|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
رهيافتى به حقايق و معارف سوره توحيد (3) آية اللّه محمدتقى مصباح يزدى بسم الله الرحمن الرحيم تفسير «صمد» در روايات مطالبى درباره ويژگى «صمد» بيان كرديم. اينك چند روايت از كتاب معانى الاخبار مرحوم صدوق (باب معنى الصمد) ذكر مى كنيم و پس از آن، مباحث پايانى خويش درباره سوره توحيد را پى مى گيريم: 1. در روايتى داود بن قاسم جعفرى از امام باقر(عليه السلام) درباره معناى صمد مى پرسد؛ امام در پاسخ مى فرمايند: «السَّيِّدُ الْمَصْمُودُ إِلَيْهِ فِي الْقَليِلِ وَ الْكَثيِرِ؛ بزرگى كه در هر كم و زيادى به او توجه مى شود». گفتيم كه يكى از معانى لغوى ماده صمد، قصد و توجه است، و گفته شد كه «صَمَدَ اليهِ» يعنى به او توجه كرد و او را قصد نمود. با توجه به اين معنا، در روايت فوق، «صمد» به معناى «مصمود» كه صفت مشبهه به معناى اسم مفعول است بيان شده. بر اين اساس معناى روايت اين است كه خداوند صمد مى باشد؛ چون همه موجودات و از جمله انسان ها در تأمين نيازهاى كوچك و بزرگ خود به او محتاج هستند و به او روى مى آورند و تنها اوست كه نيازهاى ديگران را تأمين مى كند. 2. امام باقر(عليه السلام) از امام سجاد(عليه السلام) و ايشان از امام حسين(عليه السلام) نقل مى كنند كه حضرت درباره معناى «صمد» فرمودند: «الصَّمَدُ الَّذى لا جَوْفَ لَهُ، وَ الصَّمَدُ الَّذى قَدِ انْتَهى سَؤْدَدُهُ، وَ الصَّمَدُ الَّذِى لا يَأْكُلُ وَ لا يَشْرَبُ، وَ الصَّمَدُ الَّذِى لا يَنامُ، وَ الصَّمَدُ الدَّائِمُ الَّذِى لَمْ يَزَلْ وَ لا يَزالُ». در روايت فوق امام حسين(عليه السلام) پنج معنا براى صمد بر مى شمارند. در آغاز ما به اين سؤال پاسخ مى دهيم كه چرا آن حضرت پنج معنا و به عبارتى پنج تفسير براى صمد برشمردند؛ آن گاه به توضيح اجمالى معانى مذكور مى پردازيم. در پاسخ به سؤال مذكور بايد گفت: معناهايى كه آن حضرت براى صمد برشمرده اند، در واقع لوازم آن واژه محسوب مى شوند و حضرت به هيچ وجه، در صدد بيان تعريف حدّى صمد نبوده اند. اكنون فرازهاى روايت را بررسى مى كنيم: الف) «الصَّمَدُ الَّذى لا جَوْفَ لَهُ؛ صمد آن موجودى است كه ميان تهى نيست و در وجودش خلأيى نمى باشد». گفتيم كه در كتاب هاى لغت، نيز اين معنا براى صمد ذكر شده، و تبيين فلسفى اطلاق صمد بدين معنا بر خداوند، اين است كه جهت عدمى در وجود خداوند نيست؛ از اين رو خداوند به ديگران نيازى ندارد. ب) «الصَّمَدُ الَّذى قَدِ انْتَهى سَؤْدَدُهُ؛ صمد آن موجودى است كه شرف، بزرگى و سروَرى او به بالاترين درجه رسيده است». وقتى عظمت و سرورى خدا بى نهايت بود و حاكميت مطلق بر هستى داشت و هيچ كس در بزرگى و سيادت شريك او نبود، در عالم تكوين هيچ كارى بدون اراده و اذن او انجام نمى پذيرد و همه موجودات مطيع و تحت فرمان وى خواهند بود. انسان نيز اگر خواهان سعادت است، بايد در حوزه اختيار و انتخاب خويش، مطيع دستورات و مقررات تشريعى خداوند باشد. ج) «الصَّمَدُ الَّذِى لا يَأْكُلُ وَ لا يَشْرَبُ؛ صمد آن موجودى است كه نمى خورد و نمى آشامد». نباتات و حيوانات براى اينكه زنده بمانند و رشد كنند، نيازمند آب و غذا هستند؛ نياز به آب و غذا، نشانه خلأ و نقص آنهاست؛ اما خداوند غنى بالذّات و داراى كمال بى نهايت است و نقص و كمبودى ندارد كه در صدد رفع آن برآيد؛ بالطبع خداوند به آب و غذا نيز نياز ندارد. د) «الصَّمَدُ الَّذِى لا يَنامُ؛ صمد آن موجودى است كه به خواب نمى رود». انسان و حيوان كه موجوداتى مادى محسوب مى شوند، به جهت محدود بودن توان و قوا، ضعف بر آنها عارض مى گردد. آنها براى تجديد قوا، رفع خستگى و كسالت و آرامش اعصاب و قواى ادراكى خود، نيازمند خواب هستند؛ اما خداوند كه موجودى است مجرد و قدرت نامحدودى دارد، ضعفى به وجود او راه نمى يابد، و نيازى به استراحت و خواب ندارد. هـ) «الصَّمَدُ الدَّائِمُ الَّذِى لَمْ يَزَلْ وَ لا يَزالُ؛ صمد موجودى است قديم و ازلى و ابدى». اين معنا نيز لازمه غناى ذاتى خداوند، و به تعبير فلسفى به معناى «وجوب ذاتى وجود» براى خداوند است. وقتى گفته مى شود كه خداوند واجب الوجود بالذات است، يعنى ضرورت وجودْ ذاتى اوست و مانند موجودات امكانى نيست كه وجود بر آنها عارض مى شود و براى تحقق خويش، نيازمند خداوند هستند كه به آنها وجود ببخشد؛ از اين رو حضرت در بيان خويش، خداوند را موجودى قديم، سرمدى و به تعبير ديگر، ازلى و ابدى بالذات معرفى مى كنند. نفى زادن از خداوند در سوره توحيد پنج صفت براى خداوند ذكر شده است. تاكنون درباره دو صفت ايجابى و ثبوتى «احد» و «صمد» بحث كرديم. از اين پس سه صفت سلبى را كه در دو آيه پايانى آمده بررسى مى كنيم. اولين آنها نفى زايش از خداوند است. در اين سوره با فعل منفى «لم يلد» توليد مثل از خداوند نفى شده است. بايد افزود كه در فرآيند توليد مثل پس از آنكه «اسپرم» از غده جنسى نر وارد تخمدان جفت ماده شد و آن را بارور ساخت، جنين به مرور در رحم ماده شكل مى گيرد و پس از آنكه در رحم تكامل يافت متولد مى شود. در اين فرآيند، نوزاد از بخشى از وجود نر و ماده به وجود مى آيد. همچنين در توليد مثل گياهان نيز، بخش هايى از گياهان بالغ جدا شده و گياه جديدى را شكل مى دهند. عموماً زايش را به جفت ماده نسبت مى دهند؛ اما چون نوزاد بر اثر لقاح وبرخورد جزئى از جفت نر با جزئى از جفت ماده به وجود آمده، اين توليد و ولادت را مى توان به جفت نر نيز نسبت داد. به هر حال در توليد مثل وقتى اجزايى از جفت نر و ماده جدا شد تا نوزاد جديدى شكل گيرد، آنان اجزايى را كه قبلا بخشى از وجود مركب آنها را تشكيل مى داد، از دست مى دهند. اين اتفاق تنها در موجودات مادى رخ مى دهد؛ اما وجود خداوند بسيط است و از اجزاى متعدد تركيب نيافته تا با جدا شدن بخشى از آنها مفهوم توليدْ مصداق پيدا كند. فرض تراوش يافتن و توليد در خداوند، مستلزم نفى بساطت و اثبات تركيب خداوند از اجزا است. شكى نيست كه وجود مركب، به اجزاى خود نياز دارد؛ در اين صورت وجوب ذاتى خداوند و غناى مطلق او منتفى مى شود. پس به هيچ وجه نمى توان زايش و توليد مثل را به خداوند متعال نسبت داد. شايان ذكر است كه چه در علوم عقلى و چه در علوم شرعى عناوين و مفاهيمى بر خداوند اطلاق مى گردد كه چون از عالم امكانى اخذ شده اند، همراه با خصوصيات و قيود مادى تداعى مى شوند؛ از اين رو وقتى مى خواهيم آنها را به خداوند نسبت دهيم، بايد در ذهن خود آنها را از حيث امكانى و جهات نقص تجريد كنيم تا اطلاق آنها بر خداوند با اطلاقشان بر وجودهاى امكانى فرق كند. يكى از عنوان هايى كه بر خداوند اطلاق مى شود «فياض» است. همچنين «افاضه» را به وى نسبت مى دهيم. فياض و افاضه از «فَيَضَ» گرفته شده اند كه به معناى سرازير شدن و سيلان است. وقتى ظرفى پر مى شود و آب از درون آن بيرون مى ريزد گفته مى شود «آب از درون ظرف فيضان كرد». يا وقتى از چشم كسى اشك جريان مى يابد، گفته مى شود: «فاضَتَ عَيْنُهُ»؛ يعنى از چشمش اشك سرازير شد. بر اين اساس نسبت فيض و افاضه عالم به خداوند، اين معنا را به ذهن مى آورد كه عالم از درون وجود خداوند تراوش مى كند. اين معنا مستلزم نقص و تركيب در خداوند است. مسلماً نبايد از نسبت فيض و افاضه به خداوند چنين معنايى را برداشت كرد. افاضه عالم از سوى خداوند، به معناى تحقق عالم با اراده الهى است. با توجه به ايهامى كه در واژه «فياض» وجود دارد كه مستلزم نقص وجود الهى است، برخى از افراد سطحينگر بر اهل معقول خرده مى گيرند كه چرا واژه «فيض» را درباره خداوند به كار مى برند؟ پاسخ اين است كه ظاهر واژگانى نظير «افاضه»، «خلق»، «صدور» و «صنع» را كه درباره خداوند به كار مى بريم. ـ همچنين تعابير فراوانى كه در قرآن و روايات در مورد خداوند استعمال شده؛ نظير «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى(طه (20)، 5. )» ـ معانى مادى و جسمانى را به ذهن مى آورند؛ اما بايد آنها را از نقص و حيثيت هاى عدمى كه زاييده اطلاق آنها بر موجودات امكانى و مادى است، تجريد كنيم و صرفاً جنبه كمال و جنبه وجودى شان را كه متناسب با مقام الوهيت است، در نظر بگيريم؛ ولى هر قدر درباره واژه «ولادت» تجريد و تنزيه صورت پذيرد، در نهايت نمى توان معناى «جدا شدن» را از آن كلمه گرفت؛ از اين رو ـ با توجه به اينكه جداشدن از غير در حاق معناى ولادت نهفته ـ نمى توان آن را به خداوند نسبت داد و با هيچ توجيهى نمى توان زايش و توليد را به خداوند نسبت داد. عالم با امر و اراده خدا تحقق مى يابد، و از ذات خداوند و وجود او جدا نمى شود. نفى زاده شدن از خداوند ويژگى ديگرى كه با فعل منفى «لم يولد» از خداوند سلب گرديده، زاده شدن و تولد يافتن است. تولد يافتن يك موجود، بيانگر آن است كه آن موجود سابقه عدم دارد و به وسيله موجودى كه قبل از آن وجود داشته، توليد شده و آن موجود به جهت فقر و احتياج به موجودى كه به او تحقق بخشيده، ناقص و محتاج به غير است. ساحت خداوند كه كامل و غنى مطلق و بالذات است، از نقص و فقر و احتياج منزه مى باشد. بنابراين، از آن رو كه زادن و زاده شدن ملازم تركيب در وجود، و احتياج به موجود كامل ترى است، ساحت خداوند كه بسيط، مجرد، غنى بالذات و كامل مطلق است، از آن دو صفت و ويژگى منزه مى باشد. نفى همتا براى خداوند در آيه «لم يكن له كفواً احد»، سومين ويژگى سلبى براى خداوند ذكر شده، و آن عدم همتا براى خداوند است. لازمه وجود كفو براى موجودى، آن است كه وجود و كمالات همتاى خود را نداشته باشد؛ حتى اگر همتا از كمالاتى يكسان با كمالات او برخوردار باشند، از آن نظر كه هر كدام عين وجود و كمالات موجود ديگر را ندارد، ناقص به حساب مى آيد: دو موجود اگر از كمالات و ويژگى هاى يكسانى برخوردار باشند، لااقل هر يك فاقد شخص و عين وجود و كمالات موجود ديگر است؛ چون اگر يكى از آن دو واجد عين و شخص وجود و كمالات موجود ديگر باشد، تعددى در كار نخواهد بود و آن دو يك وجود متحد خواهند بود. پس لازمه همتا داشتن، تعدد در وجود و عدم برخوردارى از عين و شخص وجود و كمالات شخصى موجود همتاست. بر اين اساس اگر خداوند همتايى داشت كه كمالات او با خداوند همسان بود، از اين جهت به يكديگر احتياجى نداشتند؛ اما از آن جهت كه خداوند عين وجود و كمالات همتاى خود را نداشت، ناقص مى بود. در اين صورت كمال مطلق و غناى مطلق الهى كه مستلزم احتياج همه موجودات به خداوند است، منتفى مى شد، و چون خداوند متعال صمد است ـ يعنى كامل بالذات و غنى مطلق است و همه موجودات، آفريده و محتاج به او هستند ـ كفو و همتايى ندارد. با توجه به آنچه گفته شد، برخى معتقدند كه سه صفت سلبى زاده نشدن، نزاييدن و نداشتن همتا، تفسير و برآيند ويژگى «صمد» مى باشند؛ چون اين سه صفت، لازمه ويژگى صمد، (كمال و غناى مطلق الهى) هستند. نقش سازنده توجه به حقايق سوره توحيد توجه به حقايق و معارف سوره توحيد و ويژگى هايى كه در آن براى خداوند برشمرده شده، نقش اساسى در تكامل انسان دارد. خداوند غنى مطلق است و همه موجودات به او وابسته اند و هر كسى هر چه دارد از خداست و كسى از خود چيزى ندارد. همچنين همه عالم و از جمله اولياى خدا، فرشتگان، انبياى الهى و ائمه اطهار(عليهم السلام) همه با اراده الهى به وجود آمده اند عنايت به اين حقايق و درك آنها ما را به اين واقعيت رهنمون مى سازد كه همه موجودات، فقير محض هستند و احتياجْ لازمه وجودهاى امكانى است: «يا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللهِ وَ اللهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ؛( فاطر (35)، 15.) اى مردم شماييد نيازمند به خدا، و خدا خودْ بى نياز ستوده است». از يك نظر بايد گفت كه احتياج موجودات متعالى و كامل تر به خداوند بيش از احتياج ديگران است؛ چون آنان از ظرفيت بيشترى برخوردارند و خداوند متناسب با گنجايش وجودى شان، عنايت بيشترى به آنان مى كند و بيش از ديگران از كمالات معنوى و سرمايه هاى وجودى بهره مند مى شوند. بنابراين اولياى خدا كه برترين و كامل ترين بندگان خدا هستند و از شرافت و عظمت بيشترى برخوردارند، از آن نظر كه ظرفيت وجودى گسترده ترى دارند، احتياج فزون ترى به افاضه و عنايات الهى دارند، و بايد خود را نيازمندتر و محتاج تر به خداوند بدانند و احساس حقارت، خضوع، خشوع و خاكسارى آنان در پيشگاه خداوند فزون تر از ديگران باشد. توجه به آنچه گفتيم، فهم بسيارى از تعابيرى را كه در دعاها و مناجات ها وارد شده، براى ما هموار مى سازد؛ از جمله تعبيرى كه از امام سجاد(عليه السلام) در مناجات خويش با خدا وارد شده: «فَمَنْ يَكوُنُ أَسْوَءَ حالا مِنّى اِنْ أَنَا نُقِلْتُ عَلى مِثْلِ حالى إِلى قَبْرى لَمْ اُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتى؛( دعاى ابوحمزه ثمالى.) از من بدحال تر و سيه روزگارتر كيست، اگر من با اين حالى كه دارم روانه قبرى شوم كه آن را براى استراحت و آرامش خويش مهيا نساخته ام»؟ آن حضرت چون ظرفيت وجودى وصف ناپذيرى دارند، احساس نيازشان به خداوند فزون تر است. همچنين هراسشان از سنگينى نافرمانى خداوند بيشتر از ديگران مى باشد؛ چون گناه براى كسى كه از آن ظرفيت متعالى وجودى برخوردار است، حرمان و آفت بيشترى به حساب مى آيد. توضيح اينكه: به قول اهل معقول، كوتاهى ها، گناهان و شرور امور عدمى هستند و منشأ عدمى دارند. ممكن است دو كار، ظاهر يكسان داشته باشند؛ اما يكى حلال و ديگرى حرام باشد. كار حرام گرچه در ظاهر با حلال تفاوتى ندارد، مطابق امر خداوند نيست و داراى نقص و جهت عدمى است و از اين نظر ممنوع گرديده است؛ والا اگر مطابق امر الهى و برخوردار از مصلحت مى بود، گناه به حساب نمى آمد. پس حرام و گناه بودن، به دليل رعايت نشدن مصالح و ناشى از نقص و كاستى است؛ از اين رو هر كس ظرفيت وجودى بيشترى دارد ـ صرف نظر از افاضه و عنايت الهى ـ نقص و ظرف وجودى او تهى تر است و در وى منشأ و زمينه بيشترى براى نافرمانى وجود دارد. او وقتى ـ صرف نظر از عنايات و الطاف الهى ـ به خويشتن مى نگرد، خود را بيش از ديگران در معرض لغزش و سقوط مى يابد و در نتيجه خود را پست تر از ديگران مى شمرد؛ چون جهات و حدود عدمى او بيشتر و نياز او به الطاف و عنايات الهى افزون تر است. توجه به غناى مطلق الهى و نيازمندى همه موجودات به خداوند و احتياج فطرى انسان به خداوند و نياز فزون تر هر كسى كه شأن و مرتبت والاترى دارد، تحولى مثبت در اخلاق و روحيات انسان پديد مى آورد؛ چون وقتى باور داشت كه همه موجودات هر چه دارند از خداوند است و كسى از خود چيزى ندارد و تنها خداوند است كه نيازها و كمبودها را جبران مى سازد، توجه اش به لطف و عنايت الهى جلب مى شود. همچنين او هر چه خود را بيشتر بشناسد و بيشتر بر ضعف و كاستى هاى خويش واقف گردد، توجه اش به خداوند بيشتر مى شود و به خضوع و خشوع در بارگاه قدس ربوبى مى پردازد و به هيچ وجه از انسان هاى حقيرى چون خود خواهش نمى كند و تملق آنان را نمى گويد. وقتى كسى به ديگران و به مال و مقام دل مى بندد، كه براى آنان اصالت و استقلال قائل باشد و آنان را برآورنده نيازهاى خويش بداند؛ اما وقتى باور كرد كه تنها خداوند وجود و زندگى او را تدبير و اداره مى كند و نيازهايش را مرتفع مى سازد، در برابر غير خدا سر خم نمى كند و تملق كسى را نمى گويد. چنين انسانى مطيع فرمان و امر خداست و براى اطاعت امر خدا و جلب رضايت الهى، در برابر پدر و مادر و كسانى كه بر او حق دارند خاضع و فروتن است و به بندگان خدا احسان و خوبى مى كند. فروتنى او در برابر ديگران، با نيت بندگى و عبادت خدا انجام مى پذيرد، نه به جهت چشمداشت به آنان و براى اينكه خير بيشترى از ناحيه آنان نصيب او شود، كه اين خود شرك خفى و ناشى از ضعف اعتقاد به ربوبيت مطلق و غناى الهى است. پس در امور شخصى، لازمه اعتقاد به كمال و غناى مطلق الهى اين است كه انسان در برابر غير خدا سر خم نكند و به تملق و چاپلوسى كسى نپردازد او به عنوان عبادت و براى انجام وظيفه و تكليفى كه خداوند بر عهده او نهاده به پدر و مادر احترام مى گزارد و از معلم و همه كسانى كه خداوند آنان را واسطه خويش براى تأمين نيازهاى انسان قرار داده، سپاسگزارى مى كند. در مسائل اجتماعى ـ به خصوص مسائل كلان كشور ـ وقتى ملّتى ويژگى صمديت و غناى مطلق و قدرت لايزال خداوند را باور داشت، از هيچ قدرتى نمى ترسد. احساس پستى، زبونى و ترس بعضى از ملت ها و همچنين بعضى افراد و گروه ها در ايران، در برابر قدرت هاى استكبارى و قلدر، از جهل و عدم شناخت قدرت برتر خداوند و ضعف ايمان سرچشمه مى گيرد، و الا ملّتى كه شرافت و كرامت بندگى خدا را دارد و معتقد است كه همه امور تابع اراده الهى مى باشند، از غير خدا نمى هراسد. چنين ملّتى اگر بنگرد كه امكانات و قدرت ظاهرى دشمنان چندين برابر امكانات و قدرت مسلمانان است، نمى هراسد؛ چون معتقد است كه همه آن قدرت ها و امكانات تابع اراده خدا هستند و بدون اذن و مشيّت الهى هيچ تأثيرى نخواهند داشت. آرى، كسى كه قدرت لايزال الهى و غناى مطلق خداوند را باور كرد، فقط از خداوند مى ترسد. البته عامل ترس از غير خدا گناهان و كوتاهى هايى است كه باعث عذاب و محروم شدن از رحمت الهى مى گردد، و به تعبير ديگر، از شيطان و هواى نفس مى ترسد كه رهزن مسير سعادت و هدايت او مى گردند. اميد و توجه چنين شخصى، در همه شئون زندگى به خداوند است و توجه او به ديگران در شعاع توجه به خداوند مى باشد. همچنين او با همه وجود به خداوند عشق مى ورزد و معتقد است كه عشق و محبت اصيل، عشق به خداوند است و محبت به ديگران وقتى ارزش دارد كه در شعاع دوستى خداوند و در جهت رضايت الهى باشد؛ چون محبت به ديگران، ناشى از منافع و خيرى است كه به انسان مى رسانند. معتقدان به قدرت و غناى مطلق الهى مى دانند كه اولا آنچه ديگران دارند، از آنِ خدا و امانتى است كه خداوند در اختيار آنها نهاده و آنان از خود چيزى ندارند؛ ثانياً آنچه ديگران دارند در برابر دارايى و نعمت هاى بى نهايت خداوند چيزى به حساب نمى آيد. توجه به اين اعتقاد موجب مى گردد كه انسان براى محبت به غير خدا اصالت قائل نشود. بدين ترتيب از يك زاويه، كسى همتاى خداوند نيست و هر كس هر چه دارد، از خداوند است. اگر خيرى به ما رسيد و علاقه ما را برانگيخت، بايد متوجه باشيم كه از سوى خداوند است كه از مجارى ديگران به ما رسيده، و محبت ما اصالتاً بايد متوجه خداوند شود. از زاويه ديگر، آنچه ديگران دارند شعاع محدودى از كمالات و نعمت هاى نامتناهى پروردگار است؛ از اين رو عشق انسان در درجه اول بايد به خدا تعلق گيرد و محبت به ديگران بايد در راستاى انتساب و ارتباط آنها با خداوند تعريف شود. در اين صورت هيچ گونه تعارض و اصطكاكى بين محبت به خدا و محبت به اولياى خدا پديد نمى آيد؛ چون محبت به اولياى خدا در راستاى محبت به خدا، جلوه اى از عشق به خداوند و در راستاى خواست و رضايت معبود است. در صورتى محبت و علاقه به غير خدا در شعاع محبت به خداوند قرار نمى گيرد و منجر به عصيان و مخالفت با خواست پروردگار مى گردد كه انسان براى غير خدا نيز اصالت و استقلال قائل شود و به نوعى ديگران را همتاى خداوند قرار دهد و در نتيجه دلبستگى به آنها و براى جلب محبت و رضايتشان، حاضر شود كه با فرمان و خواست خداوند مخالفت ورزد و در واقع غير خدا را بر خداوند ترجيح دهد: «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا للهِِ؛( بقره (2)، 165.) بعضى از مردم همتايانى براى خدا اتّخاذ مى كنند و آنان را مانند خدا دوست مى دارند، امّا مؤمنان محبّتشان به خدا بيشتر است [و هرگز چيزى يا كسى را بيش از خدا دوست نمى دارند]». و در جاى ديگر مى فرمايد: «قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهاد فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِيَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَ اللهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ؛( توبه (9)، 24.) اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و خويشاوندانتان و اموالى كه اندوخته ايد و تجارتى كه از كساد آن مى ترسيد، نزد شما از خدا و پيامبر و جهاد در راه او محبوب تر باشد پس منتظر باشيد تا خدا امرش را بياورد [و فرمانش را درباره عذاب شما صادر كند] و خدا مردم فاسق را هدايت نخواهد كرد». [ شنبه ۱۳۸۸/۰۱/۲۹ ] [ 20:12 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||