|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
پروتكل سوم امروز ميتوانم به شما بگويم كه به هدف نزديك شدهايم.فاصله بين ما و آن بسيار كوتاه گشته و در چند قدمي آن قرار گرفتهايم.با يك نگاه به گذشته ميبينيم كه راه طولاني ما رو به پايان است.چيزي نمانده كه مار نمادين ما،حلقه خود را به طور كامل ببندد.وقتي حلقه اين مار،كه رمز حركت ملت ما و طي مراحل پيروزي است،بسته شد؛ همه دولتهاي اورپايي در داخل آن گرفتار ميشوند و مار نمادين ما همه آنها را دربر ميگيرد. ما پيش بيني ميكنيم كه ملاكهاي قوانين اساسي امروز،به زودي فرو ميريزد.زيرا خود ما آنها را وضع كرده و برپا داشتهايم و از روي عمد در ساختار آنها خلل ايجاد كردهايم تا هميشه دور خود بچرخد و آنقدر سبك و سنگين شود تا در درجه اول،ماده آن از بين برود و سپس ماهيت و روح آن نيز نابود گردد. «گوييم»گمان ميكنند كه خودشان اين موازين را پيريزي و بر بنيانهاي محكمي ايجاد كردهاند و لذا بدان اهميت زيادي ميدهند و انتظار دارند كه به طور منظم پيش برود.شايد روزي به آرزوي خود برسند؛اما بايد گفت محورهاي اين موازين يعني حاكمان داراي قدرت،از آن غافل هستند.زيرا به وسيله نمايندگان ملت كه براي آنان خوش رقصي ميكنند،احاطه شدهاند.اينجاست كه حكومت دچار بينظمي و آشوب ميشود و هر گروهي براي كسب قدرت،به اندازه توانش بدان چنگ مياندازد.قدرت اين نمايندگان از راه ترور كه دامنه آن به داخل كاخها هم كشيده شده،به دست آمده است و رشتههايي كه بايد موجب پيوند حاكميت با ملت باشد،از هم گسسته است و ديگر پيوندي وجود ندارد.از اين رو حاكم،هر لحظه انتظار حمله گروههاي قدرت طلب را دارد و همواره هراسان به امور جاري ميپردازد.ما برزخي ساختهايم كه بين حاكميت برتر دولت از يك طرف،و قدرت كور مردم از طرف ديگر،فاصله انداخته است و در نتيجه،هر دو گروه در لاك خود خزيده و ماهيت خود را از دست دادهاند.چون كوري كه عصايش را گم كرده باشد. ما براي آنكه قدرت طلبان با سرعت به سوي قدرت خيز بردارند و از آن سوء استفاده كنند،همه نيروهاي مخالف را در تمامي جبههها تحريك كردهايم تا رو در روي حاكميت بايستند و در هر گروه،روحيهاي ايجاد كردهايم تا از جاي برخيزند و با گرايشهاي ليبرالي و آزاديخواهي به استقلال طلبي روي آورند.ما براي ايجاد شكاف و اخلال كه چارهاي جز آن نيست،با همه گروهها همصدا شديم و آنها را مسلح كرديم و رسيدن به قدرت را هدف مقدسي كه بالاتر از آن هدفي نيست،جلوه دادهايم. در مورد دولتها نيز از كشمكش ميان آنها آتشي برپا ميكنيم تا برخوردها و جنگها شدت يابد.با اين اقدامات ديري نميپايد كه سرتاسر دنيا در هرج و مرج و فقر دست و پا خواهد زد. قدرت طلبان كه بيش از حد شمارش هستند،پارلمانها و ادارات عالي كشورها را تريبون سخنرانيهاي بيارزش خود قرار دادهاند.از طرف ديگر روزنامهنگاران حرفهاي و قلمپردازاني كه با ايجاد تنش و درگيري امرار معاش ميكنند و تعدادشان هم بسيار است،عادت كردهاند كه هر روز در قوه مجريه را بكوبند تا پاداش و مزد عمل خود را دريافت كنند.علاوه بر اينها فضيحت سوء استفاده از اختيارات گسترش مييابد و همهگير ميشود و نشان ميدهد كه ارگانهاي اصلي و فرعي دولت آماده وزيدن توفان سهمگين آينده هستند.پس مردم قيام ميكنند و امور را زير و رو مينمايند. امروز نيش فقر در جان مردم جاي گرفته است و عبوديت ملت پيچيدهتر و بدتر از بردگي گذشته انسانها و سرزمينهاست.بردگي گذشته بسيار آسان بود و امكان داشت به نوعي از آن نجات يافت.اما فقر و نياز كنوني انسان را به طور كامل در برگرفته است و اميدي به نجات براي او باقي نميگذارد.ما ترتيبي دادهايم كه در قوانين اساسي،حقوق مردم به صراحت بيان شود؛اما ملت از اين حقوق،بهرهاي نميبرد و جز در رؤياها و خيالات آن را نمييابد.با اين حال كارگر زحمتكش چارهاي جز توسل به همان عبارات بيارزش و سخنرانيهاي تو خالي نميبيند و چنين است كه همواره در همان سختيها دست و پا ميزند و دور خود ميچرخد و هرگز از ناحيه قانون اساسي هم خيري نميبيند.مگر ريزههاي سفرههايي كه هنگام انتخابات عمومي پهن ميشود؛آن هم به خاطر آنكه به نامزدهاي مورد نظر ما كه توسط دست نشاندگانمان به آنها ديكته ميشود، رأي دهند. حقوق كارگري در حكومتهاي جمهوري،ضمن آنكه چيزي جز تلخي و مرارت براي كارگر ندارد،از سنگيني بار او نيز نميكاهد.بلكه ضمانتهايي كه مزد منظم او را تضمين ميكرد نيز از بين ميبرد و باعث ميشود كه همراه با همتايان خود دست به اعتصاب بزنند و آن وقت به دستور كارفرمايان،در حصار بيكاري يا زندان قرار گيرند. ملت،با راهنمايي ما طبقه اشراف را كه به خاطر منافع مشترك از او حمايت ميكرد، نابود كردهاند و امروز پس از اين كار،خرده رباخواران گلوي او را ميفشارند و چون زالو خونش را ميمكند تا او را به بند كشند و به بندگي در آورند. اينجا نوبت ماست كه تحت عنوان رهايي كارگر فقير از رنج و مصيبت،وارد صحنه نمايش شويم و از او بخواهيم كه زير پرچم سوسياليسم،آنارشيسم و كمونيسم به صف سربازان ما بپيوندد.سياست ما بر اين است كه حاملان اين پرچمها را بنابر اصل موهوم برادري يا همبستگي انساني كه از اصول فراماسونري است،ياري رسانيم. طبقه اشراف كه بهره برداري از زحمت كارگران بينوا به شكلي قانوني در اختيار او قرار ميگيرد،امروز آرام و خوشحال است كه ميبيند كارگران به نوا رسيدهاند و در عافيت به سر ميبرند.اما نقشه ما درست عكس اين است؛ما ميخواهيم نيازمندي، همه جا حكمفرما شود و«گوييم»بيارزش گردد.ابزار ما نيز بسيار نيرومند است زيرا حلقههاي گرسنگي بسته و محكم شده و لاغري و ضعف بر كارگر چيره گشته است و اين بدان مفهوم است كه كارگر در مسير بندگي و اطاعت از اراده ما قرار گرفته است؛زيرا ميداند كه در حكومت خويش هيچ گونه امكان يا همّت و عزمي براي ايستادگي در مقابل ما وجود ندارد.گرسنگي،به سرمايه قدرتي ميدهد كه بر كارگران چنان حكومت كند كه پيشتر از آن حتي طبقه اشراف نيز عليرغم كمك زمامداران و حمايت قانون،بدان دست نيافته بود. به وسيله فقر و حسادت،و تنفر زاييده از آن،ميتوانيم عوام را دچار توهّم كنيم و قدرت دست آنان را به سلاحي تبديل كنيم كه هر مانعي را از سر راه ما بردارد و آنگاه كه عقربههاي ساعت،هنگام ظهور سرور و پادشاه ما و همه جهان را نشان داد،همين دستهاي كارگري هستند كه راه ما را صاف و هموار كنند. ملتهاي«گوييم»قدرت تفكر صحيح ندارند و در گمراهي به سر ميبرند مگر آنكه راهنمايي كارشناسان ما آنها را به خود آورد.آنان كوته نظرتر از آنند كه ضرورت آنچه را كه ما در روز تأسيس پادشاهي خويش ايجاد ميكنيم،درك كنند. نخستين و مهمترين موضوع،نحوه آموزش در مدارس ملي است كه بايد تنها بر پايه اساسيترين دانشها و شناختها كه عبارت از هويت فردي و كيان اجتماعي است،دور بزند.اين آموزش باعث به وجود آمدن تقسيمات كارگري و در نتيجه تقسيم طبقاتي و قشري ملت ميشود و هر طبقهاي شرايط منحصر به خود را خواهد داشت.همه بايد بدانند كه فعاليت انسانها به خاطر تفاوت اهداف آنها فرق ميكند و لذا امكان برقراري و برابري وجود ندارد و هرگز دو نفر در يك سطح نخواهند بود.يعني كار فردي كه در سرنوشت يك طبقه تأثير ميگذارد،با عمل فردي كه فقط خودش از آن سود ميبرد،در برابر قانون يكسان نيست. لازمه شناخت صحيح از ساختمان جامعه-كه البته«گوييم»را از آن آگاه نميكنيم- اين است كه شغلها و قواعد مربوط به هر كدام،در چهارچوب معيني روشن شود تا چيزي باقي نماند كه مانند آموزشهاي امروزي كه با شغل مورد انتظار از افراد سازگار نيست،انسانيت را به سوي بدبختي سوق دهد. بعد از فراگيري آموزشهاست كه مردم به خودي خود،به اطاعت از حاكميت تن در ميدهند و شرايطي را كه دولت برايشان معين ميكند ميپذيرند.ارزش آموزش امروزي و رهنمودهاي ما در جهت دهي به آن،وقتي آشكار ميشود كه ميبينيم مردم هر چه را در نشريات و كتابها چاپ ميشود،باور ميكنند و در نتيجه،در دل آنان نفرتي كور نسبت به هر وضعي كه از اوضاع خودشان بهتر باشد،به وجود ميآيد.سبب اين نفرت عدم درك آنها از مفهوم طبقات اجتماعي و همين طور لوازم آن است و به خاطر اين امر و آنچه ما براي گمراهي و جهل بيشتر به آنها تلقين ميكنيم،دچار گيجي و منگي شدهاند. اين نفرت،وقتي دامنه گستردهتري مييابد كه توفان بحرانهاي اقتصادي آغاز شود. توفاني كه چرخهاي صنعت را از كار مياندازد و بازارهاي بورس را بيرونق ميكند.ما با ابزارهاي مخفي كه در اختيار داريم اين توفان را به راه مياندازيم و در سرتاسر جهان بحران اقتصادي را به گونهاي ايجاد ميكنيم كه كسي را ياراي تحمل آن نباشد.در نتيجه مجموعههاي كارگري به طور همزمان در همه كشورهاي اروپايي به خيابانها ميريزند. اين مجموعهها با هياهوي زياد و با علاقه فراوان به خونريزي ميپردازند و خون طبقهاي كه كارگران از آغاز زندگي از آنان نفرت داشتهاند،را به راحتي ميريزند،دستها به غارت اموال ميپردازند و هرج و مرج به بالاترين حد خود ميرسد. البته كارگران به اموال ما دسترسي نخواهند يافت.زيرا ما حركات و سكنات آنها را زير نظر داريم و چنانچه بخواهند به سوي ما حركت كنند ميدانيم چگونه جلو آنها را بگيريم و جبهه خودي را از تجاوز آنان محافظت كنيم. اما اين موضوع را ميدانيم كه پيشرفت اقتصادي موجب رشد عقلي«گوييم»و رسيدن به حكومت تدبير و زندگي در پرتو عقل ميشود و لذا نظام استبدادي ما،عينا همان را اجرا خواهد كرد.حكومت ما ميداند چگونه با كمك سنگدلي حكيمانه و عادلانه ريشههاي ناآرامي را بخشكاند،هيجان آنها را فرونشاند و ليبراليسم را با داغ كردن،درمان كند. وقتي توده مردم و اقشار عمومي ميبينند كه امتيازات ديگر طبقههاي اجتماعي و هوس بازي آنها از بين رفته است،خوشحال ميشوند و باور ميكنند كه به سروري و رياست رسيدهاند؛غافل از آنكه خانه خود را به دست خود ويران كردهاند و مانند كوري هستند كه در سنگلاخي بر زمين افتاده است و همين كه بلند ميشود،دوباره به زمين ميخورد؛از اين رو فرياد كمك برميآورد ولي كسي را نمييابد.براي اين فرد بهتر است كه به عقب برگردد و وضعيت سابق را بپذيرد و چنين است كه با تمام وجود،زير پاي ما قرار ميگيرد.انقلاب فرانسه را به ياد آريد.اين ما بوديم كه صفت«كبير»را بر آن نهاديم. زيرا با دست خود آن را پديد آورديم و راز رهبري آن نزد ماست. ما از زمان انقلاب فرانسه تاكنون مردم را هدايت كردهايم و از شعبده بازي و طلسم رهايشان ساختهايم.در نهايت ملتها از اين رهگذر،به پادشاه قدرتمند ما كه از سلاله صهيون است روي خواهند آورد و ما او را از قبل براي حكومت جهاني خويش آماده ساختهايم. ما امروز قدرت بينالمللي هستيم كه شكست نميخوريم زيرا اگر گروهي به ما حمله كند،گروه ديگري به ياري ما برميخيزد. موضوع اصلي،سستي بينهايت«گوييم»است كه سينهخيز به سوي قدرت حركت ميكنند و بدون احساس هيچگونه ترحمي نسبت به ضعيفان و گذشتي نسبت به خطاكاران،به شدت در جرايم فرو ميروند.اينان در يك نظام اجتماعي آزاد،طاقت هيچ گونه مخالفتي را ندارند،ولي حاضرند در يك نظام استبدادي به دست حاكم جبار كشته شوند.اين ويژگيهاست كه ما را به سمت استقلال پيش ميبرد. اگر ما به تاريخ استبداد از آغاز تا امروز بنگريم ميبينيم كه«گوييم»آنقدر مصيبت و سختي تحمل كرده است كه مقدار اندكي از آن براي بر باد رفتن سر دهها پادشاه كافي است. اين پديده،يعني موضعگيري ضد و نقيض«گوييم»در برابر حوادث مشابه،چگونه و با چه منطقي تفسير ميشود؟ اين پديده جز از طريق مشاهده واقعيت قابل تفسير نيست.واقعيت اين است كه رؤساي اين ملتها به وسيله دستنشاندگان خويش در گوش مردم چنين زمزمه ميكنند كه اقدامات آنها در راستاي هدفي بزرگ يعني ضربه زدن به دولتي است كه آنها را نابود كرده است.و اين بزرگترين خدمت به منافع ملت و در راستاي برادري بينالمللي و برپايي همبستگي و برابري است كه در سايه آن همه انسانها در يك رديف قرار ميگيرد.بديهي است كه سردمداران،حقايق را براي مردم روشن نميكنند و به آنها نميگويند كه وحدت دلخواه انسانها جز در پرتو حكومت پادشاه بزرگ و مستقل يهود تحقق پيدا نميكند. ملتها همانگونه كه ميبينيد،بيگناهان را مجرم ميشمارند و مجرمان را رها ميسازند.آنها همواره بر اين باورند كه هر چه ميخواهند ميتوانند انجام دهند.ما از اين حالت خوشحاليم زيرا ملت،همه اصول را نابود ميكنند و با هر گامي كه بر ميدارند ناآرامي به وجود ميآورند. كلمه«آزادي»مردم را در مقابل هر قدرت و حاكميتي به جنگ وا ميدارد تا جايي كه به جنگ خداوند هم ميروند و در مقابل سنتهاي طبيعت نيز مقاومت ميكنند.به همين دليل وقتي ما حكومت خود را برپا داريم،اين كلمه را از قاموس زندگي پاك خواهيم كرد زيرا الهامبخش قدرت سركشي است كه مردم را مانند حيوانات،تشنه خونريزي ميكند. طبيعت واقعي اين حيوانات اين است كه هرگاه جامي از خون سرميكشند،خواب آنها را در ميربايد و در اين شرايط سستي و رخوت است كه ميتوان به راحتي آنها را به بند كشيد.ولي چنانچه به خونريزي و خونآشامي دست نيابند،به خواب روند و همواره در زدوخورد به سر ميبرند. [ جمعه ۱۳۸۶/۰۷/۱۳ ] [ 23:2 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||