منتخب تفاسیر
أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا   
قالب وبلاگ
لینک های مفید



(آيه 252) اين آيه به داستانهاى متعدّدى كه در آيات گذشته درباره بنى اسرائيل آمد، اشاره مى كند مى گويد: «اينها، آيات خداست كه به حق، بر تو مى خوانيم; و تو، از رسولان (ما) هستى» (تِلْكَ ءَايَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ).
اين داستانها هركدام نشانه اى از قدرت و عظمت پروردگار است ـ و پاك از هرگونه خرافه و افسانه و اساطير ـ كه از سوى خداوند بر پيامبر(ص) نازل گرديده است. و اين خود يكى از نشانه هاى صدق گفتار و نبوّت اوست.
 

1. «صندوق عهد» يا «تابوت» همان صندوقى بود كه مادر موسى او را در آن نهاد و به دريا افكند و هنگامى كه بهوسيله عمّال فرعون از دريا گرفته شد و موسى را از آن بيرون آوردند، همچنان در دستگاه فرعون نگاه دارى مى شد و سپس به دست بنى اسرائيل افتاد. بنى اسرائيل اين صندوق خاطره انگيز را محترم مى شمردند و به آن تبرّك مى جستند. موسى در واپسين روزهاى عمر خود الواح مقدّس را كه احكام خدا بر آن نوشته شده بود، به ضميمه زره خود و يادگارهاى ديگرى در آن نهاد و به وصىّ خويش يوشع بن نون سپرد. به اين ترتيب، اهمّيّت اين صندوق در نظر بنى اسرائيل بيشتر شد. به همين خاطر، در جنگها آن را با خود مى بردند و اثر روانى و معنوى خاصّى در آنها مى گذارد، ولى تدريجاً مبانى دين آنها ضعيف شد و دشمنان بر آنها چيره شدند و آن صندوق را از آنها گرفتند. امّا اشموئيل به آنها وعده داد كه صندوق عهد، به عنوان يك نشانه بر صدق گفتار او، به آنها باز خواهد گشت.
2. «فَصَلَ» در اصل به معنى بريدن و قطع كردن است و در اينجا به معنى جداسازى مى باشد، (جداشدن از شهر و ديار). «جنود» جمع «جند»، در اصل به معنى زمينى است كه داراى سنگهاى بزرگ و روى هم انباشته باشد، سپس به هر چيز متراكم و چشمگير اطلاق شده و معمولاً به انبوه لشكر «جُند» مى گويند.
3. «فئه» از ماده «فَيئ» در اصل به معنى بازگشت است و از آنجا كه جمعيّتى كه پشتيبان يكريگرند هر يك به كمك ديگرى بازمى گردد، به آنها «فئه» (بر وزن هبه) اطلاق شده است.
 

  نقش پيامبران در زندگى انسانها
(آيه 253) اين آيه به درجات انبيا و مراتب آنها و گوشه اى از رسالت آنها در جامعه انسانى اشاره مى كند. نخست مى فرمايد: «بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم» (تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْض).
جمله «فَضّلنا بَعضَهُم عَلى بَعض» نشان مى دهد كه همه پيامبران الهى با اين كه از نظر نبوّت و رسالت همانند بودند، از جهت مقام يكسان نبودند.
سپس به ويژگى بعضى از آنان پرداخته مى فرمايد: «برخى از آنها، خدا با او سخن مى گفت» (مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ).
 
و منظور از آن، موسى(ع) است كه به «كليم اللّه» معروف شده است.
سپس مى افزايد: «و بعضى را درجاتى برتر داد» (وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَات).
كه نمونه كامل آن پيامبر اسلام است كه آيينش كامل ترين و آخرين آيينها بود.
و يا منظور بعضى از پيامبران پيشين مانند ابراهيم(ع) و امثال اوست .
سپس درباره امتياز حضرت مسيح(ع) مى فرمايد: «و به عيسى بن مريم، نشانه هاى روشن داديم; و او را با روح القدس تأييد نموديم» (وَ ءَاتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَ أَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ).
نشانه هاى روشن اشاره به معجزاتى مانند شفاى بيماران غيرقابل علاج و احياى مردگان و معارف عالى دينى است.
و منظور از «روح القدس»، پيك وحى خداوند (جبرئيل)، يا نيروى مرموز معنوى خاصّى است كه در اولياءاللّه با تفاوتهايى وجود دارد.
در ادامه آيه به وضع امّتها و اختلافات آنها بعد از انبيا اشاره كرده مى فرمايد: «و اگر خدا مى خواست، كسانى كه بعد از آنها بودند، پس از آن همه نشانه هاى روشن كه براى آنها آمد، جنگ و ستيز نمى كردند» (وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ).
يعنى اگر خدا مى خواست، قدرت داشت كه آنها را به اجبار از جنگ و ستيز باز دارد، امّا سنّت الهى بر اين بوده و هست كه مردم را در پيمودن راه سعادت، آزاد گذارد.
«ولى اين امّتها بودند كه (از آزادى سوءاستفاده كردند و) با هم اختلاف كردند» (وَ لَـكِنِ اخْتَلَفُوا).
در حقيقت، اختلافى ميان پيروان مذاهب نبوده بلكه ميان پيروان و مخالفان مذهب صورت گرفته است كه «بعضى ايمان آوردند و بعضى كافر شدند» و جنگ و خونريزى بروز كرد (فَمِنْهُمْ مَنْ ءَامَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ).
بار ديگر تأكيد مى كند كه اين كار براى خدا آسان بود كه به حكم اجبار جلو اختلافات را بگيرد زيرا «اگر خدا مى خواست، با هم پيكار نمى كردند; ولى خداوند، آنچه را مى خواهد، (از روى حكمت) انجام مى دهد» و هيچ كس را به قبول چيزى مجبور نمى كند (وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لَـكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ).
بدون شك، گروهى از اين آزادى نتيجه منفى مى گيرند ولى در مجموع وجود آزادى از مهم ترين اركان تكامل انسان است زيرا تكامل اجبارى تكامل محسوب نمى شود.
 

  انفاق يكى از مهم ترين اسباب نجات در قيامت
(آيه 254) در اين آيه روى سخن را به مسلمانان كرده و به يكى از وظايفى كه سبب وحدت جامعه و تقويت حكومت و بنيه دفاعى و جهاد مى شود اشاره مى كند. مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از آنچه به شما روزى داده ايم، انفاق كنيد» (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ).
از تهديدى كه در ذيل آيه آمده استفاده مى شود منظور انفاق واجب يعنى زكات است.
سپس مى افزايد: امروز كه توانايى داريد انفاق كنيد; «پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن، نه خريد و فروش است (تا بتوانيد سعادت و نجات از كيفر را براى خود خريدارى كنيد)، و نه دوستى (و رفاقتهاى مادى سودى دارد)، و نه شفاعت» زيرا شما شايسته شفاعت نخواهيد بود (مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لاَبَيْعٌ فِيهِ وَ لاَ خُلَّةٌ وَ لاَ شَفَاعَةٌ).(1)
در پايان آيه مى فرمايد: «و كافران، خود ستمگرند» (وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ).
يعنى آنها كه انفاق و زكات را ترك مى كنند، هم به خودشان ستم مى كنند و هم به ديگران.
كفر در اينجا به معنى سرپيچى و گناه و تخلّف از دستور خداست.
 

1. «خلّه» از ماده «خَلَل»، به معنى فاصله ميان دو چيز است و از آنجا كه دوستى و محبّت در لابه لاى وجود انسان و روح او حلول مى كند و فاصله ها را پر مى نمايد، اين واژه به معنى دوستى عميق آمده است.

  آية الكرسى يكى از مهم ترين آيات قرآن
(آيه 255) در اهمّيّت و فضيلت اين آيه از پيامبر اسلام(ص) روايت شده است كه از اُبىّ بن كعب سؤال كرد و فرمود: «كدام آيه برترين آيه كتاب اللّه است؟» عرض كرد: اللّهُ لاَإلهَ إلاّ هُوَالْحَىُّ الْقَيُّومُ. پيامبر(ص) دست بر سينه او زد و فرمود: «دانش بر تو گوارا باد، سوگند به كسى كه جان محمّد در دست اوست، اين آيه داراى دو زبان و دو لب است كه در پايه عرش الهى تسبيح و تقديس خدا مى گويند.»
در حديث ديگرى از امام باقر(ع) آمده است: «هر كس آية الكرسى را يك بار بخواند، خداوند هزار امر ناخوشايند از امور ناخوشايند دنيا و هزار امر ناخوشايند از آخرت را از او برطرف مى كند كه آسان ترين ناخوشايند دنيا، فقر و آسان ترين ناخوشايند آخرت، عذاب قبر است.»

  تفسير:
نخست از ذات اقدس الهى و مسأله توحيد و اسماءحسنى و صفات او آغاز مى كند مى فرمايد: «هيچ معبودى نيست جز خداوند يگانه زنده، كه قائم به ذات خويش است، و موجودات ديگر، قائم به او هستند» (اللَّهُ لاَإِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ).
«اللّه» نام مخصوص خداوند و به معنى ذاتى است كه جامع صفات كمال و جلال و جمال است.
«حىّ» از ماده «حيات» به معنى زندگى است و اين واژه مانند هر صفت مشبهه ديگر دلالت بر دوام دارد. بديهى است كه حيات در خداوند، حيات حقيقى است چراكه حياتش عين ذات و مجموعه علم و قدرت اوست، نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت كه حيات آنها عارضى است. از اين رو پس از مدّتى مى ميرند. امّا در خداوند چنين نيست چنانكه در آيه 58 سوره فرقان مى خوانيم: «توكّل كن بر آن زنده اى كه هرگز نمى ميرد.»
 
«قيّوم» صيغه مبالغه از ماده «قيوم» است. به همين دليل، به وجودى گفته مى شود كه قيام او به ذات اوست و قيام همه موجودات به او مى باشد. اضافه بر اين، قائم به تدبير امور مخلوقات نيز مى باشد.
قيّوم ريشه و اساس صفات فعل الهى است. منظور از صفات فعل، صفاتى است كه رابطه خدا را با موجودات جهان بيان مى كند.
در حقيقت، «حىّ» تمام صفات الهى; علم و قدرت و سميع و بصير بودن و مانند آن را شامل مى شود و قيّوم نياز موجودات را به او بازگو مى كند. از اين رو گفته اند اين دو با هم اسم اعظم الهى است.
سپس در ادامه آيه مى افزايد: «هيچ گاه خوابِ سبك و سنگينى او را فرا نمى گيرد»، و لحظه اى از تدبيرِ جهانِ هستى، غافل نمى ماند (لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ).
«سِنَة» خوابى است كه به چشم عارض مى شود امّا وقتى عميق تر شد و به قلب عارض شد «نَوْم» گفته مى شود. اين جمله اشاره به اين حقيقت است كه فيض و لطف تدبير خداوند دائمى است و لحظه اى قطع نمى گردد.
سپس به مالكيت مطلقه خداوند اشاره كرده مى فرمايد: «آنچه در آسمانها و زمين است، از آنِ اوست» (لَهُ مَا فِى السَّمَـوَاتِ وَ مَا فِى الاَْرْضِ).
و اين پنجمين وصف از اوصاف الهى است كه در اين آيه آمده زيرا قبل از آن اشاره به توحيد و حىّ و قيّوم بودن و عدم غلبه خواب بر ذات پاك او شده است.
ناگفته پيداست توجّه به اين صفت كه همه چيز از آنِ خداست، اثر تربيتى مهمّى در انسانها دارد زيرا هنگامى كه بدانند آنچه دارند از خودشان نيست و چند روزى به عنوان عاريت يا امانت به دست آنها سپرده شده، اين عقيده به طور مسلّم انسان را از تجاوز به حقوق ديگران و استثمار و استعمار و احتكار و حرص و بخل و طمع بازمى دارد.
در ششمين توصيف مى فرمايد: «كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟!» (مَنْ ذَاالَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ).
 
در واقع با يك استفهام انكارى مى گويد هيچ كس بدون فرمان خدا نمى تواند در پيشگاه او شفاعت كند.
و اين تأكيدى است بر قيّوميت خداوند و مالكيّت مطلقه او نسبت به تمامى موجودات عالم. يعنى شفاعت شفاعت كنندگان، براى آنها كه شايسته شفاعتند، چون به فرمان خداست، دليل ديگرى بر قيّوميت و مالكيت او محسوب مى شود.
بحث درباره «شفاعت» در ذيل آيه 48 سوره بقره گذشت.
در هفتمين توصيف مى فرمايد: «آنچه را در پيش روى آنها ]= بندگان[ و پشتِ سرشان است مى داند» و گذشته و آينده، در پيشگاه علم او، يكسان است (يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ).
به اين ترتيب، پهنه زمان و مكان، همه در پيشگاه علم او روشن است. پس هر كار ـ حتّى شفاعت ـ بايد به اذن او باشد.
در هشتمين توصيف مى فرمايد: «و كسى از علم او آگاه نمى گردد; جز به مقدارى كه او بخواهد» (وَ لاَ يُحِيطُونَ بِشَىْء مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاءَ).
اوست كه به همه چيز آگاه است و علم و دانش محدود ديگران، پرتوى از علم بى پايان و نامحدود اوست.
از جمله فوق دو نكته استفاده مى شود: نخست اينكه هيچ كس از خود علمى ندارد و تمام علوم و دانشهاى بشرى از ناحيه خداست.
ديگر اينكه خداوند ممكن است بعضى از علوم پنهان و اسرار غيب را در اختيار كسانى كه مى خواهد قرار دهد.
در نهمين و دهمين توصيف مى فرمايد: «تخت (حكومت) او، آسمانها و زمين را دربر گرفته; و نگاه دارى آن دو ]= آسمان و زمين[، او را خسته نمى كند» (وَسِـعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَـوَاتِ وَالاَْرْضَ وَ لاَ يَـُوُدُهُ حِفْظُهُمَا).
به اين ترتيب، حكومت و قدرت پروردگار، همه آسمانها و زمين را فراگرفته و كرسى علم و دانش او به اين عوالم احاطه دارد و چيزى از قلمرو حكومت و نفوذ علم او بيرون نيست.
 
حتّى از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه كرسى به مراتب از آسمانها و زمين وسيع تر است چنانكه از امام صادق(ع) روايت شده است: «آسمانها و زمين در برابر كرسى همچون حلقه انگشترى است در وسط بيابان و كرسى در برابر عرش همچون حلقه اى است در وسط بيابان.»
البتّه هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است از اين معنى پرده بردارد.
و در يازدهمين و دوازدهمين توصيف مى گويد: «بلندىِ مقام و عظمت مخصوص اوست» (وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِيمُ).
و خداوندى كه عظيم و بزرگ است و بى نهايت، هيچ كارى براى او مشكل نيست و هيچ گاه از اداره و تدبير جهان هستى خسته و ناتوان و غافل و بى خبر نمى گردد و علم او به همه چيز احاطه دارد.
قابل توجّه اينكه «آية الكرسى»، برخلاف آنچه مشهور و معروف است، همين يك آيه بيش تر نيست.
 

  شأن نزول:
(آيه 256) مردى از اهل مدينه به نام ابوحصين دو پسر داشت. برخى از بازرگانانى كه به مدينه كالا وارد مى كردند، هنگام برخورد با اين دو پسر آنان را به عقيده و آيين مسيح دعوت كردند. آنها نيز سخت تحت تأثير قرار گرفتند.
ابوحصين از اين جريان سخت ناراحت شد. به پيامبر(ص) اطّلاع داد و از حضرت خواست كه آنان را به مذهب خود برگرداند. همچنين سؤال كرد آيا مى تواند آنان را با اجبار به مذهب خويش بازگرداند؟ آيه نازل شد و اين حقيقت را بيان داشت كه در گرايش به مذهب اجبار و اكراهى نيست.

  تفسير:
آية الكرسى در واقع مجموعه اى از توحيد و صفات جمال و جلال خدا بود كه اساس دين را تشكيل مى دهد و چون در تمام مراحل با دليل عقل قابل استدلال است و نيازى به اجبار و اكراه نيست، دراين آيه مى فرمايد: «در قبول دين، اكراهى نيست. (زيرا) راه درست از راه انحرافى، روشن شده است» (لاَ إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ).
«رشد» از نظر لغت عبارت است از راه يابى و رسيدن به واقع، در برابر «غَىّ» كه به معنى انحراف از حقيقت و دور شدن از واقع است.
اين آيه پاسخ دندان شكنى است به كسانى كه تصوّر مى كنند اسلام در بعضى از موارد جنبه تحميلى و اجبارى داشته و با زور و شمشير و قدرت نظامى پيش رفته است.
سپس به عنوان نتيجه گيرى از جمله گذشته مى افزايد: «پس، كسى كه به طاغوت ]= بت و شيطان، و هر موجود طغيانگر[ كافر شود و به خدا ايمان آورد، به دستگيره محكمى چنگ زده است، كه گسستن براى آن نيست» (فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لاَنْفِصَامَ لَهَا).
«طاغوت» صيغه مبالغه از ماده «طغيان» به معنى تعدّى و تجاوز از حد و مرز است و به هر چيزى كه سبب تجاوز از حد گردد گفته مى شود. از اين رو شياطين، بتها، حكام جبّار و هر مسيرى كه به غيرحق منتهى مى شود، همه طاغوت است.
در پايان آيه مى فرمايد: «و خداوند، شنوا و داناست» (وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ).
اشاره به اين كه مسأله كفر و ايمان چيزى نيست كه با تظاهر انجام گيرد زيرا خداوند همه سخنان را، اعمّ از آنچه آشكارا مى گويند يا در جلسات خصوصى و نهانى، مى شنود و از مكنون دلها و ضماير آگاه است.
(آيه 257) در آيه قبل به مسأله ايمان و كفر اشاره شده بود، در اينجا وضع مؤمنان و كافران را از نظر راهنما و رهبر مشخص مى كند. مى فرمايد: «خداوند، ولىّ و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند» (اللَّهُ وَلِىُّ الَّذِينَ ءَامَنُوا).
و در پرتو اين ولايت و رهبرى، «آنها را از ظلمتها، به سوى نور بيرون مى برد» (يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ).
سپس مى افزايد: امّا «كسانى كه كافر شدند، اولياى آنها طاغوتها هستند; كه آنها را از نور، به سوى ظلمتها بيرون مى برند» (وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ).
به همين دليل، «آنها اهل آتشند و هميشه در آن خواهند ماند» (أُولَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ).
 

  ابراهيم در برابر طاغوت زمان خود نمرود
(آيه 258) به دنبال آيه قبل كه از هدايت مؤمنان در پرتو ولايت و راهنمايى پروردگار و گمراهى كافران بر اثر پيروى از طاغوت سخن مى گفت، خداوند چند نمونه ذكر مى كند كه يكى از آنها نمونه روشنى است كه در اين آيه آمده و آن گفتوگو و محاجّه ابراهيم با جبّار زمان خود، نمرود است. مى فرمايد: «آيا نديدى (و آگاهى ندارى از) از كسى ]= نمرود[ كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه و گفتوگو كرد؟!» (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِى حَاجَّ إِبْرهِيمَ فِى رَبِّهِ).
و در يك جمله به انگيزه اصلى اين محاجّه اشاره مى كند مى گويد: «زيرا خداوند به او حكومت داده بود» و بر اثر كمى ظرفيت، از باده غرور سرمست شده بود (أَنْ ءَاتَيهُ اللَّهُ الْمُلْكَ).
و چه بسيارند كسانى كه در حال عادى، انسانهاى معتدل، سربه راه، مؤمن و بيدارند، امّا هنگامى كه به مال و مقام و نوايى برسند همه چيز را به دست فراموشى مى سپارند و مهم ترين مقدّسات را زير پا مى نهند.
و در ادامه مى افزايد: «هنگامى كه (از او پرسيد: خداى تو كيست كه به سوى او دعوت مى كنى؟) ابراهيم گفت: خداى من آن كسى است كه زنده مى كند و مى ميراند» (إِذْ قَالَ إِبْرهِيمُ رَبِّىَ الَّذِى يُحْىِ وَ يُمِيتُ).
در حقيقت، ابراهيم بزرگ ترين شاهكار آفرينش يعنى قانون حيات و مرگ را به عنوان نشانه روشنى از علم و قدرت پروردگار مطرح ساخت.
ولى نمرود جبّار راه تزوير و سفسطه را پيش گرفت و براى اغفال مردم و اطرافيان خود «گفت: من نيز زنده مى كنم و مى ميرانم» و قانون حيات و مرگ در دست من است (قَالَ أَنَا أُحْىِ وَ أُمِيتُ).
و براى اثبات اين كار و مشتبه ساختن بر مردم، دستور داد دو زندانى را حاضر كردند، فرمان آزادى يكى و قتلِ ديگرى را داد. سپس رو به ابراهيم و حاضران كرد و گفت: ديديد چگونه حيات و مرگ به دست من است؟
ابراهيم براى خنثى كردن اين توطئه، دست به استدلال ديگرى زد كه دشمن نتواند در برابر ساده لوحان در مورد آن مغالطه كند. «ابراهيم گفت: خداوند، خورشيد را از افق مشرق مى آورد; (اگر راست مى گويى كه حاكم بر جهانِ هستى تويى،) خورشيد را از مغرب بياور!» (قَالَ إِبْرهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ).
در اينجا «آن مرد كافر، مبهوت و وامانده شد» (فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ).
«و خداوند، قوم ستمگر را هدايت نمى كند» (وَاللَّهُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ).
به اين ترتيب، آن مرد مست و مغرورِ سلطنت و مقام، مبهوت و ناتوان گشت و نتوانست در برابر منطق زنده ابراهيم سخنى بگويد.
 

  داستان شگفت انگيز عُزير
(آيه 259) در اين آيه سرگذشت يكى ديگر از انبياى پيشين بيان شده كه مشتمل بر شواهد زنده اى بر مسائل معاد است.
آيه اشاره به سرگذشت كسى مى كند كه در اثناى سفر خود در حالى كه بر مركبى سوار بود و مقدارى آشاميدنى و خوراكى همراه داشت، از كنار يك آبادى گذشت در حالى كه به شكل وحشتناكى درهم ريخته و ويران شده بود و اجساد و استخوانهاى پوسيده ساكنان آن به چشم مى خورد. هنگامى كه اين منظره وحشت زا را ديد گفت: چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى كند؟ شرح بيش تر اين ماجرا را از زبان قرآن بشنويم. مى فرمايد: «يا همانند كسى كه از كنار يك آبادى (ويران شده) عبور كرد، در حالى كه ديوارهاى آن، به روى سقفها فرو ريخته بود، (و اجساد و استخوانهاى اهل آن، در هر سو پراكنده بود; او با خود) گفت: چگونه خدا اينها را پس از مرگ، زنده مى كند؟!» (أَوْ كَالَّذِى مَرَّ عَلَى قَرْيَة وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى يُحْىِ هَـذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا).
«عروش» جمع «عرش» در اينجا به معنى سقف است و «خاويه» در اصل به معنى خالى است و در اينجا كنايه از ويران شدن است. بنابراين، جمله «و هى خاوية على عروشها» چنين معنى مى دهد كه خانه هاى آنان ويران شده بود، به اين صورت كه نخست سقف آنها فرود آمده سپس ديوارها به روى آنها افتاده بود. و اين كامل ترين نوع ويرانى است.
در ادامه آيه مى فرمايد: «خدا او را يك صد سال ميراند; سپس زنده كرد; و به او گفت: چه قدر درنگ كردى؟ گفت: يك روز; يا بخشى از يك روز. فرمود: نه، بلكه يك صدسال درنگ كردى!» (فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَام ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْم قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَام).
سپس براى اينكه آن پيامبر اطمينان بيشترى به اين مسأله پيدا كند، به او دستور داده شد كه به غذا و نوشيدنى و همچنين مركب سواريش كه همراه داشته، نگاهى بيفكند كه اوّلى كاملا سالم مانده بود و دومى به كلّى متلاشى شده بود، تا هم گذشت زمان را مشاهده كند و هم قدرت خدا را بر نگه دارى هر چه اراده داشته باشد. مى فرمايد: به او گفته شد «نگاه كن به غذا و نوشيدنى خود (كه همراه داشتى، با گذشت سالها) هيچ گونه تغيير نيافته است» (فَانْظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَ شَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ).
خدايى كه يك چنين موادّ فاسد شدنى را در طول اين مدّت حفظ كرده، زنده كردن مردگان براى او مشكل نيست زيرا ادامه حيات چنين مواد فاسد شدنى كه عمر آن معمولاً بسيار كوتاه است، در اين مدّت طولانى، ساده تر از زنده كردن مردگان نيست.
سپس مى افزايد: «ولى به الاغ خود نگاه كن (كه چگونه از هم متلاشى شده! اين زنده شدن تو پس از مرگ، هم براى اطمينان خاطر توست، و هم) براى اينكه تو را نشانه اى براى مردم (در مورد معاد) قرار دهيم» (وَانْظُرْ إِلَى حِمَارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ ءَايَةً لِلنَّاسِ).
و در تكميل همين مسأله مى افزايد: «به استخوانها(ىِ مركبِ سوارى خود) نگاه كن كه چگونه آنها را برداشته، به هم پيوند مى دهيم، و گوشت بر آن مى پوشانيم» (وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا).
«نُنشِزُها» از ماده «نشوز» به معنى مرتفع و بلند شدن است و در اينجا به معنى برداشتن از روى زمين و پيوستن آنها به يكديگر است.
در پايان آيه مى فرمايد: «هنگامى كه (اين حقايق) بر او آشكار شد، گفت: مى دانم خدا بر هر كارى تواناست» (فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ).
درباره اينكه او كدام يك از پيامبران بوده، مشهور و معروف اين است كه «عُزَير» بوده و در حديثى از امام صادق(ع) اين موضوع تأييد شده است.
 

  صحنه ديگرى از معاد در اين دنيا
(آيه 260) به دنبال داستان عُزير در مورد معاد، در اينجا داستان ديگرى از ابراهيم(ع) مطرح شده است. روزى ابراهيم از كنار دريايى مى گذشت، مردارى را ديد كه در كنار دريا افتاده در حالى كه مقدارى از آن داخل آب و مقدار ديگرى در خشكى قرار داشت و پرندگان و حيوانات دريا و خشكى از دو سو آن را طعمه خود قرار داده اند. اين منظره ابراهيم(ع) را به فكر مسأله اى انداخت كه همه مى خواهند چگونگى آن را بدانند و آن كيفيت زنده شدن مردگان پس از مرگ است. قرآن مى گويد: «و (به خاطر بياور) هنگامى را كه ابراهيم گفت: خدايا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى كنى؟!» (وَ إِذْ قَالَ إِبْرهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ الْمَوْتَى).
از جمله فوق استفاده مى شود كه او مى خواست با رؤيت و شهود، ايمان خود را درباره چگونگى رستاخيز - نه درباره اصل آن ـ قوى تر كند. به همين دليل، در ادامه اين سخن، هنگامى كه خداوند «فرمود: مگر ايمان نياورده اى؟» (قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ).
 
«عرض كرد: چرا، ولى مى خواهم قلبم آرامش يابد» (قَالَ بَلَى وَ لَـكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِى).
در اينجا به ابراهيم دستور داده شد كه براى رسيدن به مطلوبش دست به اقدام عجيبى بزند. خداوند «فرمود: در اين صورت، چهار نوع از مرغان را انتخاب كن; و آنها را (پس از ذبح كردن،) قطعه قطعه كن (و درهم بياميز); سپس بر هر كوهى، قسمتى از آن را قرار بده; بعد آنها را بخوان، به سرعت به سوى تو مى آيند» (قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا).
«صُرهُنّ» از ريشه «صَوْر» گرفته شده كه به معنى قطع كردن، متمايل نمودن و بانگ زدن است و در اينجا همان معنى نخست منظور است.
ابراهيم(ع) اين كار را كرد و آنها را صدا زد. در اين هنگام اجزاى پراكنده هر يك از مرغان، جدا و جمع شده و به هم آميختند و زندگى را از سر گرفتند و اين موضوع به ابراهيم(ع) نشان داد كه همين صحنه در مقياس بسيار وسيع تر، در رستاخيز انجام خواهد شد.
در پايان آيه مى فرمايد: اين را بنگر «و بدان خداوند قادر و حكيم است» (وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ).
هم از ذرّات بدن مردگان آگاه است و هم توانايى بر جمع آنها دارد.

  آغاز آيات انفاق
(آيه 261) مسأله انفاق يكى از مهم ترين مسائلى است كه اسلام روى آن تأكيد دارد. شايد ذكر آيات آن پشتِ سر آيات مربوط به معاد از اين نظر باشد كه يكى از مهم ترين اسباب نجات در قيامت، انفاق و بخشش در راه خداست. آيه مى فرمايد: «كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند» (مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّة أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ).
 
«كه در هر خوشه، يك صد دانه باشد» كه مجموعاً از يك دانه هفت صد دانه برمى خيزد (فِى كُلِّ سُنْبُلَة مِائَةُ حَبَّة).
پاداش آنها منحصر به اين نيست; «و خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى داشته باشد)،دو يا چند برابر مى كند» (وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ).
و اين همه پاداش عجيب نيست; «و خدا (از نظر قدرت و رحمت،) وسيع، و (به همه چيز) داناست» (وَاللَّهُ وَاسِـعٌ عَلِيمٌ).

  انفاق يكى از مهم ترين راه هاى حلّ مشكل فاصله طبقاتى
با دقّت در آيات قرآن مجيد آشكار مى شود كه يكى از اهداف اسلام اين است كه اختلافات غيرعادلانه اى كه در اثر بى عدالتى هاى اجتماعى در ميان طبقه غنى و ضعيف پيدا مى شود از بين برود و سطح زندگى كسانى كه نمى توانند نيازمندى هاى زندگيشان را بدون كمك ديگران تأمين كنند بالا بيايد و حدّاقل لوازم زندگى را داشته باشند. اسلام براى رسيدن به اين هدف، برنامه وسيعى در نظر گرفته است. تحريم رباخوارى به طور مطلق و وجوب پرداخت مالياتهاى اسلامى از قبيل زكات و خمس و صدقات و مانند آنها و تشويق به انفاق، وقف و قرض الحسنه و كمكهاى مختلف مالى، قسمتى از اين برنامه را تشكيل مى دهد. و از همه مهم تر، زنده كردن روح ايمان و برادرى انسانى در ميان مسلمانان است.

  چه انفاقى با ارزش است
(آيه 262) در آيه قبل اهمّيّت انفاق در راه خدا به طور كلّى بيان شد، در اين آيه بعضى از شرايط آن ذكر مى شود. مى فرمايد: «كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند، سپس به دنبال انفاقى كه كرده اند، منّت نمى گذارند و آزارى نمى رسانند، پاداش آنها نزد پروردگارشان (محفوظ) است» (الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لاَ يُتْبِعُونَ مَا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاَ أَذًى لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ).(1)
اضافه بر اين: «و نه ترسى دارند، و نه غمگين مى شوند» (وَ لاَخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَهُمْ يَحْزَنُونَ).
بنابراين، كسانى كه در راه خدا بذل مال مى كنند ولى به دنبال آن منّت مى گذارند يا كارى كه موجب آزار و رنجش است انجام مى دهند، در حقيقت با اين عمل ناپسند، اجر و پاداش خود را از بين مى برند; بلكه مى توان گفت چنين افراد در بسيارى از موارد بدهكارند نه طلبكار زيرا آبروى انسان و سرمايه هاى روانى و اجتماعى او به مراتب برتر و بالاتر از ثروت و مال است.
در حديثى پيامبر اكرم(ص) فرمود: «كسى كه به فرد باايمانى نيكى عطا كند، سپس او را با سخنى آزار دهد، يا منّتى بر او بگذارد، به يقين انفاق خود را باطل كرده است.»
جمله «لَهُم أَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم»، به انفاق كنندگان اطمينان مى دهد كه پاداششان نزد پروردگار محفوظ است، تا با اطمينان خاطر در اين راه گام بردارند; بلكه تعبير «رَبِّهِم» (پروردگارشان)، اشاره به اين است كه خداوند آنها را پرورش مى دهد و بر آن مى افزايد.
(آيه 263) اين آيه در حقيقت تكميل آيه قبل در زمينه ترك منّت و آزار به هنگام انفاق است. مى فرمايد: «گفتار پسنديده (در برابر نيازمندان)، و عفو (و گذشت از خشونتهاى آنها)، از بخششى كه آزارى به دنبال آن باشد، بهتر است» (قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَة يَتْبَعُهَا أَذًى).
اين را نيز بدانيد كه آنچه در راه خدا نفاق مى كنيد، در واقع براى نجات خويشتن ذخيره مى نماييد. «و خداوند، بى نياز و بردبار است» (وَاللَّهُ غَنِىٌّ حَلِيمٌ).
پيامبر(ص) در حديثى گوشه اى از آداب انفاق را روشن ساخته مى فرمايد: «هنگامى كه نيازمندى از شما چيزى بخواهد گفتار او را قطع نكنيد تا تمام مقصود خويش را شرح دهد، سپس با وقار و ادب و ملايمت به او پاسخ بگوييد، يا چيزى كه در قدرت داريد در اختيارش بگذاريد و يا به طرز شايسته اى او را بازگردانيد زيرا ممكن است سؤال كننده فرشته اى باشد كه مأمور آزمايش شما است، تا ببيند در برابر نعمتهايى كه خداوند به شما ارزانى داشته چگونه عمل مى كنيد.»
 

1. «منّ» در لغت به معنى وزنه سنگين است سپس به معناى نعمت مهمّى بخشيدن است كه اگر جنبه عملى داشته باشد كارى بسيار خوب است ـ منّتهاى خداوند از اين قبيل مى باشد ـ و اگر جنبه لفظى و به رخ كشيدن داشته باشد بسيار بد است و در آيه فوق منظور همين معنى است.
 

  دو مثال جالب درباره انگيزه هاى انفاق
(آيه 264) در اين آيه و آيه بعد نخست به اين حقيقت اشاره شده كه افراد باايمان نبايد انفاقهاى خود را به خاطر منّت و آزار باطل و بى اثر سازند، سپس دو مثال جالب براى انفاقهاى آميخته با منّت و آزار و رياكارى و خودنمايى، همچنين انفاقهايى كه از ريشه اخلاص و عواطف دينى و انسانى سرچشمه گرفته بيان مى كند. مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بخششهاى خود را با منّت و آزار، باطل نسازيد» (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لاَ تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالاَْذَى).
سپس اين عمل را به انفاقهايى تشبيه مى كند كه همراه با رياكارى و خودنمايى است. مى فرمايد: «همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم، انفاق مى كند; و به خدا و روز رستاخيز، ايمان نمى آورد» (كَالَّذِى يُنْفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لاَيُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاَْخِرِ).
و بعد مى افزايد: «(كار او) همچون قطعه سنگى است كه بر آن، (قشر نازكى از) خاك باشد; (و بذرهايى در آن افشانده شود،) و رگبار باران به آن برسد، (و همه خاكها و بذرها را بشويد،) و آن را صاف (و خالى از خاك و بذر) رها كند. آنها از كارى كه انجام داده اند، چيزى به دست نمى آورند» (فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَان عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لاَيَقْدِرُونَ عَلَى شَىْء مِمَّا كَسَبُوا).
اين گونه است اعمال رياكارانه و انفاقهاى آميخته با منّت و آزار كه از دلهاى سخت و قساوت مند سرمى زند و صاحبانش هيچ بهره اى از آن نمى برند و تمام زحماتشان بر باد مى رود.
در پايان آيه مى فرمايد: «و خداوند، جمعيّت كافران را هدايت نمى كند» (وَاللَّهُ لاَيَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ).
اشاره به اينكه خداوند توفيق هدايت را از آنها مى گيرد چراكه با پاى خود راه كفر و ريا و منّت و آزار را پوييدند و چنين كسانى شايسته هدايت نيستند.
(آيه 265) در اين آيه مثال زيبايى براى نقطه مقابل اين گروه بيان مى كند. يعنى كسانى كه در راه خدا از روى ايمان و اخلاص انفاق مى كنند. مى فرمايد: «و (كارِ) كسانى كه اموال خود را براى خشنودى خدا، و تثبيت (ملكات انسانى در) روح خود، انفاق مى كنند، همچون باغى است كه در نقطه بلندى باشد، و بارانهاى درشت به آن برسد، (و از هواى آزاد و نور آفتاب، به حدّ كافى بهره گيرد،) و ميوه خود را دو چندان دهد» كه هميشه شاداب و باطراوت است (وَ مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِيتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّة بِرَبْوَة أَصَابَهَا وَابِلٌ فَـَاتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ).
سپس مى افزايد: «و اگر باران درشت به آن نرسد، بارانى نرم به آن مى رسد» و باز هم ميوه و ثمر مى دهد (فَإِنْ لَمْ يُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ).(1)
در پايان آيه مى فرمايد: «و خداوند به آنچه انجام مى دهيد، بيناست» (وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ).
او مى داند انفاق شما انگيزه الهى دارد يا رياكارانه است، آميخته با منّت و آزار است يا محبّت و احترام.
 

1. «طلّ» به معنى باران دانه ريز است كه گاه به صورت غبار به روى گياهان مى ريزد و گاه به شبنم گفته مى شود.
 

  يك مثال جالب ديگر
(آيه 266) در اين آيه مثال ديگرى براى مسأله انفاق آميخته با ريا و منّت و آزار و اينكه چگونه اين كارهاى نكوهيده آثار آن را از بين مى برد، بيان شده است. مى فرمايد: «آيا كسى از شما دوست دارد كه باغى از درختان خرما و انگور داشته باشد كه از زير درختان آن، نهرها بگذرد، و براى او در آن (باغ)، از هرگونه ميوه اى وجود داشته باشد، در حالى كه به سنّ پيرى رسيده و فرزندانى (كوچك و) ضعيف دارد; (در اين هنگام،) گردبادى (كوبنده)، كه در آن آتش (سوزانى) است، به آن برخورد كند و شعلهور گردد و بسوزد؟!» همين طور است حال كسانى كه انفاقهاى خود را، با ريا و منّت و آزار، باطل مى كنند (أَيَوَدُّ أَحَدُكُمْ أَنْ تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيل وَ أَعْنَاب تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ لَهُ فِيهَا مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ وَ أَصَابَهُ الْكِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفَاءُ فَأَصَابَهَا إِعْصَارٌ فِيهِ نَارٌ فَاحْتَرَقَتْ).(1)
آرى زحمت فراوانى كشيده اند و در آن روز كه نياز به نتيجه آن دارند، همه را خاكستر مى بينند چراكه گِردباد آتشبار ريا و منّت و آزار، آن را سوزانده است.
در پايان آيه مى فرمايد: «اين چنين خداوند آيات خود را براى شما آشكار مى سازد; شايد بينديشيد» و با انديشه، راه حق را بيابيد (كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الاَْيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ).
آرى سرچشمه بدبختى هاى انسان، به خصوص كارهاى ابلهانه اى همچون منّت گذاردن و ريا كه سود آن ناچيز و زيانش سريع و عظيم است، ترك انديشه و تفكّر است. و خداوند همگان را به انديشه و تفكّر دعوت مى كند.
 

1. «إعصار» در لغت به معنى گردبادى است كه هنگام وزش باد از دو سوى مخالف تشكيل مى گردد و به شكل عمودى است كه يك سر آن به زمين چسبيده و سر ديگر آن در آسمان است و گاه بسيارى از اشيا را با خود مى برد.

  شأن نزول:
(آيه 267) از امام صادق(ع) نقل شده كه اين آيه درباره جمعى نازل شد كه در زمان جاهليت ثروتهايى از طريق رباخوارى جمع آورى كرده بودند و از آن در راه خدا انفاق مى كردند. خداوند آنها را از اين كار نهى كرد و دستور داد از اموال پاك و حلال در راه خدا انفاق كنند.

  تفسير:
در اين آيه كه ششمين آيه از سلسله آيات درباره انفاق است، سخن از چگونگى اموالى است كه بايد انفاق گردد. نخست مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از قسمتهاى پاكيزه اموالى كه (از طريق تجارت) به دست آورده ايد، و از آنچه از زمين براى شما خارج ساخته ايم (از منابع و معادن و درختان و گياهان) انفاق كنيد» (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُمْ مِنَ الاَْرْضِ).
در واقع، قرآن مى گويد ما منابع اينها را در اختيار شما گذاشتيم. بنابراين، نبايد از انفاق كردن بخشى از طيّبات و پاكيزه ها و سرگل آن، در راه خدا دريغ كنيد.
سپس براى تأكيد مى افزايد: «و براى انفاق، به سراغ قسمتهاى ناپاك نرويد در حالى كه خودِ شما حاضر نيستيد آنها را بپذيريد; مگر از روى اغماض و كراهت» (وَ لاَ تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِـَاخِذِيهِ إِلاَّ أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ).(1)
از آنجا كه بعضى از مردم عادت دارند هميشه از اموال بى ارزش و آنچه تقريباً از مصرف افتاده و قابل استفاده خودشان نيست انفاق كنند، اين جمله صريحاً مردم را از اين كار نهى مى كند.
در حقيقت، آيه به نكته لطيفى اشاره مى كند كه انفاق در راه خدا يك طرفش مؤمنان نيازمندند و طرف ديگر خدا. با اين حال اگر عمداً اموال پست و بى ارزش انتخاب شود، از يك سو تحقيرى است نسبت به نيازمندان كه ممكن است على رغم تهيدستى مقام بلندى از نظر ايمان و انسانيت داشته باشند و روحشان آزرده شود و از سوى ديگر، سوءادبى است نسبت به مقام شامخ پروردگار.
در پايان آيه مى فرمايد: «و بدانيد خداوند، بى نياز و شايسته ستايش است» (وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌ).
يعنى نه تنها نيازى به انفاق شما ندارد و از هر نظر بى نياز است، بلكه تمام نعمتها را او در اختيار شما گذارده و از اين رو، شايسته ستايش است.
 
 

1. «تيمّم» در اصل به معنى قصد چيزى كردن است و در اينجا نيز به همان معنى آمده است. تيمّم معروف را از اين جهت تيمّم گفته اند كه انسان قصد مى كند از خاك پاك زمين استفاده كند.
 

  مبارزه با موانع انفاق
(آيه 268) در ادامه آيات انفاق، در اينجا به يكى از موانع مهم آن برخورد مى كنيم و آن وسوسه هاى شيطانى در زمينه انفاق است. مى فرمايد: «شيطان، شما را (به هنگام انفاق،) وعده فقر و تهيدستى مى دهد» (الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ).
و مى گويد: تأمين آينده خود و فرزندانتان را فراموش نكنيد و از امروز فردا را ببينيد و آنچه بر خويشتن رواست بر ديگرى روا نيست، و امثال اين وسوسه هاى گمراه كننده.
به علاوه: «و به فحشا (و زشتيها) امر مى كند» (وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ).
«ولى خداوند وعده آمرزش و فزونى به شما مى دهد» (وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً).
زيرا انفاق، اگر به ظاهر چيزى از شما كم مى كند، در واقع چيزهايى بر سرمايه شما مى افزايد، هم از نظر معنوى و هم از نظر مادى.
از امام صادق(ع) روايت شده است: «هنگام انفاق دو چيز از طرف خدا و دو چيز از ناحيه شيطان است: آنچه از جانب خداست، يكى آمرزش گناهان و ديگرى وسعت و فزونى اموال، و آنچه از طرف شيطان است، يكى وعده فقر و تهيدستى و ديگرى امر به فحشاست.»
در پايان آيه مى فرمايد: «و خداوند، قدرتش وسيع، و (به هر چيز) داناست» به همين دليل، به وعده خود، وفا مى كند (وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ).
يعنى چون خداوند قدرتى وسيع و علمى بى پايان دارد، مى تواند به وعده خويش عمل كند. بنابراين، بايد به وعده او دلگرم بود، نه وعده شيطان فريبكار و ناتوان كه انسان را به گناه مى كشاند.

  برترين نعمت الهى
(آيه 269) با توجّه به آنچه در آيه قبل گذشت كه به هنگام انفاق، وسوسه هاى شيطانى داير به فقر و جذبه هاى رحمانى درباره مغفرت و فضل الهى، آدمى را به اين سو و آن سو مى كشد، در آيه مورد بحث سخن از حكمت و معرفت و دانش مى گويد چراكه تنها حكمت است كه مى تواند بين اين دو كشش الهى و شيطانى فرق بگذارد و انسان را به وادى مغفرت و فضل بكشاند و از وسوسه هاى گمراه كننده ترس از فقر برهاند. نخست مى فرمايد: خدا «دانش و حكمت را به هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى دهد» (يُؤْتِى الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ).
«حكمت» معنى وسيعى دارد كه معرفت و شناخت اسرار جهان هستى و آگاهى از حقايق قرآن و رسيدن به حق از نظر گفتار و عمل، حتّى نبوّت را شامل مى شود.
سپس مى افزايد: «و به هركس دانش داده شود، خير فراوانى داده شده است» (وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْرًا كَثِيرًا).
و به گفته آن حكيم: هركس را كه عقل دادى چه ندادى و هركس را كه عقل ندادى چه دادى!
در پايان آيه مى فرمايد: «و جز خردمندان، (اين حقايق را درك نمى كنند، و) متذكّر نمى گردند» (وَ مَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُواالاَْلْبَابِ).
«تذكّر» به معنى يادآورى و نگاه دارى علوم و دانشها در درون روح است. «ألباب» جمع «لُبّ» به معنى مغز است و از آنجا كه مغز هر چيز بهترين و اساسى ترين قسمت آن است، به عقل و خرد، لُبّ گفته مى شود.
منظور از «أولواالألباب» كسانى هستند كه عقل و خرد خود را به كار مى گيرند و در پرتو اين چراغ پرفروغ، راه زندگى و سعادت را مى يابند.

  چگونگى انفاقها
(آيه 270) در اين آيه و آيه بعد سخن از چگونگى انفاقها و علم خداوند نسبت به آن است. مى فرمايد: «و هرچيز را كه انفاق مى كنيد، يا اموالى را كه) نذر كرده ايد (در راه خدا انفاق كنيد)، خداوند آنها را مى داند» (وَ مَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَة أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْر فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ).
كم باشد يا زياد، خوب باشد يا بد، از راه حلال تهيّه شده باشد يا حرام، همراه با منّت و آزار باشد يا بدون آن، خدا از تمام جزئيات آن آگاه است.
 
در پايان آيه مى فرمايد: «و ستمگران ياورى ندارند» (وَ مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصَار).
«ظالمان» در اينجا اشاره به ثروت اندوزان بخيل و انفاق كنندگان رياكار و منّت گذار و مردم آزار است كه خداوند آنها را يارى نمى كند و انفاقشان نيز در دنيا و آخرت ياورشان نخواهد بود.
آرى آنها نه در دنيا يار و ياورى دارند و نه در قيامت شفاعت كننده اى. و اين خاصّيت ظلم و ستم در هر چهره و به هر شكل است.
در ضمن اين آيه دلالت بر مشروعيت «نذر» مى كند.
(آيه 271) در اين آيه سخن از چگونگى انفاق از نظر آشكار و پنهان بودن است. مى فرمايد: «اگر انفاقها را آشكار كنيد، خوب است; و اگر آنها را مخفى ساخته و به نيازمندان بدهيد، براى شما بهتر است» (إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِىَ وَ إِنْ تُخْفُوهَا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ).
در بعضى احاديث تصريح شده كه انفاقهاى واجب بهتر است اظهار گردد امّا انفاقهاى مستحب، بهتر است مخفيانه انجام گيرد.
«و قسمتى از گناهان شما را مى پوشاند; (و در پرتو بخشش در راه خدا، بخشوده خواهيد شد.) و خداوند به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است» (وَ يُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئَاتِكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ).
در حديثى آمده است: «انفاق نهانى خشم خدا را فرو مى نشاند و همان طور كه آب آتش را خاموش مى كند، گناهِ انسان را از بين مى برد.»
مفهوم جمله «واللّه بما تعملون خبيرٌ» اين است كه خدا عالم است به آنچه انفاق مى كنيد، چه آشكار باشد و چه پنهان. همچنين از نيّات شما آگاه است كه اظهار و اخفاى انفاق را به چه منظور و هدفى انجام مى دهيد.
 

  شأن نزول:
(آيه 272) از ابن عبّاس نقل شده: مسلمانان حاضر نبودند به غير مسلمين انفاق كنند. آيه نازل شد و به آنها اجازه داد كه در مواقع لزوم اين كار را انجام دهند.

  تفسير: انفاق به غيرمسلمانان
در اين آيه سخن از جواز انفاق به غير مسلمانان است. نخست مى فرمايد: «هدايت آنها (به طور اجبار،) بر تو نيست» (لَيْسَ عَلَيْكَ هُدَيهُمْ).
بنابراين، ترك انفاق به غير مسلمانان، براى اجبار به اسلام، صحيح نيست. اين سخن گرچه خطاب به پيامبر(ص) است ولى همه مسلمانان را شامل مى شود.
سپس مى افزايد: «ولى خداوند، هر كه را بخواهد (و شايسته بداند)، هدايت مى كند» (وَ لَـكِنَّ اللَّهَ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ).
و بعد از اين يادآورى به ادامه بحث فوايد انفاق در راه خدا مى پردازد مى گويد: «و آنچه را از خوبيها و اموال انفاق كنيد، براى خودتان است» (وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْر فَلاَِنْفُسِكُمْ).
ولى «جز براى رضاى خدا، انفاق نكنيد» (وَ مَا تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ).
و در آخرين جمله به عنوان تأكيد مى فرمايد: «و آنچه از خوبيها انفاق مى كنيد، (پاداش آن) به طور كامل به شما داده مى شود; و به شما ستم نخواهد شد» (وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْر يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ).
يعنى گمان نكنيد كه از انفاق خود سود مختصرى مى بريد بلكه تمام آنچه انفاق مى كنيد را به طور كامل به شما بازمى گرداند، آن هم در روزى كه به آن نياز داريد. بنابراين، هميشه در انفاقهاى خود كاملا دست و دل باز باشيد.
البتّه نبايد تصوّر كرد كه سود انفاق فقط جنبه اخروى دارد بلكه از نظر اين دنيا نيز به سود شماست، هم از جنبه مادّى و هم از جنبه معنوى.

  شأن نزول:
(آيه 273) از امام باقر(ع) روايت شده است كه اين آيه درباره اصحاب «صُفّه» نازل شده است. (آنها در حدود چهارصد نفر از مسلمانان مكّه و اطراف مدينه بودند،) كه هيچ منزلگاهى براى سكونت نداشتند. از اين رو در مسجد پيامبر سكنى گزيده بودند، ولى چون اقامتشان در آنجا با شئون مسجد سازگار نبود، دستور داده شد به صفّه (سكوى بزرگ و وسيع) كه در بيرون مسجد قرار داشت منتقل شوند. آيه نازل شد و به مردم دستور داد كه به اين دسته از برادران خود، از كمكهاى ممكن مضايقه نكنند. آنها نيز چنين كردند.

  تفسير: بهترين مورد انفاق
(آيه 273) در اين آيه بهترين مواردى كه انفاق در آنجا بايد صورت گيرد بيان شده است و آن كسانى هستند كه داراى صفات سه گانه اى كه در اين آيه آمده باشند. در بيان اوّلين صفت مى فرمايد: انفاق شما، مخصوصاً بايد «براى نيازمندانى باشد كه در راه خدا، در تنگنا قرار گرفته اند» و توجّه به آيين خدا، آنها را از وطن خويش آواره ساخته و شركت در ميدان جهاد، به آنها اجازه نمى دهد تا براى تأمين هزينه زندگى، دست به كسب و تجارتى بزنند (لِلْفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ).(1)
سپس براى تأكيد مى افزايد: همانها كه «نمى توانند مسافرتى كنند» و سرمايه اى به دست آورند (لاَ يَسْتَطِيعُونَ ضَرْبًا فِى الاَْرْضِ).
و در دومين توصيف مى فرمايد: «و از شدّتِ خويشتن دارى، افراد ناآگاه آنها را بى نياز مى پندارند» (يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ).
ولى اين سخن به آن مفهوم نيست كه اين نيازمندانِ باشخصيت قابل شناخت نيستند. از اين رو مى افزايد: «آنها را از چهره هايشان مى شناسى» (تَعْرِفُهُمْ بِسِيمَاهُمْ).(2)
يعنى اگرچه سخنى از حال خود نمى گويند ولى در چهره هايشان نشانه هايى از رنجهاى درونى وجود دارد كه براى افراد فهميده آشكار است.
و در سومين توصيف مى فرمايد: آنها بزرگوارند «و هرگز با اصرار چيزى از مردم نمى خواهند» (لاَ يَسْـَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا).(3)
معمول نيازمندان عادى اصرار در «سؤال» است، ولى آنها يك نيازمند عادى نيستند.
در پايان آيه همگان را به انفاق تشويق كرده مى فرمايد: «و هر چيز خوبى در راه خدا انفاق كنيد، خداوند از آن آگاه است» (وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْر فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ).
 

1. «حصر» به معنى حبس و منع و تضييق است و در اينجا به معنى امورى است كه انسان را از تأمين معاش بازمى دارد.
2. «سيما» در لغت به معنى علامت و نشانه است. اينكه در فارسى امروز آن را به معنى چهره و صورت به كار مى برند، معنى جديدى است.
3. «إلحاف» از ماده «لِحاف» به معنى پوشش خاص است. اصرار در سؤال را از اين جهت إلحاف گفته اند كه قلب انسان يا طرف مقابل را مى پوشاند.
 

  سؤال كردن بدون حاجت حرام است
يكى از گناهان بزرگ، تكدّى و تقاضا از مردم بدون نياز است. در روايات متعدّدى از اين كار نكوهش شده. از پيامبر اكرم(ص) روايت شده است: «إنَّ الصَّدَقَةَ لا تَحِلُّ لِغَنِىّ» (صدقه براى افراد بى نياز حلال نيست).

  شأن نزول:
(آيه 274) در احاديث بسيارى آمده است كه اين آيه در شأن على(ع) نازل شده است زيرا آن حضرت چهار درهم داشت; درهمى را در شب و درهمى را در روز و درهمى را آشكارا و درهمى را در نهان انفاق كرد و اين آيه نازل شد.

  تفسير: انفاق به هر شكل و صورت
باز در اين آيه سخن از مسأله ديگرى در ارتباط با انفاق در راه خداست و آن كيفيّتهاى متنوّع انفاق است. نخست مى فرمايد: «آنها كه اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مى كنند، مزدشان نزد پروردگارشان است» (الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ بِالَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَ عَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ).
ناگفته پيداست كه انتخاب اين روشهاى مختلف، رعايت شرايط بهتر براى انفاق است. يعنى انفاق كنندگان بايد در انفاق خود، به هنگام شب يا روز، پنهان يا آشكار، جهات اخلاقى و اجتماعى را در نظر بگيرند.
ممكن است در آيه مورد بحث مقدّم داشتن شب بر روز و پنهان بر آشكار، اشاره به اين باشد كه انفاق نهانى بهتر است هرچند در همه حال و به هر شكل نبايد انفاق فراموش شود.
مسلّماً چيزى كه نزد پروردگار است چيز كم يا كم ارزشى نخواهد بود و تناسب با الطاف و عنايات پروردگار خواهد داشت.
سپس مى افزايد: «نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مى شوند» (وَ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَهُمْ يَحْزَنُونَ).
زيرا مى دانند در مقابل چيزى كه از دست داده اند، به مراتب بيش تر از فضل پروردگار و از بركات فردى و اجتماعى آن، در هر دو جهان بهره مند خواهند شد.

  بلاى رباخوارى
(آيه 275) به دنبال بحث درباره انفاق در راه خدا و بذل مال براى حمايت از نيازمندان، در اين آيه و دو آيه بعد از مسأله رباخوارى كه درست بر ضدّ انفاق و يكى از عوامل مهم زندگى طبقاتى و طغيان اشراف بود سخن مى گويد و هدف آيات گذشته را تكميل مى كند. نخست در يك تشبيه حال رباخواران را مجسّم مى سازد مى فرمايد: «كسانى كه ربا مى خورند، (در قيامت) بر نمى خيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماسّ شيطان، ديوانه شده» و نمى تواند تعادل خود را حفظ كند; گاهى زمين مى خورد، گاهى به پا مى خيزد (الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَوا لاَ يَقُومُونَ إِلاَّ كَمَا يَقُومُ الَّذِى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ).(1)
آرى رباخواران كه قيامشان در دنيا بى رويه و غيرعاقلانه و آميخته با ثروت اندوزى جنون آميز است، در جهان ديگر نيز بسان ديوانگان محشور مى شوند.
سپس به گوشه اى از منطق رباخواران اشاره كرده مى فرمايد: «اين، به خاطر آن است كه گفتند: داد و ستد هم مانند رباست» و تفاوتى ميان آن دو نيست (ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَوا).
يعنى هر دو از انواع مبادله است كه با رضايت طرفين انجام مى شود.
قرآن مى گويد: چگونه ممكن است اين دو يكسان باشد «در حالى كه خدا بيع را حلال كرده، و ربا را حرام» (وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَوا).
مسلّماً اين تفاوت دليل و فلسفه اى داشته كه خداوند حكيم، به خاطر آن چنين حكمى را صادر كرده است و عدم توضيح بيش تر قرآن در اين باره، شايد به خاطر وضوح آن بوده است.
سپس راه را به روى توبه كاران گشوده مى فرمايد: «و اگر كسى اندرز الهى به او رسد، و (از رباخوارى) خوددارى كند، سودهايى كه در سابق ]= قبل از نزول حكمِ تحريم [به دست آورده، مال اوست; (و اين حكم، گذشته را شامل نمى گردد;) و كار او به خدا واگذار مى شود»; و گذشته او را خواهد بخشيد (فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَى فَلَهُ مَا سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ).
«امّا كسانى كه بازگردند (و بار ديگر مرتكب اين گناه شوند)، اهل آتشند; و هميشه در آن مى مانند» (وَ مَنْ عَادَ فَأُولَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ).
به اين ترتيب، رباخوارى مستمر و دائم سبب مى شود كه آنها بدون ايمان از دنيا بروند و عاقبتشان تيره و تار گردد.
(آيه 276) در اين آيه مقايسه اى بين ربا و انفاق در راه خدا مى كند. مى فرمايد: «خداوند، ربا را نابود مى كند; و صدقات را افزايش مى دهد» (يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَوا وَ يُربِى الصَّدَقَاتِ).
«محق» به معنى نقصان و نابودى تدريجى است و «ربا» نمو و رشد تدريجى است. قرآن مى گويد: خدا سرمايه هاى ربوى را به نابودى سوق مى دهد. اين نابودى تدريجى كه براى افراد رباخوار هست، براى اجتماع رباخوار نيز مى باشد. در مقابل، كسانى كه در رفع نيازمنديهاى مردم مى كوشند، با محبّت و عواطف عمومى مواجه مى گردند و سرمايه آنها رشد طبيعى خود را مى نمايد.
سپس مى افزايد: «و خداوند، هيچ انسان ناسپاس گنهكارى را دوست نمى دارد» (وَاللَّهُ لاَيُحِبُّ كُلَّ كَفَّار أَثِيم).
«كفّار» از ماده «كُفُور»، به كسى گويند كه بسيار ناسپاس و كفران كننده باشد و «أثيم» كسى است كه گناه زياد مرتكب مى شود.
جمله فوق مى گويد: رباخواران، نه تنها با ترك انفاق و قرض الحسنه و صرف مال در راه نيازمنديهاى عمومى، شكر نعمتى كه خداوند به آنها ارزانى داشته به جاى نمى آورند، بلكه آن را وسيله هرگونه ظلم و ستم و گناه و فساد قرار مى دهند. طبيعى است كه خداوند چنين كسانى را دوست نمى دارد.
(آيه 277) در اين آيه سخن از گروه باايمانى مى گويد كه درست نقطه مقابل رباخوارانند. مى فرمايد: «كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و نماز را برپا داشتند و زكات را پرداختند، اجرشان نزد پروردگارشان است; و نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مى شوند» (إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ أَقَامُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتَوُا الزَّكَوةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاَخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَهُمْ يَحْزَنُونَ).
در برابر رباخواران ناسپاس و گنهكار، كسانى كه در پرتو ايمان، خودپرستى را ترك گفته و عواطف فطرى خود را زنده كرده و ـ علاوه بر ارتباط با پروردگار و برپاداشتن نماز ـ به كمك و حمايت نيازمندان مى شتابند; و از اين راه از تراكم ثروت و بهوجود آمدن اختلافات طبقاتى و به دنبال آن هزارگونه جنايت جلوگيرى مى كنند، پاداش خود را نزد پروردگار خواهند داشت و در هر دو جهان از نتيجه عمل نيك خود بهره مند مى شوند.
طبيعى است كه عوامل اضطراب و دلهره براى اين دسته بهوجود نمى آيد، خطرى كه در راه سرمايه داران مفت خوار بود و لعن و نفرين هايى كه به دنبال آن نثار آنها مى شد براى اين دسته نيست.
 
 

1. «يَتَخبّطُهُ» از ماده «خَبْط»، به معنى عدم حفظ تعادل بدن هنگام راه رفتن يا برخاستن است.

  شأن نزول:
(آيه 278) پس از نزول آيه ربا، خالد بن وليد خدمت پيامبر(ص) حاضر شده عرضه داشت: پدرم چون با طائفه ثقيف معاملات ربوى داشت و مطالباتش را وصول نكرده بود، وصيّت كرده است مبلغى از سودهاى اموال او كه هنوز پرداخت نشده است، تحويل بگيرم. آيا اين عمل براى من جايز است؟ اين آيه و سه آيه بعد از آن نازل شد و مردم را به شدّت از اين كار نهى كرد.

  تفسير: رباخوارى يك گناه بى نظير
در اين آيه، خداوند افراد باايمان را مخاطب قرار داده و براى تأكيد بيش تر در مسأله تحريم ربا، مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، و آنچه از (مطالبات) ربا باقى مانده، رها كنيد; اگر ايمان داريد» (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا مَا بَقِىَ مِنَ الرِّبَوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ).
جالب اينكه آيه فوق هم با ايمان به خدا شروع شده و هم با ايمان ختم شده است و در واقع، تأكيدى است بر اين معنى كه رباخوارى با روح ايمان سازگار نيست.
(آيه 279) در اين آيه لحن سخن را تغيير داده و، پس از اندرزهايى كه در آيات پيشين گذشت، به رباخواران هشدار مى دهد كه اگر به كار خود همچنان ادامه دهند و در برابر حق و عدالت تسليم نشوند، پيامبر اسلام(ص) ناچار است با توسّل به جنگ جلو آنها را بگيرد. مى فرمايد: «اگر (چنين) نمى كنيد، بدانيد خدا و رسولش، با شما پيكار خواهند كرد» (فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْب مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ).
اين همان جنگى است كه طبق قانون «فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ» (با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد.)(1) انجام مى گيرد.
به هر حال، از آيه بالا بر مى آيد كه حكومت اسلامى مى تواند با توسّل به زور جلوِ رباخوارى را بگيرد.
سپس مى افزايد: «و اگر توبه كنيد، سرمايه هاى شما، از آنِ شماست ]= اصل سرمايه، بدون سود[; نه ستم مى كنيد، و نه بر شما ستم وارد مى شود» (وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُءُوسُ أَمْوَالِكُمْ لاَتَظْلِمُونَ وَ لاَتُظْلَمُونَ).
يعنى اگر توبه كنيد و دستگاه رباخوارى را برچينيد، حق داريد سرمايه هاى اصلى خود را كه در دست مردم داريد ـ به استثناى سود ـ از آنها جمع آورى كنيد. اين قانون كاملا عادلانه است چراكه هم از ستم كردن شما بر ديگران جلوگيرى مى كند و هم از ستم وارد شدن بر شما، و در اين صورت، نه ظالم خواهيد بود و نه مظلوم.
جمله «لاَتَظْلِمُونَ وَ لاَ تُظْلَمُونَ» در حقيقت يك شعار وسيع پرمايه اسلامى است كه مى گويد: به همان نسبت كه مسلمانان بايد از ستمگرى بپرهيزند از تن دادن به ظلم و ستم نيز بايد اجتناب كنند.
(آيه 280) در اين آيه مى فرمايد: «و اگر (بدهكار،) قدرت پرداخت نداشته باشد، او را تا هنگام توانايى، مهلت دهيد» (وَ إِنْ كَانَ ذُوعُسْرَة فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيْسَرَة).
در اينجا يكى از حقوق بدهكاران را بيان مى فرمايد كه اگر آنها از پرداختن اصل بدهى عاجز باشند، نه تنها نبايد ـ به رسم جاهليت ـ سود مضاعفى بر آنها بست و آنها را زير فشار قرار داد، بلكه بايد براى پرداختن اصل بدهى نيز به آنها مهلت داده شود. و اين يك قانون كلّى درباره تمام بدهكاران است.
در پايان آيه مى فرمايد: «و (در صورتى كه به راستى قدرت پرداخت را ندارد،) براى خدا به او ببخشيد بهتر است; اگر (منافع اين كار را) بدانيد» (وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ).
و اين يك مسأله اخلاقى و انسانى است كه بحث حقوقى سابق را تكميل مى كند و احساس كينه توزى و انتقام را به محبّت و صميميت مبدّل مى سازد. اضافه بر اينها، صدقه و انفاقى در راه خدا محسوب مى شود كه ذخيره روز بازپسين است.
(آيه 281) در اين آيه با يك هشدار شديد، مسأله ربا را پايان مى دهد مى فرمايد: «و از روزى بپرهيزيد (و بترسيد) كه در آن روز، شما را به سوى خدا بازمى گردانند» (وَاتَّقُوا يَوْمًا تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ).
«سپس به هر كس، آنچه انجام داده، به طور كامل بازپس داده مى شود» (ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْس مَا كَسَبَتْ).
«و به آنها ستم نخواهد شد» چون هر چه مى بينند، نتايج اعمال خودشان است (وَ هُمْ لاَيُظْلَمُونَ).
جالب توجّه اينكه در تفسير دُرّالمنثور نقل شده: اين آيه آخرين آيه اى است كه بر پيامبر اسلام(ص) نازل شده است و، با توجّه به مضمون آن، اين موضوع هيچ بعيد به نظر نمى رسد.
رباخوارى از نظر اخلاقى اثر بسيار بدى در روحيه وام گيرنده به جا مى گذارد و كينه او را در دل خودش مى يابد و پيوند تعاون و همكارى اجتماعى را بين افراد و ملّتها سست مى كند.
هشام بن سالم مى گويد در مورد علّت تحريم ربا امام صادق(ع) فرمود: «إنّما حَرّم اللّهُ عَزّوجلّ الرّبا لِكَيلا يَمتَنِعَ النّاسُ مِنِ اصْطِناعِ المَعروفِ» (خداوند، ربا را حرام كرده، تا مردم از كار نيك امتناع نورزند.)
 

1. سوره حجرات (49)، آيه 9.
 

  تنظيم اسناد تجارى در طولانى ترين آيه قرآن
(آيه 282) بعد از بيان احكامى كه مربوط به انفاق در راه خدا و همچنين مسأله رباخوارى بود، در اين آيه كه طولانى ترين آيه قرآن است، احكام و مقرّرات دقيقى براى امور تجارى و اقتصادى بيان كرده تا سرمايه ها هر چه بيش تر رشد طبيعى خود را پيدا كنند و اختلاف و نزاعى در ميان مردم رخ ندهد.
در اين آيه نوزده دستور مهم در مورد دادو ستد مالى به ترتيب ذيل، بيان شده است.
1. در نخستين حكم مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، هنگامى كه بدهى مدّت دارى (به خاطر وام يا دادو ستد) به يكديگر پيدا كنيد، آن را بنويسيد»
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْن إِلَى أَجَل مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ).
در ضمن از اين تعبير، هم مسأله مجاز بودن قرض و وام روشن مى شود و هم تعيين مدّت براى وامها.
آيه مورد بحث شامل عموم بدهى هايى مى شود كه در معاملات وجود دارد ـ مانند سلف و نسيه ـ در عين اينكه قرض را هم شامل مى شود.
2 و 3. سپس براى اينكه جلب اطمينان بيش ترى شود و قرارداد از مداخلات احتمالى طرفين سالم بماند، مى افزايد: «و بايد نويسنده اى از روى عدالت، (سند را) در ميان شما بنويسد» (وَلْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ).
بنابراين، قرارداد بايد بهوسيله شخص سومى تنظيم گردد و آن شخص عادل باشد.
4. «و كسى كه قدرت بر نويسندگى دارد، نبايد از نوشتن ـ همان طور كه خدا به او تعليم داده ـ خوددارى كند. پس بايد بنويسد» (وَ لاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْيَكْتُبْ).
يعنى به پاس اين موهبتى كه خدا به او داده، نبايد از نوشتن قرارداد خوددارى كند بلكه بايد طرفين معامله را در اين امر مهم كمك نمايد.
جمله «كما علّمه اللّه» اشاره به نهايت امانت در نوشتن است. يعنى آن چنان كه خدا به او تعليم داده، سند را دقيقاً تنظيم نمايد.
5.
«و آن كس كه حق برعهده اوست، بايد املا كند» (وَلْيُمْلِلِ الَّذِى عَلَيْهِ الْحَقُّ).
6. «و از خدا كه پروردگار اوست، بپرهيزد; و چيزى را فروگذار ننمايد» (وَلْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَ لاَيَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئًا).
7. «و اگر كسى كه حق بر ذمه اوست، سفيه يا (از نظر عقل) ضعيف (و مجنون) است، يا (به خاطر لال بودن،) توانايى بر املا كردن ندارد، بايد ولىّ او (به جاى او،) املا كند» (فَإِنْ كَانَ الَّذِى عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لاَ يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ).
 
بنابراين در مورد سه طايفه، ولىّ بايد املا كند: كسانى كه سفيه اند و نمى توانند ضرر و نفع خويش را تشخيص دهند و امورمالى خويش را سر و سامان بخشند هر چند ديوانه نباشند; كسانى كه ديوانه يا از نظر فكرى ضعيف و كم عقل هستند مانند كودكان كم سن و سال و پيران فرتوت و كم هوش و افراد گنگ و لال; و كسانى كه توانايى املا كردن را ندارند هرچند گنگ نباشند.
از اين جمله، احكام ديگرى نيز به طور ضمنى استفاده مى شود; از جمله ممنوع بودن تصرّفات مالى سفيهان و ضعيف العقل ها، و همچنين جواز دخالت ولىّ در اين گونه امور.
8. ولىّ بايد در املا «عدالت را رعايت نمايد» (بِالْعَدْلِ).
9. سپس مى افزايد: «و دو نفر را (بر اين حق) شاهد بگيريد» (وَاسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ).(1)
10 و 11. دو شاهد بايد «از مردان شما باشند» (مِنْ رِجَالِكُمْ).
تعبير به رجال، بالغ بودن را مى رساند و اضافه كردن آن به ضمير «كُم» اسلام را. يعنى هم بالغ و هم مسلمان باشند.
12 و 13. «و اگر دو مرد نبودند، يك مرد و دو زن، از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما هستند، انتخاب كنيد» (فَإِنْ لَمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاءِ).
از اين جمله مسأله عادل بودن و مورد اعتماد و اطمينان بودن شهود استفاده مى شود.
14. در صورتى كه شهود مركب از دو مرد باشند، هر كدام مى توانند مستقلاً شهادت بدهند، امّا در صورتى كه يك مرد و دو زن باشند، اين دو زن بايد با هم شاهد قرار گيرند; «تا اگر يكى انحرافى يافت، ديگرى به او يادآورى كند» (أَنْ تَضِلَّ إِحْدَيهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَيهُمَا الاُْخْرَى).
زيرا زنان به خاطر عواطف قوى، ممكن است تحت تأثير واقع شوند و، به هنگام اداى شهادت، به خاطر فراموشى يا جهات ديگر، مسير صحيح را طى نكنند.
15. «و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى شهادت) دعوت مى كنند، خوددارى نمايند» (وَ لاَ يَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوا).
بنابراين، تحمّل شهادت، به هنگام دعوت براى اين كار، واجب است.
16. بدهى كم باشد يا زياد، بايد آن را نوشت زيرا سلامت روابط اقتصادى كه مورد نظر اسلام است، ايجاب مى كند كه در قراردادهاى مربوط به بدهكارى هاى كوچك نيز از نوشتن سند كوتاهى نشود. از اين رو، در جمله بعد مى فرمايد: «و از نوشتن (بدهىِ خود،) چه كوچك باشد يا بزرگ، ملول نشويد» هرچه باشد بنويسيد (وَ لاَتَسْـَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ صَغِيرًا أَوْ كَبِيرًا إِلَى أَجَلِهِ).
سپس مى افزايد: «اين، در نزد خدا به عدالت نزديك تر، و براى شهادت مستقيم تر، و براى جلوگيرى از ترديد و شك (و نزاع و گفتوگو) بهتر مى باشد» (ذلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَاللَّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهَادَةِ وَ أَدْنَى أَلاَّ تَرْتَابُوا).
در واقع، اين جمله اشاره به فلسفه احكام فوق در مورد نوشتن اسناد معاملاتى است و به خوبى نشان مى دهد كه اسناد تنظيم شده مى تواند به عنوان شاهد و مدرك مورد توجّه قضات قرار گيرد.
17. سپس يك مورد را از اين حكم استثنا كرده مى فرمايد: «مگر اينكه دادو ستد نقدى باشد كه بين خود، دست به دست مى كنيد. در اين صورت، گناهى بر شما نيست كه آن را ننويسيد» (إِلاَّ أَنْ تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلاَّ تَكْتُبُوهَا).
18. در معامله نقدى تنظيم سند و نوشتن آن لازم نيست، امّا شاهد گرفتن براى آن بهتر است زيرا جلو اختلافات احتمالى آينده را مى گيرد. از اين رو، آيه مى فرمايد: «ولى هنگامى كه خريد و فروش (نقدى) مى كنيد، شاهد بگيريد» (وَ أَشْهِدُوا إِذَا تَبَايَعْتُمْ).
احتمال دارد كه منظور شاهد گرفتن در تمام معاملات است خواه نقدى باشد يا نسيه. در آيه بعد نيز شاهدى بر اين مسأله وجود دارد.
19. در آخرين حكمى كه در اين آيه ذكر شده مى فرمايد: «و نبايد به نويسنده و شاهد، (به خاطر حق گويى) زيانى برسد» و زير فشار قرار گيرند (وَ لاَيُضَارَّ كَاتِبٌ وَ لاَشَهِيدٌ).
«و اگر چنين كنيد، از فرمان پروردگار خارج شده ايد» (فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ).
در پايان آيه مردم را به تقوا و پرهيزگارى و امتثال اوامر خداوند دعوت مى كند مى گويد: «و از خدا بپرهيزيد» (وَاتَّقُوااللَّهَ).
سپس يادآورى مى نمايد كه، «و خداوند (آنچه مورد نياز شما در زندگى مادّى و معنوى است،) به شما تعليم مى دهد» (وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ).
قرار گرفتن دو جمله فوق در كنار يكديگر، اين مفهوم را مى رساند كه تقوا و خداپرستى، اثر عميقى در آگاهى و روشن بينى و فزونى علم و دانش دارد.
او از همه مصالح و مفاسد مردم آگاه است و آنچه خير و صلاح آنهاست، براى آنها مقرّر مى دارد. «خداوند به همه چيز داناست» (وَاللَّهُ بِكُلِّ شَىْء عَلِيمٌ).
(آيه 283) اين آيه با ذكر چند حكم ديگر در رابطه با مسأله تنظيم اسناد تجارى، مكمّل آيه قبل است. آنها عبارتند از:
1. «و اگر در سفر بوديد، و نويسنده اى نيافتيد (تا اسناد معامله را براى شما تنظيم كند و قرارداد را بنويسد)، گروگان بگيريد»; گروگانى كه در اختيار طلبكار قرار گيرد (وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلَى سَفَر وَ لَمْ تَجِدُوا كَاتِبًا فَرِهَانٌ مَقْبُوضَةٌ).
البتّه در وطن نيز، اگر دسترسى به تنظيم كننده سند نباشد، اكتفا كردن به گروگان مانعى ندارد.
2. سپس به عنوان يك استثنا مى فرمايد: «و اگر به يكديگر اطمينان (كامل) داشته باشيد، (گروگان لازم نيست، و) بايد كسى كه امين شمرده شده (و بدون گروگان، چيزى از ديگرى گرفته)، امانت (و بدهى خود را به موقع) بپردازد; و از خدايى كه پروردگار اوست، بپرهيزد» (فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضًا فَلْيُؤَدِّ الَّذِى اؤْتُمِنَ أَمَانَتَهُ وَلْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ).
 
در اينجا طلبِ طلبكار، به عنوان يك امانت ذكر شده كه خيانت در آن، گناه بزرگى است.
3. سپس همه مردم را مخاطب ساخته و يك دستور جامع در زمينه شهادت بيان مى كند مى فرمايد: «و شهادت را كتمان نكنيد. و هركس آن را كتمان كند، قلبش گناهكار است» (وَ لاَتَكْتُمُوا الشَّهَادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْهَا فَإِنَّهُ ءَاثِمٌ قَلْبُهُ).
بنابراين، كسانى كه از حقوق ديگران آگاهند، موظّفند به هنگام دعوت براى اداى شهادت، آن را كتمان نكنند.
و از آنجا كه كتمان شهادت و خوددارى از اظهار آن بهوسيله دل و روح انجام مى شود، آن را به عنوان يك گناه قلبى معرّفى كرده مى گويد: و هركس آن را كتمان كند، قلبش گناهكار است.
در پايان آيه نسبت به حفظ امانت و اداى حقوق يكديگر و عدم كتمان شهادت هشدار داده مى فرمايد: «و خداوند، به آنچه انجام مى دهيد، داناست» (وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ).
ممكن است مردم ندانند چه كسى قادر به اداى شهادت است و چه كسى نيست و نيز ممكن است مردم ندانند در آنجا كه اسناد و گروگانى وجود ندارد، چه كسى طلبكار و چه كسى بدهكار است، ولى خداوند همه اينها را مى داند و هر كس را طبق اعمالش جزا مى دهد.
 
 

1. در تفاوت ميان «شاهد» و «شهيد» بايد بگوييم: شاهد به كسى گفته مى شود كه در واقعه حضور مى يابد تا بتواند گواه بر آن باشد و شهيد كسى است كه اداى شهادت مى كند.
 

  همه چيز از آنِ اوست
(آيه 284) اين آيه آنچه را كه در جمله آخر آيه قبل آمد تكميل مى كند مى گويد: «آنچه در آسمانها و زمين است، از آنِ خداست. و (از اين رو) اگر آنچه را در دل داريد، آشكار سازيد يا پنهان، خداوند شما را برطبق آن، محاسبه مى كند» (لِلَّهِ مَا فِى السَّمَـوَاتِ وَ مَا فِى الاَْرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا مَا فِى أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ).
«سپس هر كس را كه بخواهد (و شايستگى داشته باشد)، مى بخشد; و هر كس را بخواهد (و مستحق باشد)، مجازات مى كند» (فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشَاءُ).
يعنى تصوّر نكنيد اعمالى همچون كتمان شهادت و گناهان قلبى ديگر، بر او مخفى مى ماند. كسى كه حاكم بر جهان هستى است هيچ چيز بر او مخفى نخواهد بود.
در پايان آيه مى فرمايد: «و خداوند به همه چيز قدرت دارد» (وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ).
هم آگاهى دارد نسبت به همه چيز اين جهان و هم قدرت دارد لياقتها و شايستگى ها را مشخص كند و هم متخلّفان را كيفر دهد.

  شأن نزول:
(آيه 285) هنگامى كه آيه سابق نازل شد ـ كه اگر آنچه را در دل داريد، آشكار سازيد يا پنهان، خداوند شما را برطبق آن، محاسبه مى كند. ـ گروهى از اصحاب ترسان شدند (و مى گفتند: هيچ كس از ما خالى از وسوسه هاى باطنى و خطورات قلبى نيست. و همين معنى را خدمت رسول خدا(ص) عرض كردند.) آيه نازل شد و راه و رسم ايمان و اطاعت و تسليم را به آنان آموخت.

  تفسير: راه و رسم ايمان
سوره بقره با بيان بخشى از معارف و اعتقادات حق آغاز شد و با همين معنى كه در اين آيه و آيه بعد مى باشد نيز پايان مى يابد. به اين ترتيب، آغاز و پايان آن هماهنگ است.
نخست مى فرمايد: «پيامبر، به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده، ايمان آورده است» و او، به تمام سخنان خود، كاملاً مؤمن مى باشد (ءَامَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ).
و اين از امتيازات انبياى الهى است كه به مرام و مكتب خويش ايمان قاطع داشته و هيچ گونه تزلزلى در اعتقاد خود نداشته اند. قبل از همه خودشان مؤمن بودند و بيش از همه استقامت و پايمردى داشتند.
سپس مى افزايد: «و همه مؤمنان (نيز)، به خدا و فرشتگان او و كتابها و فرستادگانش، ايمان آورده اند; (و مى گويند:) ما در ميان هيچ يك از پيامبران او، فرق نمى گذاريم» و به همه ايمان داريم (وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ مَلاَئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاَنُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْ رُسُلِهِ).
بعد مى افزايد: مؤمنان، علاوه بر ايمان راسخ و جامع، در مقام عمل نيز «گفتند: ما شنيديم و اطاعت كرديم. پروردگارا! (انتظار) آمرزش تو را (داريم) و بازگشت (ما) به سوى توست» (وَ قَالُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ).
به اين ترتيب، ايمان به مبدأ و معاد و رسولان الهى، با التزام عملى به دستورات الهى همراه و هماهنگ مى گردد.
(آيه 286) اين آيه مى گويد: «خداوند هيچ كس را، جز به اندازه تواناييش، تكليف نمى كند» (لاَيُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا).
تمام احكام با همين آيه تفسير و تقييد مى گردد و به مواردى كه تحت قدرت انسان است اختصاص مى يابد.
سپس مى افزايد: «(انسان،) هر كار (نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده; و هر كار (بدى) كند، به زيان خود كرده است» (لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ).
آيه فوق با اين بيان، مردم را به مسؤوليت خود و عواقب كار خويش متوجّه مى سازد و بر افسانه جبر و اقبال و طالع و موهومات ديگر از اين قبيل خطّ بطلان مى كشد.
و به دنبال اين دو اصل اساسى (تكليف به مقدار قدرت است و هر كس مسؤول اعمال خويش است)، از زبان مؤمنان، هفت درخواست از درگاه پروردگار بيان مى كند كه در واقع آموزشى است براى همگان كه چه بگويند و چه بخواهند.
نخست مى گويند: «پروردگارا! اگر ما فراموش يا خطا كرديم ما را مؤاخذه مكن» (رَبَّنَا لاَتُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا).
 
بنابراين، فراموشكارى هايى كه زاييده سهل انگارى است قابل مجازات مى باشد.
«خطا» معمولاًبه كارهايى گفته مى شود كه از روى غفلت و عدم توجّه از انسان سر مى زند.
«نسيان» در جايى گفته مى شود كه انسان با توجّه دنبال كارى مى رود ولى مشخصات حادثه را فراموش كرده است.
آنها چون مى دانند مسؤول اعمال خويشند از اين رو با تضرّعى مخصوص، خدا را به عنوان «رَبّ» و كسى كه لطف خاصّى در پرورش آنان دارد، مى خوانند و مى گويند: زندگى به هر حال خالى از فراموشى و خطا و اشتباه نيست، ما مى كوشيم به سراغ گناه عمدى نرويم، امّا خطاها و لغزشها را تو بر ما ببخش.
سپس در دومين درخواست مى گويند: «پرورگارا! تكليف سنگينى بر ما قرار مده، آن چنان كه (به خاطر گناه و طغيان)، بر كسانى كه پيش از ما بودند، قرار دادى» (رَبَّنَا وَ لاَتَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا).
«إصر» در اصل به معنى نگه دارى و محبوس ساختن است و به هر كار سنگين كه انسان را از فعاليت بازمى دارد، گفته مى شود.
در سومين درخواست مى گويند: «پروردگارا! آنچه طاقت تحمّل آن را نداريم، بر ما مقرّر مدار» (رَبَّنَا وَ لاَتُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ).
اين جمله ممكن است اشاره به آزمايشهاى طاقت فرسا يا مجازاتهاى سنگين دنيا و آخرت و يا هر دو باشد.
در چهارمين و پنجمين و ششمين تقاضا مى گويند: «و آثار گناه را از ما بشوى; و ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده» (وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا).
و در هفتمين و آخرين درخواست مى گويند: «تو مولا و سرپرست مايى، پس ما را بر جمعيّت كافران، پيروز گردان» (أَنْتَ مَوْلَـنَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ).
به اين ترتيب، تقاضاهاى آنان شامل دنيا و آخرت و پيروزى هاى فردى و اجتماعى و بخشش و رحمت الهى مى گردد. و اين، تقاضايى است بسيار جامع.
«پايان تفسير سوره بقره»

 
[ شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۵ ] [ 18:37 ] [ سعید ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
آیا آنها در قرآن تدبّر نمی‌کنند، یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟!
محمد/24

در این وبلاگ از تفاسیر ترتیبی و موضوعی قرآن و نکات قرآنی مطلب خواهم گذاشت
گاها از تفاسیر نهج البلاغه و مثنوی یا دیگر متون هم نکته میگذارم
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب