|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
(آيه 101) در تعقيب آيات گذشته كه درباره جهاد و هجرت بحث مى كرد، در اين آيه به مسأله نماز مسافر اشاره كرده مى فرمايد: «هنگامى كه سفر مى كنيد، گناهى بر شما نيست كه نماز را كوتاه كنيد اگر از فتنه (و خطر) كافران بترسيد; زيرا كافران، دشمن آشكارى هستند» (وَ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِى الاَْرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَوةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّ الْكَافِرِينَ كَانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِينًا). بى شك، نماز مسافر اختصاصى به حالت ترس ندارد. از اين رو، پيامبر(ص) در مسافرت، حتّى در سفر حج در منى، نماز را شكسته مى خواند. بايد توجّه داشت كه شرايط نماز مسافر مانند شرايط و خصوصيات ساير احكام اسلامى، در قرآن نيامده بلكه در سنّت به آن اشاره شده است. شأن نزول: (آيه 102) هنگامى كه پيامبر(ص) با عدّه اى از مسلمانان به عزم مكّه وارد سرزمين حديبيه شدند و جريان به گوش قريش رسيد، يك گروه دويست نفرى به سرپرستى خالد بن وليد، براى جلوگيرى از پيشروى مسلمانان به سوى مكّه، در كوه هاى نزديك مكّه مستقر شد. هنگام ظهر، بلال اذان گفت و پيامبر(ص) با مسلمانان نماز ظهر را به جماعت ادا كردند. خالد از مشاهده اين صحنه در فكر فرو رفت و به نفرات خود گفت: هنگام نماز عصر بايد از فرصت استفاده كرد و در حال نماز كار مسلمانان را يكسره ساخت. در اين هنگام آيه نازل شد و دستور نماز خوف را به مسلمانان داد. اين، يكى از نكات اعجاز قرآن است كه قبل از اقدام دشمن، نقشه هاى آنها را خنثى كرد. تفسير: در تعقيب آيات مربوط به جهاد، اين آيه كيفيت نماز خوف را كه به هنگام جنگ بايد خوانده شود، به مسلمانان تعليم مى دهد. آيه به پيامبر(ص) خطاب كرده مى فرمايد: «و هنگامى كه در ميان آنها باشى، و (در ميدان جنگ) براى آنها نماز را برپا كنى، بايد دسته اى از آنها با تو (به نماز) برخيزند، و سلاحهايشان را با خود برگيرند» (وَ إِذَا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلَوةَ فَلْتَقُمْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ). «و هنگامى كه سجده كردند (و نماز را به پايان رساندند)، بايد به پشتِ سر شما (به ميدان نبرد) بروند، و آن دسته ديگر كه نماز نخوانده اند (و مشغول پيكار بوده اند)، بيايند و با تو نماز بخوانند» (فَإِذَا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرَائِكُمْ وَلْتَأْتِ طَائِفَةٌ أُخْرَى لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ). «آنها (نيز) بايد وسايل دفاعى و سلاحهايشان را (در حال نماز) حمل كنند» (وَلْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ). اين طرز نماز گزاردن براى اين است كه دشمن شما را غافلگير نكند; زيرا «كافران آرزو دارند كه شما از سلاحها و متاعهاى خود غافل شويد و يك باره به شما هجوم آورند» (وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وَاحِدَةً). ولى از آنجا كه ممكن است ضرورتهايى پيش بيايد كه حمل سلاح و وسايل دفاعى هر دو با هم به هنگام نماز مشكل باشد، در پايان آيه دستور مى دهد: «و اگر از باران ناراحتيد و يا بيمار (و مجروح) هستيد، مانعى ندارد كه سلاحهاى خود را بر زمين بگذاريد» (وَ لاَجُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كَانَ بِكُمْ أَذًى مِنْ مَطَر أَوْ كُنْتُمْ مَرْضَى أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ). «ولى وسايل دفاعى (مانند زره و خُود) را با خود برداريد» كه اگر دشمن حمله كند بتوانيد تا رسيدن كمك، خود را حفظ كنيد (وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ). شما اين دستورها را به كار بنديد و مطمئن باشيد پيروزى با شماست زيرا «خداوند، عذاب خواركننده اى براى كافران فراهم ساخته است» (إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُهِينًا). اهمّيت فريضه نماز (آيه 103) به دنبال دستور نماز خوف در آيه قبل و لزوم به پاداشتن نماز حتّى در حال جنگ، در اين آيه مى فرمايد: «و هنگامى كه نماز را به پايان رسانيد، خدا را ياد كنيد; ايستاده، و نشسته، و در حالى كه به پهلو خوابيده ايد» (فَإِذَا قَضَيْتُمُ الصَّلَوةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِيَامًا وَ قُعُودًا وَ عَلَى جُنُوبِكُمْ). منظور از ياد خدا در حال ايستاده، نشسته و هنگام به پهلو خوابيدن، ممكن است حالات مختلف جنگى باشد كه سربازان گاهى در حال ايستاده و گاهى نشسته و گاه به پهلو خوابيدن، سلاحهاى مختلف جنگى; از جمله وسيله تيراندازى را به كار مى برند. آيه فوق در حقيقت اشاره به يك دستور مهمّ اسلامى است، كه معنى نماز خواندن در اوقات معيّن اين نيست كه در ساير حالات انسان از خدا غافل بماند. سپس قرآن مى گويد: دستور نماز خوف يك دستور استثنايى است «و هرگاه آرامش يافتيد (و حالت ترس زايل گشت)، نماز را (به طور معمول) انجام دهيد» (فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلَوَةَ). و در پايان آيه سرّ اين همه سفارش و دقّت را درباره نماز چنين بيان مى دارد: «زيرا نماز، وظيفه ثابت و معيّنى براى مؤمنان است» (إِنَّ الصَّلَوةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا). «موقوت» از ماده «وقت» است. بنابراين، معنى آيه چنين است: اگر مسلمانان بايد حتّى در ميدان جنگ اين وظيفه اسلامى را انجام دهند، به خاطر آن است كه نماز اوقات معيّنى دارد كه نمى توان از آنها تخلّف كرد. شأن نزول: (آيه 104) از ابن عبّاس نقل شده كه: پس از حوادث دردناك جنگ احد، پيامبر اسلام(ص) بر فراز كوه احد رفت و ابوسفيان نيز بر كوه احد قرار گرفت و با لحنى فاتحانه فرياد زد: اى محمّد، يك روز پيروز شديم و روز ديگر شما. يعنى اين پيروزى ما در برابر شكستى كه در بدر داشتيم. پيامبر(ص) به مسلمانان فرمود فوراً به او پاسخ گوييد. مسلمانان گفتند: هرگز وضع ما با شما يكسان نيست، شهيدان ما در بهشت اند و كشتگان شما در دوزخ. ابوسفيان فرياد زد: لَنا العُزّى وَلا عُزّى لَكُمْ: «ما داراى بت بزرگ عزّى هستيم و شما نداريد.» پيامبر(ص) فرمود: «شما هم در برابر شعار آنها بگوييد: اللّهُ مَوْلـَينا وَلا مَولى لَكُمْ» (سرپرست و تكيه گاه ما خداست و شما سرپرست و تكيه گاهى نداريد). ابوسفيان كه خود را در مقابل اين شعار اسلامى ناتوان ديد، دست از بت عزّى برداشت و به دامن بت هبل درآويخت و فرياد زد: اُعْلُ هُبَل ! «سربلند باد هبل». پيامبر(ص) دستور داد كه اين شعار جاهلى را نيز با شعارى محكم تر پاسخ دهند و بگويند: «اللّهُ أعْلى وَأجَلُّ» (خداوند برتر و بالاتر است). ابوسفيان كه از اين شعارهاى گوناگون خود بهره اى نگرفت، فرياد زد: ميعادگاه ما سرزمين بدر صغرى است. مسلمانان از ميدان جنگ بازگشتند در حالى كه از حوادث دردناك احد سخت ناراحت بودند. آيه نازل شد و به آنها هشدار داد كه در تعقيب مشركان سستى نكنند و از اين حوادث دردناك غمگين نشوند. اين شأن نزول به ما مى آموزد كه مسلمانان بايد هيچ يك از تاكتيكهاى دشمن را از نظر دور ندارند، در برابر منطق دشمنان منطقهاى نيرومندتر و در برابر سلاحهاى آنها سلاحهاى برتر، وگرنه حوادث به نفع دشمن تغيير شكل خواهد داد. بنابراين، در عصرى همچون عصر ما بايد به جاى تأسّف خوردن در برابر حوادث دردناك و مفاسد وحشتناكى كه مسلمانان را از هر سو احاطه كرده، به طور فعالانه دست به كار شوند، در برابر كتابها ومطبوعات ناسالم، كتب و مطبوعات سالم فراهم كنند و در مقابل وسايل تبليغاتى دشمنان از مجهّزترين وسائل تبليغاتى روز استفاده كنند و در مقابل طرحها و تزها و دكترين هايى كه مكتبهاى مختلف سياسى و اقتصادى و اجتماعى ارايه مى دهند، طرحهاى جامع اسلامى را به شكل روز در اختيار همگان قرار دهند. تنها با استفاده از اين روش است كه مى توانند موجوديت خود راحفظ كرده و به صورت يك گروه پيشرو در جهان درآيند. تفسير: به دنبال آيات مربوط به جهاد و هجرت، اين آيه براى زنده كردن روح فداكارى در مسلمانان مى گويد: «و در راه تعقيب دشمن، (هرگز) سست نشويد» (وَ لاَتَهِنُوا فِى ابْتِغَاءِ الْقَوْمِ). اشاره به اينكه در مقابل دشمنان سرسخت، روح تهاجم را در خود حفظ كنيد زيرا از نظر روانى اثر فوق العاده اى در تضعيف روحيه دشمن دارد. سپس استدلال روشنى براى اين حكم بيان مى كند مى گويد: «زيرا اگر شما درد و رنج مى بينيد، آنها نيز همانند شما درد و رنج مى بينند; ولى شما اميدى از خدا داريد كه آنها ندارند» (إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَمَا تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ مَا لاَيَرْجُونَ). و در پايان آيه براى تأكيد بيش تر مى فرمايد: فراموش نكنيد كه رنجها و تلاشهاى شما از ديدگاه علم خدا مخفى نيست «و خداوند، دانا و حكيم است» (وَ كَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا). بنابراين، نتيجه همه آنها را خواهيد ديد. شأن نزول: (آيه 105) در مورد نزول اين آيه و آيه بعد نقل شده كه: طايفه بنى ابيرق طايفه اى نسبتاً معروف بودند، سه برادر از اين طايفه به نام بشر، بشير و مبشر نام داشتند. بشير به خانه مسلمانى به نام رفاعه دستبرد زد و شمشير و زره و مقدارى از موادّ غذايى را به سرقت برد. فرزند برادر او به نام قتاده كه از مجاهدان بدر بود، جريان را خدمت پيامبر(ص) عرض كرد. وقتى برادران سارق باخبر شدند، يكى از سخنوران قبيله خود را ديدند كه با جمعى به خدمت پيامبر(ص) بروند و با قيافه حق به جانب، سارق را تبرئه كنند و قتاده را به تهمت ناروا زدن متّهم سازند. پيامبر(ص) طبق وظيفه عمل به ظاهر، شهادت اين جمعيّت را پذيرفت و قتاده را مورد سرزنش قرار داد. قتاده كه بى گناه بود، از اين جريان بسيار ناراحت شد، به سوى عموى خود بازگشت و جريان را با اظهار تأسّف فراوان بيان كرد. عمويش او را تسلّى داد و گفت: نگران مباش خداوند پشتيبان ماست. اين آيه و آيه بعد نازل شد و اين مرد بى گناه را تبرئه كرد و خائنان واقعى را مورد ملامت قرار داد. تفسير: از خائنان حمايت نكنيد در اين آيه خداوند نخست به پيامبر(ص) توصيه مى كند كه هدف از فرستادن اين كتاب آسمانى اين است كه اصول حق و عدالت در ميان مردم اجرا شود. مى فرمايد: «ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم; تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در ميان مردم قضاوت كنى» (إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَيكَ اللَّهُ). سپس به پيامبر هشدار مى دهد مى گويد: «و از كسانى مباش كه از خائنان حمايت نمايى» (وَ لاَتَكُنْ لِلْخَائِنِينَ خَصِيمًا). گرچه روى سخن در اين آيه به پيامبر است ولى بى شك يك حكم عمومى نسبت به همه قضات و داوران مى باشد. به همين دليل، مفهوم چنين خطابى اين نيست كه چنين كارى از پيامبر سر مى زند. (آيه 106) در اين آيه به پيامبر دستور مى دهد: «و از خداوند، طلب آمرزش نما» (وَاسْتَغْفِرِاللَّهَ). «زيرا خداوند، آمرزنده و مهربان است» (إِنَّ اللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَحِيمًا). (آيه 107) به دنبال دستورهاى گذشته درباره عدم حمايت از خائنان، قرآن چنين ادامه مى دهد: «و از آنها كه به خود خيانت كردند، دفاع مكن» (وَ لاَتُجَادِلْ عَنِ الَّذِينَ يَخْتَانُونَ أَنْفُسَهُمْ) «زيرا خداوند، افراد خيانت پيشه گنهكار را دوست ندارد» (إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ مَنْ كَانَ خَوَّانًا أَثِيمًا). (آيه 108) سپس اين گونه خائنان را مورد ملامت قرار داده مى گويد: «آنها زشتكارى خود را از مردم پنهان مى دارند; امّا از خدا پنهان نمى دارند» (يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لاَيَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ). «و هنگامى كه در مجالس شبانه، سخنانى كه خدا راضى نبود مى گفتند، خدا با آنها بود; خدا به آنچه انجام مى دهند، احاطه دارد» (وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لاَ يَرْضَى مِنَ الْقَوْلِ وَ كَانَ اللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطًا). (آيه 109) سپس روى سخن را به طايفه شخص سارق كه از او دفاع كردند نموده مى گويد: «آرى، شما همانها هستيد كه در زندگى اين جهان، از آنان دفاع كرديد; امّا كيست كه در برابر خداوند، در روز رستاخيز از آنها دفاع كند؟ و يا چه كسى است كه وكيل و حامى آنها باشد؟!» (هَا أَنْتُمْ هَـؤُلاَءِ جَادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا فَمَنْ يُجَادِلُ اللَّهَ عَنْهُمْ يَوْمَ الْقِيَـمَةِ أَمْ مَنْ يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً). بنابراين، دفاع شما از آنها بسيار كم اثر است زيرا در زندگى جاويدان، آن هم در برابر خداوند، هيچ گونه مدافعى براى آنها نيست. در حقيقت، در سه آيه فوق، نخست به پيامبر اسلام(ص) و همه قاضيان به حق توصيه شده كه كاملا مراقب باشند، افرادى با صحنه سازى و شاهدان دروغين حقوق ديگران را پايمال نكنند، سپس به افراد خيانتكار و بعد به مدافعان آنها هشدار داده شده كه مراقب نتايج سوءاعمال خود در اين جهان و جهان ديگر باشند. (آيه 110) قرآن در تعقيب بحثهاى مربوط به خيانت و تهمت كه در آيات قبل گذشت، سه حكم كلّى بيان مى كند: 1. در اين آيه به اين حقيقت اشاره مى كند كه راه توبه به روى افراد بدكار هميشه باز است. مى فرمايد: «كسى كه كار بدى انجام دهد يا به خود ستم كند، سپس از خداوند طلب آمرزش نمايد، خدا را آمرزنده و مهربان خواهد يافت» (وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِاللَّهَ يَجِدِاللَّهَ غَفُورًا رَحِيمًا). از جمله فوق استفاده مى شود كه توبه حقيقى آن چنان اثر دارد كه انسان در درون جان خود نتيجه آن را مى يابد. (آيه 111) 2. اين آيه توضيح همان حقيقتى است كه اجمال آن در آيات قبل بيان شد. مى فرمايد: «و كسى كه گناهى مرتكب شود، به زيان خود مرتكب شده» (وَ مَنْ يَكْسِبْ إِثْمًا فَإِنَّمَا يَكْسِبُهُ عَلَى نَفْسِهِ). به اين ترتيب، گناهان اگرچه در ظاهر مختلفند، ولى آثار سوء آن قبل از همه در روح و جان خود شخص ظاهر مى شود. شعله اوّل نصيب دامن آتش زنه است اين سزاى آنكه بوسد آستان ظلم را. و در پايان آيه مى فرمايد: «خداوند، دانا و حكيم است» از اعمال بندگان باخبر است و هر كس را طبق استحقاق خود مجازات مى كند (وَ كَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا). (آيه 112) 3. در اين آيه به اهمّيت گناه تهمت زدن نسبت به افراد بى گناه اشاره كرده مى فرمايد: «و كسى كه خطا يا گناهى مرتكب شود، سپس بى گناهى را متّهم سازد، بارِ بهتان و گناه آشكارى بر دوش گرفته است» (وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْمًا ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيـًا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتانًا وَ إِثْمًا مُبِينًا). جنايت تهمت تهمت زدن به بى گناه، از زشت ترين كارهايى است كه اسلام آن را به شدّت محكوم ساخته است. از پيامبر اسلام(ص) روايت شده است: «كسى كه به مرد يا زن باايمان تهمت بزند يا درباره او چيزى بگويد كه در او نيست، خداوند در روز قيامت او را بر تلّى از آتش قرار مى دهد تا از مسؤوليت آنچه گفته است درآيد.» در حقيقت رواج اين كارِ ناجوانمردانه در يك محيط، سبب به هم ريختن نظام و عدالت اجتماعى و آلوده شدن حق به باطل و گرفتار شدن بى گناه و تبرئه گنهكار و از ميان رفتن اعتماد عمومى مى شود. (آيه 113) اين آيه اشاره به گوشه ديگرى از حادثه بنى ابيرق است كه در چند آيه قبل زير عنوان شأن نزول به آن اشاره شد. نخست مى فرمايد: «اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهى از آنان تصميم داشتند تو را گمراه كنند» (وَ لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ). آنها مى خواستند با متّهم ساختن يك فرد بى گناه، سپس كشيدن پيامبر به اين ماجرا، هم ضربه اى به شخصيت اجتماعى و معنوى حضرت بزنند و هم اغراض سوء خود را درباره يك مسلمان بى گناه عملى سازند، ولى خداوندى كه حافظ پيامبر خويش است، نقشه هاى آنها را نقش برآب كرد. سپس مى افزايد: «امّا جز خودشان را گمراه نمى كنند; و هيچ گونه زيانى به تو نمى رسانند» (وَ مَا يُضِلُّونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ مَا يَضُرُّونَكَ مِنْ شَىْء). سرانجام علّت مصونيت پيامبر(ص) را از گمراهى و خطا و گناه چنين بيان مى كند: «و خداوند، كتاب و حكمت بر تو نازل كرد; و آنچه را نمى دانستى، به تو آموخت» (وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ). در پايان آيه مى فرمايد: «و فضل خدا بر تو (همواره) بزرگ بوده است» (وَ كَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا). در جمله فوق يكى از دلايل اساسى مسأله عصمت به طور اجمال آمده است. مى گويد: خداوند علوم و دانشهايى به پيامبر آموخته كه در پرتو آن در برابر گناه و خطا بيمه مى شود زيرا علم و دانش (در مرحله نهايى) موجب عصمت است. سخنانِ درگوشى (آيه 114) در آيات گذشته اشاره اى به جلسات مخفيانه شبانه و شيطنت آميز بعضى از منافقان يا مانند آنها شده بود، در اين آيه به طور مشروح تر از آن، زير عنوان نجوا بحث مى شود. آيه مى گويد: «در بسيارى از سخنان درِ گوشى (و جلسات محرمانه) آنها، (كه براساس نقشه هاى شيطنت آميز بنا شده) خير و سودى نيست» (لاَ خَيْرَ فِى كَثِير مِنْ نَجْوَيهُمْ). «نجوا» فقط به معنى سخنان درِ گوشى نيست، بلكه هرگونه جلسات سرّى و مخفيانه را نيز شامل مى شود. سپس براى اينكه گمان نشود هرگونه نجوا و سخن درگوشى يا جلسات محرمانه مذموم و ممنوع است، چند مورد را به صورت استثنا در ذيل آيه ذكر كرده مى فرمايد: «مگر كسى كه (به اين وسيله،) امر به كمك به ديگران، يا كار نيك، يا اصلاح در ميان مردم كند» (إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَة أَوْ مَعْرُوف أَوْ إِصْلاَح بَيْنَ النَّاسِ). و اين گونه نجواها اگر به خاطر تظاهر و رياكارى نباشد بلكه منظور از آن كسب رضاى پروردگار بوده باشد، خداوند پاداش بزرگى براى آن مقرّر خواهد فرمود. آيه مى گويد: «و هركس براى خشنودى پروردگار چنين كند، پاداش بزرگى به او خواهيم داد» (وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا). نجوا و سخنانِ درِ گوشى و تشكيل جلسات محرمانه، در قرآن به عنوان يك عمل شيطانى معرّفى شده است. در آيه 10 سوره مجادله مى فرمايد: «إِنَّمَا النَّجْوَى مِنَ الشَّيْطَانِ» (نجوا تنها از سوى شيطان است). اگر نجوا در حضور جمعيّت انجام پذيرد سوء ظنّ افراد را برمى انگيزد و گاهى حتّى در ميان دوستان، ايجاد بدبينى مى كند. به همين دليل، بهتر است كه جز در موارد ضرورت، از اين موضوع استفاده نشود و فلسفه حكم مزبور در قرآن نيز همين است. شأن نزول: (آيه 115) در مورد نزول آيات سابق گفتيم كه بشير بن ابيرق پس از سرقت از مسلمانى، شخص بى گناهى را متّهم ساخت و با صحنه سازى در حضور پيامبر، خود را تبرئه كرد، ولى با نزول آيات گذشته رسوا شد. به دنبال آن رسوايى به جاى اينكه توبه كند، راه كفر را پيش گرفت و از زمره مسلمانان خارج گرديد. آيه نازل شد و ضمن اشاره به اين موضوع، يك حكم جامع و عمومى را بيان نمود. تفسير: هنگامى كه انسان مرتكب خلافى مى شود، پس از آگاهى دو راه در پيش دارد: نخست بازگشت و توبه كه اثر آن در شستوشوى گناه در چند آيه پيش بيان گرديد. راه ديگر، لجاجت و عناد مى باشد كه به نتيجه شوم آن در اين آيه اشاره شده است. مى فرمايد: «كسى كه بعد از آشكار شدن حق، با پيامبر مخالفت كند، و از راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد، ما او را به همان راه كه مى رود مى بريم; و به دوزخ داخل مى كنيم; و سرانجامِ بدى است» (وَ مَنْ يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِيرًا). «يشاقق» از ماده «شقاق» به معنى مخالفت آگاهانه همراه با دشمنى است. جمله «نولّه ما تولّى» (ما او را به همان راه كه مى رود مى بريم)، اشاره به سلب توفيق معنوى و عدم تشخيص حق و پيشروى در بيراهه است. و جمله «نصله جهنّم» اشاره به سرنوشت آنها در رستاخيز است. شرك گناه نابخشودنى (آيه 116) به دنبال بحثهاى مربوط به منافقان و مرتدان يعنى كسانى كه بعد از قبول اسلام به سوى كفر بازمى گردند، در اينجا به اهمّيّت گناه شرك اشاره مى كند مى فرمايد: «خداوند، شرك به او را نمى آمرزد; (ولى) كمتر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى آمرزد» (إِنَّ اللَّهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَادُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ). اين مضمون در آيه 48 همين سوره گذشت ولى ذيل دو آيه با هم تفاوت مختصرى دارد. در اينجا مى فرمايد: «و هر كس براى خدا همتايى قرار دهد، در گمراهى دورى افتاده است» (وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيدًا). ولى در گذشته فرمود: «وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِافْتَرَى إِثْمًا عَظِيمًا» (و آن كس كه براى خدا، شريكى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است). در آنجا به مفسده بزرگ شرك از جنبه الهى و شناسايى خدا اشاره شده و در اينجا زيانهاى غيرقابل جبران آن براى خود مردم بيان گرديده است. آنجا جنبه علمى و اينجا جنبه عملى و نتايج خارجى مسأله را بررسى مى كند. نقشه هاى شيطان (آيه 117) اين آيه توضيحى است براى حال مشركان كه در آيه قبل به سرنوشت شوم آنها اشاره شد و در حقيقت علّت گمراهى آنها را بيان مى كند مى گويد: آنها به قدرى كوتاه فكرند كه آفريدگار جهان را رها كرده و در برابر موجوداتى سر تعظيم فرود مى آورند كه كم ترين اثر مثبتى ندارند و «آنچه غير از خدا مى خوانند، فقط بتهايى است (بى روح)، كه هيچ اثرى ندارد; و (يا) شيطان سركش و ويرانگر است» (إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ إِنَاثًا وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلاَّ شَيْطَانًا مَرِيدًا). قابل توجّه اينكه، معبودهاى مشركان در اين آيه منحصر به دو چيز شناخته شده: «إناث» و «شيطان مَريد». «إناث» جمع «أنثى»، به معنى موجود نرم و قابل انعطاف است. يعنى آنها معبودهايى را مى پرستيدند كه مخلوق ضعيفى بيش نبودند و به آسانى در دست آدمى به هر شكل درمى آمدند، تمام وجودشان تأثّر و انعطاف پذيرى و تسليم در برابر حوادث بود. به تعبيرى روشن تر، موجودهايى كه هيچ گونه اراده و اختيارى از خود نداشتند و سرچشمه سود و زيان نبودند. واژه «مريد» از ماده «مرد»، به معنى ريختن شاخ و برگ درخت است. بنابراين، «شيطان مَريد» يعنى شيطانى كه تمام صفات فضيلت از شاخسار وجودش فروريخته و چيزى از نقاط قوّت در او باقى نمانده است. (آيه 118) سپس در آيات بعد به صفات شيطان و اهدافش و عداوت خاصّى كه با فرزندان آدم دارد اشاره كرده و قسمتهاى مختلفى از برنامه هاى او را شرح مى دهد. قبل از هر چيز مى فرمايد: «خدا او را از رحمت خويش دور ساخته» (لَعَنَهُ اللَّهُ). در حقيقت، ريشه تمام بدبختى ها و ويرانگرى هاى او همين دورى از رحمت خداست كه بر اثر كبر و نخوت دامنش را گرفت. سپس مى فرمايد: شيطان سوگند ياد كرده كه چند برنامه را اجرا كند: 1. «و او گفته است: از بندگان تو، نصيب معيّنى خواهم گرفت» (وَ قَالَ لاََتَّخِذَنَّ مِنْ عِبَادِكَ نَصِيبًا مَفْرُوضًا). او مى داند قدرت بر گمراه ساختن همه بندگان خدا را ندارد و فقط افراد هوسباز و سست ايمان هستند كه در برابر او تسليم مى شوند. (آيه 119) 2. «و آنها را گمراه مى كنم» (وَ لاَُضِلَّنَّهُمْ). 3. «و به آرزوها سرگرم مى سازم» (وَ لاَُمَنِّيَنَّهُمْ).(1) 4. «و به آنان دستور مى دهم كه (اعمال خرافى انجام دهند، و) گوش چهارپايان را بشكافند» (وَ لاََمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ ءَاذَانَ الاَْنْعَامِ). و اين اشاره به يكى از اعمال زشت جاهلى است كه در ميان بت پرستان رايج بود كه گوش بعضى از چارپايان را مى شكافتند يا قطع مى كردند و سوار شدن بر آن را ممنوع مى دانستند و از آن هيچ استفاده اى نمى نمودند. 5. «آنها را وادار مى سازم كه آفرينشِ (پاكِ) خدايى را تغيير دهند» و فطرت توحيد را به شرك بيالايند (وَ لاََمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ). و اين ضرر غيرقابل جبرانى است كه شيطان بر پايه سعادت انسان مى زند زيرا حقايق را با يك سلسله اوهام و وساوس دگرگون مى كند و به دنبال آن، سعادت به شقاوت تبديل مى گردد. اين جمله اشاره به آن است كه خداوند در نهاد اوّلى انسان، توحيد و يكتاپرستى و هرگونه صفت و خوى پسنديده اى را قرار داده است ولى وسوسه هاى شيطانى و هوى و هوسها انسان را از اين مسير صحيح منحرف مى سازد و به بيراهه ها مى كشاند. در پايان يك اصل كلّى را بيان كرده مى فرمايد: «و هركس، شيطان را به جاى خدا ولىّ خود برگزيند، زيان آشكارى كرده است» (وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِينًا). (آيه 120) در اين آيه چند نكته بيان شده كه به منزله دليل براى مطلب سابق است. مى فرمايد: «شيطان به آنها وعده ها(ىِ دروغين) مى دهد; و به آرزوها، سرگرم مى سازد; در حالى كه جز فريب و نيرنگ، به آنها وعده نمى دهد» (يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ مَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلاَّ غُرُورًا).(2) (آيه 121) در اين آيه سرنوشت نهايى پيروان شيطان چنين بيان شده: «آنها جايگاهشان جهنّم است; و هيچ راه فرارى ندارند» (أُولَـئِكَ مَأْوَيهُمْ جَهَنَّمُ وَ لاَيَجِدُونَ عَنْهَا مَحِيصًا).(3) (آيه 122) در آيات گذشته خوانديم كسانى كه شيطان را به جاى خدا ولىّ خود انتخاب كنند، در زيان آشكارى هستند. شيطان به آنها وعده دروغين مى دهد و با آرزوها سرگرم مى سازد و وعده شيطان جز فريب و نيرنگ نيست. در برابر آنها، در اين آيه سرانجامِ كار افراد باايمان را بيان كرده مى فرمايد: «و كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام داده اند، به زودى آنان را در باغهايى از بهشت وارد مى كنيم كه نهرها از زير درختانش جارى است» (وَالَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ). اين نعمت همانند نعمتهاى اين دنيا زودگذر و ناپايدار نيست بلكه مؤمنان «جاودانه در آن خواهند ماند» (خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا). اين وعده همانند وعده هاى دروغين شيطان نيست بلكه «وعده حقّ خداوند است» (وَعْدَاللَّهِ حَقًّا). «و كيست كه در گفتار و وعده هايش، از خدا صادق تر باشد؟!» (وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلاً). زيرا تخلّف از وعده يا به خاطر ناتوانى است يا جهل و نياز كه تمام اينها از ساحت مقدّس او دور است. 1. اين واژه از ماده «منى» گرفته شده كه به معنى تقدير و اندازه گيرى است، ولى بسيارى اوقات به معنى اندازه گيرى هاى خيالى و آرزوهاى موهوم به كار مى رود. 2. «غرور» به معنى اثر آشكار چيزى است و غالباً به آثارى كه ظاهرى فريبنده و باطنى ناپسند دارد گفته مى شود. 3. «محيص» از ماده «حيص» به معنى عدول است. بنابراين، محيص به معنى وسيله عدول و راه فرار مى آيد. شأن نزول: (آيه 123) نقل شده مسلمانان و اهل كتاب هركدام بر ديگرى افتخار مى كردند. اهل كتاب مى گفتند: پيامبر ما قبل از پيامبر شما بوده است، كتاب ما از كتاب شما سابقه دارتر است. مسلمانان مى گفتند: پيامبر ما خاتم پيامبران است و كتابش آخرين و كامل ترين كتب آسمانى است. بنابراين ما بر شما امتياز داريم. اين آيه و آيه بعد نازل شد و بر اين ادّعاها قلم بطلان كشيد و ارزش هركس را به اعمالش معرّفى كرد. تفسير: امتيازات واقعى و دروغين در اين آيه و آيه بعد يكى از اساسى ترين پايه هاى اسلام بيان شده است كه ارزش وجودى اشخاص و پاداش و كيفر آنها هيچ ربطى به ادّعاها و آرزوهاى آنها ندارد، بلكه بستگى به عمل و ايمان دارد. اين سنّتى تغييرناپذير و قانونى است كه همه ملّتها در برابر آن يكسانند. نخست مى فرمايد: فضيلت و برترى «به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل كتاب نيست» (لَيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَ لاَأَمَانِىِّ أَهْلِ الْكِتَابِ). سپس اضافه مى كند: «هركس عمل بدى انجام دهد، كيفر داده مى شود; و كسى را جز خدا، ولىّ و ياور خود نخواهد يافت» (مَنْ يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِ وَ لاَيَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لاَنَصِيرًا). (آيه 124) «و كسى كه چيزى از اعمال صالح را انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه ايمان داشته باشد، چنان كسانى داخل بهشت مى شوند; و كم ترين ستمى به آنها نخواهد شد» (وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ مِنْ ذَكَر أَوْ أُنْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَـئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لاَيُظْلَمُونَ نَقِيرًا). به اين ترتيب، قرآن وابستگى هاى ادّعايى و خيالى و اجتماعى و نژادى و مانند آن را نسبت به يك مذهب بى فايده مى شمرد و اساس را ايمان به مبانى مكتب و عمل به برنامه هاى آن معرّفى مى كند. (آيه 125) در آيه قبل سخن از تأثير ايمان و عمل بود و اينكه انتساب به مذهب و آيين به تنهايى اثرى ندارد، در اين آيه براى اينكه سوءتفاهمى از بحث گذشته پيدا نشود برترى آيين اسلام بر همه آيينها را با اين عبارت بيان كرده است: «دين و آيين چه كسى بهتر است از آن كس كه خود را تسليم خدا كند، و نيكوكار باشد و پيرو آيين خالص و پاك ابراهيم گردد؟!» (وَ مَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرهِيمَ حَنِيفًا). در اين آيه سه چيز مقياس بهترين آيين شمرده شده: 1. تسليم مطلق در برابر خدا (أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ). 2. نيكوكارى (وَهُوَ مُحْسِنٌ). منظور از نيكوكارى در اينجا هرگونه نيكى با قلب و زبان و عمل است. 3. پيروى از آيين خالص و پاك ابراهيم (وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرهِيمَ حَنِيفًا). در پايان آيه دليل تكيه كردن روى آيين ابراهيم را چنين بيان مى كند: «و خدا ابراهيم را به دوستى خود، انتخاب كرد» (وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرهِيمَ خَلِيلاً). (آيه 126) در اين آيه به مالكيت مطلقه پروردگار و احاطه فراگير او اشاره مى كند مى فرمايد: «آنچه در آسمانها و زمين است، از آنِ خداست; و خداوند به هر چيزى احاطه دارد» (وَلِلَّهِ مَا فِى السَّمَـوَاتِ وَ مَا فِى الاَْرْضِ وَ كَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَىْء مُحِيطًا). اشاره به اينكه اگر خداوند ابراهيم را دوست خود انتخاب كرد به خاطر نياز به او نبود زيرا خدا از همگان بى نياز است، بلكه به خاطر سجايا و صفات برجسته ابراهيم بود. باز هم حقوق زنان (آيه 127) اين آيه به پاره اى از پرسشهايى كه از طرف مردم درباره زنان مخصوصاً دختران يتيم مى شده پاسخ مى گويد. مى فرمايد: «اى پيامبر! از تو درباره حكم زنان سؤال مى كنند; بگو: خداوند درباره آنان به شما پاسخ مى دهد» (وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِى النِّسَاءِ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ). «يستفتونك» از ماده «فتوى» و «فتيا» گرفته شده كه به معنى پاسخ به مسائل مشكل است. سپس مى افزايد: «آنچه در قرآن درباره زنان يتيمى كه حقوقشان را به آنها نمى دهيد، و مى خواهيد با آنها ازدواج كنيد» به شما پاسخ مى دهد، و زشتى اين عمل ظالمانه را آشكار مى سازد (وَ مَا يُتْلَى عَلَيْكُمْ فِى الْكِتَابِ فِى يَتَامَى النِّسَاءِ الَّـتِى لاَ تُؤْتُونَهُنَّ مَا كُتِبَ لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ). سپس درباره كودكان صغير كه طبق رسم جاهليت از ارث ممنوع بودند، سفارش كرده مى فرمايد: «و نيز آنچه درباره كودكان صغير و ناتوان براى شما بيان شده است» (وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدَانِ). بار ديگر درباره حقوق يتيمان تأكيد كرده مى گويد: و خدا به شما سفارش مى كند كه: «با يتيمان به عدالت رفتار كنيد» (وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتَامَى بِالْقِسْطِ). در پايان آيه به اين مسأله توجّه مى دهد كه: «و آنچه از نيكى ها انجام مى دهيد، خداوند از آن آگاه است» و به شما پاداش شايسته مى دهد (وَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْر فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِهِ عَلِيمًا). شأن نزول: (آيه 128) نقل شده كه رافع بن خديج دو همسر داشت، يكى مسن و ديگرى جوان. (بر اثر اختلاف،) همسر مسن خود را طلاق داد و، هنوز مدّت عدّه تمام نشده بود، به او گفت: اگر مايل باشى با تو آشتى مى كنم ولى بايد اگر همسر ديگرم را بر تو مقدّم داشتم صبر كنى و اگر مايل باشى صبر مى كنم مدّت عدّه تمام شود و از هم جدا شويم. زن پيشنهاد اوّل را پذيرفت و با هم آشتى كردند. آيه نازل شد و حكم اين كار را بيان داشت. تفسير: صلح بهتر است در آيه 34 و 35 همين سوره احكام مربوط به نشوز زن بيان شده بود، در اينجا به مسأله نشوز مرد اشاره كرده مى فرمايد: «و اگر زنى، از طغيان و سركشى يا اعراض شوهرش بيم داشته باشد، مانعى ندارد با هم صلح كنند» و زن يا مرد از پاره اى از حقوق خود، به خاطر صلح، صرف نظر نمايد (وَ إِنِ امْرَأَةٌ خَافَتْ مِنْ بَعْلِهَا نُشوزًا أَوْ إِعْرَاضًا فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أَنْ يُصْلِحَا بَيْنَهُمَا صُلْحًا). سپس براى تأكيد موضوع مى فرمايد: «و صلح، بهتر است» (وَالصُّلْحُ خَيْرٌ). اين جمله كوتاه و پر معنى گرچه در آيه فوق در مورد اختلافات خانوادگى ذكر شده، ولى يك قانون جامع را بيان مى كند كه در همه جا اصل نخستين، دوستى و سازش است و نزاع و كشمكش برخلاف طبع سليم انسان و زندگى آرام بخش اوست، از اين رو جز در موارد ضرورت نبايد به آن متوسّل شد. سپس به سرچشمه بسيارى از نزاعها اشاره كرده مى فرمايد: «اگرچه مردم (طبق غريزه حُبّ ذات، در اين گونه موارد) بخل مىورزند» (وَ أُحْضِرَتِ الاَْنْفُسُ الشُّحَّ). و هركسى سعى مى كند تمام حقوق خود را بى كم و كاست دريافت دارد، و همين سرچشمه نزاعها و كشمكشهاست. بنابراين، اگر زن و مرد به اين حقيقت توجّه كنند كه سرچشمه بسيارى از اختلافات بخل است، سپس در اصلاح خود بكوشند و گذشت پيشه كنند، اضافه بر اينكه ريشه اختلافات خانوادگى از بين مى رود، بسيارى از كشمكشهاى اجتماعى نيز پايان مى گيرد. و براى اينكه مردان از حكم فوق سوءاستفاده نكنند، در پايان آيه روى سخن را به آنها كرده مى گويد: «و اگر نيكى كنيد و پرهيزگارى پيشه سازيد (و به خاطر صلح، گذشت نماييد)، خداوند به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است» و پاداش شايسته به شما خواهد داد (وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا). عدالت، شرط تعدّد همسر (آيه 129) از جمله اى كه در پايان آيه قبل گذشت و در آن دستور به احسان و تقوا داده شده بود يك نوع تهديد در مورد شوهران استفاده مى شود كه آنها بايد مراقب باشند كم ترين انحرافى از مسير عدالت در مورد همسران خود پيدا نكنند. اكنون اين توهّم پيش مى آيد كه مراعات عدالت حتّى در مورد محبّت و علاقه قلبى امكان پذير نيست. بنابراين در برابر همسران متعدّد چه بايد كرد؟ آيه مى گويد: «شما هرگز نمى توانيد (از نظر محبّت قلبى) در ميان زنان، عدالت برقرار كنيد، هر چند كوشش نماييد» (وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّسَاءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ). و براى اينكه مردان از اين حكم سوءاستفاده نكنند، به دنبال اين جمله مى فرمايد: اكنون كه نمى توانيد مساوات كامل را از نظر محبّت، ميان همسران رعايت كنيد، «تمايل خود را به كلّى متوجّه يك طرف نسازيد كه ديگرى را به صورت زنى كه شوهرش را از دست داده درآوريد» (فَلاَ تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوهَا كَالْمُعَلَّقَةِ). در پايان آيه به كسانى كه پيش از نزول اين حكم در رعايت عدالت ميان همسران خود كوتاهى كرده اند هشدار مى دهد مى گويد: «و اگر راه صلاح و پرهيزگارى پيش گيريد، خداوند آمرزنده و مهربان است» (وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَحِيمًا). (آيه 130) سپس به اين حقيقت اشاره مى كند كه اگر ادامه همسرى براى طرفين طاقت فرساست و جهاتى پيش آمده كه افق زندگى براى آنها تيره و تار است، آنها مجبور نيستند تا پايان عمر با تلخ كامى در چنين زندگى خانوادگى زندانىباشند، بلكه مى توانند از هم جدا شوند و در اين موقع بايد شجاعانه تصميم بگيرند و از آينده وحشت نكنند زيرا «اگر از هم جدا شوند، خداوند هر كدام از آنها را با فضل و رحمت خود، بى نياز مى كند» و اميد است همسران بهتر و زندگانى روشن ترى در انتظارشان باشد (وَ إِنْ يَتَفَرَّقَا يُغْنِ اللَّهُ كُـلاًّ مِنْ سَعَتِهِ). «و خداوند، داراى فضل و كَرَم، و حكيم است» (وَ كَانَ اللَّهُ وَاسِعًا حَكِيمًا). (آيه 131) در آيه قبل به اين حقيقت اشاره شد كه اگر ضرورتى ايجاب كند كه دو همسر از هم جدا شوند اقدام بر اين كار بى مانع است و از آينده نترسند زيرا خداوند آنها را از فضل و كَرَم خود بى نياز خواهد كرد، در اين آيه مى افزايد: ما قدرت بى نياز نمودن آنها را داريم زيرا «آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، از آنِ خداست» (وَلِلَّهِ مَا فِى السَّمَـوَاتِ وَ مَا فِى الاَْرْضِ). كسى كه چنين ملك بى انتها و قدرت بى پايان دارد از بى نياز ساختن بندگان خود عاجز نخواهد بود. سپس براى تأكيد درباره پرهيزگارى در اين مورد و هر مورد ديگر، مى فرمايد: «و ما به كسانى كه پيش از شما، كتاب آسمانى به آنها داده شده بود، سفارش كرديم، (همچنين) به شما (نيز) سفارش مى كنيم كه از (نافرمانى) خدا بپرهيزيد» (وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ إِيَّاكُمْ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ). بعد روى سخن را به مسلمانان كرده مى گويد: اجراى دستور تقوا به سود خود شماست، و خدا نيازى به آن ندارد «و اگر كافر شويد، (به خدا زيانى نمى رسد; زيرا) براى خداست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است; و خداوند، بى نياز و ستوده است» (وَ إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ مَا فِى السَّمَـوَاتِ وَ مَا فِى الاَْرْضِ وَ كَانَ اللَّهُ غَنِيًّا حَمِيدًا). (آيه 132) پس از سفارش به تقوا، براى اينكه توهّم نشود كه اطاعت اين فرمان سودى براى خداوند دارد يا مخالفت آن زيانى به او مى رساند، در اين آيه براى سومين بار اين جمله را تكرار مى كند كه: «براى خداست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است; و كافى است كه خدا، حافظ و نگاهبان آنها باشد» (وَلِلَّهِ مَا فِى السَّمَـوَاتِ وَ مَا فِى الاَْرْضِ وَ كَفَى بِاللَّهِ وَكِيلاً). (آيه 133) سپس مى فرمايد: «اى مردم، اگر او بخواهد، شما را از ميان مى برد و افراد ديگرى را (به جاى شما) مى آورد; و خداوند، بر اين كار تواناست» (إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ وَ يَأْتِ بِـَاخَرِينَ وَ كَانَ اللَّهُ عَلَى ذلِكَ قَدِيرًا). روايت شده كه وقتى اين آيه نازل شد پيامبر(ص) دست خود را به پشت سلمان زد و فرمود: «آن جمعيّت اينها ـ مردم عجم و فارس ـ هستند.» اين سخن در حقيقت پيش گويى از خدمات بزرگى مى كند كه ايرانيان مسلمان به اسلام كردند. (آيه 134) در اين آيه سخن از كسانى به ميان آمده كه از ايمان به خدا دم مى زنند و در ميدانهاى جهاد شركت مى كنند و دستورهاى اسلام را به كار مى بندند بدون اينكه هدف الهى داشته باشند، بلكه منظورشان به دست آوردن نتايج مادّى مانند غنايم جنگى است. مى فرمايد: «كسانى كه پاداش دنيوى بخواهند، (و در قيد نتايج معنوى و اخروى نباشند، در اشتباهند; زيرا) پاداش دنيا و آخرت نزد خداست» (مَنْ كَانَ يُرِيدُ ثَوَابَ الدُّنْيَا فَعِنْدَاللَّهِ ثَوَابُ الدُّنْيَا وَالاَْخِرَةِ). پس چرا به دنبال هر دو نمى روند ؟ «و خداوند، شنوا و بيناست» از نيّات همگان آگاه است و هر صدايى را مى شنود، و هر صحنه اى را مى بيند و از اعمال منافق صفتان اطّلاع دارد (وَ كَانَ اللَّهُ سَمِيعًا بَصِيرًا). عدالت اجتماعى (آيه 135) به تناسب دستورهايى كه در آيات گذشته درباره اجراى عدالت در مورد يتيمان و همسران داده شده، در اين آيه يك اصل اساسى درباره اجراى عدالت ذكر مى كند مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! كاملا قيام به عدالت كنيد» (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ). يعنى بايد آن چنان عدالت را اجرا كنيد كه كم ترين انحرافى به هيچ طرف پيدا نكنيد. سپس براى تأكيد مطلب، مسأله شهادت را عنوان كرده مى فرمايد: به خصوص در مورد شهادت بايد همه ملاحظات را كنار بگذاريد و «براى خدا شهادت دهيد، اگرچه (اين گواهى) به زيان خود شما، يا پدر و مادر و نزديكان شما بوده باشد» (شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالاَْقْرَبِينَ). از اين جمله استفاده مى شود كه بستگان مى توانند با حفظ اصول عدالت، به سود يا زيان يكديگر، شهادت دهند. سپس به قسمت ديگرى از عوامل انحراف از اصل عدالت اشاره كرده مى فرمايد: نه ملاحظه ثروت ثروتمندان بايد مانع شهادت به حق گردد و نه عواطف ناشى از ملاحظه فقرِ فقيران; چراكه «اگر آنها غنى يا فقير باشند، خداوند سزاوارتر است كه از آنان حمايت كند» (إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيرًا فَاللَّهُ أَوْلَى بِهِمَا). باز براى تأكيد دستور مى دهد: «از هوى و هوس پيروى نكنيد; كه از حق، منحرف خواهيد شد» (فَلاَ تَتَّبِعُوا الْهَـوَى أَنْ تَعْدِلُوا). از اين جمله به خوبى استفاده مى شود كه سرچشمه مظالم، هوى پرستى است و اگر اجتماعى هوى پرست نباشد، ظلم و ستم در آن راه نخواهد داشت. بار ديگر به خاطر اهمّيتى كه موضوع اجراى عدالت دارد، روى اين دستور تكيه كرده مى فرمايد: «و اگر حق را تحريف كنيد، و يا از اظهار آن، اعراض نماييد، خداوند به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است» (وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا). آيه فوق توجّه فوق العاده اسلام را به مسأله عدالت اجتماعى در هر شكل و هر صورت كاملا روشن مى سازد و انواع تأكيداتى كه در اين چند جمله به كار رفته است نشان مى دهد كه اسلام تا چه اندازه در اين مسأله مهمّ انسانى و اجتماعى حساسيت دارد. اگرچه با نهايت تأسّف، ميان عمل مسلمانان و اين دستور عالى اسلامى فاصله از زمين تا آسمان است ـ و همين يكى از اسرار عقب ماندگى آنهاست. شأن نزول: (آيه 136) از ابن عبّاس نقل شده كه اين آيه درباره جمعى از بزرگان اهل كتاب مانند عبداللّه بن سلام و اسد بن كعب و برادرش اسيد بن كعب و جمعى ديگر نازل گرديد. آنها خدمت پيامبر اسلام(ص) رسيدند و گفتند: ما به تو و كتاب آسمانى تو و موسى و تورات و عُزير ايمان مى آوريم ولى به ساير انبيا و كتابهاى آسمانى ايمان نداريم. آيه نازل شد وبه آنها تعليم داد كه بايد به همه ايمان داشته باشيد. تفسير: با توجّه به شأن نزول، روى سخن در آيه به جمعى از مؤمنان اهل كتاب است كه پس از قبول اسلام، روى تعصّبهاى خاصّى، تنها اظهار ايمان به مذهب سابق خود و آيين اسلام مى كردند. قرآن به آنها توصيه مى كند كه تمام پيامبران و كتب آسمانى را به رسميت بشناسند زيرا همه از سوى يك مبدأ مبعوث شده اند. از اين رو آيه مى گويد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به خدا و پيامبرش، و كتابى كه بر او نازل كرده، و كتب (آسمانى) كه پيش از اين فرستاده است، ايمان (واقعى) بياوريد» (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ءَامِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِى نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِى أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ). در پايان آيه سرنوشت كسانى را كه از اين واقعيتها غافل شوند بيان كرده مى فرمايد: «كسى كه خدا و فرشتگان او و كتابها و پيامبرانش و روز واپسين را انكار كند، در گمراهى دور و درازى افتاده است» (وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلاَئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الاَْخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيدًا). در حقيقت، ايمان به پنج اصل در اين آيه لازم شمرده شده است. يعنى علاوه بر ايمان به مبدأ و معاد، ايمان به كتب آسمانى و انبيا و فرشتگان نيز لازم است. سرنوشت منافقان لجوج (آيه 137) به تناسب بحثى كه در آيه قبل درباره كافران و گمراهى دور و دراز آنها بود، در اينجا قرآن به حالت جمعى از آنان اشاره كرده كه هر روز شكل تازه اى به خود مى گيرند; روزى در صف مؤمنان و روز ديگر در صف كفّار و باز در صف مؤمنان و سپس در صفوف كافران متعصّب و خطرناك قرار مى گيرند و سرانجام در حال كفر و بى ايمانى جان مى دهند. اين آيه درباره سرنوشت چنين افرادى مى گويد: «كسانى كه ايمان آوردند، سپس كافر شدند، باز هم ايمان آوردند، و ديگر بار كافر شدند، سپس بر كفر خود افزودند، خدا هرگز آنها را نخواهد بخشيد، و آنها را به راه (راست) هدايت نخواهد كرد» (إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ءَامَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدَادُوا كُفْرًا لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لاَلِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلاً). (آيه 138) در اين آيه مى گويد: «به منافقان بشارت ده كه مجازات دردناكى در انتظار آنهاست!» (بَشِّرِ الْمُنَافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا). (آيه 139) و در اين آيه اين دسته از منافقان چنين توصيف شده اند: «همانها كه كافران را به جاى مؤمنان، دوست خود انتخاب مى كنند» (الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ). سپس مى گويد: هدف آنها از اين انتخاب چيست؟ «آيا عزّت و آبرو نزد آنان مى جويند با اينكه همه عزّتها از آنِ خداست؟!» (أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ) فَاِنَّ العِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا). زيرا عزّت همواره از علم و قدرت سرچشمه مى گيرد و اينها كه قدرت و علمشان ناچيز است، كارى از دستشان ساخته نيست كه بتوانند منشأ عزّتى باشند. اين آيه به همه مسلمانان هشدار مى دهد كه عزّت خود را در زندگى، اعم از شئون اقتصادى، فرهنگى، سياسى و مانند آن، در دوستى با دشمنان اسلام نجويند زيرا هر روز كه منافع آنها اقتضا كند صميمى ترين متّحدان خود را رها كرده و به سراغ كار خويش مى روند كه گويى هرگز با هم آشنايى نداشتند، چنانكه تاريخ معاصر شاهد بسيار گوياى اين واقعيت است. شأن نزول (آيه 140) درباره نزول اين آيه از ابن عبّاس نقل شده كه جمعى از منافقان در جلسات دانشمندان يهود مى نشستند، جلساتى كه در آن نسبت به آيات قرآن استهزا مى شد. آيه نازل گشت و عاقبت شوم اين عمل را روشن ساخت. تفسير: در مجلس گناه ننشينيد در آيه 68 سوره أنعام صريحاً به پيامبر(ص) دستور داده است كه: «هرگاه كسانى را ديدى كه آيات ما را استهزا مى كنند، از آنها روى بگردان تا به سخن ديگرى بپردازند.» اين آيه بار ديگر اين حكم اسلامى را تأكيد مى كند و به مسلمانان هشدار مى دهد مى گويد: «و (خداوند اين حكم را) در قرآن بر شما نازل كرده كه هرگاه بشنويد افرادى آيات خدا را انكار و استهزا مى كنند، با آنها ننشينيد تا به سخن ديگرى بپردازند» (وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِى الْكِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ ءَايَاتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَ يُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلاَ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِى حَدِيث غَيْرِهِ). سپس نتيجه اين كار را چنين بيان مى كند: اگر در اين گونه مجالس شركت كنيد «شما هم مثل آنان خواهيد بود» و سرنوشتتان، سرنوشت آنهاست (إِنَّكُمْ إِذًا مِثْلُهُمْ). باز براى تأكيد اين مطلب مى افزايد: شركت در اين گونه جلسات نشانه روح نفاق است. «خداوند، منافقان و كافران را همگى در دوزخ جمع مى كند» (إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِى جَهَنَّمَ جَمِيعًا). از اين آيه چند نكته استفاده مى شود: 1. شركت در جلسات گناه به منزله شركت در گناه است زيرا يك نوع رضايت و امضاى عملى محسوب مى شود. 2. نهى از منكر اگر به صورت مثبت امكان پذير نباشد بايد به صورت منفى انجام گيرد. يعنى انسان از محيط و مجلس گناه دور شود. 3. نشست و برخاست با كافران در صورتى كه نسبت به آيات الهى توهين نكنند و خطر ديگرى نداشته باشد، مانعى ندارد. 4. مجامله با اين گونه گناهكاران نشانه روح نفاق است. صفات منافقان (آيه 141) اين آيه و آيات بعد قسمت ديگرى از صفات منافقان و انديشه هاى پريشان آنها را بازگو مى كند. مى فرمايد: «(منافقان) همانها (هستند) كه پيوسته انتظار مى كشند و مراقب شما هستند; اگر فتح و پيروزى نصيب شما گردد، مى گويند: مگر ما با شما نبوديم؟!» پس ما نيز در افتخارات و غنايم شريكيم (الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كَانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قَالُوا أَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ). «و اگر بهره اى نصيب كافران گردد، به آنان مى گويند: مگر ما شما را به مبارزه و عدم تسليم در برابر مؤمنان تشويق نمى كرديم؟!» پس با شما شريك خواهيم بود (وَ إِنْ كَانَ لِلْكَافِرِينَ نَصِيبٌ قَالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ). سپس قرآن عاقبت آنها را با يك جمله كوتاه بيان مى كند مى گويد: سرانجام روزى فرا مى رسد كه نقاب از چهره زشتشان برداشته مى شود. آرى، «خداوند در روز رستاخيز، ميان شما داورى مى كند» (فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيَـمَةِ). و براى اينكه مؤمنان واقعى مرعوب آنان نشوند در پايان آيه مى افزايد: «و خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان تسلّطى نداده است» (وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً). يعنى كافران نه تنها از نظر منطق بلكه از نظر نظامى، سياسى، فرهنگى، اقتصادى و خلاصه از هيچ نظر بر افراد باايمان چيره نخواهند شد. و اگر پيروزى آنها را بر مسلمانان در ميدانهاى مختلف با چشم خود مى بينيم به خاطر آن است كه بسيارى از مسلمانان، مؤمنان واقعى نيستند، نه خبرى از اتّحاد و اخوت اسلامى در ميان آنان است و نه علم و آگاهى لازم كه اسلام آن را از لحظه تولّد تا مرگ بر همه لازم شمرده است دارند. (آيه 142) در اين آيه و آيه بعد پنج صفت ديگر از صفات منافقان آمده است: 1. آنها براى رسيدن به اهداف شوم خود از راه خدعه وارد مى شوند و حتّى مى خواهند به خدا نيرنگ زنند، در حالى كه در همان لحظات كه در صدد چنين كارى هستند در يك نوع خدعه واقع شده اند زيرا براى به دست آوردن سرمايه هاى ناچيزى سرمايه هاى بزرگ وجود خود را از دست مى دهند. آيه مى گويد: «منافقان مى خواهند خدا را فريب دهند; در حالى كه او آنها را فريب مى دهد» (إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ). 2. آنها از خدا دورند و از راز و نياز با او لذّت نمى برند. به همين دليل، «هنگامى كه به نماز برمى خيزند، با كسالت برمى خيزند» (وَ إِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَوةِ قَامُوا كُسَالَى). 3. آنها چون به خدا و وعده هاى بزرگ او ايمان ندارند، اگر عبادت يا عمل نيكى انجام دهند «در برابر مردم ريا مى كنند» (يُراءُونَ النَّاسَ). 4. «و خدا را جز اندكى ياد نمى نمايند» (وَ لاَيَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلِيلاً). (آيه 143) 5. «آنها افراد بى هدفى هستند كه نه سوى اينها، و نه سوى آنهايند» نه در صف مؤمنان قرار دارند و نه در صف كافران (مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ لاَ إِلَى هَـؤُلاَءِ وَ لاَإِلَى هَـؤُلاَءِ). در پايان آيه سرنوشت آنها را چنين بيان مى كند: آنها كسانى هستند كه بر اثر اعمالشان، خدا حمايتش را از آنان برداشته و در بيراهه ها گمراهشان ساخته «و هركس را خداوند گمراه كند، راهى براى او نخواهى يافت» (وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً). (آيه 144) در آيات گذشته به گوشه اى از صفات منافقان و كافران اشاره شد، در اين آيه مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! غير از مؤمنان، كافران را ولىّ و تكيه گاه خود قرار ندهيد» (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ). چراكه اين عمل قانون شكنى آشكار و شرك به خداوند است و، با توجّه به قانون عدالت پروردگار، موجب استحقاق مجازات شديدى است. از اين رو به دنبال آن مى فرمايد: «آيا مى خواهيد (با اين عمل،) دليل آشكارى بر ضدّ خود در پيشگاه خدا قرار دهيد؟!» (أَتُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَانًا مُبِينًا).(1) (آيه 145) در اين آيه براى روشن ساختن حال منافقانى كه اين دسته از مسلمانان غافل، طوق دوستى آنان را بر گردن مى نهند، مى فرمايد: «منافقان در پايين ترين دركات دوزخ قرار دارند; و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت» (إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا).(2) از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه از نظر اسلام، نفاق بدترين انواع كفر و منافقان دورترين مردم از خدا هستند. به همين دليل، جايگاه آنها بدترين و پست ترين نقطه دوزخ است. (آيه 146) امّا براى اينكه روشن شود حتّى اين افراد فوق العاده آلوده، راه بازگشت به سوى خدا و اصلاح موقعيت خويشتن دارند، اضافه مى كند: «مگر آنها كه توبه كنند، و جبران و اصلاح نمايند و به (دامن لطفِ) خدا، چنگ زنند، و دين خود را براى خدا خالص كنند» (إِلاَّ الَّذِينَ تَابُوا وَ أَصْلَحُوا وَاعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ). «آنها با مؤمنان خواهند بود» (فَأُولَـئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ). «و خداوند به افراد باايمان، پاداش عظيمى خواهد داد» (وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْرًا عَظِيمًا). 1. «سلطان» از ماده «سلاطه» به معنى قدرت بر مقهور ساختن ديگرى گرفته شده است. خود واژه سلطان معنى اسم مصدرى دارد و به هرگونه تسلّط اطلاق مى شود. به همين جهت، به «دليل» كه باعث تسلّط انسان بر ديگرى است نيز سلطان گفته مى شود. 2. «درك» عميق ترين نقطه قعر درياست و به آخرين ريسمانهايى كه به يكديگر مى پيوندند و به قعر دريا مى رسند، درك گفته مى شود. مجازاتهاى خدا انتقامى نيست (آيه 147) در اين آيه به اين واقعيت مهم اشاره شده كه مجازاتهاى الهى جنبه قدرت نمايى يا انتقام ندارد زيرا همه اينها لازمه نقص و كمبود است كه ذات پاك خدا از آنها مبرّاست، بلكه اين مجازاتها بازتابها و نتايج سوءاعمال و عقايد خود انسانهاست. از اين رو آيه مى فرمايد: «خدا چه نيازى به مجازات شما دارد اگر شكرگزارى كنيد و ايمان آوريد؟!» (وَ مَا يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ ءَامَنْتُمْ). يعنى اگر شما ايمان و عمل صالح داشته باشيد و از مواهب الهى سوءاستفاده نكنيد، بى شك كم ترين مجازاتى دامن شما را نخواهد گرفت. و براى تأكيد اين موضوع مى افزايد: «خدا شكرگزار و آگاه است»; اعمال و نيّات شما را مى داند، و به اعمال نيك، پاداش نيك مى دهد (وَ كَانَ اللَّهُ شَاكِرًا عَلِيمًا). در آيه فوق موضوع «شكرگزارى» بر «ايمان» مقدم شده است، چراكه تا انسان نعمتها و مواهب خدا را نشناسد و به مقام شكرگزارى نرسد نمى تواند خود او را بشناسد ـ دقّت كنيد. (آيه 148) در اين آيه و آيه بعد به بخشى از دستورهاى اخلاقى اسلام اشاره شده است. نخست مى فرمايد: «خدا دوست ندارد كسى با سخنان خود، بديها(ى ديگران) را اظهار كند» (لاَ يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ). زيرا همان گونه كه خداوند «ستّارالعيوب» است، دوست ندارد كه افراد بشر عيوب مردم را فاش سازند و آبروى آنها را ببرند. سپس به بعضى از امور كه مجوز اين گونه اعمال مى شود، اشاره كرده مى فرمايد: «مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد» (إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ). چنين افراد براى دفاع از خويشتن در برابر ظلمِ ظالم حق دارند اقدام به شكايت كنند يا از مظالم و ستمگريها آشكارا مذمّت و انتقاد و غيبت نمايند. در پايان آيه ـ همان طور كه روش قرآن است ـ براى اينكه افرادى از اين استثنا نيز سوءاستفاده نكنند و به بهانه اينكه مظلوم واقع شده اند عيوب مردم را بدون جهت آشكار نسازند، مى فرمايد: «خداوند، شنوا و دانا است» (وَ كَانَ اللَّهُ سَمِيعًا عَلِيمًا). (آيه 149) در اين آيه به نقطه مقابل اين حكم اشاره كرده مى فرمايد: «اگر نيكى ها را آشكار و يا مخفى سازيد، و از بديها گذشت نماييد، خداوند آمرزنده و تواناست» و با اينكه قادر بر انتقام است، عفو و گذشت مى كند (إِنْ تُبْدُوا خَيْرًا أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوء فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ عَفُوًّا قَدِيرًا). ميان پيامبران تبعيض نيست (آيه 150) در اين آيه و آيه بعد توصيفى از حال جمعى از كافران و مؤمنان و سرنوشت آنها آمده است و آيات گذشته را كه درباره منافقان بود تكميل مى كند. نخست به كسانى كه ميان پيامبران الهى فرق گذاشته، بعضى را بر حق و بعضى را بر باطل مى دانند، اشاره كرده مى فرمايد: «كسانى كه خدا و پيامبران او را انكار مى كنند، و مى خواهند ميان خدا و پيامبرانش تبعيض قائل شوند، و مى گويند: به بعضى ايمان مى آوريم، و بعضى را انكار مى كنيم و مى خواهند در ميان اين دو، راهى براى خود انتخاب پيدا كنند...» (إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَ نَكْفُرُ بِبَعْض وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً). در حقيقت، اين جمله حال يهوديان و مسيحيان را روشن مى سازد كه يهوديان، مسيح را به رسميت نمى شناختند و هر دو، پيامبر اسلام(ص) را، در حالى كه طبق كتب آسمانى آنها، نبوّت اين پيامبران برايشان ثابت شده بود. بنابراين، ايمان آنها حتّى در مواردى كه نسبت به آن اظهار ايمان مى كنند، بى ارزش قلمداد شده است چراكه از روح حق جويى سرچشمه نمى گيرد. (آيه 151) در اين آيه ماهيت اين افراد را بيان كرده مى فرمايد: «آنها كافران حقيقى اند» (أُولَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا). در پايان آيه آنها را تهديد كرده مى گويد: «و براى كافران، مجازات خواركننده اى فراهم ساخته ايم» (وَ أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُهِينًا). توصيف عذاب به «مهين» (خواركننده)، ممكن است از اين جهت باشد كه آنها با تفرقه انداختن ميان پيامبران خدا، در واقع به جمعى از آنان توهين كرده اند و بايد عذابشان متناسب با عملشان باشد. (آيه 152) در اين آيه به وضع مؤمنان و سرنوشتشان اشاره كرده مى گويد: «كسانى كه به خدا و رسولان او ايمان آورده، و ميان احدى از آنها فرق نمى گذارند، پاداششان را خواهد داد» (وَالَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَد مِنْهُمْ أُولَـئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ). البته ايمان به پيامبران و به رسميت شناختن آنها منافات با اين ندارد كه بعضى را از بعضى برتر بدانيم. در پايان آيه به اين مطلب اشاره مى كند كه اگر اين دسته از مؤمنان در گذشته مرتكب چنان تعصّبها و تفرقه ها و گناهان ديگر شدند، اگر ايمان خود را خالص كرده و به سوى خدا بازگردند آنها را مى بخشد; «خداوند، آمرزنده و مهربان است» (وَ كَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا). شأن نزول: (آيه 153) جمعى از يهود نزد پيامبر اسلام(ص) آمدند و گفتند: اگر تو پيغمبر خدايى كتاب آسمانى خود را يك جا به ما عرضه كن، همان طور كه موسى تورات را يك جا آورد. اين آيه و آيه بعد نازل شد و به آنها پاسخ گفت. تفسير: بهانه جويى يهود در اين آيه نخست به درخواست اهل كتاب (يهود) اشاره مى كند مى گويد: «اهل كتاب از تو مى خواهند كتابى از آسمان (يك جا) بر آنها نازل كنى»، در حالى كه اين يك بهانه است (يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتَابًا مِنَ السَّمَاءِ). بى شك آنها در اين تقاضاى خود حسن نيّت نداشتند زيرا هدف از نزول كتاب آسمانى همان ارشاد و هدايت و تربيت است كه گاهى اين هدف با نزول كتاب آسمانى يك جا تأمين مى شود و گاهى تدريجى بودن آن به اين هدف بيش تر كمك مى كند. از اين رو به دنبال اين تقاضا، خداوند به عدم حسن نيت آنها اشاره كرده و، ضمن تسلّى به پيامبر خود، سابقه لجاجت و بهانه جويى يهود را در برابر موسى بن عمران بازگو مى كند مى گويد: «آنها از موسى، بزرگ تر از اين را خواستند، و گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان ده!» (فَقَدْ سَأَلُوا مُوسَى أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ فَقَالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً). اين درخواست عجيب و غيرمنطقى كه نوعى از عقيده بت پرستان را منعكس مى ساخت و خدا را جسم و محدود معرّفى مى كرد، بدون شك از لجاجت و عناد سرچشمه گرفته بود; «و به خاطر اين ظلم و ستم، صاعقه آنها را فراگرفت» (فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ). سپس به يكى ديگر از اعمال زشتشان كه مسأله گوساله پرستى بود اشاره مى كند مى گويد: «سپس گوساله (سامرى) را، پس از آن همه دلايل روشن كه براى آنها آمد، (به خدايى) انتخاب كردند» (ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ). «ولى ما از آن درگذشتيم (و عفو كرديم) و به موسى، برهان آشكارى داديم» (فَعَفَوْنَا عَنْ ذلِكَ وَ ءَاتَيْنَا مُوسَى سُلْطَانًا مُبِينًا). (آيه 154) باز آنها از خواب غفلت بيدار نشدند. به همين جهت، «كوه طور را بر فراز آنها برافراشتيم و در همان حال از آنها پيمان گرفتيم، و به آنها گفتيم: (براى توبه،) از در (بيت المقدس) با خضوع درآييد. و (نيز) گقتيم: روز شنبه تعدّى نكنيد (و دست از كار بكشيد.) و از آنان (در برابر همه اينها،) پيمان محكمى گرفتيم» امّا به هيچ يك از اين پيمانها وفا نكردند (وَ رَفَعْنَا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثَاقِهِمْ وَ قُلْنَا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَ قُلْنَا لَهُمْ لاَتَعْدُوا فِى السَّبْتِ وَ أَخَذْنَا مِنْهُمْ مِيثَاقًا غَلِيظًا). گوشه ديگرى از خلافكارى هاى يهود (آيه 155) در اينجا قرآن به قسمتهاى ديگرى از خلافكارى هاى بنى اسرائيل و كارشكنى ها و دشمنى هاى آنها با پيامبران خدا اشاره كرده است. نخست به پيمان شكنى و كفر جمعى از آنها و قتل پيامبران به دست آنان اشاره كرده مى فرمايد: «ما آنها را به خاطر پيمان شكنى» از رحمت خود دور ساختيم يا قسمتى از نعمتهاى پاكيزه را بر آنان تحريم نموديم (فَبِمَا نَقْضِهِمْ مِيثَاقَهُمْ). و به دنبال اين پيمان شكنى، «آيات خدا را انكار كردند» و راه مخالفت پيش گرفتند (وَ كُفْرِهِمْ بِـَايَاتِ اللَّهِ). و به اين نيز قناعت نكردند، بلكه به جنايت بزرگ ديگرى دست زدند و آن «كشتن پيامبران به ناحق» بود (وَ قَتْلِهِمُ الاَْنْبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقّ). آنها به قدرى در اعمال خلاف جسور و بى باك بودند كه از روى استهزا «مى گفتند: بر دلهاى ما، پرده افكنده شده و سخنان پيامبر را درك نمى كنيم» (وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ). قرآن در ادامه مى افزايد: دلهاى آنها مُهر شده و هيچ گونه حقّى در آن نفوذ نمى كند ولى عامل كفر و بى ايمانى، خود آنها هستند. به همين دليل، جز افراد كمى، كه خود را از اين گونه لجاجتها بركنار داشته اند، ايمان نمى آورند. مى فرمايد: «آرى، خداوند به علّت كفرشان، بر دلهاى آنها مُهر زده; كه جز عدّه كمى (كه راه حق مى پويند و لجاج ندارند،) ايمان نمى آورند» (بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْهَا بِكُفْرِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً). (آيه 156) «و (نيز) به خاطر كفرشان، و تهمت بزرگى كه بر مريم زدند» (وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلَى مَرْيَمَ بُهْتَانًا عَظِيمًا). (آيه 157) «و گفتارشان كه: ما، مسيح عيسى بن مريم، پيامبر خدا را كشتيم» (وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ). شايد تعبير «رسول اللّه» را در مورد مسيح، از روى استهزا مى گفتند. «در حالى كه نه او را كشتند، و نه بر دار آويختند; لكن امر بر آنها مشتبه شد» و ديگرى را كه شباهت به او داشت اشتباهاً بر دار زدند (وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَ لَـكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ). سپس قرآن مى گويد: «و كسانى كه در مورد (قتل) او اختلاف كردند، از آن در شك هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پيروى مى كنند» (وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِى شَكّ مِنْهُ مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْم إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ). آن گاه قرآن به عنوان تأكيد مطلب مى گويد: «و قطعاً او را نكشتند» (وَ مَا قَتَلُوهُ يَقِينًا). (آيه 158) «بلكه خدا او را به سوى خود، بالا برد. و خداوند، توانا و حكيم است» (بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا). اگر قرآن روى مصلوب نشدن مسيح(ع) تكيه كرده، به خاطر اين است كه عقيده خرافى فداء (بازخريد گناهان امّت) را به شدّت بكوبد، تا مسيحيان نجات را در گِرو اعمال خويش ببينند، نه در پناه بردن به صليب. (آيه 159) در تفسير اين آيه دو احتمال است كه هر يك به جهاتى قابل ملاحظه است: 1. آيه مى فرمايد: «و هيچ يك از اهل كتاب نيست مگر اينكه پيش از مرگش به او ]= حضرت مسيح[ ايمان مى آورد» (وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ إِلاَّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ). و آن هنگامى است كه انسان در آستانه مرگ قرار مى گيرد و، ارتباط او با اين جهان ضعيف و با جهان بعد از مرگ قوى مى گردد، پرده ها از برابر چشم او كنار مى رود و بسيارى از حقايق را مى بيند، در اين موقع چشم حقيقت بين او مقام مسيح را مشاهده مى كند و، در برابر او تسليم مى گردد، آنها كه منكر او شدند به او مؤمن مى شوند و كسانى كه او را خدا دانستند به اشتباه خود پى مى برند، در حالى كه اين ايمان هيچ سودى براى آنها ندارد. پس چه بهتر، اكنون كه ايمان مفيد است مؤمن شوند. 2. منظور اين است كه اهل كتاب به حضرت مسيح(ع) پيش از مرگ او ايمان مى آورند، يهوديان او را به نبوّت مى پذيرند و مسيحيان دست از الوهيت او مى كشند و اين به هنگامى است كه مسيح، طبق روايات اسلامى، در موقع ظهور حضرت مهدى(عج) از آسمان فرود مى آيد و پشتِ سر او نماز مى گذارد و يهود و نصارى نيز او را مى بينند و به او و مهدى(عج) ايمان مى آورند. روشن است كه مسيح، به حكم اينكه آيينش مربوط به گذشته بوده، وظيفه دارد در اين زمان از آيين موجود يعنى اسلام كه مهدى(عج) مجرى آن است، پيروى كند. در پايان آيه مى فرمايد: «و روز قيامت، بر آنها گواه خواهد بود» (وَ يَوْمَ الْقِيَـمَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا). منظور از گواهى مسيح بر ضدّ آنها اين است كه او گواهى مى دهد كه تبليغ رسالت كرده و آنها را هيچ گاه به الوهيت خود دعوت ننموده، بلكه به ربوبيت پروردگار جهانيان دعوت كرده است. سرنوشت صالحان و ناصالحان يهود (آيه 160) در آيات گذشته به چند نمونه از خلافكارى هاى يهود اشاره شد، در اين آيه و دو آيه بعد نيز پس از ذكر چند قسمت ديگر از اعمال ناشايست آنها كيفرهايى را كه بر اثر اين اعمال در دنيا و آخرت دامانشان را گرفته و مى گيرد بيان مى دارد. نخست مى فرمايد: «به خاطر ظلمى كه از يهود صادر شد، و (نيز) به خاطر جلوگيرى بسيار آنها از راه خدا، بخشى از چيزهاى پاكيزه را، كه بر آنها حلال بود، حرام كرديم» (فَبِظُلْم مِنَ الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا عَلَيْهِمْ طَيِّبَات أُحِلَّتْ لَهُمْ وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ كَثِيرًا).(1) (آيه 161) «و (همچنين) به خاطر ربا گرفتن، در حالى كه از آن نهى شده بودند; و خوردن اموال مردم به باطل»، همه اينها سبب شد كه گرفتار آن محروميت شوند (وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَكْلِهِمْ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ). گذشته از اين كيفر دنيوى، آنها را به كيفرهاى اخروى گرفتار خواهيم ساخت «و براى كافران آنها، عذاب دردناكى آماده كرده ايم» (وَ أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا). (آيه 162) سپس به اين واقعيت مهم اشاره مى كند كه مذمّت و نكوهش قرآن از يهود به هيچوجه جنبه مبارزه نژادى و طايفه اى ندارد. اسلام هيچ نژادى را به عنوان «نژاد» مذمّت نمى كند، بلكه نكوهشهاى آن تنها متوجّه آلودگان و منحرفان است. از اين رو در اين آيه افراد باايمان و پاكدامن يهود را استثنا كرده و مورد ستايش قرار داده و پاداش بزرگى به آنها نويد مى دهد. مى گويد: «ولى راسخان در علم از آنها، و مؤمنان (از امّت اسلام،) به تمام آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پيش از تو نازل گرديده، ايمان مى آورند. (همچنين) نمازگزاران و زكات دهندگان و ايمان آورندگان به خدا و روز قيامت، به زودى به همه آنان پاداش عظيمى خواهيم داد» (لَـكِنِ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَالْمُقِيمِينَ الصَّلَوةَ وَالْمُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَالْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاَْخِرِ أُولَـئِكَ سَنُؤْتِيهِمْ أَجْرًا عَظِيمًا). به همين دليل، مى بينيم كه جمعى از بزرگان يهود، هنگام ظهور پيامبر اسلام(ص) و مشاهده دلايل حقّانيت او، به اسلام گرويدند و با جان و دل از آن حمايت كردند و مورد احترام پيامبر و ساير مسلمانان بودند. (آيه 163) در آيات گذشته خوانديم كه يهود در ميان پيامبران خدا تفرقه مى افكندند، بعضى را تصديق و بعضى را انكار مى كردند. در اين آيه بار ديگر به آنها پاسخ مى گويد كه: «ما بر تو وحى فرستاديم; همان گونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى فرستاديم، و (نيز) به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط ]= بنى اسرائيل[ و عيسى و ايّوب و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم و به داوود زبور داديم» (إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوح وَالنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرهِيمَ وَ إِسْمَـعِيلَ وَ إِسْحَـقَ وَ يَعْقُوبَ وَالاَْسْبَاطِ وَ عِيسَى وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هَـرُونَ وَ سُلَيْمَـنَ وَ ءَاتَيْنَا دَاوودَ زَبُورًا). (آيه 164) در اين آيه مى افزايد: پيامبرانى كه وحى بر آنان نازل گرديد منحصر به اينها نبودند، بلكه «پيامبرانى كه سرگذشت آنها را براى تو بازگفته ايم; و پيامبرانى كه سرگذشت آنها را بيان نكرده ايم» همگى وحى الهى بر آنها نازل گرديد (وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ). «و خداوند با موسى سخن گفت» و اين امتياز، از آنِ او بود (وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسَى تَكْلِيمًا). (آيه 165) بنابراين، رشته وحى هميشه در ميان بشر بوده است. چگونه ممكن است افراد انسان را بدون راهنما و رهبر بگذاريم و در عين حال براى آنها مسووليت و تكليف قائل شويم ؟ «پيامبرانى كه بشارت دهنده و بيم دهنده بودند، تا بعد از اين پيامبران، حجّتى براى مردم بر خدا باقى نماند» و بر همه اتمام حجّت شود (رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ). خداوند برنامه ارسال اين رهبران را دقيقاً تنظيم و اجرا نموده; «و خداوند، توانا و حكيم است» (وَ كَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا). حكمت او ايجاب مى كند كه اين كار عملى شود و قدرت او راه را هموار مى سازد. (آيه 166) در اين آيه به پيامبر تسلّى مى دهد كه اگر اين جمعيّت، رسالت تو را انكار كردند اهمّيتى ندارد. «ولى خداوند گواهى مى دهد به آنچه بر تو نازل كرده» (لَـكِنِ اللَّهُ يَشْهَدُ بِمَا أَنْزَلَ إِلَيْكَ). و البته انتخاب تو براى اين منصب بى حساب نبوده، بلكه اين آيات را «از روى علمش نازل كرده است» (أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ). در پايان آيه مى افزايد: «و فرشتگان (نيز) گواهى مى دهند; هرچند گواهى خدا كافى است» (وَالْمَلاَئِكَةُ يَشْهَدُونَ وَ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا). (آيه 167) در آيات گذشته بحثهايى درباره افراد بى ايمان و باايمان ذكر شده بود، در اين آيه به دسته اى ديگر اشاره مى كند كه بدترين نوع كفر را انتخاب كردند، كسانى كه علاوه بر گمراهى خود، براى گمراه ساختن ديگران كوشش مى كنند. مى فرمايد: «كسانى كه كافر شدند، (و مردم را) از راه خدا بازداشتند، در گمراهى دورى گرفتار شده اند» (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلاَلاً بَعِيدًا). (آيه 168) در اين آيه مى افزايد: «كسانى كه كافر شدند، و (به خود و ديگران) ستم كردند، هرگز خدا آنها را نخواهد بخشيد و آنان را به هيچ راهى هدايت نخواهد كرد» (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ظَلَمُوا لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَلاَلِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقًا). (آيه 169) «مگر به راه دوزخ، كه جاودانه در آن خواهند ماند» (إِلاَّ طَرِيقَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا). آنها بايد بدانند كه اين تهديد الهى صورت مى پذيرد زيرا: «اين كار براى خدا آسان است» (وَكَانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا). (آيه 170) در آيات گذشته سرنوشت افراد بى ايمان بيان شد، در اين آيه دعوت به سوى ايمان آميخته با ذكر نتيجه آن مى كند و با تعبيرات مختلفى كه شوق و علاقه انسان را برمى انگيزد، همه مردم را به اين هدف عالى تشويق مى نمايد. نخست مى گويد: «اى مردم، پيامبر(ى كه انتظارش را مى كشيديد،) حق را از جانب پروردگارتان آورد» (يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ). بعد مى افزايد: «به او ايمان بياوريد كه براى شما بهتر است» (فَـَامِنُوا خَيْرًا لَكُمْ). در پايان آيه مى فرمايد: «و اگر كافر شويد، (به خدا زيانى نمى رسد، زيرا) آنچه در آسمانها و زمين است از آنِ خداست» (وَإِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ مَا فِى السَّمَـوَاتِ وَالاَْرْضِ). «و خداوند، دانا و حكيم است» (وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا). دستورهايى را كه به شما داده و برنامه هايى را كه تنظيم كرده همگى روى فلسفه و مصالحى بوده و به سود شماست. 1. در مورد تحريم طيّبات رجوع كنيد به سوره أنعام (6)، آيه 146. تثليث موهوم است (آيه 171) به تناسب بحثهايى كه درباره اهل كتاب و كفّار بود، در اين آيه و آيه بعد به يكى از مهم ترين انحرافات جامعه مسيحيت يعنى مسأله تثليث و خدايان سه گانه اشاره كرده و آنها را از اين انحراف بزرگ برحذر مى دارد. نخست به آنان اخطار مى كند كه: «اى اهل كتاب! در دين خود، غلوّ (و زياده روى) نكنيد; و درباره خدا، غير از حق نگوييد» (يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَتَغْلُوا فِى دِينِكُمْ وَ لاَتَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّالْحَقَّ). مسأله «غلو» درباره پيشوايان، يكى از مهم ترين سرچشمه هاى انحراف در اديان آسمانى بوده است. به همين جهت، اسلام درباره غلات سختگيرى كرده و در كتب عقايد و فقه، آنها از بدترين كفّار معرّفى شده اند. سپس به چند نكته كه هركدام در حكم دليلى بر ابطال تثليث و الوهيت مسيح است اشاره مى كند: 1. «مسيح عيسى بن مريم فقط فرستاده خدا بود» (إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ). اين تعبير خاطرنشان مى سازد كه مسيح همچون ساير افراد انسان، در رحم مادر قرار داشت و دوران جنينى را گذراند و همانند ساير افراد بشر متولّد شد، شير خورد و در آغوش مادر پرورش يافت. يعنى تمام صفات بشرى در او بود. چگونه ممكن است چنين كسى كه مشمول و محكوم قوانين طبيعت و تغييرات جهان ماده است، خداوندى ازلى و ابدى باشد؟ امّا اينكه «عيسى فرستاده خدا بود»، اين موقعيت نيز تناسبى با الوهيت او ندارد. 2. «و كلمه (و مخلوق) اوست; كه او را به مريم القا نمود» (وَ كَلِمَتُهُ أَلْقَيهَا إِلَى مَرْيَمَ). اين تعبير به خاطر آن است كه اشاره به مخلوق بودن مسيح كند، همان طور كه «كلمات» مخلوق ماست موجودات عالم آفرينش هم مخلوق خدا هستند. 3. «و روحى (شايسته) از طرف او بود» (وَرُوحٌ مِنْهُ). اين تعبير كه در مورد آفرينش آدم و به يك معنى آفرينش تمام بشر نيز در قرآن آمده است اشاره به عظمت آن روحى است كه خدا آفريد و در وجود انسانها عموماً و مسيح و پيامبران خصوصاً قرار داد. شگفت آور اينكه مسيحيان تولّد عيسى را از مادر بدون وجود پدر، دليلى بر الوهيت او مى گيرند در حالى كه فراموش كرده اند كه آدم بدون پدر و مادر وجود يافت و اين خلقت خاص را هيچ كس دليل بر الوهيت او نمى داند. سپس قرآن به دنبال اين بيان مى گويد: «بنابراين، به خدا و پيامبران او، ايمان بياوريد; و نگوييد: (خداوند) سه گانه است (از اين سخن) خوددارى كنيد كه براى شما بهتر است» (فَـَامِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لاَتَقُولُوا ثَلَـثَةٌ انْتَهُوا خَيْرًا لَكُمْ). بار ديگر تأكيد مى كند: «خدا، تنها معبود يگانه است» (إِنَّمَا اللَّهُ إِلَـهٌ وَاحِدٌ). يعنى شما قبول داريد كه در عين تثليث، خدا يگانه است، در حالى كه اگر فرزندى داشته باشد شبيه او خواهد بود و با اين حال يگانگى معنى ندارد. «او منزّه است كه فرزندى داشته باشد» (سُبْحَانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ). بلكه «از آنِ اوست آنچه در آسمانها و در زمين است» (لَهُ مَا فِى السَّمَـوَاتِ وَ مَا فِى الاَْرْضِ). همگى مخلوق اويند و او خالق آنهاست و مسيح نيز يكى از اين مخلوقات اوست. چگونه مى توان يك حالت استثنايى براى وى قائل شد؟ آيا مملوك و مخلوق مى تواند فرزند مالك و خالق خود باشد؟ خداوند نه تنها خالق و مالك آنهاست، بلكه مدبّر و حافظ و رازق و سرپرست آنها نيز مى باشد «و براى تدبير و سرپرستى آنها، خداوند كافى است» (وَ كَفَى بِاللَّهِ وَكِيلاً). خدايى كه ازلى و ابدى است و سرپرستى همه موجودات را از ازل تا ابد بر عهده دارد، چه نيازى به فرزند دارد، مگر او همانند ماست كه براى بعد از مرگ خود جانشين بخواهد؟ شأن نزول: (آيه 172) روايت شده كه طايفه اى از مسيحيان نجران خدمت پيامبر اسلام(ص) رسيدند و عرض كردند: چرا نسبت به پيشواى ما خرده مى گيرى؟ حضرت فرمود: من چه عيبى بر او گذاشتم ؟ گفتند: تو مى گويى او بنده خدا و پيامبر او بوده است. آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت. تفسير: مسيح بنده خدا بود پيوند و ارتباط اين آيه با آيات گذشته كه درباره نفى الوهيت مسيح و ابطال مسأله تثليث بود، آشكار است. نخست با بيان ديگرى مسأله الوهيت مسيح را ابطال مى كند مى گويد: شما چگونه معتقد به الوهيت عيسى هستيد در حالى كه «هرگز مسيح از اين ابا نداشت كه بنده خدا باشد; و نه فرشتگان او» از اين ابا دارند (لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْدًا لِلَّهِ وَ لاَالْمَلاَئِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ). و مسلّم است كسى كه خود عبادت كننده است، معنى ندارد كه معبود باشد. در حديثى آمده كه امام علىّ بن موسى الرّضا(ع) براى محكوم ساختن مسيحيان منحرف كه مدّعى الوهيت او بودند، به جاثليق، بزرگ مسيحيان فرمود: «عيسى(ع) همه چيزش خوب بود، تنها عيبش اين بود كه عبادت چندانى نداشت. مرد مسيحى برآشفت و به امام گفت: چه اشتباه بزرگى مى كنى، اتّفاقاً او از عابدترين مردم بود. امام فوراً فرمود: او چه كسى را عبادت مى كرد؟ آيا كسى جز خدا را مى پرستيد؟ بنابراين، به اعتراف خودت، مسيح بنده و مخلوق و عبادت كننده خدا بود، نه معبود و خدا. مرد مسيحى خاموش شد و پاسخى نداشت.» سپس قرآن مى افزايد: «و آنها كه از عبوديت و بندگى او، روى برتابند و تكبّر كنند، به زودى همه آنها را (در قيامت) نزد خود جمع خواهد كرد» و به هركدام كيفر مناسب خواهد داد (وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعًا). (آيه 173) «امّا آنها كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، پاداششان را به طور كامل خواهد داد; و از فضل و بخشش خود، بر آنها خواهد افزود. و آنها كه ابا كردند و تكبّر ورزيدند، مجازات دردناكى خواهد كرد; و براى خود، غير از خدا، سرپرست و ياورى نخواهند يافت» (فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَمَّا الَّذِينَ اسْتَنْكَفُوا وَاسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا وَ لاَيَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لاَنَصِيرًا). نور آشكار (آيه 174) در تعقيب بحثهايى كه درباره انحرافات اهل كتاب از اصل توحيد و اصول تعليمات انبيا در آيات سابق گذشت، در اين آيه و آيه بعد سخن نهايى گفته شده و راه نجات مشخص گرديده است. آيه عموم مردم جهان را مخاطب ساخته مى گويد: «اى مردم، دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمد; و نور آشكارى به سوى شما نازل كرديم» (يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُبِينًا). منظور از «برهان»، شخص پيامبر اسلام(ص) و منظور از «نور»، قرآن مجيد است كه در آيات ديگر نيز از آن تعبير به نور شده است. (آيه 175) در اين آيه نتيجه پيروى از اين برهان و نور را چنين شرح مى دهد: «امّا آنها كه به خدا ايمان آوردند و به آن (كتاب آسمانى) چنگ زدند، به زودى همه را در رحمت و فضل خود، وارد خواهد ساخت; و در راه راستى به سوى خودش هدايت مى كند» (فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَاعْتَصَمُوا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِى رَحْمَة مِنْهُ وَ فَضْل وَ يَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرَاطًا مُسْتَقِيمًا). شأن نزول: (آيه 176) از جابر بن عبداللّه انصارى نقل شده كه گفت: من به شدّت بيمار بودم، پيامبر(ص) به عيادت من آمد و در آنجا وضو گرفت و از آب وضوى خود بر من پاشيد. من كه در انديشه مرگ بودم به حضرت عرض كردم: وارث من فقط خواهرانم هستند، ميراث آنها چگونه است ؟ اين آيه كه آيه «فرائض» نام دارد، نازل شد و ميراث آنها را روشن ساخت. به عقيده بعضى، اين آخرين آيه اى است كه درباره احكام اسلام بر پيامبر اسلام(ص) نازل گرديد. تفسير: اين آيه مقدار ارث برادران و خواهران را بيان مى كند. همان طور كه در اوايل اين سوره ـ در تفسير آيه 12 ـ گفتيم، درباره ارث خواهران و برادران دو آيه در قرآن نازل شده است: يكى همان آيه 12 كه ناظر به برادران و خواهران «مادرى» است و ديگر آيه مورد بحث كه درباره خواهران و برادران «پدرى و مادرى» يا «پدرى» سخن مى گويد. مى فرمايد: «از تو (درباره ارث خواهران و برادران) سؤال مى كنند، بگو: خداوند حكم كلاله (خواهر و برادر) را براى شما بيان مى كند» (يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِى الْكَلاَلَةِ). سپس به چند حكم اشاره مى نمايد: 1. «اگر مردى از دنيا برود، كه فرزند نداشته باشد، و براى او خواهرى باشد، نصف اموالى را كه به جا گذاشته، از او (ارث) مى برد» (إِنِ امْرُؤٌا هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَكَ). 2. «و (اگر خواهرى از دنيا برود، و وارث او يك برادر باشد،) او تمام مال را از آن خواهر به ارث مى برد، در صورتى كه (ميّت) فرزند نداشته باشد» (وَ هُوَ يَرِثُهَا إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهَا وَلَدٌ). 3. «و اگر دو خواهر (از او) باقى باشند دو سوم اموال را مى برند» (فَإِنْ كَانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ). 4. «و اگر برادران و خواهران با هم باشند، (تمام اموال را ميان خود تقسيم مى كنند; و) براى هر مذكّر، دو برابر سهم مونّث است» (وَ إِنْ كَانُوا إِخْوَةً رِجَالاً وَ نِسَاءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَيَيْنِ). در پايان آيه مى فرمايد: «خداوند (احكام خود را) براى شما بيان مى كند تا گمراه نشويد; و خداوند به همه چيز داناست» (يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَاللَّهُ بِكُلِّ شَىْء عَلِيمٌ). آيه فوق ارث خواهران و برادران را در صورتى كه فرزندى نداشته باشند، بيان مى كند. با توجّه به آيات آغاز اين سوره، پدر و مادر در رديف فرزندان يعنى در طبقه اوّل ارث قرار دارند. «پايان تفسير سوره نساء» [ پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۳ ] [ 16:16 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||