|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
سوره يونس محتوا و فضيلت اين سوره: اين سوره كه به گفته بعضى از مفسران بعد از سوره اسراء و قبل از سوره هود نازل شده است روى چند مسأله اصولى و زيربنايى تكيه مى كند، كه از همه مهمتر مسأله «مبدأ» و «معاد» است. منتها نخست از مسأله وحى و مقام پيامبر(صلى الله عليه وآله) سخن مى گويد، سپس به نشانه هايى از عظمت آفرينش مى پردازد، بعد مردم را به ناپايدارى زندگى مادى دنيا و لزوم توجه به سراى آخرت متوجه مى سازد. و به تناسب همين مسائل قسمتهاى مختلفى از زندگى پيامبران بزرگ ازجمله نوح و موسى و يونس(عليهم السلام) را بازگو مى كند و به همين مناسبت نام سوره يونس بر آن گذارده شده است. و بالأخره براى تكميل بحثهاى فوق در هر مورد مناسبى از بشارت و انذار، بشارت به نعمتهاى بى پايان الهى براى صالحان و انذار و بيم دادن طاغيان و گردنكشان، استفاده مى كند. لذا در روايتى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم كه فرمود: «كسى كه سوره يونس را در هر دو يا سه ماه بخواند بيم آن نمى رود كه از جاهلان و بى خبران باشد، و روز قيامت از مقربان خواهد بود». ـ واين به خاطر آن است كه آيات هشداردهنده و بيداركننده در اين سوره فراوان است. (آيه 1) در اين سوره بار ديگر با «حروف مقطعه» قرآن روبرو مى شويم كه به صورت «الف ـ لام ـ راء» (الر) ذكر شده است. به دنبال آن نخست اشاره به عظمت آيات قرآن كرده، مى گويد: «آنها آيات كتاب حكيم است» (تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكيمِ). توصيف قرآن به «حَكيم» اشاره به اين است كه آيات قرآن داراى آن چنان استحكام و نظم و حسابى است كه هرگونه باطل و خرافه و هزل را از خود دور مى سازد، جز حق نمى گويد و جز به راه حق دعوت نمى كند. رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله): (آيه 2) اين آيه به تناسب اشاره اى كه در آيه قبل به قرآن مجيد و وحى آسمانى شده، يكى از ايرادات رائج مشركان را نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيان مى كند، همان اشكالى كه بطور مكرر در قرآن مجيد آمده و آن اين كه چرا وحى آسمانى از ناحيه خدا بر انسانى نازل شده، چرا فرشته اى مأموريت اين رسالت برزگ را به عهده نگرفته است ؟! قرآن در پاسخ اين گونه سؤالات مى گويد: «آيا تعجبى براى مردم دارد كه ما وحى به مردى از آنان فرستاديم» (اَكانَ لِلنّاسِ عَجَبًا اَنْ اَوْحَيْنا اِلى رَجُل مِنْهُمْ). سپس به محتواى اين وحى آسمانى اشاره كرده، آن را در دو چيز خلاصه مى كند: نخست اين كه به او وحى فرستاديم كه: «مردم را انذار كن و از عواقب كفر و گناه بترسان» (اَنْ اَنْذِرِ النّاسَ). ديگر اين كه: «به افراد با ايمان بشارت ده كه براى آنان در پيشگاه خدا قدم صدق است» (وَبَشِّرِ الَّذينَ آمَنُوا اَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْق عِنْدَ رَبِّهِمْ). تعبير «قَدَمَ صِدْق» يا اشاره به آن است كه ايمان «سابقه فطرى» دارد و يا اشاره به مسأله معاد و نعمتهاى آخرت است و يا اين كه قدم به معنى پيشوا و رهبر است، يعنى براى مؤمنان پيشوا و رهبرى صادق فرستاده شده است. و ممكن است بشارت به همه اين امور، هدف از تعبير فوق بوده باشد. باز در پايان آيه به يكى از اتهاماتى كه مشركان كراراً براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ذكر مى كردند اشاره كرده، مى گويد: «كافران گفتند اين مرد ساحر آشكارى است» (قالَ الْكافِرُونَ اِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبينٌ). اين گونه تعبيرها كه از ناحيه دشمنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) صادر مى شد خود دليل روشنى است بر اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) كارهاى خارق العاده اى داشته كه افكار و دلها را به سوى خود جذب مى كرده است، مخصوصاً تكيه كردن روى سحر در مورد قرآن مجيد خود گواه زنده اى بر جاذبه فوق العاده اين كتاب آسمانى است كه آنها براى اغفال مردم آن را زير پرده سحر مى پوشاندند. خداشناسى و معاد (آيه 3) قرآن پس از اشاره به مسأله وحى و نبوت در نخستين آيات اين سوره، به سراغ دو اصل اساسى تعليمات همه انبياء يعنى «مبدأ» و «معاد» مى رود، و اين دو اصل مهم را در ضمن عباراتى كوتاه و گويا بيان مى كند. نخست مى گويد: «پروردگار شما همان خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز (دوران) آفريد» (اِنَّ رَبَّكُمُ اللهُ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ فى سِتَّةِ اَيّام). «سپس بر تخت قدرت قرار گرفت، و به تدبير كار جهان پرداخت» (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الاَْمْرَ). پس از آن كه روشن شد خالق و آفريدگار «الله» است و زمام اداره جهان هستى به دست اوست و تدبير همه امور به فرمان او مى باشد معلوم است كه بتها اين موجودات بى جان و عاجز و ناتوان هيچ گونه نقشى در سرنوشت انسانها نمى توانند داشته باشند لذا در جمله بعد مى فرمايد: «هيچ شفاعت كننده اى جز به اذن و فرمان او وجود ندارد» (ما مِنْ شَفيع اِلاّ مِنْ بَعْدِ اِذْنِه). آرى ! «اين چنين است «الله» پروردگار شما، او را پرستش كنيد» نه غير او (ذلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ). «آيا با اين دليل روشن متذكر نمى شويد؟» اَفَلا تَذَكَّرُونَ). (آيه 4) سپس در اين آيه سخن از معاد مى گويد و در جمله هاى كوتاهى هم اصل اين مسأله و هم دليل و هم هدف آن را بيان مى دارد. نخست مى گويد: «بازگشت همه شما به سوى خداست» (اِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعًا). سپس روى اين مسأله مهم تأكيد كرده، اضافه مى كند: «اين وعده قطعى خداوند است» (وَعْدَاللهِ حَقًّا). بعد اشاره به دليل آن كرده، مى گويد: «خداوند آفرينش را آغاز كرد و سپس تجديد مى كند» (اِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ). آيات مربوط به معاد در قرآن نشان مى دهد كه علت عمده ترديد مشركان و مخالفان، اين بوده كه در امكان چنين چيزى ترديد داشته اند و با تعجب سؤال مى كردند آيا اين استخوانهاى پوسيده و خاك شده بار ديگر لباس حيات و زندگى در بر مى كند و به شكل نخست باز مى گردد ؟ لذا قرآن مى گويد: همان گونه كه شما را در آغاز ايجاد كرد باز مى گرداند. سپس سخن از هدف معاد به ميان مى آيد كه اين برنامه «براى آن است كه خداوند افرادى را كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند به عدالت پاداش دهد» (لِيَجْزِىَ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ بِالْقِسْطِ). بى آنكه كوچكترين اعمال آنها از نظر لطف ومرحمت او مخفى وبى اجر بماند. «و آنها كه راه كفر و انكار پوييدند (و طبعاً عمل صالحى نيز نداشتند زيرا ريشه عمل خوب اعتقاد خوب است مجازات دردناك، و) نوشيدنى از آب گرم و سوزان و عذاب اليم به خاطر كفرشان در انتظارشان است» (وَالَّذينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَميم وَعَذابٌ اَليمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ). گوشه اى از آيات عظمت خدا (آيه 5) در آيات گذشته اشاره كوتاهى به مسأله مبدأ و معاد شده بود، ولى از اين به بعد اين دو مسأله اصولى كه مهمترين پايه دعوت انبياء بوده است بطور مشروح مورد بحث قرار مى گيرد. نخست اشاره به قسمتهايى از آيات عظمت خدا در جهان آفرينش كرده، مى گويد: «او كسى است كه خورشيد را ضياء و روشنى و قمر را نور قرار داد» (هُوَ الَّذى جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَالْقَمَرَ نُورًا). خورشيد با نور عالمگيرش نه تنها بستر موجودات را گرم و روشن مى سازد بلكه در تربيت گياهان و پرورش حيوانات سهم عمده و اساسى دارد و اگر روزى اين اشعه حياتبخش از كره خاكى ما قطع شود در فاصله كوتاهى تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت. ماه با نور زيبايش چراغ شبهاى تار ماست، و روشنايى ملائمش براى همه ساكنان زمين مايه آرامش و نشاط است. سپس به يكى ديگر از آثار مفيد وجود ماه اشاره كرده، مى گويد: «خداوند براى آن منزل گاههايى مقدر كرد تا شماره سالها و حساب زندگى و كار خويش را بدانيد» (وَقَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنينَ وَالْحِسابَ). يعنى يك تقويم بسيار دقيق و زنده طبيعى است كه عالم و جاهل مى توانند آن را بخوانند و حساب تاريخ كارها و امور زندگى خود را نگهدارند و اين اضافه بر نورى است كه ماه به ما مى بخشد. سپس اضافه مى كند: اين آفرينش و اين گردش مهر و ماه سرسرى و از بهر بازيگرى نيست «خداوند آن را نيافريده است مگر به حق» (ما خَلَقَ اللهُ ذلِكَ اِلاّ بِالْحَقِّ). و در پايان آيه تأكيد مى كند كه: «خدا آيات و نشانه هاى خود را براى آنها كه مى فهمند و درك مى كنند شرح مى دهد» (يُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْم يَعْلَمُونَ). اما بى خبران بى بصر چه بسيار از كنار همه اين آيات و نشانه هاى پروردگار مى گذرند و كمترين چيزى از آن درك نمى كنند. (آيه 6) در اين آيه به قسمتى ديگر از نشانه ها و دلائل وجودش در آسمان و زمين پرداخته، مى گويد: «درآمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمان و زمين آفريده است نشانه هايى است براى گروه پرهيزكاران» (اِنَّ فِى اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَما خَلَقَ اللهُ فِى السَّمواتِ وَالاَْرْضِ لاَيات لِقَوْم يَتَّقُونَ). يعنى; تنها كسانى اين آيات را درك مى كنند كه در پرتو تقوا و پرهيز از گناه، صفاى روح و روشن بينى يافته اند اگر نور آفتاب يكنواخت و بطور مداوم بر زمين مى تابيد مسلماً درجه حرارت در زمين به قدرى بالا مى رفت كه قابل زندگى نبود و همچنين اگر شب بطور مستمر ادامه مى يافت همه چيز از شدت سرما مى خشكيد ولى خداوند اين دو را پشت سر يكديگر قرار داده تا بستر حيات و زندگى را در كره زمين آماده و مهيا سازد. بهشتيان و دوزخيان (آيه 7) از اين آيه به بعد نيز شرحى پيرامون معاد و سرنوشت مردم در جهان ديگر آمده است. نخست مى فرمايد: «كسانى كه اميد لقاى ما را ندارند و به رستاخيز معتقد نيستند و به همين دليل تنها به زندگى دنيا خشنودند و به آن اطمينان مى كنند...» (اِنَّ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا وَرَضُوا بِالْحَيوةِ الدُّنْيا وَاطْمَأَنُّوا بِها). «و همچنين آنها كه از آيات ما غافلند و در آنها انديشه نمى كنند» تا قلبى بيدار و دلى مملو از احساس مسؤوليت پيدا كنند... (وَالَّذينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ). (آيه 8) «اين هر دو گروه جايگاهشان آتش است، به خاطر اعمالى كه انجام مى دهند» (اُولئِكَ مَأْويهُمُ النّارُ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ). در حقيقت نتيجه مستقيم عدم ايمان به معاد همان دلبستگى به اين زندگى محدود و مقامهاى مادى و اطمينان و اتكاء به آن است. همچنين غفلت از آيات الهى، سرچشمه بيگانگى از خدا، و بيگانگى از خدا سرچشمه عدم احساس مسؤوليت، و آلودگى به ظلم و فساد و گناه است، و سرانجام آن چيزى جز آتش نمى تواند باشد. (آيه 9) سپس اشاره به حال گروه ديگرى مى كند كه نقطه مقابل اين دو گروه مى باشند، مى گويد: «كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، خداوند به كمك ايمانشان آنها را هدايت مى كند» (اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ يَهْديهِمْ رَبُّهُمْ بِايمانِهِمْ). اين نور هدايت الهى كه از نور ايمانشان سرچمشه مى گيرد، تمام افق زندگانى آنها را روشن مى سازد، در پرتو اين نور آن چنان روشن بينى پيدا مى كنند كه جار و جنجالهاى مكتبهاى مادى، و وسوسه هاى شيطانى، و زرق و برقهاى گناه، و زر و زور، فكر آنها را نمى دزدد، و از راه به بيراهه گام نمى نهند. اين حال دنياى آنان و در جهان ديگر خداوند قصرهايى به آنها مى بخشد كه «از زير آنها در باغهاى بهشت نهرها جارى است» (تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الاَْنْهارُ فى جَنّاتِ النَّعيمِ). (آيه 10) آنها در محيطى مملو از صلح و صفا و عشق به پروردگار و انواع نعمتها به سر مى برند. هر زمان كه جذبه ذات و صفات خدا وجودشان را روشن مى سازد «گفتار و دعاى آنها در بهشت اين است كه: پروردگارا ! منزه و پاك از هرگونه عيب و نقصى» (دَعْويهُمْ فيها سُبْحانَكَ اللّهُمَّ). و هر زمان به يكديگر مى رسند سخن از صلح و صفا مى گويند: «و تحيت آنها در آنجا سلام است» (وَتَحِيَّتُهُمْ فيها سَلامٌ). و سرانجام هرگاه از نعمتهاى گوناگون خداوند در آنجا بهره مى گيرند به شكر پرداخته «و آخرين سخنشان اين است كه: حمد و سپاس مخصوصِ پروردگار عالميان است» (وَآخِرُ دَعْويهُمْ اَنِ الْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ). انسانهاى خودرو! (آيه 11)در اين آيه نيز همچنان سخن پيرامون مسأله پاداش و كيفر بدكاران است. نخست مى گويد: «اگر خداوند مجازات مردم بدكار را سريعاً و در اين جهان انجام دهد و همان گونه كه آنها در به دست آوردن نعمت و خير و نيكى عجله دارند، در مجازاتشان تعجيل كند، عمر همگى به پايان مى رسد و اثرى از آنها باقى نمى ماند» (وَلَوْ يُعَجِّلُ اللهُ لِلنّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلُهُمْ). ولى از آنجا كه لطف خداوند همه بندگان حتى بدكاران و كافران و مشركان را نيز شامل مى شود، در مجازاتشان عجله به خرج نمى دهد، شايد بيدار شوند و توبه كنند، و از بيراهه به راه باز گردند. و در پايان آيه مى فرمايد: مجازاتشان همين بس كه «افرادى را كه ايمان به رستاخيز و لقاى ما ندارند به حال خود رها مى كنيم تا در طغيانشان حيران و سرگردان شوند»، نه حق را از باطل بشناسند، و نه راه را از چاه (فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ). (آيه 12) آنگاه اشاره به وجود نور توحيد در فطرت و عمق روح آدمى كرده، مى گويد: «هنگامى كه به انسان زيانى مى رسد، و دستش از همه جا كوتاه مى شود، دست به سوى ما دراز مى كند و ما را (در همه حال) در حالى كه به پهلو خوابيده يا نشسته يا ايستاده است مى خواند» (وَاِذا مَسَّ الاِْنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِه اَوْ قاعِدًا اَوْ قائِمًا). آرى ! خاصيت مشكلات و حوادث دردناك، كنار رفتن حجابها از روى فطرت پاك آدمى است، و براى مدتى، هرچند كوتاه درخشش اين نور توحيدى آشكار مى گردد. سپس مى گويد: اما اين افراد، چنان كم ظرفيت و بى خردند كه «به مجرد اين كه بلا و ناراحتى آنها را برطرف مى سازيم، آن چنان در غفلت فرو مى روند كه گويا هرگز از ما تقاضايى نداشتند» و ما نيز به آنها كمكى نكرديم (فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَاَنْ لَمْ يَدْعُنا اِلى ضُرٍّ مَسَّهُ). «آرى ! اين چنين اعمال مسرفان در نظرشان جلوه داده شده است» (كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ). خداوند اين خاصيت را در اعمال زشت و آلوده آفريده كه هر قدر انسان به آنها بيشتر آلوده شود، بيشتر خو مى گيرد و نه تنها قبح و زشتى آنها تدريجاً از ميان مى رود بلكه كم كم به صورت عملى شايسته در نظرش مجسم مى گردد ! و اما چرا در آيه فوق اين گونه افراد به عنوان «مُسْرِف» (اسرافكار) معرفى شده اند؟ به خاطر اين است كه چه اسرافى از اين بالاتر كه انسان مهمترين سرمايه وجود خود يعنى عمر و سلامت و جوانى و نيروها را بيهوده در راه فساد و گناه و عصيان و يا در مسير به دست آوردن متاع بى ارزش و ناپايدار اين دنيا به هدر دهد، و در برابر اين سرمايه چيزى عايد او نشود. ستمگران پيشين و شما (آيه 13) در اين آيه نيز اشاره به مجازاتهاى افراد ستمگر و مجرم در اين جهان مى كند و با توجه دادن مسلمانان به تاريخ گذشته به آنها گوشزد مى نمايد كه اگر راه آنان را بپويند به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد. نخست مى گويد: «ما امتهاى قبل از شما را هنگامى كه دست به ستمگرى زدند و با اين كه پيامبران با دلائل و معجزات روشن براى هدايت آنان آمدند هرگز به آنها ايمان نياوردند، هلاك و نابود ساختيم» (وَلَقَدْ اَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمّا ظَلَمُوا وَجاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا). و در پايان آيه مى افزايد: اين برنامه مخصوص جمعيت خاصى نيست «اين چنين مجرمان را كيفر مى دهيم» (كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمينَ). (آيه 14) در اين آيه مطلب را صريحتر بيان مى كند و مى گويد: «سپس شما را جانشين آنها در زمين قرار داديم تا ببينيم چگونه عمل مى كنيد» (ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِى الاَْرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ). از جمله «وَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا» (چنان نبود كه ايمان بياورند) استفاده مى شود كه خداوند تنها آن گروهى را به هلاكت كيفر مى دهد كه اميدى به ايمان آنها در آينده نيز نباشد، و به اين ترتيب اقوامى كه در آينده ممكن است ايمان بياورند مشمول چنين كيفرهايى نمى شوند. شأن نزول (آيه 15) اين آيه و دو آيه بعد از آن در باره چند نفر از بت پرستان نازل شده، چرا كه خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمدند و گفتند: آنچه در اين قرآن در باره ترك عبادت بتهاى بزرگ ما، لات و عزى و منات و هبل و همچنين مذمت از آنان وارد شده براى ما قابل تحمل نيست، اگر مى خواهى از تو پيروى كنيم، قرآن ديگرى بياور كه اين ايراد در آن نباشد! و يا حدّاقل اين گونه مطالب را در قرآن كنونى تغيير ده! تفسير: اين آيات نيز در تعقيب آيات گذشته پيرامون مبدأ و معاد سخن مى گويد، نخست به يكى از اشتباهات بزرگ بت پرستان اشاره كرده، مى گويد: «هنگامى كه آيات آشكار و روشن ما بر آنها خوانده مى شود، آنها كه به رستاخيز و لقاى ما ايمان ندارند مى گويند: قرآن ديگرى غير از اين بياور و يا لااقل اين قرآن را، تغيير ده» (وَاِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بِيِّنات قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَـنَا ائْتِ بِقُرْآن غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ). اين بى خبران بينوا، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را براى رهبرى خود نمى خواستند، بلكه او را به پيروى از خرافات و اباطيل خويش دعوت مى كردند. قرآن با صراحت آنها را از اين اشتباه بزرگ در مى آورد، و به پيغمبر(صلى الله عليه وآله)دستور مى دهد كه به آنها «بگو: براى من ممكن نيست كه از پيش خود آن را تغيير دهم» (قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقائِ نَفْسى). سپس براى تأكيد اضافه مى كند: «من فقط پيروى از چيزى مى كنم كه بر من وحى مى شود» (اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ). نه تنها نمى توانم تغيير و تبديلى در اين وحى آسمانى بدهم، بلكه «اگر كمترين تخلفى از فرمان پروردگار بكنم، از مجازات آن روز بزرگ (رستاخيز) مى ترسم» (اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْم عَظيم). (آيه 16) در اين آيه به دليل اين موضوع مى پردازد و مى گويد به آنها بگو: من كمترين اراده اى از خودم در باره اين كتاب آسمانى ندارم «و اگر خدا مى خواست اين آيات را بر شما تلاوت نمى كردم و از آن آگاهتان نمى ساختم» (قُلْ لَوْ شاءَ اللهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلا اَدْريكُمْ بِه). به دليل اين كه «سالها پيش از اين در ميان شما زندگى كردم» (فَقَدْ لَبِثْتُ فيكُمْ عُمُرًا مِنْ قَبْلِه). و هرگز اين گونه سخنان را از من نشنيده ايد، اگر آيات از ناحيه من بود لابد در اين مدت چهل سال از فكر من بر زبانم جارى مى شد و حداقل گوشه اى از آن را بعضى از من شنيده بودند. «آيا مطلبى را به اين روشنى درك نمى كنيد» (أَفَلا تَعْقِلُونَ). (آيه 17) باز براى تأكيد اضافه مى كند كه من به خوبى مى دانم بدترين انواع ظلم و ستم آن است كه كسى بر خدا افتراء ببندد «چه كسى ستمكارتر است از كسى كه دروغى را به خدا نسبت بدهد» (فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِبًا). بنابراين چگونه چنين گناه بزرگى را ممكن است من مرتكب بشوم. «همچنين كار كسى كه آيات الهى را تكذيب مى كند» نيز بزرگترين ظلم و ستم است (اَوْ كَذَّبَ بِآياتِه). اگر شما از عظمت گناه تكذيب و انكار آيات حق بى خبريد من بى خبر نيستم، و به هر حال اين كار شما جرم بزرگى است، و «مجرمان هرگز رستگار نخواهند شد» (اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الُْمجْرِمُونَ). معبودهاى بى خاصيت (آيه 18) در اين آيه نيز بحث «توحيد»، از طريق نفى الوهيت بتها، تعقيب شده است، و با دليل روشنى بى ارزش بودن بتها اثبات گرديده: «آنها غير از خدا معبودهايى را مى پرستند كه نه زيانى به آنان مى رساند (كه از ترس زيانشان آنها را بپرستند) و نه سودى مى رساند» كه به خاطر سودشان مورد، عبادت قرار دهند (وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ). سپس به ادعاى واهى بت پرستان پرداخته، مى گويد: «آنها مى گويند: اين بتها شفيعان ما در پيشگاه خدا هستند» (وَيَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَاللهِ). يعنى; مى توانند از طريق شفاعت، منشأ سود و زيانى شوند، هر چند مستقلا از خودشان كارى ساخته نباشد. اعتقاد به شفاعت بتها يكى از انگيزه هاى بت پرستى بود. قرآن در پاسخ اين پندار مى گويد: «آيا شما خداوند را به چيزى خبر مى دهيد كه در آسمانها و زمين سراغ ندارد» (قُلْ أَتُنَبِّؤُونَ اللهَ بِما لا يَعْلَمُ فِى السَّمواتِ وَلا فِى الاَْرْضِ). كنايه از اين كه اگر خدا چنين شفيعانى مى داشت، در هر نقطه اى از زمين و آسمان كه بودند، از وجودشان آگاه بود. و در پايان آيه براى تأكيد مى فرمايد: «خداوند منزه، و برتر است از شريكهايى كه براى او مى سازند» (سُبْحانَهُ وَتَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ). (آيه 19) اين آيه به تناسب بحثى كه در آيه قبل در زمينه نفى شرك و بت پرستى گذشت اشاره به فطرت توحيدى همه انسانها كرده، مى گويد: «در آغاز همه افراد بشر امت واحدى بودند» و جز توحيد در ميان آنها آيين ديگرى نبود (وَما كانَ النّاسُ اِلاّ اُمَّةً واحِدَةً). اين فطرت توحيدى كه در ابتدا دست نخورده بود با گذشت زمان بر اثر افكار كوتاه و گرايشهاى شيطانى، دستخوش دگرگونى شد، گروهى از جاده توحيد منحرف شدند و به شرك روى آوردند و طبعاً «جامعه انسانى به دو گروه مختلف تقسيم شد» گروهى موحد و گروهى مشرك (فَاخْتَلَفُوا). بنابراين شرك در واقع يك نوع بدعت و انحراف از فطرت است، انحرافى كه از مشتى اوهام و پندارهاى بى اساس سرچشمه گرفته است. در اينجا ممكن بود اين سؤال پيش بيايد كه چرا خداوند اين اختلاف را از طريق مجازات سريع مشركان بر نمى چيند. قرآن بلافاصله براى پاسخ به اين سؤال اضافه مى كند: «و اگر فرمانى از طرف پروردگارت (در باره عدم مجازات سريع آنان) از قبل صادر نشده بود، در ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى شد» و سپس همگى به مجازات مى رسيدند (وَلَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِىَ بَيْنَهُمْ فيما فيهِ يَخْتَلِفُونَ). معجزات اقتراحى (آيه 20) دگر بار قرآن به بهانه جوييهاى مشركان به هنگام سر باز زدن از ايمان و اسلام پرداخته، مى گويد: «مشركان چنين مى گويند كه چرا معجزه اى از ناحيه خداوند بر پيامبر نازل نشده است» (وَيَقُولُونَ لَوْلا اُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّه). البته منظور آنها اين بوده كه هر وقت معجزه اى به ميل خود پيشنهاد كنند فوراً آن را انجام دهد! لذا بلافاصله به پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين دستور داده مى شود كه «به آنها بگو: معجزه مخصوص خدا (و مربوط به جهان غيب و ماوراءطبيعت) است» (فَقُلْ اِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّهِ). بنابراين چيزى نيست كه در اختيار من باشد و من بر طبق هوسهاى شما هر روز معجزه تازه اى انجام دهم، و بعداً هم با عذر و بهانه اى از ايمان آوردن خوددارى كنيد. و در پايان آيه با بيانى تهديدآميز به آنها مى گويد: «اكنون كه شما دست از لجاجت برنمى داريد در انتظار باشيد، من هم با شما در انتظارم» (فَانْتَظِرُوا اِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ). شما در انتظار مجازات الهى باشيد، و من هم در انتظار پيروزيم ! (آيه 21) در اين آيه باز سخن از عقايد و كارهاى مشركان است. نخست اشاره به يكى از نقشه هاى جاهلانه مشركان كرده، مى گويد: «هنگامى كه مردم (را براى بيدارى و آگاهى، گرفتار مشكلات و زيانهايى مى سازيم سپس آن را برطرف ساخته) طعم آرامش و رحمت خود را به آنها مى چشانيم به جاى اين كه متوجه ما شوند در اين آيات و نشانه ها نيرنگ مى كنند» و يا با توجيهات نادرست در مقام انكار آنها بر مى آيند (وَاِذا اَذَقْنَا النّاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرّاءَ مَسَّتْهُمْ اِذا لَهُمْ مَكْرٌ فى آياتِنا). و مثلا بلاها، و مشكلات را به عنوان غضب بتها و نعمت و آرامش را دليل بر شفقت و محبت آنان مى گيرند و يا بطور كلى همه را معلول يك مشت تصادف مى شمرند اما خداوند به وسيله پيامبرش به آنها هشدار مى دهد كه «به آنها بگو: خدا از هركس در چاره انديشى و طرح نقشه هاى كوبنده قادرتر و سريعتر است» (قُلِ اللهُ اَسْرَعُ مَكْرًا). و به تعبير ديگر او هر زمان اراده مجازات و تنبيه كسى كند بلافاصله تحقق مى يابد، در حالى كه دگران چنين نيستند. سپس آنها را تهديد مى كند كه گمان نبريد اين توطئه ها و نقشه ها فراموش مى گردد، «فرستادگان ما (يعنى فرشتگان ثبت اعمال) تمام نقشه هايى را كه (براى خاموش كردن نور حق) مى كشيد مى نويسند» (اِنَّ رُسُلَنا يَكْتُبُونَ ما تَمْكُرُونَ). و بايد خود را براى پاسخگويى و مجازات، در سراى ديگر آماده كنيد. (آيه 22) در اين آيه دست به اعماق فطرت بشر انداخته و توحيد فطرى را براى آنها تشريح مى كند كه چگونه انسان در مشكلات بزرگ و به هنگام خطر، همه چيز را جز خدا فراموش مى نمايد. نخست مى گويد: «او خدايى است كه شما را در صحرا و دريا سير مى دهد» (هُوَ الَّذى يُسَيِّرُكُمْ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ). «تا هنگامى كه در كشتى ها قرار مى گيريد و (كشتى ها) سرنشينان را به كمك بادهاى موافق آرام آرام به سوى مقصد حركت مى دهند و همه شادمان و خوشحالند» (حَتّى اِذا كُنْتُمْ فِى الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِمْ بِريح طَيِّبَة وَفَرِحُوا بِها). «اما ناگهان طوفان شديد و كوبنده اى مىوزد، و امواج از هر سو به طرف آنها هجوم مى آورد، آن چنان كه مرگ را با چشم خود مى بينند و دست از زندگانى مى شويند» (جاءَتْها ريحٌ عاصِفٌ وَجاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكان وَظَنُّوا اَنـَّهُمْ اُحيطَ بِهِمْ). درست در چنين موقعى به ياد خدا مى افتند «و او را از روى اخلاص مى خوانند و آيين خود را براى او از هرگونه شرك و بت پرستى خالص مى كنند» ! (دَعَوُا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ). در اين هنگام دست به دعا بر مى دارند و مى گويند: «خداوندا ! اگر ما را از اين مهلكه رهايى بخشى سپاسگزار تو خواهيم بود» نه ستم مى كنيم و نه به غير تو روى مى آوريم (لَئِنْ اَنْجَيْتَنا مِنْ هذِه لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرينَ). با اين كه اين بيدارى موقتى، اثر تربيتى در افراد فوق العاده آلوده ندارد حجت را بر آنها تمام مى كند، و دليلى خواهد بود بر محكوميتشان. ولى افراداى كه آلودگى مختصرى دارند در اين گونه حوادث معمولا بيدار مى شوند و مسير خود را اصلاح مى كنند. (آيه 23) «اما هنگامى كه خدا آنها را رهايى مى بخشد و به ساحل نجات مى رسند شروع به ظلم و ستم در زمين مى كنند» (فَلَمّا اَنْجيهُمْ اِذاهُمْ يَبْغُونَ فِى الاَْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ). ولى «اى مردم (بدانيد) هرگونه ظلم و ستمى مرتكب شويد و هر انحرافى از حق پيدا كنيد زيانش متوجه خود شماست» (يا اَيُّهَا النّاسُ اِنَّما بَغْيُكُمْ عَلى اَنْفُسِكُمْ). آخرين كارى كه مى توانيد انجام دهيد اين است كه «چند روزى از متاع زندگى دنيا بهره مند شويد» (مَتاعَ الْحَيوةِ الدُّنْيا). «سپس بازگشت شما به سوى ماست» (ثُمَّ اِلَيْنا مَرْجِعُكُمْ). «آنگاه ما شما را از آنچه انجام مى داديد آگاه خواهيم ساخت» (فَنُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ). دورنماى زندگى دنيا (آيه 24) در آيات گذشته اشاره اى به ناپايدارى زندگى دنيا شده بود، در اين آيه اين واقعيت ضمن مثال جالبى تشريح شده تا پرده هاى غرور و غفلت را از مقابل ديده هاى غافلان و طغيانگران كنار زند. «مَثَل زندگى دنيا همانند آبى است كه از آسمان نازل كرده ايم» (اِنَّما مَثَلُ الْحَيوةِ الدُّنْيا كَماء اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّمـاءِ). اين دانه هاى حياتبخش باران بر سرزمينهاى آماده مى ريزند، «و بهوسيله آن گياهان گوناگونى كه بعضى قابل استفاده براى انسانها، و بعضى براى حيوانات است، مى رويند» (فَاخْتَلَطَ بِه نَباتُ الاَْرْضِ مِمّا يَأْكُلُ النّاسُ وَالاَْنْعامُ). اين گياهان علاوه بر خاصيتهاى غذايى كه براى موجودات زنده دارند سطح زمين را مى پوشانند و آن را زينت مى بخشند، تا آنجا كه «زمين بهترين زيبايى خود را در پرتو آن پيدا كرده و تزيين مى شود» (حَتّى اِذا اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَازَّيَّنَتْ). در اين هنگام شكوفه ها، شاخساران را زينت داده و گلها مى خندند، دانه هاى غذايى و ميوه ها كم كم خود را نشان مى دهند، و صحنه پرجوشى را از حيات و زندگى به تمام معنى كلمه مجسم مى كنند، كه دلها را پر از اميد و چشمها را پر از شادى و سرور مى سازند، آن چنان كه «اهل زمين مطمئن مى شوند، كه مى توانند از مواهب اين گياهان بهره گيرند» هم از ميوه ها و هم از دانه هاى حيات بخششان (وَظَنَّ اَهْلُها اَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها). «اما ناگهان فرمان ما فرا مى رسد (سرماى سخت و يا تگرگ شديد و يا طوفان درهم كوبنده اى بر آنها مسلط مى گردد) و آنها را چنان درو مى كنيم كه گويا هرگز نبوده ند» ! (اَتيها اَمْرُنا لَيْلاً اَوْ نَهارًا فَجَعَلْناها حَصيدًا كَاَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ). در پايان آيه براى تأكيد بيشتر مى فرمايد: «اين چنين آيات خود را براى افرادى كه تفكر مى كنند تشريح مى كنيم» (كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ). (آيه 25) اين آيه با يك جمله كوتاه اشاره به نقطه مقابل اين گونه زندگى كرده و مى فرمايد: «خداوند به دارالسلام، خانه صلح و سلامت و امنيت دعوت مى كند» (وَاللهُ يَدْعُوا اِلى دارِالسَّلامِ). به آنجا كه نه از اين كشمكشهاى غارتگران دنياى مادى خبرى است، و نه از مزاحمتهاى احمقانه ثروت اندوزان از خدا بى خبر، و نه جنگ و خونريزى و استعمار و استثمار. سپس اضافه مى كند: «خدا هر كس را بخواهد (و شايسته و لايق ببيند) به سوى راه مستقيم (همان راهى كه به دارالسلام و مركز امن و امان منتهى مى شود) دعوت مى كند» (وَيَهْدى مَنْ يَشاءُ اِلى صِراط مُسْتَقيم). روسفيدان و روسياهان! (آيه 26) در آيات گذشته اشاره به سراى آخرت و روز رستاخيز شده بود، به همين مناسبت، اين آيه و آيه بعد سرنوشت نيكوكاران و آلودگان به گناه را در آنجا تشريح مى كند. نخست مى گويد: «كسانى كه كار نيك انجام دهند پاداش نيك و زياده بر آن دارند» (لِلَّذينَ اَحْسَنُوا الْحُسْنى وَزِيادَةٌ). منظور از «زِيادَةٌ» در اين جمله ممكن است پاداشهاى مضاعف و فراوانى باشد كه گاهى ده برابر و گاهى هزاران برابر بر آن افزوده مى شود. سپس اضافه مى كند: نيكوكاران در آن روز چهره هاى درخشانى دارند «و تاريكى و ذلت، صورت آنها را نمى پوشاند» (وَلا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَلا ذِلَّةٌ). و در پايان آيه مى فرمايد: «اين گروه ياران بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند» (اُولئِكَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ). (آيه 27) در اين آيه سخن از دوزخيان به ميان مى آيد كه در نقطه مقابل گروه اولند مى گويد: «كسانى كه مرتكب گناهان مى شوند جزاى بدى به مقدار عملشان دارند» (وَالَّذينَ كَسَبُوا السَّيِّئاتِ جَزاءُ سَيِّئَة بِمِثْلِها). در اينجا سخنى از «زياده» در كار نيست، چرا كه در پاداش، «زياده» فضل و رحمت است اما در كيفر، عدالت ايجاب مى كند كه ذره اى بيش از گناه نباشد. ولى آنها به عكس گروه اول چهره هايى تاريك دارند «و ذلت، صورت آنها را مى پوشاند» (وَتَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ). و اين خاصيت و اثر عمل است كه از درون جان انسان به بيرون منعكس مى گردد. به هر حال ممكن است بدكاران گمان كنند راه فرار و نجاتى خواهند داشت و يا بتها و مانند آنها مى توانند برايشان شفاعت كنند اما جمله بعد صريحاً مى گويد: «هيچ كس و هيچ چيز نمى تواند آنها را از مجازات الهى دور نگه دارد» (مالَهُمْ مِنَ اللهِ مِنْ عاصِم). تاريكى چهره هاى آنها به اندازه اى زياد است كه «گويى پاره هايى از شب تاريك و ظلمانى، يكى پس از ديگرى بر صورت آنها افكنده شده است» (كَاَنَّما اُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعًا مِنَ اللَّيْلِ مُظْلِمًا). «آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن مى مانند» (اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِهُمْ فيها خالِدُونَ). يك صحنه از رستاخيز بت پرستان! (آيه 28) اين آيه نيز بحثهاى گذشته را در زمينه «مبدأ» و «معاد» و وضع مشركان دنبال مى كند. نخست مى گويد: به خاطر بياوريد «روزى را كه همه بندگان را جمع و محشور مى كنيم» (وَيَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَميعًا). «سپس به مشركان مى گوييم شما و معبودهايتان در جاى خود باشيد» تا به حسابتان رسيدگى شود (ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذينَ اَشْرَكُوا مَكانَكُمْ اَنْتُمْ وَشُرَكاؤُكُمْ). سپس اضافه مى كند : «ما اين دو گروه (معبودان و عابدن) را از يكديگر جدا مى كنيم» (فَزَيَّلْنا بَيْنَهُمْ). و از هركدام جداگانه سؤال مى نماييم ـ همان گونه كه در تمام دادگاهها اين مسأله معمول است كه از هركس جداگانه بازپرسى به عمل مى آيد. از بت پرستان سؤال مى كنيم به چه دليل اين بتها را شريك خدا قرار داديد و عبادت كرديد ؟ و از معبودان نيز مى پرسيم به چه سبب شما معبود واقع شديد و يا تن به اين كار داديد ؟ «در اين هنگام شريكانى را كه آنها ساخته بودند، به سخن مى آيند ومى گويند: شما هرگز مارا پرستش نمى كرديد» (وَقالَ شُرَكاءُهُمْ ما كُنْتُمْ اِيّانا تَعْبُدُونَ). شما در حقيقت هوى و هوسها و اوهام و خيالات خويش را مى پرستيديد. (آيه 29) سپس براى تأكيد بيشتر مى گويند: «همين بس كه خدا گواه ميان ما و شماست كه ما به هيچوجه از عبادات شما آگاه نبوديم» (فَكَفى بِاللهِ شَهيدًا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ اِنْ كُنّا عَنْ عِبادَتِكُمْ لَغافِلينَ). (آيه 30) به هرحال همان گونه كه قرآن دراين آيه مى گويد: «درآن هنگام هركس اعمال خويش را كه قبلا انجام داده است مى آزمايد» (هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْس ما اَسْلَفَتْ). ونتيجه بلكه خود آن را مى بيند چه عبادت كنندگان و چه معبودهاى گمراهى كه مردم را به عبادت خويش دعوت مى كردند، چه مشركان وچه مؤمنان از هرگروهواز هر قبيل. «و در آن روز همگى به سوى «الله» كه مولى و سرپرست حقيقى آنان است باز مى گردند» و دادگاه محشر نشان مى دهد كه تنها حكومت به فرمان اوست (وَرُدُّوا اِلَى اللهِ مَوْلـيهُمُ الْحَقُّ). «و سرانجام تمام بتها و معبودهاى ساختگى كه به دروغ آنها را شريك خدا قرار داده بودند، گم و نابود مى شوند» (وَضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ). چرا كه آنجا عرصه ظهور و بروز تمام اسرار مكتوم بندگان است و هيچ حقيقتى نمى ماند مگر اين كه خود را آشكار مى سازد. (آيه 31) در اين آيه سخن از نشانه هاى وجود پروردگار و شايستگى او براى عبوديت است. نخست مى فرمايد: به مشركان و بت پرستانى كه در بيراهه سرگردانند «بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد ؟» (قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَالاَْرْضِ). البته زمين تنها بهوسيله مواد غذايى خود ريشه گياهان را تغذيه مى كند و شايد به همين دليل است كه در آيه فوق سخن از ارزاق آسمان و سپس ارزاق زمين به ميان آمده است (به تفاوت درجه اهميت). سپس به دو قسمت از مهمترين حواس انسان كه بدون آن دو، كسب علم و دانش براى بشر امكان پذير نيست اشاره كرده، مى گويد: و بگو «چه كسى است كه مالك و خالق گوش و چشم و قدرت دهنده اين دو حس آدمى است» ؟ (اَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالاَْبْصارَ). بعد، از دو پديده مرگ و حيات كه عجيب ترين پديده هاى عالم آفرينش است سخن به ميان آورده، مى گويد: «و چه كسى زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج مى كند» ؟ (وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ). اين همان موضوعى است كه تاكنون عقل دانشمندان و علماى علوم طبيعى و زيست شناسان در آن حيران مانده است كه چگونه موجودزنده از موجودبى جان بهوجود آمده است ؟ آيه فوق علاوه بر مرگ و حيات مادى مرگ و حيات معنوى را نيز شامل مى شود، زيرا انسانهاى هوشمند و پاكدامن و با ايمان را مى بينيم كه گاهى از پدر و مادرى آلوده و بى ايمان متولد مى شوند، عكس آن نيز مشاهده شده است. بعد اضافه مى كند: «و چه كسى است كه امور اين جهان را تدبير مى كند» ؟ (وَمَنْ يُدَبِّرُ الاَْمْرَ). در حقيقت نخست سخن از آفرينش مواهب، سپس سخن از حافظ و نگهبان و مدبر آنهاست. بعد از آن كه قرآن اين سؤالات سه گانه را مطرح مى كند بلافاصله مى گويد: «آنها به زودى در پاسخ خواهند گفت: خدا» (فَسَيَقُولُونَ اللهُ). از اين جمله به خوبى استفاده مى شود كه حتى مشركان و بت پرستان عصر جاهليت خالق و رازق و حياتبخش و مدبر امور جهان هستى را خدا مى دانستند. و در آخر آيه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور مى دهد: «به آنها بگو: آيا با اين حال تقوا را پيشه نمى كنيد» (فَقُلْ اَفَلا تَتَّقُونَ). (آيه 32) پس از آن كه نمونه هايى از آثار عظمت و تدبير خداوند را در آسمان و زمين بيان كرد و وجدان و عقل مخالفان را به داورى طلبيد و آنها به آن معترف گرديدند، در اين آيه با لحنى قاطع مى فرمايد: «اين است الله، پروردگار بر حق شما» ! (فَذلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ). نه بتها، و نه ساير موجوداتى را كه شريك خداوند در عبوديت قرار داده ايد و در برابر آنها سجده و تعظيم مى كنيد. سپس نتيجه گيرى مى كند: «اكنون (كه حق را به روشنى شناختيد) آيا بعد از حق چيزى جز ضلال و گمراهى وجود دارد» ؟ (فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ اِلاَّ الضَّلالُ). «با اين حال چگونه از عبادت و پرستش خدا روى گردان مى شويد» با اين كه مى دانيد معبود حقى جز او نيست ؟! (فَاَنّى تُصْرَفُونَ). اين آيه در حقيقت يك راه منطقى روشن را براى شناخت باطل و ترك آن پيشنهاد مى كند، و آن اين كه نخست بايد از طريق وجدان و عقل براى شناخت حق گام برداشت، هنگامى كه حق شناخته شد، هر چه غير آن و مخالف آن است باطل و گمراهى است، و بايد كنار گذاشته شود. (آيه 33) در اين آيه براى بيان اين نكته كه چرا آنها با وضوح مطلب و روشنايى حق به دنبال آن نمى روند مى گويد: «اين گونه فرمان خدا در باره اين افراد كه (از روى علم و عمد برخلاف عقل و وجدان) سر از اطاعت پيچيده اند صادر شده كه آنها ايمان نياورند» (كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ عَلَى الَّذينَ فَسَقُوا اَنَّهُمْ لا يُؤْمِنُونَ). در واقع اين خاصيت اعمال نادرست و مستمر آنهاست كه قلبشان را چنان تاريك و روحشان را چنان آلوده مى كند كه با وضوح و روشنى حق آن را نمى بينند و به بيراهه مى روند. يكى از نشانه هاى حق و باطل (آيه 34) قرآن همچنان استدلالات مربوط به مبدأ و معاد را تعقيب مى كند نخست به پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور مى دهد «به آنها بگو: آيا هيچ يك از اين معبودهايى كه شما شريك خدا قرار داده ايد مى تواند آفرينش را ايجاد كند و سپس بازگرداند» (قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ). بعد اضافه مى كند «بگو: خداوند آفرينش را آغاز كرده و سپس باز مى گرداند» (قُلِ اللهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ). «با اين حال چرا از حق روى گردان (ودر بيراهه سرگردان) مى شويد» (فَاَنّى تُؤْفَكُونَ). (آيه 35) بار ديگر به پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور مى دهد «به آنها بگو: آيا هيچ يك از معبودهاى ساختگى شما هدايت به سوى حق مى كند» ؟ (قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدى اِلَى الْحَقِّ). زيرا معبود بايد رهبر عبادت كنندگان خود باشد، آن هم رهبرى به سوى حق، در حالى كه معبودهاى مشركان اعم از بتهاى بى جان و جاندار هيچ كدام قادر نيستند بدون هدايت الهى كسى را به سوى حق رهنمون گردند. لذا بلافاصله اضافه مى كند: «بگو تنها خداوند هدايت به سوى حق مى كند» (قُلِ اللهُ يَهْدى لِلْحَقِّ). با اين حال «آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى كند شايسته تر براى پيروى است يا آن كس كه خود هدايت نمى شود مگر آن كه هدايتش كنند» (أَفَمَنْ يَهْدى اِلَى الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدّى اِلاّ اَنْ يُهْدى). و در پايان آيه با بيانى توبيخ آميز و سرزنش بار مى گويد: «شما را چه مى شود ؟ چگونه قضاوت مى كنيد» ؟ (فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ). (آيه 36) و در اين آيه اشاره به سرچشمه و عامل اصلى انحرافات آنها، كرده، مى گويد: «اكثر آنها جز از پندار و گمان پيروى نمى كنند، در حالى كه گمان و پندار هرگز انسان را بى نياز از حق نمى كند و به حق نمى رساند» (وَما يَتَّبِعُ اَكْثَرُهُمْ اِلاّ ظَنًّا اِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنى مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا). سرانجام با لحنى تهديدآميز نسبت به اين گونه افرادى كه تابع هيچ منطق و حسابى نيستند مى فرمايد: «خداوند به آنچه آنها انجام مى دهند عالم است» (اِنَّ اللهَ عَليمٌ بِما يَفْعَلُونَ). عظمت و حقانيت دعوت قرآن (آيه 37) در اينجا قرآن به پاسخ قسمت ديگرى از سخنان نارواى مشركان مى پردازد، چرا كه آنها تنها در شناخت مبدأ گرفتار انحراف نبودند، بلكه به پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) نيز افترا مى زدند، كه قرآن را با فكر خود ساخته و به خدا نسبت داده است. آيه مى گويد: «شايسته نيست كه اين قرآن بدون وحى الهى به خدا نسبت داده شده باشد» (وَما كانَ هذَا الْقُرآنُ اَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللهِ). سپس به ذكر دليل بر اصالت قرآن و وحى آسمانى بودنش پرداخته، مى گويد: «ولى اين قرآن كتب آسمانى پيش از خود را تصديق مى كند» (وَلكِنْ تَصْديقَ الَّذى بَيْنَ يَدَيْهِ). يعنى تمام بشارات و نشانه هاى حقانيتى كه در كتب آسمانى پيشين آمده بر قرآن و آورنده قرآن كاملا منطبق است و اين خود ثابت مى كند كه تهمت و افترا بر خدا نيست و واقعيت دارد. سپس دليل ديگرى بر اصالت اين وحى آسمانى ذكر كرده، مى گويد: «و اين قرآن شرح كتب اصيل انبياء پيشين و بيان احكام اساسى و عقائد اصولى آنها است و به همين دليل شكى در آن نيست كه از طرف پروردگار عالميان است» (وَتَفْصيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ). و به تعبير ديگر هيچ گونه تضادى با اصول برنامه انبياء گذشته ندارد، بلكه تكامل آن تعليمات و برنامه ها در آن ديده مى شود، و اگر اين قرآن مجعول بود حتماً مخالف و مباين آنها بود. (آيه 38) در اين آيه دليل سومى بر اصالت قرآن ذكر كرده، مى گويد: «آنها مى گويند اين قرآن را پيامبر(صلى الله عليه وآله) به دروغ به خدا نسبت داده، به آنها بگو: اگر راست مى گوييد شما هم مثل يك سوره آن را بياوريد، و از هر كس مى توانيد غير از خدا براى همكارى دعوت كنيد» ولى هرگز توانايى بر اين كار را نخواهيد داشت، به همين دليل ثابت مى شود كه اين وحى آسمانى است (اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَة مِثْلِه وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ). اين آيه از جمله آياتى است كه با صراحت اعجاز قرآن را بيان مى كند نه تنها همه قرآن را بلكه حتى اعجاز يك سوره را، و از همه جهانيان بدون استثناء دعوت مى كند كه اگر معتقديد اين آيات از طرف خدا نيست همانند آن و يا لااقل همانند يك سوره آن را بياوريد. (آيه 39) در اين آيه اشاره به يكى از علل اساسى مخالفتهاى مشركان كرده، مى گويد: آنها قرآن را به خاطر اشكالات و ايرادهايى انكار نمى كردند «بلكه تكذيب و انكارشان به خاطر اين بود كه از محتواى آن آگاهى نداشتند» (بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِه). در حقيقت آنها هيچ گونه دليلى بر نفى مبدأ و معاد نداشتند و تنها جهل و بى خبرى ناشى از خرافات و عادت به مذهب نياكان سدّ راهشان بود. و يا جهل به اسرار احكام. جهل به مفهوم بعضى از آيات متشابه. و جهل به درسهاى عبرت انگيزى كه هدف نهايى ذكر تاريخ پيشينيان بوده است. مجموع اين جهالتها و بى خبريها، آنها را وادار به انكار و تكذيب مى كرد. «در حالى كه هنوز تأويل و تفسير و واقعيت مسائل مجهول براى آنها روشن نشده بود» (وَلَمّا يَأْتِهِمْ تَأْويلُهُ). قرآن سپس اضافه مى كند كه اين روش نادرست، منحصر به مشركان عصر جاهليت نيست بلكه «اقوام گمراه گذشته نيز (به همين گرفتارى مبتلا بودند، آنها نيز بدون اين كه تحقيق در شناخت واقعيتها بكنند و يا انتظار براى تحقق آنها بكشند) حقايق را انكار و تكذيب مى كردند» (كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ). در حالى كه عقل و منطق حكم مى كند كه انسان چيزى را كه نمى داند، هرگز انكار نكند، بلكه به جستجو و تحقيق بپردازد. و در پايان آيه روى سخن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كرده، مى گويد: «پس بنگر عاقبت كار اين ستمكاران به كجا كشيد» (فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمينَ). يعنى اينها نيز به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد. (آيه 40) در اين آيه اشاره به دو گروه عظيم مشركان كرده، مى گويد: اينها همگى به اين حال باقى نمى مانند بلكه «گروهى از آنان (كه روح حق طلبى در وجودشان نمرده است سرانجام) به اين قرآن ايمان مى آورند، در حالى كه گروهى ديگر (همچنان در جهل و لجاجت پافشارى كرده و) ايمان نخواهند آورد» (وَمِنْهُمْ مَنْ يُؤْمِنُ بِه وَمِنْهُمْ مَنْ لا يُؤْمِنُ بِه). روشن است كه اين گروه مردم، افراد فاسد و مفسدى هستند و به همين دليل در پايان آيه مى فرمايد: «پروردگار تو مفسدان را بهتر مى شناسد» (وَرَبُّكَ اَعْلَمُ بِالْمُفْسِدينَ). اشاره به اين كه افرادى كه زير بار حق نمى روند، در فاسد كردن نظام جامعه نقش مؤثرى دارند. (آيه 41) بحثى كه در آيات گذشته در زمينه انكار و تكذيب لجوجانه مشركان گذشت همچنان دنبال مى شود و در اين آيه طريق جديدى براى مبارزه به پيامبر(صلى الله عليه وآله)تعليم داده، مى گويد: «اگرآنها تورا تكذيب كنند به آنان بگو عمل من براى من و عمل شما براى خودتان باشد» (وَاِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ لى عَمَلى وَلَكُمْ عَمَلُكُمْ). «شما از آنچه من انجام مى دهم بيزاريد، و من هم از اعمال شما بيزارم» (اَنْتُمْ بَريؤُنَ مِمّا اَعْمَلُ وَاَنَا بَرىءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ). اين اعلام بيزارى و بى اعتنايى كه توأم با اعتماد و ايمان قاطع به مكتب خويشتن است به منكران لجوج مى فهماند كه با عدم تسليم در مقابل حق، خود را به محروميت مى كشانند و تنها به خويشتن ضرر مى زنند. كوران و كران! (آيه 42) در اين آيه اشاره به دليل انحراف و عدم تسليم آنها در برابر حق كرده، مى گويد: براى هدايت يك انسان تنها تعليمات صحيح و آيات تكان دهنده و اعجازآميز و دلائل روشن كافى نيست، بلكه آمادگى و استعداد پذيرش و شايستگى براى قبول حق نيز لازم است، همان گونه كه براى پرورش سبزه و گل تنها بذر آماده كافى نمى باشد، زمين مستعد نيز لازم است. لذا نخست مى گويد: «گروهى از آنها گوش به سوى تو فرا مى دهند» اما گويى كرند (وَمِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُونَ اِلَيْكَ). با اين حال كه آنها گوش شنوايى ندارند «آيا تو مى توانى صداى خود را به گوش كران برسانى هر چند درك نكنند» (اَفَاَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَلَوْ كانُوا لا يَعْقِلُونَ). (آيه 43) «و گروهى ديگر از آنان چشم به تو مى دوزند و اعمال تو را مى نگرند» كه هر يك نشانه اى از حقانيت و صدق گفتار تو را در بر دارد، اما گويى كورند و نابينا (وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْظُرُ اِلَيْكَ). «آيا با اين حال تو مى توانى اين نابينايان را هدايت كنى هرچند فاقد بصيرت باشند» (اَفَاَنْتَ تَهْدِى الْعُمْىَ وَلَوْ كانُوا لا يُبْصِرُونَ). (آيه 44) ولى اين نارسايى فكر و نديدن چهره حق و ناشنوايى در برابر گفتار خدا، چيزى نيست كه با خود از مادر به اين جهان آورده باشند، و خداوند به آنها ستمى كرده باشد، بلكه اين خود آنها بوده اند كه با اعمال نادرستشان و دشمنى و عصيان در برابر حق روح خود را تاريك و چشم بصيرت و گوش شنوايشان را از كار انداختند «چرا كه خداوند به هيچ كس از مردم ستم نمى كند، ولى مردمند كه به خويشتن ستم روا مى دارند» (اِنَّ اللهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئًا وَلكِنَّ النّاسَ اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ). (آيه 45) به دنبال شرح بعضى از صفات مشركان در آيات گذشته، در اينجا اشاره به وضع دردناكشان در قيامت كرده، مى گويد: «به خاطر بياور آن روز را كه خداوند همه آنها را محشور و جمع مى كند در حالى كه چنان احساس مى كنند كه تمام عمرشان در اين دنيا بيش از ساعتى از يك روز نبوده، به همان مقدار كه يكديگر را ببينند و بشناسند» (وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ كَاَنْ لَمْ يَلْبَثُوا اِلاّ ساعَةً مِنَ النَّهارِ يَتَعارَفُونَ بَيْنَهُمْ). سپس اضافه مى كند: در آن روز به همه آنها ثابت مى شود «افرادى كه روز رستاخيز و ملاقات پروردگار را تكذيب كردند، زيان بردند»، و تمام سرمايه هاى وجود خود را از دست دادند بى آنكه نتيجه اى بگيرند (قَدْ خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِاللهِ). «و اينها (به خاطر اين تكذيب و انكار و اصرار بر گناه و لجاجت) آمادگى هدايت نداشتند» (وَما كانُوا مُهْتَدينَ). چرا كه قلبشان تاريك و روحشان ظلمانى بود. (آيه 46) در اين آيه به عنوان تهديد كفار و تسلى خاطر پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين مى گويد: «اگر ما قسمتى از مجازاتهايى را كه به آنها وعده داده ايم به تو نشان دهيم (و در زمان حيات خود عذاب و مجازات آنها را ببينى) و يا اگر (پيش از آن كه به چنين سرنوشتى گرفتار شوند) تو را از اين دنيا ببريم به هر حال بازگشتشان به سوى ماست. سپس خداوند شاهد و گواه اعمالى است كه انجام مى دادند» (وَاِمّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذى نَعِدُهُمْ اَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَاِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اللهُ شَهيدٌ عَلى ما يَفْعَلُونَ). (آيه 47) در اين آيه يك قانون كلى در باره همه پيامبران و از جمله پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و همه امتها از جمله امتى كه در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى زيسته اند بيان كرده، مى گويد: «هر امتى رسول و فرستاده اى از طرف خدا دارد» (وَلِكُلِّ اُمَّة رَسُولٌ). «هنگامى كه فرستاده آنها آمد (و ابلاغ رسالت كرد و گروهى در برابر حق تسليم شدند و پذيرفتند و گروهى به مخالفت و تكذيب برخاستند) به عدالت در ميان آنها داورى مى شود و به هيچ كس ستمى نمى شود»، مؤمنان و نيكان مى مانند و بدان و مخالفان يا نابود مى شوند و يا محكوم به شكست (فَاِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ). همان گونه كه در باره پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) و امت معاصرش چنين شد. بنابراين قضاوت و داورى كه در اين آيه به آن اشاره شد: همان قضاوت تكوينى و اجرايى در اين دنياست. (آيه 48) به دنبال تهديدهايى كه در آيات سابق راجع به عذاب و مجازات منكران حق ذكر شد در اين آيه از قول آنها چنين نقل مى كند كه از روى استهزاء و مسخره و انكار «مى گويند: اين وعده اى كه در مورد نزول عذاب مى دهى اگر راست مى گويى چه موقع است» ؟! (وَيَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ). آنها با اين تعبير مى خواستند بى اعتنايى كامل خود را به تهديدهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نشان دهند. مجازات الهى در دست من نيست! (آيه 49) در برابر اين سؤال خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه از چند راه به آنها پاسخ گويد; نخست اين كه مى فرمايد: «به آنها بگو: (وقت و موعد اين كار در اختيار من نيست) من مالك سود و زيانى براى خود نيستم (تا چه رسد براى شما) مگر آنچه خدا بخواهد و اراده كند» (قُلْ لا اَمْلِكُ لِنَفْسى ضَرًّا وَلا نَفْعًا اِلاّ ماشاءَاللهُ). من تنها پيامبر و فرستاده اويم، تعيين موعد نزول عذاب، تنها به دست اوست. اين جمله در حقيقت اشاره به توحيد افعالى است كه در اين عالم همه چيز به خدا باز مى گردد، و هر كار از ناحيه اوست، اوست كه با حكمتش مؤمنان را پيروزى مى دهد و اوست كه با عدالتش منحرفان را مجازات مى كند. بديهى است اين منافات با آن ندارد كه خداوند به ما نيروها و قدرتهايى داده است كه به وسيله آن مالك قسمتى از سود و زيان خويش هستيم و مى توانيم در باره سرنوشت خويش تصميم بگيريم. سپس قرآن به پاسخ ديگرى پرداخته، مى گويد: «هر قوم و جمعيتى زمان و اجل معينى دارند، به هنگامى كه اجل آنها فرا رسد نه ساعتى از آن تأخير خواهند كرد و نه ساعتى پيشى خواهند گرفت» (لِكُلِّ اُمَّة اَجَلٌ اِذا جاءَ اَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَلا يَسْتَقْدِمُونَ). در واقع قرآن به مشركان اخطار مى كند كه بى جهت عجله نكنند، به هنگامى كه اَجَل آنها فرا برسد، لحظه اى اين عذاب تأخير و تقديم نخواهد داشت. (آيه 50) در اين آيه سومين پاسخ را مطرح كرده، مى گويد: «به آنها بگو: اگر عذاب پروردگار شب هنگام يا در روز به سراغ شما بيايد» امر غيرممكنى نيست، و آيا شما مى توانيد اين عذاب ناگهانى را از خود دفع كنيد ؟ (قُلْ اَرَءَيْتُمْ اِنْ اَتيكُمْ عَذابُهُ بَياتًا اَوْ نَهارًا). «با اين حال مجرمان و گنهكاران در برابر چه چيز عجله مى كنند» (ماذا يَسْتَعْجِلُ مِنْهُ الُْمجْرِمُونَ). (آيه 51) و در اين آيه چهارمين پاسخ را به آنها چنين مى گويد: «يا اين كه آنگاه كه واقع شد، به آن ايمان مى آوريد» و گمان مى كنيد كه ايمان شما پذيرفته مى شود، اين خيال باطلى است (اَثُمَّ اِذا ما وَقَعَ آمَنْتُمْ بِه). چرا كه پس از نزول عذاب، درهاى توبه به روى شما بسته مى شود و ايمان كمترين اثرى ندارد، بلكه به شما گفته مى شود: «حالا ايمان مى آوريد، در حالى كه قبلا (از روى استهزاء و انكار) براى عذاب عجله مى كرديد» ؟ (ءلاْنَ وَقَدْ كُنْتُمْ بِه تَسْتَعْجِلُونَ). (آيه 52) اين مجازات دنياى آنهاست، «سپس در روز رستاخيز به كسانى كه ستم كردند، گفته مى شود بچشيد عذاب ابدى را !» (ثُمَّ قيلَ لِلَّذينَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذابَ الْخُلْدِ). «آيا جز بدانچه انجام داديد كيفر داده مى شويد» ؟ (هَلْ تُجْزَوْنَ اِلاّ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ). اين در واقع اعمال خود شماست كه دامانتان را گرفته است، همانهاست كه در برابرتان مجسم شده و شما را براى هميشه آزار مى دهد. [ جمعه ۱۳۸۸/۱۲/۲۱ ] [ 22:45 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||