|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
سوره رعد محتواى سوره رعد: همان گونه كه قبلا هم گفته ايم، سوره هاى مكّى چون در آغاز دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و به هنگام درگيرى شديد با مشركان نازل شده است غالباً پيرامون مسائل عقيدتى مخصوصاً دعوت به توحيد و مبارزه با شرك و اثبات معاد سخن مى گويد، در حالى كه سوره هاى مدنى كه پس از گسترش اسلام و تشكيل حكومت اسلامى نازل گرديد، پيرامون احكام و مسائل مربوط به نظامات اجتماعى، طبق نيازمنديهاى جامعه بحث مى كند. اين سوره كه از سوره هاى مكى است نيز همين برنامه را تعقيب كرده است و پس از اشاره به به حقانيت و عظمت قرآن، به بيان آيات توحيد و اسرار آفرينش كه نشانه هاى ذات پاك خدا هستند مى پردازد. سپس به بحث معاد و زندگى نوين انسان و دادگاه عدل پروردگار مى پردازد. و اين «مجموعه معرفى مبدأ و معاد» را، با بيان مسؤوليتهاى مردم و وظائفشان تكميل مى كند. دگربار به مسأله توحيد باز مى گردد. سپس براى شناخت حق و باطل، مثال مى زند، مثالهايى زنده و محسوس، و براى همه قابل درك. و از آنجا كه ثمره نهايى ايمان به توحيد و معاد، همان برنامه هاى سازنده و عملى است به دنبال اين بحثها، مردم را به وفاى به عهد و صله رحم و صبر و استقامت و انفاق در پنهان و آشكار و ترك انتقامجويى دعوت مى كند. و سرانجام دست مردم را مى گيرد و به اعماق تاريخ مى كشاند و سرگذشت دردناك اقوام ياغى و سركش گذشته را نشان مى دهد. بنابراين سوره رعد، از عقايد و ايمان شروع مى شود، و به اعمال و برنامه هاى انسان سازى پايان مى يابد. (آيه 1) بار ديگر به حروف مقطعه برخورد مى كنيم، منتها اين سوره تنها سوره اى است كه در آغاز «الف، لام، ميم، راء» (المر) ديده مى شود. محتمل است اين تركيب اشاره به اين باشد كه محتواى سوره «رعد» جامع محتواى هر دو گروه از سوره هايى است كه با «الم» و «الر» آغاز مى شود. به هر حال نخستين آيه اين سوره از عظمت قرآن سخن مى گويد: «اينها آيات كتاب بزرگ آسمانى است» (تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ). «و آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده است حق است» (وَالَّذى اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ). و جاى هيچ گونه شك و ترديد در آن ديده نمى شود، چرا كه بيان كننده حقايق عينى جهان آفرينش و روابط آن با انسانها مى باشد. «ولى بيشتر مردم ايمان نمى آورند» (وَلكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ). نشانه هاى خدا در آسمان و زمين و جهان گياهان (آيه 2) بعد از بيان حروف مقطعه، به تشريح قسمت مهمى از دلائل توحيد و نشانه هاى خدا در جهان آفرينش مى پردازد، و چه زيبا مى گويد: «خدا همان كسى است كه آسمانها را چنانكه مى بينيد بدون ستون برپا داشت» يا آنها را «با ستونهاى نامرئى برافراشت» (اَللهُ الَّذى رَفَعَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها). اين آيه پرده از روى يك حقيقت علمى برداشته كه در زمان نزول آيات، بر كسى آشكار نبود، چرا كه در آن زمان «هيئت بطلميوس» بر محافل علمى جهان و بر افكار مردم حكومت مى كرد، و طبق آن آسمانها به صورت كراتى تودرتو همانند طبقات پياز روى هم قرار داشتند ولى حدود هزار سال بعد از نزول اين آيات، علم و دانش بشر به اينجا رسيد كه افلاك پوست پيازى، بكلى موهوم است و آنچه واقعيت دارد، اين است كه كرات آسمانى هركدام در مدار و جايگاه خود، معلق و ثابتند، بى آنكه تكيه گاهى داشته باشند، و تنها چيزى كه آنها را در جاى خود ثابت مى دارد، تعادل قوه جاذبه و دافعه است. اين تعادل جاذبه و دافعه به صورت يك ستون نامرئى، كرات آسمان را در جاى خود نگه داشته است. سپس مى فرمايد: خداوند «بعد (از آفرينش اين آسمانهاى بى ستون كه نشانه بارز عظمت قدرت بى انتهاى اوست) بر عرش استيلا يافت» و زمام تدبير جهان را در كف قدرت گرفت (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ). بعد از بيان آفرينش آسمانها و حكومت پروردگار بر آنها، سخن از تسخير خورشيد و ماه مى گويد: او كسى است كه: «خورشيد و ماه را مسخر و فرمانبردار و خدمتگذار ساخت» (وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ). اما اين نظام جهان ماده جاودانى و ابدى نيست، «و هركدام (از اين خورشيد و ماه) تا سرآمد مشخصى كه براى آنها تعيين شده است در مسير خود به حركت ادامه مى دهند» (كُلٌّ يَجْرى لاَِجَل مُسَمًّى). وبه دنبال آن مى افزايد كه: اين آمدوشدها و دگرگونيها بى حساب و كتاب نيست و بدون نتيجه و فايده نمى باشد بلكه «اوست كه همه كارها را تدبير مى كند» (يُدَبِّرُ الاَْمْرَ). و براى هر حركتى حسابى، و براى هر حسابى هدفى در نظر گرفته است. «او آيات خويش را براى شما بر مى شمرد و ريزه كاريهاى آنها را شرح مى دهد تا به لقاى پروردگار و سراى ديگر ايمان پيدا كنيد» (يُفَصِّلُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ). (آيه 3) اين آيه، آيات الهى را در عالم بالا نشان مى دهد و انسان را به مطالعه زمين و كوهها و نهرها و انواع ميوه ها و طلوع و غروب خورشيد دعوت مى كند، مى گويد: «و او كسى است كه زمين را گسترش داد» (وَهُوَ الَّذى مَدَّ الاَْرْضَ). تا براى زندگى انسان و پرورش گياهان و جانداران آماده باشد. پس از آن به مسأله پيدايش كوهها اشاره مى كند و مى فرمايد: «خداوند در زمين كوهها قرار داد» (وَجَعَلَ فيها رَواسِىَ). همان كوههايى كه در آيات ديگر قرآن «اَوْتاد» (ميخهاى) زمين معرفى شده شايد به دليل اين كه كوهها از زير به هم پنجه افكنده اند و همچون زرهى تمام سطح زمين را پوشانده كه هم فشارهاى داخلى را از درون خنثى كنند و هم نيروى فوق العاده جاذبه ماه و جزر و مد را از بيرون، و به اين ترتيب، تزلزل و اضطراب و زلزله هاى مداوم را از ميان ببرند كره زمين را در آرامش براى زندگى انسانها نگه دارند. سپس به آبها و نهرهايى كه در روى زمين، جريان دارد اشاره كرده، مى گويد: و در آن «نهرهايى» قرار دارد (وَاَنْهارًا). سيستم آبيارى زمين بهوسيله كوهها، و ارتباط كوهها با نهرها، بسيار جالب است، زيرا بسيارى از كوههاى روى زمين، آبهايى را كه به صورت برف درآمده در قله خود يا در شكافهاى دره هايشان ذخيره مى كنند كه تدريجاً آب مى شوند و به حكم قانون جاذبه از مناطق مرتفعتر به سوى مناطق پست و گسترده روان مى گردند. بعد از آن به ذكر مواد غذايى و ميوه هايى كه از زمين و آب و تابش آفتاب به وجود مى آيد و بهترين وسيله براى تغذيه انسان است پرداخته، مى گويد: «و از تمام ميوه ها دو جفت در زمين قرار داد» (وَمِنْ كُلِّ الثَّـمَراتِ جَعَلَ فيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ). اشاره به اين كه ميوه ها موجودات زنده اى هستند كه داراى نطفه هاى نر و ماده مى باشند كه از طريق تلقيح، بارور مى شوند. اگر «لينه» دانشمند و گياه شناس معروف سوئدى در اواسط قرن 18 ميلادى موفق به كشف زوجيت عمومى و همگانى در جهان گياهان شد، قرآن مجيد در يك هزار و چهارصد سال قبل از آن، اين حقيقت را فاش ساخت، و اين خود يكى از معجزات علمى قرآن مجيد است كه بيانگر عظمت اين كتاب بزرگ آسمانى مى باشد. و از آنجا كه زندگى انسان و همه موجودات زنده و مخصوصاً گياهان و ميوه ها بدون نظام دقيق شب و روز امكان پذير نيست در قسمت ديگر اين آيه، از اين موضوع سخن به ميان آورده، مى گويد: خداوند «بهوسيله شب، روز را مى پوشاند و پرده بر آن مى افكند» (يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ). چرا كه اگر پرده تاريك آرامبخش شب نباشد، نور مداوم آفتاب، همه گياهان را مى سوزاند و اثرى از ميوه ها و بطوركلى از موجودات زنده بر صفحه زمين باقى نمى ماند. و در پايان آيه مى فرمايد: «در اين (موضوعات كه گفته شد) آيات و نشانه هايى است براى آنهايى كه تفكر مى كنند» (اِنَّ فى ذلِكَ لاَيـات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ). آرى! آنها در اين آيات، قدرت لايزال و حكمت بى پايان آفريدگار را به روشنى مى بينند. (آيه 4) در اين آيه به يك سلسله نكات جالب زمين شناسى و گياه شناسى كه هركدام نشانه نظام حساب شده آفرينش است اشاره كرده، نخست مى فرمايد: «و در زمين قطعات مختلفى وجود دارد كه در كنار هم و در همسايگى يكديگرند» (وَفِى الاَْرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ). ديگر اين كه: «در همين زمين باغها و درختانى وجود دارد از انواع انگور و زراعتها و نخلها» (وَجَنّاتٌ مِنْ اَعْناب وَزَرْعٌ وَنَخيلٌ). و عجب اين كه اين درختان و انواع مختلف آنها، «گاهى از يك پايه و ساقه مى رويند و گاه از پايه هاى مختلف» (صِنْوانٌ وَغَيْرُ صِنْوان). ممكن است اين جمله اشاره به مسأله استعداد درختان براى پيوند باشد كه گاه بر يك پايه چند پيوند مختلف مى زنند و هركدام از اين پيوندها رشد كرده و نوع خاصى از ميوه را به ما تحويل مى دهد. و عجيبتر اين كه: «همه آنها از يك آب سيراب مى شوند» (يُسْقى بِماء واحِد). و با اين همه «بعضى از اين درختان را بر بعض ديگر از نظر ميوه برترى مى دهيم» (وَنُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْض فِى الاُْكُلِ). آيا هر يك از اين اسرار، دليل بر وجود يك مبدأ حكيم و عالم كه اين نظام را رهبرى كند نيست. اينجاست كه در پايان آيه مى فرمايد: «در اين امور نشانه هايى است (از عظمت خدا) براى آنها كه تعقل و انديشه مى كنند» (اِنَّ فى ذلِكَ لاَيـا ت لِقَوْم يَعْقِلُونَ). تعجب كفار از معاد! (آيه 5) در اينجا قرآن به مسأله «معاد» مى پردازد، و با ارتباط و پيوستگى خاصى كه ميان مسأله مبدأ و معاد است، اين بحث را تحكيم بخشيده، مى گويد: «و اگر (از چيزى) تعجب مى كنى، عجيب گفتار آنهاست كه مى گويند: آيا هنگامى كه خاك شديم بار ديگر آفرينش تازه اى پيدا خواهيم كرد» ؟! (وَاِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ ءَاِذا كُنّا تُرابًا ءَاِنّا لَفى خَلْق جَديد). سپس وضع فعلى و سرنوشت آينده اين گروه را در سه جمله بيان مى كند: ابتدا مى گويد: «اينها كسانى هستند كه به پروردگارشان كافر شدند» (اُولئِكَ الَّذينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ). چرا كه خداوند و ربوبيت او را قبول داشتند، هرگز در قدرت او در مسأله معاد و تجديد حيات انسان ترديد نمى كردند. ديگر اين كه بر اثر كفر و بى ايمانى و خارج شدن از زير پرچم آزادگى توحيدى، زنجيرهاى بت پرستى، هوى پرستى، ماده پرستى و جهل و خرافات را با دست خود بر گردن خويش نهاده اند همانطور كه آيه مى فرمايد: «و آنان غل و زنجيرها در گردنشان است» (وَاُولئِكَ الاَْغْلالُ فى اَعْناقِهِمْ). «و چنين افرادى (با اين وضع و اين موقعيت) مسلماً اصحاب دوزخند و جاودانه در آن خواهند ماند» و جز اين نتيجه و انتظارى در باره آنان نيست(وَاُولئِكَ اَصْحابُ النّارِهُمْ فيها خالِدُونَ). (آيه 6) در اين آيه به يكى ديگر از سخنان غيرمنطقى مشركان پرداخته و مى گويد: «آنها به جاى اين كه از خداوند به وسيله تو تقاضاى رحمت كنند، درخواست تعجيل عذاب و كيفر و مجازات مى نمايند» (وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ). آيا آنها فكر مى كنند مجازات الهى دروغ است ؟ «با اين كه در گذشته عذابهايى (بر امتهاى سركش پيشين) نازل گرديد» كه اخبار آن بر صفحات تاريخ و در دل زمين ثبت است (وَقَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْـمَثُـلاتُ). سپس اضافه مى كند: «پروردگار تو نسبت به مردم ـبا اين كه ظلم مى كنندـ داراى مغفرت است، و (در عين حال) پروردگارت داراى عذاب شديد است» (وَاِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَة لِلنّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ وَاِنَّ رَبَّكَ لَشَديدُ الْعِقابِ). باز هم بهانه جويى! (آيه 7) در اينجا به يكى از ايرادات مشركان لجوج در زمينه «نبوت» پرداخته، مى گويد: «كسانى كه كافر شدند مى گويند: چرا معجزه و نشانه اى از پروردگارش بر او نازل نشده است» (وَيَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْلا اُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّه). واضح است كه يكى از وظايف پيامبر(صلى الله عليه وآله)، ارائه معجزات به عنوان سند حقانيت و پيوندش با وحى الهى است. ولى مخالفان انبياء، همواره داراى حسن نيت نبودند; يعنى، معجزات را براى يافتن حق نمى خواستند، بلكه به عنوان لجاجت و عدم تسليم در برابر حق هر زمان پيشنهاد معجزه مى كردند و خارق عادت عجيب و غريبى مى كردند. در مقابل اين گونه افراد، پيامبران با ذكر اين حقيقت كه معجزات به دست خداست و به فرمان او انجام مى گيرد و ما وظيفه تعليم و تربيت مردم را داريم، دست ردّ بر سينه اين گونه افراد مى زدند. لذا قرآن به دنبال آن مى افزايد: اى پيامبر ! «تو فقط بيم دهنده اى و براى هر قوم و ملتى هادى و رهنمايى هست» (اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْم هاد). در واقع قرآن مى گويد: اين كافران وظيفه اصلى پيامبر را فراموش كرده اند كه مسأله انذار و دعوت به سوى خداست و چنين پنداشته اند كه وظيفه اصلى او اعجازگرى است. قابل توجه اين كه تفاوت ميان «انذار» و «هدايت» در اين است كه انذار براى آن است كه گمراهان از بيراهه به راه آيند، و در متن صراط مستقيم جاى گيرند ولى هدايت براى اين است كه مردم را پس از آمدن به راه به پيش ببرد. لذا در روايات متعددى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) در كتب شيعه و اهل تسنن نقل شده كه، فرمود: «من منذرم و تو هادى اى على ! بهوسيله تو هدايت يافته گان هدايت مى شوند». علم بى پايان خدا! (آيه 8) در اين بخش سخن از علم وسيع پروردگار (علم به نظام آفرينش و علم به اعمال بندگان) و آگاهى او بر همه چيز است. نخست مى گويد «خداوند از جنينهايى كه هر زن ـيا هر حيوان مادهـ حمل مى كند آگاه است» (اَللهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ اُنْثى). نه تنها از جنسيت آن، بلكه از تمام مشخصات، استعدادها، ذوقها، و نيروهايى كه بالقوه در آن نهفته شده آگاه است. «و (همچنين) آنچه را كه رحمها كم مى كنند و قبل از موعد مقرر بيرون مى ريزند» مى داند (وَما تَغيضُ الاَْرْحامُ). «و (همچنين) از آنچه از موعد مقرر افزون نگاه مى دارند» نيز باخبر است (وَما تَزْدادُ). سپس قرآن اضافه مى كند: «و هر چيز در نزد خدا به مقدار و ميزان ثابت و معين است» (وَكُلُّ شَىْء عِنْدَهُ بِمِقْدار). تا تصور نشود كه اين كم و زيادها بى حساب و بى دليل است، همان گونه كه اجزاى جنين و خون رحم، همه داراى حساب و كتاب است. (آيه 9) اين آيه در حقيقت دليلى است بر آنچه در آيه قبل بيان شد، مى گويد: «او (خداوند) از غيب و شهود (پنهان و آشكار) آگاه است» (عالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ). و آگاهى او از غيب و شهود به اين دليل است كه: «او بزرگ و متعالى است» و مسّلط بر همه چيز (الْكَبيرُ الْمُتَعالِ). و به همين دليل در همه جا حضور دارد، و چيزى از ديدگان علم او پنهان نيست. (آيه 10) و براى تكميل اين بحث و تأكيد بر علم بى پايان او اضافه مى كند: «براى او (خداوند) يكسان است كسانى از شما كه پنهانى سخن بگويند، و يا آن را آشكار سازند»اوهمه را مى داندومى شنوند(سَواءٌ مِنْكُمْ مَنْ اَسَرَّ الْقَوْلَ وَمَنْ جَهَرَ بِه). «و (نيز براى او تفاوت نمى كند) كسانى كه مخفيانه در دل شب و در ميان پرده هاى ظلمت گام برمى دارند و آنها كه آشكارا در روز روشن به دنبال كار خويش مى روند» (وَمَنْ هُوَ مُسْتَخْف بِاللَّيْلِ وَسارِبٌ بِالنَّهارِ). محافظان غيبى! (آيه 11) در آيه قبل خوانديم كه خدا به حكم «عالم الغيب و الشهادة» بودن، از پنهان و آشكار مردم باخبر و همه جا حاضر و ناظر است. در اين آيه اضافه مى كند كه خداوند علاوه بر اين، حافظ و نگاهبان بندگان خود نيز مى باشد: «براى انسان مأمورانى است كه پى درپى از پيش رو، و پشت سر او قرار مى گيرند و او را از حوادث حفظ مى كنند» (لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِه يَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِاللهِ). اما براى اين كه كسى اشتباه نكند كه اين حفظ و نگاهبانى بى قيد و شرط است و انسان مى تواند خود را به پرتگاهها بيفكند و دست به هر ندانم كارى بزند و يا مرتكب هرگونه گناهى كه مستوجب مجازات و عذاب است بشود و باز انتظار داشته باشد كه خدا و مأموران او حافظ وى باشند اضافه مى كند كه: «خداوند سرنوشت هيچ قوم و ملتى را تغيير نمى دهد مگر اين كه آنها تغييراتى در خود ايجاد كنند» ! (اِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ). و باز براى اين كه اين اشتباه پيش نيايد كه با وجود مأموران الهى كه عهده دار حفظ انسان هستند، مسأله مجازات و بلاهاى الهى چه معنى دارد، در پايان آيه اضافه مى كند كه: «و هرگاه خداوند به قوم و جمعيتى اراده سوء و بدى كند هيچ راه دفاع و بازگشت ندارد» (وَاِذا اَرادَاللهُ بِقَوْم سُوءً افَلا مَرَدَّ لَهُ). «و جز خدا، سرپرستى نخواهند داشت» (وَما لَهُمْ مِنْ دُونِه مِنْ وال). به همين دليل هنگامى كه فرمان خدا به عذاب و مجازات يا نابودى قوم و ملتى صادر شود، حافظان و نگهبانان دور مى شوند و انسان را تسليم حوادث مى كنند !. هميشه تغييرات از خود ما است! جمله «اِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ» كه در دو مورد از قرآن با تفاوت مختصرى آمده است، يك قانون كلى و عمومى را بيان مى كند. اين اصل قرآنى كه يكى از مهمترين برنامه هاى اجتماعى اسلام را بيان مى كند به ما مى گويد هرگونه تغييرات برونى متكى به تغييرات درونى ملتها و اقوام است، و هرگونه پيروزى و شكستى كه به قومى رسيد از همين جا سرچشمه مى گيرد، بنابراين آنها كه هميشه براى تبرئه خويش به دنبال «عوامل برونى» مى گردند، و قدرتهاى سلطه گر و استعماركننده را همواره عامل بدبختى خود مى شمارند، سخت در اشتباهند، چرا كه اگر اين قدرتهاى جهنمى پايگاهى در درون يك جامعه نداشته باشند، كارى از آنان ساخته نيست. اين اصل قرآنى مى گويد: براى پايان دادن به بدبختيها و ناكاميها بايد دست به انقلابى از درون بزنيم، يك انقلاب فكرى و فرهنگى، يك انقلاب ايمانى و اخلاقى، و به هنگام گرفتارى در چنگال بدبختيها بايد فوراً به جستجوى نقطه هاى ضعف خويشتن بپردازيم، و آنها را با آب توبه و بازگشت به سوى حق از دامان روح و جان خود بشوييم، تولدى تازه پيدا كنيم و نور و حركتى جديد، تا در پرتو آن بتوانيم ناكاميها و شكستها را به پيروزى مبدل سازيم. بخش ديگرى از نشانه هاى عظمت او (آيه 12) قرآن در اينجا بار ديگر به آيات توحيد و نشانه هاى عظمت خدا و اسرار آفرينش مى پردازد. نخست به برق (برقى كه در ميان قطعات ابر پيدا مى شود) اشاره كرده، مى گويد: «او كسى است كه برق را كه مايه ترس و طمع مى باشد به شما ارائه مى دهد» (هُوَ الَّذى يُريكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا). از يك سو شعاع درخشانش چشمها را خيره مى كند و شما را به وحشت مى اندازد. اما از آنجا كه غالباً همراه آن رگبارهايى بهوجود مى آيد و تشنه كامان بيابان را آب زلال مى بخشد و درختان و زراعت را سيراب مى كند، آنها را به اميد و طمع مى كشاند، و در ميان اين بيم و اميد، لحظات حساسى را مى گذرانند. سپس اضافه مى كند: «او كسى است كه ابرهاى سنگين و پربار ايجاد مى كند» كه قادر به آبيارى زمينهاى تشنه اند (وَيُنْشِىءُ السَّحابَ الثِّقالَ). (آيه 13) اين آيه به صداى «رعد» مى پردازد كه از برق هرگز جدا نيست، مى فرمايد: «و رعد تسبيح و حمد خدا مى گويد» (وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِه). آرى ! اين صداى پرطنين جهان طبيعت كه توأم با پديده برق مى باشد و هر دو در خدمت يك هدف هستند، عملا تسبيح خدا مى گويد و به تعبير ديگر: «رعد» زبان گوياى «برق» است، كه حكايت از نظام آفرينش و عظمت خالق مى كند. نه تنها صداى رعد و ساير اجزاى جهان ماده، تسبيح او مى گويند كه «همگى فرشتگان نيز از ترس و خشيت خدا» به تسبيح او مشغولند (و الْمَلائِكَةُ مِنْ خيفَتِه). آنها از اين مى ترسند كه در انجام فرمان پروردگار و مسؤوليتهايى كه در نظام هستى بر عهده آنها گذارده شده كوتاهى كنند و گرفتار مجازات الهى شوند، و مى دانيم هميشه و ظيفه ها و تكاليف براى آنها كه احساس مسؤوليت مى كنند ترس آفرين است، ترسى سازنده كه شخص را به تلاش و حركت وا مى دارد. و براى توضيح بيشتر در زمينه رعد و برق اشاره به صاعقه هاكرده، مى فرمايد: «خداوند صاعقه ها را مى فرستد و به هركس بخواهد بهوسيله آن آسيب مى رساند» (وَيُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصيبُ بِها مَنْ يَشاءُ). ولى با اين همه، و با مشاهده آيات عظمت پروردگار و با كوچكى و حقارت قدرت انسان در برابر حوادث، حتى در برابر يك جرقه آسمانى باز هم «گروهى (از بى خبران) در باره خدا به مجادله و ستيز برمى خيزند» (وَهُمْ يُجادِلُونَ فِى اللهِ). «در حالى كه خداوند قدرتى بى انتها، و مجازاتى دردناك و كيفرى سخت دارد» (وَهُوَ شَديدُ الِْمحالِ). (آيه 14) اين آيه به دو مطلب اشاره مى كند: نخست اين كه «دعوت حق از آنِ (خدا) است» (لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ). يعنى هرگاه او را بخوانيم مى شنود، و اجابت مى كند، هم آگاهى از دعاى بندگان دارد و هم قدرت بر انجام خواسته هاى آنها. ديگر اين كه خواندن بتها و تقاضاى از آنها دعوت و دعاى باطل است، زيرا «كسانى را كه مشركان غير از خداوند مى خوانند (و براى انجام خواسته هايشان به آنها پناه مى برند هرگز) به دعوت آنان پاسخ نمى گويند» و دعايشان را اجابت نمى كند (وَالَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِه لا يَسْتَجيبُونَ لَهُمْ بِشَىْء). سپس ـهمان گونه كه روش قرآن استـ براى مجسم ساختن اين موضوع عقلانى مثال حسى زيبا و رسايى بيان مى كند و مى گويد: «آنها (كه غير خدا را مى خوانند) همچون كسى هستند كه كفهاى (دست) خود را به سوى آب مى گشايد تا آب به دهانش برسد، و هرگز نخواهد رسيد»! (اِلاّ كَباسِطِ كَفَّيْهِ اِلَى الْماءِ لِيَبْلُغَ فاهُ وَما هُوَ بِبالِغِه). آيا مى توان در كنار چاه نشست و دست به سوى آب دراز كرد و با اشاره، آب را به دهان فرستاد ؟ آيا اين كار جز از يك انسان ساده لوح و ديوانه سر مى زند ؟ در پايان آيه براى تأكيد اين سخن مى گويد: «و دعاى كافران (از بتها چيزى) جز (گام برداشتن) در گمراهى نيست» (وَما دُعاءُ الْكافِرينَ اِلاّ فى ضَلال). چه ضلالتى از اين بالاتر كه انسان سعى و كوشش خود را در بيراهه اى كه هرگز او را به مقصد نمى رساند به كار برد. (آيه 15) در اين آيه براى اين كه نشان دهد بت پرستان چگونه از كاروان عالم هستى جدا گشته و تك و تنها در بيراهه ها سرگردان شده اند چنين مى فرمايد: «همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از روى اطاعت و تسليم و يا از روى كراهت و همچنين سايه هاى آنها، هرصبح و شام، براى خدا سجده مى كنند» (وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَالاَْرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَالاْصالِ). * منظور از سجده موجودات چيست ؟ سجده در اين گونه موارد به معنى خضوع و نهايت تواضع و تسليم است، منتهى گروهى سجده و خضوعشان تنها جنبه تكوينى دارد، يعنى در برابر قوانين عالم هستى و آفرينش خاضعند، ولى گروهى علاوه بر سجود تكوينى سجود تشريعى نيز دارند يعنى با ميل و اراده خود در برابر خداوند سجده مى كنند. و تعبير به «طَوْعًا وَكَرْهًا» ممكن است اشاره به اين باشد كه مؤمنان از روى ميل و رغبت در پيشگاه پروردگار به سجده مى افتند و خضوع مى كنند، اما غير مؤمنان هر چند حاضر به چنين سجده اى نيستند تمام ذرات وجودشان از نظر قوانين آفرينش تسليم فرمان خداست چه بخواهند و چه نخواهند. بت پرستى چرا؟ (آيه 16) از آنجا كه در آيات گذشته بحثهاى فراوانى درباره شناخت وجود خدا بود در اين آيه به بحث پيرامون اشتباه مشركان و بت پرستان مى پردازد و از چند طريق اين بحث را تعقيب مى كند. نخست روى سخن را به پيامبر كرده، مى گويد: «از آنها بپرس پروردگار و مدبر آسمانها و زمين كيست» (قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ). سپس بى آنكه پيامبر درا نتظار پاسخ آنها بنشيند دستور مى دهد كه خود پاسخ اين سؤال را بده، و «بگو: الله» (قُلِ اللهُ). سپس آنها را با اين جمله مورد سرزنش و ملامت قرار مى دهد كه: «به آنها بگو: آيا غير خدا را اولياء و تكيه گاه و معبود خود قرار داده ايد ؟ با اين كه اين بتها حتى نسبت به خودشان مالك سود و زيانى نيستند» ؟! (قُلْ اَفَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِه اَوْلِياءَ لا يَمْلِكُونَ لاَِنْفُسِهِمْ نَفْعًا وَلا ضَرًّا). سپس با ذكر دو مثال روشن و صريح وضع افراد «موحد» و «مشرك» را مشخص كرده، نخست مى گويد: «بگو: آيا نابينا و بينا يكسان است» ؟ (قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الاَْعْمى وَالْبَصيرُ). همان گونه كه نابينا و بينا يكسان نيست، همچنين كافر و مؤمن، يكسان نيستند، و «بتها» را نمى توان در كنار «الله» قرار داد. ديگر اين كه: «آيا ظلمات و نور يكسانند» !! (اَمْ هَلْ تَسْتَوِى الظُّلُماتُ وَالنُّورُ). چگونه مى توان بتها را كه ظلمات محضند در كنار «خدا» كه نور مطلق عالم هستى است، قرار داد ؟ سپس از راه ديگرى بطلان عقيده مشركان را مؤكدتر مى سازد و مى گويد: «آيا آنها همتايانى براى خدا قرار دادند به خاطر اين كه آنان همانند خدا آفرينشى داشتند، و اين آفرينشها بر آنها مشتبه شده است» (اَمْ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِه فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ). در حالى كه بت پرستان نيز چنين عقيده اى در باره بتها ندارند، آنها نيز خدا را خالق همه چيز مى دانند و عالم خلقت را دربست مربوط به او مى شمارند. و لذا بلافاصله مى فرمايد: «بگو: خدا خالق همه چيز است و اوست يگانه و پيروز» (قُلِ اللهُ خالِقُ كُلِّ شَىْء وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ). از آيه فوق استفاده مى شود كه خلقت يك امر دائمى است و فيض هستى بطور دائم از طرف خدا صادر مى شود و هر موجودى لحظه به لحظه از ذات پاكش هستى مى گيرد، بنابراين برنامه آفرينش و تدبير عالم هستى همچون آغاز خلقت همه به دست خداست. ترسيم دقيقى از منظره حق و باطل (آيه 17) از آنجا كه روش قرآن، به عنوان يك كتاب تعليم و تربيت، متكى به مسائل عينى است، براى نزديك ساختن مفاهيم پيچيده به ذهن، انگشت روى مثلهاى حسى جالب و زيبا در زندگى روزمره مردم مى گذارد، دراينجا نيز براى مجسم ساختن حقايقى كه در آيات گذشته پيرامون توحيد و شرك، ايمان و كفر، و حق و باطل گذشت، مَثَل بسيار رسايى بيان مى كند. نخست مى گويد: «خداوند از آسمان آبى را فرو فرستاده است» (اَنْزَلَ مِنَ السَّمـاءِ ماءً). آبى حياتبخش و زندگى آفرين، و سرچشمه نمو و حركت ! «و از هر درّه و رودخانه اى به اندازه آنها سيلابى جارى شد» (فَسالَتْ اَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها). جويبارهاى كوچك دست به دست هم مى دهند و نهرهايى بهوجود مى آورند، نهرها به هم مى پيوندند و سيلاب عظيمى از دامنه كوهسار سرازير مى گردد، آبها از سر و دوش هم بالا مى روند و هر چه را بر سر راه خود ببينند بر مى دارند و مرتباً بر يكديگر كوبيده مى شوند، در اين هنگام كفها از لابلاى امواج ظاهر مى شوند، آنچنان كه قرآن مى گويد: «سيل بر روى خود كفى حمل كرد» (فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رابِيًا). پيدايش كفها منحصر به نزول باران نيست، «و از آنچه (در كوره ها) براى به دست آوردن زينت آلات يا وسائل زندگى، آتش روى آن روشن مى كنند (تا ذوب شود) نيز كفهايى مانند (كفهاى روى آب) بهوجود مى آيد» (وَمِمّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى النّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَة اَوْ مَتاع زَبَدٌ مِثْلُهُ). بعد از بيان اين مثال به سراغ نتيجه گيرى مى رود، و چنين مى فرمايد: «اين گونه خداوند براى حق و باطل، مثال مى زند» (كَذلِكَ يَضْرِبُ اللهُ الْحَقَّ وَالْباطِلَ). سپس به شرح آن مى پردازد و مى گويد: «اما كفها(ى بلند آواز و ميان تهى) به كنار مى روند و آبى كه براى مردم مفيد و سودمند است در زمين مى ماند» (فَاَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَاَمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الاَْرْضِ). همچنين حق، هميشه مفيد و سودمند است; همچون آب زلال كه مايه حيات است; اما باطل بى فايده و بيهوده است، ولى حق هميشه بايد بجوشد و بخروشد تا باطل را از خود دور سازد. و درپايان آيه براى تأكيد بيشتر و دعوت به مطالعه دقيقتر روى اين مثال و ديگر مثالهاى قرآن، مى فرمايد: «اين چنين خداوند مثالهايى مى زند» (كَذلِكَ يَضْرِبُ اللهُ الاَْمْثالَ). مثال، مسائل را همگانى مى سازد بسيارى از مباحث علمى است كه در شكل اصليش تنها براى خواص قابل فهم است، و توده مردم استفاده چندانى از آن نمى برند، ولى هنگامى كه با مثال آميخته، و به اين وسيله قابل فهم گردد، مردم در هر حد و پايه اى از علم و دانش باشند، از آن بهره مى گيرند، بنابراين مثالها به عنوان يك وسيله تعميم علم و فرهنگ، كاربرد غيرقابل انكارى دارند. آنها كه دعوت حق را اجابت كردند (آيه 18) پس از بيان چهره حق و باطل در ضمن يك مثال رسا و بليغ در آيه گذشته، در اينجا اشاره به سرنوشت كسانى مى شود كه دعوت حق را اجابت كردند و به آن گرويدند و هم كسانى كه از حق روگردان شده، به باطل روى آوردند. نخست مى گويد: «براى كسانى كه اجابت دعوت پروردگارشان كردند، پاداش نيك و نتيجه سودمند و عاقبت محمود است» (لِلَّذينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنى). سپس مى افزايد: «و آنها كه اجابت اين دعوت پروردگار را نكردند (سرنوشتشان به قدرى شوم و رقت بار است كه) اگر تمام روى زمين و حتى همانندش مال آنها باشد حاضرند همه اينها را براى نجات از آن سرنوشت شوم بدهند» و با اين حال از آنها پذيرفته نخواهد شد (وَالَّذينَ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَهُ لَوْ اَنَّ لَهُمْ ما فِى الاَْرْضِ جَميعًا وَمِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِه). براى ترسيم عظمت عذاب و كيفر آنها، تعبيرى از اين رساتر نمى شود كه يك انسان مالك همه روى زمين، بلكه دو برابر آن باشد، و همه را بدهد تا خود را رهايى بخشد، و سودى نداشته باشد. اين جمله در حقيقت اشاره به اين است كه آخرين آرزوى يك انسان كه برتر از آن تصور نمى شود، اين است كه مالك تمام روى زمين شود، ولى شدت مجازات ستمگران و مخالفان دعوت حق در آن حد و پايه است كه حاضرند اين آخرين هدف دنيوى بلكه برتر و بالاتر از آن را هم فدا كنند و آزاد شوند. و به دنبال اين بدبختى ـعدم پذيرش همه آنچه در زمين است در برابر نجات اوـ اشاره به بدبختى ديگر آنها كرده، مى گويد: «آنها داراى حساب سخت و بدى هستند» (اُولئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ). يعنى، اين گونه اشخاص هم محاسبه سخت و دقيقى را پس مى دهند، و هم در حال محاسبه مورد توبيخ و سرزنش قرار مى گيرند و هم كيفر آنها بعد از حساب بدون كم و كاست به آنان داده مى شود. در پايان آيه به سومين مجازات و يا نتيجه نهايى مجازات آنان اشاره كرده، مى فرمايد: «جايگاه آنان دوزخ است و چه بد جايگاهى است» (وَمَأْويهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمِهادُ). و به جاى اين كه در بستر استراحت بيارمند بايد روى شعله هاى آتش سوزان قرار گيرند ! برنامه اولوالالباب (آيه 19) در اينجا ترسيم و تجسّمى از جزئيات برنامه هاى سازنده طرفداران حق به چشم مى خورد كه بحث آيات گذشته را تكميل مى نمايد; نخست به صورت يك استفهام انكارى مى فرمايد: «آيا كسى كه مى داند آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده حق است، همانند كسى است كه نابيناست» ؟ (اَفَمَنْ يَعْلَمُ اَنَّما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ اَعْمى). اين تعبير اشاره لطيفى است به اين كه ندانستن اين واقعيت به هيچوجه امكان پذير نيست مگر اين كه چشم دل انسان بكلى از كار افتاده باشد. و لذا در پايان آيه اضافه مى كند: «تنها كسانى متذكر مى شوند كه اولواالالباب و صاحبان مغز و انديشه اند» (اِنَّما يَتَذَكَّرُ اُولُواالاَْلْبابِ). (آيه 20) سپس به عنوان تفسير «اُولُوا الاَْلْباب» ريز برنامه هاى طرفداران حق را بيان كرده، و قبل از هر چيز انگشت روى مسأله وفاى به عهد و ترك پيمان شكنى گذارده، مى گويد: «آنها كسانى هستند كه به عهد الهى وفا مى كنند و پيمان را نمى شكنند» (اَلَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِاللهِ وَلا يَنْقُضُونَ الْميثاقَ). «عَهْدِالله» (عهد الهى) معنى وسيعى دارد كه شامل عهدهاى فطرى و پيمانهايى كه خدا به مقتضاى فطرت از انسان گرفته مى شود و هم پيمانهاى عقلى يعنى، آنچه را كه انسان با نيروى تفكر و عقل از حقايق عالم هستى و مبدأ و معاد درك مى كند، هم پيمانهاى شرعى يعنى آنچه را كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مؤمنان در رابطه با اطاعت فرمانهاى خداوند و ترك معصيت وگناه، پيمان گرفته همه را شامل مى گردد. (آيه 21) دومين ماده برنامه آنها، حفظ پيوندها و پاسدارى از آنهاست، چنانكه مى فرمايد: «آنها كسانى هستند كه پيوندهايى را كه خداوند امر به حفظ آن كرده برقرار مى دارند» (وَالَّذينَ يَصِلُونَ ما اَمَرَاللهُ بِه اَنْ يُوصَلَ). انسان ارتباطى با خدا، ارتباطى با پيامبران و رهبران، ارتباطى با ساير انسانها اعم از دوست و همسايه و خويشاوند و برادران دينى و همنوعان دارد، و ارتباطى نيز با خودش، همه اين پيوندها را بايد محترم شمرد. در حقيقت انسان يك موجود منزوى و جدا و بريده از عالم هستى نيست بلكه سر تا پاى وجود او را پيوندها و علاقه ها و ارتباطها تشكيل مى دهد. سومين و چهارمين برنامه طرفداران حق آن است كه: «آنها از پروردگارشان، حشيت دارند و از بدى حساب (در دادگاه قيامت) مى ترسند» (وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ). (آيه 22) پنجمين برنامه آنها استقامت است، در برابر تمام مشكلاتى كه در مسير اطاعت و ترك گناه و جهاد با دشمن و مبارزه با ظلم و فساد وجوددارد آن هم صبر و استقامتى براى جلب خشنودى پروردگار، و لذا مى فرمايد: «آنها كسانى هستند كه به خاطر جلب رضايت پروردگارشان صبر و استقامت به خرج دادند» (وَالَّذينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ). اين جمله دليل روشنى است بر اين كه صبر و شكيبايى و بطوركلى هرگونه عمل خير در صورتى ارزش دارد كه «اِبْتِغاءَ وَجْهِ الله» و براى خدا باشد، و اگر انگيزه هاى ديگرى از قبيل رياكارى و جلب توجه مردم و يا حتى براى ارضاى غرور خود، كارى را انجام دهد بى ارزش است. ششمين برنامه آنها اين است كه «آنها نماز را بر پا مى دارند» (وَاَقامُواالصَّلوةَ). چه چيز مهمتر از اين است كه انسان هر صبح و شام رابطه و پيوند خود را با خدا تجديد كند، با او به راز و نياز برخيزد و به ياد عظمت او و مسؤوليتهاى خويش بيفتد، و در پرتو اين كار، گرد و غبار و زنگار گناه را از دل و جان بشويد. و به دنبال آن هفتمين برنامه حقجويان را با اين عبارت بيان مى كند: آنها كسانى هستند كه «از آنچه به آنان روزى داده ايم در پنهان و آشكار انفاق مى كنند» (وَاَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَعَلانِيَةً). نماز پيوند انسان را با «خدا» و زكوة پيوند او را با «خلق» محكم مى كند. بالاخره هشتمين و آخرين برنامه آنها اين است كه: «آنها به وسيله حسنات، سيئات خود را از ميان مى برند» (وَيَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ). و هر اندازه گناه و لغزش آنها بزرگتر باشد به همان اندازه حسنات بيشترى انجام مى دهند، تا وجود خود و جامعه را از لوث گناه با آب حسنات بشويند. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه آنها بدى را با بدى تلافى نمى كنند، بلكه سعى دارند اگر از كسى نسبت به آنها بدى برسد، با انجام نيكى درحق وى، او را شرمنده و وادار به تجديد نظر كنند. و در پايان آيه پس از ذكر برنامه هاى مختلف گذشته اشاره به عاقبت كار «اولواالالباب» و انديشمندان و طرفداران حق و عاملان به اين برنامه ها كرده، مى فرمايد: «عاقبت نيك سراى ديگر براى آنهاست» (اُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدّارِ). (آيه 23) اين آيه در توضيح اين سرانجام نيك و عاقبت خير مى گويد: سرانجام كار آنها «باغهاى جاويدان بهشت است كه هم خودشان وارد آن مى شوند و هم پدران و همسران و فرزندان صالح آنها» (جَنّاتُ عَدْن يَدْخُلُونَها وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَاَزْواجِهِمْ وَذُرِّياتِهِمْ). و چيزى كه اين نعمتهاى بزرگ و بى پايان را تكميل مى سازد، اين است كه «فرشتگان از هر درى برآنها وارد مى شوند»(وَالْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ باب). (آيه 24) و به آنها مى گويند: «سلام بر شما به خاطر صبر و استقامتتان» (سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ). آن صبرها و استقامتهاى شما در راه انجام وظائف و مسؤوليتها و تحمل شدائد و مصائب بوده كه اين سلامت را بهوجود آورد، در اينجا در نهايت امنيت و آرامش خواهيد بود. و در پايان مى فرمايد: «چه پايان نيك و چه عاقبت خوبى» ؟ (فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ). از آيات قرآن و روايات به خوبى استفاده مى شود كه بهشت درهايى دارد كه اشاره به اعمال و كارهايى است كه سبب ورود به بهشت مى شوند. و جالب اين كه در قرآن مى خوانيم: جهنم «هفت» در دارد، و طبق روايات، بهشت داراى «هشت» در است اشاره به اين كه طرق وصول به سعادت و بهشت جاويدان از طرق وصول به جهنم بيشتر است، و رحمت خدا بر غضب او پيشى مى گيرد. دنياپرستان تبهكار! (آيه 25) از آنجا كه نيك و بد همواره در مقايسه با يكديگر به خوبى روشن مى گردد پس از ذكر صفات «اُولُواالاَْلْباب» در اينجا بخشى از صفات اصلى مفسدان و آنها كه عقل و انديشه واقعى خود را از دست داده اند بيان مى دارد، مى گويد: «و آنها كه عهد الهى را بعد از محكم كردن مى شكنند، و پيوندهايى را كه خدا فرمان به برقرارى آن داده، قطع مى كنند، و در روى زمين افساد مى نمايند، لعنت و مجازات سراى ديگر از آنهاست» (وَالَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَاللهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِه وَيَقْطَعُونَ ما اَمَرَاللهُ بِه اَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ اُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدّارِ). در حقيقت تمام مفاسد عقيدتى و علمى آنها در سه جمله فوق، خلاصه شده است: 1ـ شكستن پيمانهاى الهى; كه شامل پيمانهاى فطرى، و پيمانهاى عقلى، و پيمانهاى تشريعى مى شوند. 2ـ قطع رابطه ها; رابطه با خدا، رابطه با رهبران الهى، رابطه با خلق، و رابطه با خويشتن 3ـ آخرين قسمت كه ثمره دو قسمت قبل است، فساد در روى زمين است. (آيه 26) در اين آيه اشاره به اين مى كند كه روزى و زيادى و كمى آن، به دست خداست: «خداوند روزى را براى هر كس بخواهد وسيع، و براى هر كس بخواهد تنگ قرار مى دهد» (اَللهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَيَقْدِرُ). اشاره به اين كه آنها به خاطر جلب درآمد بيشتر در روزى زمين فساد مى كنند، پيوندهاى خدايى را مى برند، و عهد الهى را مى شكنند تا درآمد و بهره بيشترى از زندگى مادى پيدا كنند، توجه به اين حقيقت ندارند كه روزى و كم و زياد آن به دست خداست. سپس اضافه مى كند كه: پيمان شكنان و مفسدان فى الارض «تنها به زندگى دنيا خشنود و خوشحالند در حالى كه زندگى دنيا در برابر آخرت، متاع ناچيزى بيش نيست» (وَفَرِحُوا بِالْحَيوةِ الدُّنْيا وَمَا الْحَيوةُ الدُّنْيا فِى الاْخِرَةِ اِلاّ مَتاعٌ). (آيه 27) از آنجا كه در اين سوره بسيارى از بحثها پيرامون توحيد و معاد و رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) است، اين آيه بار ديگر به سراغ مسأله دعوت پيامبر اسلام مى رود و يكى از ايرادات منكران لجوج را بيان كرده، مى گويد: «و كافران مى گويند: چرا معجزه اى از سوى پروردگارش بر او نازل نشده است» (وَيَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْلا اُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّه). آنها انتظار دارند كه پيامبر به صورت يك «خارق العاده گر» در گوشه اى بنشيند و هر يك از آنها از در وارد شوند، و هر معجزه اى مايل هستند پيشنهاد كنند او هم بلافاصله به آنها ارائه دهد، و تازه آنها اگر مايل نبودند ايمان نياورند ! قرآن در پاسخ آنها مى گويد: اى پيامبر ! به اينها «بگو: كه خداوند هر كه را بخواهد گمراه مى كند و هر كس كه به سوى او باز گردد مشمول هدايتش قرار مى دهد» (قُلْ اِنَّ اللهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَيَهْدى اِلَيْهِ مَنْ اَنابَ). اشاره به اين كه كمبود شما از ناحيه اعجاز نيست، بلكه كمبود شما از درون وجود خودتان است، لجاجتها، تعصبها، جهالتها، و گناهانى كه سد راه توفيق مى شود مانع از ايمان شماست. جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد. (آيه 28) در اين آيه تفسير بسيار جالبى از «مَنْ اَنابَ» (آنها كه به سوى خدا بازگشته اند) بيان كرده، مى فرمايد: «اينان كسانى هستند كه ايمان آورده اند و دلهايشان به ذكر خدا مطمئن و آرام است» (اَلَّذينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِاللهِ). و بعد به عنوان يك قاعده كلى و اصل جاويدان و فراگير مى فرمايد: «آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرامش مى گيرد» (اَلا بِذِكْرِاللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ). (آيه 29) و در اين آيه با ذكر سرنوشت و پايان كار افراد با ايمان مضمون آيات قبل را چنين تكميل مى كند: «آنهايى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند بهترين زندگى براى آنهاست و سرانجام كارشان بهترين سرانجامها خواهد بود» (اَلَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوالصّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ وَحُسْنُ مَــاب). ذكر خدا چيست و چگونه است؟ گفته اند «ذكر دوگونه است: ذكر قلبى و ذكر زبانى و هريك از آنها دوگونه است يا پس از فراموشى است و يا بدون فراموشى». و به هر حال در آيه فوق منظور از ذكر خدا كه مايه آرامش دلهاست تنها اين نيست كه نام او را بر زبان آورد و مكرر تسبيح و تهليل و تكبير گويد، بلكه منظور آن است كه با تمام قلب متوجه او و عظمتش و علم و آگاهيش و حاضر و ناظر بودنش گردد، و اين توجه، مبدأ حركت و فعاليت در وجود او به سوى جهاد و تلاش و نيكيها گردد و ميان او و گناه سدّ مستحكمى ايجاد كند، اين است حقيقت «ذكر» كه آن همه آثار و بركات در روايات اسلامى براى آن بيان شده است. در حديث مى خوانيم; از وصايايى كه پيامبر به على(عليه السلام) فرمود اين بود: «اى على ! سه كار است كه اين امت طاقت آن را ندارند (و از همه كس ساخته نيست) مواسات با برادران دينى در مال، و حق مردم را از خويشتن دادن، و ياد خدا در هر حال، ولى ياد خدا (تنها) سُبْحانَ اللهِ وَالْحَمْدُلِلّهِ وَلااِلهَ اِلاَّاللهُ وَاللهُ اَكْبَرُ نيست، بلكه ياد خدا آن است كه هنگامى كه انسان در برابر حرامى قرار مى گيرد از خدا بترسد و آن را ترك گويد». شأن نزول (آيه 30) ممكن است اين آيه را پاسخ به گفتار مشركان كه در سوره فرقان آمده است بدانيم كه در برابر دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه مى گفت: «براى رحمان سجده كنيد،گفتند: رحمان كيست»؟ ما رحمان را نمى شناسيم! اُسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قالُوا وَمَا الرَّحْمن (فرقان/60). تفسير: هر كار كنى اين لجوجان ايمان نمى آورند! بار ديگر قرآن به بحث نبوت باز مى گردد. و قسمت ديگرى از گفتگوهاى مشركان و پاسخ آنها را در زمينه نبوت بازگو مى كند: نخست مى گويد: «همان گونه (كه پيامبران پيشين را براى هدايت اقوام گذشته فرستاديم) تو را نيز به ميان امتى فرستاديم كه قبل از آنها امتهاى ديگرى آمدند و رفتند» (كَذلِكَ اَرْسَلْناكَ فى اُمَّة قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها اُمَمٌ). «و هدف اين بود كه آنچه را بر تو وحى كرده ايم بر آنها بخوانى» (لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذى اَوْحَيْنا اِلَيْكَ). «در حالى كه آنها به رحمان كفر مىورزند» (وَهُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ). به خداوندى كه رحمتش همگان را در بر گرفته و فيض گسترده و عامش كافر و مؤمن و گبر و ترسا را شامل شده است. «بگو: (اگر نمى دانيد) رحمان آن خداوندى كه فيض و رحمتش عام است، پروردگار من است» (قُلْ هُوَ رَبّى). «هيچ معبودى جز او نيست، من بر او توكل كردم، و بازگشتم به سوى او است» لااِلهَ اِلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَاِلَيْهِ مَتابِ). شأن نزول: (آيه 31) بعضى از مفسران بزرگ گفته اند: اين آيه در پاسخ جمعى از مشركان «مكّه» نازل شده است، كه در پشت خانه كعبه نشسته بودند و به دنبال پيامبر«ص) فرستادند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) (به اميد هدايت آنان) نزد آنها آمد، عرض كردند: اگر دوست دارى از تو پيروى كنيم اين كوههاى مكّه را بهوسيله قرآنت عقب بران تا كمى اين زمين تنگ و محدود ما گسترش يابد ! تو به گمان خود كمتر از داوود نيستى كه خداوند كوهها را براى او مسخّر كرده بود، يا اين كه باد را مسخّر ما گردان، همان گونه كه مسخّر سليمان بود، و نيز جدت «قصى» (جد طايفه قريش) را زنده كن، زيرا عيسى(ع) مردگان را زنده مى كرد و تو كمتر از عيسى نيستى ! در اين هنگام آيه نازل شد كه شما همه آنچه را مى گوييد از سر لجاجت است نه براى ايمان آوردن ! تفسير: همان گونه كه در شأن نزول آمد، اين آيه پاسخ به بهانه جويانى است كه از سر لجاجت نه براى ايمان آوردن از پيامبر درخواست معجزات اقتراحى مى كردند، مى فرمايد: «حتى اگر به وسيله قرآن كوهها به حركت درآيند و زمينها، قطعه قطعه شوند، و به وسيله آن با مردگان صحبت شود» باز هم ايمان نخواهند آورد ! (وَلَوْ اَنَّ قُرآنًا سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ اَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الاَْرْضُ اَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى). «ولى همه اين كارها در اختيار خداست» و هر اندازه لازم بداند انجام مى دهد (بَلْ لِلّهِ الاَْمْرُ جَميعًا). اما شما طالب حق نيستيد و اگر بوديد همان مقدار از نشانه هاى اعجاز كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) صادر شده براى ايمان آوردن كاملا كافى بود. سپس اضافه مى كند: «آيا كسانى كه ايمان آورده اند نمى دانند كه اگر خدا بخواهد همه مردم را بالاجبار هدايت مى كند» (اَفَلَمْ يَايْــَسِ الَّذينَ آمَنُوا اَنْ لَوْ يَشاءُ اللهُ لَهَدَى النّاسَ جَميعًا). ولى هرگز او چنين نخواهد كرد، چرا كه اين گونه ايمان اجبارى بى ارزش و فاقد معنويت و تكاملى است كه انسان به آن نياز دارد. بعد اضافه مى كند: «در عين حال كافران همواره مورد هجوم مصائب كوبنده اى به خاطر اعمالشان هستند» (وَلا يَزالُ الَّذينَ كَفَرُوا تُصيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ). كه اين مصائب به صورت بلاهاى مختلف و همچنين جنگهاى كوبنده مجاهدان اسلام بر آنها فرود مى آيد. و اگر اين مصائب در خانه آنان فرود نيايد «به نزديكى خانه آنها وارد مى شود» (اَوْ تَحُلُّ قَريبًا مِنْ دارِهِمْ). تا عبرت بگيرند و تكانى بخورند و به سوى خدا باز گردند. و اين هشدارها همچنان ادامه خواهد يافت «تا فرمان نهايى خدا فرا رسد» (حَتّى يَأْتِىَ وَعْدُاللهِ). اين فرمان نهايى ممكن است اشاره به مرگ، يا روز قيامت باشد و يا به گفته بعضى «فتح مكه» كه آخرين قدرت دشمن را درهم شكست. و به هر حال وعده خدا قطعى است، «و خداوند هيچ گاه از وعده خود تخلف نخواهد كرد» (اِنَّ اللهَ لا يُخْلِفُ الْميعادَ). (آيه 32) در اين آيه روى سخن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كرده، مى گويد: تنها تو نيستى كه با تقاضاهاى گوناگون و پيشنهاد معجزات اقتراحى از طرف اين گروه كافر به استهزاء و سخريه كشيده شده اى، اين يك سابقه طولانى در تاريخ انبياء دارد «و بسيارى از رسولان پيش از تو نيز مورد استهزاء واقع شدند» (وَلَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُل مِنْ قَبْلِكَ). ولى ما اين كافران را فوراً مجازات نكرديم، «بلكه به آنها مهلت داديم» (فَاَمْلَيْتُ لِلَّذينَ كَفَرُوا). شايد بيدار شوند و به راه حق بازگردند و يا حداقل اتمام حجت كافى بر آنها بشود. چرا كه اگر آنها بدكار و گنهكارند مهربانى خداوند و لطف و كرم و حكمت او جايى نرفته است ! ولى به هر حال اين مهلت و تأخير به آن معنى نيست كه مجازات و كيفر آنان فراموش شود، لذا «پس (از اين مهلت) آنها را گرفتيم، ديدى مجازات من چگونه بود» ؟! اين سرنوشت در انتظار قوم لجوج تو نيز هست (ثُمَّ اَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ). چگونه خدا را با بتها قرين مى سازيد؟! (آيه 33) در اين آيه بار ديگر به بحث در باره توحيد و شرك باز مى گردد و مردم را با اين دليل روشن مخاطب مى سازد كه: «آيا كسى كه بالاى سرِ همه ايستاده (و حافظ و نگهبان و مراقب همه است) و اعمال همه را مى بيند» همچون كسى است كه هيچ يك از اين صفات را ندارد ؟ (اَفَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْس بِما كَسَبَتْ). سپس به عنوان تكميل بحث گذشته و مقدمه اى براى بحث آينده، مى فرمايد: «و آنها براى خدا شريكهايى قرار دادند» (وَجَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ). بلافاصله از چند طريق به آنها پاسخ مى دهد. نخست مى گويد: «بگو: اين شريكها را نام ببريد» (قُلْ سَمُّوهُمْ). يعنى چگونه يك عده موجودات بى نام و نشان و بى ارزش و بى اثر را در رديف پروردگار قادر متعال قرار مى دهيد ؟ دوم اين كه چگونه چنين شريكى وجود دارد كه خداوند كه به پندار شما شريك آنهاست از وجودشان هيچ گونه اطلاعى ندارد با اين كه علمش همه جهان را در بر گرفته «آيا به او خبر مى دهيد از چيزى كه وجود آن را در زمين نمى داند» (اَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِى الاَْرْضِ). سوم اين كه: خود شما هم در واقع در دل، ايمان به چنين چيزى نداريد، «تنها به يك سخن ظاهرى توخالى» كه در آن هيچ مفهوم صحيحى نهفته نيست قناعت كرده ايد (اَمْ بِظاهِر مِنَ الْقَوْلِ). به همين دليل اين مشركان هنگامى كه در تنگناهاى سخت زندگى قرار مى گيرند به سراغ «الله» مى روند چرا كه در دل مى دانند كارى از بتها ساخته نيست. چهارم اين كه: اين مشركان درك صحيح و درستى ندارند، و چون پيرو هوى و هوس و تقليدهاى كوركورانه اند، قادر به قضاوت عاقلانه و صحيح نيستند، و به همين دليل به اين گمراهى و ضلالت كشيده شده اند «بلكه در نظر كافران، دروغهايشان زينت داده شده (و بر اثر ناپاكى درون، چنين مى پندارند كه واقعيتى دارد) و آنها از راه (خدا) باز داشته شده اند» (بَلْ زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ وَصُدُّوا عَنِ السَّبيلِ). «و هركس را خدا گمراه سازد، راهنمايى براى او وجود نخواهد داشت» (وَمَنْ يُضْلِلِ اللهُ فَما لَهُ مِنْ هاد). «اضلال الهى» به معنى عكس العمل كارهاى نادرست و غلط خود انسان است كه او را به گمراهيها مى كشاند، و از آنجا كه اين خاصيت را خدا در اين گونه اعمال قرار داده، به خدا نسبت داده مى شود. (آيه 34) و در اين آيه به مجازاتهاى دردناك آنها در دنيا و آخرت كه طبعاً شامل شكست و ناكامى و سيه روزى و آبروريزى و غير آن مى شود، اشاره كرده چنين مى گويد: «براى آنها در زندگى دنيا مجازاتى است و مجازات آخرت سخت تر و شديدتر است» (لَهُمْ عَذابٌ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَلَعَذابُ الاْخِرَةِ اَشَقُّ). چرا كه دائمى و هميشگى و جسمانى و روحانى و توأم با انواع ناراحتيها است: و اگر گمان كنند راه فرار و وسيله دفاعى در برابر آن دارند، سخت در اشتباهند چرا كه: «هيچ چيز در برابر خداوند نمى تواند از آنها دفاع كند» (وَما لَهُمْ مِنَ اللهِ مِنْ واق). (آيه 35) بار ديگر در اين آيه سخن از معاد و مخصوصاً از نعمتهاى بهشتى و كيفرهاى دوزخى به ميان آمده است. نخست مى گويد: «توصيف بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده (اين است كه) نهرهاى آب از زير درختانش جارى است» (مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتى وُعِدَ الْـمُـتَّقُونَ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ). دومين وصف باغهاى بهشت اين است كه: «ميوه هاى آن دائمى و هميشگى است» (اُكُلُها دائِمٌ). نه همچون ميوه هاى اين جهان كه فصلى است و هركدام در فصل خاصى آشكار مى شود بلكه گاهى بر اثر آفت و بلا ممكن است در يك سال اصلا نباشد. و همچنين «سايه آنها» نيز هميشگى است (وَظِلُّها). از اين جمله روشن مى شود كه باغهاى بهشت خزان ندارند، و نيز از آن معلوم مى شود كه تابش نور آفتاب يا همانند آن در بهشت هست. و در پايان آيه بعد از بيان اين اوصاف سه گانه بهشت مى گويد: «اين است سرانجام پرهيزكاران، ولى سرانجام كافران آتش است» ! (تِلْكَ عُقْبَى الَّذينَ اتَّقَوْا وَعُقْبَى الْكافِرينَ النّارُ). در اين تعبير زيبا، نعمتهاى بهشتى با لطافت و به تفصيل بيان شده، اما در مورد دوزخيان در يك جمله كوتاه، و خشك و خشن مى گويد: «عاقبت كارشان جهنم است» ! خداپرستان و احزاب! (آيه 36) در اين آيه اشاره به عكس العمل متفاوت مردم در برابر نزول آيات قرآن شده است كه افراد حقيقت جو و حق طلب چگونه در برابر آنچه بر پيامبر نازل مى شد تسليم و خوشحال بودند و معاندان و افراد لجوج به مخالفت بر مى خاستند. نخست مى گويد: «آنها كه كتاب آسمانى در اختيارشان قرار داده ايم از آنچه بر تو نازل مى شود خوشحالند» (وَالَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَفْرَحُونَ بِما اُنْزِلَ اِلَيْكَ). يعنى حق طلبان يهود و نصارى و مانند آنها از نزول اين آيات بر تو خوشحال و خشنودند، چرا كه از يك سو آن را هماهنگ با نشانه هايى كه در دست دارند مى بينند و از سوى ديگر مايه آزادى و نجات آنها از شرّ خرافات و عالم نمايان يهود و مسيحيت و امثال آنهاست كه آنان را به قيد و بند كشيده، و از آزادى فكرى و تكامل انسانى محروم داشته بودند. سپس اضافه مى كند: «ولى جمعى از احزاب قسمتى از آياتى را كه بر تو نازل شده است انكار مى كنند» (وَمِنَ الاَْحْزابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ). منظور از اين گروه همان جمعيت از يهود و نصارى بوده اند كه تعصبهاى قومى و مذهبى و مانند آن بر آنها غلبه داشته، و در برابر كتب آسمانى خودشان نيز تسليم نبودند، آنها در حقيقت «احزاب» و گروههايى بودند كه تنها خط حزبى خودشان را دنبال مى كردند. يا اشاره به مشركان بوده باشد كه آيين و مذهبى نداشتند بلكه احزاب و گروههاى پراكنده اى بودند كه مخالفت با قرآن و اسلام آنها را متحد ساخته بود. در پايان آيه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور مى دهد كه، به مخالفت و لجاجت اين و آن اعتنا مكن بلكه در خط اصيل و صراط مستقيم خود بايست و«بگو: من تنها مأمورم كه الله و خداى يگانه يكتا را بپرستم و هيچ شريكى براى او قائل نشوم، فقط به سوى او دعوت مى كنم و بازگشت من (و همگان) به سوى اوست» (قُلْ اِنَّما اُمِرْتُ اَنْ اَعْبُدَاللهَ وَلا اُشْرِكَ بِه اِلَيْهِ اَدْعُوا وَاِلَيْهِ مَـابِ). اشاره به اين كه، موحد راستين و خداپرست حقيقى جز تسليم در برابر همه فرمانهاى خدا هيچ خط و برنامه اى ندارد. (آيه 37) قرآن همچنان مسائل مربوط به نبوت را دنبال مى كند، در اين آيه مى فرمايد: «همان گونه (كه بر اهل كتاب و پيامبران پيشين كتاب آسمانى فرستاديم) اين قرآن را نيز بر تو نازل كرديم در حالى كه مشتمل بر احكام روشن و آشكار است» (وَكَذلِكَ اَنْزَلْناهُ حُكْمًا عَرَبِيًّا). منظور از توصيف قرآن به صفت «عربى» اين است كه احكامش واضح و آشكار و جاى سوءاستفاده و تعبيرهاى مختلف ندارد. بعد با لحنى تهديدآميز و قاطع، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مخاطب ساخته، مى گويد: «و اگر از هوى و هوسهاى آنها بعد از آن كه آگاهى بر تو آمده پيروى كنى (به كيفر الهى مجازات خواهى شد و) هيچ كس در برابر خدا قدرت حمايت از تو و نگهداريت را نخواهد داشت» (وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ اَهْواءَهُمْ بَعْدَ ماجاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ مالَكَ مِنَ اللهِ مِنْ وَلِىٍّ وَلا واق). گرچه احتمال انحراف، مسلماً در پيامبر(صلى الله عليه وآله) با آن مقام عصمت و معرفت و آگاهى وجود نداشته، اما اين تعبير روشن مى سازد كه خدا با هيچ كس ارتباط خصوصى و به اصطلاح خويشاوندى ندارد، و حتى اگر پيامبر، مقامش والا است به خاطر تسليم و عبوديت و ايمان و استقامت اوست. (آيه 38) اين آيه در حقيقت پاسخى است به ايرادات مختلفى كه دشمنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) داشتند; از جمله اين كه: گروهى مى گفتند مگر پيامبر ممكن است از جنس بشر باشد، و همسر اختيار كند و فرزندانى داشته باشد، قرآن به آنها پاسخ مى گويد: اين امر تازه اى نيست «ما پيش از تو پيامبران بسيارى فرستاديم و براى آنها همسران و فرزندان قرار داديم» (وَلَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ وَجَعَلْنا لَهُمْ اَزْواجًا وَذُرِّيَّةً). ديگر اين كه آنها انتظار دارند كه هر معجزه اى را پيشنهاد مى كنند و هر چه هوىو هوسشان اقتضا مى كند انجام دهى ـچه ايمان بياورند يا نياورندـ ولى آنها بايد بدانند: «هيچ پيامبرى نمى تواند معجزه اى جز به فرمان خداوند بياورد» (وَما كانَ لِرَسُول اَنْ يَأْتِىَ بِايَة اِلاّ بِاِذْنِ اللهِ). سومين ايراد اين بود كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده و احكامى از تورات يا انجيل را دگرگون ساخته. آيه در آخرين جمله خود به آنها پاسخ مى گويد كه : «براى هر زمانى حكم و قانونى مقرر شده» تا بشريت به مرحله بلوغ نهايى برسد و آخرين فرمان صادر شود (لِكُلِّ اَجَل كِتابٌ). بنابراين جاى تعجب نيست كه يك روز تورات را نازل كند، و روز ديگر انجيل را، و سپس قرآن را، چرا كه بشريت در زندگى متحول و متكامل خود، نياز به برنامه هاى متفاوت و گوناگونى دارد. (آيه 39) اين آيه به منزله تأكيد و استدلالى است بر آنچه در ذيل آيه قبل گفته شد و آن اين كه هر حادثه و هر حكم و فرمانى، زمان معينى دارد و اگر مى بينى بعضى از كتاب آسمانى جاى بعض ديگر را مى گيرند به خاطر آن است كه «خداوند هر چيزى را بخواهد محو مى كند (همان گونه كه به مقتضاى اراده و حكمت خويش) امورى را اثبات مى نمايد، و كتاب اصلى و ام الكتاب نزد اوست» (يَمْحُواللهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ). (آيه 40) سرانجام به عنوان تأكيد بيشتر در مورد مجازاتهايى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)وعده مى داد و آنها انتظارش را مى كشيدند و حتى ايراد مى كردند كه چرا اين وعده هاى تو عملى نمى شود، مى فرمايد: «و اگر پاره اى از آنچه را به آنها وعده داديم (از پيروزى تو و شكست آنها و رهايى پيروان تو و اسارت پيروان آنها) در دوران حياتت به تو نشان دهيم و يا تو را پيش از آن كه اين وعده ها تحقق پذيرد از دنيا ببريم در هر صورت وظيفه تو ابلاغ رسالت است و وظيفه ما گرفتن حساب از آنهاست» (وَاِنْ ما نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذى نَعِدُهُمْ اَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَاِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَعَلَيْنَا الْحِسابُ). لوح محو و اثبات و امّ الكتاب جمله «يَمْحُواللهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ...» يك قانون كلى را بيان مى كند كه در منابع مختلف اسلامى نيز به آن اشاره شده است، و آن اين كه: تحقق موجودات و حوادث مختلف جهان دو مرحله دارد: يكى مرحله قطعيت كه هيچ گونه دگرگونى در آن راه ندارد (و در آيه فوق از آن تعبير به «ام الكتاب»، كتاب مادر شده است) و ديگرى مرحله غيرقطعى به تعبير ديگر «مشروط» است كه در اين مرحله دگرگونى در آن راه دارد، و از آن تعبير به مرحله محو و اثبات مى شود. گاهى نيز از اين دو، تعبير به «لوح محفوظ» و «لوح محو و اثبات» مى شود، گويى در يكى از اين دو لوح، آنچه نوشته شده است به هيچوجه دگرگونى در آن راه ندارد و كاملا محفوظ است و اما ديگرى ممكن است، چيزى در آن نوشته شود و سپس محو گردد و به جاى آن چيز ديگرى نوشته شود. از امام باقر(عليه السلام) چنين نقل شده كه فرمود: «قسمتى از حوادث حتمى است كه حتماً تحقق مى پذيرد، و قسمت ديگرى مشروط به شرائطى است در نزد خدا كه هركدام را صلاح بداند مقدم مى دارد و هركدام را اراده كند محو مى كند، و هركدام را اراده كند اثبات مى نمايد». انسانها و جامعه ها از ميان مى روند و خدا مى ماند (آيه 41) از آنجا كه در آيات گذشته روى سخن با منكران رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود در اينجا نيز همان بحث تعقيب شده است. نخست مى گويد: اين مغروران لجوج «آيا نديدند كه ما پيوسته به سراغ زمين مى آييم و از اطراف (و جوانب) آن كم مى كنيم» ؟! (اَوَلَمْ يَرَوْا اَنّا نَأْتِى الاَْرْضَ نَنْقُصُها مِنْ اَطْرافِها). روشن است كه منظور از «زمين» در اينجا «اهل زمين» است، يعنى، آيا آنها به اين واقعيت نمى نگرند كه پيوسته اقوام و تمدّنها و حكومتها در حال زوال و نابودى هستند ؟ و اين هشدارى است به همه مردم اعم از نيك و بد حتى علماء و دانشمندان كه اركان جوامع بشرى هستند و با از ميان رفتن يك تن آنها گاهى دنيايى به نقصان مى گرايد، هشدارى است گويا و تكان دهنده ! سپس اضافه مى كند: «حكومت و فرمان از آن خداست و هيچ كس را ياراى ردّ احكام او يا جلوگيرى از فرمان او نيست» (وَاللهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِه). «و او سريع الحساب است» (وَهُوَ سَريعُ الْحِسابِ). (آيه 42) در اين آيه بحث فوق را ادامه مى دهد و مى گويد: تنها اين گروه نيستند كه با توطئه ها و مكرها به مبارزه با تو برخاسته اند بلكه «آنها كه پيش از اين گروه بودند نيز چنين توطئه ها و مكرها داشتند» (وَقَدْ مَكَرَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ). اما نقشه هايشان نقش بر آب و توطئه هايشان به فرمان خدا خنثى شد، چرا كه او از همه كس به اين مسائل آگاهتر است، بلكه «تمام طرحها و نقشه ها از آن خداست» (فَلِلّهِ الْمَكْرُ جَميعًا). اوست كه از كار و بار هر كس آگاه است و «مى داند هر كسى چه كارى مى كند» (يَعْلَمُ ما تَكْسِبُ كُلُّ نَفْس). و سپس با لحنى تهديدگونه آنها را از پايان كارشان برحذر مى دارد و مى گويد: «كافران به زودى خواهند دانست كه پايان كار و سرانجام نيك و بد در سراى ديگر از آن كيست» ؟ (وَسَيَعْلَمُ الْكُفّارُ لِمَنْ عُقْبَى الدّارِ). (آيه 43) در اين آيه ـهمان گونه كه اين سوره در آغاز از نام قرآن و كتاب الله شروع شدهـ با تأكيد بيشترى روى معجزه بودن قرآن، سوره رعد را پايان مى دهد، مى گويد: «اين كافران مى گويند تو پيامبر نيستى» (وَيَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً). هر روز بهانه اى مى تراشند، هر زمان تقاضاى معجزه اى دارند و آخر كار هم باز مى گويند تو پيامبر نيستى ! در پاسخ آنها «بگو: همين كافى است كه دو كس ميان من و شما گواه باشد يكى الله و ديگرى كسانى كه علم كتاب و آگاهى از قرآن نزد آنهاست» ! (قُلْ كَفى بِاللهِ شَهيدًا بَيْنى وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ). هم خدا مى داند كه من فرستاده اويم، و هم آنها كه از اين كتاب آسمانى من يعنى قرآن آگاهى كافى دارند. و اين تأكيدى است مجدد بر اعجاز قرآن از جنبه هاى مختلف. «پايان سوره رعد» [ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۱۷ ] [ 23:44 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||