منتخب تفاسیر
أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا   
قالب وبلاگ
لینک های مفید



 

خلاصه تفسيرسوره نجم در الميزان آيات 33 تا آخر

 

" أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى وَ أَعْطى‏ قَلِيلًا وَ أَكْدى‏" كلمه" تولى" به معناى اعراض است، و مراد از آن در اينجا بقرينه آيه بعدى اعراض از انفاق در راه خداست، و كلمه" اعطاء" به معناى انفاق و كلمه" اكداء"- مصدر فعل أكدى- به معناى قطع اعطا و ترك انفاق است، و حرف" فاء" كه بر سر جمله" أ فرأيت" در آمده به خاطر این است  كه آيات اين فصل فرع و نتيجه‏گيرى از آيات فصل قبلى است.

و معناى آيه مورد بحث اين است كه: به من خبر ده از آن كسى كه از انفاق اعراض كرد، و مال اندكى انفاق نموده و ديگر از انفاق دست برداشت.

" أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى‏" ضميرهاى اين جمله به همان شخص كه از انفاق اعراض كرده بود بر مى‏گردد، و استفهام در آيه انكارى است، و معنايش اين است كه آيا او علم غيب دارد كه در نتيجه بداند رفيقش كه گناهش را گردن گرفته در قيامت اگر وى عذابى داشته باشد بجاى او عذاب مى‏كشد؟ مفسرين  جمله را اينطور معنا كرده‏اند، ولى از ظاهر آيه بر مى‏آيد كه منظور اين است كه بفرمايد: او نسبت به حال آينده‏اش در دنيا علم غيب ندارد، و معنايش اين است كه آيا او كه دست از انفاق كشيده علم غيب دارد كه اگر به انفاق خود ادامه دهد اموالش تمام مى‏شود و به فقر مبتلا مى‏گردد؟ و اينكه گفتيم ظاهر آيه اين است براى اين بود كه آن معنايى كه مفسرين ارائه داده بودند معنايى است كه آيه" أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏" متعرض آن است.

" أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِما فِي صُحُفِ مُوسى‏ وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى" منظور از" صحف موسى" تورات و از" صحف ابراهيم" همان كتابى است كه بر ابراهيم نازل شده بود، و اگر به صيغه جمع از آن تعبير كرد، براى اين است كه صحف هر يك از اين دو بزرگوار يكى دو تا نبوده بلكه اجزايى بسيار داشته است.

و كلمه" توفيه" كه مصدر فعل" وفى" است به معناى آن است كه حق صاحب حق را تمام و كمال بپردازى، و توفيه ابراهيم (ع) اين بود كه آن جناب هر حق بندگى كه به عهده داشت تمام و كامل ادا كرد و به بهترين وجه هم ادا كرد.

پس معناى دو آيه اين شد كه: آيا اين شخص كه دست از انفاق كشيده اين امورى را كه در صحف ابراهيم و موسى آمده نديده؟

" أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏" كلمه" وزر" به معناى ثقل است، ولى استعمالش بيشتر در گناه رواج يافته، و كلمه" وازرة" به معناى گنهكار است كه بايد سنگينى گناه را تحمل كند، و اين آيه مى‏خواهد همان مطلبى را كه در صحف ابراهيم و موسى آمده حكايت كند، كه البته اين حكايت از اين آيه شروع مى‏شود و تا چند آيه ادامه دارد، و همه آن آيات در اولشان كلمه" أن" و كلمه" أن" در آمده كه تمام هفده آيه است.

و آن معنا و مطلبى كه در صحف آن دو بزرگوار آمده بوده، اين بوده كه: هيچ انسانى گناه انسانى ديگر را تحمل نمى‏كند، يعنى نفس هيچ كس به گناهى كه ديگرى كرده آلوده نمى‏شود، و قهرا هيچ كس هم به گناهى كه ديگرى كرده عقوبت و مؤاخذه نمى‏شود.

" وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏" راغب مى‏گويد: كلمه" سعى" به معناى راه رفتن تند و سريع است، اما نه به حدى كه دويدن بر آن صدق كند، ولى در مطلق جد و جهد در هر كارى چه خير و چه شر نيز استعمال مى‏شود.

پس معناى آيه چنين شد كه: هيچ انسانى هيچ چيزى را به ملكيت واقعى مالك نيست، تا اثر آن ملكيت كه يا خير است يا شر يا نفع است يا ضرر عايدش شود، مگر آن عملى را كه كرده و جد و جهدى كه نموده، تنها آن را داراست، و اما آنچه ديگران كرده‏اند اثر خير يا شرش عايد انسان نمى‏شود.

" وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى‏" منظور از" رؤيت" مشاهده است، و ظرف اين مشاهده روز قيامت است، به دليل اينكه دنبالش مساله جزا را ذكر فرموده.

" ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى‏" كلمه" وفاء" به معناى تمام است، چون هر چيزى كه تمام باشد وافى به تمامى صفات مطلوبش هست، و" جزاء أوفى" به معناى جزاى اتم است ، و معنايش اين است كه سپس انسان عملش- يعنى به عملش- جزا داده مى‏شود جزايى اتم.

" وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‏" كلمه" منتهى" مصدر ميمى و به معناى انتهاء است، و در اين آيه مطلق آورده شده،

در نتيجه مى‏فهماند مطلق انتهاء به سوى پروردگار تو است، پس آنچه موجود كه در عالم وجود است در هستى و در آثار هستيش به خداى سبحان منتهى مى‏گردد، البته به خود خداوند، حال يا با وساطت چيزى و يا بدون واسطه، و نيز هيچ تدبير و نظامى كلى يا جزيى در عالم جريان ندارد، مگر آنكه آن هم منتهى به خداى سبحان است، آيه مورد بحث از آنجايى كه منتهاى هر چيزى را به طور مطلق خدا دانسته، و اين اطلاق شامل تمامى تدبيرها نيز مى‏شود ناگزير بايد گفت كه آيه شريفه شامل دو انتها در هر چيز مى‏شود. يكى انتها از حيث آغاز خلقت كه وقتى در باره خلقت هر چيز به عقب برگرديم به خداى تعالى منتهى مى‏شود و ديگرى از حيث معاد كه وقتى از طرف آينده پيش برويم خواهيم ديد كه تمامى موجودات دوباره به سوى او محشور مى‏شوند.

" وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى‏" اين آيه و آيات بعدش تا دوازده آيه، مواردى از منتهى شدن خلقت و تدبير به خداى‏سبحان را بر مى‏شمارد، و سياق در همه اين آيات سياق انحصار است، مى‏فهماند كه ربوبيت منحصر در خداى تعالى است. و براى او شريكى در ربوبيت نيست، و اين انحصار منافات با وساطت اسباب طبيعى و يا غير طبيعى در آن امور ندارد.

" وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْيا" گفتار در اين آيه كه موت و حيات را به خداى سبحان نسبت داده، با اينكه ارتباطى هم با اسباب طبيعى و غير طبيعى مانند ملائكه دارند، نظير همان گفتارى است كه در باره خنده و گريه گذرانديم، و همچنين عين اين بحث در آيات بعدى هم جريان پيدا مى‏كند.

" وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى‏ مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى‏" كلمه" نطفه" به معناى آبى است در مرد و زن كه مبدأ پيدايش فرزند است، و وقتى مى‏گوييم:" امنى الرجل" معنايش اين است كه فلان مرد منى خود را ريخت.

بعضى  گفته‏اند: معناى" تمنى" اين است كه:" مقدر شده باشد".

" وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى‏" كلمه" نشاه اخرى" به معناى خلقت اخرى است كه همان خلقت دوم باشد، و ظرفش آخرت است كه دار جزاء است، و اگر فرمود پيش آوردن اين نشاه به عهده خداست، براى اين بود كه قضاى حتمى الهى بود، و نيز براى اين بود كه وعده‏اش را داده بود، و او خلف وعده نمى‏كند.

" وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى‏ وَ أَقْنى‏" يعنى و او كسى است كه غنى و قنيه مى‏دهد، و" قنيه" به معناى اموال ماندنى از قبيل خانه و باغ و حيوان است، و بنا بر اين، ذكر جمله" أقنى" بعد از جمله" أغنى" از باب ذكر خاص بعد از عام است، به خاطر نفاست و شرافتى كه در خاص است.

بعضى از مفسرين گفته‏اند: اغناء به معناى مالدار كردن، و اقناء به معناى راضى كردن از جهت مالدارى است.

بعضى  ديگر گفته‏اند: معناى آيه اين است كه: خدا است كه بى‏نياز و فقير مى‏كند.

" وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى‏" گويا مراد از" شعرى" ستاره شعراى يمانيه باشد كه يكى از ستارگان ثابت و پر نورى است كه در شرق آسمان به صورت جبارى آسمانى مى‏درخشد.

مى‏گويند: دو قبيله خزاعه و حمير اين ستاره را مى‏پرستيدند، و نيز يكى از كسانى كه آن را مى‏پرستيده، ابو كبشه يكى از اجداد رسول خدا (ص) بوده، كه البته جد مادرى آن جناب بوده، و مشركين به اين مناسبت رسول خدا (ص) را پسر ابو كبشه مى‏ناميدند، چون گفتيم ابو كبشه با پرستش شعرى راه خود را از قوم خود جدا كرده بود.

" وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الْأُولى‏" عاد همان قوم هود پيغمبر است، و اگر آنان را" عاد اولى" ناميده، براى اين بوده كه قوم عاد دو نسل بودند، نسل اول آنان قوم هود پيغمبر بودند (و هلاك شدند).

" وَ ثَمُودَ فَما أَبْقى‏" ثمود قوم صالح پيغمبر است، كه خداى تعالى كفار ايشان را تا آخرين نفر به هلاكت رسانيد.

" وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى‏" اين جمله مانند جمله قبليش عطف است بر كلمه" عادا"، و اينكه در اين آيه به اصرار و تاكيد مى‏فرمايد: قوم نوح از دو قوم عاد و ثمود- به طورى كه از سياق بر مى‏آيد- ظالم‏تر و طاغى‏تر بودند، براى اين است كه: قوم نوح دعوت آن جناب را نپذيرفتند، و از موعظه او پند نگرفتند، و با اينكه نزديك هزار سال ايشان را دعوت مى‏كرد، به جز عده‏اى بسيار كم دعوتش را نپذيرفتند.

" وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوى‏ فَغَشَّاها ما غَشَّى" بعضى  از مفسرين گفته‏اند: مؤتفكه عبارت است از قراء و آباديهاى قوم لوط كه اهل‏

خود را ائتفاك كرد، يعنى زير و رو كرد. و كلمه" اهواء" كه مصدر فعل" أهوى" است به معناى اسقاط است.

و معناى آيه اين است كه: قراى قوم لوط (مؤتفكة) را به اين وسيله به زمين كوبيد و ساقط كرد، كه سرزمينشان را زير و رو نموده دستخوش خسف نمود،" فَغَشَّاها ما غَشَّى" در نتيجه عذاب خدا شاملش شد و احاطه‏اش كرد، آن مقدار كه شاملش شد و احاطه‏اش كرد.

" فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى‏" كلمه" آلاء" جمع" الى" به معناى نعمت است و كلمه" تمارى" به معناى تشكك و خود را به طور مصنوعى مردد جلوه دادن است، و جمله متفرع بر ما قبل است كه افعالى را به خداى تعالى نسبت مى‏داد.

و معناى آن اين است كه: وقتى خداى تعالى همان كسى باشد كه اين نظام بديع را پديد آورده و اين عالم را ايجاد كرده، و تدبير نموده، در انسانها خنده و گريه و مرگ و حيات و هلاكت قرار داده. ديگر به كداميك از نعمت‏هاى پروردگارت خود را مردد جلوه مى‏دهى، و در كدامش شك مى‏كنى؟

و اگر مساله هلاكت و گرياندن امت‏هاى طاغيه را هم نعمت خوانده، با اينكه على الظاهر اينها نقمت و ناگوارى است، براى اين بوده كه هر چند براى طاغيان نقمت است ولى از آنجايى كه در پديد آمدن نظام اتم و عمومى كه در عالم جريان دارد، نظامى كه امور را به سوى استكمال خلق و رجوع كل به سوى خدا راه مى‏اندازد، دخالت دارد، نعمت است.

و خطاب در آيه به همان كسى است كه اعراض كرد، و اندكى انفاق نموده سپس از ادامه انفاق خوددارى نمود، ممكن هم هست خطاب به رسول خدا (ص) از باب" پسرم به تو مى‏گويم همسايه تو بشنو" بوده باشد، و به هر حال استفهام در اين جمله استفهام انكارى است.

" هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى‏" بعضى  از مفسرين گفته‏اند: كلمه" نذير" هم مى‏تواند مصدر و به معناى انذار باشد،و هم وصف و به معناى انذار كننده باشد، و در هر دو معنا به صورت" نذر"- به دو ضمه- جمع بسته مى‏شود، و اشاره با كلمه" هذا" يا به قرآن است و يا به رسول خدا (ص).

" أَزِفَتِ الْآزِفَةُ" يعنى قيامت نزديك شد، چون كلمه" آزفه" يكى از اسماى قيامت است.

" لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ كاشِفَةٌ" منظور از" كاشفه"،" نفس كاشفه" است، يعنى غير خدا كسى نيست كه گرفتارى آن روز را بر دارد، چون مراد از كشف، ازاله شدايد و هراسها است.

" أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ وَ تَضْحَكُونَ وَ لا تَبْكُونَ وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ" اشاره با كلمه" هذا" به بيان گذشته است، و كلمه" سمود" كه مصدر سامدون است به معناى لهو است، و آيه شريفه متفرع بر بيان گذشته، و استفهام در آن توبيخى است.

و معنايش اين است كه: وقتى خداى تعالى پروردگار شما است كه همه امور به او منتهى مى‏شود، و آوردن نشاه ديگر به عهده او است، و آمدن آن نشاه نزديك‏تر هست و بغير از خدا كسى نيست كه عذاب و گرفتاريهايش را از شما برطرف سازد، آيا با چنين وضعى كه داريد هنوز مى‏خنديد، و از كوتاهى‏هايى كه نسبت به خداى تعالى كرده و خود را در معرض شقاوت دائمى قرار داديد نمى‏گرييد؟ آيا از اين بيانات كه شما را به نجات مى‏خواند تعجب و انكار مى‏كنيد؟ و از در استهزا به آن مى‏خنديد و گريه نمى‏كنيد؟

" فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا" اين جمله نيز نتيجه‏اى است كه از بيان سابق گرفته شده، و معنايش اين است كه وقتى برايتان معلوم شد كه در چنين مخاطره‏اى قرار داريد، پس بايد كه براى او سجده نموده تنها او را بپرستيد، تا مخاطره مذكور را كه غير از خدا برطرف كننده‏اى ندارد از شما برطرف سازد.

 

بحث روايتى

در كشاف در ذيل آيه" أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى ..." روايت كرده كه عثمان مال خود را در راه خير انفاق مى‏كرد، عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح برادر رضاعيش به او گفت: اينطور كه تو گرفته‏اى بيم آن هست كه مالى برايت نماند. عثمان گفت: من خطايا و گناهانى دارم، مى‏خواهم با اين عمل خود رضاى خدا را جلب كنم، اميد عفو او را دارم. عبد اللَّه گفت: تو اين ماده شتر خود و بارش را به من بده، من همه گناهانت را به عهده مى‏گيرم، عثمان هم همين كار را كرد و چند نفر را شاهد معامله گرفت، و از آن پس ديگر در راه خير چيزى نداد، بدين مناسبت بود كه آيه مورد بحث نازل شد.

و در خصال از امام صادق (ع) روايت آورده كه فرمود: انسان بعد از مردنش ديگر هيچ أجر و ثوابى دنبالش نمى‏آيد، مگر از چند راه: يكى اينكه در زندگيش صدقه‏اى پايدار تاسيس كرده باشد كه تا روز قيامت ثواب آن عايد وى مى‏شود. دوم صدقه‏اى كه به‏ صورت وقف در آورده باشد كه ديگر ورثه‏اش آن را به ارث نبرند. سوم سنت هدايتى كه باب كرده باشد و بعد از مرگش مردم به آن سنت عمل كنند و راه درست را بروند. و چهارم فرزند صالحى كه بعد از مردن خود او براى پدر استغفار كند .

و در اصول كافى به سند خود از سليمان بن خالد روايت كرده كه گفت: امام صادق (ع) فرمود: خداى تعالى مى‏فرمايد:" وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‏"، پس بايد از اين كلام اين نتيجه را هم گرفت كه وقتى رشته بگومگوها به خداى تعالى كشيده شد، ديگر بايد دم فرو بست، و در آن وادى قدم نگذاشت .مؤلف: اين استفاده‏اى كه امام از آيه مذكور كرده، در حقيقت توسعه‏اى است كه در معناى انتهاء داده است.

[ یکشنبه ۱۳۸۶/۱۱/۰۷ ] [ 1:8 ] [ سعید ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
آیا آنها در قرآن تدبّر نمی‌کنند، یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟!
محمد/24

در این وبلاگ از تفاسیر ترتیبی و موضوعی قرآن و نکات قرآنی مطلب خواهم گذاشت
گاها از تفاسیر نهج البلاغه و مثنوی یا دیگر متون هم نکته میگذارم
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب