|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
شأن نزول: (آيه 221) شخصى به نام مرثد از طرف پيامبر اكرم(ص) مأمور شد كه از مدينه به مكّه برود. وى به قصد انجام فرمان رسول خدا(ص) وارد مكّه شد و در آنجا با زن زيبايى به نام عناق كه در زمان جاهليت او را مى شناخت برخورد نمود آن زن او را ـ مانند گذشته ـ به گناه دعوت كرد امّا مرثد كه مسلمان شده بود، تسليم خواسته او نشد. آن زن تقاضاى ازدواج نمود، مرثد جريان را به اطّلاع پيامبر(ص) رساند. اين آيه نازل شد و بيان داشت كه زنان مشرك و بت پرست شايسته همسرى و ازدواج با مردان مسلمان نيستند. تفسير: مطابق شأن نزول اين آيه به سؤال درباره ازدواج با مشركان پاسخ مى دهد. مى فرمايد: «و با زنان مشرك و بت پرست، تا ايمان نياورده اند، ازدواج نكنيد» (وَ لاَ تَنْكِحُوا الْمُشْرِكَاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ). سپس در يك مقايسه مى افزايد: «كنيز باايمان، از زن آزاد بت پرست، بهتر است; هر چند (زيبايى يا ثروت و موقعيت او) شما را به شگفتى آورد» (وَ لاََمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَة وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ). بنابراين هدف از ازدواج تنها كامجويى جنسى نيست، زن شريك عمر انسان و مربّى فرزندان اوست، نيمى از شخصيت او را تشكيل مى دهد. با اين حال چگونه مى توان شرك و عواقب شوم آن را با زيبايى ظاهرى و مقدارى مال و ثروت، مبادله كرد؟ سپس به بخش ديگرى از اين حكم پرداخته مى فرمايد: «و زنان خود را به مردان ازدواج بت پرست، تا ايمان نياورده اند، درنياوريد; (اگرچه ناچار شويد آنها را به همسرى غلامان باايمان درآوريد; زيرا) يك غلام باايمان، از يك مرد آزاد بت پرست، بهتر است; هر چند (مال و موقعيت و زيبايى او،) شما را به شگفتى آورد» (وَ لاَ تَنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِك وَ لَوْ أَعْجَبَكُمْ). بنابراين، ازدواج مردان مشرك با زنان مؤمنه نيز ممنوع است بلكه مسأله در اين بخش از حكم، مشكل تر است چراكه تأثير شوهر بر زن معمولاً از تأثير زن بر شوهر بيش تر است. در پايان آيه نيز دليل اين حكم الهى را براى به كار انداختن انديشه ها بيان مى كند مى فرمايد: «آنها دعوت به سوى آتش مى كنند; و خدا دعوت به بهشت و آمرزش به فرمان خود مى نمايد» (أُولَـئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ). سپس مى افزايد: «و آيات خويش را براى مردم روشن مى سازد; شايد متذكّر شوند» (وَ يُبَيِّنُ ءَايَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ). بعضى از مفسّران معاصر اشاره به نكته ظريفى نموده اند و گفته اند: آيه مورد بحث و 21 آيه ديگر كه به دنبال آن مى آيد احكام مربوط به تشكيل خانواده را در ابعاد مختلف بيان مى كند. در اين آيات دوازده حكم در اين رابطه بيان شده است: 1. حكم ازدواج با مشركان; 2. تحريم نزديكى در حال حيض; 3. حكم سوگند به عنوان مقدّمه اى بر مسأله ايلاء (منظور از ايلاء آن است كه كسى سوگند ياد كند با همسرش نزديكى نكند); 4. حكم ايلاء و به دنبال آن طلاق; 5. عدّه نگه داشتن زنان مطلّقه; 6. عدد طلاقها; 7. نگه داشتن زن با نيكى يا رها كردن با نيكى; 8 . حكم شيردادن نوزادان; 9. عدّه زنى كه شوهرش وفات كرده; 10. خواستگارى زن قبل از تمام شدن عدّه او; 11. مهر زنان مطلّقه قبل از دخول; 12. حكم متعه. اين احكام با تذكّرات اخلاقى و تعبيراتى كه نشان مى دهد مسأله تشكيل خانواده نوعى عبادت پروردگار است و بايد همراه با فكر و انديشه باشد آميخته شده است. شأن نزول: (آيه 222) زنان در هر ماه حداقل سه روز و حداكثر ده روز قاعده مى شوند و آن عبارت از خونى است كه با اوصاف خاصى كه در كتب فقه آمده از رحم زن خارج مى گردد. زن را در چنين حال «حائض» و آن خون را خون «حيض» مى گويند. جمعى از يهود مى گويند: معاشرت مردان با اين زنان مطلقاً حرام است گرچه به صورت غذا خوردن سر يك سفره و يا زندگى در يك اتاق باشد. در مقابل اين گروه، نصارى مى گويند: هيچ فرقى ميان حالت حيض زن و غير حيض نيست، همه گونه معاشرت حتّى آميزش جنسى با آنان بى مانع است. مشركان عرب كمو بيش به خلق و خوى يهود انس گرفته بودند و با زنان حائض مانند يهود رفتار مى كردند، همين اختلاف در آيين و افراط و تفريطهاى غيرقابل گذشت سبب شد كه بعضى از مسلمانان از پيغمبر اسلام(ص) در اين باره سؤال كنند. در پاسخ آنان اين آيه نازل شد. تفسير: در اين آيه به سؤال ديگرى برخورد مى كنيم و آن درباره عادت ماهيانه زنان است. مى فرمايد: «و از تو، درباره حيض سؤال مى كنند، بگو: چيز زيانبار و آلوده اى است» (وَ يَسْـَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذًى). «از اين رو در حالت قاعدگى، از زنان كناره گيرى كنيد; و با آنها نزديكى ننمايد، تا پاك شوند» (فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِى الْمَحِيضِ وَ لاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ). زيرا آميزش جنسى در چنين حالتى، علاوه بر اينكه تنفّرآور است، زيانهاى بسيارى به بار مى آورد كه طبّ امروز نيز آن را اثبات كرده; از جمله احتمال عقيم شدن مرد و زن و ايجاد يك محيط مساعد براى پرورش ميكروب بيماريهاى آميزشى ـ مانند سفليس و سوزاك ـ و نيز التهاب اعضاى تناسلى زن و وارد شدن خون آلوده به داخل عضو تناسلى مرد. به همين خاطر، پزشكان آميزش جنسى با چنين زنانى را ممنوع اعلام مى كنند. «و هنگامى كه پاك شد، از طريقى كه خدا به شما فرمان داده، با آنها آميزش كنيد. خداوند توبه كنندگان را دوست دارد و پاكان را (نيز) دوست دارد» (فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ). جمله «يَطهُرْنَ» به گفته بسيارى از مفسّران به معنى پاك شدن زنان از خون حيض است، امّا جمله «فَإذا تَطَهَّرْنَ» را بسيارى به معنى غسل كردن گرفته اند. بنابراين، طبق جمله اوّل به هنگام پاك شدن از خون، آميزش جنسى جايز است هرچند غسل نكرده باشد و طبق جمله دوم تا غسل نكند جايز نيست. (آيه 223) در اين آيه به هدف نهايى آميزش جنسى اشاره كرده مى فرمايد: «زنان شما، محل بذرافشانى شما هستند» (نِسَاءُوكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ). «پس هر زمان كه بخواهيد، مى توانيد با آنها آميزش كنيد» (فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ). در اينجا زنان تشبيه به مزرعه شده اند. اين تشبيه ممكن است براى بعضى سنگين آيد كه چرا اسلام درباره نيمى از نوع بشر چنين تعبيرى كرده است؟ در حالى كه نكته ظريفى در اين تشبيه نهفته است. در حقيقت، قرآن مى خواهد ضرورت وجود زن را در اجتماع انسانى نشان دهد كه زن وسيله اطفاى شهوت و هوسرانى مردان نيست بلكه وسيله اى است براى حفظ حيات نوع بشر. اين سخن در برابر آنها كه نسبت به جنس زن همچون يك بازيچه يا وسيله هوسبازى مى نگرند، هشدارى محسوب مى شود. سپس در ادامه آيه مى افزايد: «و (سعى نماييد از اين فرصت بهره گرفته، با پرورش فرزندان صالح) اثر نيكى براى خود، از پيش بفرستيد» (وَ قَدِّمُوا لاَِنْفُسِكُمْ). اشاره به اين كه هدف نهايى از آميزش جنسى لذّت و كامجويى نيست بلكه بايد از اين موضوع براى ايجاد و پرورش فرزندان شايسته استفاده كرد و آن رابه عنوان يك ذخيره معنوى براى فرداى قيامت از پيش بفرستيد. اين سخن هشدار مى دهد كه بايد در انتخاب همسر اصولى را رعايت كنيد كه به اين نتيجه مهم يعنى تربيت فرزندان صالح و نسل شايسته انسانى منتهى شود. و در پايان آيه دستور به تقوا مى دهد مى فرمايد: «و از خدا بپرهيزيد و بدانيد او را ملاقات خواهيد كرد. و به مؤمنان، بشارت ده!» بشارت رحمت الهى و سعادت و نجات در سايه تقوا (وَاتَّقُواللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاَقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ). شأن نزول: (آيه 224) ميان داماد و دختر يكى از ياران پيامبر(ص) به نام عبداللّه بن رواحه اختلافى روى داد. او سوگند ياد كرد كه براى اصلاح كار آنها دخالت نكند و در اين راه گامى برندارد. آيه نازل شد و اين گونه سوگندها را ممنوع و بى اساس قلمداد كرد. تفسير: اين آيه وآيه بعد ناظر به سوءاستفاده از مسأله «سوگند» است و مقدّمه اى محسوب مى شود براى بحث آيات آينده كه سخن از «ايلاء» و سوگند در مورد ترك آميزش جنسى با همسران مى گويد. نخست مى فرمايد: «خدا را در معرض سوگندهاى خود قرار ندهيد; و براى اينكه نيكى كنيد، و تقوا پيشه سازيد، و در ميان مردم اصلاح كنيد (سوگند ياد ننماييد). و خداوند شنوا و داناست» سخنان شما را مى شنود و از نيّات شما آگاه است (وَ لاَ تَجْعَلُوااللَّهَ عُرْضَةً لاَِيْمَانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ). به اين ترتيب، سوگند يادكردن، جز در مواردى كه هدف مهمّى در كار باشد، عمل نامطلوبى است. (آيه 225) در اين آيه براى تكميل اين مطلب كه قسم نبايد مانع كارهاى خير شود مى فرمايد: «خداوند شما را به خاطر سوگندهايى كه بدون توجّه ياد مى كنيد مؤاخذه نخواهد كرد» (لاَ يُؤَاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِى أَيْمَانِكُمْ). «امّا به آنچه دلهاى شما كسب كرده، (و سوگندهايى كه از روى اراده و اختيار، ياد مى كنيد،) مؤاخذه مى كند. و خداوند، آمرزنده و بردبار است» (وَ لَـكِنْ يُؤَاخِذُكُمْ بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ). در اين آيه خداوند به دو نوع سوگند اشاره كرده: نوع اوّل، قسمهاى لغو(1) است كه هيچ اثرى ندارد و نبايد به آن اعتنا كرد و مخالفت آن كفّاره ندارد زيرا از روى اراده و تصميم نيست. نوع دوم سوگندهايى است كه از روى اراده و تصميم انجام مى گيرد و، به تعبير قرآن، قلب انسان آن را كسب مى كند. اين گونه قسم معتبر است و بايد به آن پايبند بود و مخالفت با آن، هم گناه دارد و هم موجب كفّاره مى شود. (آيه 226) در دوران جاهليت، زن هيچ گونه ارزش و مقامى در جامعه عرب نداشت و به همين جهت، براى جدايى از او يا زير فشار قرار دادن زن، روشهاى زشتى وجود داشت كه يكى از آنها «ايلاء»(2) بود. به اين ترتيب، هر زمان مردى از همسر خود متنفّر مى شد، سوگند ياد مى كرد كه با او همبستر نگردد و، با اين راه غيرانسانى، همسر خود را در تنگنا قرار مى داد; نه او را رسماً طلاق مى داد و نه بعد از آن حاضر مى شد زندگى مطلوبى داشته باشد. البتّه خود مردان غالباً تحت فشار قرار نمى گرفتند چون همسران متعدّدى داشتند. آيه مورد بحث با اين سنّت غلط مبارزه كرده و راه گشودن اين سوگند را بيان مى كند مى فرمايد: «كسانى كه زنان خود را ايلاء مى نمايند ]= سوگند ياد مى كنند كه با آنها، آميزش جنسى ننمايند،[ حق دارند چهار ماه انتظار بكشند» (لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسَائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُر). اين چهار ماه مهلت براى اين است كه وضع خود را با همسر خويش از نظر ادامه زندگى يا طلاق روشن سازند. «اگر (در اين فرصت،) بازگشت كنند، (چيزى بر آنها نيست; زيرا)، خداوند آمرزنده و مهربان است» (فَإِنْ فَاءُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ). آرى خداوند گذشته او را در اين مسأله و همچنين شكستن سوگند را بر او مى بخشد هر چند كفّاره آن چنانكه خواهيم گفت به قوّت خود باقى است. (آيه 227) «و اگر تصميم به جدايى گرفتند، (آن هم با شرايطش مانعى ندارد;) خداوند شنوا و داناست» (وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاَقَ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ). و هرگاه مرد هيچ يك از اين دو راه را انتخاب نكند، نه به زندگى سالم زناشويى بازگردد و نه او را با طلاق رها سازد، در اينجا حاكم شرع دخالت مى كند و مرد را به زندان مى اندازد و بر او سخت مى گيرد كه بعد از گذشتن چهار ماه مجبور شود يكى از دو راه را انتخاب كند و زن را از حال بلاتكليفى درآورد. (آيه 228) در آيه قبل سخن از طلاق بود، در اين آيه بخشى از احكام طلاق و آنچه مربوط به آن است بيان مى شود و در مجموع پنج حكم در آن آمده است: نخست درباره عدّه مى فرمايد: «زنان مطلّقه، بايد به مدّت سه مرتبه عادت ماهانه ديدن (و پاك شدن) انتظار بكشند ]= عدّه نگه دارند[» (وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلَـثَةَ قُرُوء). «قروء» در آيه فوق به معنى ايّام پاكى زن مى باشد. از آنجا كه طلاق بايد در حال پاكى كه با شوهر خود آميزش جنسى نكرده باشد انجام گيرد، اين پاكى يك مرتبه محسوب مى شود و هنگامى كه بعد از آن دو بار عادت ببيند و پاك شود، به محض اينكه پاكى سوم به اتمام رسيد و لحظه اى عادت شد، عدّه تمام شده و ازدواج او در همان حالت جايز است. دومين حكم اين است كه: «اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند، براى آنها حلال نيست كه آنچه را خدا در رحمهايشان آفريده، كتمان كنند» (وَ لاَ يَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ يَكْتُمْنَ مَا خَلَقَ اللَّهُ فِى أَرْحَامِهِنَّ إِنْ كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاَْخِرِ). قابل توجّه اينكه مسأله آغاز و پايان ايّام عدّه را كه معمولاً خود زن مى فهمد نه ديگرى، برعهده او گذارده و گفتار وى را سند قرار داده است. از اين رو امام صادق(ع) در تفسير آيه فوق فرمود: «خداوند سه چيز را به زنان واگذار كرده: عادت ماهانه، پاك شدن و حامله بودن.» سومين حكمى كه از آيه استفاده مى شود اين است كه شوهر در عدّه طلاق رجعى حق رجوع دارد. مى فرمايد: «و همسرانشان، براى بازگرداندن آنها (و از سرگرفتن زندگى زناشويى) در اين مدّت، (از ديگران) سزاوارترند; در صورتى كه (به راستى) خواهان اصلاح باشند» (وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِى ذلِكَ إِنْ أَرَادُوا إِصْلاَحًا). در واقع، در موقعى كه زن در عدّه طلاق رجعى است، شوهر مى تواند بدون هيچ گونه تشريفات، زندگى زناشويى را از سر گيرد، با هر سخن يا عملى كه به قصد بازگشت باشد اين معنى حاصل مى شود. سپس به بيان چهارمين حكم پرداخته مى فرمايد: «و براى زنان، همانند وظايفى كه بر دوش آنهاست، حقوق شايسته اى قرار داده شده; و مردان بر آنان برترى دارند» (وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِى عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةً). بنابراين، همان طور كه براى مرد حقوقى بر عهده زنان گذارده شده، همچنين زنان حقوقى بر مردان دارند كه آنها موظّف به رعايت آن مى باشند. با توجّه به اختلاف دامنه دارى كه بين نيروهاى جسمى و روحى زن و مرد وجود دارد، مديريت خانواده برعهده مرد و معاونت آن برعهده زن گذارده شده است. اين تفاوت مانع از آن نخواهد بود كه از نظر مقامات معنوى و دانش و تقوا گروهى از زنان از بسيارى از مردان پيشرفته تر باشند. واژه «معروف» كه به معنى كار نيك و معقول و منطقى است، در اين آيات دوازده بار تكرار شده تا هشدارى به مردان و زنان باشد كه هرگز از حق خود سوءاستفاده نكنند بلكه با احترام به حقوق متقابل يكديگر در تحكيم پيوند زناشويى و جلب رضاى الهى بكوشند. در پايان آيه مى خوانيم: «و خداوند توانا و حكيم است» (وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ). اشاره به اينكه حكمت و تدبير الهى ايجاب مى كند كه هر كس در جامعه به وظايفى بپردازد كه قانون آفرينش براى او تعيين كرده است و با ساختمان جسم و جان او هماهنگ است. حكمت خداوند ايجاب مى كند كه در برابر وظايفى كه بر عهده زنان گذارده، حقوق مسلّمى قرار گيرد تا تعادلى ميان وظيفه و حق برقرار شود. 1. «لغو» در لغت به كارها و سخنانى گفته مى شود كه داراى هدف مشخصى نيست يا از روى اراده و تصميم سر نمى زند. 2. «ايلاء» از ماده «ألْو»، به معنى قدرت نمايى و تصميم است و از آنجا كه سوگند نمونه اى از آن مى باشد اين واژه بر آن اطلاق شده است. شأن نزول: (آيه 229) زنى خدمت يكى از همسران پيامبر(ص) رسيد و از شوهرش شكايت كرد كه او پيوسته وى را طلاق مى دهد سپس رجوع مى كند تا به اين وسيله به زيان و ضرر افتد. در جاهليت چنين بود كه مرد حق داشت همسرش را بارها طلاق بدهد و رجوع كند و حدّى بر آن نبود. هنگامى كه اين شكايت به محضر پيامبر اسلام(ص) رسيد، آيه نازل شد و حدّ طلاق را سه بار قرار داد. تفسير: در آيه قبل به اينجا رسيديم كه قانون عِدّه و رجوع براى اصلاح وضع خانواده و جلوگيرى از جدايى و تفرقه است ولى بعضى از تازه مسلمانان مطابق دوران جاهليت از آن سوءاستفاده مى كردند و براى اينكه همسر خود را زير فشار قرار دهند پى درپى او را طلاق داده و قبل از تمام شدن عدّه رجوع مى كردند و به اين وسيله زن را در تنگناى شديدى قرار مى دادند. آيه نازل شد و از اين عمل زشت و ناجوانمردانه جلوگيرى كرد. مى فرمايد:«طلاق، (طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد،) دو مرتبه است» (الطَّلاَقُ مَرَّتَانِ). البتّه بايد در جلسات متعدّد واقع شود و در يك مجلس انجام نمى شود. و در هر مرتبه «بايد به طور شايسته همسر خود را نگاه دارى كند (و آشتى نمايد)، يا با نيكى او را رها سازد» و از او جدا شود (فَإِمْسَاكٌ بِمَعْرُوف أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسَان). بنابراين، طلاق سوم رجوع ندارد و هنگامى كه دو نوبت طلاق سپس صلح و رجوع انجام گرفت، اگر در اين دو بار محبّت و صميميت ازدست رفته بازگشت مى تواند با همسرش زندگى كند. در غير اين صورت، اگر زن را طلاق داد ديگر حقّ رجوع به او ندارد مگر با شرايطى كه در آيه بعد خواهد آمد. منظور از جدا شدن با احسان و نيكى اين است كه حقوق زن را بپردازد و بعد از جدايى پشت سر او سخنان نامناسب نگويد، مردم را نسبت به او بدبين نسازد و امكان ازدواج را از او نگيرد. بنابراين، همان گونه كه نگاه دارى زن بايد با معروف و نيكى همراه باشد، جدايى نيز بايد توأم با احسان گردد. از اين رو در ادامه آيه مى فرمايد: «و براى شما حلال نيست كه چيزى از آنچه به آنها داده ايد، پس بگيريد» (وَ لاَ يُحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا ءَاتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئًا). بنابراين، شوهر نمى تواند هنگام جدايى چيزى را كه به عنوان مهر به زن داده است بازپس گيرد. و اين يك مصداق جدايى بر پايه احسان است. بعضى از مفسّران مفهوم اين جمله را وسيع تر از «مَهر» دانسته و گفته اند: چيزهاى ديگرى را كه به او بخشيده نيز بازپس نمى گيرد. در ادامه آيه به مسأله طلاق «خُلْع» اشاره كرده مى گويد: تنها در يك فرض بازپس گرفتن مهر مانعى ندارد و آن در صورتى است كه زن تمايل به ادامه زندگى زناشويى نداشته باشد. آيه مى فرمايد: «مگر دو همسر، بترسند كه (با ادامه زندگى زناشويى) حدود الهى را بر پا ندارند» (إِلاَّ أَنْ يَخَافَا أَلاَّ يُقِيمَا حُدُودَ اللَّهِ). سپس مى افزايد: «اگر بترسيد كه حدود الهى را رعايت نكنند، مانعى براى آنها نيست كه زن فديه و عوضى بپردازد» و طلاق بگيرد (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ يُقِيمَا حُدُودَ اللَّهِ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا فِيمَاافْتَدَتْ بِهِ). در حقيقت، در اينجا سرچشمه جدايى، زن است و او بايد غرامت اين كار را بپردازد و به مردى كه مايل است با او زندگى كند اجازه دهد با همان مهر، همسر ديگرى انتخاب كند. و در پايان آيه به تمام احكامى كه در اين آيه بيان شده اشاره كرده مى فرمايد: «اينها حدود و مرزهاى الهى است; از آن، تجاوز نكنيد. و هركس از آن تجاوز كند، ستمگر است» (تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلاَ تَعْتَدُوهَا وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولَـئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ). شأن نزول: (آيه 230) در حديثى آمده است كه زنى خدمت پيامبر(ص) رسيد و عرض كرد: من همسر پسر عمويم بودم، او سه بار مرا طلاق داد، پس از او با مردى ازدواج كردم، اتّفاقاً او هم مرا طلاق داد، آيا مى توانم به شوهر اوّلم بازگردم؟ حضرت فرمود: «نه، تنها در صورتى مى توانى كه با همسر دوم آميزش جنسى كرده باشى.» در اين هنگام آيه نازل شد. تفسير: در آيه قبل سخن از دو طلاق بود، اين آيه در حقيقت حكم تبصره اى دارد كه به حكم سابق ملحق مى شود. مى فرمايد: «اگر (بعد از دو طلاق و رجوع، بار ديگر) او را طلاق داد، از آن به بعد، زن بر او حلال نخواهد بود; مگر اينكه همسر ديگرى (به ازدواج دائمى) انتخاب كند (و با او، آميزش جنسى نمايد. در اين صورت،) اگر (همسر دوم) او را طلاق گفت، گناهى ندارد كه بازگشت كنند; (و با همسر اوّلش، دوباره ازدواج نمايد;) در صورتى كه اميد داشته باشند كه حدود الهى را محترم مى شمرند» (فَإِنْ طَلَّقَهَا فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّى تَنْكِحَ زَوْجًا غَيْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَهَا فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أَنْ يَتَرَاجَعَا إِنْ ظَنَّا أَنْ يُقِيمَا حُدُودَ اللَّهِ). و در پايان آيه تأكيد مى كند: «اينها حدود الهى است كه (خدا) آن را براى گروهى كه آگاهند، بيان مى نمايد» (وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ يُبَيِّنُهَا لِقَوْم يَعْلَمُونَ). باز هم محدوديتهاى ديگر طلاق (آيه 231) به دنبال آيات گذشته، اين آيه نيز به محدوديتهاى ديگرى در امر طلاق اشاره مى كند تا از ناديده گرفتن حقوق زن جلوگيرى كند. در آغاز مى گويد: «و هنگامى كه زنان را طلاق داديد، و به آخرين روزهاى عدّه رسيدند. يا به طرز صحيحى آنها را نگاه داريد (و آشتى كنيد)، و يا به طرز پسنديده اى آنها را رها سازيد» (وَ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوف أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوف). يا صميمانه تصميم به ادامه زندگى زناشويى بگيريد يا اگر زمينه را مساعد نمى بينيد با نيكى از هم جدا شويد. سپس به مفهوم مقابل آن اشاره كرده مى فرمايد: «و هيچ گاه به خاطر زيان رساندن و تعدّى كردن، آنها را نگاه نداريد» (وَ لاَ تُمْسِكُوهُنَّ ضِرَارًا لِتَعْتَدُوا). اين جمله تفسير كلمه «معروف» است زيرا در جاهليت گاه بازگشت به زناشويى را وسيله انتقام جويى قرار مى دادند. از اين رو، با لحن قاطعى مى گويد هرگز نبايد چنين فكرى در سر بپرورانيد. «و كسى كه چنين كند، به خويشتن ستم كرده است» (وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ). سپس به همگان هشدار مى دهد مى فرمايد: «و (با اين اعمال، و سوءاستفاده از قوانين الهى،) آيات خدا را به استهزا نگيريد» (وَ لاَ تَتَّخِذُوا ءَايَاتِ اللَّهِ هُزُوًا). آيه ناظر به كسانى است كه براى كارهاى خلاف خود كلاه شرعى درست مى كنند و ظواهر را دستاويز قرار مى دهند. قرآن اين عمل را نوعى استهزا به آيات الهى شمرده; از جمله مسأله ازدواج و طلاق و بازگشت در زمان عدّه به نيّت انتقام جويى و آزار زن است. بنابراين، نبايد با چشم پوشى از روح احكام الهى و تمسّك به ظواهر خشك و قالبهاى بى روح، آيات الهى را بازيچه خود قرار داد كه گناه اين كار شديدتر و مجازاتش دردناك تر است. سپس مى افزايد: «و به ياد بياوريد نعمت خدا را بر خود، و كتاب آسمانى و علم و دانشى كه بر شما نازل كرده، و شما را با آن، پند مى دهد» (وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ مَا أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتَابِ وَالْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ). «و از خدا بپرهيزيد، و بدانيد خداوند به هر چيزى آگاه است» (وَاتَّقُوااللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَىْء عَلِيمٌ). جمله فوق هشدار مى دهد كه در مورد حقوق زنان، از موقعيت خود سوءاستفاده نكنند و بدانند كه خداوند حتّى از نيّات آنها آگاه است. جمله «نعمت اللّه» مفهوم وسيعى دارد كه تمام نعمتهاى الهى را شامل مى شود; از جمله نعمت محبّت و الفت كه خداوند در ميان دو همسر آفريده است. شأن نزول: (آيه 232) يكى از ياران پيامبر(ص) به نام معقل بن يسار خواهرى به نام جملاء داشت كه از همسرش عاصم بن عُدَى طلاق گرفته بود. بعد از پايان عدّه مايل بود بار ديگر به عقد همسرش درآيد ولى برادرش از اين كار مانع شد. آيه نازل شد و او را از مخالفت با چنين ازدواجى نهى كرد. تفسير: شكستن يكى ديگر از زنجيرهاى اسارت زنان در زمان جاهليت، زنان در زنجير اسارت مردان بودند و مى بايد زندگى خود را طبق تمايلات مردان خودكامه تنظيم كنند. از جمله در انتخاب همسر، به خواسته و ميل زن اهمّيتى داده نمى شد، حتّى اگر زن با اجازه ولىّ ازدواج مى كرد سپس از همسرش جدا مى شد، باز پيوستن او به همسر اوّل بستگى به اراده مردان فاميل داشت و بسيار مى شد با اينكه زن و شوهر بعد از جدايى علاقه به بازگشت داشتند، مردان خويشاوند روى پندارها و موهوماتى مانع مى شدند. قرآن اين روش را محكوم كرده مى گويد: «و هنگامى كه زنان را طلاق داديد و عدّه خود را به پايان رساندند، مانع آنها نشويد كه با همسرانِ (سابق) خويش، ازدواج كنند; اگر در ميان آنان، به طرز پسنديده اى تراضى برقرار گردد» (وَ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْوَاجَهُنَّ إِذَا تَرَاضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ). از آيه استفاده مى شود كه زنان ثَيّبه (كسانى كه دست كم يك بار ازدواج كرده اند) در ازدواج مجدد خود نيازى به جلب موافقت اوليا ندارند، حتّى مخالفت آنها بى اثر است. سپس در ادامه آيه بار ديگر هشدار مى دهد مى فرمايد: «اين دستورى است كه تنها افرادى از شما، كه ايمان به خدا و روز قيامت دارند، از آن، پند مى گيرند» و به آن، عمل مى كنند (ذلِكَ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كَانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاَْخِرِ). و باز براى تأكيد بيش تر مى گويد: «اين (دستور) براى رشد (خانواده هاى) شما مؤثّرتر، و براى شستن آلودگى ها مفيدتر است; و خدا مى داند و شما نمى دانيد» (ذلِكُمْ أَزْكَى لَكُمْ وَ أَطْهَرُ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ). اين احكام به نفع شما بيان شده ولى كسانى مى توانند از آن بهره گيرند كه سرمايه ايمان به مبدأ و معاد را داشته باشند و بتوانند تمايلات خود را كنترل كنند. هفت دستور درباره شيردادن نوزادان (آيه 233) اين آيه كه در واقع ادامه بحثهاى مربوط به مسائل ازدواج و زناشويى است، به سراغ يك مسأله مهم يعنى مسأله «رضاع» (شيردادن) رفته و جزئيات آن را بازگو مى كند. 1. «مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مى دهند» (وَالْوَالِدَاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ). بنابراين، هر چند ولايت بر اطفال صغير به عهده پدر گذاشته شده است، امّا حقّ شيردادن در دو سال شيرخوارگى به مادر داده شده و اوست كه مى تواند در اين مدّت از فرزند خود نگاه دارى كند و به اصطلاح حقّ حضانت در اين مدّت از آنِ مادر است. و اين يك حقّ دو جانبه است كه هم براى رعايت حال فرزند است و هم رعايت عواطف مادر. «والدات» جمع «والده» به معنى مادر است ولى «امّ» معنى وسيع ترى دارد كه گاه به مادر يا مادر مادر و گاه به ريشه و اساس هر چيزى اطلاق مى شود. 2. اين «براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى را تكميل كند» (لِمَنْ أَرَادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضَاعَةَ). يعنى مدّت شيردادن طفل لازم نيست همواره دو سال باشد، دو سال براى كسى است كه مى خواهد شيردادن را كامل كند، ولى مادران حق دارند با توجّه به وضع و رعايت سلامت او اين مدّت را كم تر كنند. 3. هزينه زندگى مادر از نظر غذا و لباس، در دوران شيردادن برعهده پدر نوزاد است تا مادر با خاطرى آسوده بتواند فرزند را شير دهد. از اين رو در ادامه آيه مى فرمايد: «و بر آن كس كه فرزند براى او متولّد شده ]= پدر[، لازم است خوراك و پوشاك مادران را به طور شايسته» در مدّت شير دادن بپردازد; حتّى اگر طلاق گرفته باشد (وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ). توصيف «معروف» (به طور شايسته) نشان مى دهد كه پدران در مورد لباس و غذاى مادر بايد آنچه شايسته و متعارف و مناسب حال اوست را در نظر بگيرند، نه سختگيرى كنند و نه اسراف. و براى توضيح بيش تر مى فرمايد: «هيچ كس موظّف به بيش از مقدار توانايى خود نيست» (لاَ تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَهَا). بنابراين، هر پدرى به اندازه توانايى خود وظيفه دارد. 4. سپس به بيان حكم مهم ديگرى پرداخته مى فرمايد: «نه مادر (به خاطر اختلاف با پدر) حقّ ضرر زدن به كودك را دارد، و نه پدر» (لاَتُضَارُّ وَالِدَةٌ بِوَلَدِهَا وَ لاَ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ). مردان نبايد حقّ حضانت و نگاه دارى مادران را با گرفتن كودكان در دوران شيرخوارگى از آنها پايمال كنند كه زيانش به فرزند رسد و مادران نيز نبايد از اين حقّ شانه خالى كرده و به بهانه هاى گوناگون از شير دادن كودك خوددارى نمايند يا پدر را از ديدار فرزندش محروم سازند. 5. سپس به حكم ديگرى مربوط به بعد از مرگ پدر مى پردازد مى فرمايد: «و بر وارث او نيز لازم است اين كار را انجام دهد ]= هزينه مادر را در دوران شيرخوارگى تأمين نمايد.[» (وَ عَلَى الْوَارِثِ مِثْلُ ذلِكَ). 6. در ادامه آيه سخن از مسأله بازداشتن كودك از شير به ميان آمده و اختيار آن را به پدر و مادر واگذاشته، هر چند در جمله هاى گذشته زمانى براى شيردادن كودك تعيين شده بود، ولى پدر و مادر با توجّه به وضع جسمى و روحى او و توافق با يكديگر مى توانند كودك را در هر موقع مناسب از شير بازدارند. مى فرمايد: «و اگر آن دو، با رضايت يكديگر و مشورت، بخواهند كودك را (زودتر) از شير بازگيرند، گناهى بر آنها نيست» (فَإِنْ أَرَادَا فِصَالاً عَنْ تَرَاض مِنْهُمَا وَ تَشَاوُر فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا). 7. گاه مى شود كه مادر از حقّ خود در مورد شيردادن و حضانت و نگاه دارى فرزند خوددارى مى كند و يا به راستى مانعى براى او پيش مى آيد، در اين صورت بايد راه چاره اى انديشيد. از اين رو، در ادامه آيه مى فرمايد: «و اگر (با عدم توانايى، يا عدم موافقت مادر) خواستيد دايه اى براى فرزندان خود بگيريد، گناهى بر شما نيست، به شرط اينكه حق گذشته مادر را به طور شايسته بپردازيد» (وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاَدَكُمْ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِذَا سَلَّمْتُمْ مَا ءَاتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ). البتّه بعضى در تفسير جمله فوق آن را ناظر به حق دايه دانسته اند و گفته اند: بايد حق او طبق عرف عادت پرداخت شود. در پايان آيه به همگان هشدار مى دهد: «و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد; و بدانيد خدا، به آنچه انجام مى دهيد، بيناست» (وَاتَّقُوااللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ). مبادا كشمكش ميان مرد و زن، روح انتقام جويى را در آنها زنده كند و سرنوشت يكديگر يا كودكان مظلوم را به خطر اندازد. همه بايد بدانند خدا مراقب اعمال آنهاست. خرافاتى كه زنان را بيچاره مى كرد (آيه 234) يكى از مسائل و مشكلات اساسى زنان، ازدواج بعد از مرگ شوهر است. از طرفى رعايت حريم زندگانى زناشويى، حتّى بعد از مرگ همسر، موضوعى است فطرى. از اين رو، هميشه در قبايل مختلف آداب و رسوم گوناگونى براى اين منظور بوده است. گرچه گاهى در اين رسوم، آن چنان افراط مى كردند كه عملاً زنان را در بن بست و اسارت قرار مى دادند و گاهى جنايت آميزترين كارها را در مورد او مرتكب مى شدند. به عنوان نمونه، بعضى از قبايل پس از مرگ شوهر، زن را آتش زده يا بعضى او را با مرد دفن مى كردند. برخى زن را براى هميشه از ازدواج مجدّد محروم ساخته و گوشه نشين مى كردند. در پاره اى از قبايل، زنها موظّف بودند مدّتى كنار قبر شوهر زير خيمه سياه و چركين با لباسهاى مندرس و كثيف دور از هرگونه آرايش و زيور، حتّى شستوشو، بسر برده و بدينوضع شب و روز خود را بگذرانند. اين آيه بر تمام اين خرافات و جنايات خطّ بطلان كشيده و به زنان بيوه اجازه مى دهد بعد از نگاه دارى عدّه و حفظ حريم زوجيّت گذشته، اقدام به ازدواج كنند. مى فرمايد: «و كسانى كه از شما مى ميرند و همسرانى باقى مى گذارند، بايد چهار ماه و ده روز، انتظار بكشند (و عدّه نگه دارند); و هنگامى كه به آخر مدّتشان رسيدند، گناهى بر شما نيست كه هر چه مى خواهند، درباره خودشان به طور شايسته انجام دهند» و با مرد دلخواه خود، ازدواج كنند (وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْوَاجًا يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُر وَ عَشْرًا فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا فَعَلْنَ فِى أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ). و ازآنجا كه گاه اوليا و بستگان زن، دخالتهاى بى مورد در كار او مى كنند يا منافع خويش را در ازدواج آينده زن در نظر مى گيرند، در پايان آيه به همه هشدار مى دهد مى فرمايد: «و خدا به آنچه عمل مى كنيد آگاه است» و هركس را به جزاى اعمال نيك و بد خود مى رساند (وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ). طبق رواياتى پيشوايان اسلام، زنان موظّفند در اين مدّت شكل سوگوارى خود را حفظ كنند. يعنى مطلقاً آرايش نكنند، ساده باشند. شايان ذكر است كه در احكام اسلامى در مورد عدّه به اين معنى تصريح شده كه اگر هيچ گونه احتمالى در مورد باردارى زن در ميان نباشد، باز بايد زنانى كه همسرانشان وفات يافته اند عدّه نگه دارند. (آيه 235) به تناسب بحثى كه درباره عدّه وفات گذشت، در اين آيه به يكى از احكام زنانى كه در عدّه هستند اشاره كرده مى فرمايد: «و گناهى بر شما نيست كه به طور كنايه، (از زنانى كه همسرانشان مرده اند) خواستگارى كنيد، و يا در دل تصميم بر اين كار بگيريد (بدون اينكه آن را اظهار كنيد.) خداوند مى دانست شما به ياد آنها خواهيد افتاد; (و با خواسته طبيعى شما به شكل معقول، مخالف نيست;) ولى پنهانى با آنها قرار زناشويى نگذاريد، مگر اينكه به طرز پسنديده اى (به طور كنايه) اظهار كنيد» (وَ لاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّسَاءِ أَوْ أَكْنَنْتُمْ فِى أَنْفُسِكُمْ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ سَتَذْكُرُونَهُنَّ وَ لَـكِنْ لاَ تُوَاعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلاَّ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفًا). و اين يك امر طبيعى است كه با فوت شوهر، زن به سرنوشت آينده خود فكر مى كند و مردانى نيز ممكن است به خاطر شرايط سهل تر كه زنان بيوه دارند، در فكر ازدواج با آنان باشند. سپس در ادامه آيه مى فرمايد: ولى در هر حال، «اقدام به ازدواج ننماييد، تا عدّه آنها سرآيد» (وَ لاَ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكَاحِ حَتَّى يَبْلُغَ الْكِتَابُ أَجَلَهُ). و به طور مسلّم اگر كسى در عدّه، عقد ازدواج ببندد باطل است، بلكه اگر آگاهانه اين كار را انجام دهد سبب مى شود كه آن زن براى هميشه نسبت به او حرام گردد. در پايان آيه مى فرمايد: «و بدانيد خداوند آنچه را در دل داريد، مى داند. از مخالفت او بپرهيزيد; و بدانيد خداوند، آمرزنده و بردبار است» و در مجازات بندگان، عجله نمى كند (وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِى أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ). (آيه 236) در ادامه احكام طلاق، در اين آيه و آيه بعد احكام ديگرى بيان شده است. نخست مى فرمايد: «اگر زنان را قبل از آميزش جنسى يا تعيين مهر، (به عللى) طلاق دهيد گناهى بر شما نيست» (لاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ مَالَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِيضَةً). البتّه اين در صورتى است كه مرد يا زن و مرد بعد از عقد ازدواج و پيش از عمل زناشويى، متوجّه شوند كه به جهاتى نمى توانند با هم زندگى كنند، چه بهتر كه در اين موقع با طلاق از هم جدا شوند زيرا در مراحل بعد كار مشكل تر مى شود. سپس به بيان حكم ديگرى در اين رابطه مى پردازد مى فرمايد: «و آنها را (با هديه اى مناسب،) بهره مند سازيد» (وَ مَتِّعُوهُنَّ). ولى در پرداخت اين هديه، قدرت و توانايى شوهر نيز بايد در نظر گرفته شود. به همين خاطر در ادامه آيه مى گويد: «آن كس كه توانايى دارد، به اندازه تواناييش، و آن كس كه تنگدست است، به اندازه خودش، هديه اى شايسته (كه مناسب حال دهنده و گيرنده باشد) بدهد. و اين بر نيكوكاران، الزامى است» (عَلَى الْمُوسِـعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتَاعًا بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُحْسِنِينَ). نكته قابل توجّه اينكه قرآن از هديه اى كه مرد بايد به زن بپردازد تعبير به «متاع» كرده است كه غالباً به غير پول و وجه نقد اطلاق مى گردد زيرا از پول به طور مستقيم نمى توان استفاده كرد بلكه بايد تبديل به متاع شود. روى همين جهت، قرآن از هديه تعبير به متاع كرده است. و اين موضوع از نظر روانى اثر خاصى دارد زيرا بسيار مى شود كه هديه اى از اجناس قابل استفاده مانند خوراك و پوشاك و نظاير آن براى اشخاص برده مى شود، هرچند كم قيمت باشد اثرى در روحشان مى گذارد كه اگر آن را تبديل به پول كنند هرگز آن اثر را نخواهد داشت. بدين رو، در رواياتى كه در اين زمينه به ما رسيده مى بينيم غالباً ائمه اطهار(ع) نمونه هاى هديه را امثال لباس و موادّ غذايى يا زمين زراعتى ذكر كرده اند. (آيه 237) در اين آيه سخن از زنانى به ميان آمده كه براى آنها تعيين مهر شده است ولى قبل از آميزش و عروسى جدا مى شوند. مى فرمايد: «و اگر زنان را، پيش از آنكه با آنها تماس بگيريد (و آميزش جنسى كنيد) طلاق دهيد، در حالى كه مَهرى براى آنها تعيين كرده ايد، (لازم است) نصف آنچه را تعيين كرده ايد» به آنها بدهيد (وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ). اين، حكم قانونى مسأله است كه به زن حق مى دهد نصف مهريه را بگيرد هرچند آميزشى حاصل نشده باشد. سپس به سراغ جنبه هاى اخلاقى و عاطفى مى رود مى فرمايد: «مگر اينكه آنها (حقّ خود را) ببخشند; يا (در صورتى كه صغير و سفيه باشند، ولىّ آنها، يعنى) آن كس كه گره ازدواج به دست اوست، آن را ببخشد» (إِلاَّ أَنْ يَعْفُونَ أَوْ يَعْفُوَ الَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ). در جمله بعد مى گويد: «و گذشت كردن شما (و بخشيدن تمام مهر به آنها) به پرهيزگارى نزديك تر است. و گذشت و نيكوكارى را در ميان خود فراموش نكنيد، كه خداوند به آنچه انجام مى دهيد بيناست» (وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَ لاَ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ). جمله «و أن تعفوا أقرب للتّقوى» وظيفه مردان را در برابر زنان مطلّقه بيان مى كند كه اگر تمام مهريه را پرداخته اند چيزى پس نگيرند و اگر نپرداخته اند همه آن را بپردازند و از نيمى كه حقّ آنهاست صرف نظر كنند زيرا دختر يا زنى كه بعد از عقد يا پيش از عروسى از شوهر خود جدا مى شود از نظر اجتماعى و روانى با مشكلاتى مواجه است و بى شك، گذشت شوهر و پرداخت تمام مهر تا حدى مرهم بر اين جراحات مى گذارد. لحن مجموعه آيه بر اصل اساسى «معروف» و «احسان» در اين مسائل تأكيد مى كند كه حتّى طلاق و جدايى، آميخته با نزاع و تحريك روح انتقام جويى نباشد; بلكه بر اساس بزرگوارى و گذشت، قرار گيرد. شأن نزول: (آيه 238) جمعى از منافقان گرمى هوا را بهانه براى ايجاد تفرقه در صفوف مسلمين قرار داده بودند و در نماز جماعت شركت نمى كردند. به دنبال آنها بعضى از مؤمنين نيز از شركت در جماعت خوددارى كردند. پيامبر اكرم(ص) از اين جهت ناراحت بود، حتّى آنها را تهديد به مجازات شديد كرد. بدين رو، در حديثى نقل شده كه پيامبر در گرماى نيمروز تابستان، نماز (ظهر) را با جماعت مى گزارد و اين نماز براى اصحاب و ياران سخت ترين نماز بود، به طورى كه پشت سر پيامبر(ص) يك صف يا دو صف بيشتر نبود. در اينجا فرمود: من تصميم گرفته ام خانه كسانى كه در نماز ما شركت نمى كنند بسوزانم. آيه نازل شد و اهمّيت نماز ظهر را (با جماعت) تأكيد كرد. تفسير: اهمّيت نماز، به خصوص نماز وسطى از آنجا كه نماز مؤثّرترين رابطه انسان با خداست، در آيات قرآن تأكيد فراوانى روى آن شده; از جمله در آيه مورد بحث مى فرمايد: «در انجام همه نمازها و (به خصوص) نماز وسطى ]= نماز ظهر [كوشا باشيد» (حَافِظُوا عَلَى الصَّلَوَاتِ وَالصَّلَوةِ الْوُسْطَى). «و از روى خضوع و اطاعت، براى خدا به پا خيزيد» (وَ قُومُوا لِلَّهِ قَانِتِينَ). مبادا گرما و سرما و گرفتارى هاى دنيا و پرداختن به مال و همسر و فرزند، شما را از اين امر مهم باز دارد. منظور از «صَلوةِ وسطى» (نماز ميانه)، نماز ظهر است. تأكيد روى اين نماز به خاطر اين بوده كه بر اثر گرمى هواى نيمروز تابستان، يا گرفتارى هاى شديد كسب و كار، نسبت به آن كم تر اهمّيت مى دادند. (آيه 239) در اين آيه تأكيد مى كند كه در سخت ترين شرايط، حتّى در صحنه جنگ، نبايد نماز فراموش شود. البتّه در چنين وضعى، بسيارى از شرايط نماز، همچون رو به قبله بودن و انجام ركوع و سجود به طور متعارف، ساقط مى شود. مى فرمايد: «و اگر (به خاطر جنگ، يا خطر ديگرى) بترسيد، (نماز را) در حال پياده يا سواره انجام دهيد» و ركوع و سجود را با ايماء و اشاره به جا آوريد (فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجَالاً أَوْ رُكْبَانًا). بنابراين، محافظت بر نمازها، تنها در حال امنيّت نيست، بلكه در همه حال بايد نماز را به جا آورد تا پيوند بندگان با آفريدگار جهان هميشه برقرار باشد. «امّا هنگامى كه امنيّت خود را باز يافتيد، خدا را ياد كنيد ]= نماز را به صورت معمولى بخوانيد[; همان گونه كه خداوند، چيزهايى را كه نمى دانستيد به شما تعليم داد» (فَإِذَا أَمِنْتُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَمَا عَلَّمَكُمْ مَالَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ). روشن است، شكرانه اين تعليم الهى كه طرز نماز خواندن در حالت امن و خوف را به انسانها آموخته، همان عمل كردن بر طبق آن است. (آيه 240) قرآن بار ديگر به مسأله ازدواج و طلاق و امورى در اين رابطه بازمى گردد. نخست مى فرمايد: «و كسانى كه از شما در آستانه مرگ قرار مى گيرند و همسرانى از خود به جا مى گذارند، بايد براى همسران خود وصيّت كنند كه تا يك سال، آنها را (با پرداختن هزينه زندگى) بهره مند سازند; به شرط اينكه آنها (از خانه شوهر بيرون نروند» و اقدام به ازدواج مجدّد نكنند (وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْوَاجًا وَصِيَّةً لاَِزْوَاجِهِمْ مَتَاعًا إِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْرَاج). البتّه اين در صورتى است كه آنها از خانه شوهر بيرون نروند «و اگر بيرون روند، (حقّى در هزينه ندارند; ولى) گناهى بر شما نيست نسبت به آنچه درباره خود، به طور شايسته انجام مى دهند» (فَإِنْ خَرَجْنَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِى مَا فَعَلْنَ فِى أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوف). در پايان آيه گويا براى اينكه چنين زنانى از آينده خود نگران نباشند، آنها را تسلّى داده مى فرمايد: خداوند قادر است كه راه ديگرى بعد از فقدان شوهر پيشين در برابر آنها بگشايد و اگر مصيبتى به آنها رسيده حتماً حكمتى در آن بوده است. «و خداوند، توانا و حكيم است» (وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ). بسيارى از مفسّران معتقدند كه اين آيه بهوسيله آيه 234 همين سوره كه در آن عدّه وفات چهار ماه و ده روز تعيين شده بود، نسخ شده است. و مقدّم بودن آن آيه بر اين آيه از نظر ترتيب و تنظيم قرآنى، دليل بر اين نيست كه قبلا نازل شده است زيرا تنظيم آيات يك سوره، بر طبق تاريخ نزول نيست، بلكه گاهى آياتى كه نازل شده در آغاز سوره قرار گرفته و آياتى كه قبل نازل شده در اواخر سوره; و اين به خاطر مناسبت آيات و به دستور پيامبر اسلام(ص) صورت گرفته است. (آيه 241) در اين آيه به يكى ديگر از احكام طلاق پرداخته مى فرمايد: «و براى زنان مطلّقه، هديه مناسبى لازم است (كه از طرف شوهر، پرداخت گردد). اين، حقّى است بر مردان پرهيزگار» (وَ لِلْمُطَلَّقَاتِ مَتَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ). گرچه ظاهر آيه همه زنان مطلّقه را شامل مى شود ولى به قرينه آيه 236 اين حكم در مورد زنانى است كه مهرى براى آنها به هنگام عقد قرار داده نشده وقبل از آميزش جنسى طلاق داده مى شوند. اين هديه، طبق رواياتى كه از ائمه معصومين(ع) نقل شده، بعد از پايان عدّه و جدايى كامل پرداخت مى شود، نه در عدّه طلاق رجعى. به تعبيرى ديگر، هديه خداحافظى است، نه وسيله اى براى بازگشت. (آيه 242) در اين آيه كه آخرين آيه مربوط به طلاق است، مى فرمايد: «اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما شرح مى دهد; شايد انديشه كنيد» (كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ ءَايَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ). بديهى است كه منظور از انديشه كردن و تعقّل، آن است كه مبدأ حركت به سوى عمل باشد زيرا انديشه تنها درباره احكام نتيجه اى نخواهد داشت. شأن نزول: (آيه 243) در يكى از شهرهاى شام بيمارى طاعون راه يافت و مردم يكى پس از ديگرى از دنيا مى رفتند. در اين ميان عدّه بسيارى به اين اميد كه شايد از چنگال مرگ رهايى يابند، آن محيط و ديار را ترك گفتند. از آنجا كه پس از فرار از محيط خود و رهايى از مرگ، در خود احساس قدرت و استقلالى نموده و با ناديده گرفتن اراده الهى و چشم دوختن به عوامل طبيعى دچار غرور شدند، پروردگار آنها را نيز در همان بيابان به همان بيمارى نابود ساخت. از بعضى روايات استفاده مى شود كه آمدن بيمارى مزبور در اين سرزمين به عنوان مجازات بود زيرا رهبرشان از آنان خواست كه خود را براى مبارزه آماده كنند و از شهر خارج گردند، آنها به بهانه اينكه در محيط جنگ مرض طاعون است از رفتن به جنگ خوددارى كردند. پروردگار آنها را به همان چيزى كه از آن بيم داشتند و بهانه فرار قرار داده بودند مبتلا ساخت و بيمارى طاعون در آنها شايع شد، خانه هاى خود را خالى كرده و براى نجات از طاعون فرار كردند و در بيابان همگى از بين رفتند. مدّتها از اين جريان گذشت و حِزقيل كه يكى از پيامبران بنى اسرائيل بود، از خدا خواست كه آنها را زنده كند. خداوند دعاى او را اجابت نمود و آنها به زندگى بازگشتند. تفسير: اين آيه به سرگذشت عجيب يكى از اقوام پيشين اشاره مى كند مى فرمايد: «آيا نديدى جمعيتى را كه از ترس مرگ، از خانه هاى خود فرار كردند و آنان هزارها نفر بودند؟!» كه به بهانه بيمارى طاعون، از شركت در ميدان جهاد خوددارى نمودند (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيِارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ). سپس به عاقبت آنها اشاره كرده مى فرمايد: «خداوند به آنها گفت: بميريد!» و به همان بيمارى، كه آن را بهانه قرار داده بودند، مردند (فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا). «سپس خدا آنها را زنده كرد» و ماجراى زندگى آنها را درس عبرتى براى آيندگان قرار داد (ثُمَّ أَحْيَاهُم). منظور از «مُوتُوا» (بميريد)، يك امر لفظى نيست بلكه امر تكوينى خداوند است كه بر سراسر جهان هستى حكومت مى كند. يعنى خداوند عوامل مرگ آنها را فراهم ساخت و به سرعت همگى از ميان رفتند. اين امر همانند امرى است كه در آيه 82 سوره يس آمده آنجا كه مى فرمايد: «فرمان او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند، تنها به او مى گويد: موجود باش! آن نيز بى درنگ موجود مى شود.» جمله «ثُمّ أحياهُم» اشاره به زنده شدن آن جمعيّت است كه به دعاى «حِزقيل»(1) پيامبر صورت گرفت. از آنجا كه بازگشت آنان به حيات، يكى از نعمتهاى روشن الهى بود، هم از نظر خودشان و هم از نظر عبرت مردم، در پايان آيه مى فرمايد: «خداوند نسبت به بندگان خود احسان مى كند; ولى بيش تر مردم، شكر (او را) به جا نمى آورند» (إِنَّ اللَّهَ لَذُوفَضْل عَلَى النَّاسِ وَ لَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَيَشْكُرُونَ). نه تنها اين گروه، بلكه همه انسانها مشمول الطاف و عنايات و نعمتهاى اويند. دانشمند معروف شيعه مرحوم صدوق(ره) به اين آيه براى امكان مسأله «رجعت» استدلال كرده و مى گويد: يكى از عقايد ما، اعتقاد به رجعت است، كه گروهى از انسانهاى پيشين بار ديگر در همين دنيا به زندگى باز مى گردند. و نيز مى تواند اين آيه سندى براى مسأله معاد و احياى مردگان در قيامت باشد. (آيه 244) از اينجا آيات جهاد شروع مى شود و به دنبال آن داستانى در همين زمينه از اقوام پيشين مى آيد و با توجّه به سرگذشتى كه در آيه قبل نقل شد، رابطه بين اين آيات و آيات قبل روشن مى گردد. مى فرمايد: «و در راه خدا، پيكار كنيد; و بدانيد خداوند، شنوا و داناست» سخنان شما را مى شنود و از انگيزه هاى درونى و نيّات شما در امر جهاد آگاه است (وَ قَاتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ). 1. «حزقيل» طبق بعضى از روايات، سومين پيشواى بنى اسرائيل بعد از موسى بود. شأن نزول: (آيه 245) نقل كرده اند: روزى پيامبر اكرم(ص) فرمود: هر كس صدقه اى بدهد، دو برابر آن در بهشت خواهد داشت. ابوالدّحداح انصارى عرض كرد: اى رسول خدا، من دو باغ دارم، اگر يكى از آنها را به عنوان صدقه بدهم، دو برابر آن در بهشت خواهم داشت؟ حضرت فرمود: آرى. سپس او باغى را كه بهتر بود، به عنوان صدقه به پيامبر(ص) داد. آيه نازل شد و صدقه او را برايش دو هزار هزار برابر نمود. و اين است معنى «أضعافًا كَثيرةً». تفسير: در اين آيه مى فرمايد: «كيست كه به خدا قرض الحسنه اى دهد، (و از اموالى كه خدا به او بخشيده، انفاق كند،) تا آن را براى او، چندين برابر كند؟» (مَنْ ذَالَّذِى يُقْرِضُ اللَّهُ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً). در پايان آيه مى فرمايد: «و خداوند است كه (روزى بندگان را) محدود يا گسترده سازد; (و انفاق، هرگز باعث كمبود روزى آنها نمى شود). و به سوى او بازگردانده مى شويد» و پاداش خود را خواهيد گرفت (وَاللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ). اشاره به اينكه تصوّر نكنيد انفاق و بخشش، اموال شما را كم مى كند زيرا گسترش يا محدوديت روزى شما به دست خداست. چرا تعبير به قرض در چندين آيه از قرآن مجيد در مورد انفاق در راه خدا، تعبير به قرض و وام دادن به پروردگار آمده است. و اين از يك سو، نهايت لطف خداوند نسبت به بندگان و از سوى ديگر، كمال اهمّيت مسأله انفاق را مى رساند. اميرمؤمنان على(ع) در نهج البلاغه مى فرمايد: «خداوند از شما درخواست قرض كرده در حالى كه گنجهاى آسمان و زمين از آنِ اوست و بى نياز و ستوده. آرى، (اينها نه از جهت نياز اوست، بلكه) مى خواهد شما را بيازمايد كه كدام يك نيكوكارتريد.» فراز عبرت انگيزى از تاريخ بنى اسرائيل (آيه 246) قوم يهود كه در زير سلطه فرعونيان ضعيف و ناتوان شده بودند، بر اثر رهبريهاى خردمندانه موسى(ع) از آن وضع اسف انگيز نجات يافته و به قدرت و عظمت رسيدند. خداوند به بركت اين پيامبر، نعمتهاى فراوانى به آنها بخشيده كه از جمله صندوق عهد(1) بود. ولى همين پيروزيها، و نعمتها كم كم باعث غرور آنها شد و تن به قانون شكنى دادند. سرانجام به دست فلسطينيان شكست خورده و قدرت و نفوذ خويش را همراه صندوق عهد از دست دادند. به دنبال آن، دچار پراكندگى و اختلاف شدند تا جايى كه دشمنان، گروه زيادى از آنها را از سرزمين خود بيرون راندند، حتّى فرزندان آنها را به اسارت گرفتند. اين وضع سالها ادامه داشت تا آنكه خداوند پيامبرى به نام اشموئيل را براى نجات و ارشاد آنها برانگيخت. آنها گِرد او اجتماع كردند و از او خواستند رهبر و اميرى براى آنها انتخاب كند تا همگى زير فرمان او با دشمن نبرد كنند تا عزّت از دست رفته را باز يابند. اشموئيل به درگاه خداوند روى آورده و خواسته قوم را به پيشگاه وى عرضه داشت. به او وحى شد كه طالوت را به پادشاهى ايشان برگزيدم. در اين آيه روى سخن را به پيامبر اكرم(ص) كرده مى فرمايد: «آيا مشاهده نكردى جمعى از بنى اسرائيل را بعد از موسى، كه به پيامبر خود گفتند: زمامدار (و فرماندهى) براى ما انتخاب كن، تا (زير فرمان او) در راه خدا پيكار كنيم» (أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلاَِ مِنْ بَنِى إِسْرَائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسَى إِذْ قَالُوا لِنَبِىّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُقَاتِلْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ). واژه «مَلإ» در لغت به معنى اشيا يا اشخاصى است كه چشم را پر مى كند و شگفتى بيننده را برمى انگيزد. به همين جهت، به جمعيّت زياد كه داراى يك رأى و عقيده باشند ملإ گفته مى شود. همچنين به اشراف و بزرگان هر قوم و ملّتى ملإ مى گويند. قابل توجّه اينكه آنها نام اين مبارزه را «فى سبيل اللّه» (در راه خدا) گذاردند. از اين تعبير روشن مى شود كه آنچه به آزادى و نجات انسانها از اسارت و رفع ظلم كمك كند، فى سبيل اللّه محسوب مى شود. به هر حال، پيامبرشان كه از وضع آنان نگران بود و آنها را ثابت قدم در عهد و پيمان نمى ديد، «گفت: شايد اگر دستور پيكار به شما داده شود، (سرپيچى كنيد، و ) در راه خدا، جهاد و پيكار نكنيد!» (قَالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلاَّ تُقَاتِلُوا). «گفتند: چگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم، در حالى كه از خانه ها و فرزندانمان رانده شده ايم، (و شهرهاى ما بهوسيله دشمن اشغال، و فرزندان ما اسير شده اند)؟!» (قَالُوا وَ مَا لَنَا أَلاَّ نُقَاتِلَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنَا مِنْ دِيَارِنَا وَ أَبْنَائِنَا). ولى هيچ يك از اينها نتوانست جلو پيمان شكنى آنها را بگيرد. از اين رو در ادامه آيه مى خوانيم: «امّا هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد، جز عدّه كمى از آنان، همه سرپيچى كردند. و خداوند از ستمكاران، آگاه است» و به آنها كيفر مى دهد (فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَلِيلاً مِنْهُمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ). بعضى عدّه وفاداران را 313 نفر نوشته اند، همانند سربازان وفادار اسلام در جنگ بدر. (آيه 247) در هر صورت، پيامبرشان طبق وظيفه اى كه داشت، به درخواست آنها پاسخ داد و طالوت را، به فرمان خدا، براى زمامدارى آنان برگزيد. «و به آنها گفت: خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث (و انتخاب) كرده است» (وَ قَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا). از تعبير «مَلِكًا» چنين برمى آيد كه طالوت، تنها فرمانده لشكر نبود، بلكه زمامدار كشور هم بود. از اينجا مخالفت شروع شد. گروهى «گفتند: چگونه او بر ما حكومت كند با اينكه ما از او شايسته تريم، و او ثروت زيادى ندارد؟!» (قَالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ). اين نخستين اعتراض و پيمان شكنى كه بنى اسرائيل در برابر آن پيامبر كردند; و با اينكه او تصريح كرده بود انتخاب طالوت از طرف خداست، آنها در واقع به انتخاب خداوند اعتراض كردند. قرآن پاسخ آن پيامبر به بنى اسرائيل را چنين بازگو مى كند «گفت: خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرتِ) جسم، وسعت بخشيده است» (قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَيهُ وَ زَادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ). يعنى اين گزينش خداوند حكيم است، شما سخت در اشتباهيد و شرايط اساسى رهبرى را فراموش كرده ايد. نَسَب عالى و ثروت، هيچ امتيازى براى رهبرى نيست چون هر دو امر اعتبارى و بيرون ذاتى است، ولى علم و دانش و نيروى جسمانى دو امتياز واقعى و درون ذاتى است كه تأثير عميقى در مسأله رهبرى دارد. سپس مى افزايد: «خداوند، مُلكش را به هر كس بخواهد، مى بخشد; و احسان خداوند، وسيع است; و (از لياقت افراد براى منصبها) آگاه است» (وَاللَّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِـعٌ عَلِيمٌ). اين جمله ممكن است اشاره به شرط سومى براى رهبرى باشد و آن فراهم شدن شرايط و وسايل لازم از سوى خداست. (آيه 248) اين آيه نشان مى دهد كه گويا بنى اسرائيل هنوز به مأموريت طالوت از سوى خداوند، حتّى با تصريح پيامبرشان اشموئيل، اطمينان پيدا نكرده بودند و از او خواهان نشانه و دليل شدند. «و پيامبرشان به آنها گفت: نشانه حكومت او، اين است كه صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد. (همان صندوقى كه) در آن، آرامشى از پروردگار شما، و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد; در حالى كه فرشتگان، آن را حمل مى كنند. در اين موضوع، نشانه اى (روشن) براى شماست; اگر ايمان داشته باشيد» (وَ قَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ ءَايَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ ءَالُ مُوسَى وَ ءَالُ هَـرُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلاَئِكَةُ إِنَّ فِى ذلِكَ لاََيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ). (آيه 249) سرانجام به رهبرى و فرماندهى طالوت تن در دادند و او لشكرهاى فراوانى را بسيج كرد و به راه افتاد. در اينجا بنى اسرائيل در برابر آزمون عجيبى قرار گرفتند. قرآن مى فرمايد: «و هنگامى كه طالوت (به فرماندهى لشكر بنى اسرائيل منصوب شد، و) سپاهيان را با خود بيرون برد، به آنها گفت: خداوند، شما را بهوسيله يك نهر آب، آزمايش مى كند; آنها كه (به هنگام تشنگى،) از آن بنوشند، از من نيستند; و آنها كه جز يك پيمانه با دست خود، بيش تر از آن نخورند، از من هستند» (فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِالْجُنُودِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَر فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّى وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّى إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ)(2). در اينجا لشكريان طالوت در برابر آزمون بزرگى قرار گرفتند و آن مسأله مقاومت در برابر تشنگى بود. چنين آزمونى براى اين لشكر به خصوص با سابقه بدى كه بنى اسرائيل در بعضى جنگها داشتند، ضرورت داشت چراكه پيروزى هر جمعيّتى بستگى به مقدار انضباط و قدرت ايمان و استقامت در مقابل دشمن و اطاعت از دستور رهبر و فرمانده دارد. ولى بيش تر آنها از بوته اين امتحان سالم بيرون نيامدند چنانكه قرآن مى گويد: «پس، جز عدّه كمى، همگى از آن آب نوشيدند» (فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاَّ قَلِيلاً مِنْهُمْ). به اين ترتيب، دومين تصفيه در ارتش طالوت انجام يافت زيرا تصفيه اوّل همان بود كه به هنگام بسيج عمومى گفته بود: كسانى كه تجارت يا بناى نيمه كاره و امثال آن دارند، همراه من نيايند. «سپس هنگامى كه او، و افرادى كه با او ايمان آورده بودند، (و از بوته آزمايش، سالم به در آمدند،) از آن نهر گذشتند، (از كمى نفرات خود، ناراحت شدند; و عدّه اى) گفتند: امروز، ما توانايى مقابله با جالوت و سپاهيان او را نداريم» (فَلَمَّا جَاوَزَهُ هُوَ وَالَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ قَالُوا لاَ طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ). در ادامه مى فرمايد: «امّا آنها كه مى دانستند خدا را ملاقات خواهند كرد (و به روز رستاخيز، ايمان داشتند) گفتند: چه بسيار گروه هاى كوچكى كه به فرمان خدا، بر گروه هاى عظيمى پيروز شدند. و خداوند با صابران (واستقامت كنندگان) است» (قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاَقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَة قَلِيلَة غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ)(3). «يظنّون» به معنى «يعلمون» است. يعنى كسانى كه به رستاخيز يقين داشتند. (آيه 250) در اين آيه مسأله رويارويى دو لشكر را مطرح مى كند مى فرمايد: «و هنگامى كه در برابر جالوت و سپاهيان او قرار گرفتند گفتند: پروردگارا، پيمانه شكيبايى و استقامت را بر ما بريز و قدمهاى ما را ثابت بدار; و ما را بر جمعيّت كافران، پيروز بگردان» (وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَ ثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ). «برزوا» از ماده «بروز» به معنى ظهور است و از آنجا كه وقتى انسان در ميدان جنگ، آماده و ظاهر مى شود، ظهور و بروز دارد، به اين كار مبارزه يا براز مى گويند. در حقيقت، طالوت و سپاه او سه چيز طلب كردند: نخست، صبر و استقامت; دومين تقاضاى آنها از خدا اين بود كه، گامهاى ما را استوار بدار تا از جا كنده نشود و فرار نكنيم. در واقع، دعاى اوّل جنبه باطنى و درونى داشت و اين دعا جنبه ظاهرى و برونى دارد و مسلّماً ثبات قدم از نتايج روح استقامت و صبر است. سومين تقاضاى آنها اين بود كه، ما را بر اين قوم كافر يارى فرما و پيروز كن; كه نتيجه نهايى صبر و استقامت و ثبات قدم است. (آيه 251) به يقين، خداوند چنين بندگانى را تنها نخواهد گذاشت هر چند تعداد آنها كم و نفرات دشمن زياد باشد. از اين رو آيه مى فرمايد: «سپس به فرمان خدا، آنها سپاه دشمن را به هزيمت واداشتند» (فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ). «و داوود (نوجوان نيرومند و شجاعى كه در لشكر طالوت بود)، جالوت را كشت» (وَ قَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ). اين جوان با فلاخنى كه در دست داشت، يكى ـ دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب كرد كه درست بر پيشانى و سر جالوت كوبيده شد و در آن فرو نشست، فريادى كشيد و فرو افتاد. ترس و وحشت تمام سپاه او را فرا گرفت و به سرعت فرار كردند. گويا خداوند مى خواست قدرت خويش را در اينجا نشان دهد كه چگونه پادشاهى با آن عظمت و لشكرى انبوه بهوسيله نوجوان تازه به ميدان آمده اى، آن هم با يك سلاح ظاهراً بى ارزش، از پاى در مى آيد. سپس مى افزايد: «و خداوند، حكومت و دانش را به او بخشيد; و از آنچه مى خواست به او تعليم داد» (وَ ءَاتَيهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ). گرچه در اين آيه تصريح نشده كه اين داوود همان پيامبر بزرگ بنى اسرائيل، پدر سليمان است، ولى جمله فوق نشان مى دهد كه او به مقام نبوّت رسيد. در پايان آيه به يك قانون كلّى اشاره كرده مى گويد: «و اگر خداوند، بعضى از مردم را بهوسيله بعضى ديگر دفع نمى كرد، زمين را فساد فرا مى گرفت، ولى خداوند نسبت به جهانيان، لطف و احسان دارد» (وَ لَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَفَسَدَتِ الاَْرْضُ وَ لَـكِنَّ اللَّهَ ذُوفَضْل عَلَى الْعَالَمِينَ). شبيه اين معنى در آيه 40 سوره حج نيز آمده است. مى فرمايد: «و اگر خداوند بعضى از مردم را بهوسيله بعضى ديگر دفع نكند، ديرها و صومعه ها، و معابد يهود و نصارى، و مساجدى كه نام خدا در آن برده مى شود، ويران مى گردد.» و اين آيات، بشارت است براى مؤمنان كه در مواقعى كه در فشار شديد از سوى طاغوتها و جبّاران قرار مى گيرند در انتظار نصرت و پيروزى الهى باشند. [ شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۵ ] [ 18:30 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||