|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
" وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ" در اين آيه، سياق كلام از تكلم با غير به متكلم وحده تغيير يافته. و اين تغيير سياق براى آن بوده كه كارهايى كه در سابق ذكر مىشد و به خدا نسبت مىداد، مانند خلقت و ارسال رسل و انزال عذاب، كارهايى بود كه واسطه برمىداشت، و مثلا ملائكه و ساير اسباب در آن واسطه بودند، بخلاف غرض از خلقت و ايجاد- كه همان عبادت باشد- كه امرى است مختص به خداى سبحان و احدى در آن شركت ندارد. و جمله" إِلَّا لِيَعْبُدُونِ" استثنايى است از نفى، و شكى نيست كه اين استثناء ظهور در اين دارد كه خلقت بدون غرض نبوده، و غرض از آن منحصرا عبادت بوده، يعنى غرض اين بوده كه خلق، عابد خدا باشند، نه اينكه او معبود خلق باشد، چون فرموده" الا ليعبدون" يعنى: تا آنكه مرا بپرستند، و نفرموده: تا من پرستش شوم يا تا من معبودشان باشم. علاوه بر اين، غرض هر چه باشد پيداست امرى است كه صاحب غرض به وسيله آن استكمال مىكند، و حاجتش را برمىآورد، در حالى كه خداى سبحان از هيچ جهت نقص و حاجتى ندارد. تا به وسيله آن غرض نقص خود را جبران نمايد و حاجت خود را تامين كند. و نيز از جهتى ديگر فعلى كه بالآخره منتهى به غرضى كه عايد فاعلش نشود لغو و سفيهانه است، لذا نتيجه مىگيريم كه خداى سبحان در كارهايى كه مىكند غرضى دارد، اما غرضش ذات خودش است، نه چيزى كه خارج از ذاتش باشد، و كارى كه مىكند از آن كار سود و غرضى در نظر دارد، ولى نه سودى كه عايد خودش گردد، بلكه سودى كه عايد فعلش شود. اينجاست كه مىگوييم خداى تعالى انسان را آفريد تا پاداش دهد، و معلوم است كه ثواب و پاداش عايد انسان مىشود، و اين انسان است كه از آن پاداش منتفع و بهرهمند مىگردد، نه خود خدا، زيرا خداى عز و جل بى نياز از آن است. و اما غرضش از ثواب دادن خود ذات متعاليش مىباشد، انسان را بدين جهت خلق كرد تا پاداش دهد، و بدين جهتپاداش دهد كه اللَّه است. پس پاداش كمالى است براى فعل خدا، نه براى فاعل فعل كه خود خدا است، پس عبادت غرض از خلقت انسان است، و كمالى است كه عايد انسان مىشود، هم عبادت غرض است و هم توابع آن- كه رحمت و مغفرت و غيره باشد. و اگر براى عبادت غرضى از قبيل معرفت در كار باشد، معرفتى كه از راه عبادت و خلوص در آن حاصل مىشود در حقيقت غرض أقصى و بالاتر است، و عبادت غرض متوسط است. حال خواهى گفت: حمل كردن لام در جمله" ليعبدون" بر لام غرض معارض است با آيه شريفه" وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ" « سوره هود، آيه 118 و 119.» و با آيه شريفه" وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ" « سوره اعراف، آيه 179.» براى اينكه ظاهر آيه اول اين است كه غرض از خلقت اختلاف است، و ظاهر آيه دوم اين است كه غرض از خلقت رفتن بسيارى از افراد جن و انس به جهنم است ناگزير ما بايد از حمل لام بر لام غرض صرف نظر نموده بگوييم لام غايت است (در اين صورت معناى هر سه آيه اين مىشود كه: خداى تعالى انسان را نه براى عبادت و نه براى اختلاف و نه براى جهنم آفريد بلكه انسانى آفريده كه بعضى او را