منتخب تفاسیر
أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا   
قالب وبلاگ
لینک دوستان
لینک های مفید



 

  سرانجام موافقت پدر جلب شد!
(آيه 63) برادران يوسف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان بازگشتند، ولى در فكر آينده بودند كه اگر پدر با فرستادن برادر كوچك (بنيامين) موافقت نكند، عزيز مصر آنها را نخواهد پذيرفت و سهميه اى به آنها نخواهد داد.
لذا قرآن مى گويد: «هنگامى كه آنها به سوى پدر بازگشتند گفتند: پدر ! دستور داده شده است كه در آينده (سهميه اى به ما ندهند و) كيل و پيمانه اى براى ما نكنند» (فَلَمّا رَجَعُوا اِلى اَبيهِمْ قالُوا يا اَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ).
«اكنون كه چنين است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانيم كيل و پيمانه اى دريافت داريم» (فَاَرْسِلْ مَعَنا اَخانا نَكْتَلْ).
«و مطمئن باش كه او را حفظ خواهيم كرد» (وَاِنّا لَهُ لَحافِظُونَ).
(آيه 64) پدر كه هرگز خاطره يوسف را فراموش نمى كرد از شنيدن اين سخن ناراحت و نگران شد، رو به آنها كرده «گفت: آيا من نسبت به اين (برادر) به شما اطمينان كنم همان گونه كه نسبت به برادرش (يوسف) در گذشته به شما اطمينان كردم» (قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ اِلاّ كَما اَمِنْتُكُمْ عَلى اَخيهِ مِنْ قَبْلُ).
سپس اضافه كرد: «در هر حال خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است» (فَاللهُ خَيْرٌ حافِظًا وَهُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ).
(آيه 65) سپس برادرها «هنگامى كه متاع خود را گشودند ديدند سرمايه آنها، به آنها بازگردانده شده» ! و تمام آنچه را به عنوان بهاى غلّه، به عزيزمصر پرداخته بودند، در درون بارهاست ! (وَلَمّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ اِلَيْهِمْ).
آنها كه اين موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مى يافتند، نزد پدر آمدند «گفتند: پدر جان ! ما ديگر بيش از اين چه مى خواهيم ؟ اين سرمايه ماست كه به ما باز پس گردانده شده است» (قالُوا يا اَبانا ما نَبْغى هذِه بِضاعَتُنا رُدَّتْ اِلَيْنا).
پدرجان ! ديگر جاى درنگ نيست، برادرمان را با ما بفرست «ما براى خانواده خود مواد غذايى خواهيم آورد» (وَنَميرُ اَهْلَنا).
«و در حفظ برادر خواهيم كوشيد» (وَنَحْفَظُ اَخانا).
«و يك بار شتر هم (به خاطر او) خواهيم افزود» (وَنَزْدادُ كَيْلَ بَعير).
«و اين كار (براى عزيزمصر، اين مرد بزرگوار و سخاوتمندى كه ما ديديم) كار ساده و آسانى است» (ذلِكَ كَيْلٌ يَسيرٌ).
(آيه 66) ولى يعقوب با تمام اين احوال، راضى به فرستادن فرزندش بنيامين با آنها نبود، و از طرفى اصرار آنها كه با منطق روشنى همراه بود، او را وادار مى كرد كه در برابر اين پيشنهاد تسليم شود، سرانجام راه چاره را در اين ديد كه نسبت به فرستادن فرزند، موافقت مشروط كند، لذا به آنها چنين «گفت: من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا پيمان مؤكد الهى بدهيد كه او را حتماً نزد من خواهيد آورد مگر اين كه (بر اثر مرگ و يا عوامل ديگر) قدرت از شما سلب شود» (قالَ لَنْ اُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِنَ اللهِ لَتَأْتُنَّنى بِه اِلاّ اَنْ يُحاطَ بِكُمْ).
منظور از «مَوْثِقًا مِنَ الله» (وثيقه الهى) همان عهد و پيمان و سوگندى بوده كه با نام خداوند همراه است.
 
به هر حال برادران يوسف پيشنهاد پدر را پذيرفتند، «و هنگامى كه عهد و پيمان خود را در اختيار پدر گذاشتند (يعقوب) گفت: خداوند شاهد و ناظر و حافظ آن است كه ما مى گوييم» (فَلَمّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللهُ عَلى ما نَقُولُ وَكيلٌ).
(آيه 67) سرانجام برادران يوسف پس از جلب موافقت پدر، برادر كوچك را با خود همراه كردند و براى دومين بار آماده حركت به سوى مصر شدند، در اينجا پدر، نصيحت و سفارشى به آنها كرد «و گفت: فرزندانم ! شما از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى مختلف وارد شويد» (وَقالَ يا بَنِىَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ باب واحِد وَادْخُلُوا مِنْ اَبْواب مُتَفَرِّقَة). تا مورد حسد و سعايت حسودان قرار نگيريد.
و اضافه كرد «من با اين دستور نمى توانم حادثه اى را كه از سوى خدا حتمى است از شما برطرف سازم» (وَما اُغْنى عَنْكُمْ مِنَ اللهِ مِنْ شَىْء).
و در پايان گفت: «حكم و فرمان از آن خداست» (اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ).
«بر او توكل كرده ام» (عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ).
و «همه متوكلان بايد بر او توكل كنند» و از او استمداد بجويند و كار خود را به او واگذارند (وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ).
(آيه 68) برادران حركت كردند و پس از پيمودن راه طولانى ميان كنعان و مصر، وارد سرزمين مصر شدند «و هنگامى كه طبق آنچه پدر به آنها امر كرده بود (از راههاى مختلف) وارد مصر شدند اين كار هيچ حادثه الهى را نمى توانست از آنها دور سازد» (وَلَمّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ اَمَرَهُمْ اَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنى عَنْهُمْ مِنَ اللهِ مِنْ شَىْء).
بلكه تنها فايده اش اين بود «كه حاجتى در دل يعقوب بود كه از اين طريق انجام مى شد» (اِلاّ حاجَةً فى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضيها).
اشاره به اين كه تنها اثرش تسكين خاطر پدر و آرامش قلب او بود، چرا كه او از همه فرزندان خود دور بود، و شب و روز در فكر آنها و يوسف بود، و از گزند حوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مى ترسيد، و همين اندازه كه اطمينان داشت آنها دستوراتش را به كار مى بندند دلخوش بود.
 
سپس قرآن يعقوب را با اين جمله مدح و توصيف مى كند كه: «او از طريق تعليمى كه ما به او داديم، علم و آگاهى داشت، در حالى كه اكثر مردم نمى دانند» (وَاِنَّهُ لَذُو عِلْم لِما عَلَّمْناهُ وَلكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ).
    
  طرحى براى نگهدارى برادر
(آيه 69) سرانجام برادران بر يوسف وارد شدند، و به او اعلام داشتند كه دستور تو را به كار بستيم و با اين كه پدر در آغاز موافق فرستادن برادر كوچك، با ما نبود با اصرار او را راضى ساختيم، تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداريم.
يوسف، آنها را با احترام و اكرام تمام پذيرفت، و به ميهمانى خويش دعوت كرد، دستور داد هر دو نفر در كنار سفره يا طبق غذا قرار گيرند، آنها چنين كردند، در اين هنگام «بنيامين» كه تنها مانده بود گريه را سر داد و گفت: اگر برادرم يوسف زنده بود، مرا با خود بر سر يك سفره مى نشاند، چرا كه از يك پدر و مادر بوديم.
يوسف رو به آنها كرد و گفت: مثل اين كه برادر كوچكتان تنها مانده است ؟ من براى رفع تنهائيش او را با خودم بر سر يك سفره مى نشانم !
سپس دستور داد براى هر دو نفر يك اتاق خواب مهيا كردند، باز «بنيامين» تنها ماند، يوسف گفت: او را نزد من بفرستيد، در اين هنگام يوسف برادرش را نزد خود جاى داد، اما ديد او بسيار ناراحت و نگران است و دائماً به ياد برادر از دسته رفته اش يوسف مى باشد، در اينجا پيمانه صبر يوسف لبريز شد و پرده از روى حقيقت برداشت، چنانكه قرآن مى گويد: «هنگامى كه وارد بر يوسف شدند او برادرش را نزد خود جاى داد و گفت: من همان برادرت يوسفم، غم مخور و اندوه به خويش راه مده و از كارهايى كه اينها مى كنند نگران مباش» ! (وَلَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى اِلَيْهِ اَخاهُ قالَ اِنّى اَنِا اَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ).
منظور از كارهاى برادران كه «بنيامين» را ناراحت مى كرده است، بى مهرى هايى است كه نسبت به او و يوسف داشتند، و نقشه هايى كه براى طرد آنها از خانواده كشيدند.
 
(آيه 70) در اين هنگام طبق بعضى از روايات، يوسف به برادرش بنيامين گفت: آيا دوست دارى نزد من بمانى ؟ او گفت آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد. يوسف گفت: غصه مخور من نقشه اى مى كشم كه آنها ناچار شوند تو را نزد من بگذارند، «سپس هنگامى كه بارهاى غلات را براى برادران آماده ساخت پيمانه گران قيمت مخصوص را، درون بار برادرش بنيامين گذاشت چون براى هركدام بارى از غلّه مى داد (فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فى رَحْلِ اَخيهِ).
البته اين كار در خفا انجام گرفت، و شايد تنها يك نفر از مأموران، بيشتر از آن آگاه نشد، در اين هنگام مأموران كيل مواد غذايى مشاهده كردند كه اثرى از پيمانه مخصوص و گران قيمت نيست، در حالى كه قبلا در دست آنها بود: لذا همين كه قافله آماده حركت شد، «ندا دهنده اى فرياد زد: اى اهل قافله! شما سارق هستيد» ! (ثُمَّ اَذَّنَ مُؤَذِّنٌ اَيَّتُهَا الْعيرُ اِنَّكُمْ لَسارِقُونَ).
برادران يوسف كه اين جمله را شنيدند، سخت تكان خوردند و وحشت كردند، چرا كه هرگز چنين احتمالى به ذهنشان راه نمى يافت كه بعد از اين همه احترام و اكرام، متهم به سرقت شوند !
(آيه 71) لذا «رو به آنها كردند و گفتند: مگر چه چيز گم كرده ايد» ؟ (قالُوا وَاَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ماذا تَفْقِدُونَ).
(آيه 72) «گفتند: ما پيمانه سلطان را گم كرده ايم» و نسبت به شما ظنين هستيم (قالُوا نَفْقِدُ صُواءَ الْمَلِكِ).
و از آنجا كه پيمانه، گران قيمت و مورد علاقه ملك بوده است، «هر كس آن را بيابد و بياورد، يك بار شتر به او جايزه خواهيم داد» (وَلِمَنْ جاءَ بِه حِمْلُ بَعير).
سپس گوينده اين سخن براى تأكيد بيشتر گفت: «و من شخصاً اين جايزه را تضمين مى كنم» (وَاَنَا بِه زَعيمٌ).
(آيه 73) برادران كه سخت از شنيدن اين سخن نگران و دستپاچه شدند، و نمى دانستند جريان چيست ؟ رو به آنها كرده «گفتند: به خدا سوگند شما مى دانيد ما نيامده ايم در اينجا فساد كنيم و ما هيچ گاه سارق نبوده ايم» (قالُوا تَاللهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الاَْرْضِ وَما كُنّا سارِقينَ).
(آيه 74) در اين هنگام مأموران رو به آنها كرده «گفتند: اگر شما دروغ بگوييد جزايش چيست ؟» (قالُوا فَما جَزاؤُهُ اِنْ كُنْتُمْ كاذِبينَ).
(آيه 75) و آنها در پاسخ «گفتند: جزايش اين است كه هر كس پيمانه ملك، در بار او پيدا شود خودش را، توقيف كنيد و به جاى آن برداريد» (قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فى رَحْلِه فَهُوَ جَزاؤُهُ).
«آرى ما اين چنين ستمكاران را كيفر مى دهيم» (كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمينَ).
(آيه 76) در اين هنگام يوسف دستور داد كه بارهاى آنها را بگشايند و يك يك بازرسى كنند، منتها براى اين كه طرح و نقشه اصلى يوسف معلوم نشود، «نخست بارهاى ديگران را قبل از بار برادرش (بنيامين) بازرسى كرد و سپس پيمانه مخصوص را از بار برادرش بيرون آورد» (فَبَدَأَ بِاَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ اَخيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ اَخيهِ).
همين كه پيمانه در بار بنيامين پيدا شد، دهان برادران از تعجب باز ماند، گويى كوهى از غم و اندوه بر آنان فرود آمد. از يك سو برادر آنها ظاهراً مرتكب چنين سرقتى شده و مايه سرشكستگى آنهاست، و از سوى ديگر موقعيت آنها را نزد عزيز مصر به خطر مى اندازد، و از همه اينها گذشته پاسخ پدر را چه بگويند ؟ چگونه او باور مى كند كه براداران تقصيرى در اين زمينه نداشته اند ؟
سپس قرآن چنين اضافه مى كند كه: «ما اين گونه براى يوسف، طرح ريختيم» (كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ). تا برادر خود را به گونه اى كه برادران ديگر نتوانند مقاومت كنند نزد خود نگاه دارد.
مسأله مهم اينجاست كه اگر يوسف مى خواست طبق قوانين مصر با برادرش بنيامين رفتار كند مى بايست او را مضروب سازد و به زندان بيفكند. لذا قبلا از برادران اعتراف گرفت كه اگر شما دست به سرقت زده باشيد، كيفرش نزد شما چيست ؟ آنها هم طبق سنتى كه داشتند پاسخ دادند كه در محيط ما شخص سارق را در برابر سرقتى كه كرده بر مى دارند، و يوسف طبق همين برنامه با آنها رفتار كرد، چرا كه يكى از طرق كيفر مجرم آن است كه او را طبق قانون و سنت خودش كيفر دهند.
به همين جهت قرآن مى گويد: «يوسف نمى توانست برادرش را طبق آيين ملك مصر بر دارد» و نزد خود نگهدارد (ما كانَ لِيَأْخُذَ اَخاهُ فى دينِ الْمَلِكِ).
سپس به عنوان يك استثناء مى فرمايد: «مگر اين كه خداوند بخواهد: (اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللهُ).
اشاره به اين كه: اين كارى كه يوسف انجام داد و با برادران همانند سنت خودشان رفتار كرد طبق فرمان الهى بود، و نقشه اى بود براى حفظ برادر، و تكميل آزمايش پدرش يعقوب، و آزمايش برادران ديگر !
و در پايان اضافه مى كند: «ما درجات هر كس را بخواهيم بالا مى بريم» (نَرْفَعُ دَرَجات مَنْ نَشاءُ). درجات كسانى كه شايسته باشند و همچون يوسف از بوته امتحانات، سالم به در آيند.
«و در هر حال برتر از هر صاحب علمى عالمى است» يعنى خدا، (وَفَوْقَ كُلِّ ذى عِلْم عَليمٌ).
و هم او بود كه طرح اين نقشه را به يوسف الهام كرده بود.
(آيه 77) برادران سرانجام باور كردند كه برادرشان «بنيامين» دست به سرقت زشت و شومى زده است، و سابقه آنها را نزد عزيزمصر بكلى خراب كرده است و لذا براى اين كه خود را تبرئه كنند «گفتند: اگر او =]بنيامين [دزدى كند (چيز عجيبى نيست، چرا كه) برادرش (يوسف) نيز قبلا مرتكب دزدى شده است» كه هر دو از يك پدر و مادرند و حساب آنها از ما كه از مادر ديگرى هستيم جداست ! (قالُوا اِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ اَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ).
يوسف از شنيدن اين سخن سخت ناراحت شد و «آن را در دل مكتوم داشت، و براى آنها آشكار نساخت» (فَاَسَرَّها يُوسُفُ فى نَفْسِه وَلَمْ يُبْدِها لَهُمْ).
چرا كه او مى دانست آنها با اين سخن، مرتكب تهمت بزرگى شده اند، ولى با پاسخ آنها نپرداخت، همين اندازه سربسته به آنها «گفت: «شما (از ديدگاه من،) از نظر منزلت بدترين مردميد» (قالَ اَنْتُمْ شَرٌّ مَكانًا).
سپس افزود: «و خداوند از آنچه توصيف مى كنيد، آگاهتر است» (وَاللهُ اَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ).
(آيه 78) هنگامى كه برادران ديدند برادر كوچكشان بنيامين طبق قانونى كه خودشان آن را پذيرفته اند مى بايست نزد عزيزمصر بماند و از سوى ديگر با پدر پيمان بسته اند كه حدّاكثر كوشش خود را در حفظ و بازگرداندن بنيامين به خرج دهند، رو به سوى يوسف كه هنوز براى آنها ناشناخته بود كردند و «گفتند: اى عزيز مصر ! و اى زمامدار بزرگوار، او پدرى دارد پير و سالخورده (كه قدرت بر تحمل فراق او را ندارد ما طبق اصرار تو او را از پدر جدا كرديم و او از ما پيمان مؤكد گرفته كه به هر قيمتى هست، او را بازگردانيم، بيا بزرگوارى كن) و يكى از ما را به جاى او بگير» (قالُوا يا اَيُّهَا الْعَزيزُ اِنَّ لَهُ اَبًا شَيْخًا كَبيرًا فَخُذْ اَحَدَنا مَكانَهُ).
«چرا كه ما تو را از نيكوكاران مى بينيم» (اِنّا نَريكَ مِنَ الُْمحْسِنينَ). و اين اولين بار نيست كه نسبت به ما محبت فرمودى بيا و محبت خود را با اين كار تكميل فرما.
(آيه 79) يوسف اين پيشنهاد را شديداً نفى كرد و «گفت: پناه بر خدا (چگونه ممكن است) ما كسى را جز آن كس كه متاع خود را نزد او يافته ايم بگيريم» هرگز شنيده ايد آدم با انصافى، بى گناهى را به جرم ديگرى مجازات كند ؟ (قالَ مَعاذَاللهِ اَنْ نَأْخُذَ اِلاّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ).
«اگر چنين كنيم مسلماً ظالم خواهيم بود» (اِنّا اِذًا لَظالِمُونَ).
قابل توجه اين كه يوسف در اين گفتار خود هيچ گونه نسبت سرقت به برادر نمى دهد بلكه از او تعبير مى كند به كسى كه متاع خود را نزد او يافته ايم، و اين دليل بر آن است كه او دقيقاً توجه داشت كه در زندگى هرگز خلاف نگويد.   
  برادران سرافكنده به سوى پدر بازگشتند
(آيه 80) برادران آخرين تلاش و كوشش خود را براى نجات بينامين كردند، ولى تمام راهها را به روى خود بسته ديدند.
لذا مأيوس شدند و تصميم به مراجعت به كنعان و گفتن ماجرا براى پدر را گرفتند، قرآن مى گويد: «هنگامى كه آنها (از عزيز مصر يا از نجات برادر) مأيوس شدند به گوشه اى آمدند و خود را از دگران جدا ساختند و به نجوا و سخنان درگوشى پرداختند» (فَلَمَّا اسْتَيْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا).
به هر حال، «برادر بزرگتر (در آن جلسه خصوصى به آنها) گفت: مگر نمى دانيد كه پدرتان از شما پيمان الهى گرفته است» كه بنيامين را به هر قيمتى كه ممكن است بازگردانيد (قالَ كَبيرُهُمْ اَلَمْ تَعْلَمُوا اَنَّ اَباكُمْ قَدْ اَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقًا مِنَ اللهِ).
و شما همان كسانى هستيد كه: «پيش از اين نيز در باره يوسف، كوتاهى كرديد» و سابقه خود را نزد پدر بد نموديد (وَمِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فى يُوسُفَ).
«حال كه چنين است، من از جاى خود ـيا از سرزمين مصرـ حركت نمى كنم (و به اصطلاح در اينجا متحصن مى شوم) مگر اين كه پدرم به من اجازه دهد، و يا خداوند فرمانى در باره من صادر كند كه او بهترين حاكمان است» (فَلَنْ اَبْرَحَ الاَْرْضَ حَتّى يَأْذَنَ لى اَبى اَوْ يَحْكُمَ اللهُ لى وَهُوَ خَيْرُ الْحاكِمينَ).
منظور از اين فرمان، يا فرمان مرگ است و يا راه چاره اى است كه خداوند پيش بياورد و يا عذر موجهى كه نزد پدر بطور قطع پذيرفته باشد.
(آيه 81) سپس برادر بزرگتر به ساير برادران دستور داد كه «شما به سوى پدر بازگرديد و بگوييد: پدر ! فرزندت دست به دزدى زد» ! (اِرْجِعُوا اِلى اَبيكُمْ فَقُولُوا يا اَبانا اِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ).
«و اين شهادتى را كه ما مى دهيم به همان مقدارى است كه ما آگاه شديم» (وَما شَهِدْنا اِلاّ بِما عَلِمْنا).
همين اندازه ما ديديم پيمانه ملك را از بار برادرمان خارج ساختند، كه نشان مى داد او مرتكب سرقت شده است، و اما باطن امر با خداست.
«و ما از غيب خبر نداشتيم» (وَما كُنّا لِلْغَيْبِ حافِظينَ).
(آيه 82) سپس براى اينكه هرگونه سوءظن را از پدر دور سازند و او را مطمئن كنند كه جريان امر همين بوده، نه كم و نه زياد، گفتند: «براى تحقيق بيشتر از شهرى كه ما در آن بوديم سؤال كن» (وَسْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتى كُنّا فيها).
«و همچنين از قافله اى كه با آن قافله به سوى تو آمديم» و طبعاً افرادى از سرزمين كنعان و از كسانى كه تو بشناسى در آن وجود دارد، مى توانى حقيقت حال را بپرس (وَالْعيرَ الّتى اَقْبَلْنا فيها).
و به هر حال «مطمئن باش كه ما در گفتار خود صادقيم و جز حقيقت چيزى نمى گوييم» (وَ اِنّا لَصادِقُونَ).
از مجموع اين سخن استفاده مى شود كه مسأله سرقت بنيامين در مصر پيچيده بوده كه كاروانى از كنعان به آن سرزمين آمده و از ميان آنها يك نفر قصد داشته است پيمانه ملك را با خود ببرد كه مأموران ملك به موقع رسيده اند و پيمانه را گرفته و شخص او را بازداشت كرده اند.
(آيه 83) برادران از مصر حركت كردند در حالى كه برادر بزرگتر و كوچكتر را در آنجا گذاردند، و با حال پريشان و نزار به كنعان بازگشتند و به خدمت پدر شتافتند، پدر كه آثار غم و اندوه را در بازگشت از اين سفر ـبه عكس سفر سابقـ بر چهره هاى آنها مشاهده كرد فهميدآنها حامل خبر ناگوارى هستند، بخصوص اين كه اثرى از «بن يامين» و برادر بزرگتر در ميان آنها نبود، و هنگامى كه برادران جريان حادثه را بى كم و كاست، شرح دادند يعقوب برآشفت، رو به سوى آنها كرده «گفت: هوسهاى نفسانى شما، مسأله را در نظرتان چنين منعكس ساخته و تزيين داده است» ! (قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْرًا).
سپس يعقوب به خويشتن بازگشت و گفت: من زمام صبر را از دست نمى دهم و «شكيبايى نيكو خالى از كفران مى كنم» (فَصَبْرٌ جَميلٌ).
«اميدوارم خداوند همه آنها (يوسف و بن يامين و فرزند بزرگم) را به من بازگرداند» (عَسَى اللهُ اَنْ يَأْتِيَنى بِهِمْ جَميعًا).
«چرا كه او دانا و حكيم است» (اِنَّهُ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ).
از درون دل همه آگاه است و از همه حوادثى كه گذشته و مى گذرد با خبر; به علاوه او حكيم است و هيچ كارى را بدون حساب نمى كند.
(آيه 84) در اين حال غم و اندوهى سراسر وجود يعقوب را فراگرفت و جاى خالى بن يامين همان فرزندى كه مايه تسلى خاطر او بود، وى را به ياد يوسف عزيزش افكند، به ياد دورانى كه اين فرزند برومند با ايمان باهوش زيبا در آغوشش بود و استشمام بوى او هر لحظه زندگى و حيات تازه اى به پدر مى بخشيد، اما امروز نه تنها اثرى از او نيست بلكه جانشين او بن يامين نيز به سرنوشت دردناك و مبهمى همانند او گرفتار شده است، «در اين هنگام روى از فرزندان برتافت و گفت: وا اسفا بر يوسف» !(وَتَوَلّى عَنْهُمْ وَقالَ يا اَسَفى عَلى يُوسُفَ).
اين حزن و اندوه مضاعف، سيلاب اشك را، بى اختيار از چشم يعقوب جارى مى ساخت تا آن حد كه «چشمان او از اين اندوه سفيد و نابينا شد» (وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ).
واما با اين حال سعى مى كرد، خود را كنترل كند و خشم را فرو بنشاند و سخنى برخلاف رضاى حق نگويد «او مرد با حوصله و بر خشم خويش مسلّط بود» (فَهُوَ كَظيمٌ).
(آيه 85) برادران كه از مجموع اين جريانها، سخت ناراحت شده بودند، از يك سو وجدانشان به خاطر داستان يوسف معذب بود، و از سوى ديگر به خاطر بن يامين خود را درآستانه امتحان جديدى مى ديدند، و از سوى سوم نگرانى مضاعف پدر بر آنها، سخت و سنگين بود، با ناراحتى و بى حوصلگى، به پدر «گفتند: به خدا سوگند تو آنقدر ياد يوسف مى كنى تا در آستانه مرگ قرار گيرى يا هلاك گردى» (قالُوا تَاللهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتّى تَكُونَ حَرَضًا اَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكينَ).
(آيه 86) اما پير كنعان آن پيامبر روشن ضمير در پاسخ آنها «گفت: (من شكايتم را به شما نياوردم كه چنين مى گوييد) من غم و اندوهم را نزد خدا مى برم و به او شكايت مى آورم» (قالَ اِنَّما اَشْكُوا بَثّى وَحُزْنى اِلَى اللهِ).
«و از خدايم (لطف ها و كرامت ها و) چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد» (وَاَعْلَمُ مِنَ اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ).
    
  بكوشيد و مأيوس نشويد كه يأس نشانه كفر است!
(آيه 87) قحطى در مصر و اطرافش از جمله كنعان بيداد مى كرد، دگربار يعقوب فرزندان را دستور به حركت كردن به سوى مصر و تأمين مواد غذايى مى دهد، ولى اين بار در سرلوحه خواسته هايش جستجو از يوسف و برادرش بن يامين را قرار مى دهد و مى گويد: «فرزندانم برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد» (يا بَنِىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَاَخيهِ).
و از آنجا كه فرزندان تقريباً اطمينان داشتند كه يوسفى در كار نمانده، و از اين توصيه و تأكيد پدر تعجب مى كردند، يعقوب به آنها گوشزد مى كند: «از رحمت الهى هيچ گاه مأيوس نشويد» كه قدرت او مافوق همه مشكلات و سختيهاست (وَلا تَايْئَسُوا مِنْ رَوْحِ اللهِ).
«چرا كه جز كافران بى ايمان (كه از قدرت خدا بى خبرند) از رحمتش مأيوس نمى شوند» (اِنَّهُ لا يَايْئَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ).
(آيه 88) به هرحال فرزندان يعقوب بارها را بستند و روانه مصر شدند و اين سومين مرتبه است كه آنها به اين سرزمين پرحادثه وارد مى شوند.
در اين سفر بر خلاف سفرهاى گذشته يك نوع احساس شرمندگى روح آنها را آزار مى دهد، چرا كه سابقه آنها در مصر و نزد عزيز، سخت آسيب ديده، و شايد بعضى آنها را به عنوان «گروه سارقان كنعان» بشناسند، تنها چيزى كه در ميان انبوه اين مشكلات و ناراحتيهاى جانفرسا مايه تسلى خاطر آنهاست، همان جمله اخير پدر است كه مى فرمود: از رحمت خدا مأيوس نباشيد كه هر مشكلى براى او سهل و آسان است.
«پس هنگامى كه آنها وارد بر يوسف شدند، (با نهايت ناراحتى رو به سوى او كردند و) گفتند: اى عزيز ! ما و خاندان ما را قحطى و ناراحتى و بلا فراگرفته است» (فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا اَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَاَهْلَنَا الضُّرُّ).
 
«و تنها متاع كم و بى ارزشى همراه آورده ايم» (وَجِئْنا بِبِضاعَة مُزْجية).
اما با اين حال به كرم و بزرگوارى تو تكيه كرده ايم «و انتظار داريم كه پيمانه ما را بطوركامل وفا كنى» (فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ).
و در اين كار «بر ما منت گذار و تصدق كن» (وَتَصَدَّقْ عَلَيْنا).
و پاداش خود را از ما مگير، بلكه از خدايت بگير «چرا كه خداوند كريمان و متصدقان را پاداش خير مى دهد» (اِنَّ اللهَ يَجْزِى الْمُتَصَدِّقينَ).
جالب اين كه برادران يوسف، با اين كه پدر تأكيد داشت در باره يوسف و برادرش به جستجو برخيزيد به اين گفتار چندان توجه نكردند، و نخست از عزيزمصر تقاضاى مواد غذايى نمودند، شايد چندان اميدى به پيدا شدن يوسف نداشتند، و يا فكر كردند تقاضاى آزاد ساختن برادر را تحت الشعاع نمايند تا تأثير بيشترى در عزيزمصر داشته باشد.
در روايات مى خوانيم كه برادران حامل نامه اى از طرف پدر براى عزيزمصر بودند كه در آن نامه، يعقوب، ضمن تمجيد از عدالت و دادگرى و محبتهاى عزيز مصر، نسبت به خاندانش، و سپس معرفى خويش و خاندان نبوتش، ناراحتيهاى خود را به خاطر از دست دادن فرزندش يوسف و فرزند ديگرش بن يامين و گرفتاريهاى ناشى از خشكسالى را براى عزيزمصر شرح داده بود.
و در پايان نامه از او خواسته بود كه بن يامين را آزاد كند. چرا كه هرگز سرقت و مانند آن در خاندان ما نبوده و نخواهد بود.
هنگامى كه برادرها نامه پدر را به دست عزيز مى دهند، نامه را گرفته و مى بوسد و بر چشمان خويش مى گذارد، و گريه مى كند، آنچنان كه قطرات اشك بر پيراهنش مى ريزد.
(آيه 89) در اين هنگام كه دوران آزمايش به سر رسيده بود و يوسف نيز سخت، بى تاب و ناراحت به نظر مى رسيد، براى معرفى خويش از اينجا سخن را آغاز نمود، رو به سوى برادران كرد «گفت: هيچ مى دانيد شما در آن هنگام كه جاهل و نادان بوديد به يوسف و برادرش چه كرديد» (قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَاَخيهِ اِذْ اَنْتُمْ جاهِلُونَ).
عزيزمصر، گفتارش را با تبسمى پايان داد، اين تبسم سبب شد دندانهاى زيباى يوسف در برابر برادران كاملا آشكار شود، خوب كه دقت كردند ديدند عجب شباهتى با دندانهاى برادرشان يوسف دارد.
(آيه 90) مجموع اين جهات، دست به دست هم داد، از يك سو مى بينند عزيزمصر، از يوسف و بلاهايى كه برادران بر سر او آوردند و هيچ كس جز آنها و يوسف از آن خبر نداشت سخن مى گويد.
از سوى ديگر نامه يعقوب، آنچنان او را هيجان زده مى كند كه گويى نزديكترين رابطه را با او دارد.
و از سوى سوم، هر چه در قيافه و چهره او بيشتر دقت مى كنند شباهت او را با برادرشان يوسف بيشتر مى بينند، اما در عين حال نمى توانند باور كنند كه يوسف بر مسند عزيزمصر تكيه زده است، او كجا و اينجا كجا ؟!
لذا با لحنى آميخته با ترديد «گفتند: آيا تو خود يوسف هستى» ؟ (قالُوا ءَاِنَّكَ لاََنْتَ يُوسُفُ).
لحظه ها با سرعت مى گذشت، ولى يوسف نگذارد اين زمان، زياد طولانى شود به ناگاه پرده از چهره حقيقت برداشت، «گفت: آرى منم يوسف ! و اين برادرم بن يامين است» ! (قالَ اَنَا يُوسُفُ وَهذا اَخى).
ولى براى اين كه شكر نعمت خدا را كه اين همه موهبت به او ارزانى داشته به جا آورده باشد و ضمناً درس بزرگى به برداران بدهد اضافه كرد: «خداوند بر ما منت گذارده هر كس تقوا پيشه كند و شكيبايى داشته باشد (خداوند پاداش او را خواهد داد) چرا كه خدا اجر نيكوكاران را ضايع نمى كند» (قَدْ مَنَّ اللهُ عَلَيْنا اِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَاِنَّ اللهَ لا يُضيعُ اَجْرَ الُْمحْسِنينَ).
(آيه 91) در اين لحظات حساس برادران كه خود را سخت شرمنده مى بينند نمى توانند درست به صورت يوسف نگاه كنند، آنها در انتظار اين هستند كه ببينند آيا گناه بزرگشان قابل اغماض و بخشش است يا نه، لذا رو به سوى برادر كرده «گفتند: به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته است» و از نظر علم و حلم و عقل و حكومت، فضيلت بخشيده (قالُوا تَاللهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللهُ عَلَيْنا).
«هر چند ما خطاكار و گنه كار بوديم» (وَاِنْ كُنّا لَخاطِئينَ).
(آيه 92) اما يوسف كه حاضر نبود اين حال شرمندگى برادران مخصوصاً به هنگام پيروزيش ادامه يابد، بلافاصله با اين جمله به آنها امنيت و آرامش خاطر داد و «گفت: امروز هيچ گونه سرزنش و توبيخى بر شما نخواهد بود» (قالَ لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ).
فكرتان آسوده، و وجدانتان راحت باشد، و غم و اندوهى از گذشته به خود راه ندهيد، سپس براى اين كه به آنها خاطرنشان كند كه نه تنها حق او بخشوده شده است، بلكه حق الهى نيز در اين زمينه با اين ندامت و پشيمانى قابل بخشش است، افزود: «خداوند شما را مى بخشد، چرا كه او ارحم الراحمين است» (يَغْفِرُاللهُ لَكُمْ وَهُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ).
و اين دليل بر نهايت بزرگوارى يوسف است كه نه تنها از حق خود گذشت، بلكه از نظر حق الله نيز به آنها اطمينان داد كه خداوند غفور و بخشنده است.
(آيه 93) در اينجا غم و اندوه ديگرى بر دل برادران سنگينى مى كرد و آن اين كه پدر بر اثر فراق فرزندانش نابينا شده و ادامه اين حالت، رنجى است جانكاه براى همه خانواده، به علاوه دليل و شاهد مستمرى است بر جنايت آنها، يوسف براى حل اين مشكل بزرگ نيز چنين گفت: «اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا بينا شود» (اِذْهَبُوا بِقَميصى هذا فَاَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ اَبى يَأْتِ بَصيرًا).
«و سپس با تمام خانواده به سوى من بياييد» (وَأْتُونى بِاَهْلِكُمْ اَجْمَعينَ).
در پاره اى از روايات آمده كه يوسف گفت: آن كسى كه پيراهن شفابخش من را نزد پدر مى برد بايد همان باشد كه پيراهن خون آلود را نزد او برده بود; لذا اين كار به «يهودا» سپرده شد، زيرا او گفت من آن كسى بودم كه پيراهن خونين را نزد پدر بردم و گفتم فرزندت را گرگ خورده.
ضمناً آيات فوق اين درس مهم اخلاقى و دستور اسلامى را به روشنترين وجهى به ما مى آموزد كه به هنگام پيروزى بر دشمن، انتقامجو و كينه توز نباشيد.
همانطور كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بعد از فتح مكّه به مخالفان گفت: من در باره شما همان مى گويم كه برادرم يوسف در باره برادرانش به هنگام پيروزى گفت: لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ: «امروز روز سرزنش و ملامت و توبيخ نيست» !
    
  سرانجام لطف خدا كار خود را كرد!
(آيه 94) فرزندان يعقوب در حالى كه از خوشحالى در پوست نمى گنجيدند، پيراهن يوسف را با خود برداشته، همراه قافله از مصر حركت كردند «هنگامى كه كاروان (از سرزمين مصر) جدا شد، پدرشان (يعقوب) گفت: من بوى يوسف را احساس مى كنم، اگر مرا به نادانى و كم عقلى نسبت ندهيد» اما گمان نمى كنم شما اين سخنان را باور كنيد (وَلَمّا فَصَلَتِ الْعيرُ قالَ اَبُوهُمْ اِنّى لاََجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْلا اَنْ تُفَنِّدُونِ).
(آيه 95) اطرافيان يعقوب كه قاعدتاً نوه ها و همسرانِ فرزندان او و مانند آنان بودند با كمال تعجب و گستاخى رو به سوى او كردند و با قاطعيت «گفتند: به خدا سوگند تو در همان گمراهى قديمت هستى» ! (قالُوا تَاللهِ اِنَّكَ لَفى ضَلالِكَ الْقَديمِ).
مصر كجا، شام و كنعان كجا ؟ آيا اين دليل بر آن نيست كه تو همواره
در عالم خيالات غوطهورى، و پندارهايت را واقعيت مى پندارى، اين چه حرف عجيبى است !
اما اين گمراهى تازگى ندارد، قبلا هم به فرزندانت گفتى برويد به مصر و از يوسفم جستجو كنيد !
و از اينجا روشن مى شود كه منظور از ضلالت، گمراهى در عقيده نبوده، بلكه گمراهى در تشخيص مسائل مربوط به يوسف بوده است.
(آيه 96) بعد از چندين شبانه روز كه معلوم نيست بر يعقوب چه اندازه گذشت، يك روز صدا بلند شد بياييد كه كاروان كنعان از مصر آمده است، فرزندان يعقوب برخلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند، و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه «بشير» ـهمان بشارت دهنده وصال و حامل پيراهن يوسفـ نزد يعقوب پير آمد و پيراهن را بر صورت او افكند، يعقوب كه چشمان بى فروغش توانايى ديدن پيراهن را نداشت، همين اندازه احساس كرد كه بوى آشنايى از آن به مشام جانش مى رسد.
هيجان عجيبى سر تا پاى پيرمرد را فراگرفته است، ناگهان احساس كرد، چشمش روشن شد، همه جا را مى بيند و دنيا با زيبائيهايش بار ديگر در برابر چشم او قرار گرفته اند چنانكه قرآن مى گويد: «هنگامى كه بشارت دهنده آمد آن (پيراهن) را برصورت او افكند ناگهان بينا شد» ! (فَلَمّا اَنْ جاءَ الْبَشيرُ اَلْقيهُ عَلى وَجْهِه فَارْتَدَّ بَصيرًا).
برادران و اطرافيان، اشك شوق و شادى ريختند، و يعقوب با لحن قاطعى به آنها «گفت: آيا نگفتم من از خدا چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد» ؟! (قالَ اَلَمْ اَقُلْ لَكُمْ اِنّى اَعْلَمُ مِنَ اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ).
(آيه 97) اين معجزه شگفت انگيز برادران را سخت در فكر فرو برد، لحظه اى به گذشته تاريك خود انديشيدند، و چه خوب است كه انسان هنگامى كه به اشتباه خود پى برد فوراً به فكر اصلاح و جبران بيفتد، همان گونه كه فرزندان يعقوب دست به دامن پدر زدند و «گفتند پدرجان از خدا بخواه كه گناهان و خطاهاى ما را ببخشد» (قالُوا يا اَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا).
«چرا كه ما گناهكار و خطاكار بوديم» (اِنّا كُنّا خاطِئينَ).
(آيه 98) پيرمرد بزرگوار كه روحى همچون اقيانوس وسيع و پرظرفيت داشت بى آنكه آنها را ملامت و سرزنش كند «به آنها وعده داد و «گفت: من به زودى براى شما از پروردگار مغفرت مى طلبم» (قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى).
در روايات وارد شده كه هدفش اين بوده است كه انجام اين تقاضا را به سحرگاهان شب جمعه كه وقت مناسبترى براى اجابت دعا و پذيرش توبه است، به تأخير اندازد.
 
و اميدوارم او توبه شما را بپذيرد و از گناهانتان صرف نظر كند «چرا كه او غفور و رحيم است» (اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ).
از اين دو آيه استفاده مى شود كه توسّل و تقاضاى استغفار از ديگرى نه تنها منافات با توحيد ندارد، بلكه راهى است براى رسيدن به لطف پروردگار، و گرنه چگونه ممكن بود يعقوب پيامبر، تقاضاى فرزندان را دائر به استغفار براى آنان بپذيرد، و به توسل آنها پاسخ مثبت دهد.   
  پايان شب سيه...
درس بزرگى كه آيات فوق به ما مى دهد اين است كه مشكلات و حوادث هر قدر سخت و دردناك باشد و اسباب و علل ظاهرى هر قدر، محدود و نارسا گردد و پيروزى و گشايش و فرج هر اندازه به تأخير افتد، هيچ كدام از اينها نمى توانند مانع از اميد به لطف پروردگار شوند، همان خداوندى كه چشم نابينا را با پيراهنى روشن مى سازد و بوى پيراهنى را از فاصله دور به نقاط ديگر منتقل مى كند، و عزيز گمشده اى را پس از ساليان دراز باز مى گرداند، دلهاى مجروح از فراق را مرهم مى نهد، و دردهاى جانكاه را شفا مى بخشد.
آرى ! در اين تاريخ و سرگذشت اين درس بزرگ توحيد و خداشناسى نهفته شده است كه هيچ چيز در برابر اراده خدا مشكل و پيچيده نيست.   
  سرانجام كار يوسف و يعقوب و برادران
(آيه 99) با فرارسيدن كاروان حامل بزرگترين بشارت از مصر به كنعان طبق توصيه يوسف بايد اين خانواده به سوى مصر حركت كند، مقدمات سفر از هر نظر فراهم گشت، يعقوب را بر مركب سوار كردند، در حالى كه لبهاى او به ذكر و شكر خدا مشغول بود.
اين سفر خالى برخلاف سفرهاى گذشته از هرگونه دغدغه بود، و حتى اگر خود سفر رنجى مى داشت، اين رنج در برابر آنچه در مقصد در انتظارشان بود قابل توجه نبود كه:
وصال كعبه چنان مى دواندم بشتاب *** كه خارهاى مغيلان حرير مى آيد !
هر چه بود گذشت، و آباديهاى مصر از دور نمايان گشت.
اما همان گونه كه روش قرآن است، اين مقدمات را كه با كمى انديشه و تفكر روشن مى شود، حذف كرده و در اين مرحله چنين مى گويد: «هنگامى كه وارد بر يوسف شدند، يوسف پدر و مادرش را در آغوش فشرد» (فَلَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى اِلَيْهِ اَبَوَيْهِ).
سرانجام شيرين ترين لحظه زندگى يعقوب، تحقق يافت و در اين ديدار و وصال كه بعد از سالها فراق، دست داده بود لحظاتى بر يعقوب و يوسف گذشت كه جز خدا هيچ كس نمى داند آن دو چه احساساتى در اين لحظات شيرين داشتند.
سپس يوسف «به همگى گفت: در سرزمين مصر قدم بگذاريد كه به خواست خدا همه، در امنيت كامل خواهيد بود» (وَقالَ ادْخُلُوا مِصْرَ اِنْ شاءَاللهُ آمِنينَ).
چرا كه مصر در حكومت يوسف امن و امان شده بود.
از اين جمله استفاده مى شود كه يوسف به استقبال پدر و مادر تا بيرون دروازه شهر آمده بود، و شايد از جمله «دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ» استفاده شود كه دستور داده بود در آنجا خيمه ها برپاكنند و از پدر و مادر و برادران پذيرايى مقدماتى به عمل آورند.
(آيه 100) هنگامى كه وارد بارگاه يوسف شدند، «او پدر و مادرش را بر تخت نشاند» (وَرَفَعَ اَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ).
عظمت اين نعمت الهى و عمق اين موهبت و لطف پروردگار، آنچنان برادران و پدر و مادر را تحت تأثير قرار داد كه «همگى در برابر او به سجده افتادند» (وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا).
البته سجده به معنى پرستش و عبادت، مخصوصِ خداست لذا در بعضى از احاديث مى خوانيم كه: «سجود آنها به عنوان اطاعت و عبادت پروردگار و تحيت و احترام به يوسف بوده است».
 
در اين هنگام يوسف، رو به سوى پدر كرد «و عرض كرد: پدرجان ! اين همان تأويل خوابى است كه از قبل (در آن هنگام كه كودك خردسالى بيش نبودم) ديدم» (وَقالَ يا اَبَتِ هذا تَأْويلُ رُءُياىَ مِنْ قَبْلُ).
مگر نه اين است كه در خواب ديده بودم خورشيد و ماه، و يازده ستاره در برابر من سجده كردند.
ببين همان گونه كه تو پيش بينى مى كردى «خداوند اين خواب را به واقعيت مبدل ساخت» (قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقًّا).
«و (پروردگار) به من لطف و نيكى كرد، آن زمانى كه مرا از زندان خارج ساخت» (وَقَدْ اَحْسَنَ بى اِذْ اَخْرَجَنى مِنَ السِّجْنِ).
جالب اين كه در باره مشكلات زندگى خود فقط سخن از زندان مصر مى گويد اما به خاطر برادران، سخنى از چاه كنعان نگفت !
سپس اضافه كرد: خداوند چقدر به من لطف كرد كه «شما را از آن بيابان كنعان به اينجا آورد بعد از آن كه شيطان در ميان من و برادرانم فسادانگيزى نمود» (وَجاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بِعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنى وَبَيْنَ اِخْوَتى).
سرانجام مى گويد: همه اين مواهب از ناحيه خداست، «چرا كه پروردگارم كانون لطف است و هر چيز را بخواهد لطف مى كند» (اِنَّ رَبّى لَطيفٌ لِما يَشاءُ). كارهاى بندگانش را تدبير و مشكلاتشان را سهل و آسان مى سازد.
او مى داند چه كسانى نيازمندند، و نيز چه كسانى شايسته اند، «چرا كه او عليم و حكيم است» (اِنَّهُ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ).
(آيه 101) سپس رو به درگاه مالك الملك حقيقى و ولى نعمت هميشگى نموده، به عنوان شكر و تقاضا مى گويد: «پروردگارا ! بخشى از يك حكومت وسيع به من مرحمت فرمودى» (رَبِّ قَدْ آتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ).
«و از علم تعبير خواب به من آموختى» (وَعَلَّمْتَنى مِنْ تَأْويلِ الاَْحاديثِ).
و همين علم ظاهراً ساده چه دگرگونى در زندگانى من و جمع كثيرى از بندگانت ايجاد كرد، و چه پربركت است علم !
 
«تويى كه آسمانها و زمين را ابداع و ايجاد فرمودى» (فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ).
و به همين دليل، همه چيز در برابر قدرت تو خاضع و تسليم است.
پروردگارا ! «تو ولى و ناصر و مدبر و حافظ من در دنيا و آخرتى» (اَنْتَ وَلِيّى فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ).
«مرا مسلمان و تسليم در برابر فرمانت از اين جهان ببر» (تَوَفَّنى مُسْلِمًا).
«و مرا به صالحان ملحق كن» (وَاَلْحِقْنى بِالصّالِحينَ).
يعنى من دوام ملك و بقاء حكومت و زندگى ماديم را از تو تقاضا نمى كنم كه اينها همه فانيند و فقط دورنماى دل انگيزى دارند، بلكه از تو مى خواهم كه عاقبت و پايان كارم به خير باشد، و با ايمان و تسليم و براى تو جان دهم، و در صف صالحان و شايستگان قرار گيرم.
(آيه 102) با پايان گرفتن داستان يوسف با آن همه درسهاى عبرت و آموزنده، و آن نتائج گرانبها و پربارش آن هم خالى از هرگونه گزافه گويى و خرافات تاريخى، قرآن روى سخن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كرده و مى گويد: «اينها از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مى فرستيم» (ذلِكَ مِنْ اَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ اِلَيْكَ).
«تو هيچ گاه نزد آنها نبودى در آن هنگام كه تصميم گرفتند و نقشه مى كشيدند» كه چگونه آن را اجرا كنند (وَما كُنْتَ لَدَيْهِمْ اِذْ اَجْمَعُوا اَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ).
بنابراين تنها وحى الهى است كه اين گونه خبرها را در اختيار تو گذارده است.
(آيه 103) با اين حال مردم با ديدن اين همه نشانه هاى وحى و شنيدن اين اندرزهاى الهى مى بايست ايمان بياورند و از راه خطا بازگردند، ولى اى پيامبر «هر چند تو اصرار داشته باشى (بر اين كه آنها ايمان بياورند) اكثرشان ايمان نمى آورند» ! (وَما اَكْثَرُ النّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ).
(آيه 104) سپس اضافه مى كند: اينها در واقع هيچ گونه عذر و بهانه اى براى عدم پذيرش دعوت تو ندارند زيرا علاوه بر اين كه نشانه هاى حق در آن روشن است، «تو هرگز از آنها اجر و پاداشى در برابر آن نخواسته اى» كه آن را بهانه مخالفت نمايند (وَما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْر).
«اين دعوتى است عمومى و همگانى و تذكرى است براى جهانيان» و سفره گسترده اى است براى عام و خاص و تمام انسانها ! (اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ).
(آيه 105) آنها در واقع به اين خاطر گمراه شدند كه چشم باز و بينا و گوش شنوا ندارند به همين جهت «بسيارى از آيات خدا در آسمانها و زمين وجود دارد كه آنها از كنار آن مى گذرند و از آن روى مى گردانند» (وَكَأَيِّنْ مِنْ آيَة فِى السَّمواتِ وَالاَْرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَهُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ).
همين حوادثى را كه همه روز با چشم خود مى نگرند: اسرار اين نظام شگرف، اين طلوع و غروب خورشيد، اين غوغاى حيات و زندگى در گياهان، پرندگان، حشرات و انسانها، و اين زمزمه جويباران، اين همهمه نسيم و اين همه نقش عجب كه بر در و ديوار وجود است، به اندازه اى آشكار مى باشد كه هر كس در آنها و خالقش نينديشد، همچنان نقش بود بر ديوار !
(آيه 106) در اين آيه اضافه مى كند: «و بيشتر آنها كه مدعى ايمان به خدا هستند، مشركند» و ايمانشان خالص نيست، بلكه آميخته با شرك است » (وَما يُؤْمِنُ اَكْثَرُهُمْ بِاللهِ اِلاّ وَهُمْ مُشْرِكُونَ).
ممكن است خودشان چنين تصور كنند كه مؤمنان خالصى هستند، ولى درگه هاى شرك در افكار و كردارشان غالباً وجود دارد; و لذا در روايتى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «شرك در اعمال انسان مخفى تر است از حركت مورچه».
يك موحد خالص كسى است كه غير از خدا، معبودى به هيچ صورت در دل و جان او نباشد، گفتارش براى خدا، اعمالش براى خدا، و هر كارش براى او انجام پذيرد، قانونى جز قانون خدا را به رسميت نشناسد.
(آيه 107) در اين آيه به آنها كه ايمان نياورده اند و از كنار آيات روشن الهى بى خبر مى گذرند و د ر اعمال خود مشركند، هشدار مى دهد كه: «آيا اينها خود را از اين موضوع ايمن مى دانند كه عذاب فراگير الهى (ناگهان و بدون مقدمه بر آنها نازل شود» و همه آنها را دربر گيرد (اَفَاَمِنُوا اَنْ تَأْتِيَهُمْ غاشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللهِ).
 
و «يا اين كه قيامت ناگهان فرارسد (و دادگاه بزرگ الهى تشكيل گردد و به حساب آنها برسند) در حالى كه آنها بى خبر و غافلند» (اَوْ تَأْتِيَهُمُ السّاعَةُ بَغْتَةً وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ).
(آيه 108) در اين آيه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مأموريت پيدا مى كند كه آيين و روش و خط خود را مشخص كند، مى فرمايد: «بگو: راه و طريقه من اين است كه همگان را به سوى الله (خداوند واحد يكتا) دعوت كنم» (قُلْ هذِه سَبيلى اَدْعُوا اِلَى اللهِ).
سپس اضافه مى كند: من اين راه را بى اطلاع يا از روى تقليد نمى پيمايم، بلكه «از روى آگاهى و بصيرت، خود و پيروانم» همه مردم جهان را به سوى اين طريقه مى خوانيم (عَلى بَصيرَة اَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنى).
اين جمله نشان مى دهد كه هر مسلمانى كه پيرو پيامبر(صلى الله عليه وآله) است بايد با سخن و عملش ديگران را به راه «الله» دعوت كند.
سپس براى تأكيد، مى گويد: «خداوند (يعنى همان كسى كه من به سوى او دعوت مى كنم) پاك و منزه است از هرگونه عيب و نقص و شبيه و شريك» (وَسُبْحانَ اللهِ).
بازهم براى تأكيد بيشتر مى گويد: و من از مشركان نيستم» و هيچ گونه شريك و شبيهى براى او قائل نخواهم بود (وَما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ).
در واقع اين از وظايف يك رهبر راستين است كه با صراحت برنامه ها و اهداف خود را اعلام كند.
قرارگرفتن اين آيه به دنبال آيات «يوسف» اشاره اى است به اين كه راه و رسم من از راه و رسم يوسف پيامبر بزرگ الهى نيز جدا نيست، او هم همواره حتى در كنج زندان دعوت به «اللّه الواحد القَهّار» مى كرد، و غير او را اسمهاى بى مسمايى مى شمرد كه از روى تقليد از جاهلانى به جاهلان ديگر رسيده است، آرى ! روش من و روش همه پيامبران نيز همين است.
(آيه 109) و از آنجا كه يك اشكال هميشگى اقوام گمراه و نادان به پيامبران اين بوده است كه چرا آنها انسانند ! قرآن مجيد يك بار ديگر به اين ايراد پاسخ مى گويد:
«ما هيچ پيامبرى را قبل از تو نفرستاديم مگر اين كه آنها مردانى بودند كه وحى به آنها مى فرستاديم، مردانى كه از شهرهاى آباد و مراكز جمعيت برخاستند» (وَما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ اِلاّ رِجالاً نُوحى اِلَيْهِمْ مِنْ اَهْلِ الْقُرى).
آنها نيز در همين شهرها و آباديها همچون ساير انسانها زندگى مى كردند، و در ميان مردم رفت و آمد داشتند و از دردها و نيازها و مشكلاتشان به خوبى آگاه بودند.
سپس اضافه مى كند: براى اين كه اينها بدانند سرانجام مخالفتهايشان با دعوت تو كه دعوت به سوى توحيد است چه خواهد بود، خوب است بروند و آثار پيشينيان را بنگرند «آيا آنها سير در زمين نكردند تا ببينند عاقبت اقوام گذشته چگونه بود ؟» (اَفَلَمْ يَسيرُوا فِى الاَْرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ).
كه اين «سير در ارض» و گردش در روى زمين، مشاهده آثار گذشتگان، و يرانى قصرها و آباديهايى كه در زير ضربات عذاب الهى درهم كوبيده شد بهترين درس را به آنها مى دهد، درسى زنده، و محسوس، و براى همگان قابل لمس !
و در پايان آيه مى فرمايد: «و سراى آخرت براى پرهيزكاران مسلماً بهتر است» (وَلَدارُ الاْخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذينَ اتَّقَوْا).
«آيا تعقل نمى كنيد و فكر و انديشه خويش را به كار نمى اندازيد» (أَفَلا تَعْقِلُونَ).
چرا كه اينجا سرايى است ناپايدار و آميخته با انواع مصائب و آلام و دردها، اما آنجا سرايى است جاودانى و خالى از هرگونه رنج و ناراحتى.
(آيه 110) در اين آيه اشاره به يكى از حساسترين و بحرانى ترين لحظات زندگى پيامبران كرده، مى گويد: پيامبران الهى در راه دعوت به سوى حق، همچنان پافشارى داشتند و اقوام گمراه و سركش همچنان به مخالفت خود ادامه مى دادند «تا آنجا كه پيامبران از آنها مأيوس شدند، و (مردم) گمان بردند كه به آنها دروغ گفته شده است، در اين هنگام يارى ما به سراغ آنها آمد، آنان را كه خواستيم نجات يافتند» (حَتّى اِذَا اسْتَيْئَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا اَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّىَ مَنْ نَشاءُ).
و در پايان آيه مى فرمايد: «عذاب و مجازات ما از قوم گنهكار و مجرم، بازگردانده نمى شود» (وَلا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمينَ).
اين يك سنت الهى است، كه مجرمان پس از اصرار بر كار خود و بستن تمام درهاى هدايت به روى خويشتن و خلاصه پس از اتمام حجت، مجازاتهاى الهى به سراغشان مى آيد و هيچ قدرتى قادر بر دفع آن نيست.
(آيه 111) آخرين آيه اين سوره محتواى بسيار جامعى دارد، كه تمام بحثهايى كه در اين سوره گذشت بطور فشرده در آن جمع است و آن اين كه «در سرگذشت آنها (يوسف و برادرانش و انبياء و رسولان گذشته و اقوام مؤمن و بى ايمان) درسهاى بزرگ عبرت براى همه انديشمندان است» (لَقَدْ كانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الاَْلْبابِ).
آيينه اى است كه مى توانند در آن، عوامل پيروزى و شكست، كاميابى و ناكامى، خوشبختى و بدبختى، سربلندى و ذلت و خلاصه آنچه در زندگى انسان ارزش دارد و آنچه بى ارزش است، در آن ببيند.
ولى تنها «اولى الالباب» و صاحبان مغز و انديشه هستند كه توانايى مشاهده اين نقوش عبرت را بر صفحه اين آيينه عجيب دارند.
و به دنبال آن اضافه مى كند: «آنچه گفته شد يك افسانه ساختگى و داستان خيالى و دروغين نبود» (ما كانَ حَديثًا يُفْتَرى).
اين آيات كه بر تو نازل شده و پرده از روى تاريخ صحيح گذشتگان برداشته، ساخته مغز و انديشه تو نيست، «بلكه (يك وحى بزرگ آسمانى است، كه) كتب اصيل انبياى پيشين را نيز تصديق و گواهى مى كند» (وَلكِنْ تَصْديقَ الَّذى بَيْنَ يَدَيْهِ).
به علاوه; هر آنچه انسان به آن نياز دارد، «و شرح هر چيزى» كه پايه سعادت انسان است در اين آيات آمده است (وَتَفْصيلَ كُلِّ شَىْء).
و به همين دليل «مايه هدايت (جستجوگران) و مايه رحمت براى همه كسانى است كه ايمان مى آورند» (وَهُدًى وَرَحْمَةً لِقَوْم يُؤْمِنُونَ).
«پايان سوره يوسف»

[ یکشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۶ ] [ 19:7 ] [ سعید ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
آیا آنها در قرآن تدبّر نمی‌کنند، یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟!
محمد/24

در این وبلاگ از تفاسیر ترتیبی و موضوعی قرآن و نکات قرآنی مطلب خواهم گذاشت
گاها از تفاسیر نهج البلاغه و مثنوی یا دیگر متون هم نکته میگذارم
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب