|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
تفسیر آیات آخر سوره حشر در تفسیر المیزان يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون (18) و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون (19)لا يستوي اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون (20)لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشية الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون (21)هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم (22)هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون (23)هو الله الخالق البارئ المصور له الاسماء الحسنى يسبح له ما في السماوات و الارض و هو العزيز الحكيم (24) ترجمه آيات اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از خدا بترسيد. و هر انسانى منتظر رسيدن به اعمالى كه از پيش فرستاده باشد. و از خدا بترسيد چون خدا با خبر است از آنچه مىكنيد (18).و مانند آن كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خود آنان را از ياد خودشان ببرد و ايشان همان فاسقانند (19).اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت يكسان نيستند و معلوم است كه بهشتيان رستگارند (20).اگر، اين قرآن را بر كوهى نازل كرده بوديم مسلما او را مىديدى كه خاشع و از ترس خدا متلاشىمىشود. اين مثلهايى است كه براى مردم مىزنيم تا شايد به فكر بيفتند (21).او اللَّه است كه هيچ معبودى به جز او نيست عالم به غيب و آشكار است او رحمان و رحيم است (22).او اللَّه است كه هيچ معبودى جز او نيست ملك و منزه است، سلام و ايمنى دهنده است مسلط و مقتدر است جبار و متكبر است، آرى اللَّه منزه است از آن شركها كه برايش مىورزند (23).او اللَّه است كه آفريننده و پديد آورنده و صورتگر است او اسمايى حسنى دارد آنچه در آسمانها و زمين است تسبيحگوى اويند و او عزيزى است حكيم (24). بيان آيات [معارف و مواعظى كه از مضامين اين آيات برداشت مىشود] مضمونى كه اين آيات شريفه دارد به منزله نتيجهاى است كه از آيات سوره گرفته مىشود. در سوره به مخالفت و دشمنى يهوديان بنى النضير و عهدشكنى آنان اشاره شده كه همين مخالفتشان آنان را به خسران در دنيا و آخرت افكند. و نيز در سوره آمده كه منافقين، بنى النضير را در مخالفت با رسول خدا (ص) تحريك مىكردند، و همين باعث هلاكتشان شد، و سبب حقيقى در اين جريان اين بود كه اين مردم در اعمال خود، خدا را رعايت نمىكردند و او را فراموش نموده، و خدا هم ايشان را به فراموشى سپرد، نتيجهاش اين شد كه خير خود را اختيار نكردند، و آنچه مايه صلاح دنيا و آخرتشان بود بر نگزيدند، و در آخر سرگردان و هلاك شدند. پس بر كسى كه ايمان به خدا و رسول و روز جزا دارد واجب است كه پروردگار خود را به ياد آورد، و او را فراموش ننمايد، و ببيند چه عملى مايه پيشرفت آخرت او است، و به درد آن روزش مىخورد كه به سوى پروردگارش برمىگردد. و بداند كه عمل او هر چه باشد عليه او حفظ مىشود، و خداى تعالى در آن روز به حساب آن مىرسد، و او را بر طبق آن محاسبه و جزا مىدهد، جزائى كه ديگر از او جدا نخواهد شد. و اين همان هدفى است كه آيه" يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ" دنبال نموده، مؤمنين را وادار مىكند كه به ياد خداى سبحان باشند، و او را فراموش نكنند، و مراقب اعمال خود باشند، كه چه مىكنند، صالح آنها كدام، و طالحش كدام است، چون سعادت زندگى آخرتشان به اعمالشان بستگى دارد. و مراقب باشند كه جز اعمال صالح انجام ندهند، و صالح را هم خالص براى رضاى خدا به جاى آورند، و اين مراقبت را استمرار دهند، و همواره از نفس خود حساب بكشند، و هر عمل نيكى كه در كردههاى خوديافتند خدا را شكرگزارند، و هر عمل زشتى ديدند خود را توبيخ نموده، نفس را مورد مؤاخذه قرار دهند، و از خداى تعالى طلب مغفرت كنند. و ذكر خداى تعالى به ذكرى كه لايق ساحت عظمت و كبريايى او است يعنى ذكر خدا به اسماى حسنى و صفات علياى او كه قرآن بيان نموده تنها راهى است كه انسان را به كمال عبوديت مىرساند، كمالى كه انسان، ما فوق آن، ديگر كمالى ندارد. و اين بدان جهت است كه انسان عبد محض، و مملوك طلق براى خداى سبحان است، و غير از مملوكيت چيزى ندارد، از هر جهت كه فرض كنى مملوك است و از هيچ جهتى استقلال ندارد. هم چنان كه خداى عز و جل مالك او است، از هر جهت كه فرض شود. و او از هر جهت داراى استقلال است. و معلوم است كه كمال هر چيزى خالص بودن آنست، هم در ذاتش و هم در آثارش. پس كمال انسانى هم در همين است كه خود را بندهاى خالص، و مملوكى براى خدا بداند، و براى خود هيچگونه استقلالى قائل نباشد، و از صفات اخلاقى به آن صفتى متصف باشد، كه سازگار با عبوديت است، نظير خضوع و خشوع و ذلت و استكانت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غناى خداى عز و جل. و اعمال و افعالش را طبق اراده او صادر كند، نه هر چه خودش خواست. و در هيچ يك از اين مراحل دچار غفلت نشود، نه در ذاتش، و نه در صفاتش و نه در افعالش. و همواره به ذات و افعالش نظير تبعيت محض و مملوكيت صرف داشته باشد، و داشتن چنين نظرى دست نمىدهد مگر با توجه باطنى به پروردگارى كه بر هر چيز شهيد و بر هر چيز محيط، و بر هر نفس قائم است. هر كس هر چه بكند او ناظر عمل او است و از او غافل نيست، و فراموشش نمىكند. در اين هنگام است كه قلبش اطمينان و سكونت پيدا مىكند، هم چنان كه فرموده: " أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ" « سوره رعد، آيه 28»، و در اين هنگام است كه خداى سبحان را به صفات كمالش مىشناسد، آن صفاتى كه اسماى حسنايش حاكى از آن است. و در قبال اين شناسايى صفات عبوديت و جهات نقصش برايش آشكار مىگردد، هر قدر خدا را به آن صفات بيشتر بشناسد خاضعتر، خاشعتر، ذليلتر، و فقيرتر، و حاجتمندتر مىشود. و معلوم است كه وقتى اين صفات در آدمى پيدا شد، اعمال او صالح مىگردد و ممكن نيست عمل طالحى از او سر بزند، براى اينكه چنين كسى دائما خود را حاضر درگاه مىداند، و همواره به ياد خداست، هم چنان كه خداى تعالى فرموده: " وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ" « پروردگارت را در نفس خود و از روى تضرع و ترس و بدون سر و صدا صبح و شام بياد آر، و از غافلان مباش. آنان كه نزد پروردگار تواند از عبادت او سرپيچى نداشته، تسبيحش مىگويند، و برايش سجده مىكنند. سوره اعراف، آيه 205 و 206.»، و نيز فرموده:" فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ" « حال اگر استكبار ورزيدند باكى نيست، براى اينكه آنان كه نزد پروردگار تواند او را شب و روز تسبيح گفته، و خسته نمىشوند. سوره حم سجده، آيه 38. ». و آيه شريفه" لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ"- تا آخر آيات مورد بحث- با در نظر گرفتن سياقى كه دارند، به همين معارفى كه ما خاطرنشان كرديم- يعنى شناختن خدا به صفات كمالش، و شناختن نفس به صفاتى مقابل آن صفات، و به عبارتى ديگر: به صفات نقص و حاجت- اشاره مىكنند. [امر به تقوى در اعمال و امر به محاسبه و نظر در اعمال] " يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ ..." در اين آيه شريفه مؤمنين را به تقوى و پرواى از خدا امر نموده، و با امرى ديگر دستور مىدهد كه در اعمال خود نظر كنند، اعمالى كه براى روز حساب از پيش مىفرستند. و متوجه باشند كه آيا اعمالى كه مىفرستند صالح است، تا اميد ثواب خدا را داشته باشند، و يا طالح است. و بايد از عقاب خدا بهراسند، و از چنان اعمالى توبه نموده نفس را به حساب بكشند. اما امر اول، يعنى تقوى، كه در احاديث به ورع و پرهيز از حرامهاى خدا تفسير شده، و با در نظر گرفتن اينكه تقوى هم به واجبات ارتباط دارد، و هم به محرمات، لا جرم عبارت مىشود از: اجتناب از ترك واجبات، و اجتناب از انجام دادن محرمات. و اما امر دوم، يعنى نظر كردن در اعمالى كه آدمى براى فردايش از پيش مىفرستد، امرى ديگرى است غير از تقوى. و نسبتش با تقوى نظير نسبتى است كه يك نظر اصلاحى از ناحيه صنعتگرى در صنعت خود براى تكميل آن صنعت دارد، همان طور كه هر صاحب عملى و هر صانعى در آنچه كرده و آنچه ساخته نظر دقيق مىكند، ببيند آيا عيبى دارد يا نه، تا اگر عيبى در آن ديد در رفع آن بكوشد، و يا اگر از نكتهاى غفلت كرده آن را جبران كند، همچنين يك مؤمن نيز بايد در آنچه كرده دوباره نظر كند، ببيند اگر عيبى داشته آن را برطرف سازد. پس بر همه مؤمنين واجب است از خدا پروا كنند، و تكاليفى كه خداى تعالى متوجه ايشان كرده به نحو احسن و بدون نقص انجام دهند، نخست او را اطاعت نموده، از نافرمانيش بپرهيزند، و بعد از آنكه اطاعت كردند، دوباره نظرى به كردههاى خود بيندازند، چون ايناعمال مايه زندگى آخرتشان است كه امروز از پيش مىفرستند، با همين اعمال به حسابشان مىرسند تا معلوم كنند آيا صالح بوده يا نه. پس خود آنان بايد قبلا حساب اعمال را برسند تا اگر صالح بوده اميد ثواب داشته باشند، و اگر طالح بوده از عقابش بترسند، و به درگاه خدا توبه برده، از او طلب مغفرت كنند. و اين وظيفه، خاص يك نفر و دو نفر نيست، تكليفى است عمومى، و شامل تمامى مؤمنين، براى اينكه همه آنان احتياج به عمل خود دارند، و خود بايد عمل خود را اصلاح كنند، نظر كردن بعضى از آنان كافى از ديگران نيست. چيزى كه هست در بين مؤمنين كسانى كه اين وظيفه را انجام دهند، بسيار كمياباند، به طورى كه مىتوان گفت ناياباند. و جمله" و لتنظر نفس" كه كلمه نفس را مفرد و نكره آورده، به همين نايابى اشاره دارد. پس اينكه فرمود:" وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ" خطابى است به عموم مؤمنين، و ليكن از آنجا كه عامل به اين دستور در بين اهل ايمان و حتى در بين اهل تقوى از مؤمنين در نهايت قلت است، بلكه مىتوان گفت وجود ندارد، براى اينكه مؤمنين و حتى افراد معدودى كه از آنان اهل تقوى هستند، همه مشغول به زندگى دنيايند، و اوقاتشان مستغرق در تدبير معيشت و اصلاح امور زندگى است، لذا آيه شريفه خطاب را به صورت غيبت آورده، آن هم به طور نكره و فرموده: نفسى از نفوس بايد كه بدانچه مىكند نظر بيفكند. و اين نوع خطاب با اينكه تكليف در آن عمومى است، به حسب طبع دلالت بر عتاب و سرزنش مؤمنان دارد. و نيز اشاره دارد بر اينكه افرادى كه شايسته امتثال اين دستور باشند در نهايت كمى هستند. " ما قدمت لغد"- اين جمله استفهامى از ماهيت عملى است كه براى فرداى خود ذخيره مىكند، و هم بيانگر كلمه" نظر" است. ممكن هم هست كلمه" ما" را در آن موصوله بگيريم، و بگوييم موصول وصلهاش متعلق به نظر است. در صورت استفهام معنا چنين مىشود:" بايد نفسى از نفوس نظر كند چه عملى براى فرداى خود از پيش فرستاده". و بنا بر اين كه موصول وصله باشد معنا چنين مىشود:" بايد نفسى از نفوس نظر كند در آنچه براى فرداى خود از پيش فرستاده". و مراد از كلمه" غد- فردا" روز قيامت است، كه روز حسابرسى اعمال است. و اگر از آن به كلمه" فردا" تعبير كرده براى اين است كه بفهماند قيامت به ايشان نزديك است، آن چنان كه فردا به ديروز نزديك است، هم چنان كه در آيه" إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَراهُ قَرِيباً" « ايشان آن را دور مىپندارند، ولى ما نزديكش مىبينيم. سوره معارج، آيه 6.» به اين نزديكى تصريح كرده است. و معناى آيه چنين است: اى كسانى كه ايمان آوردهايد با اطاعت از خدا تقوى به دست آوريد، اطاعت در جميع اوامر و نواهىاش، و نفسى از نفوس شما بايد در آنچه مىكند نظر افكند، و ببيند چه عملى براى روز حسابش از پيش مىفرستد، آيا عمل صالح است، يا عمل طالح. و اگر صالح است عمل صالحش شايستگى براى قبول خدا را دارد، و يا مردود است؟ و در جمله" وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ"، براى بار دوم امر به تقوى نموده، مىفرمايد: علت اينكه مىگويم از خدا پروا كنيد اين است كه" إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ" او با خبر است از آنچه مىكنيد. و تعليل امر به تقوى به اينكه خدا با خبر از اعمال است، خود دليل بر اين است كه مراد از اين تقوى كه بار دوم امر بدان نموده، تقواى در مقام محاسبه و نظر در اعمال است، نه تقواى در اعمال كه جمله اول آيه بدان امر مىنمود، و مىفرمود:" اتَّقُوا اللَّهَ". پس حاصل كلام اين شد كه: در اول آيه مؤمنين را امر به تقوى در مقام عمل نموده، مىفرمايد عمل شما بايد منحصر در اطاعت خدا و اجتناب گناهان باشد، و در آخر آيه كه دوباره امر به تقوى مىكند، به اين وظيفه دستور داده كه هنگام نظر و محاسبه اعمالى كه كردهايد از خدا پروا كنيد، چنان نباشد كه عمل زشت خود را و يا عمل صالح ولى غير خالص خود را به خاطر اينكه عمل شما است زيبا و خالص به حساب آوريد. اينجاست كه به خوبى روشن مىگردد كه مراد از تقوى در هر دو مورد يك چيز نيست، بلكه تقواى اولى مربوط به جرم عمل است، و دومى مربوط به اصلاح و اخلاص آن است. اولى مربوط به قبل از عمل است، و دومى راجع به بعد از عمل. و نيز روشن مىگردد اينكه بعضى « مجمع البيان، ج 9، ص 265.» گفتهاند:" اولى راجع به توبه از گناهان گذشته، و دومى مربوط به گناهان آينده است" صحيح نيست. و نظير اين قول گفتار بعضى « مجمع البيان، ج 9، ص 265.» ديگر است كه گفتهاند: امر دومى تاكيد امر اولى است و بس. [بيان رابطه و ملازمه بين فراموش كردن خدا و فراموش كردن خود] " وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ ..." كلمه" نسيان" كه مصدر فعل" نسوا" است به معناى زايل شدن صورت معلوم از صفحه خاطر است، البته بعد از آنكه در صفحه خاطر نقش بسته بود. اين معناى اصلى" نسيان" است، ولى در استعمال آن توسعه دادند، و در مطلق روگردانى از چيزى كه قبلا مورد توجه بوده نيز استعمال نمودند. آيه شريفه" وَ قِيلَ الْيَوْمَ نَنْساكُمْ كَما نَسِيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا وَ مَأْواكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ ناصِرِينَ" « و گفته مىشود: امروز ما شما را فراموش مىكنيم، همان طور كه شما در دنيا ديدار امروزتان را فراموش كرده بوديد، در نتيجه منزلگاهتان آتش است، و از ياوران هيچ قسم ياورى نخواهيد داشت. سوره جاثيه، آيه 34.»، در معناى دوم استعمالشده. آيه شريفه مورد بحث به حسب لب معنا، به منزله تاكيدى براى مضمون آيه قبلى است، گويا فرموده: براى روز حساب و جزاء عمل صالح از پيش بفرستيد، عملى كه جانهايتان با آن زنده شود، و زنهار زندگى خود را در آن روز فراموش مكنيد. و چون سبب فراموش كردن نفس فراموش كردن خدا است، زيرا وقتى انسان خدا را فراموش كرد اسماى حسنى و صفات علياى او را كه صفات ذاتى انسان ارتباط مستقيم با آن دارد نيز فراموش مىكند، يعنى فقر و حاجت ذاتى خود را از ياد مىبرد، قهرا انسان نفس خود را مستقل در هستى مىپندارد، و به خيالش چنين مىرسد كه حيات و قدرت و علم، و ساير كمالاتى كه در خود سراغ دارد از خودش است، و نيز ساير اسباب طبيعى عالم را صاحب استقلال در تاثير مىپندارد، و خيال مىكند كه اين خود آنهايند كه يا تاثير مىكنند و يا متاثر مىشوند. اينجا است كه بر نفس خود اعتماد مىكند، با اينكه بايد بر پروردگارش اعتماد نموده، اميدوار او و ترسان از او باشد، نه اميدوار به اسباب ظاهرى، و نه ترسان از آنها، و به غير پروردگارش تكيه و اطمينان نكند، بلكه به پروردگارش اطمينان كند. و كوتاه سخن اينكه: چنين كسى پروردگار خود و بازگشتش به سوى او را فراموش مىكند، و از توجه به خدا اعراض نموده، به غير او توجه مىكند، نتيجه همه اينها اين مىشود كه خودش را هم فراموش كند، براى اينكه او از خودش تصورى دارد كه آن نيست. او خود را موجودى مستقل الوجود، و مالك كمالات ظاهر خود، و مستقل در تدبير امور خود مىداند. موجودى مىپندارد كه از اسباب طبيعى عالم كمك گرفته، خود را اداره مىكند، در حالى كه انسان اين نيست، بلكه موجودى است وابسته، و سراپا جهل و عجز و ذلت و فقر، و امثال اينها. و آنچه از كمال از قبيل وجود، علم، قدرت، عزت، غنى و امثال آن دارد كمال خودش نيست، بلكه كمال پروردگارش است، و پايان زندگى او و نظائر او، يعنى همه اسباب طبيعى عالم، به پروردگارش است. حاصل اينكه : علت فراموش كردن خويش فراموش كردن خدا است. و چون چنين بود آيه شريفه نهى از فراموشى خويشتن را به نهى از فراموش كردن خداى تعالى مبدل كرد، چون انقطاع مسبب به انقطاع سببش بليغتر و مؤكدتر است، و به اين هم اكتفاء نكرد كه از فراموش كردن خدا نهيى كلى كند، و مثلا بفرمايد:" و لا تنسوا اللَّه فينسيكم انفسكم- زنهار خدا رافراموش نكنيد، كه اگر بكنيد خدا خود شما را از يادتان مىبرد" بلكه مطلب را به بيانى اداء كرد كه نظير اعطاى حكم به وسيله مثال باشد، و در نتيجه مؤثرتر واقع شود، و به قبول طرف نزديكتر باشد، لذا ايشان را نهى كرد از اينكه از كسانى باشند كه خدا را فراموش كردند. و در اين تعبير اشارهاى هم به سرنوشت يهوديانى كرد كه قبل از اين آيه سرگذشتشان را بيان نموده بود، يعنى يهوديان بنى النضير، و بنى قينقاع. و نيز منافقينى كه حالشان در دشمنى و مخالفت با خدا و رسولش حال همان يهوديان بود. و لذا فرمود:" وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ" و دنبالش به عنوان نتيجهگيرى فرمود: " فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ" كه در حقيقت نتيجهگيرى مسبب است از سبب. آن گاه دنبالش فرمود: " أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ" و با اين جمله راهنمايى كرد بر اينكه چنين كسانى فاسقان حقيقى هستند، يعنى از زى عبوديت خارجند. و آيه شريفه هر چند از فراموش كردن خداى تعالى نهى نموده، و فراموش كردن خويشتن را فرع آن و نتيجه آن دانسته، ليكن از آنجا كه آيه در سياق آيه قبلى واقع شده، با سياقش دلالت مىكند بر امر به ذكر خدا، و مراقبت او. سادهتر بگويم: لفظ آيه از فراموش كردن خدا نهى مىكند ولى سياق به ذكر خدا امر مىنمايد. " لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ" راغب مىگويد كلمه" فوز" به معناى دست يافتن به خير با حصول سلامت است و سياق آيه شهادت مىدهد به اينكه مراد از" اصحاب نار" همان كسانى هستند كه خدا را از ياد بردهاند. و مراد از" اصحاب جنت" آنهايند كه به ياد خدا و مراقب رفتار خويشند. و اين آيه شريفه حجتى تمام بر اين معنا اقامه مىكند كه بر هر كس واجب است به دسته يادآوران خدا و مراقبين اعمال بپيوندد، نه به آنهايى كه خدا را فراموش كردند. بيان اين حجت آن است كه اين دو طائفه- يعنى يادآوران خدا و فراموشكاران خدا و سومى ندارند- و سايرين بالأخره بايد به يكى از اين دو طائفه ملحق شوند، و اين دو طائفه يكسان نيستند تا پيوستن به هر يك نظير پيوستن به ديگرى باشد، و آدمى از اينكه به هر يك ملحق شود پروايى نداشته باشد، بلكه يكى از اين دو طائفه راجح، و ديگرى مرجوح است، و عقل حكم مىكند كه انسان طرف راجح را بگيرد، و آن را بر مرجوح ترجيح دهد و آن طرف يادآوران خدا است، چون تنها ايشان رستگارند، نه ديگران، پس ترجيح در جانب ايشان است، در نتيجه بر هر انسانى واجب است پيوستن به آنان را اختيار كند. [مثلى گوياى عظمت و جلالت قدر قرآن] " لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ..." در مجمع البيان گفته: كلمه" تصدع" به معناى پراكنده شدن بعد از التيام است. كلمه" تفطر" هم به همين معنا است « مجمع البيان، ج 9، ص 266». بايد دانست كه زمينه آيه شريفه زمينه مثل زدن است، مثلى كه اساسش تخيل است، به دليل اينكه در ذيل آيه مىفرمايد:" وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ ..." و منظور آيه شريفه تعظيم امر قرآن است، به خاطر استعمالش بر معارف حقيقى و اصول شرايع و عبرتها و مواعظ و وعد و وعيدهايى كه در آن است، و نيز به خاطر اينكه كلام خدا عظيم است. و معناى آيه اين است كه: اگر ممكن بود قرآن بر كوهى نازل شود، و ما قرآن را بر كوه نازل مىكرديم، قطعا كوه را با آن همه صلابت و غلظت و بزرگى هيكل و نيروى مقاومتى كه در برابر حوادث دارد، مىديدى كه از ترس خداى عز و جل متاثر و متلاشى مىشود، و وقتى حال كوه در برابر قرآن چنين است، انسان سزاوارتر از آن است كه وقتى قرآن بر او تلاوت مىشود و يا خودش آن را تلاوت مىكند قلبش خاشع گردد. بنا بر اين، بسيار جاى تعجب است كه جمعى از همين انسانها نه تنها از شنيدن قرآن خاشع نمىگردند، و دچار ترس و دلواپسى نمىشوند، بلكه در مقام دشمنى و مخالفت هم برمىآيند. در اين آيه شريفه التفاتى از تكلم مع الغير به غيبت به كار رفته، و اين بدان جهت است كه بر علت حكم دلالت كرده، بفهماند اگر كوه با نزول قرآن متلاشى و نرم مىشود، علتش اين است كه قرآن كلام خداى عز و جل است. " وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ"- اين جمله از باب به كار بردن حكمى كلى در موردى جزئى است تا دلالت كند بر اينكه حكم اين مورد حكمى نو ظهور نيست، بلكه در همه موارد ديگرى- كه بسيار هم هست- جريان دارد. پس اينكه فرمود:" لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ" مثلى است كه خداى تعالى براى مردم در امر قرآن زده تا عظمت و جلالت قدر آن را از اين نظر كه كلام خدا است و مشتمل بر معارفى عظيم است به ذهن مردم نزديك سازد تا در باره آن تفكر نموده، و آن طور كه شايسته آن است با آن برخورد كنند، و در صدد تحقيق محتواى آن كه حق صريح است برآمده، به هدايتى كه از طريق عبوديت پيشنهاد كرده مهتدى شوند، چون انسانها براى رسيدن به كمال و سعادتشان طريقى بجز قرآن ندارند، و از جمله معارفش همان مساله مراقبت و محاسبه است كه آيات قبلى بدان سفارش مىكرد. [توضيحى در مورد اينكه خداوند عالم غيب و شهادت است. و معانى پارهاى از اسماء حسناى ديگر خدا] " هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ" اين آيه با دو آيه بعدش هر چند در مقام شمردن طائفهاى از اسماى حسناى خداى تعالى و اشاره به اين نكته است كه او داراى بهترين اسماء و منزه از هر نقصى است، و آنچه را كه در آسمانها و زمين است شاهد بر اين معنا مىگيرد، و ليكن اگر آن را با مضمون آيات قبل كه امر به ذكر مىكرد در نظر بگيريم، از مجموع، اين معنا استفاده مىشود كه افرادى كه يادآور خدايند او را با اسماى حسنايش ذكر مىكنند، و به هر اسمى از اسماى كمال خدا بر مىخورند، به نقصى كه در خويشتن در مقابل آن كمال است پى مىبرند- دقت فرماييد. و اگر آن را با مضمون آيه قبلى و مخصوصا جمله" مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ" در نظر بگيريم، به علت خشوع كوه و متلاشى شدن آن از ترس خدا پى مىبريم. و معناى مجموع آنها چنين مىشود: چگونه كوهها از ترس او متلاشى نشود، با اينكه او خدايى است كه معبودى بجز او نيست، و عالم به غيب و آشكار و چنين و چنان است. " هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ"- موصول" الذى" وصله آن، مجموعا اسمى از اسماى خدا را معنا مىدهد، و آن وحدانيت خدا در الوهيت و معبوديت است. در سابق هم پارهاى مطالب راجع به معناى تهليل در تفسير آيه شريفه" وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ" « سوره بقره، آيه 163» آورديم. " عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ"- كلمه" شهادت" به معناى چيزى است كه مشهود و حاضر در نزد مدرك باشد، هم چنان كه غيب معناى مخالف آن را مىدهد. و اين دو، معنايى اضافى و نسبى است، به اين بيان كه ممكن است يك چيز براى كسى يا چيزى غيب و براى شخصى و يا چيزى ديگر شهادت باشد. در شهود، امر دائر مدار نوعى احاطه شاهد بر موجود مشهود است، يا احاطه حسى، يا خيالى، يا عقلى، و يا وجودى. و در غيب دائر مدار نبودن چنين احاطه است. و هر چيزى كه براى ما غيب و يا شهادت باشد، از آنجا كه محاط خداى تعالى و خدا محيط به آنست، قهرا معلوم او، و او عالم به آن است. پس خداى تعالى هم عالم به غيب و هم عالم به شهادت است، و غير او هيچ كس چنين نيست، براى اينكه غير خدا هر كه باشد وجودش محدود است، و احاطه ندارد مگر بدانچه خدا تعليمش كرده، هم چنان كه قرآن كريم فرموده:" عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ" « خدايى كه عالم به غيب است پس كسى را بر غيبش احاطه نمىدهد، مگر رسولى را كه بپسندد. سوره جن، آيه 26 و 27» و اما خود خداى تعالى غيب على الاطلاق است، و احدى و چيزى به هيچ وجه نمىتواند به او احاطه يابد،هم چنان كه باز قرآن كريم در اين باره فرموده:" وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً" « احاطه علمى به او پيدا نمىكنند. سوره طه، آيه 110». و اما جمله" هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ" از آنجا كه در سوره فاتحه در تفسير اين دو اسم سخن رفت، ديگر تكرار نمىكنيم. " هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ ..." كلمه" ملك"- به فتح ميم و كسره لام- به معناى مالك تدبير امور مردم، و اختياردار حكومت آنان است. و كلمه" قدوس" مبالغه در قدس و نزاهت و پاكى را افاده مىكند. و كلمه" سلام" به معناى كسى است كه با سلام و عافيت با تو برخورد كند، نه با جنگ و ستيز، و يا شر و ضرر. و كلمه" مؤمن" به معناى كسى است كه به تو امنيت بدهد، و تو را در امان خود حفظ كند. و كلمه" مهيمن" به معناى فائق و مسلط بر شخصى و يا چيزى است. و كلمه" عزيز" به معناى آن غالبى است كه هرگز شكست نمىپذيرد، و كسى بر او غالب نمىآيد. و يا به معناى كسى است كه هر چه ديگران دارند از ناحيه او دارند، و هر چه او دارد از ناحيه كسى نيست. و كلمه" جبار" صيغه مبالغه از" جبر" يعنى شكسته بند و اصلاح كننده است، و بنا بر اين" جبار" كسى است كه ارادهاش نافذ است. و اراده خود را بر هر كس كه بخواهد به جبر تحميل مىكند. و" متكبر" آن كسى است كه با جامه كبريايى خود را بنماياند. " سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ"- اين جمله ثنائى است بر خداى تعالى، هم چنان كه در- سوره بقره بعد از نقل اين مطلب كه كفار گفتند خدا فرزند گرفته، فرمود:" سبحانه" « سوره بقره، آيه 116». " هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ ..." كلمه" خالق" به معناى كسى است كه اشيايى را با اندازهگيرى پديد آورده باشد. و كلمه" بارئ" نيز همان معنا را دارد، با اين فرق كه" بارئ" پديد آورندهاى است كه اشيايى را كه پديد آورده از يكديگر ممتازند. و كلمه" مصور" به معناى كسى است كه پديد آوردههاى خود را طورى صورتگرى كرده باشد كه به يكديگر مشتبه نشوند. بنا بر اين، كلمات سهگانه هر سه متضمن معناى ايجاد هستند، اما به اعتبارات مختلف كه بين آنها ترتيب هست، براى اينكه تصوير فرع اين است كه خداى تعالى بخواهد موجودات را متمايز از يكديگر خلق كند، و اين نيز فرع آنست كه اصلا بخواهد موجوداتى بيافريند. در اينجا سؤالى پيش مىآيد، و آن اين است كه چرا در دو آيه قبل بعد از نام" اللَّه"بلافاصله كلمه توحيد" لا اله الا اللَّه" را ذكر نمود و سپس اسماى خدا را شمرد، ولى در آيه مورد بحث بعد از نام" اللَّه" به شمردن اسماء پرداخت، و كلمه توحيد را ذكر نكرد؟ جوابش اين است كه بين صفاتى كه در آن دو آيه شمرده شده كه يازده صفت، و يا يازده نام است، با نامهايى كه در آيه مورد بحث ذكر شده فرق است، و اين فرق باعث شده كه در آن دو آيه كلمه توحيد را بياورد و در اين آيه نياورد، و آن فرق اين است كه صفات مذكور در دو آيه قبل الوهيت خدا را كه همان مالكيت توأم با تدبير است اثبات مىكند، و در حقيقت مثل اين مىماند كه فرموده باشد:" لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ" معبودى به جز خدا نيست، به دليل اينكه او عالم به غيب و شهادت، و رحمان و رحيم و ... است. و اين صفات به نحو اصالت و استقلال خاص خدا است، و شريكى براى او در اين استقلال نيست، چون غير او هر كس هر چه از اين صفات دارد، خدا به وى داده، پس قهرا الوهيت و استحقاق معبود شدن هم خاص او است، و به همين جهت در آخر آيه دوم فرمود:" سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ". و با اين جمله اعتقاد شرك را كه مذهب مشركين است رد نمود. و اما صفات و اسمايى كه در آيه مورد بحث آمده صفاتى است كه نمىتواند اختصاص الوهيت به خدا را اثبات كند، چون صفات مذكور عبارتند از: خالق، بارئ و مصور، كه مشركين هم آنها را قبول دارند. آنان نيز خلقت و ايجاد را خاص خدا مىدانند، و در عين حال مدعى آنند كه به غير خدا ارباب و الهه ديگر هست كه در استحقاق معبوديت شريك خدايند. و اما اينكه در ابتداى هر سه آيه اسم جلاله" اللَّه" آمده، به منظور تاكيد و تثبيت مقصود بوده، چون اين كلمه علم (اسم خاص) است براى خدا، و معنايش ذات مستجمع تمامى صفات كمال است، و قهرا تمامى اسماى الهى از آن سرچشمه مىگيرد. " لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى"- اين جمله اشاره به بقيه اسماى حسنى است، چون كلمه" الاسماء" هم جمع است، و هم الف و لام بر سرش آمده، و از نظر قواعد ادبى جمع داراى الف و لام افاده عموم مىكند. " يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ"- يعنى هر آنچه مخلوق كه در عالم است حتى خود آسمانها و زمين تسبيحگوى اويند. و ما در سابق مكرر پيرامون اينكه تسبيح موجودات چه معنا دارد بحث كرديم. اين آيات سهگانه با جمله" وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ" ختم شده يعنى او غالبى است شكست ناپذير، و كسى است كه افعالش متقن است، نه گزاف و بيهوده. پس نه معصيتگناهكاران او را در آنچه تشريع كرده و بشر را به سويش مىخواند عاجز مىسازد، و نه مخالفت معاندان، و نه پاداش مطيعان و اجر نيكوكاران در درگاهش ضايع مىگردد. و همين عنايت كه گفتيم باعث شد گفتار در سه آيه با ذكر اسم" عزيز" و" حكيم" ختم شود، و به طور اشاره بفهماند كه كلام او هم عزيز و حكيم است، باعث شد كه در آغاز هر سه آيه نام اللَّه تكرار شده، و مقدم بر ساير اسماء ذكر شود. و نيز باعث شد كه اسم عزيز با اسم حكيم دوباره ذكر شود، با اينكه در وسط آيه دوم ذكر شده بود. و اينكه گفتيم توصيف خدا به دو وصف عزيز و حكيم اشاره دارد به اينكه كلامش هم، عزيز و حكيم است، از اين بابت بود كه در قرآن كريم كلام خود را هم عزيز و حكيم خوانده، يك جا فرموده:" وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ" « سوره سجده، آيه 41»، و جايى ديگر فرموده:" وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ" « سوره يس، آيه 2». بحث روايتى [(رواياتى در باره بعضى اسماء و صفات خداوند، و در باره محاسبه نفس و نظر در اعمال).] در مجمع البيان در تفسير جمله" عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ" از امام ابى جعفر (ع) روايت آورده كه فرمود: غيب عبارت است از چيزى كه تا كنون نبوده، و شهادت چيزهايى است كه بوده « مجمع البيان، ج 9، ص 267». مؤلف: البته اين تفسير تفسير به بعضى از مصاديق است، نه اينكه معناى غيب و شهادت تنها همين باشد كه در روايت آمده. و ما رواياتى را كه در تفسير اسم جلاله و دو اسم رحمان و رحيم آمده در سوره فاتحه آورديم. و در توحيد به سند خود از ابى بصير از امام ابى جعفر باقر (ع) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: خداى تعالى از ازل حى و زنده بوده، اما حى بدون حيات. و از ازل ملك و قادر بوده، حتى قبل از اينكه چيزى را ايجاد كرده باشد، و بعد از آنكه خلق را بيافريد ملكى جبار شد « توحيد صدوق، ص 173، ح 2». مؤلف: اينكه فرمود:" حى بدون حيات" معنايش اين است كه حيات او مانند حيات موجودات زنده چيزى غير از ذات و زائد بر ذاتش نيست، بلكه حياتش عين ذات اواست. و اينكه فرمود" قبل از خلقت عالم ملكى قادر بود و بعد از خلقت ملكى جبار شد" در حقيقت خواسته است ملك را كه از صفات فعل است، به قدرت ارجاع دهد، كه از صفات ذات است تا تحققش قبل از ايجاد فرض داشته باشد. و در كافى به سند خود از هشام جواليقى روايت كرده كه گفت: از امام صادق (ع) از معناى كلام خدا كه مىفرمايد:" سُبْحانَ اللَّهِ" پرسيدم كه منظور از آن چيست؟ فرمود: منظور منزه بودن خدا (از نواقص) است « اصول كافى، ج 1، ص 118، ح 11». و در نهج البلاغه است كه: خداى تعالى خالق است، اما نه با حركت و رنج « نهج البلاغه، خطبه 152». مؤلف: ما تعدادى از روايات وارده در اسماى حسناى خدا و شمار آنها را در بحث از اسماى حسنى در جلد ششم اين كتاب آورديم. و در روايت نبوى معروف آمده كه:" حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا وزنوا قبل ان توزنوا و تجهزوا للعرض الاكبر- از نفس خود حسابكشى كنيد، قبل از آن كه از شما حساب بكشند، و خود را بسنجيد، قبل از آن كه شما را بسنجند، و براى روز قيامت آماده شويد" « وسائل الشيعة، ج 11، ص 380، ح 9». و در كافى به سند خود از ابى الحسن ماضى (ع) روايت آورده كه فرمود: كسى كه روز به روز به حساب نفس خود رسيدگى نمىكند از ما نيست (آن كس از ما است كه روز به روز به حساب خود برسد) اگر عمل نيكى داشت شكرش نسبت به خدا بيشتر شود و اگر عمل زشتى داشت از خدا طلب مغفرت نموده، توبه كند « اصول كافى، ج 2، ص 453، ح 2». مؤلف: قريب به اين معنا رواياتى ديگر است، و ما رواياتى از ائمه اهل بيت (ع) در معناى ذكر خدا در ذيل تفسير آيه" فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ ..." « سوره بقره، آيه 152» و آيه" يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً" « سوره احزاب، آيه 41» نقل كرديم، اگر كسى بخواهد مىتواند بدانجا مراجعه كند. [ سه شنبه ۱۳۸۶/۰۱/۲۸ ] [ 21:50 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||