برادر خودروا دارد. و از آنجا كه ممكن است افرادى آلوده به بعضى از اين گناهان سه گانه باشند وبا شنيدن اين آيات متنبه شوند, و در صدد جبران برآيند در پايان آيه راه را به روى آنها گشوده , مى فرمايد: ((و تقواى الـهى , پيشه كنيد (و از خدا بترسيد) كه خداوندبسيار توبه پذير و مهربان است )) (واتقوا اللّه ان اللّه تواب رحيم ). نـخـست بايد روح تقوا و خداترسى زنده شود, و به دنبال آن توبه از گناه صورت گيرد, تا لطف و رحمت الهى شامل حال انسان شود. دسـتورهاى ششگانه اى كه در دو آيه فوق مطرح شده هرگاه بطور كامل دريك جامعه پياده شود آبرو و حيثيت افراد جامعه را از هر نظر بيمه مى كند. انـسـان چهار سرمايه دارد كه همه آنها بايد در دژهاى اين قانون قرار گيرد ومحفوظ باشد: جان , مال , ناموس و آبرو. تـعـبـيـرات آيـات فوق و روايات اسلامى نشان مى دهد كه آبرو و حيثيت افرادهمچون مال و جان آنهاست , بلكه از بعضى جهات مهمتر است !. اسـلام مى خواهد در جامعه اسلامى امنيت كامل حكمفرما باشد نه تنها مردم در عمل و با دست به يـكـديـگر هجوم نكنند, بلكه از نظر زبان مردم , و از آن بالاتر ازنظر انديشه و فكر آنان نيز در امان بـاشـند, و هركس احساس كند كه ديگرى حتى درمنطقه افكار خود تيرهاى تهمت را به سوى او نـشانه گيرى نمى كند, و اين امنيتى است در بالاترين سطح كه جز در يك جامعه مذهبى و مؤمن امكان پذير نيست . پـيـغـمبر گرامى (ص ) در حديثى مى فرمايد: ((خداوند خون و مال و آبروى مسلمان رابر ديگران حرام كرده , و همچنين گمان بد درباره او بردن )). گـفتيم سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيت و آبرو و شخصيت اوست , و هرچيز آن را به خطر بـيندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد. يكى از فلسفه هاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ بر باد نرود, وحرمت اشخاص درهم نشكند. نكته ديگر اين كه غيبت , بدبينى مى آفريند, پيوندهاى اجتماعى را سست مى كند, سرمايه اعتماد را از بين مى برد, و پايه هاى تعاون و همكارى را متزلزل مى سازد. از ايـنـهـا گـذشـتـه ((غيبت )) بذر كينه و عداوت را در دلها مى پاشد, و گاه سرچشمه نزاعهاى خونين و قتل و كشتار مى گردد. در حـديثى آمده است : روزى پيامبر(ص ) با صداى بلند خطبه خواندو فرياد زد: ((اى گروهى كه به زبان ايمان آورده ايد و نه با قلب ! غيبت مسلمانان نكنيد, و از عيوب پنهانى آنها جستجو ننمائيد, زيـرا كـسـى كـه در امور پنهانى برادردينى خود جستجو كند خداوند اسرار او را فاش مى سازد, و درون خانه اش رسوايش مى كند))!. و در حديث ديگرى آمده است كه خداوند به موسى وحى فرستاد: ((كسى كه بميرد در حالى كه از غـيـبـت توبه كرده باشد آخرين كسى است كه وارد بهشت مى شود و كسى كه بميرد در حالى كه اصرار بر آن داشته باشد اولين كسى است كه وارد دوزخ مى گردد))!. و نـيـز در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (ص ) مى خوانيم : ((تاثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريعتر است ))!. (آيه 13)ـ در آيـات گذشته روى سخن به مؤمنان بود و مسائل متعددى كه يك ((جامعه مؤمن )) را با خطر روبرو مى سازد بازگو كرد و از آن نهى فرمود. در حالى كه در آيه مورد بحث مخاطب كل جامعه انسانى است و مهمترين اصلى را كه ضامن نظم و ثـبـات است بيان مى كند, و ميزان واقعى ارزشهاى انسانى رادر برابر ارزشهاى كاذب و دروغين مشخص مى سازد. مـى فرمايد: ((اى مردم ! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم , و شما را تيره ها وقبيله ها قرار داديم تا يـكديگر را بشناسيد)) اينها ملاك امتياز نيست (يا ايها الناس اناخلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا). مـنظور از آفرينش مردم از يك مرد و زن همان بازگشت نسب انسانها به ((آدم ))و ((حوا)) است , بـنـابراين چون همه از ريشه واحدى هستند معنى ندارد كه از نظرنسب و قبيله بر يكديگر افتخار كـنـنـد و اگـر خـداونـد بـراى هر قبيله و طائفه اى ويژگيهايى آفريده براى حفظ نظم زندگى اجتماعى مردم است , چرا كه اين تفاوتهاسبب شناسائى است و بدون شناسايى افراد نظم در جامعه انسانى حكمفرمانمى شود. بـه هـر حـال قرآن مجيد بعد از آن كه بزرگترين مايه مباهات و مفاخره عصرجاهلى يعنى ; نسب و قـبـيـلـه را از كـار مى اندازد, به سراغ معيار واقعى ارزشى رفته مى افزايد: ((گرامى ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست )) (ان اكرمكم عنداللّه اتقيكم ). بـه ايـن تـرتيب قلم سرخ بر تمام امتيازات ظاهرى و مادى كشيده , و اصالت وواقعيت را به مساله تقوا و پرهيزكارى و خدا ترسى مى دهد, و مى گويد: براى تقرب به خدا و نزديكى به ساحت مقدس او هيچ امتيازى جز تقوا مؤثر نيست . و از آنـجـا كـه تـقـوا يك صفت روحانى و باطنى است كه قبل از هر چيز بايد درقلب و جان انسان مـسـتـقـر شـود, و مـمـكـن است مدعيان بسيار داشته باشد و متصفان كم , در آخر آيه مى افزايد: ((خداوند دانا و آگاه است )) (ان اللّه عليم خبير). پـرهـيزكاران را به خوبى مى شناسد, و از درجه تقوا و خلوص نيت و پاكى وصفاى آنها آگاه است , آنـهـا را بـر طـبق علم خود گرامى مى دارد و پاداش مى دهدمدعيان دروغين را نيز مى شناسد و كيفر مى دهد. از آيـات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه ((تقوا)) همان احساس مسؤوليت وتعهدى است كه به دنبال رسوخ ايمان در قلب بر وجود انسان حاكم مى شود و او رااز ((فجور)) و گناه باز مى دارد, به نيكى و پاكى و عدالت دعوت مى كند, اعمال آدمى را خالص و فكر و نيت او را از آلودگيها مى شويد . بعضى از بزرگان براى تقوا سه مرحله قائل شده اند:. 1ـ نگهدارى نفس از عذاب جاويدان از طريق تحصيل اعتقادات صحيح . 2ـ پرهيز از هرگونه گناه اعم از ترك واجب و فعل معصيت . 3ـ خـويـشتندارى در برابر آنچه قلب آدمى را به خود مشغول مى دارد و از حق منصرف مى كند, و اين تقواى خواص بلكه خاص الخاص است . (آيـه 14) ـ شان نزول : بسيارى از مفسران شان نزولى براى اين آيه و آيه بعد ذكركرده اند كه خلاصه اش چنين است : جمعى از طايفه ((بنى اسد)) در يكى از سالهاى قحطى و خشكسالى وارد مدينه شدند, و بـه امـيد گرفتن كمكى از پيامبر(ص )شهادتين بر زبان جارى كردند, و به پيامبر(ص ) گفتند: ((طـوائف عـرب بر مركبها سوارشدند و با تو پيكار كردند, ولى ما با زن و فرزندان نزد تو آمديم , و دست به جنگ نزديم )) و از اين طريق مى خواستند بر پيامبر(ص ) منت بگذارند. ايـن آيه و آيه بعد نازل شد ـو به آنها خاطرنشان كرد كه اسلام آنها ظاهرى است , و ايمان در اعماق قلبشان نيست . تفسير: در آيـه گذشته , سخن از معيار ارزش انسانها يعنى ((تقوا)) درميان بود, واز آنجاكه ((تقوا)) ثمره شـجـره ((ايـمـان )) اسـت , آن هـم ايـمانى كه در اعماق جان نفوذ كند, دراينجا به بيان حقيقت ((ايـمـان )) پـرداخته , چنين مى گويد: ((عربهاى باديه نشين گفتند:ايمان آورده ايم ! به آنها بگو: شـمـا ايـمان نياورده ايد ولى بگوئيد اسلام آورده ايم , ولى هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است ))! (قالت الا عراب آمنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا ولما يدخل الا يمان فى قلوبكم ). طبق اين آيه تفاوت ((اسلام )) و ((ايمان )) در اين است كه ((اسلام )) شكل ظاهرى قانونى دارد, و هركس شهادتين را بر زبان جارى كند در سلك مسلمانان واردمى شود, و احكام اسلام بر او جارى مى گردد. ولى ايمان يك امر واقعى و باطنى است و جايگاه آن قلب آدمى است , نه زبان و ظاهر او. ايـن هـمـان چيزى است كه در عبارت گويائى در بحث ((اسلام و ايمان )) آمده است , ((فضيل بن يـسار)) مى گويد: از امام صادق (ع ) شنيدم فرمود: ((ايمان با اسلام شريك است , اما اسلام با ايمان شـريـك نيست (و به تعبير ديگر هر مؤمنى مسلمان است ولى هر مسلمانى مؤمن نيست ) ايمان آن اسـت كـه در دل ساكن شود, اما اسلام چيزى است كه قوانين نكاح و ارث و حفظ خون بر طبق آن جارى مى شود)). سپس در ادامه آيه مى افزايد: ((و اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد (ثواب اعمالتان را بطور كامل مـى دهد) و چيزى از پاداش كارهاى شما را فروگذار نمى كند))(وان تطيعوا اللّه ورسوله لا يلتكم من اعمالكم شيئا). چرا كه ((خداوند آمرزنده مهربان است )) (ان اللّه غفور رحيم ). جـمـله هاى اخير در حقيقت اشاره به يك اصل مسلم قرآنى است كه شرط قبولى اعمال ((ايمان )) اسـت , مـى گويد: اگر شما ايمان قلبى به خدا و پيامبر(ص )داشته باشيد ـكه نشانه آن اطاعت از فـرمـان خدا و رسول اوست ـ اعمال شما ارزش مى يابد, و خداوند حتى كوچكترين حسنات شما را مـى پـذيـرد, و پـاداش مى دهد, وحتى به بركت اين ايمان گناهان شما را مى بخشد كه او غفور و رحيم است . (آيـه 15)ـ و از آنـجا كه دست يافتن بر اين امر باطنى يعنى ايمان كار آسانى نيست دراين آيه به ذكر نشانه هاى آن مى پردازد, نشانه هائى كه به خوبى مؤمن را از مسلم , وصادق را از كاذب , و آنها را كه عاشقانه دعوت پيامبر(ص ) را پذيرفته اند, از آنها كه براى حفظ جان و يا رسيدن به مال دنيا اظهار ايمان مى كنند جدا مى سازد. مى فرمايد: ((مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده اند, سپس هرگز شك و ريبى به خود راه نداده , و با اموال و جانهاى خود درراه خدا جهاد كرده اند)) (انما المؤمنون الذين آمنوا باللّه ورسوله ثم لم يرتابواوجاهدوا باموالهم وانفسهم فى سبيل اللّه ). آرى ! نـخـستين نشانه ايمان عدم ترديد و دو دلى در مسير اسلام است , نشانه دوم جهاد با اموال , و نشانه سوم كه از همه برتر است جهاد با انفس (جانها) است . و لـذا در پايان آيه مى افزايد: ((چنين كسانى راستگويانند)) و روح ايمان دروجودشان موج مى زند (اولئك هم الصادقون ). ايـن مـعيار را كه قرآن براى شناخت ((مؤمنان راستين )) از ((دروغگويان متظاهربه اسلام )) بيان كرده , معيارى است روشن و گويا براى هر عصر و زمان , براى جداسازى مؤمنان واقعى از مدعيان دروغين , و براى نشان دادن ارزش ادعاى كسانى كه همه جا دم از اسلام مى زنند و خود را طلبكار پيامبر(ص ) مى دانند ولى درعمل آنها كمترين نشانه اى از ايمان و اسلام ديده نمى شود. (آيـه 16) ـ شـان نـزول : جـمـعى از مفسران گفته اند كه : بعد از نزول آيات گذشته گروهى از اعراب خـدمـت پيامبر(ص ) آمدند و سوگند ياد كردند كه در ادعاى ايمان صادقند, و ظاهر و باطن آنها يـكى است , آيه نازل شد (و به آنها اخطار كرد كه نيازى به سوگند ندارد خدا درون و برون همه را مى داند). تفسير:.در آيـات گذشته نشانه هاى مؤمنان راستين بيان شده بود و چنانكه در شان نزول ذكر شد جمعى از مـدعيان اصرار داشتند كه حقيقت ايمان در قلب آنها مستقراست , قرآن به آنها و به تمام كسانى كـه هـمـانند آنها هستند اعلام مى كند كه نيازى به اصرار و سوگند نيست , در مساله ((ايمان )) و ((كفر)) سر و كار شما با خدائى است كه ازهمه چيز باخبر است . مـخـصـوصـا با لحنى عتاب آميز در آيه مورد بحث مى گويد: به آنها ((بگو: آياخدا را از ايمان خود باخبر مى سازيد؟ در حالى كه خداوند تمام آنچه را در آسمانهاو زمين است مى داند)) (قل اتعلمون اللّه بدينكم واللّه يعلم ما فى السموات ومافى الا رض ). و براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((و خداوند از همه چيز آگاه است )) (واللّه بكل شى عليم ). ذات مـقـدس او عـين علم است , و علمش عين ذات اوست , و به همين دليل علمش ازلى و ابدى است . (آيـه 17)ـ سـپـس بـه گـفـتـگـوى اعـراب باديه نشين باز مى گردد كه اسلام خود رابه رخ پيامبر مـى كـشـيـدند, و مى گفتند: ما با تو از در تسليم آمديم در حالى كه بسيارى از قبائل عرب از در جنگ آمدند. قـرآن در پـاسـخ آنـها مى گويد: ((آنها بر تو منت مى نهند كه اسلام آورده اند))!(يمنون عليك ان اسلموا). به آنها ((بگو: اسلام خود را بر من منت نگذاريد)) (قل لا تمنوا على اسلا مكم ). ((بـلـكـه خداوند بر شما منت مى نهد كه شما را به سوى ايمان هدايت كرد اگر(در ادعاى ايمان ) راستگو هستيد))! (بل اللّه يمن عليكم ان هديكم للا يمان ان كنتم صادقين ). مـنت بر دو گونه است : اگر جنبه عملى داشته باشد (به معنى بخشش نعمت گرانقدر) ممدوح است , و منت هاى الهى از اين قبيل است , ولى اگر جنبه لفظى داشته باشد, مانند منت بسيارى از انسانها عملى است زشت و ناپسند. ((ايـمـان )) قـبـل از هـر چـيـز درك تـازه اى از عـالم هستى به انسان مى دهد, حجابهاپرده هاى خـودخـواهـى و غـرور را كـنـار مـى زند, افق ديد انسان را مى گشايد, و شكوه وعظمت بى مانند آفرينش را در نظر او مجسم مى كند. اينجاست كه انسان بايد هر صبح و شام شكر نعمت ايمان را به جا آورد و بعد از هرنماز و هر عبادت سر به سجده بگذارد, و خدا را بر اين همه توفيق سپاس گويد. (آيـه 18)ـ در ايـن آيـه كه آخرين آيه سوره حجرات است باز هم آنچه را در آيه قبل آمده تاكيد كرده , مـى فـرمايد: ((خداوند غيب آسمانها و زمين را مى داند, و نسبت به آنچه انجام مى دهيد بيناست )) (ان اللّه يعلم غيب السموات والا رض واللّه بصيربما تعملون ). اصـرار نـداشـتـه باشيد كه حتما مؤمن هستيد, و نيازى به سوگند نيست , او درزواياى قلب شما حـضـور دارد, و از آنـچـه در آن مـى گـذرد كاملا باخبر است او از تمام اسرار اعماق زمين و غيب آسمانها آگاه است , بنابراين چگونه ممكن است از درون دل شما بى خبر باشد؟. ((پايان سوره حجرات )). [ سه شنبه ۱۳۸۷/۰۱/۰۶ ] [ 19:35 ] [ سعید ]
سوره حجرات [49] اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و 18 آيه دارد. به نام خداوند بخشنده بخشايشگر (آيه 1)ـ شان نزول : در مورد نزول نخستين آيه اين سوره نقل شده كه :پيامبر(ص ) به هنگام حركت به سـوى ((خـيبر)) مى خواست كسى را به جاى خود در((مدينه )) نصب كند, عمر شخص ديگرى را پيشنهاد كرد آيه نازل شد و دستور داد برخدا و پيامبر پيشى مگيريد. تـفـسـيـر: دراين سوره يك رشته ازمباحث مهم اخلاقى و دسـتـورات انضباطى نازل شده كه آن را شايسته نام ((سوره اخلاق )) مى كند, در آغاز سوره به دو قسمت از اين دستورات اشاره شده است : نـخـست تقدم نيافتن بر خدا و پيامبر(ص ), و ديگرى در محضر پيامبر(ص )سر و صدا و قال و غوغا راه نينداختن . در مورد اول مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چيزى را بر خدا ورسولش مقدم نشمريد (و پـيـشـى مـگـيريد) و تقواى الهى پيشه كنيد, كه خداوند شنواو داناست )) (يا ايها الذين آمنوا لا تقدموا بين يدى اللّه ورسوله واتقوا اللّه ان اللّه سميع عليم ). منظور از مقدم نداشتن چيزى در برابر خدا و پيامبر پيشى نگرفتن بر آنها دركارها, و ترك عجله و شتاب در مقابل دستور خدا و پيامبر(ص ) است . (آيـه 2) ـ شان نزول : گروهى از طايفه ((بنى تميم )) و اشراف آنها وارد مدينه شدند هنگامى كه داخل مسجد پيامبر(ص ) گشتند صدا را بلند كرده , از پشت حجره هائى كه منزلگاه پيامبر(ص ) بود فرياد زدند: ((يا محمد اخرج الينا; اى محمد! بيرون بيا)). اين سر و صداها و تعبيرات نامؤدبانه , پيامبر(ص ) را ناراحت ساخت .... تـفسير: اين آيه اشاره به دستور دوم كرده , مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد!صداى خود را فـراتـر از صـداى پيامبر نكنيد و در برابر او بلند سخن نگوئيد (و داد وفرياد نزنيد) آن گونه كه بـعـضـى از شـمـا در بـرابـر بـعضى بلند صدا مى كنند مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نـمـى دانـيـد)) (يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم وانتم لا تشعرون ). پيامبر(ص ) كه جاى خود دارد اين كار در برابر پدر و مادر و استاد و معلم نيزمخالف احترام و ادب است . بـديـهـى اسـت اگر اين گونه اعمال به قصد توهين به مقام شامخ نبوت باشدموجب كفر است و بدون آن ايذا و گناه . در صـورت اول , عـلـت حـبط و نابودى اعمال روشن است زيرا كفر علت حبط(از بين رفتن ثواب عملى نيك ) مى شود. و در صـورت دوم نـيـز مـانـعـى ندارد كه چنين عمل زشتى باعث نابودى ثواب بسيارى از اعمال گردد. (آيـه 3)ـ ايـن آيـه بـراى تاكيد بيشتر روى اين موضوع پاداش كسانى را كه به اين دستور الهى عمل مـى كـنند, و انضباط و ادب را در برابر پيامبر(ص ) رعايت مى نمايند چنين بيان مى كند: ((آنها كه صداى خود را نزد رسول خدا كوتاه مى كنندهمان كسانى هستند كه خداوند دلهايشان را براى تقوا خالص نموده براى آنان آمرزش و پاداش عظيمى است )) (ان الذين يغضون اصواتهم عند رسول اللّه اولئك الذين امتحن اللّه قلوبهم للتقوى لهم مغفرة واجر عظيم ). (آيه 4)ـ اين آيه براى تاكيد بيشتر, اشاره به نادانى و بى خردى كسانى مى كند كه اين دستور الهى را پـشـت سـر مـى افـكـنـند, و چنين مى فرمايد: (((ولى )كسانى كه تو را از پشت حجره ها بلند صدا مى زنند بيشترشان نمى فهمند))! (ان الذين ينادونك من وراءالحجرات اكثرهم لا يعقلون ). اصـولا هـرقـدر سطح عقل و خرد انسان بالاتر مى رود بر ادب او افزوده مى شود, زيرا ((ارزشها)) و ((ضد ارزشها)) را بهتر درك مى كند. (آيـه 5)ـ در اين آيه براى تكميل اين معنى مى افزايد: ((اگر آنها صبرمى كردند تا خود به سراغشان آيى , براى آنها بهتر بود)) (ولو انهم صبروا حتى تخرج اليهم لكان خيرا لهم ). درسـت اسـت كـه عـجـله و شتاب گاه سبب مى شود كه انسان زودتر به مقصودخود برسد, ولى شكيبائى و صبر در چنين مقامى مايه رحمت و آمرزش و اجرعظيم است , و مسلما اين بر آن برترى دارد. و از آنجا كه افرادى ناآگاهانه قبلا مرتكب چنين كارى شده بودند, و با نزول اين دستور الهى طبعا بـه وحـشـت مـى افتادند, قرآن به آنها نيز نويد مى دهد كه اگر توبه كنند مشمول رحمت خداوند مى شوند, لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((و خداوندآمرزنده و رحيم است )) (واللّه غفور رحيم ). (آيـه6) ـ شـان نـزول : نقل شده كه : آيه يا ايها الذين آمنوا ان جاكم درباره ((وليدبن عقبه )) نازل شده است كه پيامبر(ص ) او را براى جمع آورى زكات از قبيله ((بنى المصطلق )) اعزام داشت . هـنـگـامى كه اهل قبيله با خبر شدند كه نماينده رسول اللّه (ص ) مى آيد باخوشحالى به استقبال او شـتـافتند, ولى از آنجا كه ميان آنها و ((وليد)) در جاهليت خصومت شديدى بود تصور كرد آنها به قصد كشتنش آمده اند. خـدمت پيامبر(ص ) بازگشت (بى آنكه تحقيقى در مورد اين گمان كرده باشد)و عرض كرد: آنها از پـرداخـت زكـات خـوددارى كـردنـد! (و مى دانيم امتناع از پرداخت زكات يك نوع قيام بر ضد حكومت اسلامى تلقى مى شد, بنابراين مدعى بود آنهامرتد شده اند!). پـيامبر(ص ) سخت خشمگين شد, و تصميم گرفت با آنها پيكار كند, آيه نازل شد (و به مسلمانان دستور داد كه هرگاه فاسقى خبرى آورد درباره آن تحقيق كنيد). تفسير:در آيـات گـذشته سخن از وظائف مسلمانان در برابر رهبر و پيشوايشان پيامبر(ص ) بود, در اينجا ادامـه وظـائف امـت در بـرابـر ايـن رهبر بزرگ است و مى گويدهنگامى كه اخبارى را خدمت او مى آورند بايد از روى تحقيق باشد. نـخـسـت مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد درباره آن تحقيق كنيد)) (يا ايها الذين آمنوا ان جاكم فاسق بنباءفتبينوا). سپس به علت آن اشاره كرده , مى افزايد: ((مبادا (در صورت عمل كردن بدون تحقيق ) به گروهى از روى نـادانـى آسـيب برسانيد, و از كرده خود پشيمان شويد))!(ان تصيبوا قوما بجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمين ). هـمـان گـونـه كـه اگـر پـيـامـبـر(ص ) بـه گـفـتـه ((ولـيـدبـن عقبه )) عمل مى فرمود و با طـايـفـه ((بـنـى الـمـصـطـلق )) به عنوان يك قوم مرتد پيكار مى كرد فاجعه و مصيبت دردناكى به بارمى آمد. جـمـعـى از علماى علم اصول براى ((حجيت خبر واحد)) به اين آيه استدلال كرده اند, چرا كه آيه مـى گـويـد: تـحـقـيق و تبين در خبر ((فاسق )) لازم است , و مفهوم آن اين است كه اگر شخص ((عادل )) خبرى دهد بدون تحقيق مى توان پذيرفت . (آيه 7)ـ در اين آيه براى تاكيد مطلب مهمى كه در آيه گذشته آمد,مى افزايد: ((و بدانيد رسول خدا در ميان شماست , هرگاه در بسيارى از امور از شمااطاعت كند به مشقت خواهيد افتاد)) (واعلموا ان فيكم رسول اللّه لو يطيعكم فى كثير من الا مر لعنتم ). او رهبر است و نسبت به شما از هركس مهربانتر, براى تحميل افكار خود به او فشار نياوريد كه اين به زيان شماست . در دنـباله آيه به يكى ديگر از مواهب بزرگ الهى به مؤمنان اشاره كرده ,مى فرمايد: ((ولى خداوند ايـمـان را مـحـبوب شما قرار داده , و آن را در دلهايتان زينت بخشيده )) (ولكن اللّه حبب اليكم الا يمان وزينه فى قلوبكم ). ((و (بـه عـكـس ) كـفـر و فـسق و گناه را منفورتان قرار داده است )) (وكره اليكم الكفر والفسوق والعصيان ). در پـايان آيه به صورت يك قاعده كلى و عمومى مى فرمايد: ((كسانى كه داراى اين صفاتند (ايمان در نـظـرشان محبوب و مزين , و كفر و فسق و عصيان در نظرشان منفور است ) هدايت يافتگانند)) (اولئك هم الراشدون ). يـعـنـى ; اگر اين موهبت الهى (عشق به ايمان و نفرت از كفر و گناه ) را حفظ كنيد, و اين پاكى و صفاى فطرت را آلوده نسازيد, رشد و هدايت , بى شك در انتظارشماست . (آيـه 8)ـ در ايـن آيـه ايـن حـقـيقت را روشن مى سازد كه اين محبوبيت ايمان ومنفور بودن كفر و عصيان از مواهب بزرگ الهى بر بشر است . مـى فـرمـايـد: (((و اين براى شما به عنوان فضل و نعمتى از سوى خداست و خداوند دانا و حكيم است )) (فضلا من اللّه ونعمة واللّه عليم حكيم ). آگـاهـى و حكمت او ايجاب مى كند كه عوامل رشد و سعادت را در شمابيافريند, و آن را با دعوت انبيا هماهنگ و تكميل سازد, و سرانجام شما را به سرمنزل مقصود برساند. بـدون شـك علم خداوند به نياز بندگان , و حكمت او در زمينه تكامل وپرورش مخلوقات , ايجاب مى كند كه اين نعمتهاى بزرگ معنوى , يعنى محبوبيت ايمان و منفور بودن كفر و عصيان را به آنها مرحمت كند. بـنـابراين عشق به ايمان , و تنفر از كفر, در دل همه انسانها بدون استثنا وجوددارد, و اگر كسانى ايـن زمينه ها را ندارند از ناحيه تربيتهاى غلط و اعمال خودشان است , خدا در دل هيچ كس ((حب عصيان )) و ((بغض ايمان )) را نيافريده است . (آيه 9) - قـرآن در اينجا به عنوان يك قانون كلى و عمومى براى هميشه و همه جامى گويد: ((و هرگاه دو گـروه از مـؤمـنان با هم به نزاع و جنگ پردازند آنها را آشتى دهيد)) (وان طائفتان من المؤمنين اقتتلوافاصلحوا بينهما). اين يك وظيفه حتمى براى همه مسلمانان است كه از نزاع و درگيرى وخونريزى ميان مسلمين جـلـوگـيرى كنند, و براى خود در اين زمينه مسؤوليت قائل باشند, نه به صورت تماشاچى مانند بعضى بى خبران بى تفاوت از كنار اين صحنه هابگذرند. اين نخستين وظيفه مؤمنان در برخورد با اين صحنه هاست . سـپـس وظـيـفه دوم را چنين بيان مى كند: ((و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوزكند با گروه متجاوز پيكار كنيد, تا به فرمان خدا باز گردد)) (فان بغت احديهما على الا خرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفئ الى امراللّه ). بـديهى است كه اگر خون طائفه باغى و ظالم در اين ميان ريخته شود بر گردن خود اوست , و به اصطلاح خونشان هدر است , هرچند مسلمانند. بـه ايـن تـرتيب , اسلام جلوگيرى از ظلم و ستم را هر چند به قيمت جنگ با ظالم تمام شود لازم شمرده و بهاى اجراى عدالت را از خون مسلمانان نيزبالاتر دانسته است , و اين در صورتى است كه مساله از طرق مسالمت آميز حل نشود. سـپـس به بيان سومين دستور پرداخته , مى گويد: ((و هرگاه (طايفه ظالم )بازگشت (و زمينه صـلـح فـراهـم شـد) در ميان آن دو طبق عدالت صلح برقرار سازيد))(فان فاءت فاصلحوا بينهما بالعدل ). يـعنى ; تنها به درهم شكستن قدرت طايفه ظالم قناعت نكنيد, بلكه اين پيكاربايد زمينه ساز صلح بـاشـد, و مقدمه اى براى ريشه كن كردن عوامل نزاع و درگيرى وگرنه با گذشتن زمان كوتاه يا طولانى بار ديگر كه ظالم در خود احساس توانائى كندبر مى خيزد و نزاع را از سر مى گيرد. و از آنـجـا كـه تـمـايلات گروهى , گاهى افراد را به هنگام قضاوت و داورى به سوى يكى از ((دو طايفه متخاصم )) متمايل مى سازد, و بى طرفى داوران را نقض مى كند قرآن در چهارمين و آخرين دسـتـور بـه مسلمانان هشدار داده , مى فرمايد: ((وعدالت پيشه كنيد خداوند عدالت پيشه گان را دوست مى دارد)) (واقسطوا ان اللّه يحب المقسطين ). (آيـه 10)ـ در ايـن آيه براى تاكيد اين امر و بيان علت آن مى افزايد: ((مؤمنان برادر يكديگرند, پس دو برادر خود را صلح و آشتى دهيد)) (انما المؤمنون اخوة فاصلحوا بين اخويكم ). و از آنـجا كه در بسيارى از اوقات ((روابط)) در اين گونه مسائل جانشين ((ضوابط)) مى شود, بار ديـگـر هشدار داده و در پايان آيه مى افزايد: ((و تقواى الهى پيشه كنيد باشد كه مشمول رحمت او شويد)) (واتقوا اللّه لعلكم ترحمون ). و بـه ايـن تـرتـيب يكى از مهمترين مسؤوليتهاى اجتماعى مسلمانان در برابر يكديگر ودر اجراى عدالت اجتماعى با تمام ابعادش روشن مى شود. جـمـله ((انما المؤمنون اخوة )) كه در آيات فوق آمده , يكى از شعارهاى اساسى و ريشه دار اسلامى است . روى ايـن اصـل مـهم اسلامى مسلمانان از هر نژاد و هر قبيله , و داراى هر زبان و هر سن و سال , با يـكـديـگر احساس عميق برادرى مى كنند, هرچند يكى در شرق جهان زندگى كند, و ديگرى در غرب . بـه تعبير ديگر اسلام تمام مسلمانها را به حكم يك خانواده مى داند, و همه راخواهر و برادر يكديگر خطاب كرده , نه تنها در لفظ و در شعار كه در عمل وتعهدهاى متقابل نيز همه خواهر و برادرند. در روايـات اسـلامـى نـيـز روى اين مساله تاكيد فراوان شده , به عنوان نمونه ازپيغمبر اكرم (ص ) درباره حقوق سى گانه مؤمن بر برادر مؤمنش نقل شده كه فرمود:. مـسـلـمـان بر برادر مسلمانش سى حق دارد كه برائت ذمه از آن حاصل نمى كندمگر به اداى اين حقوق يا عفو كردن برادر مسلمان او: لغزشهاى او را ببخشد, در ناراحتيها نسبت به او مهربان باشد, اسرار او راپنهان دارد, اشتباهات او را جـبران كند, عذر او را بپذيرد, در برابر بدگويان از او دفاع كند, همواره خيرخواه او باشد, دوستى او را پاسدارى كند, پيمان او را رعايت كند,در حال مرض از او عیادت كند, در حال مرگ به تشييع او حاضر شود. دعوت او را اجابت كند, هديه او را بپذيرد, عطاى او را جزا دهد, نعمت او راشكر گويد, در يارى او بـكوشد, ناموس او را حفظ كند, حاجت او را برآورد, براى خواسته اش شفاعت كند, و عطسه اش را تحيت گويد. گـمشده اش را راهنمائى كند, سلامش را جواب دهد, گفته او را نيكو شمردانعام او را خوب قرار دهد, سوگندهايش را تصديق كند, دوستش را دوست دارد وبا او دشمنى نكند, در يارى او بكوشد خـواه ظـالـم باشد يا مظلوم : اما يارى او درحالى كه ظالم باشد به اين است كه او را از ظلمش باز دارد, و در حالى كه مظلوم است به اين است كه او را در گرفتن حقش كمك كند. او را در بـرابر حوادث تنها نگذارد, آنچه را از نيكيها براى خود دوست داردبراى او دوست بدارد, و آنچه از بديها براى خود نمى خواهد براى او نخواهد)). (آيـه 11) ـ از آنـجا كه قرآن مجيد در اين سوره به ساختن جامعه اسلامى براساس معيارهاى اخلاقى پرداخته , پـس از بـحـث دربـاره و ظائف مسلمانان در مورد نزاع ومخاصمه گروههاى مختلف اسلامى در اينجا به شرح قسمتى از ريشه هاى اين اختلافات پرداخته تا با قطع آنها اختلافات نيز برچيده شود, و درگيرى و نزاع پايان گيرد. در ايـن آيـه در زمـيـنـه مـسائل اخلاق اجتماعى به سه حكم اسلامى به ترتيب عدم سخريه , ترك عيبجوئى و تنابز به القاب اشاره كرده , مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را مسخره كند)) (يا ايها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم ). چه اين كه ((شايد آنها (كه مورد سخريه قرار گرفته اند) از اينها بهتر باشند))(عسى ان يكونوا خيرا منهم ). هـمـچنين ((و نه زنانى زنان ديگر را (نبايد مسخره كنند) شايد آنان بهتر از اينان باشند)) (ولا نساء من نساء عسى ان يكن خيرا منهن ). در اينجا مخاطب مؤمنانند, اعم از مردان و زنان , قرآن به همه هشدارمى دهد كه از اين عمل زشت بپرهيزند, چرا كه سرچشمه استهزا و سخريه همان حس خود برتربينى و كبر و غرور است كه عامل بسيارى از جنگهاى خونين در طول تاريخ بوده . سپس در دومين مرحله مى فرمايد: ((و يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرارندهيد)) (ولا تلمزوا انفسكم ). و بـالاخـره در مرحله سوم مى افزايد: ((و با القاب زشت و ناپسند يكديگر را يادنكنيد)) (ولا تنابزوا بالا لقاب ). بـسـيـارى از افـراد بى بند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند كه برديگران القاب زشتى بگذارند و از اين طريق آنها را تحقير كنند, شخصيتشان رابكوبند, و يا احيانا از آنان انتقام گيرند, و يـا اگـر كـسـى در سـابـق كـار بـدى داشـته سپس توبه كرده و كاملا پاك شده باز هم لقبى كه بازگوكننده وضع سابق باشد بر او بگذارند. اسـلام صـريحا از اين عمل زشت نهى مى كند, و هر اسم و لقبى را كه كوچكترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است ممنوع شمرده . در حـديـثى آمده است كه روزى ((صفيه )) دختر ((حى بن اخطب )) (همان زن يهودى كه بعد از مـاجراى فتح خيبر مسلمان شد و به همسرى پيغمبراسلام (ص )درآمد) روزى خدمت پيامبر(ص ) آمـد در حالى كه اشك مى ريخت , پيامبر(ص ) ازماجرا پرسيد, گفت : عايشه مرا سرزنش مى كند و مى گويد: ((اى يهودى زاده ))!. پيامبر(ص ) فرمود: ((چرا نگفتى پدرم هارون است , و عمويم موسى ,و همسرم محمد!)).و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد. بـه هـمـيـن جـهـت در پـايان آيه مى افزايد: ((بسيار بد است كه بر كسى پس ازايمان نام كفرآميز بگذاريد)) (بئس الا سم الفسوق بعد الا يمان ). و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى فرمايد: ((و آنها كه توبه نكنند (و از اين اعمال دست بر ندارند) ظالم و ستمگرند)) (ومن لم يتب فاولئك هم الظالمون ). چـه ظلمى از اين بدتر كه انسان با سخنان نيش دار, و تحقير و عيبجوئى , قلب مردم با ايمان را كه مركز عشق خداست بيازارد. [ سه شنبه ۱۳۸۷/۰۱/۰۶ ] [ 19:34 ] [ سعید ]
(آيـه 20)ـ سـپـس بـه مساله نفخ صور پرداخته , مى فرمايد: ((و در صور دميده مى شود و آن روز روز تحقق وعده وحشتناك است )) (ونفخ فى الصور ذلك يوم الوعيد). مـنـظـور ا ((نـفخ صور)) در اينجا همان نفخ دوم است كه نفخه ((قيام )) و ((جمع ))و((حضور)) است , نفخه اى است كه در آغاز ((رستاخيز)) انجام مى گيرد, و باآن , همه انسانها زنده مى شوند, و از قبرها برخاسته , براى حساب و جزا در محضر عدل الهى حاضر مى شوند. (آيه 21)ـ در اين آيه وضع انسانها را به هنگام ورود در محشر چنين بيان مى كند: ((و (در آن روز) هر انسان وارد محشر مى شود, در حالى كه همراه اوحركت دهنده و گواهى است )) (وجائت كل نفس معها سائق وشهيد). درست همچون دادگاههاى اين جهان كه مامورى همراه شخص متهم است وشاهدى براعمال او, شهادت مى دهد. (آيـه 22)ـ در ايـنـجا به مجرمان , يا به همه انسانها, خطاب مى شود كه : ((تو ازاين صحنه (و دادگاه بـزرگ ) غافل بودى , و ما پرده را از چشم تو كنار زديم , و امروزچشمت كاملا تيزبين است ))! (لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاك فبصرك اليوم حديد). آرى ! پرده هاى جهان ماده : آمال و آرزوها, عشق و علاقه به دنيا, زن و فرزند ومال و مقام , هوسهاى سركش و حسادتها, تعصب و جهل و لجاجت به تو اجازه نمى داد كه امروز را از همان زمان بنگرى , با اين كه نشانه هاى معاد و رستاخيز روشن بود و دلائل آن آشكار!. امروز گرد و غبار غفلت فرو نشسته , حجابهاى جهل و تعصب و لجاج كناررفته , پرده هاى شهوات و آمال و آرزوها دريده شده , حتى آنچه در پرده غيب مستوربوده ظاهر گشته است . (آيه 23)ـ بـاز در ايـنـجـا صـحنه ديگرى از معاد ترسيم شده , صحنه تكان دهنده اى كه فرشته قرين انسان , محكوميت او را برملا مى سازد, و فرمان خداوند براى مجازات او صادر مى شود. نخست مى فرمايد: ((فرشته همنشين او مى گويد: اين نامه اعمال اوست كه نزد من حاضر و آماده است )) و از تمام كارهاى كوچك و بزرگ او در سراسر عمرپرده بر مى دارد (وقال قرينه هذا ما لدى عتيد). مـنظور از ((قرين )) در اينجا فرشته اى است كه در دنيا همراه انسان و مامورضبط اعمال اوست , و در دادگاه عدل الهى گواهى مى دهد. (آيـه 24)ـ سـپـس خداوند دو فرشته مامور ثبت اعمال را مخاطب ساخته , فرمان مى دهد: ((هر كافر متكبر لجوج را در جهنم افكنيد)) (القيـا فى جهنم كل كفار عنيد). (آيـه 25)ـ در اين آيه به چند وصف از اوصاف زشت و مذموم اين كافران عنيد اشاره كرده , مى گويد: ((هـمـان كسى كه به شدت مانع خير است و متجاوز, و درشك و ترديد است )) حتى ديگران را به ترديد مى افكند (مناع للخير معتد مريب ). (آيـه 26)ـ باز در ادامه اوصاف اين گروه عنيد مى افزايد: ((همان كسى كه معبود ديگرى با خدا قرار داده )) و راه شرك و دوگانگى را پيش گرفته است (الذى جعل مع اللّه الـها آخر). آرى ((او را در عذاب شديد بيفكنيد)) (فالقياه فى العذاب الشديد). (آيـه 27)ـ ايـن آيـه پـرده از روى ماجراى ديگرى از سرنوشت اين گروه كافرلجوج بر مى دارد, و آن مـخـاصـمـه و بـحـثى است كه با شيطان در قيامت دارند, آنهاتمام گناهان خويش را به گردن شياطين اغواگر مى افكنند, مى فرمايد: ((و همنشينش (از شياطين ) مى گويد: پروردگارا! من او را بـه طـغـيان وا نداشتم (و به اجبار در اين راه نياوردم او خودش با ميل و اراده خويش اين راه را بـرگـزيـد) و او در گـمراهى دور ودرازى بود)) (قال قرينه ربنا ما اطغيته ولكن كان فى ضلا ل بعيد). (آيـه 28)ـ گـرچـه در اين آيات تنها سخن از دفاع شيطان به ميان آمده و سخنى از اعتراض كفار بر شيطان ديده نمى شود, ولى به قرينه ساير آيات قرآن كه آنها درقيامت با هم جر و بحث مى كنند و بـه قـريـنـه آيـه مورد بحث گفتار طرفين اجمالاروشن مى شود, زيرا در اين آيه مى خوانيم : خدا ((فرمود: نزد من جدال و مخاصمه نكنيد, من پيشتر به شما هشدار داده ام )) و اتمام حجت كرده ام (قال لا تختصموالدى وقد قدمت اليكم بالوعيد). (آيـه 29)ـ سپس براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((سخن من تغييرناپذيراست , ومن هرگز به بندگانم ستم نخواهم كرد)) (ما يبدل القول لدى وما انا بظلا م للعبيد). ايـن آيـات دليل بر اختيار و آزادى اراده بندگان است , نه شيطان مجبور است شيطنت كند, و نه كافران مجبورند راه كفر و عناد و راه شيطان را پيش گيرند و نه سرنوشت قطعى و خارج از اراده براى كسى مقرر شده است . (آيـه 30)ـ در اين آيه به فراز كوتاه و تكان دهنده اى از حوادث قيامت اشاره كرده , مى گويد: به خاطر بـيـاوريـد ((روزى را كـه بـه جهنم مى گوئيم : آيا پر شده اى ؟! و اومى گويد: آيا افزون بر اين هم هست ))! (يوم نقول لجهنم هل امتلا ت وتقول هل من مزيد). ايـن آيه به خوبى نشان مى دهد كه دوزخيان بسيارند و جهنم منظره هولناك ووحشتناكى دارد و تهديد الهى جدى است , و به گونه اى است كه فكر درباره آن لرزه بر اندام هر انسانى مى افكند. (آيـه 31)ـ بـا توجه به اين كه بحثهاى اين سوره غالبا بر محور مساله معاد وامورى كه در ارتباط با آن اسـت دور مى زند و با توجه به اين كه در آيات گذشته ازچگونگى افكندن كفار لجوج در جهنم و شدت عذاب آنها و صفاتى كه آنها را به دوزخ مى كشد سخن به ميان آمد, در اينجا صحنه ديگرى را ترسيم مى كند, صحنه داخل شدن پرهيزكاران به بهشت با احترام كامل , و اشاره به انواع نعمتهاى بهشتى وصفاتى كه انسان را در صف بهشتيان قرار مى دهد, تا در مقايسه با يكديگر حقايق روشنتر گردد. نـخـسـت مـى فـرمايد: ((و در آن روز بهشت را به پرهيزكاران نزديك مى كنند وفاصله اى از آنان ندارد))! (وازلفت الجنة للمتقين غير بعيد). (آيـه 32)ـ سـپـس در شـرح اوصـاف بـهـشتيان مى گويد: ((اين چيزى است كه به شما وعده داده مـى شـويـد و بـراى كـسـانـى اسـت كـه به سوى خدا باز مى گردند, وپيمانها و احكام او را حفظ مى كنند)) (هذا ما توعدون لكل اواب حفيظ). (آيه 33)ـ در ادامه اين اوصاف در اين آيه به دو وصف ديگر آنها اشاره مى كند ـكه در حقيقت توضيح و تفسيرى است براى اوصاف گذشته ـ مى فرمايد:((آن كسى كه از خداوند رحمان در نهان بترسد و با قلبى پر انابه در محضر او حاضرشود)) (من خشى الرحمن بالغيب وجاء بقلب منيب ). آنها نه فقط در حضور جمع كه در تنهائى و خلوت نيز مرتكب گناهى نمى شوند. ايـن خـوف و خـشـيـت سبب مى شود كه قلب آنها ((منيب )) باشد, دائما متوجه خدا گردد, و به طـاعـت او اقـبـال كند, و از هرگناه و لغزشى توبه نمايد, و اين حال را تاپايان عمر ادامه دهد و با همين حالت وارد عرصه محشر گردد. (آيـه 34)ـ سـپـس مـى افـزايـد: كسانى كه داراى اين چهار صفتند هنگامى كه بهشت به آنها نزديك مـى شـود, فـرشـتـگـان الهى به عنوان احترام و اكرام به آنهامى گويند: ((به سلامت وارد بهشت شـويد)) (ادخلوها بسلام ) سلامت از هرگونه بدى و ناراحتى و آفت و بلا و كيفر و عذاب , سلامت كامل از نظر جسم و جان . سـپـس بـراى آرامش خاطر آنها اضافه مى كند: ((امروز, روز جاودانگى است ))جاودانى نعمتها, و جاودانى بهشت با تمام مواهبش (ذلك يوم الخلود). (آيه 35)ـ و به دنبال اين دو موهبت ـبشارت سلامت , و بشارت جاودانگى در بهشت ـ خداوند منان دو بـشـارت ديگر به آنها مى دهد كه مجموعا چهار بشارت است همانند چهار وصفى كه آنها داشتند, مى فرمايد: ((هرچه بخواهند در آنجا براى آنها هست )) (لهم ما يشاؤن فيها). و علاوه بر آن ((نزد ما نعمتهاى بيشترى است )) كه به فكر هيچ كس نمى رسد(ولدينا مزيد). تعبيرى از اين زنده تر و رساتر و دل انگيزتر تصور نمى شود. (آيه 36)ـ بعد از پايان گرفتن گفتگو پيرامون بهشت و دوزخ , صفات بهشتيان و دوزخيان , و درجات و دركـات آنـها, براى نتيجه گيرى كامل از اين بحث , مجرمان رامورد توجه قرار داده , مى فرمايد: ((چـه بـسـيـار اقـوامى را كه پيش از آنها هلاك كرديم ,اقوامى كه از آنها قويتر بودند, و شهرها (و كـشورها) را گشودند)) اما بر اثر كفر و ظلم وبيدادگرى و گناه نابود شدند (وكم اهلكنا قبلهم من قرن هم اشد منهم بطشا فنقبوافى البلاد). ((آيا هيچ راه فرارى (از عذاب الهى براى اين گونه افراد) وجود دارد))؟ (هل من محيص ). آيـه به كفار لجوج معاصر پيامبر(ص ) هشدار مى دهد كه سرى به تاريخ گذشتگان بزنند و آثار آنها را بـر صـفـحات تاريخ و صفحه روى زمين بنگرند, ببينندخداوند با اقوام سركشى كه پيش از آنها بودند چه كرد؟ اقوامى كه از آنهاپرجمعيت تر و با قدرت تر بودند, آنگاه به آينده خود بينديشند. (آيـه 37)ـ در اين آيه براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((قطعا در اين (سرگذشت پيشينيان ) تذكر است , براى آن كس كه عقل دارد, يا گوش فرا دهد در حالى كه حاضر باشد))! (ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع وهو شهيد). منظور از ((قلب )) در اينجا و در ديگر آيات قرآن كه بحث از درك مسائل مى كند همان ((عقل )) و شعور و ادراك است . مجموع آيه چنين معنى مى دهد, دو گروه مى توانند از اين مواعظ, پند واندرز گيرند, نخست آنها كـه داراى ذكاوت و عقل و هوشند, و خود مستقلامى توانند مسائل را تحليل كنند, و ديگر كسانى كـه در اين حد نيستند اما مى توانند((مستمع )) خوبى براى دانشمندان باشند, و با حضور قلب به سخنان آنها گوش فرادهند و حقايق را از طريق ارشاد و راهنمائى آنها فرا گيرند. (آيه 38)ـ در تعقيب آيات گذشته و دلائل مختلفى كه درباره معاد در آن آمده بود, دراينجا به يكى ديگر از دلائل امـكـان معاد اشاره كرده و بعد از آن به پيامبر(ص ) دستورصبر و شكيبائى و تسبيح و حمد پروردگار مى دهد, تا كارشكنيهاى مخالفان را از اين طريق تحمل و خنثى كند. نـخـسـت مى فرمايد: ((و ما آسمانها و زمين و آنچه را در ميان آن است در شش روز [شش دوران ] آفـريـديم , و هيچ گونه رنج و سختى به ما نرسيد))! (ولقد خلقناالسموات والا رض وما بينهما فى ستة ايام وما مسنا من لغوب ). بـديهى است كسى كه قدرتش محدود است اگر بخواهد كارى انجام دهد كه بيش ازتوان او باشد خـسـتـه و درمـانـده و وامـانـده مى شود, ولى در مورد وجودى كه قدرتش نامحدود و توانائيش بى نهايت است اين امور مفهومى ندارد. بنابراين چنين كسى توانائى دارد كه انسان را بعد از مردن بار ديگر به حيات باز گرداند. (آيـه 39)ـ بـعـد از ذكـر دلائل مـختلف معاد و ترسيم صحنه هاى مختلفى ازقيامت چون به هر حال گروهى تسليم حق نيستند و لجاجت و پافشارى بر باطل دارند پيامبر(ص ) را مخاطب قرار داده , مى گويد: ((در برابر آنچه آنها مى گويند شكيباباش )) (فاصبر على ما يقولون ). چـرا كـه تـنها با نيروى صبر و استقامت مى توان بر اين مشكلات پيروز شد, وتوطئه هاى دشمن را درهم شكست , و نسبتهاى نارواى آنها را در مسير حق تحمل كرد. و از آنجا كه صبر و استقامت نياز به پشتوانه اى دارد, و بهترين پشتوانه يادخدا و ارتباط با مبدا علم و قدرت جهان آفرين است در دنبال اين دستور مى افزايد:. ((و پـيـش از طلوع آفتاب و پيش از غروب تسبيح و حمد پروردگارت را به جاآور)) (وسبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس وقبل الغروب ). (آيه 40)ـ همچنين ((در بخشى از شب او را تسبيح كن و بعد از سجده ها))(ومن الليل فسبحه وادبار السجود). ايـن يـاد مـداوم و تـسـبيح مستمر همچون قطره هاى حياتبخش باران بر سرزمين قلب و جان تو مـى ريـزد, و آن را سـيـراب مـى كـند, دائما به تو نشاط و حيات مى بخشدو به استقامت در مقابل مخالفان لجوج دعوت مى كند. تـسـبـيـح خـداونـد در ايـن مواقع چهارگانه اشاره به نمازهاى پنجگانه روزانه وبعضى از نوافل پرفضيلت است , به اين ترتيب كه ((قبل طلوع الشمس )) اشاره به نمازصبح است , زيرا آخر وقت آن طلوع آفتاب مى باشد. ((وقبل الغروب )) اشاره به نماز ظهر و عصر است , چرا كه آخر وقت هر دوغروب آفتاب است . ((ومـن الليل )) نماز مغرب و عشا را بيان مى كند, ((وادبار السجود)) نظر به نافله هاى مغرب دارد كه بعد از مغرب به جا آورده مى شود. (آيه 41)ـ در ايـن آيـه همانند ساير آيات اين سوره تكيه بر مساله معاد و رستاخيز شده وباز گوشه ديگرى از آن را مطرح مى كند, و آن مساله نفخ صور و خروج مردگان از قبراست . مـى فـرمـايـد: ((و گـوش فـرا ده و مـنتظر روزى باش كه منادى از مكانى نزديك ندامى دهد)) (واستمع يوم يناد المناد من مكان قريب ). يعنى ; اين صدا آن چنان در فضا پخش مى شود كه گويى بيخ گوش همه است . (آيـه 42)ـ ((روزى كه همگان صيحه رستاخيز را به حق مى شنوند، آن روز روز خروج است .)) ( يوم يسمعون الصيحة بالحق ذلك يوم الخروج ). مخاطب در ((واستمع )) (گوش فرا ده ) گرچه شخص پيامبر(ص ) است ولى مسلما مقصود همه انسانها هستند. و مـنـظور از ((گوش فرادادن )) يا انتظار كشيدن است , زيرا كسانى كه در انتظارحادثه اى به سر مـى بـرند كه با صداى وحشتناكى شروع مى شود دائما گوش فرامى دهند, و منتظرند و يا منظور گـوش فـرادادن بـه ايـن سـخـن الـهـى اسـت , و مـعنى چنين مى شود: ((اين سخن را بشنو كه پروردگارت درباره صيحه رستاخيز مى گويد)). ايـن مـنـادى هـمـان ((اسـرافـيل )) است كه در ((صور)) مى دمد, و در آيات قرآن نه بانام بلكه با تعبيرات ديگرى به او اشاره شده است . (آيـه 43)ـ و براى اين كه روشن شود حاكم در اين دادگاه بزرگ كيست ؟مى افزايد: ((مائيم كه زنده مى كنيم و مى ميرانيم و بازگشت تنها به سوى ماست )) (انانحن نحيى ونميت والينا المصير). (آيـه 44)ـ سـپس براى توضيح بيشتر درباره بازگشت مردم به سوى خداوندمى فرمايد: ((روزى كه زمـيـن بـسـرعت از روى آنها شكافته مى شود و (از قبرها) خارج مى گردند)) (يوم تشقق الا رض عنهم سراعا). و در پـايـان آيـه مى افزايد: ((و اين جمع كردن (مردم در قيامت ) براى ما آسان است )) (ذلك حشر علينا يسير). روشـن اسـت خـداونـدى كـه آفـريننده آسمانها و زمين و آنچه در ميان آن دو است حشرو نشور مردگان براى او كار ساده اى مى باشد. (آيه 45)ـ و در اين آيه كه آخرين آيه اين سوره است بار ديگر به پيامبرش درمقابل مخالفان سرسخت و لجوج تسلى و دلدارى مى دهد و مى فرمايد: ((ما به آنچه آنها مى گويند آگاهتريم )) (نحن اعلم بما يقولون ). ((و تو مامور اجبار آنها (به ايمان ) نيستى )) (وما انت عليهم بجبار). وظـيـفـه تـو تنها ابلاغ رسالت , و دعوت به سوى حق و بشارت و انذار است ((پس به وسيله قرآن , كسانى را كه از عذاب من مى ترسند متذكر ساز)) (فذكر بالقرآن من يخاف وعيد). اشـاره بـه اين كه قرآن براى انذار و بيدار ساختن افراد مؤمن كافى است هرصفحه اى از آن يادآور قـيـامـت , و آيـات مـختلفش بازگوكننده سرنوشت پيشينيان وتوصيفهايش از مواهب بهشتى و عـذابـهاى دوزخى و حوادثى كه در آستانه رستاخيزو در دادگاه عدل الهى واقع مى شود بهترين پند و اندرز براى همگان است . ((پايان سوره ق )). [ دوشنبه ۱۳۸۷/۰۱/۰۵ ] [ 15:47 ] [ سعید ]
سوره ق [50] اين سوره در ((مكه )) نازل شده , و داراى 45 آيه است . به نام خداوند بخشنده بخشايشگر (آيـه 1)ـ در ايـنـجا بار ديگر در آغاز اين سوره به بعضى از ((حروف مقطعه )) برخوردمى كنيم و آن حرف ((قاف )) (ق ) است . چنانكه قبلا نيز گفته ايم يكى از تفسيرهاى قابل توجه ((حروف مقطعه )) اين است كه ((قرآن )) با آن هـمـه عـظـمت از مواد ساده اى همچون حروف ((الفبا)) تشكيل يافته , و اين نشان مى دهد كه ابـداع گـر و نـازل كـننده قرآن مجيد علم و قدرت بى پايان داشته كه از چنين ابزار ساده اى چنان تركيب عالى آفريده است . برخى از مفسران نيز ((ق )) را اشاره به بعضى از اسمااللّه مانند ((قادر)) و ((قيوم ))دانسته اند. از جـمله امورى كه گواهى مى دهد ذكر اين حرف از حروف مقطعه براى بيان عظمت قرآن است ايـن كـه بلافاصله بعد از آن مى فرمايد: ((سوگند به قرآن مجيد)) كه قيامت و رستاخيز حق است (والقرآن المجيد). ((مـجـيد)) از ماده ((مجد)) به معنى ((شرافت گسترده )) است قرآن عظمت وشرافتى بى پايان دارد ظاهرش زيبا, محتوايش عظيم , دستوراتش عالى , وبرنامه هايش آموزنده و حيات بخش است . (آيه 2)ـ سپس به بيان پاره اى از ايرادهاى بى اساس كفار و مشركان عرب پرداخته , از ميان آنها به دو ايـراد اشـاره كـرده , نخست مى گويد: ((آنها تعجب كردند كه پيامبرى انذارگر, از ميان خودشان آمـده , و كافران گفتند: اين چيز عجيبى است ))؟!(بل عجبوا ان جاءهم منذر منهم فقال الكافرون هذا شى عجيب ). ايـن ايـرادى اسـت كـه قـرآن بـارهـا به آن و پاسخ آن اشاره كرده , و تكرار آن نشان مى دهد كه از ايرادهاى اصلى كفار بوده كه همواره آن را تكرار مى كردند. (آيـه 3)ـ بـعـد از ايـن ايراد به رسالت پيامبر(ص ) و اينكه چگونه از جنس بشراست ؟ ايراد ديگرى به مـحـتواى دعوت او داشتند و انگشت روى مساله اى مى گذاردند كه براى آنها از هر نظر عجيب و غريب بود. آنـهـا مـى گـفتند: ((آيا هنگامى كه مرديم و خاك شديم (دوباره به زندگى بازمى گرديم ) اين بازگشتى بعيد است ))! (ءاذا متنا وكنا ترابا ذلك رجع بعيد). (آيـه 4)ـ تنها در اينجا نيست كه اين ايراد را به پيامبر اسلام (ص ) كردند,بارها گفتند, و بارها پاسخ شنيدند و باز هم از روى لجاجت تكرار كردند. به هرحال قرآن مجيد در اينجا از چند راه به آنها پاسخ مى گويد:. نـخـسـت : به علم بى پايان خداوند اشاره كرده , مى فرمايد: ((ما مى دانيم آنچه را زمين از بدن آنها مى كاهد و نزد ما كتابى است كه همه چيز در آن محفوظ است )) (قدعلمنا ما تنقص الا رض منهم وعندنا كتاب حفيظ). اگـر اشـكـال و ايـراد شـمـا به خاطر اين است كه استخوانهاى آدمى مى پوسد, وگوشت او خاك مـى شـود, و جـزء زمـيـن مـى گـردد و ذراتـى از آن نيز تبديل به بخار وگازهاى پراكنده در هوا مى گردد, چه كسى مى تواند آنها را جمع آورى كند؟ و اصلاچه كسى از آنها باخبر است ؟. پـاسخش معلوم است : خداوندى كه علم او به تمام اشيااحاطه دارد تمام اين ذرات را مى شناسد, و به هنگام لزوم همه را جمع آورى مى كند, همان گونه كه ذرات پراكنده آهن را درميان تلى از غبار بـا يـك قطعه آهن ربا مى توان جمع آورى كرد,جمع آورى ذرات پراكنده هر انسان براى خدا از اين هم آسانتر است . و اگـر ايـراد آنـها اين است كه حساب اعمال انسان را چه كسى براى معاد ورستاخيز نگه مى دارد پاسخش اين است كه همه اينها در لوح محفوظ ثبت است ,اصولا چيزى در اين عالم گم نمى شود, حتى اعمال شما باقى مى ماند, هرچندتغيير شكل مى دهد. (آيـه 5)ـ سپس به پاسخ ديگرى مى پردازد كه بيشتر جنبه روانى دارد,مى گويد: ((بلكه آنها حق را هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند)) (بل كذبوابالحق لما جاءهم ). يعنى ; آنها آگاهانه منكر حق شده اند, وگرنه گرد و غبارى بر چهره حق نيست ,و چنانكه در آيات بعد مى آيد آنها صحنه معاد را با چشم خود مكرر در اين دنيامى بينند و جاى شك و ترديد ندارد. لذا در پايان آيه مى افزايد: ((از اين رو پيوسته در كار پراكنده خود متحيرند))(فهم فى امر مريج ). گاه پيامبر(ص ) را مجنون مى خوانند, گاه كاهن , و گاه شاعر. گاه مى گويند: ((بشرى به او تعليم مى دهد))! و... اين پراكنده گوئيها نشان مى دهد كه حق را دريافته اند, و به دنبال بهانه جوئى هستند و لذا هرگز روى يك حرف نمى ايستند. (آيه 6)ـ قرآن همچنان بحث ((دلائل معاد)) را دنبال مى كند, گاه از طريق قدرت بى انتهاى حق و گاه از وجود صحنه هاى معاد در همين دنيا كمك مى گيرد. نـخـسـت توجه منكران را به آفرينش آسمانها جلب كرده , مى گويد: ((آيا به آسمان بالاى سرشان نـگـاه نـكـردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم و چگونه آن را زينت بخشيده ايم , و هيچ شكاف و شكستى در آن نيست ))! (افلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناهاوزيناها وما لها من فروج ). مـنظور از نگاه كردن در اينجا نگاهى توام با انديشه و تفكر است كه انسان را به قدرت عظيم خالق اين آسمان پهناور و شگفتيهايش آشنا سازد. (آيـه 7)ـ سـپس به عظمت آفرينش زمين پرداخته , مى افزايد: ((و زمين راگسترش داديم و در آن كـوهـهـائى عـظـيـم و استوار افكنديم , و از هر نوع گياه بهجت انگيز در آن رويانديم )) (والا رض مددناها والقينا فيها رواسى وانبتنا فيهامن كل زوج بهيج ). آرى ! آفرينش زمين از يك سو, گسترش آن (بيرون آمدن از زير آب ) از سوى ديگر, پيدايش كوهها كه ريشه هاى آن به هم پيوسته و همچون زرهى زمين را دربرابر فشارهاى درونى و برونى و جزر و مـدهـاى حاصل از جاذبه ماه و خورشيدحفظ مى كند, از سوى سوم , و پيدايش انواع گياهان با آن همه عجائب و زيبائيها ازسوى چهارم همگى دليل بر قدرت بى پايان اوست . (آيه8)ـ در اين آيه نتيجه گيرى كرده , مى گويد: همه اينها را آفريديم ((تاوسيله بينائى و يادآورى براى هر بنده توبه كارى باشد))! (تبصرة وذكرى لكل عبدمنيب ). آرى ! كـسـى كه قدرت بر آفرينش آسمانها با آن همه عظمت و زيبائى , و زمين با اين همه نعمت و جـمال و نظم و حساب دارد, چگونه نمى تواند مردگان را بارديگر لباس حيات بپوشاند, و قيامتى برپا كند؟. (آيه 9)ـ در اين آيه پايه استدلال ديگرى را مى نهد و مى گويد: ((و از آسمان آبى پربركت نازل كرديم و به وسيله آن باغها و دانه هايى را كه درو مى كنند رويانديم ))(ونزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات وحب الحصيد). (آيـه 10)ـ سپس مى افزايد: ((و (همچنين ) نخلهاى بلندقامت كه ميوه هاى متراكم دارند)) (والنخل باسقات لها طلع نضيد). (آيه 11)ـ در پايان اين بخش مى گويد: ((همه اينها براى روزى بخشيدن به بندگان است , و به وسيله بـاران زمـيـن مـرده را زنـده كـرديـم (آرى ) زنـده شـدن مـردگـان (و خروج آنها از قبرها) نيز همين گونه است ))! (رزقا للعباد واحيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج ). و به اين ترتيب ضمن يادآورى نعمتهاى عظيمش به بندگان , و تحريك حس شكرگزارى آنها در مـسـير شناخت او, به آنها يادآور مى شود كه شما نمونه معاد راهمه سال در برابر چشمان خود در همين جهان مى بينيد, زمينهاى مرده و خشك وخالى از هرگونه آثار زندگى بر اثر نزول قطرات بـاران بـه حركت در مى آيند, و غوغاى رستاخيز را سر مى دهند, از هر گوشه كه گياهى مى رويد ((وحده لا شريك له ))مى گويد!. ايـن جنبش عظيم و حركت به سوى حيات و زندگى در عالم گياهان بيانگر اين واقعيت است كه آفـريـدگـار عالم مى تواند موجودات مرده را بار ديگر حيات بخشدچرا كه ((وقوع )) چيزى اقوى دليل بر ((امكان )) آن است . (آيه 12)ـ قـرآن همچنان ادامه بحثهاى مربوط به معاد از دريچه هاى مختلف را دنبال مى كند, نخست براى دلدارى پيامبر(ص ) مى فرمايد: فقط تو نيستى كه اين گروه كافرتو و محتواى دعوتت را ـخصوصا دربـاره مـعادـ تكذيب كردند ((پيش از آنان قوم نوح و اصحاب الرس و قوم ثمود (پيامبرانشان را) تكذيب كردند)) (كذبت قبلهم قوم نوح واصحاب الرس وثمود). ((قـوم ثـمـود)) هـمـان قوم صالح پيامبر بزرگ خداست , كه در سرزمين ((حجر)) درشمال حجاز زندگى داشتند, و در مورد ((اصحاب الرس )), بسيارى عقيده دارند كه آنها طائفه اى بودند كه در سـرزمـيـن ((يـمـامـه )) مى زيستند و پيامبرى به نام ((حنظله ))داشتند كه او را تكذيب كردند و سرانجام در چاهش افكندند. (آيه 13)ـ سپس مى افزايد: ((و هم چنين قوم عاد و فرعون و قوم لوط)) (وعادوفرعون واخوان لوط). مـنظور از برادران ((لوط)) همان قوم لوط است چرا كه قرآن از اين پيامبران بزرگ به عنوان برادر ياد كرده است . (آيـه 14)ـ ((و نـيـز اصـحاب الايكه [قوم شعيب ] و قوم تبع )) كه در سرزمين يمن زندگى مى كردند (واصحاب الا يكة وقوم تبع ). ((ايـكـه )) بـه مـعـنـى درخـتـان فـراوان و درهـم پيچيده , و يا به تعبير ديگر بيشه ماننداست , و اصحاب الايكه گروهى از قوم شعيب هستند كه در غير شهر ((مدين )) زندگى مى كردند, شهرى كه داراى درختان بسيار بود. سـپـس بـه تمام اين اقوام هشت گانه اشاره كرده , مى گويد: ((هريك از آنهافرستادگان الهى را تكذيب كردند, و وعده عذاب من درباره آنها تحقق يافت )) (كل كذب الرسل فحق وعيد). ايـن اقـوام هـم پيامبرانشان را تكذيب كردند, و هم مساله توحيد و معاد را, وسرانجام به سرنوشت دردناكى گرفتار شدند, بعضى گرفتار طوفان شدند, بعضى سيلاب , بعضى ديگر صاعقه , و بعضى زلزله , و يا غير آن و سرانجام ميوه تلخ تكذيب را چشيدند. (آيه 15)ـ در اين آيه به ذكر يكى ديگر از دلائل امكان رستاخير پرداخته ,مى گويد: ((آيا ما از آفرينش نخستين عاجز مانديم )) كه قادر بر آفريش رستاخيزنباشيم ؟! (افعيينا بالخلق الا ول ). سـپـس مى افزايد: آنها در آفرينش نخستين ترديد ندارند, زيرا خالق انسانها راخدا مى دانند ((ولى آنـهـا (بـا ايـن هـمه دلائل روشن ) باز در آفرينش جديد ترديددارند)) (بل هم فى لبس من خلق جديد). در حـقيقت آنها بر اثر هواى نفس و تعصب و لجاجت گرفتار تناقضند, ازيكسو خالق انسانها را در آغـاز خـداونـد مى دانند كه همه را از خاك آفريده , اما ازسوى ديگر وقتى به مساله آفرينش مجدد انـسـانها از خاك مى رسند آن را مطلبى عجيب و باورناكردنى مى شمرند, در حالى كه هر دو مثل يكديگرند. (آيه 16)ـ در ايـنـجـا بـخش ديگرى از مسائل مربوط به معاد مطرح مى شود و آن مساله ثبت و ضبط اعمال انسانها براى روز حساب است . نـخـسـت از عـلم بى پايان خدا و احاطه علمى او به انسانها سخن گفته , مى فرمايد: ((ماانسان را آفريديم و وسوسه هاى نفس او را مى دانيم )) (ولقد خلقنا الا نسان ونعلم ماتوسوس به نفسه ). مـنـظـور از كـلـمـه ((تـوسـوس )) در ايـنـجا اين است كه وقتى خداوند از خطورات قلبى آنها و وسوسه هاى زودگذرى كه از فكر آنها مى گذرد آگاه است مسلما ازتمام عقائد و اعمال و گفتار آنها باخبر مى باشد, و حساب همه را براى روز حساب نگه مى دارد. آرى ! او خالق است , و خلقتش دائم و مستمر, و ما در جميع حالات وابسته به وجود او هستيم , با اين حال چگونه ممكن است او از ظاهر و باطن مابى خبر باشد؟!. و در ذيـل آيه براى روشنتر ساختن مطلب مى افزايد: ((و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم )) (ونحن اقرب اليه من حبل الوريد). ايـن همان است كه در جاى ديگر مى گويد: ((بدانيد خداوند بين انسان و قلب او حائل مى شود, و همه شما نزد او در قيامت جمع خواهيد شد)) (انفال /24). البته همه اينها تشبيه است و قرب خداوند از اين هم برتر و بالاتر است ,هرچند مثالى از اينها رساتر در محسوسات پيدا نمى شود. تـوجـه به اين واقعيت انسان را بيدار مى كند, و به مسؤوليت سنگين و پرونده دقيق او در دادگاه عـدل الهى آشنا مى سازد, و از انسان بى خبر و بى تفاوت ,موجودى هوشيار و سر به راه و متعهد و با تقوا به وجود مى آورد. (آيـه 17)ـ در ايـن آيـه مـى افزايد: به خاطر بياوريد ((هنگامى را كه دو فرشته راست و چپ كه ملازم انسان هستند اعمال او را دريافت مى دارند)) (اذ يتلقى المتلقيان عن اليمين وعن الشمال قعيد). يعنى ; علاوه بر احاطه علمى خداوند به ظاهر و باطن انسان , دو فرشته نيزمامور حفظ و نگاهدارى حساب اعمال اويند كه از طرف راست و چپ از اومراقبت مى كنند, پيوسته با او هستند و لحظه اى جـدا نـمـى شـونـد, تـا از اين طريق اتمام حجت بيشترى شود, و تاكيدى باشد بر مساله نگاهدارى حساب اعمال . در روايـات اسـلامـى آمده است كه : ((فرشته سمت راست , نويسنده حسنات است , و فرشته سمت چـپ نويسنده سيئات , و فرشته اول فرمانده فرشته دوم است , هنگامى كه انسان عمل نيكى انجام دهـد, فرشته سمت راست ده برابرمى نويسد, و هنگامى كه عمل بدى از او سر زند, و فرشته سمت چـپ مـى خـواهـد آن را بـنـويـسـد, فرشته اول مى گويد: عجله مكن لذا او هفت ساعت به تاخير مـى انـدازد,اگـر پشيمان شد و توبه كرد چيزى نمى نويسد, و اگر توبه نكرد تنها يك گناه براى اومى نويسد)). (آيه 18)ـ اين آيه باز روى مساله فرشتگان ثبت اعمال تكيه كرده , مى گويد:((انسان هيچ سخنى را بر زبـان نـمـى آورد مگر اين كه همان دم فرشته اى مراقب و آماده براى انجام ماموريت (و ضبط آن ) است )) (ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد). در آيه گذشته سخن از ثبت تمامى اعمال آدمى بود, و در اين آيه روى خصوص الفاظ و سخنان او تـكيه مى كند, و اين به خاطر اهميت فوق العاده و نقش مؤثرى است كه گفتار در زندگى انسانها دارد, تا آنجا كه گاهى يك جمله مسيراجتماعى آنها را به سوى خير يا شر تغيير مى دهد. (آيه 19)ـدر اينجا باز صحنه هاى ديگرى از مسائل مربوط به ((معاد)) منعكس است :صحنه ((مرگ )) صحنه ((نفخ صور)) و صحنه ((حضور در محشر)). نـخست مى فرمايد: ((و سرانجام سكرات (و بيخودى در آستانه ) مرگ به حق فرا مى رسد)) (وجاءت سكرة الموت بالحق ). ((سـكـره مـرگ )) حـالـتى است شبيه به ((مستى )) كه بر اثر فرارسيدن مقدمات مرگ , به صورت هيجان و انقلاب فوق العاده اى به انسان دست مى دهد, و گاه برعقل او چيره مى گردد, و او را در اضطراب و ناآرامى شديدى فرو مى برد چرا كه روح ساليان دراز با اين تن خو گرفته و پيوند داشته است . على (ع ) ترسيم زنده و گويائى از لحظه مرگ و سكرات آن دارد, مى فرمايد:. ((سـكرات مرگ , توام با حسرت از دست دادن آنچه داشتند بر آنها هجوم مى آورد,اعضاى بدنشان سـسـت مـى گـردد, و رنـگ از صـورتـهايشان مى پرد كم كم مرگ در آنهانفوذ كرده , ميان آنها و زبـانـشـان جـدائى مى افكند, در حالى كه او در ميان خانواده خويش است , با چشمش مى بيند و با گوشش مى شنود و عقل و هوشش سالم است , اما نمى تواند سخن بگويد!. در ايـن مى انديشد كه عمرش را در چه راه فانى كرده ؟ و روزگارش را در چه راهى سپرى نموده اسـت ؟! بـه ياد ثروتهائى مى افتد كه در تهيه آن چشم برهم گذارده , و از حلال و حرام و مشكوك جـمـع آورى نـمـوده , و تبعات و مسؤوليت گردآورى آن را بر دوش مى كشد, در حالى كه هنگام جدائى و فراق از آنها رسيده است او به دست بازماندگان مى افتد, آنها از آن متنعم مى شوند و بهره مى گيرند امامسؤوليت و حسابش بر اوست ))؟. سـپـس قـرآن ادامـه مى دهد: به كسى كه در حال سكرات مرگ است گفته مى شود: ((اين همان چيزى است كه تو از آن مى گريختى ))! (ذلك ما كنت منه تحيد). آرى ! مـرگ واقعيتى است كه غالب افراد از آن مى گريزند, به خاطر اين كه آن را((فنا)) مى دانند, نه دريچه اى به عالم ((بقا)) يا به خاطر علائق و پيوندهاى شديدى كه با دنيا و مواهب مادى دارند و نمى توانند از آن دل بر كنند, و يا به خاطر تاريكى نامه اعمالشان !. هـر چـه هـسـت از آن گريزانند, اما چه سود كه اين سرنوشتى است كه در انتظارهمگان است , و احدى را توان فرار از آن نيست . [ دوشنبه ۱۳۸۷/۰۱/۰۵ ] [ 15:45 ] [ سعید ]
خلاصه تفسير سوره تين در الميزان اين سوره مساله بعث و جزا را ياد آور شده، مطلب را از راه خلقت انسان در بهترين تقويم، و سپس اختلاف افراد انسان در بقا بر فطرت اولى و خارج شدن از آن، و در نتيجه تنزلش تا اسفل سافلين را بيان نموده، در آخر خاطر نشان مىكند كه به حكم حكمت الهى واجب است كه بين دو طايفه در دادن جزا فرق گذاشت، و پاداش هر دو نبايد يكسان باشد. و اين سوره مكى است، هر چند كه مىتواند مدنى هم باشد، مؤيد مكى بودنش سوگند به" وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ" است هر چند كه اين نيز صريح نيست در اينكه سوره در مكه نازل شده، چون احتمال دارد سوگند به شهر مكه بعد از هجرت آن حضرت و مراجعتش به مكه نازل شده باشد. " وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ" بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از كلمه" تين" (انجير) و" زيتون" دو ميوه معروف است، كه خداى تعالى به آنها سوگند ياد كرده، به خاطر اينكه در آنها فوايد بسيار زيادى و خواص و منافعى سراغ داشته. ولى بعضى ديگر گفتهاند: منظور از تين، كوهستانى است كه دمشق بر بلندى آن واقع شده، و منظور از زيتون كوهستانى است كه بيت المقدس بر بالاى يكى از كوههايش بنا شده، و اطلاق نام دو ميوه انجير و زيتون بر اين دو كوه شايد براى اين بوده كه اين دو ميوه در اين دو منطقه مىرويد، و سوگند خوردن به اين دو منطقه هم شايد به خاطر اين بوده كه عده بسيارى از انبيا در اين دو نقطه مبعوث شدهاند. و بعضى ديگر احتمالهايى ديگر دادهاند. و مراد از" طُورِ سِينِينَ"، كوهى است كه در آن خداى تعالى با موسى بن عمران تكلم كرد، كه" طور سيناء" هم ناميده مىشود، و مراد از" هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ" مكه مشرفه است،و در آيه مورد بحث با آوردن كلمه" هذا" و اشاره كردن به مكه احترام خاصى از آن كرده، و فهمانده كه كعبه نسبت به آن سه نقطه ديگر شرافت خاصى دارد، و اگر آن را امين خوانده يا به اين جهت است كه كلمه" امين" را به معناى" آمن" گرفته، و آمن معناى نسبت را افاده مىكند، و در نتيجه به معناى" ذى الامن- داراى امن" است. " لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ" اين آيه جواب چهار سوگند قبل است، و منظور از" خلق كردن انسان در احسن تقويم" اين است كه: تمامى جهات وجود انسان و همه شؤونش مشتمل بر تقويم است. و معناى" تقويم انسان" آن است كه او را داراى قوام كرده باشند، و" قوام" عبارت است از هر چيز و هر وضع و هر شرطى كه ثبات انسان و بقايش نيازمند بدان است، و منظور از كلمه" انسان" جنس انسان است، پس جنس انسان به حسب خلقتش داراى قوام است. و نه تنها داراى قوام است، بلكه به حسب خلقت داراى بهترين قوام است، و از اين جمله و جمله بعدش كه مىفرمايد:" ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ إِلَّا الَّذِينَ ..." استفاده مىشود كه انسان به حسب خلقت طورى آفريده شده كه صلاحيت دارد به رفيع اعلى عروج كند، و به حياتى خالد در جوار پروردگارش، و به سعادتى خالص از شقاوت نائل شود. " ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ" مراد از" أَسْفَلَ سافِلِينَ" مقام منحطى است كه از هر پستى پستتر، و از مقام هر شقى و زيانكارى پايينتر است. و معناى آيه اين است كه: سپس ما همين انسان را كه در بهترين تقويم آفريديم، به مقام پستى برگردانديم كه از مقام تمام اهل عذاب پستتر است. احتمال هم دارد كه كلمه" رد" در اينجا به معناى جعل باشد، يعنى ما او را پستترين پستها قرار داديم. و نيز احتمال دارد به معناى تغيير باشد، و معنا چنين باشد كه: ما سپس همين انسان را كه آن طور آفريديم تغيير مىدهيم، و مراد از" سفالت" به هر حال شقاوت و عذاب است. " إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ" مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح كردند، كه اجرى غير ممنون يعنى غير مقطوع دارند، و اين استثناء متصل و استثناء از جنس انسان است، و حرف" فاء" جمله" فَلَهُمْ أَجْرٌ ..." را متفرع بر اين استثنا مىكند، و اين خود مؤيد آن است كه مراد از رد انسان به سوى اسفل سافلين، ردش به سوى شقاوت و عذاب است. " فَما يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ " خطاب در اين آيه به انسان است، البته به اعتبار جنس انسان. " أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمِينَ"- اين استفهام براى تقرير و تثبيت مطلب قبل است، و" احكم الحاكمين بودن خدا" به اين معنا است كه او فوق هر حاكم است، چون حكمشمتقنترين حكم است، و در حقيقت و نفوذ از حكم هر حاكم ديگر برتر است، حكم او به هيچ وجه دچار وهن و اضطراب و بطلان نمىگردد، خداى تعالى در عالم خلقت و تدبير حكمى مىراند كه به مقتضاى حكمت بايد رانده شود، حكمى متقن و زيبا و با نفوذ، و چون از يك سو خداى تعالى احكم الحاكمين، و از سوى ديگر مردم از نظر اعتقاد و عمل دو طايفه هستند حكمت واجب مىسازد كه خداى تعالى بين اين دو طايفه از نظر جزا در حيات باقى آخرت فرق بگذارد، و همين است كه مساله بعث را واجب مىكند. پس تفريعى كه در جمله" فَما يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ" شده، از قبيل تفريع نتيجه بر حجت است، و جمله" أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمِينَ" حجت مذكور را تتميم مىكند، چون تماميت حجت، موقوف بر احكم الحاكمين بودن خداست. و حاصل آن حجت اين است كه: بعد از آنكه مسلم شد كه انسان در احسن تقويم خلق شده، و معلوم شد كه بعد از خلقت، به دو طايفه تقسيم مىشود، طايفهاى كه از تقويم خداداديش كه تقويمى احسن بود خارج و به سوى اسفل سافلين برمىگردد، و طايفهاى كه به همان تقويم احسن الهى و بر صراط فطرت اولش باقى مىماند. و از سوى ديگر خداى تعالى مدبر امور ايشان، احكم الحاكمين است. و از سوى سوم حكمت اين خدا اقتضا دارد كه با اين دو طايفه يك جور معامله نكند نتيجه مىگيريم كه پس بايد روز جزايى باشد، تا هر طايفهاى به جزاى عملى كه كردهاند برسند، و عقل و فطرت آدمى اجازه نمىدهد و بهانهاى ندارد كه اين روز جزا را تكذيب كند. [ شنبه ۱۳۸۷/۰۱/۰۳ ] [ 18:51 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||