عبادت مىكنند و بعضى از خلقت خود اختلاف را نتيجه مىگيرند و بعضى جهنمى شدن را). در پاسخ مىگوييم: اما آيه اول كه اشاره" و لذلك- و براى همين هم خلقشان كردهايم" اشاره به رحمت است، نه به اختلاف. و اما آيه دوم هر چند لام در آن لام غرض است، مىفرمايد به منظور ريختن در دوزخ و يا اختلاف خلقشان كردهايم، و ليكن اين غرض، غرض اصلى نيست، بلكه تبعى و به قصد ثانوى است، كه گفتار مفصل ما در تفسير اين دو آيه گذشت. حال اگر بگويى در صورتى كه لام در جمله" ليعبدون" لام غرض باشد اين اشكال متوجه مىشود كه اگر غرض از خلقت، عبادت بندگان باشد، با در نظر داشتن اينكه تخلف مراد او از ارادهاش امرى محال است، بايد تمامى بندگان او را عبادت مىكردند و حال آنكه مىبينيم كه بسيارى از آنان او را نمىپرستند، و اين خود بهترين دليل است بر اينكه لام در آيه، لام غرض نيست، و اگر هم لام غرض باشد مراد از عبادت، عبادت تشريعى و دينى نيست، بلكه عبادت تكوينى است، كه در آيه" وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ" « سوره اسرى، آيه 44.» از آن خبرمىدهد. و يا مراد از خلقت بندگان براى عبادت، اين باشد كه: ما آنان را طورى آفريدهايم كه صلاحيت براى عبادت داشته باشند، و هر كس بخواهد او را عبادت كند بتواند، چون آنان را داراى اعتبار و عقل و استطاعت كرديم. و اين توجيه خيلى هم دور نيست چون استعمال كلمه و نام يك عمل در صلاحيت و استعداد براى انجام فعلى كه معناى آن كلمه است، استعمالى مجازى و شايع است، مثلا مىگوييم" گاو براى شخم زدن خلق شده" و معنايش اين است كه صلاحيت و استعداد شخم را دارد، و يا مىگوييم" خانه براى سكنى ساخته شده" كه باز معنايش اين است كه استعداد براى سكنى دارد. در پاسخ مىگوييم: مبنا و اساس اين اشكال اين است كه الف و لام در دو كلمه" الجن" و" الانس" الف و لام استغراق باشد، و معناى آيه اين باشد كه" ما تمامى افراد جن و تمامى افراد انس را تنها به غرض عبادت آفريديم" آن وقت تخلف اين غرض در بعضى افراد منافى با اين غرض مىشود، و اشكال مىشود كه تخلف مراد از اراده خداى تعالى محال است. و اما اگر ما اين دو الف و لام را الف و لام جنس بدانيم، نه استغراق در آن صورت وجود عبادت در دو نوع جن و انس و لو در بعضى از افراد آن دو كافى است، كه اين تخلف محال پيش نيايد، چون وجود افرادى كه خدا را عبادت نمىكنند ضررى نمىزند، بله، اگر به طور كلى در جنس جن و بشر عبادت ورمىافتاد، و حتى يك نفر هم خدا را عبادت نمىكرد، با غرض خداى سبحان منافات داشت، و آن وقت مىشد بگوييم غرض خداى سبحان تخلف شده، و همان طور كه خداى تعالى در خلقت افراد غرض دارد، در خلقت نوع هم غرض دارد، و ممكن است غرضش از خلقت اين دو نوع وجود افرادى عابد در اين دو نوع باشد. و اما اين احتمال كه مراد از عبادت، عبادت تكوينى باشد نه دينى، احتمالى است ضعيف، براى اينكه در اين صورت مطلب منحصر به جن و انس نمىشود، بلكه خلقت تمامى عالم براى عبادت تكوينى است. علاوه بر اين، سياق آيه سياق توبيخ كفار است، كه چرا عبادت تشريعى ندارند. و مىخواهد كفار را به خاطر اينكه قيامت و حساب و جزاء را منكر شدهاند تهديد كند، و معلوم است كه حساب و جزاء مربوط به عبادت تشريعى است، نه تكوينى. و نيز اينكه عبادت را حمل كردند بر استعداد و صلاحيت عبادت، و گفتهاند: غرضاز خلقت جن و انس اين است كه صلاحيت و استعداد عبادت را داشته باشند، و يا مورد امر و نهى عبادى قرار بگيرند، احتمالى است ضعيف، براى اينكه اين معنا بسيار واضح است كه اگر كسى از چيزى استعداد و صلاحيت فعلى را مىخواهد، براى اين مىخواهد كه آن فعل را انجام دهد، و به فرضى هم كه به گفته شما غرض از خلقت صلاحيت عبادت باشد، باز غرض اصلى و اولى عبادت است، و صلاحيت و استعداد مقدمه آن است. پس نمىتوانيم عبادت در آيه را حمل كنيم بر صلاحيت و استعداد عبادت، و اگر حمل كنيم در حقيقت اعتراف كردهايم به اينكه غرض اولى و بالذات، خود عبادت است، و اينجاست كه دوباره اشكال- البته اگر اشكالى باشد- برمىگردد. پس حق همين است كه بگوييم الف و لام در دو كلمه" الجن" و" الانس" الف و لام جنس است، نه استغراق، و مراد از عبادت، خود عبادت است نه صلاحيت و استعداد آن. و اگر غرض به استعداد هم تعلق گرفته باشد غرض ثانوى و جزئى است تا مقدمه باشد براى غرض اولى و اعلا كه همان عبادتست، هم چنان كه خود عبادت يعنى اعمالى كه عبد با اعضاء و جوارح خود انجام مىدهد، برمىخيزد، مىايستد، ركوع مىكند، به سجده مىافتد، غرض به همه اينها تعلق گرفته، و لذا مىبينيم به آنها امر فرموده، اما اين غرض براى مطلوب ديگر و غرض بالاتر است، و آن اين است كه بندگى و ذلت عبوديت بنده را در برابر رب العالمين نشان دهد، ذلت عبوديت و فقر مملوكيت محض خود را در قبال عزت مطلق و غناى محض مجسم و ممثل سازد، هم چنان كه چه بسا اين معنا از آيه شريفه" قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ" « سوره فرقان، آيه 77.» نيز استفاده شود، چون در اين آيه" عبادت" را" به دعاء" مبدل كرده است. پس معلوم مىشود كه حقيقت عبادت اين است كه بنده، خود را در مقام ذلت و عبوديت واداشته، رو به سوى مقام رب خود آورد. و همين، منظور آن مفسريست كه عبادت را به معرفت تفسير كرده، مىخواهد بگويد: حقيقتش آن معرفتى است كه از عبادت ظاهرى به دست مىآيد. پس غرض نهايى از خلقت همان حقيقت عبادت است، يعنى اين است كه بنده از خود و از هر چيز ديگر بريده، به ياد پروردگار خود باشد، و او را ذكر گويد. اين بود آنچه با تدبر در آيه مورد بحث استفاده مىشود، و اگر" جن" را در آن جلوتر از" انس" آورده، براى اين است كه سخن از خلقت است و خلقت جن قبل از خلقت انس بوده، به شهادت اينكه مىفرمايد:" وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ" « سوره حجر، آيه 27.». و عبادت غرض و نتيجهاى است كه عايد فعل خدا مىشود، نه عايد فاعل كه خود خدا باشد، به همان بيانى كه گذشت. و از اينكه در آيه شريفه به وسيله نفى و استثناء، غرض را منحصر در عبادت كرده فهميده مىشود كه خداى تعالى هيچ عنايتى به آنان كه عبادتش نمىكنند ندارد، هم چنان كه گفتيم آيه شريفه" قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ" به آن تصريح مىكند. [ چهارشنبه ۱۳۸۶/۱۲/۲۲ ] [ 6:10 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||