منتخب تفاسیر
أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا   
قالب وبلاگ
لینک های مفید


🔆🔆مرگ و زندگي در دو قاموس‌: ما و حسين (ع) /خلاصه سخنرانی استاد محمد تقی جعفری

🔹زندگي و مرگ بحثي حساس و بسيار با اهميت است‌. شايد در تاريخ بشري نتوان فرد عاقلي را سراغ گرفت كه دربارهء اين دو موضوع ولو به طور سطحي فكري نكرده باشد. بعضي‌ها‌، چون همه چيز برايشان شوخي است‌، مسألهء مرگ هم يكي از آن شوخي‌هاست‌. براي آنان زندگي شوخي است و مرگ شوخي‌تر!

🔸 در قرن ما آن چنان مسائل مخلوط شد كه خودِ هدف زندگي نيز گم و رنگ فلسفهء زندگي مات شد. بنابراين‌، اغلب طوري زندگي مي‌كنند يا زندگي را طوري نشان مي‌دهند كه فلسفه‌اش مات است‌.

🔹من اين مثال را بارها به دانشجويان عرض كرده‌ام‌: چند كلنگ به دست اين بچه‌ها كه صبح‌ِ روز جمعه در كوچه بازي مي‌كنند، بدهيد و به آن‌ها بگوييد، اين ساختمان را بر روي زمين بگذاريد. شما را معطل نمي‌كنند. در حالي كه مي‌گويند و مي‌خندند و مي‌جهند و جست وخيز مي‌كنند، با كلنگ همين ساختمان را خراب مي‌كنند. امّا براي آبادكردنش مغز، نيرو، مهندس‌، معمار، سرمايه و ... لازم دارد.

🔸خدا كند آن متفكري كه مي‌گويد «هنر براي هنر»، تجديدنظر كوچكي دربارهء اين مسأله بكند. مي‌گويند: «ما عاشق زيبايي‌ِ عبارت هستيم‌، در هر موضوعي مي‌خواهد كه باشد. زيبا و قشنگ بگوييد، ولو دربارهء كاردي باشد كه بَرده در قرون وسطي تيز مي‌كرد و مي‌داد به دست آقايش كه سرش را ببُرد. خيلي هم مؤدب مي‌نشست‌. اما قشنگ بگوييد. ما بيان قشنگ مي‌خواهيم‌. ما اصلاً عاشق قشنگي‌ها و زيبايي‌ها هستيم‌.»
آيا وقتي كه با دهان پر، زيبا و با چشم و ابروي جالب‌، مي‌گوييم 7=2*،2 حقيقت مي‌يابد؟ نه‌، 2*2 مساوي با 7 نمي‌شود. شما با صداي نكرهء خشن داد بزنيد، اما بگوييد 4=2*2. من‌، دو ضربدر دو مساوي با هفتاد و سه را، چه‌طور هنرمندانه بگويم؟ در حالي كه اصلاً واقعيت و حقيقت ندارد!

🔹بحث دربارهء زندگي‌، مربوط به كسي است (براي شخصي اهميت دارد) كه ولو يك سر انگشت به زندگي بالاتر نگاه كند. آيا امكان دارد كه ماهي در دريا، آب را بشناسد؟ آيا كسي كه در خواسته‌ها، هوي‌ و هوس‌ها و تحركات‌ِ ديناميكي‌ِ زندگي غوطه‌ور است‌، مي‌تواند بفهمد زندگي يعني چه؟

🔸مادامي كه زندگي ما را احاطه كرده‌، ما را در خود غوطه‌ور كرده و به محاصره انداخته است‌، امكان ندارد كه ما زندگي را بفهميم‌. اين معناي زندگي نيست‌.

🔹اسلام در جهت هماهنگ ساختن عقل و وجدان‌ِ شما در زندگي‌، كوشش مي‌كند كه ابتدا معناي زندگي را به شما بفهماند. پس از آن است كه مرگ را خودتان خواهيد فهميد. مرگ فهماندن نمي‌خواهد، خودش معلوم مي‌شود. وقتي من توانستم به شما معناي روشنايي را ثابت كنم‌، يا معناي روشنايي را براي شما قابل درك ساختم‌، آن‌گاه مي‌گويم‌، نفي و نبودِ روشنايي‌، مي‌شود تاريكي‌! اين ديگر آسان است‌. عمده بحث بر سر همين زندگي است.
                      
🔸ترس از مرگ‌! وحشت از مرگ؟ هراس از مرگ؟ عبور از پل[ زندگي ] كه وحشت ندارد. بحث بر سر اين طرف پل و آن طرف پل است‌. و الاّ عبور از پل يك معناي طبيعي است‌. گام كه داريد، قدم كه داريد، نيرو هم كه داريد، پس بايد عبور كرد. قُل‌ْ يا اَيُّهَا الَّذين‌َ هادُوا اِن‌ْ زَعَمْتُم‌ْ اَنَّكُم‌ْ اَوْلِياءٌ لِلّه‌ِ مِن‌ْ دُون‌ِالنّاس‌ِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْت‌َ، اِن‌ْ كُنْتُم‌ْ صادِقين * «بگو اي يهود، اگر شما كه مي‌گوييد اولياء خدا ما هستيم و كسي ديگر نيست‌، پس آرزوي مرگ كنيد اگر از راستگويان هستيد.» ...مرگ كه غير از لقاء و ديدار خدا چيز ديگري نيست و ترس و وحشت ندارد. چرا اين قدر از مرگ مي‌ترسيد؟ شما را چه مي‌شود كه خيلي وحشت داريد؟

🔹وَ اللّه‌ِ مَا فَجَأَنِي‌ مِن‌َ الْمَوْت‌ِ وَارِدٌ كَرِهْتُه «به خدا قسم‌، مرگ چيزي به من نمي‌دهد كه از آن كراهت داشته باشم‌.» وقتي آن ضربه را به فرق مباركش زدند، گفت‌: «سوگند به خدا، هيچ چيز تازه‌اي بر من نيامده است‌». يعني به قول بعضي از روان‌شناسان‌; چون من دائماً در دو حاشيهء مرگ و زندگي راه مي‌رفتم‌، با مرگ آشنا هستم و چيز تازه‌اي نبود.

🔸يك لحظه از حيات‌، اگر حيات است‌، شما در ابديت پيروزيد! حيات از خاك درآمده است‌، شما انسان‌ها از خاك درآمده‌ايد. اما وقتي از خاك درآمديد، فاصلهء بين شما و خاك بي‌نهايت است‌.

🔵اگر هر لحظه از حياتي كه داريد، يك قدم بالاتر بياييد، حيات قبلي را خواهيد شناخت‌.

🔹 در منطق اسلام‌، مرگ موقع شكوفان شدن‌ِ روح آدمي است‌. گويي بدن در اين دوران حيات‌، حالت غنچه بودن را سپري مي‌كرده است‌، و حالا مرگ‌، حالت شكوفاني‌اش است‌. .... تازه انسان مي‌فهمد كه‌: يَعْلَمُون‌َ ظاهِراً مِن‌َالْحَيوةِ الدُّنْيا ، «يك پديده و نمودي را از زندگي مي‌شناخت‌»..... اي جوانان عزيز، خدا مي‌داند، وقتي كه خودتان زندگي را احساس كرديد و مفهوم آن را با «بايست زنده باشم‌» به دست آورديد، شما طعم ابديت را در همين زندگي مي‌چشيد. وقتي طعم ابديت را چشيديد، بحث‌ِ چون و چرا از بين مي‌رود.
گفته بودم چو بيايي غم‌ِ دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
« سعدي‌»
اين حيات واقعي‌، حيات طيبه است‌: يا اَيُّهَا الَّذين‌َ امَنُوا اسْتَجيبُوا لِلّه‌ِ وَ لِلرَّسُول‌ِ اِذا دَعاكُم‌ْ لِما يُحْييكُم «اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، خدا و پيغمبر را اجابت كنيد وقتي به شما مي‌گويند بياييد مي‌خواهيم شما را زنده كنيم‌.»
اگر مقصود ما از زندگي فقط نفس كشيدن‌، خوردن و آشاميدن است‌، اين مسأله (حيات طيبه‌) خنده آور مي‌شود. .... حتي اشخاصي كه‌: خور و خواب و خشم و شهوت طرب است و عيش و عشرت ، آنان را راضي مي‌كند، معلوم مي‌شود كه مغزشان واقعاً كوچك است‌! زيرا فقط مي‌خواهند به وحشت و ترديد نيفتند. .... بشر مي‌گويد: مي‌نشينم و بعداً ميآيد؟ نخير، هم‌اكنون‌; لِما يُحييكُم‌ْ است‌. هم‌اكنون است‌; حَياةً طَيِّبَة ، حيات پاكيزه و حيات واقعي‌. اين گوي و اين ميدان‌، شروع كنيد. آيا در اين‌صورت‌، مرگ اين طور براي ما هولناك جلوه خواهد كرد؟ ابداً.

🔸حسين‌بن علي (ع) موقعي كه مي‌خواست [ از مكه ] خارج شود، فرمود: اَلْحَمْدُ لِلّه‌ِ وَ ماشاءَ اُلله وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ وَ صَلَّي‌اللّه‌ُ عَلي‌ رَسُولِه‌ِ، خُط‌َّالْمَوْت‌ِ عَلي‌ وُلْدِ آدَم‌َ مَخَط‌َّ الْقَلادَةِ عَلي‌ جيدِ الْفَتاة «سپاس براي خداست كه آن‌چه را بخواهد مي‌شود و جز او تكيه‌گاهي نيست و درود او بر پيامبرش باد. مرگ بر اولاد آدم ، مانند گردن‌بندي است كه به دورگردن‌ِ زن جوان پيچيده است‌.» مرگ گريبانگير تمامي‌ِ فرزندان آدم است‌. اگر زنده هستيد، مرگ نيز به دنبال زندگي است‌. بسيار خوب‌، حال ما به كجا مي‌رويم و چه مي‌خواهيم بكنيم؟ مقصود من چيست؟ وَ ما اَوْلَهَني‌ اِلي‌ اَسْلافي اِشْتِياق‌َ يَعْقُوب‌ِ اِلي يُوسُف «چه عشق و ولع و شيفتگي‌ِ عجيبي به ديدار پدرانم دارم‌، مثل اشتياق يعقوب به ديدار يوسف .» من ديدار عبادا المكرمون را كه در سراي ابديت به زندگي‌ِ واقعي رسيده‌اند، آرزو دارم‌. اين روايت هم‌چنان ادامه دارد، تا در آن اواخر جمله مي‌فرمايد: اَلا فَمَن‌ْ كان‌َ فينا باذِلاً مُهْجَتَه‌ُ وَ مُوَطِّناً عَلي‌ لِقاءِ اللّه‌ِ نَفْسَه‌ُ فَلْيَرْحَل‌ْ مَعَنا غَداً فَاِنّي‌ راحِل‌ٌ مُصْبِحاً اِنْشاءَ اللّه* «اينك‌، آگاه باشيد! كسي كه مي‌خواهد نفس و جانش را آمادهء ديدار خدا كند، با ما حركت كند. ما بامدادان حركت خواهيم كرد، ان‌شاءالله.» [ امام حسين (ع) ] نمي‌فرمايد مي‌خواهيم به ديدار مرگ برويم‌. نمي‌فرمايد آن‌جا مي‌رويم‌، كه از هستي خارج شويم و به كرانهء نيستي برسيم‌، بلكه مي‌فرمايد: «اگر كسي مثل ما اشتياق ديدار خدا را دارد، من صبح حركت خواهم كرد. با من بيايد.» در آن‌جا كه با عبدالله بن عمر جُعفي صحبت فرمود، عجيب بود خودِ حضرت گفت‌: «آيا مي‌تواني با ما بيايي؟ تو مرد گنهكاري هستي و زندگاني تو آلوده بوده است‌، آيا ميآيي با ما برويم تا به فتح و پيروزي برسي؟» مي‌بينيد كه هيچ اصلاً مسألهء اين كه حسين‌بن علي (ع) يك مثبت را از دست مي‌دهد و به يك منفي مي‌رسد، مطرح نيست‌.

🔹مادامي كه اين عينك در چشمان ما هست‌، نمي‌توانيم زندگي و مرگ را از نظر اولياءالله درك كنيم كه چگونه است‌; واقعاً امكان ندارد. چنان‌چه الان شما بخواهيد لذايذي را كه در جواني براي شما مطرح است به يك بچهء شيرخواره‌، يا كودك دو ساله‌، سه ساله بفهمانيد، امكان ندارد. يك دانشمند وقتي كه بر يك مسألهء علمي پيروز مي‌شود و مشكلي را كه جدي است حل مي‌كند، لذتش براي يك آدم بي‌سواد اصلاً قابل درك نيست

🔸دقايق آخر بود كه مي‌خواستند سقراط را اعدام كنند. روز قبل از آن‌، شاگردِ باشخصيتش افلاطون گفت‌: «استاد من مي‌توانم تو را از زندان نجات بدهم‌.» افلاطون خيلي باشخصيت بود. شخصيت اجتماعي‌ِ افلاطون از سقراط خيلي بالاتر بود. سقراط خنديد و گفت‌: «من از تو تعجب مي‌كنم‌. مني كه پله به پله‌، زندگي را آن‌چنان كه مي‌بايست بشوم و آن چنان كه مي‌بايست بكنم‌، كرده‌ام‌، (نه اين كه زنده بودم‌.) همان مطلبي كه قبلاً عرض كردم‌: زنده بودن را نمي‌گويد من‌ِ زنده‌، آن چه كه بنا بود زنده باشم‌، شده‌ام و الان هم دانه دانه كلاف‌ها را باز كرده‌ام‌. من صفحهء ابديت را مي‌بينم‌. چگونه به شما توضيح بدهم كه من الان چه اشتياقي به اين دارم كه بروم؟» حتي همسر و فرزندانش را كه روز آخر آوردند، همسرش شروع كرد به گريه كردن‌. به كريتون گفت‌: «او را زود از اين زندان بيرون ببر. من نمي‌خواهم قيافهء اين زن را ببينم‌». خلاصه‌، همسر خود را بيرون كرد و گفت‌: «او را ببريد. يك عمر براي من بس بوده است‌، حالا اين دو ساعت هم مي‌خواهد با اين قيافه‌اش گريه كند. او اصلاً نمي‌فهمد من در چه حالي هستم‌». تازه‌، سقراط كجا و پيامبران : كجا؟ هم‌چنين‌، ائمهء اطهار و اولياء، واقعاً اينان هيچ خشونتي در مرگ نمي‌ديدند. چرا؟ چون زندگي براي آن‌ها درست مطرح بود. سقراط گفت‌: اي افلاطون‌، مرا رها كن‌، زيرا من به ابديت نزديك مي‌شوم‌. آيا تو مي‌خواهي مرا دوباره برگرداني و كلاف مادهء تاريك را به گردن من بپيچي؟ اين چه نوع خيرخواهي است كه تو دربارهء من مي‌كني؟

🔹ابن خلدون كسي است كه اصلاً مكتب اهل بيت را نديده است‌. چون مردي اسپانيايي بود و دائماً با مكتب اموي‌ها سروكار داشت‌. با اين حال‌، يك نگاه مختصر كه به تاريخ حسين كرده است‌، مي‌گويد: «اين كه در خودش اين لياقت را مي‌ديد، درست بود و بالاتر هم بود! و چون مي‌ديد عده‌اش كم است و قدرت او نمي‌تواند در مقابل يزيدعرض اندام كند، نمي‌بايست اقدام به قيام بكند.» اين سخن ابن خلدون است‌. بدين جهت كه حيات از عينك ابن خلدون‌، حياتي است كه حتي معاويه هم دارد. روي آن حساب‌، گفتهء ايشان درست است‌. ولي حيات در نظر حسين و پدر حسين ، مسألهء ديگري است كه قابل مقايسه با اين‌ها نيست‌. لذا، در بعضي از تواريخ آمده است كه حسين‌بن علي (ع) در آن ساعات‌ِ حساس عاشورا، خيلي برافروخته و گلگون‌تر شده بود. نيز مي‌گويند; قدرت و دلاوري و شجاعتي عجيب كه ايشان در آن روز نشان داد، تا آن روز نشان داده نشده بود. شب عاشورا هم خيلي ذكر و مناجات و راز و نياز داشت ... تا آن‌جا كه فرمود: وَ كُل‌ُّ حَي‌ٍّ سالِك‌ٌ سَبيلي وَ اِنَّمَا الاَْمْرُ اِلي‌َ الْجَليل «و هر زنده‌اي راه مرا خواهد پيمود (خواهد مرد) و تمام امور به خداوند جليل ختم مي‌شود.»

🔸يا اَيَّتُهَا النَّفْس‌ُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي‌ اِلي رَبِّك‌ِ راضِيَةً مَرْضِيَّه * «اي نفس‌ِ قدسي‌ِ مطمئن و دلآرام (به ياد خدا)، امروز به حضور پروردگارت بازآي كه تو خشنود و او از تو راضي است‌.» مسير و سرنوشت حسين اين است و آن هم مرگ (شهادت‌) او بود.

🔹پروردگارا! تو را قسم مي‌دهيم به اولياءت كه حقيقت زندگي را چشيدند حقيقت زندگي را بر ما بچشان‌. پروردگارا! تو را قسم مي‌دهيم به زنده‌هاي جاويدت‌، تو را قسم مي‌دهيم به اولياء ابدي‌ات‌، ابديت ما را از همين زندگاني تأمين فرما. پروردگارا! ما را موفق بدار كه هرگز در زندگاني‌، به ناملايماتي كه روح ما را متلاشي مي‌كند مبتلا نشويم‌. در ناملايماتي كه مقدّر فرموده‌اي‌، صبر و تحمل به ما عنايت فرما پروردگارا! تو را به حسينت قسم مي‌دهيم‌، دنيا را از عينك حسين بر ما بفهمان‌. حيات را از ديدگاه حسين بر ما روشن فرما. جوانان ما را موفق بدار

🔆🔆مرگ و زندگي در دو قاموس‌: ما و حسين (ع) /خلاصه سخنرانی استاد محمد تقی جعفری

🔹زندگي و مرگ بحثي حساس و بسيار با اهميت است‌. شايد در تاريخ بشري نتوان فرد عاقلي را سراغ گرفت كه دربارهء اين دو موضوع ولو به طور سطحي فكري نكرده باشد. بعضي‌ها‌، چون همه چيز برايشان شوخي است‌، مسألهء مرگ هم يكي از آن شوخي‌هاست‌. براي آنان زندگي شوخي است و مرگ شوخي‌تر!

🔸 در قرن ما آن چنان مسائل مخلوط شد كه خودِ هدف زندگي نيز گم و رنگ فلسفهء زندگي مات شد. بنابراين‌، اغلب طوري زندگي مي‌كنند يا زندگي را طوري نشان مي‌دهند كه فلسفه‌اش مات است‌.

🔹من اين مثال را بارها به دانشجويان عرض كرده‌ام‌: چند كلنگ به دست اين بچه‌ها كه صبح‌ِ روز جمعه در كوچه بازي مي‌كنند، بدهيد و به آن‌ها بگوييد، اين ساختمان را بر روي زمين بگذاريد. شما را معطل نمي‌كنند. در حالي كه مي‌گويند و مي‌خندند و مي‌جهند و جست وخيز مي‌كنند، با كلنگ همين ساختمان را خراب مي‌كنند. امّا براي آبادكردنش مغز، نيرو، مهندس‌، معمار، سرمايه و ... لازم دارد.

🔸خدا كند آن متفكري كه مي‌گويد «هنر براي هنر»، تجديدنظر كوچكي دربارهء اين مسأله بكند. مي‌گويند: «ما عاشق زيبايي‌ِ عبارت هستيم‌، در هر موضوعي مي‌خواهد كه باشد. زيبا و قشنگ بگوييد، ولو دربارهء كاردي باشد كه بَرده در قرون وسطي تيز مي‌كرد و مي‌داد به دست آقايش كه سرش را ببُرد. خيلي هم مؤدب مي‌نشست‌. اما قشنگ بگوييد. ما بيان قشنگ مي‌خواهيم‌. ما اصلاً عاشق قشنگي‌ها و زيبايي‌ها هستيم‌.»
آيا وقتي كه با دهان پر، زيبا و با چشم و ابروي جالب‌، مي‌گوييم 7=2*،2 حقيقت مي‌يابد؟ نه‌، 2*2 مساوي با 7 نمي‌شود. شما با صداي نكرهء خشن داد بزنيد، اما بگوييد 4=2*2. من‌، دو ضربدر دو مساوي با هفتاد و سه را، چه‌طور هنرمندانه بگويم؟ در حالي كه اصلاً واقعيت و حقيقت ندارد!

🔹بحث دربارهء زندگي‌، مربوط به كسي است (براي شخصي اهميت دارد) كه ولو يك سر انگشت به زندگي بالاتر نگاه كند. آيا امكان دارد كه ماهي در دريا، آب را بشناسد؟ آيا كسي كه در خواسته‌ها، هوي‌ و هوس‌ها و تحركات‌ِ ديناميكي‌ِ زندگي غوطه‌ور است‌، مي‌تواند بفهمد زندگي يعني چه؟

🔸مادامي كه زندگي ما را احاطه كرده‌، ما را در خود غوطه‌ور كرده و به محاصره انداخته است‌، امكان ندارد كه ما زندگي را بفهميم‌. اين معناي زندگي نيست‌.

🔹اسلام در جهت هماهنگ ساختن عقل و وجدان‌ِ شما در زندگي‌، كوشش مي‌كند كه ابتدا معناي زندگي را به شما بفهماند. پس از آن است كه مرگ را خودتان خواهيد فهميد. مرگ فهماندن نمي‌خواهد، خودش معلوم مي‌شود. وقتي من توانستم به شما معناي روشنايي را ثابت كنم‌، يا معناي روشنايي را براي شما قابل درك ساختم‌، آن‌گاه مي‌گويم‌، نفي و نبودِ روشنايي‌، مي‌شود تاريكي‌! اين ديگر آسان است‌. عمده بحث بر سر همين زندگي است.
                      
🔸ترس از مرگ‌! وحشت از مرگ؟ هراس از مرگ؟ عبور از پل[ زندگي ] كه وحشت ندارد. بحث بر سر اين طرف پل و آن طرف پل است‌. و الاّ عبور از پل يك معناي طبيعي است‌. گام كه داريد، قدم كه داريد، نيرو هم كه داريد، پس بايد عبور كرد. قُل‌ْ يا اَيُّهَا الَّذين‌َ هادُوا اِن‌ْ زَعَمْتُم‌ْ اَنَّكُم‌ْ اَوْلِياءٌ لِلّه‌ِ مِن‌ْ دُون‌ِالنّاس‌ِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْت‌َ، اِن‌ْ كُنْتُم‌ْ صادِقين * «بگو اي يهود، اگر شما كه مي‌گوييد اولياء خدا ما هستيم و كسي ديگر نيست‌، پس آرزوي مرگ كنيد اگر از راستگويان هستيد.» ...مرگ كه غير از لقاء و ديدار خدا چيز ديگري نيست و ترس و وحشت ندارد. چرا اين قدر از مرگ مي‌ترسيد؟ شما را چه مي‌شود كه خيلي وحشت داريد؟

🔹وَ اللّه‌ِ مَا فَجَأَنِي‌ مِن‌َ الْمَوْت‌ِ وَارِدٌ كَرِهْتُه «به خدا قسم‌، مرگ چيزي به من نمي‌دهد كه از آن كراهت داشته باشم‌.» وقتي آن ضربه را به فرق مباركش زدند، گفت‌: «سوگند به خدا، هيچ چيز تازه‌اي بر من نيامده است‌». يعني به قول بعضي از روان‌شناسان‌; چون من دائماً در دو حاشيهء مرگ و زندگي راه مي‌رفتم‌، با مرگ آشنا هستم و چيز تازه‌اي نبود.

🔸يك لحظه از حيات‌، اگر حيات است‌، شما در ابديت پيروزيد! حيات از خاك درآمده است‌، شما انسان‌ها از خاك درآمده‌ايد. اما وقتي از خاك درآمديد، فاصلهء بين شما و خاك بي‌نهايت است‌.

🔵اگر هر لحظه از حياتي كه داريد، يك قدم بالاتر بياييد، حيات قبلي را خواهيد شناخت‌.

🔹 در منطق اسلام‌، مرگ موقع شكوفان شدن‌ِ روح آدمي است‌. گويي بدن در اين دوران حيات‌، حالت غنچه بودن را سپري مي‌كرده است‌، و حالا مرگ‌، حالت شكوفاني‌اش است‌. .... تازه انسان مي‌فهمد كه‌: يَعْلَمُون‌َ ظاهِراً مِن‌َالْحَيوةِ الدُّنْيا ، «يك پديده و نمودي را از زندگي مي‌شناخت‌»..... اي جوانان عزيز، خدا مي‌داند، وقتي كه خودتان زندگي را احساس كرديد و مفهوم آن را با «بايست زنده باشم‌» به دست آورديد، شما طعم ابديت را در همين زندگي مي‌چشيد. وقتي طعم ابديت را چشيديد، بحث‌ِ چون و چرا از بين مي‌رود.
گفته بودم چو بيايي غم‌ِ دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
« سعدي‌»
اين حيات واقعي‌، حيات طيبه است‌: يا اَيُّهَا الَّذين‌َ امَنُوا اسْتَجيبُوا لِلّه‌ِ وَ لِلرَّسُول‌ِ اِذا دَعاكُم‌ْ لِما يُحْييكُم «اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، خدا و پيغمبر را اجابت كنيد وقتي به شما مي‌گويند بياييد مي‌خواهيم شما را زنده كنيم‌.»
اگر مقصود ما از زندگي فقط نفس كشيدن‌، خوردن و آشاميدن است‌، اين مسأله (حيات طيبه‌) خنده آور مي‌شود. .... حتي اشخاصي كه‌: خور و خواب و خشم و شهوت طرب است و عيش و عشرت ، آنان را راضي مي‌كند، معلوم مي‌شود كه مغزشان واقعاً كوچك است‌! زيرا فقط مي‌خواهند به وحشت و ترديد نيفتند. .... بشر مي‌گويد: مي‌نشينم و بعداً ميآيد؟ نخير، هم‌اكنون‌; لِما يُحييكُم‌ْ است‌. هم‌اكنون است‌; حَياةً طَيِّبَة ، حيات پاكيزه و حيات واقعي‌. اين گوي و اين ميدان‌، شروع كنيد. آيا در اين‌صورت‌، مرگ اين طور براي ما هولناك جلوه خواهد كرد؟ ابداً.

🔸حسين‌بن علي (ع) موقعي كه مي‌خواست [ از مكه ] خارج شود، فرمود: اَلْحَمْدُ لِلّه‌ِ وَ ماشاءَ اُلله وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ وَ صَلَّي‌اللّه‌ُ عَلي‌ رَسُولِه‌ِ، خُط‌َّالْمَوْت‌ِ عَلي‌ وُلْدِ آدَم‌َ مَخَط‌َّ الْقَلادَةِ عَلي‌ جيدِ الْفَتاة «سپاس براي خداست كه آن‌چه را بخواهد مي‌شود و جز او تكيه‌گاهي نيست و درود او بر پيامبرش باد. مرگ بر اولاد آدم ، مانند گردن‌بندي است كه به دورگردن‌ِ زن جوان پيچيده است‌.» مرگ گريبانگير تمامي‌ِ فرزندان آدم است‌. اگر زنده هستيد، مرگ نيز به دنبال زندگي است‌. بسيار خوب‌، حال ما به كجا مي‌رويم و چه مي‌خواهيم بكنيم؟ مقصود من چيست؟ وَ ما اَوْلَهَني‌ اِلي‌ اَسْلافي اِشْتِياق‌َ يَعْقُوب‌ِ اِلي يُوسُف «چه عشق و ولع و شيفتگي‌ِ عجيبي به ديدار پدرانم دارم‌، مثل اشتياق يعقوب به ديدار يوسف .» من ديدار عبادا المكرمون را كه در سراي ابديت به زندگي‌ِ واقعي رسيده‌اند، آرزو دارم‌. اين روايت هم‌چنان ادامه دارد، تا در آن اواخر جمله مي‌فرمايد: اَلا فَمَن‌ْ كان‌َ فينا باذِلاً مُهْجَتَه‌ُ وَ مُوَطِّناً عَلي‌ لِقاءِ اللّه‌ِ نَفْسَه‌ُ فَلْيَرْحَل‌ْ مَعَنا غَداً فَاِنّي‌ راحِل‌ٌ مُصْبِحاً اِنْشاءَ اللّه* «اينك‌، آگاه باشيد! كسي كه مي‌خواهد نفس و جانش را آمادهء ديدار خدا كند، با ما حركت كند. ما بامدادان حركت خواهيم كرد، ان‌شاءالله.» [ امام حسين (ع) ] نمي‌فرمايد مي‌خواهيم به ديدار مرگ برويم‌. نمي‌فرمايد آن‌جا مي‌رويم‌، كه از هستي خارج شويم و به كرانهء نيستي برسيم‌، بلكه مي‌فرمايد: «اگر كسي مثل ما اشتياق ديدار خدا را دارد، من صبح حركت خواهم كرد. با من بيايد.» در آن‌جا كه با عبدالله بن عمر جُعفي صحبت فرمود، عجيب بود خودِ حضرت گفت‌: «آيا مي‌تواني با ما بيايي؟ تو مرد گنهكاري هستي و زندگاني تو آلوده بوده است‌، آيا ميآيي با ما برويم تا به فتح و پيروزي برسي؟» مي‌بينيد كه هيچ اصلاً مسألهء اين كه حسين‌بن علي (ع) يك مثبت را از دست مي‌دهد و به يك منفي مي‌رسد، مطرح نيست‌.

🔹مادامي كه اين عينك در چشمان ما هست‌، نمي‌توانيم زندگي و مرگ را از نظر اولياءالله درك كنيم كه چگونه است‌; واقعاً امكان ندارد. چنان‌چه الان شما بخواهيد لذايذي را كه در جواني براي شما مطرح است به يك بچهء شيرخواره‌، يا كودك دو ساله‌، سه ساله بفهمانيد، امكان ندارد. يك دانشمند وقتي كه بر يك مسألهء علمي پيروز مي‌شود و مشكلي را كه جدي است حل مي‌كند، لذتش براي يك آدم بي‌سواد اصلاً قابل درك نيست

🔸دقايق آخر بود كه مي‌خواستند سقراط را اعدام كنند. روز قبل از آن‌، شاگردِ باشخصيتش افلاطون گفت‌: «استاد من مي‌توانم تو را از زندان نجات بدهم‌.» افلاطون خيلي باشخصيت بود. شخصيت اجتماعي‌ِ افلاطون از سقراط خيلي بالاتر بود. سقراط خنديد و گفت‌: «من از تو تعجب مي‌كنم‌. مني كه پله به پله‌، زندگي را آن‌چنان كه مي‌بايست بشوم و آن چنان كه مي‌بايست بكنم‌، كرده‌ام‌، (نه اين كه زنده بودم‌.) همان مطلبي كه قبلاً عرض كردم‌: زنده بودن را نمي‌گويد من‌ِ زنده‌، آن چه كه بنا بود زنده باشم‌، شده‌ام و الان هم دانه دانه كلاف‌ها را باز كرده‌ام‌. من صفحهء ابديت را مي‌بينم‌. چگونه به شما توضيح بدهم كه من الان چه اشتياقي به اين دارم كه بروم؟» حتي همسر و فرزندانش را كه روز آخر آوردند، همسرش شروع كرد به گريه كردن‌. به كريتون گفت‌: «او را زود از اين زندان بيرون ببر. من نمي‌خواهم قيافهء اين زن را ببينم‌». خلاصه‌، همسر خود را بيرون كرد و گفت‌: «او را ببريد. يك عمر براي من بس بوده است‌، حالا اين دو ساعت هم مي‌خواهد با اين قيافه‌اش گريه كند. او اصلاً نمي‌فهمد من در چه حالي هستم‌». تازه‌، سقراط كجا و پيامبران : كجا؟ هم‌چنين‌، ائمهء اطهار و اولياء، واقعاً اينان هيچ خشونتي در مرگ نمي‌ديدند. چرا؟ چون زندگي براي آن‌ها درست مطرح بود. سقراط گفت‌: اي افلاطون‌، مرا رها كن‌، زيرا من به ابديت نزديك مي‌شوم‌. آيا تو مي‌خواهي مرا دوباره برگرداني و كلاف مادهء تاريك را به گردن من بپيچي؟ اين چه نوع خيرخواهي است كه تو دربارهء من مي‌كني؟

🔹ابن خلدون كسي است كه اصلاً مكتب اهل بيت را نديده است‌. چون مردي اسپانيايي بود و دائماً با مكتب اموي‌ها سروكار داشت‌. با اين حال‌، يك نگاه مختصر كه به تاريخ حسين كرده است‌، مي‌گويد: «اين كه در خودش اين لياقت را مي‌ديد، درست بود و بالاتر هم بود! و چون مي‌ديد عده‌اش كم است و قدرت او نمي‌تواند در مقابل يزيدعرض اندام كند، نمي‌بايست اقدام به قيام بكند.» اين سخن ابن خلدون است‌. بدين جهت كه حيات از عينك ابن خلدون‌، حياتي است كه حتي معاويه هم دارد. روي آن حساب‌، گفتهء ايشان درست است‌. ولي حيات در نظر حسين و پدر حسين ، مسألهء ديگري است كه قابل مقايسه با اين‌ها نيست‌. لذا، در بعضي از تواريخ آمده است كه حسين‌بن علي (ع) در آن ساعات‌ِ حساس عاشورا، خيلي برافروخته و گلگون‌تر شده بود. نيز مي‌گويند; قدرت و دلاوري و شجاعتي عجيب كه ايشان در آن روز نشان داد، تا آن روز نشان داده نشده بود. شب عاشورا هم خيلي ذكر و مناجات و راز و نياز داشت ... تا آن‌جا كه فرمود: وَ كُل‌ُّ حَي‌ٍّ سالِك‌ٌ سَبيلي وَ اِنَّمَا الاَْمْرُ اِلي‌َ الْجَليل «و هر زنده‌اي راه مرا خواهد پيمود (خواهد مرد) و تمام امور به خداوند جليل ختم مي‌شود.»

🔸يا اَيَّتُهَا النَّفْس‌ُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي‌ اِلي رَبِّك‌ِ راضِيَةً مَرْضِيَّه * «اي نفس‌ِ قدسي‌ِ مطمئن و دلآرام (به ياد خدا)، امروز به حضور پروردگارت بازآي كه تو خشنود و او از تو راضي است‌.» مسير و سرنوشت حسين اين است و آن هم مرگ (شهادت‌) او بود.

🔹پروردگارا! تو را قسم مي‌دهيم به اولياءت كه حقيقت زندگي را چشيدند حقيقت زندگي را بر ما بچشان‌. پروردگارا! تو را قسم مي‌دهيم به زنده‌هاي جاويدت‌، تو را قسم مي‌دهيم به اولياء ابدي‌ات‌، ابديت ما را از همين زندگاني تأمين فرما. پروردگارا! ما را موفق بدار كه هرگز در زندگاني‌، به ناملايماتي كه روح ما را متلاشي مي‌كند مبتلا نشويم‌. در ناملايماتي كه مقدّر فرموده‌اي‌، صبر و تحمل به ما عنايت فرما پروردگارا! تو را به حسينت قسم مي‌دهيم‌، دنيا را از عينك حسين بر ما بفهمان‌. حيات را از ديدگاه حسين بر ما روشن فرما. جوانان ما را موفق بدار كه در آينده‌، انسان‌هايي مفيد براي دنيا و آخرتشان باشند.  «آمين‌»

كه در آينده‌، انسان‌هايي مفيد براي دنيا و آخرتشان باشند.  «آمين‌»


برچسب‌ها: علامه جعفری
[ پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۷/۰۶ ] [ 22:48 ] [ سعید ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
آیا آنها در قرآن تدبّر نمی‌کنند، یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟!
محمد/24

در این وبلاگ از تفاسیر ترتیبی و موضوعی قرآن و نکات قرآنی مطلب خواهم گذاشت
گاها از تفاسیر نهج البلاغه و مثنوی یا دیگر متون هم نکته میگذارم
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب