منتخب تفاسیر

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ منتخب تفاسیر خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

سوره شورى [42]

 

اين سوره 53 آيه دارد و همه آن ـجز چند آيه كه محل گفتگوست ـ در ((مكه )) نازل شده است .

 

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.

(آيه 1 و 2)ـ باز در دو آيه اول اين سوره با ((حروف مقطعه )) روبرو مى شويم ,حروف مقطعه اى كه در يـكى از مفصلترين اشكال منعكس شده , يعنى پنج حرف ((حا, ميم ـ عين , سين , قاف )) (حم ـ عسق ).

((حـم )) در آغـاز هفت سوره قرآن مجيد است منتها در خصوص سوره شورى ((عسق )) نيز بر آن افزوده شده است .

(آيـه 3)ـ بـعـد از حـروف مـقـطعه , طبق معمول سخن از وحى و قرآن شروع مى شود,مى فرمايد: ((ايـن گـونـه خـداوند عزيز و حكيم به تو و پيامبرانى كه قبل از تو بودندوحى مى كند)) (كذلك يوحى اليك والى الذين من قبلك اللّه العزيز الحكيم ).

سـرچـشـمـه وحـى همه جا يكى است , و آن علم و قدرت پروردگار است , ومحتواى وحى نيز در اصول و كليات نسبت به تمام پيامبران يكى است .

عـزت و قـدرت شـكـست ناپذير او ايجاب مى كند كه توانايى بر وحى ومحتواى عظيم آن را داشته بـاشـد, و حـكمت او ايجاب مى كند كه وحى الهى از هرنظر حكيمانه و هماهنگ با نيازهاى تكامل انسانها باشد.

(آيـه 4)ـ سـپـس مـى افزايد: ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست , و او بلند مرتبه و بزرگ است )) (له مـا فى السموات ومـا فى الا رض وهوالعلى العظيم ).

مـالـكيت او نسبت به آنچه در آسمان و زمين است ايجاب مى كند كه ازمخلوقات خود و سرنوشت آنها بيگانه نباشند و نيازهاى آنها را از طريق وحى بر آنهانازل كند.

(آيـه 5)ـ در ايـن آيـه مـى افزايد: ((نزديك است آسمانها (به خاطر نسبتهاى نارواى مشركان ) از بالا متلاشى شوند)) (تكاد السموات يتفطرن من فوقهن ).

سپس در دنباله آيه مى افزايد: ((و فرشتگان پيوسته تسبيح و حمدپروردگارشان را به جا مى آورند و بـراى كـسـانـى كـه در زمـيـن هـسـتـند استغفار مى كنند)) (والملا ئكة يسبحون بحمد ربهم ويستغفرون لمن فى الا رض ).

رابطه اين جمله با جمله قبل چنين است كه فرشتگان حامل اين وحى بزرگ آسمانى پيوسته حمد و تـسبيح خدا به جا مى آورند و او را به هر كمالى مى ستايند,و از هر نقصى منزه مى شمرند, و چون در مـحـتـواى ايـن وحى بزرگ يك سلسله تكاليف و وظائف الهى است , و احيانا ممكن است براى مـؤمنان لغزشهايى پيش آيد, مى گويد آنها به يارى مؤمنان مى شتابند و براى لغزشهاى آنها از خدا طلب آمرزش مى كنند.

در پايان اين آيه به دو وصف ديگر از اوصاف پروردگار كه آن هم در زمينه غفران و رحمت است و تـناسب نزديكى با مساله وحى و محتواى آن در موردوظائف مؤمنان دارد اشاره كرده , مى فرمايد: ((آگاه باشيد خداوند آمرزنده و مهربان است )) (الا ان اللّه هو الغفور الرحيم ).

و به اين ترتيب مجموعه كاملى از اسماى حسناى خداوند را در رابطه بامساله وحى بيان مى كند, و در ضمن اشاره لطيفى است بر اجابت دعاى فرشتگان در مورد استغفار براى مؤمنان .

(آيـه 6)ـ بـه تـنـاسـب اشـاره اى كه در آيات گذشته به مساله شرك شده , در اين آيه به نتيجه كار مـشـركـان و انـتـهاى مسيرشان پرداخته , مى گويد: ((كسانى كه غير خدارا ولى خود برگزيدند خـداوند حساب همه اعمال آنها را نگه مى دارد, و از نياتشان آگاه است )) (والذين اتخذوا من دونه اولياء اللّه حفيظ عليهم ) تا به موقع حساب آنها را برسد و كيفر لازم را به آنها بدهد.

سـپـس روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: ((تو مامور نيستى كه آنها رامجبور به قبول حق كنى )) (ومـا انت عليهم بوكيل ).

وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت , و رسانيدن پيام خدا به همه بندگان است .

(آيه 7)ـ بار ديگر به مساله وحى باز مى گردد, و اگر در آيات قبل از اصل وحى سخن در ميان بود در اينجا سخن از هدف نهايى وحى است , مى فرمايد: ((و اين گونه قرآنى عربى [فصيح و گويا] را بر تو وحى كـرديم تا ام القرى [مكه ] و مردم پيرامون آن راانذار كنى )) (وكذلك اوحينا اليك قرآنا عربيا لتنذر ام القرى ومن حولها).

((و آنـهـا را از روزى كـه هـمـه خـلايـق در آن روز جمع مى شوند و شك و ترديدى در آن نيست بترسانى )) (وتنذر يوم الجمع لا ريب فيه ).

از آن روز كه مردم به دو گروه تقسيم مى شوند ((گروهى در بهشتند, و گروهى در آتش سوزان دوزخ )) (فـريـق فـى الـجنة وفريق فى السعير) روزى كه به خاطراجتماع عموم انسانها رسوائيش بسيار دردناك و شديد است .

(آيـه 8)ـ از آنـجا كه آيه قبل بيانگر تقسيم مردم به دو گروه بود, در اين آيه مى افزايد: ((و اگر خدا مى خواست همه آنها را امت واحدى قرار مى داد)) (ولوشاءاللّه لجعلهم امة واحدة ).

و بـه حـكم اجبار هدايت مى كرد اما ايمان اجبارى چه ارزشى دارد؟ و چگونه مى تواند معيار كمال انـسـانـى گردد؟ تكامل واقعى آن است كه انسان با اراده خويش ,و در نهايت اختيار و آزادى طى كند.

ايـن بـزرگترين امتيازى است كه خداوند به او داده , و راه تكامل را به صورت نامحدود به روى او گشوده است , اين سنت غيرقابل تغيير الهى است .

سـپـس بـه مـسـالـه مـهم ديگرى در اين رابطه مى پردازد و توصيف گروهى را كه اهل بهشت و سعادتند در برابر گروهى كه به دوزخ فرستاده مى شوند با اين عبارت بيان مى كند: ((ولى خداوند هـر كه را بخواهد در رحمت خود وارد مى كند, و براى ظالمان ولى و ياورى نيست )) (ولكن يدخل من يشاء فى رحمته والظالمون مـا لهم من ولي ولا نصير).

(آيه 9)ـ از آنجا كه در آيه قبل اين واقعيت بيان شده كه هيچ ولى و ياورى جز خداوندنيست , در اينجا براى تاييد اين واقعيت و نفى ولايت غير خدا دلائل زنده اى مطرح مى كند.

نـخـست در لباس تعجب و انكار مى فرمايد: ((آيا آنها غير خدا را ولى خود قراردادند))؟ (ام اتخذوا من دونه اولياء).

با اين كه ((ولى تنها خداست )) (فاللّه هو الولى ).

پس اگر مى خواهند براى خود ولى و سرپرستى برگزينند بايد خدا را برگزينند.

سپس به دليل ديگرى پرداخته , مى گويد: ((اوست كه مردگان را حيات مى بخشد)) (وهو يحيى الموتى ).

و چون معاد و رستاخيز به دست اوست , و بزرگترين نگرانى انسان چگونگى زندگى او بعد از مرگ است , بنابراين بايد دست به دامن والاى او زد و نه غيراو.

سپس به ذكر دليل سومى پرداخته , مى گويد: ((و اوست كه بر هر چيزى تواناست )) (وهو على كل شى قدير).

اشاره به اين كه شرط اصلى ((ولى )) دارا بودن قدرت است و قادرحقيقى اوست .

(آيه 10)ـ و در اين آيه چهارمين دليل و لايت او را به اين صورت شرح مى دهد: ((و در هر چيز اختلاف كـنـيـد داورى و حـكـمـش با خداست , و تنها اوست كه مى تواند به اختلافات شما پايان دهد (وما اختلفتم فيه من شى فحكمه الى اللّه ).

آرى ! يـكـى از شـؤون ولايـت آن اسـت كه بتواند به اختلافات كسانى كه تحت ولايت او هستند با داورى صحيحش پايان دهد.

بـعـد از ذكـر اين دلائل مختلف بر انحصار مقام ولايت در ذات پاك خداوند ازقول پيامبرش (ص ) مى گويد: ((اين است خداوند پروردگار من )) با اين اوصاف كماليه (ذلكم اللّه ربى ).

و به همين دليل من او را ولى و ياور خود برگزيده ام ((بر او توكل كردم و به سوى او (در مشكلات و گرفتاريها و لغزشها) باز مى گردم )) (عليه توكلت واليه انيب ).

(آيـه 11)ـ اين آيه مى تواند دليل پنجمى بر ولايت مطلقه پروردگار باشد, يا دليلى برمقام ربوبيت و شـايـستگى او براى توكل و انابه , مى فرمايد: ((او آفريننده آسمانها وزمين است )) (فاطر السموات والا رض ).

الـبته منظور از آسمانها و زمين در اينجا تمام آسمانها و زمين و موجوداتى است كه در آنها و ميان آنها وجود دارد.

سپس به توصيف ديگرى از افعال او پرداخته , مى گويد: ((و از جنس شماهمسرانى براى شما قرار داد و جـفـتهايى از چهارپايان آفريد; و شما را به اين وسيله [بوسيله همسران ] زياد مى كند)) (جعل لكم من انفسكم ازواجا ومن الا نعام ازواجايذرؤكم فيه ).

وجـود هـمـسـران از يك سو مايه آرامش روح و جان انسان هستند, و از سوى ديگر مايه بقا نسل و تكثير مثل و تداوم وجود او.

در توصيف سومى كه در اين آيه ذكر شده , مى فرمايد: ((هيچ چيز همانند اونيست )) (ليس كمثله شى ).

ايـن جـمله در حقيقت پايه اصلى شناخت تمام صفات خداست كه بدون توجه به آن به هيچ يك از اوصـاف پـروردگـار نـمى توان پى برد, زيرا خطرناكترين پرتگاهى كه بر سر راه پويندگان طريق ((مـعـرفـة اللّه )) قـرار دارد هـمـان پـرتـگاه ((تشبيه ))است كه خدا را در وصفى از اوصاف شبيه مخلوقاتش بدانند اين امر سبب مى شودكه به دره شرك سقوط كنند.

بـه تعبير ديگر او وجودى است بى پايان و نامحدود از هر نظر و هر چه غيراوست , محدود و متناهى اسـت از هر نظر, از نظر عمر, قدرت , علم , حيات ,اراده , فعل , و خلاصه همه چيز, و اين همان خط ((تنزيه )) و پاك شمردن خداوند ازنقائص ممكنات است .

و در پـايـان آيه و بيان اوصاف ديگر ذات مقدسش مى گويد: ((و او شنوا وبيناست )) (وهو السميع البصير).

آرى ! او هـم خـالـق است , و هم مدبر, هم شنواست و هم بينا, و در عين حال شبيه و نظير و مانند ندارد.

(آيه 12)ـ در اين آيه سخن از سه قسمت ديگر از صفات فعل و ذات پروردگار است كه هركدام مساله ولايت وربوبيت اورا در بعد خاصى نشان مى دهد.

نخست مى فرمايد: ((كليدهاى آسمانها و زمين از آن اوست )) (له مقاليدالسموات والا رض ).

بـنابراين هركس هرچه دارد از اوست , و هرچه مى خواهد بايد از او بخواهد,نه تنها ((كليدها)) بلكه ((خزائن )) آسمانها و زمين نيز از آن اوست .

در توصيف بعد كه در حقيقت نتيجه اى است براى توصيف قبل , مى افزايد:((روزى را براى هركس بـخواهد گسترش مى دهد و (براى هركس بخواهد) تنگ ومحدود مى سازد)) (يبسط الرزق لمن يشاء ويقدر).

از آنـجـا كـه خـزائن عالم در دست اوست تمام رزق و روزيها نيز در قبضه قدرت او قرار دارد, و بر طـبـق مـشيتش كه از حكمت او سرچشمه مى گيرد و مصالح بندگان در آن ملحوظ است آن را تقسيم مى كند.

و از آنـجـا كـه بـهـره مـنـد سـاختن همه موجودات زنده از روزيها نياز به علم وآگاهى از مقدار احـتياجات و محل و ساير خصوصيات آنها دارد, در آخرين توصيف اضافه مى كند: ((او به همه چيز داناست )) (انه بكل شى عليم ).

و به اين ترتيب در چهار آيه فوق يازده وصف ديگر از اوصاف كماليه پروردگار (اعم از اوصاف ذات و اوصاف فعل ) بيان شده است .

(آيه 13)ـ از آنـجـا كـه بـسـيارى از بحثهاى اين سوره در برابر مشركان است , در اينجا اين حقيقت را روشن مى سازد كه دعوت اسلام به توحيد دعوت تازه اى نيست .

مـى فرمايد: ((خداوند آيينى را براى شما تشريع كرد كه به نوح (نخستين پيامبراولواالعزم ) توصيه كرده بود)) (شرع لكم من الدين مـا وصى به نوحا).

((هـمـچـنـين آنچه را بر تو وحى فرستاديم , و ابراهيم و موسى و عيسى را به آن سفارش كرديم )) (والذى اوحينا اليك ومـا وصينا به ابرهيم وموسى وعيسى ).

و بـه اين ترتيب آنچه در شرايع همه انبيا بوده در شريعت توست و ((آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى ))!.

لذا در دنباله آيه به عنوان يك دستور كلى به همه اين پيامبران بزرگ مى افزايد: به همه آنها توصيه كرديم كه : ((دين را برپا داريد و در آن تفرقه ايجادنكنيد)) (ان اقيموا الدين ولا تتفرقوا فيه ).

و بـه دنـبـال آن مـى افـزايـد: هرچند ((بر مشركان گران است آنچه شما آنان را به سويش دعوت مى كنيد!)) (كبر على المشركين مـا تدعوهم اليه ).

آنـهـا بـر اثـر جـهل و تعصب ساليان دراز آن چنان به شرك و بت پرستى خوگرفته اند و در اعماق وجودشان حلول كرده كه دعوت به توحيد مايه وحشت آنهاست .

ولـى بـا ايـن حـال همان گونه كه گزينش پيامبران به دست خداست , هدايت مردم نيز به دست اوسـت ((خـداونـد هـركـس را بـخـواهد برمى گزيند, و كسى را كه به سوى او بازگردد هدايت مى كند)) (اللّه يجتبى اليه من يشاء ويهدى اليه من ينيب ).

در اين آيه تنها به پنج تن از پيامبران خدا اشاره شده (نوح و ابراهيم و موسى ,عيسى و محمد(ص )) چـرا كه پيامبران اولواالعزم يعنى صاحبان دين و آيين جديدتنها اين پنج تن هستند, و در حقيقت آيه اشاره اى است به انحصار پيامبران صاحب شريعت در اين پنج نفر.

(آيه 14)ـ و از آنجا كه يكى از دو ركن دعوت انبياى اولواالعزم عدم تفرقه دردين است و مطمئنا همه آنها روى اين مساله تبليغ كردند, اين سؤال پيش مى آيدپس سرچشمه اين همه اختلافات مذهبى از كجاست ؟.

ايـن آيـه به پاسخ اين سؤال پرداخته , سرچشمه اصلى اختلافات دينى راچنين بيان مى كند: ((نان پراکنده نشدند مگر بعد از آنکه علم و آگاهى به سراغشان آمد؛ و اين تفرقه جويى بخاطر انحراف از حق( و عداوت و حسد) بود)) (ومـا تفرقوا الا من بعد مـا جاءهم العلم بغيابينهم ).

به اين ترتيب سرچشمه اختلافهاى مذهبى جهل و بى خبرى نبود, بلكه بغى و ظلم و انحراف از حق و اعمال نظرهاى شخصى بود.

((دانـشـمـنـدان دنـيـاطـلب )) و ((عوامهاى متعصب و كينه توز)) دست به دست هم دادند و اين اختلافات را بنيان نهادند.

ايـن آيـه پـاسـخ روشـنـى اسـت به آنها كه مى گويند مذهب در ميان بشر ايجاداختلاف كرده , و خونريزيهاى فراوانى در طول تاريخ به بار آورده است .

سپس قرآن مى افزايد: ((اگر فرمانى از سوى پروردگار تو صادر نشده بود كه آنها تا سرآمد معينى زنـده و آزاد بـاشـنـد خـداوند در ميان آنها داورى مى كرد))طرفداران باطل را نابود مى ساخت و پيروان حق را پيروز (ولولا كلمة سبقت من ربك الى اجل مسمى لقضى بينهم ).

آرى ! دنـيـا سـراى آزمـون و پرورش و تكامل است , و اين بدون آزادى عمل امكان پذير نيست , اين فـرمـان تـكـويـنـى خداوند است كه از آغاز خلقت انسان بوده ودگرگونى در آن راه ندارد, اين طبيعت زندگى دنياست , ولى از امتيازات سراى آخرت حل تمام اين اختلافات و رسيدن انسانيت به يكپارچگى كامل است .

و در آخرين جمله به توضيح حال كسانى مى پردازد كه بعد از اين گروه بر سركار آمدند, گروهى كه عهد پيامبران را درك نكردند, مى فرمايد: ((كسانى كه بعد از آنهاوارثان كتب آسمانى شدند از آن در شـك و تـرديدند, شكى توام با بدبينى وسؤظن ))! (وان الذين اورثوا الكتاب من بعدهم لفى شك منه مريب ).

[ شنبه هجدهم خرداد 1387 ] [ 18:13 ] [ ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه