منتخب تفاسیر
أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا   
قالب وبلاگ
لینک های مفید



آيه 71
قُلْ أَ نَدْعُو مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَنْفَعُنَا وَ لَا يَضُرُّنَا وَ نُرَدُّ عَلَى أَعْقَابِنَا بَعْدَ إِذْ هَدَانَا اللَّهُ كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّيَاطِينُ فِي الْأَرْضِ حَيْرَانَ لَهُ أَصْحَابٌ يَدْعُونَهُ إِلَى الْهُدَى ائْتِنَا قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى وَ أُمِرْنَا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ‏  
           بگو: آيا غير خدا چيزى را بخوانيم كه نه سودى به ما مى‏رساند و نه زيانى، و (آيا) پس از آن‏كه خدا ما را هدايت كرده است به عقب باز گرديم؟ مانند كسى كه شيطان‏ها او را در زمين از راه به دربرده‏اند و حيران مانده است، در حالى‏كه يارانى دارد كه او را به سوى هدايت مى‏خوانند (و مى‏گويند:) به سوى ما بيا. بگو: هدايت خداست كه هدايت (واقعى) است، و ما فرمان يافته‏ايم كه تسليم پروردگار جهانيان باشيم.

* تنها معبودى سزاوار پرستيدن است كه زمام نفع و ضرر آدمى در اختيار او باشد.
قل أندعوا من دون الله ما لا ينفعنا و لا يضرنا
*بهره‏گيرى قرآن از حس منفعت‏خواهى انسان و گريز از ضرر براى تبليغ توحيد و معارف الهى‏
قل أندعوا من دون الله ما لا ينفعنا و لا يضرنا
*استفاده مثبت و سازنده از غريزه جلب منفعت، روشى در تبليغ دين‏
قل أندعوا من دون الله ما لا ينفعنا و لا يضرنا‏
* توحيد، عقيده‏اى متكامل كه موحدان با هدايت خداوند به آن راه مى‏يابند.
أندعوا من دون الله ... و نرد على‏ أعقابنا بعد إذ هدينا الله‏
*بازگشت‏كننده به شرك (مرتد) مانند ديوانه‏اى سرگردان است كه شيطانها عقل او را زايل كرده‏اند.
أندعوا من دون الله ... و نرد ... كالذى استهوته الشيطين‏
 «استهوته الشياطين» يعنى شيطانها عقل و فكر او را برده‏اند. همچنين جمله «استهوته الشياطين» را در موردى كه شخصى جن زده شده باشد، به كار مى‏برند. (لسان العرب).
*مرتد در كشمكش درونى و تحير و فاقد آرامش است.
كالذى استهوته الشيطين ... حيران له أصحب يدعونه‏
*توحيد، زمينه‏ساز رهايى از تحير و سرگردانى و معنى‏دهنده و جهت‏بخش به زندگى است.
كالذى استهوته الشيطين فى الأرض حيران‏
*مشركان، مرتدان متحير را به شرك دعوت مى‏كنند و خود را هدايت‏يافته مى‏پندارند.
له أصحب يدعونه إلى الهدى ائتنا
مراد از «اصحاب يدعونه ...»، بنا بر يك احتمال، مشركان‏و منحرفانى هستند كه مرتدان را تشويق مى‏كنند و به جانب خود سوق مى‏دهند و راه خود را طريق هدايت مى‏شمارند.
* مرتد، به سرگردانى در بيابان مى‏ماند كه شيطانها او را به بى‏راهه مى‏خوانند و گروهى نيز او را به راه هدايت دعوت مى‏كنند.
كالذى استهوته الشيطين فى الأرض حيران له أصحب يدعونه إلى الهدى ائتنا
 «فى الأرض» متعلق به «استهوى» است، و «استهوى فى الأرض» به معنى عقل او را در بيابان ربوده‏اند، مى‏تواند باشد و مراد از «اصحاب» در «له اصحاب يدعونه» ممكن است مشركان و يا موحدان باشند كه در برداشت فوق احتمال دوم برگزيده شده است.
* آدمى وظيفه‏دار تسليم در برابر پرودگار جهان است.
و أمرنا لنسلم لرب العلمين‏
* تسليم شدن در برابر خداوند، قرار گرفتن در بستر رشد و كمال است.
و أمرنا لنسلم لرب العلمين‏
تكيه بر وصف «رب» (پرورش دهنده) بيانگر مطلب ياد شده است.
*توحيد و اعتقاد به آن راه تسليم شدن در برابر پروردگار جهان است.
و أمرنا لنسلم لرب العلمين‏
جمله «لنسلم» مفعول‏لاجله براى «أمرنا» و مفعول دوم آن به قرينه قسمتهاى قبلى آيه «التوحيد» است. لذا معنى آيه چنين مى‏شود: ما فرمان به توحيد يافتيم، به جهت آنكه در برابر پروردگار جهان تسليم شويم.


 آيه 72
وَ أَنْ أَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَ اتَّقُوهُ وَ هُوَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ‏   
      و (نيز به ما فرمان داده شده است كه)نماز را برپا داريد و از خدا پروا كنيد، و اوست آن كه به سويش محشور مى‏شويد.

* نماز داراى جايگاه و اهميتى ويژه در بين عبادات‏
و أمرنا لنسلم ... و أن أقيموا الصلوة و اتقوه‏
* تسليم شدن در برابر پروردگار و اقامه نماز و پروا از او، نشانه برخوردارى از هدايت الهى است.
إن هدى الله هو الهدى‏ و أمرنا لنسلم ... و أن أقيموا الصلوة و اتقوه‏
*حشر آدميان، در بستر تاريخ تا قيامت، فقط به سوى خداوند است.
و هو الذى إليه تحشرون‏
*باور به اينكه حشر آدمى تنها به سوى خداست، برانگيزاننده او به تسليم در برابر خداوند و پروا از اوست.
و أمرنا لنسلم لرب ... و اتقوه و هو الذى إليه تحشرون‏‏
*هيچ گريزگاه و مأوايى جز خداوند براى انسان نيست.
و هو الذى إليه تحشرون‏


آيه 73
وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ يَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ 
         و اوست آن كه آسمان‏ها و زمين را به حق آفريده است؛ و زمانى كه (به چيزى) مى‏گويد: باش و آن چيز موجود مى‏شود، سخن او حق است. و روزى كه در صور دميده مى‏شود، فرمانروايى مختصّ اوست. داناى نهان و آشكار است، و اوست حكيم و آگاه.

* حشر آدميان به سوى خداوند، نشانه‏اى از حقانيت آفرينش و راه نداشتن بيهودگى در آن است.
و هو الذى إليه تحشرون. و هو الذى خلق السموت و الأرض بالحق‏
*فاصله در بين اراده خداوند بر پديدار شدن چيزى و تحقق آن وجود ندارد.
و يوم يقول كن فيكون‏
 «فاء» در موردى به كار مى‏رود كه ترتيب در بين معطوف و معطوف عليه بدون فاصله باشد. بنابراين بين «كن» و «يكون»- كه به وسيله «فاء» عطف بر يكديگر شده‏اند- فاصله‏اى نيست.
*فرمان خداوند بر پديدار شدن هر چيزى بر اساس حق و به دور از بيهودگى و بطلان است.
و يوم يقول كن فيكون قوله الحق‏
*روز دميده شدن در صور، روز ظهور مالكيت مطلق و حاكميت انحصارى خداوند
و له الملك يوم ينفخ فى الصور
*تمامى مالكيتها و حاكميتهاى اعتبارى در روز نفخ صور از ميان خواهد رفت.
و له الملك يوم ينفخ فى الصور
* دانايى خداوند به غيب و شهود عالم، پشتوانه حشر تمامى انسانها و ظهور مالكيت و حاكميت انحصارى خداوند در قيامت است.
إليه تحشرون ... يوم ينفخ فى الصور علم الغيب و الشهدة
*تنها موجودى كه استوارى و اتقان كامل در افعال او آميخته با اطلاع دقيق از امور مى‏باشد، خداوند است.
و هو الحكيم الخبير
 «حكيم» مى‏تواند «فعيل» به معناى «مُفعِل» باشد. در اين صورت به معنى اتقان و استحكام بخش به امور است. (لسان العرب).
* خداوند حاكم و قضاوت كننده‏اى است كه از حوادث و اعمال آگاهى دقيق دارد.
علم الغيب و الشهدة و هو الحكيم الخبير
از معانى ذكر شده براى «حكيم»، حاكم و قاضى است. (لسان العرب به نقل از ابن اثير).
*از امام صادق (ع) درباره سخن خداى عزوجل: «عالم الغيب و الشهادة» روايت شده كه فرمود: «غيب» آن است كه به وجود نيامده و «شهادة» آن است كه به هستى در آمده باشد.

[ دوشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۸ ] [ 21:2 ] [ سعید ]

 هر اندازه هم كه تفكرات ما در خود اشياء نفوذ كند، باز هم درك ما در باره آن‏ها ناقص است

آنچه كه بوسيله تحقيقات و آزمايش‏هاى كاملا دقيق در باره ذات اشياء براى درك و فهم آنها بدست ما مى‏آيد، نمودهاى ابتدائى و كيفيت‏هاى ثانوى است كه پس از ورود تغيرات در اشياء بوسيله علل و عوامل ميباشد و اما شناخت واقعيتهاى ذاتى آنها، از دسترس درك و فهم ما بسيار بدور است. اين اعتراف، تاريخى بسيار طولانى در معارف بشرى دارد. براى اثبات صحت و لزوم اين اعتراف سه دليل روشن بيان شده است:

دليل يكم-  مطالب معروف است كه مى‏گويد: «ما هرگز قدرت شناخت فصل حقيقى اشياء را نداريم، يعنى ما نمى‏توانيم آن مختص ذاتى اشياء را كه آنها را ذاتا از يكديگر جدا مى‏كند و ماهيت آنها را تحصل و قوام مى‏بخشد، بشناسيم. آنچه كه مى‏توانيم ادعا كنيم اينست كه اگر بطور دقيق بينديشيم و كاملا تجربه كنيم، فقط مى‏توانيم فصل منطقى اشياء را درك كنيم كه تعريف آن در منطق مشخص شده است.

دليل دوم-  ارتباط همه اشياء جهان يعنى با يكديگر است. اين ارتباط باعث شده است كه اجزاء جهان عينى با انواعى روابط كه آنها را بيكديگر پيوسته است، مجموعه متشكلى را بوجود بياورد كه براى خواندن و شناخت‏ همه جانبه هر يك از آن اجزاء و شناخت همه مجموعه متشكل ضرورت دارد، بنا بر اين، براى مجهول بودن مجموعه متشكل كافى است كه ما يك جزء مجهول داشته باشيم، در صورتى كه همه متفكران آگاه كه در شناخت تخصصى يك جزء، همه هستى را در آن خلاصه نمى‏كنند. مى‏دانند كه شناخت، در باره طبيعت و انسان بقدرى محدود و ناچيز است كه بقول يكى از دانشمندان بسيار معروف: «مانند كودكى در كنار دريائى بيكران و بسيار بسيار عميق ايستاده‏ايم و فقط مقدارى از شن‏ها و سنگريزه‏هاى پيش چشمانمان را در دريا مى‏بينيم، و باستثناى همين مقدار كه مى‏بينيم، درياى بيكرانى از مجهولات در پيش رو داريم». مخصوصا با نظر به باز بودن نظام هستى با اين كه بنظر ما بسته مى‏نمايد:
  عالم چون آب جو است بسته نمايد و ليك     مى‏رود و مى‏رسد نو نو اين از كجا است‏

دليل سوم-  ناتوانى بسيار روشن ما در جدا كردن من از جز من در شناخت واقعيات. توضيح اين كه واقعيات جهان هستى، وجود دارند چه انسانى وجود داشته باشد كه آنها را درك كند و چه انسان درك كننده‏اى وجود نداشته باشد.
با اين حال هنگامى كه واقعيات براى درك ما مطرح مى‏شوند، حواس و ابزار كمكى آنها از يك طرف، گزينش و هدف‏گيرى از شناخت، از طرف ديگر واقعيات را از موضع‏گيرى خاص من بوسيله حواس و ابزار كمكى آنها براى ما قابل شناخت مى‏سازند. و ما نمى‏توانيم ادعا كنيم كه واقعيات آن چنانكه هستند بدون تصرف و دستكارى از ناحيه من در ذهن ما منعكس مى‏گردند.
اين دلايل بخوبى اثبات مى‏كنند كه ما اگر بخواهيم براى شناخت جهان با نظر در خود جهان گام برداريم، بهيچ وجه نخواهيم توانست جهان را بشناسيم:

         كاشكى هستى زبانى داشتى            تا زهستان پرده‏ها برداشتى‏

         هر چه گوئى اى دم هستى از آن‏         پرده ديگر بر او بستى بدان‏

         آفت ادراك آن قال است و حال            خون بخون شستن محالست و محال‏

مولوى

و بقول نظامى گنجوى:

         در عالم عالم آفريدن            به زين نتوان رقم كشيدن‏


ولى:
         زين پرده ترا نه ساخت نتوان            وين پرده به خود شناخت نتوان‏

آرى، اگر بخواهيم جهان را با نگريستن در آن بشناسيم، هرگز موفق به شناخت جهان نخواهيم گشت و براى هميشه از معرفت جامع نابينا خواهيم ماند. ولى اگر بتوانيم در عين ارتباط علمى با اجزاء جهان و روابط جاريه ميان آنها، سراغ حقايق كلى و مبادى اساسى جهان را بگيريم، بدون ترديد موفقيت قابل توجهى در جهان بينى بدست خواهيم آورد. و بهمين علت است كه صراحتا مى‏توان گفت: مادامى كه ما بوسيله اجزاء جهان و روابط جاريه ميان آنها به حقايق كلى و مبادى اساسى جهان ننگريم و آنها را درك نكنيم، حق ادعاى جهان بينى نخواهيم داشت، اگر چه با هر كس كه به گفتگو مى‏نشينيم آن بيچاره هم بنحوى به بيمارى ادعاى جهان بينى مبتلا شده است. چه جهان بينى كدام جهان بينى مگر با غوطه خوردن در شكم اجزائى محدود از جهان بيكران با نظمى باز (سيستمى باز) مى‏توان ادعاى جهان بينى نمود
         چون شما سوى جمادى مى‏رويد            آگه از جان جمادى كى شويد

اين واقعيت را چه بخواهيم و چه نخواهيم بايد بپذيريم كه بدست آوردن راز واقعى «اين از آن صادر شده است» يعنى راز جريان قانون «عليت» بدون عبور از رويدادها و حوادث زنجيرى علل و معلولات به عمق اين جريان، هيچ معرفت صحيحى نخواهيم داشت كه خودمان بآن معتقد شويم و به افكار مردم عرضه كنيم. شوخى فلسفه نماى حسيون افراطى را كنار بگذاريد، آنان با نظر به-  نامحسوس بودن رابطه ضرورى ميان علل و معلولات، و ديگر قوانين خصوصى‏ و عمومى خودشان هم نمى‏دانند چه فكر ميكنند و چه مى‏گويند. نيز بايد براى اعتقاد به تكامل يا آگاهى و هدف‏گيرى را براى همه اجزاى جهان هستى اثبات كنيم، و مى‏دانيم كه اثبات علمى آگاهى و هدف‏گيرى براى همه اجزاى جهان هستى با نظر به معناى اصطلاحى علم امكان ناپذير است. و يا بايد عامل حركت تكاملى را در خارج از ذات اجزاى جهان بدانيم. اگر ما بخواهيم فقط در اجزاى متغير و متحرك جهان بنگريم و تنظيم كننده تغيرات و حركات را در خود اجزاى متغير پيدا كنيم، بدون ترديد بهيچ نتيجه صحيحى نخواهيم رسيد. چنانكه با ديدن تعاقب رويدادها پشت سرهم، بهيچ رابطه‏اى بعنوان رابطه ضرورى عليت نخواهيم رسيد. و بهمين جهت بوده است كه همه متفكرانى كه در خود اجزاى متحرك جهان نگريسته‏اند، نتوانسته‏اند، ثابت‏هائى را كه تنظيم كننده آن متغيرها است، درك كنند و در نتيجه يا در بن بست نيهيليستى (پوچ‏گرائى) گرفتار ميشوند و يا نوعى ايده‏آليسم بى‏پايه را مى‏پذيرند، اگر چه ادعاى رئاليستى داشته باشند.

[ شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۶ ] [ 10:31 ] [ سعید ]


آيه 68
وَ إِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏     
  و چون ببينى كه كسانى در (استهزاى) آيات ما فرو مى‏روند از آنان روى بگردان، تا در سخنى ديگر وارد شوند؛ و اگر شيطان تو را به فراموشى انداخت، پس از توجّه، با آن قوم ستمكار منشين.

* روش برخورد با مغالطه‏گران ومجادله‏كنندگان ياوه‏گوى در مورد دين كه در پى كشف حقيقت نيستند، بى‏اعتنايى است.
الذين يخوضون فى ءايتنا فأعرض عنهم‏
*ترك سخن و مجادله با مغالطه‏گران ياوه‏گو درباره قرآن، روشى در بازداشتن آنان از اين عمل ناپسند و مرتبه‏اى در نهى آنان از اين منكر است.
يخوضون فى ءايتنا فأعرض عنهم حتى‏ يخوضوا فى حديث غيره‏
*لزوم سوق دادن ياوه‏گويان و مغالطه‏گران درباره قرآن و آيات الهى به بحثهاى ديگر
الذين يخوضون ... فأعرض عنهم حتى‏ يخوضوا فى حديث غيره‏
*گفتگو و مجالست با مشركان و مخالفان، در صورتى كه به ياوه‏گويى و مغالطه‏گرى در دين نپردازند، ممنوع نيست.
فأعرض عنهم حتى‏ يخوضوا فى حديث غيره‏
*حضور در مجلس ياوه‏گويان مغالطه‏گر از روى فراموشى، گناه نيست.
و إما ينسينك الشيطن فلا تقعد بعد الذكرى‏
* شيطان داراى توان تأثير و نفوذ در فعاليتهاى ذهنى آدمى است.
و إما ينسينك الشيطن‏
* فراموشى عذرى قابل قبول از مكلف است.
و إما ينسينك الشيطن‏
*رسول خدا (ص) فرمود: كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، نبايد در محفلى كه نسبت به امامى ناسزا گويى شود يا غيبت مسلمانى مطرح گردد حضور داشته باشد. خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «هرگاه كسانى را ديدى كه از روى خرده‏گيرى در آيات ما گفتگو مى‏كنند، از آنان رويگردان شو ...»».
* از امام باقر (ع) درباره سخن خداوند: «و اذا رأيت الذين يخوضون فى آياتنا» روايت شده كه فرمود: (مراد)، سخن گفتن در مورد ذات خداوند و مجادله كردن درباره قرآن است ...».
*اميرالمؤمنين (ع) فرمود: ... خداوند بر گوش انسان واجب كرد كه گناهان با آن استماع نشود ... خداوند عز وجل فرمود: «هرگاه كسانى را ديدى كه از روى خرده‏گيرى در آيات ما گفتگو مى‏كنند، از آنان روى بگردان تا در سخنى ديگر وارد شوند»».


آيه 69
وَ مَا عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسَابِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ لكِنْ ذِكْرَى لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ‏  
      و چيزى از حساب استهزاكنندگان بر عهده كسانى كه تقوا دارند نيست، ولى يادآورى (بر عهده آنان) است، باشد كه (از استهزا) پرهيز كنند.

*بر كسانى كه از همنشينى با بيهوده گويان درباره قرآن و اسلام پرهيز مى‏كنند، ولى بناچار سخنان آنها را مى‏شنوند، گناهى نيست.
و ما على الذين يتقون من حسابهم من شى‏ء و لكن ذكرى‏ لعلهم يتقون‏
* بر مؤمنانى كه از همنشينى با مغالطه گران و ياوه گويان در مورد قرآن و اسلام پرهيز كنند، گناهى نيست، هر چند مغالطه و استهزاى آنان ادامه يابد.
و ما على الذين يتقون من حسابهم من شى‏ء
*امام باقر (ع) فرمود: چون آيه «فلاتقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين» نازل شد، مسلمانان گفتند: حال كه هرگاه مشركان، قرآن را مسخره كنند، بايد برخيزيم و از آنان دورى كنيم، در نتيجه هيچگاه نبايد وارد مسجدالحرام شده و طواف خانه خدا را بجا آوريم، پس چه كنيم؟ در اين هنگام خداوند متعال آيه «و ما على الذين يتقون من حسابهم من شى‏ء و لكن ذكرى» را نازل كرد و به مسلمانان دستور داد كه، مشركان را متذكر نموده و در حد توان، آنان را با موعظه بيدار كنند».


آيه 70
وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمَا كَسَبَتْ لَيْسَ لَهَا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لَا شَفِيعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لَا يُؤْخَذْ مِنْهَا أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِمَا كَسَبُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْفُرُونَ‏   
                و كسانى را كه دين خود را بازيچه و سرگرمى گرفته‏اند و زندگى دنيا فريبشان داده است رها كن، و به وسيله قرآن (به مردم) تذكّر ده، مبادا كسى به سزاى آنچه مرتكب شده است (در قيامت) به هلاكت افتد، در حالى كه جز خدا هيچ ياور و شفاعتگرى نداشته باشد، و اگر هر فديه‏اى بدهد از او قبول نشود. اينانند كسانى كه به سزاى آنچه مرتكب شده‏اند به هلاكت افتاده‏اند. براى آنان به سبب اين‏كه كفر مى‏ورزيدند، نوشيدنى‏اى از آب داغ و عذابى دردناك خواهد بود.

*برخى مردم بازى و سرگرميهاى دنيا را به عنوان دين خود برگزيده‏اند.
و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا
* گروهى از مردم نابخردانه دين خدا را بازيچه و سرگرمى براى خود قرار داده‏اند.
و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا
مراد از «دينهم» مى‏تواند آيين الهى باشد كه براى آنان نازل گشته، ولى آنان به جاى تمسك آن را بازيچه خويش قرار داده‏اند.
*مغالطه‏گرايان و خوض‏كنندگان در اسلام و قرآن و استهزاكنندگان آن، دين خدا را بازيچه و سرگرمى خود قرار داده‏اند.
الذين يخوضون فى ءايتنا ... يخوضوا فى حديث غيره ... و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا
*بى‏اعتنايى به كسانى كه دين خدا را بازيچه و سرگرمى انگاشته‏اند، وظيفه‏اى الهى بر عهده مؤمنان است.
و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا
*فريفتگى و دلبستگى به دنيا موجب ياوه‏گويى، بازيچه شمردن دين و بيهوده‏گويى درباره آن است.
و ذر الذين اتخذوا دينهم ... و غرتهم الحيوة الدنيا
*تذكر دادن به مردم با قرآن، از وظايف پيامبر (ص) و مبلغان دين است.
و ذكر به أن تبسل نفس‏
مرجع ضمير «به» قرآن مى‏تواند باشد كه از سياق آيات مورد بحث به دست مى‏آيد و به اصطلاح مرجع حكمى است.
*آدمى با اعمال خويش، خود را محروم از خير و ثواب مى‏سازد و به ورطه هلاكت و تباهى مى‏اندازد.
أن تبسل نفس بما كسبت‏
 «بسل» به معنى منع و حبس است و نتيجه آن هلاكت و تباهى است.
*مصونيت از تباهى و هلاكت، نتيجه متذكر شدن با تذكارهاى قرآن است.
و ذكر به أن تبسل نفس بما كسبت‏
*عذاب قيامت و محروميت از شفاعت، بازتاب اعمال انسان است.
ليس لها من دون الله ... أولئك الذين أبسلوا بما كسبوا
* نوشيدنى داغ و سوزان و عذاب دردناك قيامت در انتظار بازيچه قراردهندگان دين است.
أولئك الذين أبسلوا ... لهم شراب من حميم و عذاب أليم‏
*كسانى كه بازى و سرگرمى دنيا را دين خود قرار داده‏اند، كافرند.
و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا ... بما كانوا يكفرون‏
[ سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۲ ] [ 22:25 ] [ سعید ]
 
آيه 63
قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً لَئِنْ أَنْجَانَا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ‏ 
              بگو: چه كسى شما را از تاريكى‏هاى خشكى و دريا نجات مى‏دهد در آن حال كه او را به زارى و در نهان مى‏خوانيد كه اگر ما را از اين (تاريكى‏ها) نجات دهد، حتماً از سپاسگزاران خواهيم بود؟

*پيامبر (ص) وظيفه‏دار يادآورى تجربه‏هاى دينى و فطرت توحيدى به مشركان، براى هدايت و احتجاج با آنان است.
قل من ينجيكم من ظلمت البر و البحر تدعونه تضرعا و خفية
*مشركان نيز در مخاطرات سخت زندگى، فروتنانه و پنهانى از خداوند يگانه استمداد مى‏طلبند.
قل من ينجيكم من ظلمت البر و البحر تدعونه تضرعا و خفية
خطاب آيه متوجه مشركان است و صحت احتجاج متوقف بر آن است كه چنين حالتى براى آنان نيز در شرايط سخت پديدار گردد.
*دعاى خاضعانه و پنهانى به درگاه خداوند، مطلوب و قرين اجابت است.
من ينجيكم ... تدعونه تضرعا و خفية
چون نجات از سختى در آيه در پى «تضرع» و «خفية» مطرح شده است و تعليق بر وصف اشعار به عليت دارد، چنين به نظر مى‏آيد كه اين دو حالت در استجابت  دعا نقش مهمى دارند.
* شدايد و سختيها زمينه‏اى براى بيدارى فطرت توحيدى انسان و توجه او به خداوند
قل من ينجيكم من ظلمت البر و البحر تدعونه تضرعا و خفية
* جواز پيمان بستن با خداوند
لئن أنجنا ... لنكونن‏
نقل پيمان بستن مشركان با خداوند و مردود ندانستن آن، دليل جواز آن است.
* احساس نياز، تضرع، اخلاص و التزام به شكرگزارى، حالات مختلف انسان به هنگام گرفتارى در سختيهاست.
تدعونه تضرعا و خفية لئن أنجنا من هذه لنكونن من الشكرين‏
*آدمى به هنگام شدايد بر ناسپاسى خويش در برابر خداوند اعتراف مى‏كند.
لئن أنجنا من هذه لنكونن من الشكرين‏
* بررسى و تأمل در مورد گرايشها وانگيزه‏هاى فطرى آدمى، منبعى براى شناخت‏
من ينجيكم ... تدعونه تضرعا و خفية لئن أنجنا من هذه لنكونن من الشكرين‏

                    
آيه 64
قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْهَا وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ‏   
            بگو: خداست كه شما را از اين (تاريكى‏ها) و از هر غمى نجات مى‏دهد، باز هم شما شرك مى‏ورزيد.

* طرح پرسش و ارائه پاسخ، روشى در تبيين و تبليغ معارف دين است.
قل من ينجيكم ... قل الله ينجيكم‏
* بيان نقش اختصاصى خداوند در برهه‏هاى حساس و بحرانهاى زندگى براى مردم، از وظايف پيامبر (ص) و مبلغان دين است.
قل من ينجيكم ... قل الله ينجيكم‏
* آدمى پس از نجات از شدايد، على رغم پيمان عدم شرك و سپاسگزارى از خداوند، پيمان شكنى مى‏كند و مجدداً شرك مى‏ورزد.
لئن أنجنا ... قل الله ينجيكم ... ثم أنتم تشركون‏
* توحيد و يگانه پرستى، عاليترين جلوه شكرگزارى به درگاه خداوند است.
لئن أنجنا .... لنكونن من الشكرين ... ثم أنتم تشركون‏
*احساس بى‏نيازى از خداوند، زمينه غفلت از ياد او و گرايش به شرك است.
تدعونه تضرعاً و خفية ... قل الله ينجيكم منها و من كل كرب ثم أنتم تشركون‏
* هر مرتبه از توحيد مرتبه‏اى از شكر است.
لنكونن من الشكرين ... ثم أنتم تشركون‏
به قرينه تقابل بين «شكر» و «شرك»، شرك ناسپاسى و توحيد سپاسگزارى است. بنابراين مراحل آن نيز با يكديگر تناسب دارند.   

         
آيه 65
قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآيَاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ‏ 
      بگو: اوست كه قادر است از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد يا شما را گروه گروه با هم درگير كند، و گزند بعضى از شما را به بعضى ديگر بچشاند. بنگر كه چگونه آيات را به طور گوناگون بيان مى‏كنيم باشد كه آنان بفهمند.

*توانايى خداوند بر فرستادن و مسلط كردن عذابهاى گوناگون بر مشركان‏
قل هو القادر على‏ أن يبعث عليكم عذابا
* تقسيم شدن مردم به فرقه‏هاى مختلف و درگيرى و جنگ بين آنان، از انواع عذاب الهى بر مردم است.
أو يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم بأس بعض‏
 «شيع»، جمع «شيعه»، به معنى گروهها و فرقه‏هاست و «بأس» نيز به معنى جنگ و يا شدت جنگ است. (لسان العرب).
*خداوند در عين قدرت بر عذاب و نابودى مشركان، آنان را از مهلكه‏ها نجات مى‏دهد.
قل الله ينجيكم ممنها و من كل كرب ... قل هو القادر على‏ أن يبعث عليكم عذابا
*شرك زمينه ساز نزول عذابهاى گوناگون و پيدايش جنگ و اختلاف در جامعه‏
ثم أنتم تشركون. قل هو القادر على‏ أن يبعث عليكم عذابا
*روشهاى گوناگون و متنوع قرآن در بيان مفاهيم و مقاصد، جولانگاهى است براى تأمل و انديشه.
انظر كيف نصرف الأيت لعلهم يفقهون‏
* دريافت و فهم مقاصد قرآن، هدف از بيان آيات به شكلهاى متنوع و گوناگون است.
انظر كيف نصرف الأيت لعلهم يفقهون‏
*بيان مطلب به شيوه‏هاى گوناگون و متنوع، روشى كارساز در تعليم و تربيت است.
انظر كيف نصرف الأيت لعلهم يفقهون‏
* از امام صادق (ع) روايت شده كه فرمود: مقصود از «عذابا من فوقكم»، سلطان ستمگر و از «و من تحت ارجلكم»، فرومايگان و افراد بى خير و از «او يلبسكم شيعا» عصبيت و از «و يذيق بعضكم بأس بعض»، بدرفتارى همسايگان است».
*از امام صادق (ع) روايت شده كه: مراد از «او يلبسكم شيعاً» اين است كه با ايجاد دشمنى و عصبيت بين شما، بعضى را به جان بعضى ديگر مى‏اندازد».
*از امام باقر (ع) درباره سخن خداوند «و هو القادر على ان يبعث عليكم عذاباً من فوقكم» روايت شده است: مراد از «عذابا من فوقكم»، دود و صيحه آسمانى و مراد از «أو من تحت أرجلكم»، فرو رفتن در زمين و مراد از «يلبسكم شيعا»، اختلاف در دين و بدگويى بعضى از شما نسبت به بعض ديگر مى‏باشد، و مراد از «و يذيق بعضكم بأس بعض» اين است كه گروهى از شما گروه ديگر را بكشد و تمام اينها مربوط به اهل قبله است.


آيه 66
وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَ هُوَ الْحَقُّ قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ‏ 
          و قوم تو قرآن را با اين‏كه حق است تكذيب كردند. بگو: من بر شما نگهبان نيستم.

* قوم و قبيله پيامبر، تهديد به عذاب از جانب خداوند را باور نكرده و آن را تكذيب كردند.
قل هو القادر على‏ أن يبعث عليكم عذابا ... و كذّب به قومك‏
* پيشگويى قرآن در مورد عملى شدن وعده‏هاى عذاب بر مشركان مكه و قبيله پيامبر
و كذّب به قومك و هو الحق‏
از معانى حق، «ثابت» و «واجب» است و در مورد آيه به دليل اينكه خبر از وقوع حادثه‏اى در آينده است، يعنى چيزى كه تثبيت شده و واقع خواهد شد. لذا اگر مرجع ضمير «به»، «عذاب» در آيه قبل باشد، جمله «و هو الحق» تأكيد بر وقوع حتمى آن در آينده خواهد بود. همان گونه كه تاريخ نيز اين نكته را به وضوح تأييد مى‏كند.
*پيامبر (ص) مأمور و متصدى عذاب كردن مشركان و صاحب اختيار آن نيست.
و كذّب به قومك ... قل لست عليكم بوكيل‏
*پيامبر (ص) وظيفه‏دار وادار ساختن مردم به ايمان و پذيرش حق نيست.
و كذّب به قومك و هو الحق قل لست عليكم بوكيل‏


آيه 67
لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‏  
     هر خبرى (كه از جانب خداست) وقت وقوعى دارد، و به زودى خواهيد دانست.

* وعده‏هاى عذاب خداوند در زمان خود و تحت شرايط خاص تحقق خواهد يافت.
قل هو القادر ... لكل نبإ مستقر
*هيچ حادثه‏اى در جهان به طور صدفه و خارج از نظام عليت به وقوع نمى‏پيوندد.
لكل نبإ مستقر
*گذر زمان و حوادث تاريخ همواره تأييد بر حقانيت وعده‏هاى قرآن خواهد بود.
لكل نبإ مستقر و سوف تعلمون‏

[ سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۲ ] [ 11:55 ] [ سعید ]

 
                  
آيه 60
وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ مَا جَرَحْتُمْ بِالنَّهَارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضَى أَجَلٌ مُسَمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏ 
           و اوست آن كه شبانگاه شما را مى‏ميراند (به خواب مى‏برد)، در حالى كه آنچه را در روز كرده‏ايد مى‏داند، سپس شما را در روز برمى‏انگيزد (بيدار مى‏كند)، تا مدّتى كه تعيين شده است به پايان رسد. آن‏گاه بازگشت شما فقط به سوى اوست، سپس شما را از آنچه مى‏كرديد آگاه خواهد ساخت.

* روح انسان تمام حقيقت اوست.
هو الذى يتوفكم بالّيل‏
* خواب، پديده‏اى شبيه به مرگ‏
هو الذى يتوفكم بالّيل‏
 «توفى» به معناى قبض روح است. كاربرد اين كلمه در مورد «خوابيدن» ناظر به شباهت مرگ و خواب است.
*دقت و تأمل در خوابيدن و بيدار شدن آدمى، راهى براى خداشناسى و توحيد
هو الذى يتوفكم بالّيل و يعلم ما جرحتم بالنهار ثم يبعثكم فيه‏
* خداوند شب را زمان مناسب براى خواب و آرامش و روز را براى تلاش و كار قرار داده است.
هو الذى يتوفكم بالّيل و يعلم ما جرحتم بالنهار ثم يبعثكم فيه‏
گر چه خواب و بيدارى اختصاصى به شب و روز ندارد، ولى از اينكه ظرف «توفى» شب است و ظرف «جرحتم» روز است، برداشت فوق به دست مى‏آيد.
* زمانى كه اجل آدمى فرا برسد ديگر از خواب برانگيخته و بيدار نمى‏شود.
ثم يبعثكم فيه ليقضى‏ أجل مسمى‏
*قيامت، روزِ بُروز حقيقت اعمال دنيوى آدميان است.
ثم إليه مرجعكم ثم ينبئكم بما كنتم تعملون‏
*آدمى در دنيا از حقيقت اعمال خود و بازتابهاى آن غافل است.
ثم ينبئكم بما كنتم تعملون‏
*رسول خدا (ص) فرمود: همراه هر انسانى فرشته‏اى است كه هنگام خواب، روح او را مى‏گيرد؛ پس اگر خداوند اذن در قبض روح آن شخص بدهد، او را قبض روح مى‏كند و گر نه به او برمى‏گرداند و اين است، معناى سخن خداوند: «يتوفاكم بالليل»».


آيه 61
وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَ هُمْ لَا يُفَرِّطُونَ‏ 
           و اوست آن كه بر بندگانش غالب است، و نگهبانانى بر شما مى‏فرستد، تا وقتى كه مرگ به سراغ يكى از شما بيايد، فرستادگان ما او را مى‏ميرانند و كوتاهى نمى‏كنند.

* خوابانيدن و بيدار كردن تا زمان اجل و سپس بازگشت به خداوند و محاسبه اعمال، نشانه تسلط خداوند بر امور بندگان است.
هو الذى يتوفكم بالّيل ... و هو القاهر فوق عباده‏
* با فرارسيدن زمان مرگ آدمى، گسيل فرشتگان محافظ و مراقب وى پايان مى‏پذيرد.
و يرسل عليكم حفظة حتى‏ إذا جاء أحدكم الموت‏
*حضور همواره فرشتگان محافظ در كنار آدمى براى حفظ حيات اوست.
و يرسل عليكم حفظة حتى‏ إذا جاء أحدكم الموت‏
*فرشتگانى غير از مأموران حفاظت آدمى، وظيفه قبض روح وى را بر عهده دارند.
حتى‏ إذا جاء أحدكم الموت توفته رسلنا
در صورتى كه فرشتگان محافظ همان قابضان روح باشند، مناسبتر آن بود كه با ضمير به آنان اشاره مى‏شد، بنابراين، گزينش «رسلنا» به جاى ضمير، بيانگر آن است كه ملائكه حافظ غير از ملائكه قابض‏اند.
*فرشتگانى متعدد وظيفه قبض روح هر يك از آدميان را به عهده دارند.
حتى‏ إذا جاء أحدكم الموت توفته رسلنا
 «رسل»، جمع رسول، و بر بيشتر از دو نفر دلالت دارد. از سوى ديگر مضمون آيه اين است كه براى هر شخصى كه مرگش فرامى‏رسد، «رسل» حضور پيدا مى‏كنند. بنابراين قابضان روح هر فرد از آدمى، بيش از دو فرشته‏اند.
* هيچ كوتاهى و تأخيرى از جانب فرشتگان مأمور قبض روح صورت نمى‏گيرد.
توفته رسلنا و هم لا يفرطون‏
*اسباب و عوامل مرگ و حيات آدمى منحصراً تحت اراده قاهر خداوند و در اختيار اوست.
و هو القاهر فوق عباده ... توفته رسلنا


آيه 62
ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ أَلَا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِينَ‏  
            سپس به سوى خدا- مولاى حقيقى خود- بازگردانده مى‏شوند. آگاه باشيد كه حكم فقط براى اوست، و او سريع‏ترين حسابرسان است.

*حكم نافذ و لازم‏الاجرا در آفرينش و حيات و مرگ انسان، تنها از آن خداوند است.
و يرسل عليكم ... ثم ردوا إلى الله موليهم الحق ألا له الحكم‏
*ولايت غير خداوند، بى‏اساس و باطل است.
ثم ردوا إلى الله موليهم الحق‏
*سريعترين نظام محاسبه و رسيدگى به اعمال، در قيامت استقرار دارد.
ثم ردوا ... ألا له الحكم و هو أسرع الحسبين‏
* سرعت در حسابرسى و قضاوت و حكم، معيارى مهم و اساسى در نظام قضائى شايسته‏
ألا له الحكم و هو أسرع الحسبين‏
بيان سرعت حسابرسى به عنوان يكى از ويژگيهاى مهم در حكم و قضاوت خداوند، گوياى رجحان و مزيت قضاوت و حكمى است كه سرعت هر چه بيشتر و بدون فوت وقت انجام پذيرد.
                 

[ سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۰۵ ] [ 12:34 ] [ سعید ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
آیا آنها در قرآن تدبّر نمی‌کنند، یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟!
محمد/24

در این وبلاگ از تفاسیر ترتیبی و موضوعی قرآن و نکات قرآنی مطلب خواهم گذاشت
گاها از تفاسیر نهج البلاغه و مثنوی یا دیگر متون هم نکته میگذارم
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب