|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
(آيـه11)ـ شـان نـزول : جمعى از منافقان مدينه مانند ((عبداللّه بن ابى ))و يارانش مخفيانه كسى را به سـراغ يهود ((بنى نضير)) فرستادند و گفتند: شما محكم در جاى خود بايستيد, از خانه هاى خود بـيـرون نـرويـد, و دژهاى خود را محكم سازيد, ما دو هزار نفر ياور از قوم خود و ديگران داريم و تا آخـريـن نـفـس بـا شـماهستيم , طايفه بنى قريظه و ساير هم پيمانهاى شما از قبيله غطفان نيز با شماهمراهى مى كنند. همين امر سبب شد كه يهود بنى نضير بر مخالفت پيامبر(ص ) تشويق شوند, امادر اين هنگام يكى از بـزرگـان بـنـى نضير به نام ((سلام )) به ((حى بن اخطب )) كه سرپرست برنامه هاى بنى نضير بود گفت : اعتنائى به حرف ((عبداللّه بن ابى )) نكنيد,او مى خواهد شما را تشويق به جنگ محمد(ص ) كند, و خودش در خانه بنشيند وشما را تسليم حوادث نمايد. حـيـى گفت : ما جز دشمنى محمد(ص ) و پيكار با او چيزى را نمى شناسيم , ((سلام )) درپاسخ او گـفت : به خدا سوگند من مى بينم سرانجام ما را از اين سرزمين بيرون مى كنند, و اموال و شرف ما بر باد مى رود كودكان ما اسير, و جنگجويان ما كشته مى شوند. اين آيه و سه آيه بعد از آن نازل شد كه , سرانجام اين ماجرا را بازگو مى كند. تفسير:بـعد از بيان ماجراى طايفه يهود ((بنى نضير)) در آيات گذشته , و شرح حال سه گروه از مؤمنان در اينجا به شرح حال گروه ديگرى يعنى منافقان و نقش آنها در اين ماجرا مى پردازد. نخست روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى فرمايد: ((آيا منافقان را نديدى كه پيوسته به برادران كـافـرشـان از اهـل كـتـاب مى گفتند: هرگاه شما را (از وطن ) بيرون كنند ما هم با شما بيرون خـواهـيـم رفت , و هرگز سخن هيچ كس را درباره شما اطاعت نخواهيم كرد, و اگر با شما پيكار شود ياريتان خواهيم نمود)) (الم تر الى الذين نافقوا يقولون لا خوانهم الذين كفروا من اهل الكتاب لئن اخرجتم لنخرجن معكم ولا نطيع فيكم احدا ابدا وان قوتلتم لننصرنكم ). و بـه ايـن تـرتـيب اين گروه از منافقان به طايفه يهود سه مطلب را قول دادند كه در همه دروغ مى گفتند. و به همين دليل قرآن با صراحت مى گويد: ((خداوند شهادت مى دهد كه آنهادروغگويانند)) (واللّه يشهد انهم لكاذبون ). آرى ! هميشه منافقان دروغگو بوده اند, و غالبا دروغگويان منافقند. (آيه12)ـ سپس براى توضيح بيشتر درباره دروغگوئى آنها مى افزايد: ((اگرآنها را بيرون كنند با آنان بيرون نمى روند)) (لئن اخرجوا لا يخرجون معهم ). ((و اگر با آنها پيكار شود ياريشان نخواهند كرد)) (ولئن قوتلوا لا ينصرونهم ). ((و اگـر (به گفته خود عمل كنند و) ياريشان كنند پشت به ميدان كرده فرارمى كنند))! (ولئن نصروهم ليولن الا دبار). ((سپس كسى آنان را يارى نمى كند)) (ثم لا ينصرون ). (آيـه13)ـ در ايـن آيه به تشريح علت اين شكست پرداخته , مى گويد:((وحشت از شما در دلهاى آنها بـيش از ترس از خداست )) (لا نتم اشد رهبة فى صدورهم من اللّه ) چون از خدا نمى ترسند از همه چيز وحشت دارند, مخصوصا ازدشمنان مؤمن و مقاومى چون شما. ((اين به خاطر آن است كه آنها گروهى نادانند)) (ذلك بانهم قوم لا يفقهون ). (آيـه14)ـ سـپـس بـه بيان نشانه روشنى از اين ترس درونى پرداخته ,مى افزايد: ((آنها هرگز با شما به صورت گروهى نمى جنگند جز در دژهاى محكم يا ازپشت ديوارها)) (لا يقاتلونكم جميعا الا فى قرى محصنة او من ورا جدر). آرى ! آنها چون از دژ ايمان و توكل برخدا بيرون هستند جز در پناه ديوارها وقلعه هاى محكم جرات جنگ و روياروئى با مؤمنان ندارند!. سپس مى افزايد: اما اين نه به خاطر آن است كه آنها افرادى ضعيف و ناتوان وناآگاه به فنون جنگند بـلكه به هنگامى كه درگيرى رخ مى دهد ((پيكارشان درميان خودشان شديد است )) اما در برابر شما ضعيف (باسهم بينهم شديد). و در ادامه همين آيه , به عامل ديگرى براى شكست و ناكامى آنها پرداخته ,مى فرمايد: به ظاهر آنها كه مى نگرى ((آنها را متحد مى پندارى در حالى كه دلهايشان پراكنده است , اين به خاطر آن است كـه آنـهـا قـومـى هستند كه تعقل نمى كنند))(تحسبهم جميعا وقلوبهم شتى ذلك بانهم قوم لا يعقلون ). بـه اين ترتيب انسجام ظاهرى افراد بى ايمان و پيمان و وحدت نظامى واقتصادى آنها هرگز نبايد مـا را فـريـب دهد, چرا كه در پشت اين پيمانها و شعارهاى وحدت , دلهاى پراكنده اى قرار دارد, و دليل آن هم روشن است , زيرا هركدام حافظمنافع مادى خويشند, و مى دانيم منافع مادى هميشه در تضاد است , در حالى كه وحدت و انسجام مؤمنان براساس اصولى است كه تضاد در آن راه ندارد, يعنى اصل ايمان و توحيد و ارزشهاى الهى . (آيـه15)ـ قرآن همچنان بحث پيرامون داستان يهود بنى نضير و منافقان را ادامه داده , و با دو تشبيه جـالـب , مـوقـعـيت هركدام از اين دو گروه را مشخص مى سازدنخست مى فرمايد: داستان يهود بنى نضير ((همچون كسانى است كه كمى پيش ازآنان بودند (همانها كه در اين دنيا) طعم تلخ كار خود را چشيدند و براى آنها عذابى دردناك است )) (كمثل الذين من قبلهم قريبا ذاقوا وبال امرهم ولهم عذاب اليم ). اما اين گروه چه كسانى بودند كه سرگذشت عبرت انگيزى قبل از ماجراى بنى نضير داشتند؟. بـسـيـارى از مـفسران آن را اشاره به ماجراى يهود ((بنى قينقاع )) مى دانند كه بعداز ماجراى بدر واقـع شـد, و مـنـجـر بـه بـيـرون رانـدن اين گروه از يهود از مدينه گرديد,آنها نيز مانند يهود ((بـنى نضير)) افرادى ثروتمند و مغرور و در ميان خود جنگجوبودند, و پيامبر(ص ) و مسلمانان را تهديد مى كردند, ولى سرانجام چيزى جز بدبختى و دربه درى در دنيا و عذاب اليم آخرت عائدشان نشد. (آيه16)ـ در اين آيه به تشبيهى درباره منافقان پرداخته , مى گويد: داستان آنها نيز((همچون شيطان است كـه بـه انسان گفت : كافر شو (تا مشكلات تو را حل كنم ) اماهنگامى كه كافر شد; گفت : من از تو بـيزارم , من از خداوندى كه پروردگار عالميان است بيم دارم )) (كمثل الشيطان اذ قال للا نسان اكفر فلما كفر قال انى برئ انى اخاف اللّه رب العالمين ). مـنـظـور از ((انـسان )) مطلق انسانهائى است كه تحت تاثير شيطان قرارگرفته ,فريب وعده هاى دروغين او را مى خورند و راه كفر مى پويند, و سرانجام شيطان آنهارا تنها گذاشته و از آنان بيزارى مى جويد!. آرى ! چـنـين است حال منافقان كه دوستان خود را با وعده هاى دروغين ونيرنگ به وسط معركه مى فرستند, سپس آنها را تنها گذارده فرار مى كنند چرا كه درنفاق وفادارى نيست . (آيه17)ـ در اين آيه نتيجه كار اين دو گروه : شيطان و اتباعش و منافقان ودوستانشان از اهل كفر را روشن ساخته , مى افزايد: ((سرانجام كارشان اين شد كه هردو در آتش دوزخ خواهند بود, جاودانه در آن مـى مـانند, و اين است كيفرستمكاران ))! (فكان عاقبتهما انهما فى النار خالدين فيها وذلك جزاؤا الظالمين ). ايـن يـك اصـل كلى است كه عاقبت همكارى كفر و نفاق , و شيطان و يارانش ,شكست و ناكامى و عذاب دنيا و آخرت است , در حالى كه همكارى مؤمنان ودوستانشان همكارى مستمر و جاودانى و سرانجامش پيروزى و برخوردارى ازرحمت واسعه الهى در هر دو جهان است . (آيـه18)ـ در ايـن آيـه روى سـخن را به مؤمنان كرده , به عنوان يك نتيجه گيرى از ماجراى شوم و دردناك ((بنى نضير)) و منافقان و شيطان , مى فرمايد:. ((اى كـسانى كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت ) خدا بپرهيزيد, و هركس بايدبنگرد تا براى فردايش چه چيز از پيش فرستاده ))؟ (يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه ولتنظر نفس مـا قدمت لغد). در حـقيقت سرمايه اصلى انسان در صحنه قيامت كارهائى است كه از پيش فرستاده , وگرنه غالبا كسى به فكر انسان نيست كه براى او چيزى بعد از مرگ اوبفرستد, و يا اگر بفرستند ارزش زيادى ندارد. سـپـس بـار ديگر براى تاكيد مى افزايد: ((از خدا بپرهيزيد كه خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (واتقوا اللّه ان اللّه خبير بما تعملون ). آرى ! تـقوا و ترس از خداوند سبب مى شود كه انسان براى فرداى قيامت بينديشد, و اعمال خود را پاك و پاكيزه و خالص كند. (آيه19)ـ اين آيه به دنبال دستور به تقوا و توجه به معاد, تاكيد بر يادخدا كرده , چنين مى فرمايد: ((و همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند, وخدا نيز آنها را به خود فراموشى گرفتار كرد)) (ولا تكونوا كالذين نسوا اللّه فانسيهم انفسهم ). خمير مايه تقوا دو چيز است : ياد خدا يعنى ; توجه به مراقبت دائمى ((اللّه )) و حضوراو در همه جا و هـمه حال , و توجه به دادگاه عدل خداوند و نامه اعمالى كه هيچ كارصغير و كبيرى وجود ندارد مـگـر ايـن كه در آن ثبت مى شود, و به همين دليل توجه به اين دو اصل (مبدا و معاد) در سرلوحه برنامه هاى تربيتى انبيا و اوليا قرارداشته , وتاثير آن در پاكسازى فرد و اجتماع كاملا چشمگير است . اصولا يكى از بزرگترين بدبختيها و مصائب انسان خودفراموشى است , چراكه ارزشها و استعدادها و لياقتهاى ذاتى خود را كه خدا در او نهفته و از بقيه مخلوقات ممتازش ساخته , به دست فراموشى مى سپرد, و اين مساوى با فراموش كردن انسانيت خويش است , و چنين انسانى تا سرحد يك حيوان درنده سقوط مى كند, و همتش چيزى جز خواب و خور و شهوت نخواهد بود!. و ايـنـهـا هـمـه عامل اصلى فسق و فجور بلكه اين خود فراموشى بدترين مصداق فسق و خروج از طاعت خداست . لذا در پايان آيه مى گويد: ((آنها فاسقانند)) (اولئك هم الفاسقون ). (آيـه20)ـ در اين آيه به مقايسه اين دو گروه (گروه مؤمنان باتقوا, و متوجه به مبدا و معاد, و گروه فـرامـوشـكـاران خدا كه گرفتار خودفراموشى شده اند) پرداخته ,مى گويد: ((هرگز دوزخيان و بهشتيان يكسان نيستند)) (لايستوى اصحاب النارواصحاب الجنة ). نه در اين دنيا, نه در معارف , نه در نحوه تفكر, نه در طرز زندگى فردى وجمعى و هدف آن , و نه در آخـرت و پـاداشهاى الهى , خط اين دو گروه در همه جا, وهمه چيز, از هم جداست , يكى به ياد خـدا و قـيـامت و احياى ارزشهاى والاى انسانى , و اندوختن ذخائر براى زندگى جاويدان است , و ديگرى غرق شهوات ولذات مادى و گرفتار فراموشى همه چيز و اسير بند هوى و هوس . و بـه ايـن ترتيب انسان بر سر دو راهى قرار دارد يا بايد به گروه اول بپيوندد يابه گروه دوم و راه سومى در پيش نيست . و در پايان آيه به صورت يك حكم قاطع مى فرمايد: ((اصحاب بهشت رستگارو پيروزند)) (اصحاب الجنة هم الفائزون ). نـه تـنها در قيامت رستگار و پيروزند كه در اين دنيا نيز پيروزى و آرامش ونجات از آن آنهاست , و شكست در هر دو جهان نصيب فراموشكاران است . (آيه21)ـ در تعقيب آيات گذشته كه از طرق مختلف براى نفوذ در قلوب انسانهااستفاده مى كرد, و مسائل سرنوشت ساز انسانها را در زنده ترين صورتش بيان نموددر اين آيه كه به همه آيات قرآن مجيد است پرده از روى اين حقيقت برمى دارد كه نفوذ قرآن بقدرى عميق است كه اگر بر كوهها نازل مى شد آنها را تكان مى داد, اماعجب از اين انسان سنگدل كه گاه مى شنود و تكان نمى خورد!. نـخـسـت مـى فـرمـايـد: ((اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم مى ديدى در برابرآن خاشع مى شود, و از خوف خدا مى شكافد)) (لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشية اللّه ). ((و ايـنـهـا مـثالهائى است كه براى مردم مى زنيم شايد در آن بينديشيد)) (وتلك الا مثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون ). بـعضى اين آيه را بر ظاهرش حمل كرده اند و گفته اند: تمام موجودات اين جهان , از جمله كوهها, بـراى خـود نوعى درك و شعور دارند و اگر اين آيات بر آنها نازل مى شد به راستى از هم متلاشى مى شدند, گواه اين معنى راآيه 74 سوره بقره مى دانند كه در توصيف گروهى از يهود مى گويد: ((سـپـس دلـهـاى شما بعد از اين ماجرا سخت شد, همچون سنگ ! و يا سخت تر! چرا كه پاره اى از سنگها مى شكافد و از آنها نهرها جارى مى شود, و پاره اى از آنهاشكاف برمى دارد و آب از آن تراوش مى كند و پاره اى از خوف خدا به زيرمى افتد))!. (آيـه22)ـ در آيـات بـعـد بـه ذكر قسمت مهمى از اوصاف جمال و جلال خداـكه توجه به هريك در تـربيت نفوس و تهذيب قلوب تاثير عميق داردـ مى پردازد, وضمن سه آيه پانزده صفت و به تعبير ديـگـر هـجـده صـفـت از اوصاف عظيم او رابرمى شمرد و هر آيه با بيان توحيد الهى و نام مقدس ((اللّه )) شروع مى شود كه انسان رابه عالم نورانى اسما و صفات حق رهنمون مى گردد. مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست , داناى آشكار و نهان است واو رحمان و رحيم است )) (هواللّه الذى لا اله الا هو عالم الغيب والشهادة هوالرحمن الرحيم ). در ايـنجا قبل از هر چيز روى مساله توحيد كه خميرمايه همه اوصاف جمال وجلال و ريشه اصلى معرفت الهى است تكيه مى كند, و بعد از آن روى علم و دانش او نسبت به غيب و شهود. سپس روى رحمت عامه او كه همه خلايق را شامل مى شود ((رحمن )) ورحمت خاصه اش كه ويژه مؤمنان است ((رحيم )) تكيه شده , تا به انسان اميد بخشد و او را در راه طولانى تكامل و سير الى اللّه كه در پيش دارديارى دهد. (آيـه23)ـ در ايـن آيه علاوه بر تاكيد روى مساله توحيد هشت وصف ديگرذكر كرده , مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست )) (هواللّه الذى لا اله الا هو). ((حاكم و مالك اصلى اوست )) (الملك ). ((از هر عيب منزه است )) (القدوس ). ((به كسى ستم نمى كند)) و همه از ناحيه او در سلامتند (السلا م ). سپس مى افزايد: او براى دوستانش ((امنيت بخش است ))(المؤمن ). او حافظ و نگاهدارنده و ((مراقب (همه چيز) است ))( المهيمن ). ((او قدرتمندى شكست ناپذير است )) (العزيز). ((كه با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى كند)) (الجبار). سپس مى افزايد: ((و شايسته عظمت است )) و چيزى برتر و بالاتر از او نيست (المتكبر). از آنجا كه عظمت و بزرگى تنها شايسته مقام خداست اين واژه به معنى ممدوحش تنها درباره او به كار مى رود و هرگاه در غير مورد او به كار رود به معنى مذموم است . و در پـايـان آيـه , بـار ديـگر روى مساله توحيد كه سخن با آن آغاز شده بود تكيه كرده , مى فرمايد: ((خداوند منزه است از آنچه شريك براى او قرار مى دهند))(سبحان اللّه عما يشركون ). (آيـه24)ـ و در آخـريـن آيـه سـوره در تـكـمـيل اين صفات به شش وصف ديگراشاره كرده , چنين مى فرمايد: ((او خداوندى است خالق )) (هو اللّه الخالق ). ((آفريننده اى بى سابقه )) (البارئ ). ((و صورتگرى )) بى نظير (المصور). و سـپـس از آنـجـا كه اوصاف خداوند منحصر به اين اوصاف نيست , بلكه اوصافش همچون ذاتش بى پايان است , مى افزايد: ((براى او نامهاى نيك است )) (له الا سماء الحسنى ). و بـه هـمـيـن دلـيل از هرگونه عيب و نقص , منزه و مبراست , ((و آنچه در آسمانهاو زمين است تـسـبـيـح او مى گويند)) و او را از هر عيب و نقصى پاك مى شمرند (يسبح له مـافى السموات والا رض ). و سـرانـجام براى تاكيد بيشتر, روى موضوع نظام آفرينش به دو وصف ديگر ازاوصافش كه يكى از آنها قبلا آمد, اشاره كرده , مى فرمايد: ((و او عزيز و حكيم است ))(وهو العزيز الحكيم ). اولـى نشانه كمال قدرت او بر همه چيز, و غلبه بر هر مانع است , و دومى اشاره به علم و آگاهى از نظام آفرينش و تنظيم برنامه دقيق در امر خلقت و تدبير است . و بـه ايـن ترتيب در مجموع اين آيات سه گانه علاوه بر مساله توحيد ـكه دو بارتكرار شده ـ هفده وصف از اوصاف خدا آمده است بدين ترتيب :. عالم الغيب و الشهاده رحمان رحيم ملك قدوس سلام مؤمن مهيمن عزيزـ جبار متكبر خالق بارئ مصور حكيم داراى اسما الحسنى كسى كه همه موجودات عالم تسبيح او مى گويند. و بـه اين ترتيب , اين آيات دست پويندگان راه معرفت اللّه را گرفته منزل به منزل پيش مى برد, از ذات پـاك او شروع مى كند, و بعد به عالم خلقت مى آورد, و بازدر اين سير الى اللّه از مخلوق نيز به سـوى خـالـق مى برد, قلب را مظهر اسما و صفات الهى و مركز انوار ربانى مى كند و در لابلاى اين معارف و انوار, او را مى سازد وتربيت مى نمايد شكوفه هاى تقوا را برشاخسار وجودش ظاهر ساخته و لايق قرب جوارش مى كند. آيـات آخـر ايـن سـوره آيـاتى است فوق العاده باعظمت و الهام بخش ; درحديثى از رسول خدا(ص ) مى خوانيم : ((هركس آخر سوره حشر را بخواند, گناهان گذشته و آينده او بخشوده مى شود))!. ((پايان سوره حشر)). [ چهارشنبه ۱۳۸۶/۰۱/۲۲ ] [ 19:45 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||