|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
امامت در الميزان2
(و اذ ابتلي ابراهيم ربه) الخ، كلمه (ابتلاء) و بلاء يك معني دارد، اگر بخواهي بگوئي: من فلان را با فلان عمل و يا پيش آوردن فلان حادثه امتحان كردم، هم ميتواني بگوئي: (ابتليته بكذا)، و هم ميتواني بگوئي (بلوته بكذا) و اثر اين امتحان اين است كه صفات باطني او را از قبيل اطاعت و شجاعت و سخاوت و عفت و علم و مقدار وفاء، و نيز صفات متقابل اين نامبرده را ظاهر سازد. و بهمين جهت امتحان، جز با برنامهاي عملي صورت نميگيرد، عمل است كه صفات دروني انسان را ظاهر ميسازد، نه گفتار، همان طور كه ممكنست درست و راست باشد، ممكن هم هست دروغ و خلاف واقع باشد، همچنان كه در آيه: (انا بلوناهم كما بلونا اصحاب الجنة) و آيه: (ان الله مبتليكم بنهر) امتحان با عمل صورت گرفته. اينرا بدان جهت ميگوئيم، كه اگر در آيه مورد بحث امتحان ابراهيم(ع) را بوسيله كلمات دانسته، بفرضي كه منظور از كلمات الفاظ بوده باشد، باز بدان جهت است كه الفاظ وظائف عملي براي آنجناب معين ميكرده، و از عهد و پيمانها و دستور العملها حكايت ميكرده، همچنان كه در آيه: (و قولوا للناس حسنا به مردم نكو بگوئيد) منظور از گفتن، معاشرت كردن است، ميخواهد بفرمايد: با مردم به نيكي معاشرت كنيد. (بكلمات فاتمهن) كلمات جمع است و كلمه هر چند در قرآن كريم بر موجودات و اعيان خارجي اطلاق شده، نه بر الفاظ و اقوال، مانند: (بكلمة منه اسمه المسيح عيسي بن مريم، و كلمهاي از او كه نامش عيسي بن مريم بود) و لكن همين نيز بعنايت قول و لفظ است، باين معنا كه ميخواهد بفرمايد: مسيح (عليهالسلام) با كلمه و قول خدا كه فرمود: (كن) خلق شده، همچنان كه فرمود: (ان مثل عيسي عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون، مثل عيسي نزد خدا، مثل آدم است كه او را از خاك بيافريد، و سپس فرمود: (بباش پس موجود شد). و اين نه تنها در داستان مسيح است، بلكه هر جا كه در قرآن لفظ كلمه را بخدا نسبت داده، منظورش همين قول (كن فيكون) است، مانند آيه: (و لا مبدل لكلمات الله، كسي كلمات خدا را تغيير نميتواند دهد) و آيه: (لا تبديل لكلمات الله، تبديلي براي كلمات خدا نيست) و آيه: (يحق الحق بكلماته، خدا با كلمات خود حق را محقق ميسازد) و آيه: (ان الذين حقت عليهم كلمة ربك لا يؤمنون، آنها كه عذاب پروردگارت عليه آنان حتمي شده، ايمان نميآورند)، و آيه: (ولكن حقت كلمة العذاب، و لكن كلمه عذاب حتمي شده،) و آيه: (و كذلك حقت كلمة ربك علي الذين كفروا انهم اصحاب النار، و اينچنين كلمه پروردگارت بر كساني كه كافر شدند محقق گشت، كه اصحاب آتشند) و آيه: (و لولا كلمة سبقت من ربك الي اجل مسمي لقضي بينهم، اگر نبود كه كلمه خدا قبلا براي مدتي معين گذشته بود، هر آينه قضاء بين آنان رانده ميشد) و آيه: (و كلمة الله هي العليا ، و كلمه خدا همواره دست بالا است) و آيه: (قال فالحق و الحق اقول، گفت حق اينست كه... و حق ميگويم) و آيه: (انما قولنا لشيء اذا أردناه أن نقول له كن فيكون، تنها گفتار ما بچيزي كه بخواهيم ايجاد كنيم، اينست كه بان بگوئيم: بباش و آن چيز موجود شود). كه در همه اينموارد منظور از لفظ (كلمه)، قول و سخن است، باين عنايت كه كار قول را ميكند، چون قول عبارتست از اينكه گوينده آنچه را ميخواهد به شنونده اعلام بدارد، يا باو خبر بدهد، و يا از او بخواهد. و به همين جهت بسيار ميشود كه در كلام خداي تعالي كلمه و يا كلمات به وصف (تمام) توصيف ميشود، مانند آيه: (و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته، كلمه پروردگارت از درستي و عدل تمام شد، هيچ كس نيست كه كلمات او را دگرگون سازد) و آيه: (وتمت كلمة ربك الحسني علي بني اسرائيل، كلمه حسناي پروردگارت بر بني اسرائيل تمام شد،) كانه كلمه وقتي از گويندهاش سر ميزند هنوز تمام نيست، وقتي تمام ميشود كه لباس عمل بپوشد، آنوقت است كه تمام و صدق ميشود. و اين معنا منافات ندارد با اينكه قول او فعلش باشد، براي اينكه حقايق واقعي حكمي دارد، و عنايات كلامي و لفظي حكمي ديگر دارد، بنابراين آنچه را كه خدا خواسته براي پيامبرانش و يا افرادي ديگر فاش سازد، بعد از آن كه سري و پنهان بوده، و يا خواسته چيزي را بر كسي تحميل كند و از او بخواهد، باين اعتبار اين اظهار را قول و كلام ميناميم، براي اينكه كار قول را ميكند، و نتيجه خبر امر و نهي را دارد، و اطلاق قول و كلمه بر مثل اين عمل شايع است. البته وقتي كه كار قول و كلمه را بكند، مثلا ميگوئي: (من اينكار را حتما ميكنم، براي اينكه از دهنم در آمده كه بكنم) با اينكه قبلا در آن باره سخني نگفتهاي، ولي تنها تصميم انجام آنرا گرفتهاي و چون نميخواهي تصميم خود را بشكني، و در آن باره شفاعت احدي را بپذيري و هيچ سستي در تصميمت پيدا نشده، لذا اينطور تعبير ميكني كه من چون گفتهام اينكار را ميكنم، بايد بكنم، نظير شعر عنتره كه ميگويد: و قولي كلما جشات و جاشت مكانك تحمدي او تستريحي يعني سخن من به نفسم وقتي كه در ميدان جنگ باضطراب در ميآيد اينست كه بگويم سر جايت بايست كه يا كشته ميشوي و خوشنام و يا دشمن را ميكشي و راحت ميگردي كه منظورش از قول تلقين نفس به ثبات و تصميم بر آنست كه ثباترا از دست ندهد و تصميم خود را در جائي كه دارد يعني در دلش همچنان حفظ كند، تا اگر در حادثه كشته شد، از ستايش خلق برخوردار شود و اگر بر دشمن پيروز گشت از استراحت برخوردار گردد. حال كه اين نكته را دانستي اين معنا برايت روشن گرديد، كه مراد به (كلمات) در آيه مورد بحث، قضايائي است كه ابراهيم با آنها آزمايش شد، و عهدهائي است الهي، كه وفاي بدانها را از او خواسته بودند، مانند قضيه كواكب، و بتها، و آتش، و هجرت، و قرباني كردن فرزند، و غيره. و اگر در آيه مورد بحث نامي از اين امتحانات نبرده، براي اين بود كه غرضي به ذكر آنها نداشته، بله همين كه فرموده: (چون از آن امتحانات پيروز در آمدي ما تو را امام خواهيم كرد)، ميفهماند كه آن امور اموري بوده كه لياقت آنجناب را براي مقام امامت اثبات ميكرده، چون امامت را مترتب بر آن امور كرد. پس اين صحنهها كه بر شمرديم، همان كلمات بوده و اما تمام كردن كلمات به چه معنا است؟ در پاسخ ميگوئيم اگر ضمير در (اتمهن) بابراهيم برگردد، معنايش اين ميشود كه ابراهيم آن كلمات را تمام كرد، يعني آنچه را خدا از او ميخواست انجام داد، و امتثال نمود، و اما اگر ضمير در آن بخداي تعالي برگردد، همچنانكه ظاهر هم همين است، آنوقت معنا اين ميشود كه خدا آن كلمات را تمام كرد، يعني توفيق را شامل حال ابراهيم كرد و مساعدتش فرمود تا همانطور كه وي ميخواست دستورش را عمل كند. و اما اينكه بعضي گفتهاند: مراد از كلمات جمله (قال اني جاعلك للناس اماما) تا آخر آيات است، تفسيري است كه نميشود بان اعتماد كرد، براي اينكه از اسلوب قرآني هيچ سابقه ندارد، و معهود نيست كه لفظ كلمات را بر جملاتي از كلام اطلاق كرده باشد. (اني جاعلك للناس اماما) امام يعني مقتدا و پيشوائي كه مردم باو اقتداء نموده، در گفتار و كردارش پيرويش كنند، و بهمين جهت عدهاي از مفسرين گفتهاند: مراد بامامت همان نبوت است، چون نبي نيز كسي است كه امتش در دين خود بوي اقتداء ميكنند، همچنانكه خداي تعالي فرموده: (و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله، ما هيچ پيامبري نفرستاديم مگر براي اين كه باذن او پيروي شود)، و لكن اين تفسير در نهايت درجه سقوط است. به چند دليل، اول اينكه كلمه: (اماما) مفعول دوم عامل خودش است و عاملش كلمه (جاعلك) است و اسم فاعل اگر بمعناي گذشته باشد عمل نميكند و مفعول نميگيرد، وقتي عمل ميكند كه يا بمعناي حال باشد و يا آينده و بنابراين قاعده، جمله (اني جاعلك للناس اماما) وعدهاي است بابراهيم (عليهالسلام) كه در آينده او را امام ميكند و خود اين جمله و وعده از راه وحي بابراهيم (عليهالسلام) ابلاغ شده، پس معلوم ميشود قبل از آنكه اين وعده باو برسد، پيغمبر بوده كه اين وحي باو شده، پس بطور قطع امامتي كه بعدها باو ميدهند، غير نبوتي است كه در آن حال داشته، (اين جواب را بعضي ديگر از مفسرين نيز گفتهاند). دوم اينكه ما در آغاز گفتار گفتيم: كه قصه امامت ابراهيم در اواخر عمر او و بعد از بشارت باسحاق و اسماعيل بوده، ملائكه وقتي اين بشارت را آوردند كه آمده بودند قوم لوط را هلاك كنند، در سر راه خود سري بابراهيم (عليهالسلام) زدهاند و ابراهيم در آن موقع پيغمبري بود مرسل، پس معلوم ميشود قبل از امامت داراي نبوت بوده، در نتيجه پس امامتش غير نبوتش بوده است. و منشا اين تفسير و تفاسير ديگر نظير آن، اينست كه الفاظي كه در قرآن شريف هست در انظار مردم مبتذل و بي ارج شده، چون در اثر مرور زمان زياد بر زبانها جاري شده، خيال كردهاند كه معناي همه را ميدانند، و همين خيال باعث شده بر سر آنها ايستادگي و دقت نكنند. يكي از آن الفاظ لفظ امامت است كه گفتيم مفسرين آن را همه جا و بطور مطلق بمعناي نبوت و تقدم و مطاع بودن معنا كردهاند، در حاليكه چنين نيست و اشكالش را فهميدي. بعضي ديگر از مفسرين آن را بمعناي خلافت و يا وصايت و يا رياست در امور دين و دنيا گرفتهاند - و هيچ يك از اينها نبوده - براي اينكه معناي نبوت اينستكه شخصي از جانب خدا اخباري را تحمل كند و بگيرد، و معناي رسالت هم اينستكه بار تبليغ آن گرفتهها را تحمل كند. و تقدم و مطاع بودن نميتواند معناي امامت باشد، چون مطاع بودن شخص باين معنا است كه اوامر و نظريههاي او را اطاعت كنند، و اين از لوازم نبوت و رسالت است. و اما خلافت و همچنين وصايت معنائي نظير نيابت دارد و نيابت چه تناسبي با امامت ميتواند داشته باشد؟ و اما رياست در امور دين و دنيا آن نيز همان معناي مطاع بودن را دارد، چون رياست بمعناي اينست كه شخصي در اجتماع مصدر حكم و دستور باشد. پس هيچ يك از اين معاني با معناي امامت تطبيق نميكند، چون امامت باين معنا است كه شخص طوري باشد كه ديگران از او اقتداء و متابعت كنند، يعني گفتار و كردار خود را مطابق گفتار و كردار او بياورند و با اين حال ديگر چه معنا دارد كه به پيغمبري كه واجب الاطاعه و رئيس است، بگويند: (اني جاعلك للناس نبيا، من ميخواهم تو را پيغمبر كنم و يا مطاع مردم سازم، تا آنچه را كه با نبوت خود ابلاغ ميكني اطاعت كنند، و يا ميخواهم تو را رئيس مردم كنم، تا در امر دين امر و نهي كني، و يا ميخواهم تو را وصي يا خليفه در زمين كنم، تا در ميان مردم در مرافعاتشان بحكم خدا حكم كني؟. پس امامت بمعناي هيچ يك از اين كلمات نيست، و چنان هم نيست كه همه آن كلمات براي خود معنائي داشته باشند، ولي خصوص لفظ امامت معنائي نداشته و صرفا عنايتي لفظي و تفنني در عبارت باشد، چون صحيح نيست به پيغمبري كه از لوازم نبوتش مطاع بودن است، گفته شود: من تو را بعد از آنكه سالها مطاع مردم كردم، مطاع مردم خواهم كرد، و يا هر عبارت ديگري كه اين معنا را برساند، هر چند كه عنايت لفظي در كار باشد براي اينكه محذوري كه گفتيم با اين حرفها برطرف نميشود، و عنايت لفظي اشكال را رفع نميكند و مواهب الهي صرف يك مشت مفاهيم لفظي نيست، بلكه هر يك از اين عناوين عنوان يكي از حقايق و معارف حقيقي است و لفظ امامت از اين قاعده كلي مستثني نيست، آن نيز يك معناي حقيقي دارد، غير حقايق ديگري كه الفاظ ديگر از آن حكايت ميكند. حال ببينيم آن حقيقت كه در تحت عنوان امامت است چيست؟ نخست بايد دانست كه قرآن كريم هر جا نامي از امامت ميبرد، دنبالش متعرض هدايت ميشود، تعرضي كه گوئي ميخواهد كلمه نامبرده را تفسير كند، از آن جمله در ضمن داستانهاي ابراهيم ميفرمايد: (و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين و جعلنا هم ائمة يهدون بامرنا، ما بابراهيم، اسحاق را داديم، و علاوه بر او يعقوب هم داديم، و همه را صالح قرار داديم، و مقرر كرديم كه اماماني باشند بامر ما هدايت كنند). و نيز ميفرمايد: (و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون، و ما از ايشان اماماني قرار داديم كه بامر ما هدايت ميكردند، و اين مقام را بدان جهت يافتند كه صبر ميكردند، و بايات ما يقين ميداشتند). كه از اين دو آيه بر ميآيد وصفي كه از امامت كرده، وصف تعريف است و ميخواهد آنرا بمقام هدايت معرفي كند از سوي ديگر همه جا اين هدايت را مقيد بامر كرده، و با اين قيد فهمانده كه امامت بمعناي مطلق هدايت نيست، بلكه بمعناي هدايتي است كه با امر خدا صورت ميگيرد و اين امر هم همانست كه در يكجا در بارهاش فرموده: (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذي بيده ملكوت كل شيء، امر او وقتي اراده چيزي كند تنها همين است كه بان چيز بگويد بباش، و او هست شود، پس منزه است خدائيكه ملكوت هر چيز بدست او است)، و نيز فرموده: (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر: امر ما جز يكي نيست آنهم چون چشم بر هم زدن). و انشاء الله بزودي در تفسير اين آيه بيان خواهيم كرد كه: امر الهي كه آيه اول آنرا ملكوت نيز خوانده، وجه ديگري از خلقت است كه امامان با آن امر با خداي سبحان مواجه ميشوند، خلقتي است طاهر و مطهر از قيود زمان و مكان، و خالي از تغيير و تبديل و امر همان چيزيست كه مراد بكلمه (كن) آنست و آن غير از وجود عيني اشياء چيز ديگري نيست، و امر در مقابل خلق يكي از دو وجه هر چيز است، خلق آن وجه هر چيز است كه محكوم به تغير و تدريج و انطباق بر قوانين حركت و زمان است، ولي امر در همان چيز، محكوم باين احكام نيست، اين بود اجمالي از معناي امر، تا انشاء الله تفصيلش در آينده بيايد. و كوتاه سخن آنكه امام هدايت كنندهاي است كه با امري ملكوتي كه در اختيار دارد هدايت ميكند، پس امامت از نظر باطن يك نحوه ولايتي است كه امام در اعمال مردم دارد، و هدايتش چون هدايت انبياء و رسولان و مؤمنين صرف راهنمائي از طريق نصيحت و موعظه حسنه و بالأخره صرف آدرس دادن نيست، بلكه هدايت امام دست خلق گرفتن و براه حق رساندن است. قرآن كريم كه هدايت امام را هدايت بامر خدا، يعني ايجاد هدايت دانسته، در باره هدايت انبياء و رسل و مؤمنين و اينكه هدايت آنان صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت است، ميفرمايد: (و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم فيضل الله من يشاء و يهدي من يشاء، هيچ رسولي نفرستاديم مگر بزبان قومش تا برايشان بيان كند و سپس خداوند هر كه را بخواهد هدايت، و هر كه را بخواهد گمراه كند). و در باره راهنمائي مؤمن آل فرعون فرموده! (و قال الذي آمن يا قوم اتبعون اهدكم سبيل الرشاد، و آنكس كه ايمان آورده بود بگفت: اي قوم! مرا پيروي كنيد تا شما را براه رشد رهنمون شوم) و نيز در باره وظيفه عموم مؤمنين فرموده: (فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون: چرا از هر فرقه طائفهاي كوچ نميكنند، تا در غربت تفقه در دين كنند، و در نتيجه وقتي بسوي قوم خود بر ميگردند ايشانرا بيم دهند، باشد كه قومش بر حذر شوند) كه بزودي اين تفاوت كه گفتيم ميان دو هدايت هست، با بيان بيشتر و روشنتري روشن ميگردد پس ديگر كسي نگويد چرا امر در آيه 73 انبياء و 23 سجده را بمعناي ارائه طريق نگيريم براي اينكه ابراهيم (عليهالسلام) در همه عمر اين هدايت را داشت. مطلب ديگريكه بايد تذكر داد اين است كه خداي تعالي براي موهبت امامت سببي معرفي كرده، و آن عبارتست از صبر و يقين و فرموده: (لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون) الخ، كه بحكم اين جمله، ملاك در رسيدن بمقام امامت صبر در راه خداست، و فراموش نشود كه در اين آيه، صبر مطلق آمده، و در نتيجه ميرساند كه شايستگان مقام امامت در برابر تمامي صحنههائيكه براي آزمايششان پيش ميآيد، تا مقام عبوديت و پايه بندگيشان روشن شود، صبر ميكنند، در حاليكه قبل از آن پيشامدها داراي يقين هم هستند. ادامه دارد...
[ چهارشنبه ۱۳۸۵/۰۵/۱۸ ] [ 18:11 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||