منتخب تفاسیر
أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا   
قالب وبلاگ
لینک های مفید



معنای ولایت در قرآن و حدیث(2)

 

3ولاء زعامت

 

ولايت زعامت‏يعنى حق رهبرى اجتماعى و سياسى.اجتماع نيازمند به رهبر است.آن كس كه بايد زمام امور اجتماع را بهدست گيرد و شؤون اجتماعى مردم را اداره كند و مسلط بر مقدرات مردم است «ولى امر مسلمين‏» است.پيغمبر اكرم درزمان حيات خودشان ولى امر مسلمين بودند و اين مقام را خداوند به ايشان عطا فرموده بود و پس از ايشان طبق دلايلزيادى كه غير قابل انكار است به اهل البيت رسيده است.

آيه كريمه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» (نساء/59.) اطاعت كنيد خدا و پيغمبر را و كسانى را كه اداره كار شما به دست آنهاست)و همچنين آيات اول سوره مائده و حديث‏شريف غدير و عموم آيه «انما وليكم الله‏» (مائده/55) و عموم آيه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (احزاب/6.) ناظر به چنين ولايتى است.

در اين جهت كه پيغمبر اكرم چنين شانى را داشته و اين يك شان الهى بوده است - يعنى حقى بوده كه خداوند به پيغمبراكرم عنايت فرموده بود نه اينكه از جانب مردم به آن حضرت تفويض شده باشد - ميان شيعه و سنى بحثى نيست.برادراناهل سنت ما با ما تا اينجا موافق‏اند.سخن در اين است كه پس از پيغمبر اكرم تكليف «ولايت زعامت‏» چيست؟افراد مردم براىاينكه اجتماع متزلزل نشود و هرج و مرج به وجود نيايد، بايد از كسى و مقامى به عنوان حاكم و ولى امر اطاعت كنند.تكليفچنين مقامى چيست؟آيا اسلام در اين باره تكليفى معين كرده است و يا بكلى سكوت اختيار كرده است، و اگر تكليف معين كرده چگونه است؟آيا به مردم اختيار داده كه بعد از پيغمبر هر كه را مى‏خواهند خود انتخاب كنند و بر ديگران اطاعت او واجب است و يا اينكه پيغمبر اكرم قبل از رحلت، شخص معينى را براى جانشينى خود در اين مقام بزرگ و با اهميت تعيين

كرد؟در اينجا به مناسبت، درباره همه شؤون اجتماعى پيغمبر اكرم در ميان امت، مطابق آنچه از قرآن مجيد استنباط مى‏شود،بحثى مى‏كنيم.

از قرآن مجيد و هم از سنت و سيره نبوى استنباط مى‏شود كه پيغمبر اكرم در ميان مسلمين در آن واحد داراى سه شان بود:اول اينكه امام و پيشوا و مرجع دينى بود و ولايت امامت داشت، سخنش و عملش سند و حجت بود: ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا (حشر/7) .آنچه را پيغمبر براى شما آورده است بگيريد و از آنچه شما را باز دارد بايستيد.

دوم اينكه ولايت قضائى داشت، يعنى حكمش در اختلافات حقوقى و مخاصمات داخلى نافذ بود:فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما (نساء/65) .نه چنين است.به پروردگارت سوگند، ايمانشان واقعى نخواهد بود تا در آنچه در بينشان اختلاف شود داورت كنند و سپس در دلهاى خويش از آنچه حكم كرده‏اى ملالى نيابند و بى‏چون و چرا تسليم شوند.

و البته با اينكه در اين مورد مثل مورد قبل استعمال كلمه «ولايت‏» صحيح است ولى نديده‏ايم اين كلمه عملا در باب ولايت قضائى استعمال شده باشد.

سوم اينكه ولايت‏سياسى و اجتماعى داشت، يعنى گذشته از اينكه مبين و مبلغ احكام بود و گذشته از اينكه قاضى مسلمين بود، سائس و مدير اجتماع مسلمين بود، ولى امر مسلمين و اختياردار اجتماع مسلمين بود.همچنانكه قبلا گفته شد، آيه كريمه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» و همچنين آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» ناظر به اين قسمت است.البته پيغمبر اكرم شان چهارمى هم دارد كه بعدا ذكر خواهد شد.

پيغمبر اكرم رسما بر مردم حكومت مى‏كرد و سياست اجتماع مسلمين را رهبرى مى‏نمود، به حكم آيه كريمه «خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها» (توبه/103) از مردم ماليات مى‏گرفت، شؤون مالى و اقتصادى اجتماع اسلامى را اداره مى‏كرد.اين شان از شؤون سه گانه رسول اكرم، ريشه بحث‏خلافت است.اين نكته لازم است گفته شود كه كلمه «امامت‏» همچنانكه در مورد پيشوايى در اخذ معالم دين استعمال شده است، يعنى«امام‏» گفته مى‏شود و مفهومش «كسى است كه معالم دين را از او بايد فرا گرفت‏» و اهل سنت به همين عنايت، به ابو حنيفه و شافعى و مالك و احمد حنبل كلمه «امام‏» اطلاق مى‏كنند، در مورد زعامت اجتماعى و سياسى نيز زياد به كار رفته است.

رسول اكرم فرمود:ثلاث لا يغل عليهن قلب امرء مسلم: اخلاص العمل لله، و النصيحة لائمة المسلمين و اللزوم لجماعتهم (كافى، ج 1/ص 403) .هرگز قلب يك مسلمان نسبت به سه چيز خيانت و ترديد روا نمى‏دارد: اخلاص نيت براى خدا، خيرخواهى براى زعماى مسلمين در راه رهبرى مسلمين، همراهى با جماعت مسلمين.على(عليه السلام)در يكى از نامه‏هايش كه در نهج البلاغه ثبت است مى‏فرمايد:فان اعظم الخيانة خيانة الامة و افظع الغش غش الائمة (نامه 26) .بزرگترين خيانتها خيانت به جامعه است و شنيع‏ترين دغلبازيها، دغلبازى با پيشوايان مسلمين است.زيرا نتيجه اين دغلبازى عليه مسلمين است.اگر ناخداى يك كشتى آن كشتى را درست هدايت كند و شخصى پيدا شود و آن ناخدا را فريب دهد و كشتى را دچار خطر كند، تنها به ناخدا خيانت نكرده است، به همه سكان كشتى خيانت كرده است.در اين جمله نيز كلمه «امام‏» به اعتبار رهبرى اجتماعى اطلاق شده است.در تاريخ مسلمين زياد مى‏خوانيم كه مسلمانان - حتى ائمه اطهار - خلفاى عصر خود را با كلمه «امام‏» خطاب مى‏كردند.چيزى كه هست امام به اين معنى گاهى امام عدل است و گاهى امام جور و مسلمانان در قبال هر يك از آنها وظايفى دارند.پيغمبر اكرم در حديث مشهورى كه فريقين روايت كرده‏اند فرمود:افضل الجهاد كلمة عدل عند امام جائر (كافى، ج 5/ص 60) .بالاترين جهاد، يك سخن حق است در برابر يك پيشواى جور.و همچنين پيغمبر اكرم فرمود:افة الدين ثلاثة: امام جائر، و مجتهد جاهل، و عالم فاجر (جامع الصغير، ج 1/ص 4) .سه چيز آفت دين به شمار مى‏روند(و مانند يك آفت كه گياهى يا حيوانى را از پا در مى‏آورد، دين را از پا در مى‏آورند): پيشواىستمگر، عابد نادان و عالم گناهكار.

بالاتر اينكه در خود قرآن از پيشوايانى ياد شده است كه مردم را به آتش جهنم دعوت مى‏كنند و با كلمه «امام‏» هم تعبير شده است:و جعلناهم ائمة يدعون الى النار (قصص/41) .آنان را پيشوايانى قرار داده‏ايم كه به آتش مى‏خوانند.البته شك نيست كه غالبا كلمه «امام‏» يا «ائمه‏» به پيشوايان عادل و صالح اطلاق مى‏شود و در عرف شيعه كلمه «امام‏» برپيشوايان بر حق و معصوم اطلاق مى‏شود كه فقط دوازده نفرند.

 

4 ولاء تصرف

 

ولاء تصرف يا ولاء معنوي بالاترين مراحل ولايت است ساير اقسام ولايت يا مربوط است به رابطه قرابتي با رسول اكرم بعلاوه مقام طهارت و قداست‏ شخصي اهل البيت ، يا مربوط است به صلاحيت علمي و يا اجتماعي آنها آنچه‏ به نام ولايت در دو مورد اخير ناميده مي‏شود از حدود تشريع و قرارداد تجاوز نمي‏كند گو اينكه ريشه و مبنا و فلسفه اين قرارداد صلاحيت علمي يا اجتماعي است ، اما ولايت تصرف يا ولايت معنوي ، نوعي اقتدار و تسلط فوق‏ العاده تكويني است اول بايد ببينيم ولايت تصرف چه معني و مفهومي دارد و مقصود معتقدين چيست ؟

نظريه ولايت تكويني از يك طرف مربوط است به استعدادهاي نهفته در اين‏ موجودي كه به نام " انسان " در روي زمين پديد آمده است و كمالاتي كه‏ اين موجود شگفت بالقوه دارد و قابل به فعليت رسيدن است ، و از طرف‏ ديگر مربوط است به رابطه اين موجود با خدا مقصود از ولايت تكويني اين‏ است كه انسان در اثر پيمودن صراط عبوديت به مقام قرب الهي نائل مي‏گردد و اثر وصول به مقام‏ قرب - البته در مراحل عالي آن - اين است كه معنويت انساني كه خود حقيقت و واقعيتي است ، در وي متمركز مي‏شود و با داشتن آن معنويت ، قافله سالار معنويات ، مسلط بر ضمائر و شاهد بر اعمال و حجت زمان مي‏شود زمين هيچگاه از وليي كه حامل چنين معنويتي باشد ، و به عبارت ديگر ، از " انسان كامل " خالي نيست .

ولايت به اين معني غير از نبوت و غير از خلافت و غير از وصايت و غير از امامت به معني مرجعيت در احكام ديني است ، غيريتش با نبوت و خلافت و وصايت ، واقعي است و با امامت ، مفهومي و اعتباري . مقصود از اينكه غيريتش با نبوت و خلافت و وصايت ، واقعي است اين‏ نيست كه هر كه نبي يا وصي يا خليفه شد " ولي " نيست ، بلكه مقصود اين‏

است كه نبوت و همچنين وصايت و خلافت ، حقيقتي است غير از ولايت ، و الا انبياء عظام ، خصوصا خاتم آنها ، داراي ولايت كليه الهيه بوده اند . و مقصود از اينكه غيريتش با امامت ، اعتباري است اين است كه يك‏ مقام است ، به اعتباري " امامت " و به اعتبار ديگري " ولايت " ناميده مي‏شود كلمه " امامت " در بسياري از تعبيرات اسلامي در مورد

همين ولايت معنوي به كار رفته است مفهوم امامت مفهوم وسيعي است امامت‏ يعني پيشوايي يك مرجع احكام ديني پيشواست ، و پيشواست و همچنانكه يك‏ مربي باطني و راهنماي معنوي از باطن ضمير نيز پيشواست . از نظر شيعه كه مسأله ولايت مطرح است از سه جنبه مطرح است و در هر سه جنبه چنانكه گفته شد كلمه امامت به كار رفته است : اول از جنبه سياسي ، كه احق و اليق براي جانشيني پيغمبر براي زعامت و

رهبري سياسي و اجتماعي مسلمين چه كسي بوده است و چه كسي مي‏بايست بعد از پيغمبر زعيم مسلمين باشد ؟ و اينكه پيغمبر از طرف خداوند علي را براي‏ اين پست و مقام اجتماعي تعيين كرده بود اين جهت است كه در حال حاضر جنبه تاريخي و اعتقادي دارد نه جنبه عملي . دوم آنكه در بيان احكام دين بعد از پيغمبر به چه كساني بايد رجوع كرد و آن كسان علم خود را از چه طريق كسب كرده اند ؟ و آيا آنها در بيان احكام‏ معصوم اند يا نه ؟ و چنانكه مي‏دانيم شيعه معتقد به امامت ائمه معصومين‏ است اين جهت ، هم جنبه اعتقادي دارد و هم عملي . سوم از جنبه معنوي و باطني از نظر شيعه در هر زمان يك " انسان كامل " كه نفوذ غيبي دارد بر جهان و انسان ، و ناظر بر ارواح و نفوس و قلوب‏

است و داراي نوعي تسلط تكويني بر جهان و انسان است ، همواره وجود دارد و به اين اعتبار نام او " حجت " است بعيد نيست - همچنانكه گفته اند - آيه كريمه " « النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم »" (احزاب /  6 ) ناظر به اين‏ معني از ولايت نيز بوده باشد .مقصود از ولايت تصرف يا ولايت تكويني اين نيست كه بعضي جهال پنداشته‏ اند كه انساني از انسانها سمت سرپرستي و قيمومت نسبت به جهان پيدا كند بطوريكه او گرداننده زمين و آسمان و خالق و رازق و محيي و مميت من جانب الله باشد . اگر چه خداوند ، جهان را بر نظام اسباب و مسببات قرار داده و موجوداتي كه قرآن آنها را ملائكه مي‏نامد " مدبرات امر " (نازعات /  5  ) و " مقسمات امر " (ذاريات /  4  ) به اذن الله مي‏باشند و اين جهت هيچ گونه منافاتي‏ با شريك نداشتن خداوند در ملك و خالقيت ندارد ، و همچنين با اين كه " به هيچ وجه هيچ موجودي " ولي " به معناي يار و ياور خدا و حتي آلت و ابزار خدا به شمار نمي‏رود " منافات ندارد (و لم يكن له شريك في‏ الملك و لم يكن له ولي من الذل و كبره تكبيرا) (اسراء /  111) ، نسبت مخلوق‏ به خالق جز مخلوقيت و مربوبيت مطلقه و لاشيئيت نيست . قرآن در عين اينكه خداوند را در حد اعلاي غنا و بي‏نيازي معرفي مي‏كند و در عين اينكه مثلا مي‏گويد : " « الله يتوفي الانفس حين موتها »" (زمر /  42) ، بازمي‏گويد : " « قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم »" (سجده / 11  ) ، " « الذين تتوفيهم الملائكة ظالمي انفسهم » " (نحل / 28  ) قرآن در عين اينكه‏ مي‏فرمايد : " خداوند بر همه چيز حفيظ است " (هود /  57) ، مي‏فرمايد : " « و يرسل عليكم حفظة حتي اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا »" (انعام /  61) . در اين آيه كريمه رسولاني را ، هم به عنوان نگهبان و هم قبض كننده ارواح‏ معرفي مي‏كند . پس ، از نظر توحيدي ، وجود وسائط و نسبت دادن تدبير امور به غير خداوند ولي به اذن خداوند و به اراده خداوند بطوريكه مدبران ، مجريان‏ اوامر و اراده پروردگارند ، مانعي ندارد . در عين حال ، اولا ادب اسلامي اقتضا مي‏كند كه ما خلق و رزق و احيا و اماته و امثال اينها را به غير خدا نسبت ندهيم زيرا قرآن مي‏كوشد كه ما از اسباب و وسائط عبور كنيم و به منبع اصلي دست يابيم و توجه مان به‏ كارگزار كل جهان باشد كه وسائط نيز آفريده او و مجري امر او و مظهر حكمت‏ او مي‏باشند ، ثانيا نظام عالم از نظر وسائط نظام خاصي است كه خداوندآفريده است و هرگز بشر در اثر سير تكاملي خود جانشين هيچيك از وسائط فيض نمي‏گردد بلكه خود فيض را از همان وسائط مي‏گيرد ، يعني فرشته به او وحي مي‏كند و فرشته مأمور حفظ او و مأمور قبض روح او مي‏گردد ، در عين‏ اينكه ممكن است مقام قرب و سعه وجودي آن انسان از آن فرشته اي كه مأمور اوست احيانا بالاتر و بيشتر باشد . مطلب ديگر اينكه ما حدود ولايت تصرف و يا ولايت تكويني يك انسان‏ كامل و يا نسبتا كامل را نمي‏توانيم دقيقا تعيين كنيم ، يعني مجموع قرائن‏ قرآني و قرائن علمي كه نزد ما هست اجمالا وصول انسان را به مرتبه اي كه‏ اراده اش بر جهان حاكم باشد ، ثابت مي‏كند ، اما در چه حدودي ؟ آيا هيچ‏ حدي ندارد و يا محدود به حدي است ؟ مطلبي است كه از عهده ما خارج است‏ . مطلب سوم كه لازم است گفته شود اين است كه ولايت تصرف ، شأن بنده اي‏ است كه از هواجس نفساني بكلي پاك شده است . اين قدرت قدرتي نيست كه به اصطلاح دلبخواه و تابع هوس و ميل‏ خودسر يك انسان باشد اساسا انساني كه هنوز محكوم هوسها و ميلهاي خودسر است از چنين كرامتهايي محروم است انساني كه تا آن حد پاك باشد ، اراده‏ اش از مبادي و مقدماتي كه اراده ما را منبعث مي‏كند هرگز منبعث نمي‏شود ، انبعاث اراده اش با تحريكي دروني و اشاره اي غيبي است و اما اينكه‏ اين تحريك و اشاره به چه نحو است و چگونه است ، ما نمي‏دانيم و لهذا

چنين كسان " گاهي بر طارم اعلي نشينند " و " گهي تا پشت پاي خود نبينند " .

اما اينكه در آيات كريمه قرآن آمده است : " « قل لا املك لنفسي نفعا و لا ضرا »" ( 1 ) ( من مالك هيچ سود و زياني براي خود نيستم ) ، بديهي‏ است كه مي‏خواهد بگويد مالك اصلي همه سود و زيانها خداست ، و توانايي‏ من بر سود و زيانم نيز از خداست نه از خودم و الا چگونه ممكن است كه‏ انسانهاي ديگر در حدودي مالك سود و زيان خود باشند و اما پيغمبر حتي از انسانهاي ديگر هم كمتر باشد ؟ ! اين نكات سه گانه لازم بود كه در مقدمه بحث " ولايت تكويني " يادآوري شود. اعتراف مي‏كنم كه قبول ولايت به اين معني اندكي دشوار است ، باور كردنش خالي از صعوبت نيست مخصوصا طبقه روشنفكر ما چندان از طرح چنين‏  و مورد انكار بودن آن را به اين صورت طرح مي‏كنند : " فعلا با اينهمه‏

مسائل ضروري و فوري براي مسلمين طرح اين گونه مسائل كه پيغمبر و امام ، ولايت تكويني دارند يا ندارند ، چه ضرورتي دارد ؟ " برخي ديگر انكار و اشكال خود را به صورت ديگر كه رنگ مذهبي دارد ، طرح مي‏كنند و آن اينكه‏ : اين غلو است و مقام فوق بشري و نيمه خدايي براي بشر قائل شدن است ، كار خدا را به غير خدا نسبت دادن است ، پس شرك است و با اصل اولي و اساسي اسلام كه توحيد است ، منافي است . حقيقت اين است كه ما از پيش خود نه مي‏توانيم مطلبي را قبول كنيم و نه مي‏توانيم رد كنيم شرك يا توحيدي بودن يك نظريه به ميل و اراده ما نيست كه هر چه را خواستيم شرك بناميم و هر چه را خواستيم نام توحيد روي‏ آن بگذاريم معيارهاي بسيار دقيق قرآني و برهاني دارد معارف اسلامي در مسائل مربوط به شرك و توحيد از اوج و عظمتي برخوردار است ما فوق تصور افراد عادي مسأله فوري تر و ضروري تر بودن بعضي مسائل نسبت به بعضي ديگر نيز سخني است اساسي ، ولي معيار ضروري بودن تنها اين نيست كه يك مسأله‏

اي در يك زمان بيشتر طرح شود و افراد بيشتر  احساس احتياج  كنند اشتباه است اگر خيال كنيم همواره احساس احتياجها بر طبق احتياجهاست . اينكه قرآن در عرض مسائل و معارف خود چه اندازه بر مطلبي تكيه دارد ، خود يك معيار است كه در هر زمان بايد مورد استفاده قرار گيرد مسأله‏ ولايت تكويني يكي از مسائل مربوط به " انسان " و استعدادهاي انساني‏ است قرآن به انسان و استعدادهاي انساني و جنبه غير عادي خلقت او اهميت‏ فراوان مي‏دهد در اينجا كافي است كه اشاره اي اجمالي به اين مطلب بنماييم و پايه‏ هاي اين فكر را با توجه به معاني و مفاهيم قرآني روشن كنيم تا عده اي‏

خيال نكنند كه به اصطلاح اين يك سخن قلندري  است . در اين گونه مسائل كه احيانا بر فهم ما گران مي‏آيد اگر ما خود را تخطئه‏ بكنيم به حقيقت نزديكتر است تا اينكه انكار نماييم . شك ندارد كه مسأله " ولايت " به معني چهارم از مسائل عرفاني است ، ولي اين دليل نمي‏شود كه چون يك مسأله عرفاني است پس بايد مردود قلمداد شود اين مسأله يك مسأله عرفاني است كه از ديد تشيع يك مسأله اسلامي نيز هست تشيع يك مذهب است و عرفان يك مسلك اين مذهب و آن مسلك ( قطع‏ نظر از خرافاتي كه به آن بسته اند ) در اين نقطه با يكديگر تلاقي كرده اند و اگر الزاما بنا هست كه گفته شود يكي از ايندو از ديگري گرفته است به‏ حكم قرائن مسلم تاريخي قطعا اين عرفان است كه از تشيع اقتباس كرده است‏ نه بالعكس به هر حال ، ما پايه ها و ريشه هاي اين انديشه را به طور اختصار بيان مي‏كنيم : مهمترين مسأله اي كه در اين زمينه بايد مطرح شود ، مسأله " قرب " و " تقرب الي الله " است مي‏دانيم كه در اسلام ، بلكه در هر آيين آسماني‏ ، روح دستورها كه بايد اجرا شود قصد قربت است و نتيجه نهايي كه از اعمال بايد گرفته شود ، تقرب به ذات احديت است نتيجه نهايی كه از اعمال بايد گرفته شود ، تقرب به ذات احديت است پس‏ بحث خود را از معنی و مفهوم " قرب " آغاز می‏كنيم .

اثر شهيد مرتضي مطهري کتاب ولاها وولایتها

 

ادامه دارد...

[ یکشنبه ۱۳۸۵/۱۰/۱۷ ] [ 22:35 ] [ سعید ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
آیا آنها در قرآن تدبّر نمی‌کنند، یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟!
محمد/24

در این وبلاگ از تفاسیر ترتیبی و موضوعی قرآن و نکات قرآنی مطلب خواهم گذاشت
گاها از تفاسیر نهج البلاغه و مثنوی یا دیگر متون هم نکته میگذارم
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب