|
منتخب تفاسیر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
| ||
|
درس پنجم توحيد
بسم الله الرحمن الرحيم بحث امروز درباره توحيد است، توحيد به چند صورت مطرح ميشود، يكي به صورت توحيد واجب الوجود، يعني ما وقتي خدا را به صورت واجب الوجود شناختيم و مفهوم ما از خدا واجب الوجود بود بحث در اين ميشود كه واجب الوجود قابل تعدد هست يا نه . براهين اقامه كردهاند براي اينكه موجودي كه واجب الوجود است محال است كه متعدد باشد، ولي گفتيم كه در قرآن خدا به عنوان واجب الوجود مطرح نشده است، بلكه هميشه در قرآن «اله» و «ربّ»، گفته شده است و توحيدي هم كه مطرح ميشود توحيد «اله» و «ربّ» است و گفتيم كه الوهيت با ربوبيت لازمه دارد، اعتقاد به اينكه موجودي شايسته پرستش است و معبود به حق است، انفكاك ندارد از اعتقاد به اينكه او صاحب اختيار است. بحث وحدت خدا در قرآن به همين صورت مطرح شده و آيات زيادي در اين زمينه داريم. وَإِلَـهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ، و شعار اسلام هم وحدت الوهيت را اثبات ميكند لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ،كه مستلزم وحدت در ربوبيت است. مباحثي كه قرآن شريف درباره وحدت «اله» و «ربّ» مطرح فرموده به چند دسته تقسيم ميشود: 1 ـ ادلهاي كه قرآن براي توحيد به همين معني ذكر فرموده: چون قرآن با اينكه كتاب وحي است و كساني كه معتقد به وحي باشند احتياجي به برهان ندارند ولي قبل از اينكه اثبات شود كه اين كتاب، كتاب خداست و پيغمبري بر حق هست احتياج به استدلال عقلي هست كه قرآن خيلي جاها استدلال كردند من جمله در مسأله توحيد آيات متعددي وجود دارد كه ما براي رعايت اختصار يكي از آنها را ذكر ميكنيم: لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا اين جمله، جمله شرطيه است: و اگر در آسمانها و زمين الههايي غير از خدا بودند آسمان و زمين فاسد ميشد; در اينجا يك استثناء مطوي است، (گاهي كه برهان براي چيزي اقامه ميشود، اگر كبري بديهي باشد احتياج به ذكر ندارد و به آن ميگويند قياس مضمر) همينطور در قياسهاي استثنايي اگر استثناء ظاهر باشد و ذهن خود به خود به آن منتقل شود، براي ايجاز در كلام استثناء را نميآورند، ميفرمايد: لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا كه بدنبال آن در تقدير است كه: «لكنهما لم تفسدا» كه ذكر اين، خلاف بلاغت بود. اگر ميآمد چون حال هم كه ذكر نشد ظاهر است. خوب معلوم است كه تالي، فاسد است كه از بطلان آن بطلان مقدم استفاده ميشود; پس عدم فساد در زمين و آسمان دليل بر اين است كه خدا هم متعدد نيست. خوب، اين استثناء كاملاً روشن است ولي كلام در اصل ملازمه اين دو است. الف: بيان سادهايست كه به يك بيان ظني و خطابي اشبه است تا بيان برهاني و گفتهاند: اين مطلب روشن است كه اگر در يك ده، دو كدخدا باشد، در يك مملكت دو فرمانروا باشد، نظام مملكت به هم ميخورد، در آسمان و زمين هم همينطور است. اين بيان ساكوايست كه ميتوان بيان ظني و خطابي باشد و يا بيان جدلي; و قرآن در مقام خطابه و جدل نيست بلكه در مقام استدلال است، لذا از اين بيان بايد صرف نظر كرد. ب ـ اما بياناتي كه به عنوان برهان ذكر كردهاند دو دستهاند: 1 ـ بياني است كه مربوط به فلاسفه است در مقام اثبات توحيد واجب الوجود، معروف به برهان تمانع. بعضي خواستهاند كه اين آيه را با اين برهان تمانع تفسير كنند (براي توضيح بيشتر به جلد 5 روش رئاليسم پاورقي استاد مطهري) اين بيان به نظر ما تمام نيست، يعني قرآن در مقام اثبات وحدت واجب الوجود نيست و اثبات وحدت واجب الوجود هم وافي به مراد قرآن نيست. قرآن به اين اكتفا نميكند كه كسي واجب الوجود را يكي بداند بلكه قرآن دعوت وحدت به الوهيت و ربوبيت ميكند زائد بر وحدت الوجود. و موحد در قرآن كسي است كه توحيد در الوهيت و ربوبيت را پذيرفته باشد. يعني علاوه بر اينكه معتقد است واجب الوجود يكي است بايد معتقد باشد كه خالق و صاحب اختيار و معبود به حق هم يكي است. برهان تمانع اگر چه در جاي خود برهاني است تام ولي ربطي به آيه شريفه ندارد چونكه آيه در مقام اثبات وحدت الوهيت و ربوبيت است و برهان تمانع فقط وحدت واجب الوجود را ميرساند. بياني است كه مرحوم علامه طباطبايي رضوان اللّه عليه در «تفسير الميزان» فرمودهاند و مشابه به آن را در «نهاية الحكمه» بعد از اثبات واجب الوجود در بحثي تحت عنوان «في انه لارب سواه» مطرح كردهاند. ما آن بيان را با اندك تفاوتي بيان و تأييد ميكنيم: نظام عالم ماده كه معمولاً در قرآن به «سماوات» و «ارض» تعبير ميشود، نظامي است واحد و با هم پيوند ناگسستني دارد، يعني چنين نيست نظام آسمان از نظام زمين جدا باشد، و اين چنين نيست كه شئون مختلف زمين از هم گسسته باشد، مجموع عالم يك نظام، يك سلسله به هم پيوسته مانند حلقات زنجير كه در ارتباط تنگاتنگ با هم هستند حتي بالاتر از ارتباط حلقات زنجير و كل يك سيستم را تشكيل ميدهد. اين نظام واحد خواه ناخواه رب واحد و گرداننده واحد خواهد داشت. پس اصل بيان مبتني بر وحدت نظام عالم است، اين وحدت نظام عالم در برابر اعتقادي است كه مشركين داشتهاند كه هر پديدهاي در جهان يك رب مستقل دارد، ربّ آسمان، ربّ آتش، ربّ آب، ربّ جنگ و ربّ مسايل عاطفي و ... از اينجور اعتقادات در بين مشركين، چه مشركين باستان و چه مشركين عرب، كم و بيش وجود داشته است، قرآن در برابر يك چنين كساني استدلال ميكند كه شئون انسان همه و همه را نظام واحدي است. حال چگونه است كه اجزاء عالم با هم ارتباط دارند و همه يك سيستم را تشكيل ميدهد؟ شما يك پديده ساده را در زندگي خودتان بررسي كنيد. مثلاً قحطي در يك جامعه انساني در يك مقطع تاريخي آيا اين ميتواند جدا از كل نظام هستي باشد يا نه؟ وقتي قحطي ميشود و مردم از گرسنگي ميميرند در اثر كمبود و مواد غذايي است، حال چه كه مواد غذايي كم شده است؟ باران كم باريده پس پديده زميني «گرسنگي مردم» مربوط به يك پديده زميني ديگر «عدم رويش گياهان» است و اين پديده مربوط به يك پديده جوي ميشود و آن عدم نزول باران است، حال چه شده كه باران نباريده است به خاطر اينكه شرايط بارش نبوده با اين كه خورشيد و زمين و آب بوده ولي بايد حركات اينها طوري تنظيم شود كه به موقع خودش باران ببارد. پس كمي باران مربوط به آسمان هم ميشود، مربوط به زمين هم ميشود، پس زمين در ارتباط با آسمان و آسمان در ارتباط با زمين است و اين معنا ندارد كه بگوييم آسمان رتبه مستقلي دارد و زمين رتبه مستقلي، چون نظام واحد به هم پيوسته يك گرداننده هم ميخواهد. حال اگر هر چيز به طور مستقل بود، خورشيد مستقل بود با ربّ خودش و زمين مستقل بود با ربّ خودش و ... هيچ وقت اين عالم اداره نميشد. بلكه همه اينها در ارتباط با همند و يك نظام هستند با ربّ واحدي. با اين بيان وحدت خدا به عنوان «اله» و «ربّ» اثبات ميشود و نه به عنوان واجب الوجود. لازمه وحدت «اله» و «رب» اين است كه انسان معتقد باشد كه عبادت براي غير خدا جايز نيست، چون وقتي گفتيم كه معبود به حقي جز اللّه نيست. پس ما هم نبايد غير از او را پرستش كنيم و اين ميشود توحيد در عبادت. آيا توحيد در عبادت با توحيد در الوهيت يك معني است يا دو معني؟ اين دو گرچه متلازمند، يعني توحيد در الوهيت مقتضي توحيد در عبادت است ولي يك معني نيست. توحيد در الوهيت مربوط به اعتقاد است و ناظر به عمل نيست خود به خود. و توحيد در عبادت ناظر به عمل است و خود به خود و في نفسه ناظر به عقيده نيست، پس توحيد در الوهيت، ريشه توحيد در عبادت است. اگر كسي غير اللّه را پرستش كند، اين نميشود مگر با اعتقاد به اينكه معبودي قابل پرستش غير اللّه دارد. چون اين كاري بوده اختياري و عبادت نشانه اين است كه في الجمله اعتقادي داشته است، پس شرك در عبادت هم نشانه و دليل شرك در اعتقاد است، نه خود شرك بلكه دليل آن. از اينجا يك نكته ظريف روشن ميشود كه در بسياري از روايات و بيانات علما كه از روايات ائمه طاهرين (عليهم السلام) گرفته شده كه يكي از گناهان كبيره، شرك شمرده شده است. با اينكه اگر كسي مشرك شد از دين خارج شده و ديگر نوبت به گناه نميرسد كه كبيره يا صغيره آن باشد. ميشود گفت: شركي كه موجب خروج از دين ميشود شرك قلبي است و شركي كه گناه كبيره است شرك در عبادت است در مقام عمل. نهيهايي هم كه از شرك شده غالباً ناظر به شرك در عمل و عبادت است كه بهترين نمونه آن اين است كه عبادتي را كه بايد براي خدا باشد ديگري را هم در آن شريك بداند. پس ميتوانيم بگوييم نصاب توحيد در اسلام توحيد در الوهيت است كه لازم توحيد در ربوبيت است، يعني توحيد در واجب الوجود تنها كافي نيست و توحيد در الوهيت هم بايد باشد كه مستلزم توحيد در عبادت ميشود. 2 ـ ربوبيت در تشريع. ما وقتي معتقد شديم كه اللّه رب همه جهان هستي و از جمله انسان است معنايش اين است كه تمام شئون عالم در اختيار اوست هيچكس در عالم تصرفي نميكند مگر به اذن او. پس اگر چنين معتقد شديم كه كسي بدون اذن خدا در عالم تصرف ميكند استقلالاً اين شرك است. ولي اگر معتقد شديم كه تصرفاتي ديگر هم غير تصرف خدا هست ولي به اذن خدا، حتي خلق و احياء موتي و ...، اين شرك نميشود چون اذن خدا در آن هست و خود خدا در قرآن هم به حضرت مسيح اين افعال را نسبت داده است منتهي دنبال همه اينها فرموده: بِإِذْنِي. خلق طير: وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي شفا مريض: وَتُبْرِيءُ الاَكْمَهَ وَالاَبْرَصَ بِإِذْنِي در مورد انسان ربوبيت ديگري مطرح ميشود كه با ربوبيت ساير موجودات با اختيار و با شعور فرق ميكند و آن اينكه انسان يكي از مهمترين شئونش اين است كه موجودي است مختار و انتخابگر. اين كار اختياري انسان هم صاحب اختياري دارد كه اين اراده را به او داده و اين اراده را توجيه و راهنمايي ميكند. خود اينكه فرمان بدهد كه اين اراده را بكن به طوري كه ملزم و موظّف باشد، اين هم يك نوع صاحب اختياري است. پس ربوبيت در مورد انسان دو شعبه دارد: 1ـ تكويني 2 ـ تشريعي. پس اگر كسي معتقد باشد كه غير از اللّه ديگري حق قانونگذاري، فرماندهي استقلالي دارد اين هم شرك است. اين شرك كه به يهود و نصاري نسبت داده شده است كه: اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِّن دُونِ اللّهِ. ربوبيت مسيحيان در مورد رهبرانشان اين نبود كه ايشان خالق و رازقند بلكه معتقد بودند كه امر ايشان امر خدا و واجب الاطاعة است، حتي آنها حق دارند كه قانون خدا را تغيير دهند، الان هم در مسيحت اين هست كه اگر شوراي كليسا امري تصويب كرد، مثل حكم خدا واجب الاطاعه است كه اين شرك در ربوبيت تشريعي است. شرك شيطان هم از همين قبيل است كه او معتقد به خالقيت اللّه; احياء موتي در قيامت، معاد و ... بود و شايد اعتقادش بيش از ما بود، حتي با خدا مواجهةً صحبت ميكرد و گفت كه: خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ و براي خدا عزت و عظمت قايل بود كه ميگفت: فَبِعِزَّتِكَ ... و به قيامت معتقد است كه ميگفت: فَأَنظِرْنِي إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ و شايد اعتقادش بيش از ما و خيلي از روشنفكران بوده ميگويد: إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ معتقد به قيامتي بوده نميگفته كه قيامت فلان است و ... ميگفته: إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ . پس چي شد كه او رأس كفّار شد و همه كساني كه به جهنم ميروند به تبع او ميروند كه: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَمِمَّن تَبِعَكَ ... مگر چه نقصي در ايمانش بود؟ فقط نقصش اين بود كه معتقد بود كه آنچه خدا ميگويد حتماً نبايد اطاعت كرد، خدا گفته كه سجده برآدم كنيد، ولي بيخود گفته، من از آدم افضلم. ربوبيت تشريعي خدا را قبول نداشت; اگر گفته بود: خدايا! امرت واجب الاطاعة است و من ميبايست اطاعت كنم ولي جاهطلبي من، مانع ميشود شايد تا اين اندازه سقوط نميكرد ولي او به امر خدا اعتراض كرد و در حقيقت به ربوبيت تشريعي اعتراض كرده، حال اين اعتقاد در هر كه باشد همين شيطان خواهد بود. اينكه گفتيم معناي توحيد در اسلام توحيد در الوهيت است. به اين معني نيست كه توحيد مراتبي دارد كه اگر كسي مراتب آخري را نداشت، مراتب ديگر در سعادت او تأثير دارد ولي نه سعادت كامل; اينطور نيست. بلكه اين معيار را اگر كسي معتقد بود اولين مرتبه سعادت را خواهد داشت ولي اگر نداشت هيچ سعادتي ندارد، يعني از نظر اسلام فرق نميكند بين كساني كه خدا را قبول ندارند و بين كسي كه معتقد است خدا هست و توحيد هم هست ولي ربوبيت تشريعي ندارد; بلكه شايد اولي بهتر از افراد قسم دوم باشد و به آن اندازه شدت عذاب نداشته باشند. آنچه اسلام از ما ميخواهد ربوبيت تكويني و تشريعي است كه اگر كسي اين را قبول كرد اولين مرتبه توحيد را دارد ولي اگر قبول نكند، ولو در ظاهر مسلمان باشد و قبول كرده باشد ولي به سعادت ابدي نخواهد رسيد. اگر كسي معتقد باشد كه خدا نميبايست اين كار را كند مشرك است مثل اينكه كسي بگويد تعدد زوجات بيجا است، كه او مرتد شود زنش بر او حرام است و ... يا اگر كسي قصاص را منكر شود. پس آنچه از ما به عنوان اولين مرتبه توحيد خواستهاند پذيرفتن توحيد ربوبيت تكويني و تشريعي است، اگر عمل هم نكنيم بايد معتقد باشيم كه هر چه خدا ميگويد همان است و بس. و لو عقل آدمي به آن نرسد. اگر اين اعتقاد بود اولين قدم در راه اسلام تحقق يافته است. اين بود خلاصهاي از توحيد در الوهيت با ادله عقلي تا برسيم به ادله نقلي. و صلى الله على محمد و آله الطاهرين والحمدلله رب العالمين [ پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۶ ] [ 9:42 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||