X
تبلیغات
منتخب تفاسیر - برگزيده تفسير نمونه / آيت الله مکارم شيرازي /یه -501

منتخب تفاسیر

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ منتخب تفاسیر خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

 سوره بقره

 
 محتوا و فضيلت سوره
جامعيت اين سوره از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسيارى از مسائل عملى: عبادى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى قابل انكار نيست زيرا در اين سوره:
1. بحثهايى پيرامون توحيد و شناسايى خدا به خصوص از طريق مطالعه اسرار آفرينش آمده است;
2. بحثهايى در زمينه معاد و زندگى پس از مرگ;
3. بحثهايى درباره اعجاز قرآن و اهمّيّت اين كتاب آسمانى;
4. بحثهاى مفصّلى درباره يهود و منافقان و موضع گيريهاى خاصّ آنها در برابر اسلام و قرآن و انواع كارشكنى هاى آنان در اين رابطه;
5. بحثهايى در زمينه تاريخ پيامبران بزرگ، به خصوص ابراهيم و موسى;
6. بحثهايى درباره احكام مختلف اسلامى از جمله نماز، روزه، جهاد، حج و تغيير قبله، ازدواج و طلاق، احكام تجارت و قسمت مهمّى از احكام ربا، به خصوص بحثهايى در زمينه انفاق در راه خدا، همچنين مسأله قصاص و تحريم قسمتى از گوشتهاى حرام و قِمار و شراب و بخشى از احكام وصيّت و مانند آن آمده است.
در فضيلت اين سوره از پيامبر اكرم(ص) پرسيدند: كدام يك از سوره هاى قرآن برتر است؟
فرمود: «سوره بقره.»
عرض كردند: كدام آيه از آيات سوره بقره افضل است؟
فرمود: «آية الكرسى.»

  تحقيق درباره حروف مقطعه قرآن
(آيه 1) در آغاز 29 سوره از قرآن با حروف مقطعه برخورد مى كنيم. اين حروف هميشه جزء كلمات اسرارآميز قرآن محسوب مى شده و با گذشت زمان و تحقيقات دانشمندان، تفسيرهاى جديدى براى آن يافت مى شود.
جالب اينكه در هيچ يك از تواريخ نديده ايم كه عرب جاهلى و مشركان، وجود حروف مقطعه را در آغاز بسيارى از سوره هاى قرآن، بر پيغمبر(ص) خرده بگيرند و آن را وسيله اى براى سخريه قرار دهند. اين مى رساند كه آنها از اسرار وجود حروف مقطعه بى خبر نبوده اند.
به هر حال، چند تفسير كه هماهنگ با آخرين تحقيقاتى است كه در اين زمينه به عمل آمده، در آغاز اين سوره و سوره هاى آل عمران و أعراف بيان خواهيم كرد. اكنون به مهم ترين آنها مى پردازيم:
اين حروف اشاره به اين است كه اين كتاب آسمانى با آن عظمت و اهمّيّتى كه سخنوران عرب و غيرعرب را متحيّر ساخته و دانشمندان را از معارضه با آن عاجز نموده، از نمونه همين حروفى است كه در اختيار همگان قرار دارد. با اينكه قرآن از حروف الفبا تركيب يافته، به قدرى كلمات آن موزون است ومعانى بزرگى در بر دارد كه در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى كند، روح را مملوّ از اعجاب و تحسين مى سازد و انديشه ها را در برابر خود وادار به تعظيم مى نمايد.
همان طور كه خداوند بزرگ از خاك، موجوداتى همچون انسان با آن ساختمان شگفت انگيز، انواع پرندگان و جانداران و گياهان و گلهاى رنگارنگ مى آفريند و ما از آن كاسه و كوزه و مانند آن مى سازيم، خداوند از حروف الفبا و كلمات معمولى، مطالب و معانى بلند را در قالب الفاظ زيبا و كلمات موزون ريخته و اسلوب خاصّى در آن به كار برده. آرى همين حروف در اختيار انسانها نيز هست ولى توانايى ندارند كه تركيبها وجمله بندى هايى بسان قرآن ابداع كنند.

  عصر طلايى ادبيات عرب
عصر جاهليت از نظر ادبيات يك عصر طلايى بود. همان اعراب باديه نشين، همان پابرهنه ها با تمام محروميتهاى اقتصادى و اجتماعى، دلهايى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند. عربها در زمان جاهليت يك بازار بزرگ سال به نام بازار عكاظ داشتند كه يك مجمع مهمّ ادبى و كنگره سياسى ـ قضايى نيز محسوب مى شد.
در اين بازار، علاوه بر فعاليتهاى اقتصادى، عالى ترين نمونه هاى نظم و نثر عربى از طرف شعرا و سخن سرايان توانا عرضه مى گرديد و بهترين آنها به عنوان شعر سال انتخاب مى شد. البتّه موفّقيّت در اين مسابقه بزرگ ادبى، افتخار بزرگى براى سراينده آن شعر و قبيله اش بود.
در چنين عصرى، قرآن آنها را به مقابله به مثل دعوت كرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز كردند.
گواه زنده اين تفسير حديثى است كه از امام سجّاد(ع) رسيده آنجا كه مى فرمايد: «قريش و يهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سِحر است، آن را خودش ساخته و به خدا نسبت داده است. خداوند به آنها اعلام فرمود: الم ذلِكَ الْكِتَابُ. يعنى اى محمّد، كتابى كه بر تو فرو فرستاديم از همين حروف مقطعه (الف، لام، ميم) و مانند آن است ـ كه همان حروف الفباى شماست ـ همانند آن را بياوريد اگر راست مى گوييد.»
نكته ديگرى كه اين نظريه را تأييد مى كند اين است كه در 24 مورد از آغاز سوره هاى قرآن پس از ذكر حروف مقطعه سخن از قرآن و عظمت آن به ميان آمده است و اين نشان مى دهد كه ميان حروف مقطعه و عظمت قرآن ارتباط وجود دارد.
(آيه 2) بعد از بيان حروف مقطعه، قرآن به عظمت اين كتاب آسمانى اشاره كرده مى گويد: «آن كتاب باعظمتى است كه شك در آن راه ندارد» (ذلِكَ الْكِتَابُ لاَرَيْبَ فِيهِ).
اينكه مى گويد شك در آن راه ندارد، يك ادّعا نيست بلكه آن چنان آثار صدق، عظمت، انسجام، استحكام، عمق معانى، فصاحت لغات و تعبيرات در آن نمايان است كه هرگونه وسوسه و شك را از خود دور مى كند.
جالب اينكه گذشت زمان نه تنها طراوت آن را نمى كاهد بلكه هر قدر علم به سوى تكامل پيش مى رود درخشش اين آيات بيشتر مى شود.
در پايان آيه مى فرمايد: «و مايه هدايت پرهيزگاران است» (هُدًى لِلْمُتَّقِينَ).
 

  هدايت چيست
واژه «هدايت» در قرآن به دو معنى بازگشت مى كند:
نخست هدايت تكوينى و منظور از آن رهبرى موجودات بهوسيله پروردگار زير پوشش نظام آفرينش و قانونمندى هاى حساب شده جهان هستى است.
و ديگر هدايت تشريعى كه بهوسيله پيامبران و كتابهاى آسمانى انجام مى گيرد و انسانها باتعليم و تربيت آنان در مسير تكامل پيش مى روند.
 

  چرا هدايت قرآن ويژه پرهيزگاران است
مسلّماً قرآن براى هدايت همه جهانيان نازل شده، ولى تا مرحله اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مرحله تسليم در مقابل حق و پذيرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت مى باشد) محال است انسان از هدايت كتابهاى آسمانى و دعوت انبيا بهره بگيرد. «زمين شوره زار هرگز سنبل برنيارد اگرچه هزاران مرتبه بر آن باران ببارد».
سرزمين وجود انسانى نيز تا از لجاجت و تعصّب پاك نشود، بذر هدايت را نمى پذيرد. از اين رو، خداوند مى فرمايد: قرآن مايه هدايت پرهيزگاران است.
 

  آثار تقوا در روح و جسم انسان
(آيه 3) قرآن در آغاز اين سوره، مردم را در ارتباط با آيين اسلام به سه گروه تقسيم مى كند:
1. «متّقين» (پرهيزگاران) كه اسلام را در تمام ابعادش پذيرا گشته اند; 2. «كافران» كه در نقطه مقابل گروه اوّل قرار گرفته و به كفر خود معترفند; 3. «منافقان» كه داراى دو چهره اند، با مسلمانان ظاهراً مسلمان و با گروه مخالف، مخالف اسلامند. البتّه چهره اصلى آنها همان چهره كفر است. بى شك زيان اين گروه براى اسلام بيش از گروه دوم است. به همين سبب، قرآن با آنها برخورد شديدترى دارد.
در اين آيه و دو آيه بعد سخن از گروه اوّل است، ويژگيهاى آنها را از نظر ايمان و عمل در پنج عنوان مطرح مى كند:

  1. ايمان به غيب
«(پرهيزگاران) كسانى هستند كه به غيب ]= آنچه از حس پوشيده و پنهان است [ايمان مى آورند» (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ).
غيب و شهود دو نقطه مقابل يكديگرند. عالم شهود عالم محسوسات است و جهان غيب ماوراى حس زيرا «غيب» در لغت به معنى چيزى است كه پوشيده و پنهان است و چون عالم ماوراى محسوسات از حسّ ما پوشيده است، به آن غيب گفته مى شود.
ايمان به غيب نخستين نقطه اى است كه مؤمنان را از غير آنها جدا مى سازد و پيروان اديان آسمانى را در برابر منكران خدا و وحى و قيامت قرار مى دهد. به همين دليل، نخستين ويژگى پرهيزگاران، ايمان به غيب ذكر شده است.
مؤمنان به غيب عقيده دارند سازنده عالم آفرينش علم و قدرتى بى انتها و عظمت و ادراكى بى نهايت دارد او ازلى و ابدى است و مرگ به معنى فنا و نابودى نيست بلكه دريچه اى است به جهان وسيع تر و پهناورتر.
در حالى كه يك فرد مادّى معتقد است، جهان هستى محدود است به آنچه ما مى بينيم و قوانين طبيعت بدون هيچ نقشه و برنامه اى پديدآورنده اين جهان است و پس از مرگ همه چيز پايان مى گيرد.
آيا اين دو انسان با هم قابل مقايسه اند؟
اوّلى نمى تواند از حق و عدالت و خيرخواهى و كمك به ديگران صرف نظر كند و دومى دليلى براى هيچ يك از اين امور نمى بيند مگر آنچه در زندگى مادّى او براى امروز يا فردا اثر داشته باشد. به همين دليل در دنياى مؤمنان راستين برادرى است و تفاهم، پاكى است و تعاون، امّا در دنياى مادّيگرى استعمار است و استثمار، خونريزى است و غارت و چپاول و اين سير قهقرايى را تمدّن و پيشرفت و ترقّى نام مى نهند.
و اگر قرآن نقطه شروع تقوا را در آيه فوق ايمان به غيب دانسته دليلش همين است.
«غيب» در اينجا داراى مفهوم وسيع كلمه مى باشد و اگر در بعضى روايات، غيب در آيه فوق به امام غائب حضرت مهدى(عج) تفسير شده، در حقيقت مى خواهد وسعت معنى ايمان به غيب را حتّى نسبت به امام غائب، مجسّم كند بى آنكه به آن مصداق محدود باشد.
 

  2. ارتباط با خدا
ويژگى ديگر پرهيزگاران اين است: «و نماز را به پا مى دارند» (وَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ).
«نماز» كه رمز ارتباط با خداست، مؤمنانى را كه به جهان ماوراى طبيعت راه يافته اند در يك رابطه دائمى با آن مبدأ بزرگ آفرينش نگه مى دارد. آنها تنها در برابر خدا سر تعظيم فرود مى آورند و تنها تسليم آفريننده بزرگ جهان هستى هستند.
چنين انسانى احساس مى كند از مخلوقات ديگر فراتر رفته و ارزش آن را يافته كه با خدا سخن بگويد و اين بزرگ ترين عامل تربيت اوست.

  3. ارتباط با انسانها
پرهيزگاران، علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار، رابطه نزديك و مستمرى با خلق خدا دارند. به همين دليل قرآن سومين ويژگى آنها را چنين بيان مى كند: «و از تمام نعمتها و مواهبى كه به آنان روزى داديم انفاق مى كنند» (وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ).
 
قابل توجّه اينكه قرآن نمى گويد مِن اموالهم ينفقون (از اموالشان انفاق مى كنند)، بلكه مى گويد «مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ» (از آنچه به آنها روزى داديم). به اين ترتيب، مسأله «انفاق» را چنان تعميم مى دهد كه تمام مواهب مادّى و معنوى را در بر مى گيرد. بنابراين، پرهيزگاران كسانى هستند كه نه تنها از اموال بلكه از علم و انديشه، نيروهاى جسمانى، مقام و موقعيّت اجتماعى و همه سرمايه هاى خود به آنها كه نياز دارند مى بخشند بى آنكه انتظار پاداشى داشته باشند.

  ويژگى چهارم پرهيزگاران
(آيه 4) ايمان به پيامبران و برنامه هاى الهى است. قرآن مى گويد: «و آنان به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پيش از تو (بر پيامبران پيشين) نازل گرديده ايمان مى آورند» (وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ).
آنان نه تنها اديان آسمانى را عامل تفرقه و نفاق نمى شمرند بلكه با توجّه به وحدت اصولى آنها، وسيله اى براى ارتباط و پيوند ميان انسانها مى دانند.

  5. ايمان به رستاخيز
آخرين صفتى است كه در اين سلسله از صفات، براى پرهيزگاران بيان شده است. مى فرمايد: «و به رستاخيز يقين دارند» (وَ بِالاَْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ).
آنان يقين دارند كه انسان عبث و بى هدف آفريده نشده، آفرينش براى او خطّ سيرى تعيين كرده است كه با مرگ پايان نمى گيرد. او اعتراف دارد كه عدالت مطلق پروردگار در انتظار همگان است.
اين اعتقاد به او آرامش مى بخشد، از فشارهايى كه در طريق انجام مسؤوليتها بر او وارد مى شود نه تنها رنج نمى برد بلكه از آن استقبال مى كند و اطمينان دارد كه كوچك ترين عمل نيك و بد، پاداش و كيفر دارد، بعد از مرگ به جهانى وسيع تر كه از هرگونه ستم خالى است، انتقال مى يابد و از رحمت وسيع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مند مى گردد.
 
ايمان به رستاخيز اثر عميقى در تربيت انسانها دارد. به آنها شهامت و شجاعت مى بخشد زيرا بر اساس آن، اوج افتخار در زندگى اين جهان، شهادت در راه يك هدف مقدّس الهى است كه آغاز يك زندگى جاودانى است.
ايمان به قيامت، انسان را در برابر گناه كنترل مى كند. به هر نسبت كه ايمان قوى تر باشد گناه كم تر است.
(آيه 5) اين آيه به عاقبت مؤمنانى كه صفات پنجگانه فوق را در خود جمع كرده اند اشاره كرده مى فرمايد: «آنان بر طريق هدايت پروردگارشانند» (أُولَـئِكَ عَلَى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ). «و آنان رستگارانند» (أُولَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ).
جمله «من ربّهم» اشاره به اين حقيقت است كه هدايت و رستگارى آنها از سوى خدا تضمين شده است.
جمله «عَلَى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ» اشاره به اينكه هدايت الهى همچون مركب راهوارى است كه بر آن سوارند و به كمك آن به سوى رستگارى و سعادت پيش مى روند.
تعبير «هدًى» به صورت نكره، اشاره به عظمت هدايتى است كه از ناحيه خداوند شامل حالشان مى شود يعنى هدايتى عظيم دارند.
جمله «هُمُ المُفلِحون» دليل بر انحصار است يعنى تنها راه رستگارى راه اين گروه است كه با كسب پنج صفت فوق مشمول هدايت الهى گشته اند.
 

  حقيقت تقوا چيست
«تقوا» از ماده «وقايه» به معنى نگه دارى يا خويشتن دارى است. به تعبيرى ديگر، يك نيروى كنترل درونى است كه انسان را در برابر طغيان شهوات حفظ مى كند. در واقع نقش ترمز نيرومندى را دارد كه ماشين وجود انسان را در پرتگاه ها حفظ و از تندروى هاى خطرناك بازمى دارد و معيار فضيلت و افتخار انسان و مقياس سنجش شخصيّت او در اسلام محسوب مى شود، تا آنجا كه جمله «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللَّهِ أَتْقَيـكُمْ» به صورت يك شعار جاودانى اسلام درآمده است.
در ضمن بايد توجّه داشت كه تقوا داراى شاخه ها و شعبى است: تقواى مالى و اقتصادى، تقواى جنسى، تقواى اجتماعى، سياسى و مانند اينها.

  گروه دوم، كافران لجوج
(آيه 6) اين گروه در نقطه مقابل پرهيزگاران قرار دارند و صفات آنها در اين آيه و آيه بعد بيان شده است. مى فرمايد: «كسانى كه كافر شدند، براى آنان تفاوت نمى كند كه آنان را (از عذاب الهى) بترسانى يا نترسانى; ايمان نخواهند آورد» (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَيُؤْمِنُونَ).
اين دسته چنان در گمراهى خود سرسخت و لجوجند كه هرچند حق بر آنان روشن شود حاضر به پذيرش نيستند. آنها آمادگى روحى براى پيروى از حق و تسليم شدن در برابر آن را ندارند.
(آيه 7) اين آيه به دليل تعصّب و لجاجت كافران اشاره كرده مى گويد: چنان در كفر فرو رفته اند كه حسّ تشخيص را از دست داده اند. «خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده، و بر چشمهايشان پرده اى افكنده شده» (خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ).
به همين دليل، «عذاب بزرگى در انتظار آنهاست» (وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ).
مسلّماً انسان تا به اين مرحله نرسيده باشد قابل هدايت است هرچند گمراه باشد، امّا هنگامى كه حسّ تشخيص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد ديگر راه نجاتى براى او نيست چراكه ابزار شناخت ندارد و طبيعى است كه عذاب عظيم در انتظار او باشد.

  نكته ها:

  1. آيا سلب قدرت تشخيص، دليل بر جبر نيست
اگر طبق آيه فوق، خداوند بر دلها و گوشهاى اين گروه مهر نهاده و بر چشمهايشان پرده افكنده، آنها مجبورند در كفر باقى بمانند، آيا اين جبر نيست؟ قرآن در پاسخ مى فرمايد: اصرار و لجاجت در برابر حق، تكبّر و ادامه ظلم و كفر و پيروى از هوسهاى سركش سبب مى شود كه پرده اى بر حسّ تشخيص آنها بيفتد كه در واقع اين حالت بازتاب اعمال خود انسان است نه چيز ديگر.
اين يك امر طبيعى است كه اگر انسان به كار خلاف و غلطى ادامه دهد تدريجاً با آن انس مى گيرد، نخست يك حالت است، بعد يك عادت مى شود سپس به يك ملكه مبدّل مى گردد و جزء بافت جان انسان مى شود. امّا چون خودآگاهانه اين راه را برگزيده مسؤول عواقب آن مى باشد بى آنكه جبر لازم آيد.
و اگر اينها به خدا نسبت داده شده، به خاطر آن است كه خداوند اين خاصيت را در اين گونه اعمال نهاده است.

  2. مهرنهادن بر دلها
در آيات فوق و بسيارى ديگر از آيات قرآن، براى بيان سلب حسّ تشخيص و درك واقعى از افراد، تعبير به «خَتْم» و گاهى تعبير به «طَبْع» و «رَيْن» شده است.
اين معنى از آنجا گرفته شده است كه در ميان مردم مرسوم بود هنگامى كه اشيايى را در كيسه ها يا ظرفهاى مخصوصى قرار مى دادند يا نامه هاى مهمّى را در پاكت مى گذاردند، براى آنكه كسى سر آن را نگشايد و به آن دست نزند، آن را مى بستند و گره مى زدند و بر گره مُهر مى نهادند. امروز نيز معمول است كيسه هاى پستى را لاك و مهر مى كنند.
در لغت عرب براى اين معنى كلمه «ختم» به كار مى رود. البتّه اين تعبير درباره افراد بى ايمان و لجوجى است كه بر اثر گناهان بسيار، در برابر عوامل هدايت، نفوذناپذير شده اند. لجاجت در برابر مردان حق در دلشان چنان رسوخ كرده كه همانند كيسه سر به مُهر هستند كه ديگر هيچ گونه تصرّفى در آن نمى توان كرد. به اصطلاح قلب آنها لاك و مهر شده است.
«طَبْع» در لغت به همين معنى آمده است. يعنى چيزى كه با آن مهر مى كنند.
«رَيْن» به معنى زنگار يا غبار يا لايه كثيفى است كه بر اشياى گران قيمت مى نشيند. اين تعبير در قرآن در مورد كسانى كه بر اثر خيره سرى و گناه زياد قلبشان نفوذناپذير شده به كار رفته است. در آيه 14 سوره مطفّفين مى فرمايد: «چنين نيست (كه آنها مى پندارند)، بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دلهايشان نشسته است.»
مهم آن است كه انسان مراقب باشد اگر خداى ناكرده گناهى از او سر مى زند فوراً آن را با آب توبه و عمل صالح بشويد تا مبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آيد و بر آن مُهر نهد.
 

  3. مقصود از قلب در قرآن
«قلب» در قرآن به معانى گوناگونى آمده است از جمله:
1) به معنى عقل و درك، چنانكه در آيه 37 سوره «ق» مى خوانيم: «إِنَّ فِى ذلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ» (در اين تذكّرى است براى آن كس كه عقل دارد.)
2) به معنى روح و جان، چنانكه در آيه 10 سوره احزاب آمده است: «و زمانى كه چشمها از شدّت وحشت خيره شده و جانها به لب رسيده بود.»
3) به معنى مركز عواطف، آيه 12 سوره أنفال شاهد اين معنى است: «به زودى در دلهاى كافران ترس و وحشت مى افكنم.»
توضيح اينكه، در وجود انسان دو مركز نيرومند به چشم مى خورد: يكى مركز «ادراكات» كه همان مغز و دستگاه اعصاب است و ديگر مركز «عواطف» كه همان قلب صنوبرى است كه در بخش چپ سينه قرار دارد و مسائل عاطفى در مرحله اوّل روى همين مركز اثر مى گذارد. هنگامى كه با مصيبتى روبه رو مى شويم فشار آن را روى قلب صنوبرى احساس مى كنيم. همچنين وقتى كه به مطلب سرورانگيزى برمى خوريم، فرح و انبساط را در همين مركز احساس مى كنيم.
درست است كه مركز اصلى ادراكات و عواطف، روح آدمى است ولى تظاهرات و عكس العملهاى جسمى آنها متفاوت است. عكس العمل درك و فهم در مغز و فكر آشكار مى شود و عكس العمل مسائل عاطفى از قبيل محبّت، عداوت، ترس، آرامش، شادى و غم در قلب انسان ظاهر مى گردد.
نتيجه اينكه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همين عضو مخصوص) و مسائل عقلى به قلب ـ به معنى عقل يا مغز ـ نسبت داده شده، دليل آن همان است كه گفته شد.

  گروه سوم (منافقان)
(آيه 8) اسلام در يك مقطع خاصّ تاريخى با گروهى روبه رو شد كه نه اخلاص و شهامت براى ايمان آوردن داشتند و نه قدرت و جرأت بر مخالفت صريح.
اين گروه ـ كه قرآن از آنها به عنوان منافقين(1) ياد مى كند و ما در فارسى از آن به دورو يا دوچهره تعبير مى كنيم ـ در صفوف مسلمانان واقعى نفوذ كرده بودند و از آنجا كه ظاهر اسلامى داشتند، شناخت آنها مشكل بود، ولى قرآن نشانه هاى دقيقى براى شناسايى بيان مى كند كه خطّ باطنى آنها را مشخص مى سازد و الگويى در اين زمينه به دست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى دهد. نخست تفسيرى از نفاق دارد مى گويد: «گروهى از مردم كسانى هستند كه مى گويند: به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده ايم. در حالى كه ايمان ندارند» (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاَْخِرِ وَ مَا هُمْ بِمُؤْمِنِينَ).
(آيه 9) اين عمل را نوعى زرنگى و به اصطلاح تاكتيك، حساب مى كنند. «مى خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند» (يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِينَ ءَامَنُوا). «در حالى كه جز خودشان را فريب نمى دهند، (امّا) نمى فهمند» (وَ مَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ مَا يَشْعُرُونَ).
(آيه 10) سپس قرآن به اين واقعيت اشاره مى كند كه نفاق بيمارى است. دوگانگى جسم و روح يك نوع ناهماهنگى و از هم گسستگى است كه حاكم بر وجود انسان مى شود. مى فرمايد: «در دلهاى آنها يك نوع بيمارى است» (فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ).
از آنجا كه در نظام آفرينش هركس در مسيرى قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسير به پيش مى رود، قرآن مى افزايد: «خداوند بر بيمارى آنان افزوده» (فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا).
و چون سرمايه اصلى منافقان دروغ است تا بتوانند تناقضها را كه در زندگيشان ديده مى شود با آن توجيه كنند، در پايان آيه مى فرمايد: «و به خاطر دروغهايى كه مى گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آنهاست» (وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ).
(آيه 11) سپس به ويژگيهاى آنها اشاره مى كند كه نخستين آنها داعيه اصلاح طلبى است در حالى كه مُفسد واقعى همانها هستند. قرآن مى فرمايد: «و هنگامى كه به آنان گفته شود در زمين فساد نكنيد مى گويند: ما فقط اصلاح كننده ايم» (وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ).
(آيه 12) قرآن مى افزايد: «آگاه باشيد! اينها همان مفسدانند; ولى نمى فهمند» (أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لَـكِنْ لاَ يَشْعُرُونَ).
اصرار آنها در راه نفاق و خوگرفتن با برنامه هاى زشت سبب شده كه به تدريج گمان كنند اين برنامه ها مفيد و اصلاح طلبانه است. در گذشته گفتيم كه اگر گناه از حد بگذرد حسّ تشخيص را از انسان مى گيرد بلكه تشخيص او را واژگونه مى سازد و ناپاكى و آلودگى به صورت طبيعت ثانوى او درمى آيد.
(آيه 13) نشانه ديگر اينكه، خود را عاقل و هوشيار و مؤمنان را سفيه و ساده لوح و خوش باور مى پندارند. قرآن مى گويد: «و هنگامى كه به آنان گفته شود همانند (ساير) مردم ايمان بياوريد، مى گويند: آيا همچون ابلهان ايمان بياوريم؟!» (وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ ءَامِنُوا كَمَا ءَامَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا ءَامَنَ السُّفَهَاءُ).
به اين ترتيب، افراد حق طلب را كه با مشاهده آثار حقّانيّت در دعوت پيامبر(ص) و محتواى تعليمات او، سر تعظيم فرو آورده اند به سفاهت متّهم مى كند و شيطنت و دورويى و نفاق را دليل بر هوش و درايت مى شمرد.
آرى در منطق آنها، عقل جايش را با سفاهت عوض كرده است. بدين رو قرآن مى فرمايد: «بدانيد اينها همان ابلهانند ولى نمى دانند» (أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَ لَـكِنْ لاَيَعْلَمُونَ).
آيا اين سفاهت نيست كه انسان به جاى تمركز و وحدت شخصيت، دوگانگى و چندگانگى را پذيرا گردد و استعداد و نيروى خود را در راه شيطنت و توطئه و تخريب به كار گيرد!
(آيه 14) سومين نشانه اين است كه هر روز به رنگى درمى آيند و در ميان هر جمعيّتى با آنها هم صدا مى شوند. قرآن مى فرمايد: «و هنگامى كه افراد باايمان را ملاقات مى كنند، مى گويند: ما ايمان آورده ايم» (وَ إِذَا لَقُوا الَّذِينَ ءَامَنُوا قَالُوا ءَامَنَّا).
ما از شما هستيم و پيرو يك مكتبيم، از جان و دل اسلام را پذيرا گشتيم.
ولى «هنگامى كه با شيطانهاى خود خلوت مى كنند، مى گويند: ما با شماييم» (وَ إِذَا خَلَوْا اِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ).
و اگر مى بينيد در برابر مؤمنان اظهار ايمان مى كنيم «ما فقط (آنها را) مسخره مى كنيم» (إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ).
(آيه 15) سپس قرآن با لحنى قاطع مى گويد: «خدا آنان را استهزا مى كند» (اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ). «و آنها را در طغيانشان نگه مى دارد، تا سرگردان شوند» (وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ)(2).
(آيه 16) اين آيه سرنوشت شوم آنها را چنين بيان مى كند: «آنان كسانى هستند كه هدايت را به گمراهى فروخته اند» (أُولَـئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى).
به همين دليل «تجارت آنها سودى نداده» (فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ).
«و هدايت نيافته اند» (وَ مَا كَانُوا مُهْتَدِينَ).
دوگانگى شخصيت و تضادّ برون و درون كه صفت آشكار منافقان است، پديده هاى گوناگونى در عمل و گفتار و رفتار فردى و اجتماعى آنها دارد كه به خوبى مى توان آن را شناخت.
 
 

1. «منافق» از ماده «نفق»، به معنى كانالها و نقب هايى است كه زير زمين مى زنند تا براى استتار يا فرار از آن استفاده كنند.
2. «يعمهون» از ماده «عمه»، به معنى تردّد و تحيّر در كارى است و به معنى كوردلى كه اثر آن سرگردانى مى باشد نيز آمده است.
 
 

  نكته ها

  1. وسعت معنى نفاق
نفاق به مفهوم خاص، صفت افراد بى ايمانى است كه در صف مسلمانانند امّا دل در گِرو كفر دارند. نفاق معنى وسيعى دارد كه هرگونه دوگانگى ظاهر و باطن، گفتار و عمل را شامل مى شود هرچند در افراد مؤمن باشد كه ما از آن به عنوان رگه هاى نفاق نام مى بريم. پيامبر(ص) در حديثى فرمود: «سه خصلت است كه در هر كه باشند منافق است هرچند اهل روزه و نماز باشد و خود را مسلمان بداند: كسى كه هرگاه به او اعتماد شود خيانت ورزد و هرگاه سخن گويد دروغ گويد و هرگاه وعده دهد خلف وعده كند.»
مسلّماً اين گونه افراد رگه هايى از نفاق در وجودشان هست.
و درباره رياكاران از امام صادق(ع) روايت شده است: «ريا و ظاهرسازى، درخت (شوم و تلخى) است كه ميوه اى جز شرك خفى ندارد و ريشه آن نفاق است.»

  2. فريب وجدان
آيه فوق اشاره روشنى به مسأله فريب وجدان دارد. انسان منحرف و آلوده براى رهايى از سرزنش و مجازات وجدان، كم كم براى خود اين باور را بهوجود مى آورد كه عمل من نه تنها زشت و انحرافى نيست بلكه اصلاح و مبارزه با فساد است (إنّما نَحنُ مُصلحون)، تا با فريب وجدان، آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.

  دو مثال براى ترسيم حال منافقان
(آيه 17) در مثال اوّل مى گويد: «آنان ]= منافقان [همانند كسى هستند كه آتشى افروخته» تا در بيابان تاريك، راه خود را پيدا كند (مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوْقَدَ نَارًا). «ولى هنگامى كه آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانى مى فرستد و) آن را خاموش مى كند، و در تاريكى هاى وحشتناكى كه چشم كار نمى كند، آنها را رها مى سازد» (فَلَّمَا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِى ظُلُمَات لاَيُبْصِرُونَ).
فكر مى كردند با اين آتش مختصر و نور آن مى توانند با ظلمتها به پيكار برخيزند امّا طوفان برمى خيزد يا باران درشتى فرو مى ريزد و يا بر اثر پايان گرفتن موادّ آتش افروز، آتش به خاموشى مى گرايد و بار ديگر در تاريكى سرگردان مى شوند.
اين نور مختصر، يا اشاره به فروغ وجدان و فطرت توحيدى است يا اشاره به ايمان نخستين آنهاست كه بر اثر تقليدهاى كوركورانه، تعصّبهاى غلط، لجاجتها و عداوتها، پرده هاى ظلمانى بر آن مى افتد.
(آيه 18) سپس مى افزايد: «آنها كران، گنگها و كورانند; لذا (از راه خطا) بازنمى گردند» (صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ).
تشبيه فوق اين واقعيّت را در زمينه نفاق روشن مى سازد كه نفاق و دورويى براى مدّت طولانى نمى تواند مؤثّر واقع شود، ممكن است منافقان براى مدّت كوتاهى از مزاياى اسلام و مصونيتهاى مؤمنان برخوردار شوند واز رفاقت پنهانى با كفّار نيز بهره گيرند ولى اين امر همچون شعله ضعيف و كم دوامى كه در بيابان تاريك در معرض وزش طوفانهاست، ديرى نمى پايد و سرانجام چهره واقعى آشكار مى گردد و به جاى كسب موفّقيّت و محبوبيت، منفور و مطرود خواهند شد.
(آيه 19) در مثال دوم، قرآن صحنه زندگى آنها را به شكل ديگرى ترسيم مى نمايد: شبى است تاريك، باران به شدّت مى بارد، از كرانه هاى افق برق پرنورى مى جهد، صداى غرّش مهيب رعد نزديك است پرده هاى گوش را پاره كند، انسانى بى پناه در دل اين دشت وسيع سرگردان مانده است، باران پرپشت بدن او را مرطوب ساخته، نه پناهگاهى دارد كه به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه مى دهد گامى به سوى مقصد بردارد. قرآن حال اين مسافر سرگردان را بازگو مى كند مى فرمايد: «يا همچون بارانى از آسمان كه در شب تاريك همراه با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذران) ببارد» (أَوْ كَصَيِّب مِنَ السَّمَاءِ فِيهِ ظُلُمَاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ).
سپس مى افزايد: «آنها از ترس مرگ، انگشتانشان را در گوشهاى خود مى گذارند تا صداى صاعقه را نشنوند» (يَجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فِى ءَاذَانِهِمْ مِنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ).
در پايان آيه مى فرمايد: «و خداوند به كافران احاطه دارد» و در قبضه قدرت او هستند (وَاللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكَافِرِينَ).
(آيه 20) برقها پياپى بر صفحه آسمان جستن مى كند، روشنايى خيره كننده «برق، نزديك است چشمانشان را بربايد» (يَكَادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ).
«هر زمان كه (برق جستن مى كند و صفحه بيابان را) براى آنها روشن مى سازد، (چند گامى) در پرتو آن راه مى روند; و چون خاموش مى شود، توقّف مى كنند» (كُلَّمَا أَضَاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قَامُوا).
هر آن ممكن است هدف صاعقه اى قرار گيرند و خاكستر شوند. حتّى اين خطر وجود دارد كه غرّش رعد، گوششان را پاره و نور خيره كننده برق چشمشان را نابينا كند. «و اگر خدا بخواهد، گوش و چشم آنها را از بين مى برد; چراكه خداوند بر هر چيز تواناست» (وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ).
افسوس كه به پناهگاه مطمئنّ ايمان پناه نبرده اند تا از شرّ صاعقه هاى مرگبار مجازات الهى و جهاد مسلّحانه مسلمين نجات يابند.
در اينكه ميان مثال دوم و اوّل در آيات فوق چه تفاوتى است، آيه اوّل (مثلهم كمثل الّذى ...) اشاره به منافقانى است كه در آغاز وارد صف مؤمنان راستين شده بودند و ايمان آوردند امّا ايمانشان پابرجا نبود و به نفاق گراييدند.
مثال دوم (أو كصيّب من السّماء ...) حال منافقانى را بازگو مى كند كه از آغاز در صف نفاق بودند و براى يك لحظه هم ايمان نياوردند.
 

  اين چنين خدايى را بپرستيد
(آيه 21) بعد از شرح حال پرهيزگاران، كافران و منافقان، اين آيه خطّ سعادت و نجات را كه پيوستن به گروه اوّل است، مشخص ساخته مى گويد: «اى مردم، پروردگار خود را پرستش كنيد; آن كس كه شما و كسانى را كه پيش از شما بودند آفريد; تا پرهيزگار شويد» (يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ).
خطاب «يا أيّهاالنّاس» (اى مردم) كه در قرآن حدود بيست بار تكرار شده و يك خطاب جامع و عمومى است، نشان مى دهد كه قرآن مخصوص نژاد و قبيله و طايفه و قشر خاصّى نيست بلكه همگان را در اين دعوت شركت مى دهد، همه را به پرستش خداى يگانه و مبارزه با شرك و انحراف از خطّ توحيد دعوت مى كند.
براى برانگيختن حسّ شكرگزارى مردم و جذب آنها به عبادت پروردگار، از نعمت آفرينش انسانها آغاز مى كند كه هم نشانه قدرت خداست و هم علم و حكمت او.
قابل توجّه اينكه نتيجه پرستش پروردگار، تقوا و پرهيزگارى است (لعلّكم تتّقون). بنابراين، عبادتهاى ما چيزى بر جاه و جلال خدا نمى افزايد همان گونه كه ترك آنها چيزى از عظمت مقام او نمى كاهد.

  نعمت زمين و آسمان
(آيه 22) در اين آيه به قسمت ديگرى از نعمتهاى بزرگ خدا كه مى تواند انگيزه شكرگزارى باشد اشاره كرده مى فرمايد: «آن كس كه زمين را بستر شما قرار داد» (الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ فِرَاشًا).
امام سجّاد(ع) در تفسير آيه فوق فرمود: «خداوند، زمين را مناسب طبع شما قرار داد و موافق جسم شما، آن را گرم و سوزان نساخت تا از حرارتش بسوزيد و سرد نيافريد تا منجمد شويد، آن را معطر قرار نداد تا بوى آن به مغزتان آسيب رساند و آن را بدبو نيافريد تا مايه هلاكتتان گردد، آن را همچون آب قرار نداد كه در آن غرق شويد و سخت و محكم نيافريد تا بتوانيد در آن خانه و مسكن بنا كنيد و مردگان را در آن دفن نماييد. آرى، خداوند اين گونه زمين را بستر استراحت شما قرار داد.»
سپس به نعمت آسمان مى پردازد مى گويد: «و آسمان ]= جوّ زمين[ را همچون سقفى بالاى سر شما قرار داد» (وَ السَّمَاءَ بِنَاءً).
واژه «سماء» كه در اين آيه به آن اشاره شده جوّ زمين است. يعنى قشر هواى متراكمى كه كره زمين را پوشانده و، طبق نظريه دانشمندان، ضخامت آن چند صد كيلومتر است.
اگر اين قشر مخصوص هوا كه همچون سقفى بلورين اطراف ما را احاطه كرده نبود، زمين پيوسته در معرض رگبار سنگهاى پراكنده آسمانى بود و آرامش از مردم جهان سلب مى شد.
سپس به نعمت باران پرداخته مى گويد: «و از آسمان آبى فرو فرستاد» (وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً).
آبى حيات بخش و زندگى آفرين و مايه آباديها و شالوده نعمتهاى مادّى.
سپس به انواع ميوه هايى كه از بركت باران و روزيهايى كه نصيب انسانها مى شود اشاره كرده مى گويد: «و بهوسيله آن، ميوه ها را پرورش داد; تا روزى شما باشد» (فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ).
اين برنامه الهى كه از يك سو رحمت وسيع خدا را بر همه بندگان مشخّص مى كند و از سوى ديگر بيانگر قدرت اوست كه چگونه از آب بى رنگ صدها رنگ از ميوه ها و دانه هاى غذايى با خواصّ متفاوت براى انسانها و جانداران ديگر آفريده، يكى از زنده ترين دلايل وجود اوست. از اين رو مى افزايد: «بنابراين، براى خدا همتايانى قرار ندهيد، در حالى كه مى دانيد» هيچ يك از آنها، نه شما را آفريده اند و نه شما را روزى مى دهند (فَلاَ تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ).
«أنداد» جمع «ند» به معنى چيزى است كه از نظر گوهر و ذات شريك و شبيه چيز ديگرى باشد.
 

  بت پرستى در شكلهاى مختلف
به طور كلّى هر چه را در رديف خدا، در زندگى مؤثّر دانستن يك نوع شرك است.
ابن عبّاس مفسّر معروف، مى گويد: أنداد، همان شرك است كه گاهى پنهان تر از حركت مورچه بر سنگ سياه در شب تاريك است. از جمله اينكه انسان بگويد: به خدا سوگند، به جان تو سوگند، به جان خودم سوگند ... (يعنى خدا و جان دوستش را در يك رديف قرار بدهد و بگويد) اين سگ اگر ديشب نبود دزدان آمده بودند (پس نجات دهنده ما از دزدان اين سگ است). يا به دوستش بگويد: هر چه خدا بخواهد و تو بخواهى. همه اينها بويى از شرك مى دهد.
در تعبيرات عاميانه نيز بسيار مى گويند اوّل خدا، دوم تو! بايد قبول كرد كه اين گونه تعبيرات نيز مناسب يك انسان موحّد كامل نيست.
 

  قرآن معجزه جاويدان
(آيه 23) از آنجا كه نفاق و كفر گاهى از عدم درك محتواى نبوّت و اعجاز پيامبر(ص) سرچشمه مى گيرد، در اينجا به معجزه جاويدان قرآن اشاره كرده مى گويد: «و اگر درباره آنچه بر بنده خود ]= پيامبر[ نازل كرده ايم، شك و ترديد داريد (دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد» (وَ إِنْ كُنْتُمْ فِى رَيْب مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ).
به اين ترتيب، قرآن همه منكران را به مبارزه با قرآن و همانند يك سوره مانند آن دعوت مى كند; تا عجز آنها دليلى بر اصالت اين وحى آسمانى در رسالت الهى آورنده آن باشد.
سپس مى گويد: تنها خودتان به اين كار قيام نكنيد «و گواهان خود را ـ غير خدا ـ (براى اين كار) فراخوانيد اگر راست مى گوييد» (وَ ادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ).
كلمه «شهداء» در اينجا اشاره به گواهانى است كه آنها را در نفى رسالت پيامبر(ص) كمك مى كردند. جمله «مِن دون اللّه» اشاره به اين است كه، حتّى اگر همه انسانها جز «اللّه» دست به دست هم بدهند براى اينكه يك سوره همانند سوره هاى قرآن بياورند، قادر نخواهند بود.
جمله «إن كنتم صادقين» براى تحريك منكران به قبول مبارزه است و مفهومش اين است كه اگر شما از اين كار عاجز هستيد دليل دروغ گويى شماست.
(آيه 24) در اين آيه مى گويد: «پس اگر چنين نكنيد ـ كه هرگز نخواهيد كرد ـ از آتشى بترسيد كه هيزم آن، (بدنهاى) مردم (گنهكار) و سنگها ]=بتها[ است» (فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ).
«و براى كافران، آماده شده است!» (أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ).
«وَقُود» به معنى آتشگيره است. يعنى مادّه قابل اشتعال مانند هيزم.
و در اينكه منظور از «حِجارَة» چيست، آنچه با ظاهر آيات فوق سازگارتر به نظر مى رسد اين است كه آتش دوزخ از درون خود انسانها و سنگها شعلهور مى شود. با توجّه به اين حقيقت كه امروز ثابت شده همه اجسام جهان در درون خود آتشى عظيم نهفته دارند، درك اين معنى مشكل نيست.
در آيه 6 و 7 سوره همزه مى خوانيم: «آتش برافروخته الهى است * آتشى كه از دلها سر مى زند».

  نكته ها

  1. چرا پيامبران به معجزه نياز دارند
همان طور كه از لفظ «معجزه» پيداست، پيامبر بايد قدرت بر انجام اعمال خارق العاده اى داشته باشد كه ديگران از انجام آن عاجز باشند. پيامبرى كه داراى معجزه است، لازم است مردم را به مقابله به مثل دعوت كند. او بايد نشانه درستى گفتار خود را معجزه خويش معرّفى نمايد تا اگر ديگران مى توانند همانند آن را بياورند. اين كار را در اصطلاح «تحدّى» گويند.
 

  2. قرآن معجزه جاودانى پيامبر اسلام(ص)
از ميان معجزاتى كه از پيامبر اسلام(ص) صادر شده، قرآن برترين سند حقّانيت اوست چراكه قرآن معجزه اى «گويا»، «جاودانى»، «جهانى» و «روحانى» است.
پيامبران پيشين مى بايد همراه معجزات خود باشند. در حقيقت، معجزات آنها زبان نداشت و گفتار پيامبران آن را تكميل مى كرد ـ اين گفته در مورد معجزات ديگر پيامبر اسلام غير از قرآن نيز صادق است ـ ولى قرآن يك معجزه گوياست نيازى به معرّفى ندارد، خودش به سوى خود دعوت مى كند، مخالفان را به مبارزه مى خواند محكوم مى سازد و از ميدان مبارزه پيروز بيرون مى آيد. بدين رو، با گذشت قرنها از وفات پيامبر(ص) همانند زمان حيات او، به دعوت خود ادامه مى دهد. هم دين است و هم معجزه، هم قانون است و هم سند قانون.

  جاودانى و جهانى بودن
قرآن مرز زمان و مكان را درهم شكسته و همچنان به همان شكلى كه 1400 سال قبل در محيط تاريك حجاز تجلّى كرد، امروز بر ما تجلّى مى كند. پيداست هر چه رنگ زمان و مكان به خود نگيرد تا ابد و در سراسر جهان پيش خواهد رفت. روشن است كه يك دين جهانى و جاودانى بايد يك سند حقّانيت جهانى و جاودانى هم در اختيار داشته باشد.

  روحانى بودن قرآن
امور خارق العاده اى كه از پيامبران پيشين به عنوان گواه صدق گفتار آنها ديده شده معمولا جنبه جسمانى داشته; زنده كردن مردگان، سخن گفتن نوزاد در گاهواره و... همه جنبه جسمى دارند و چشم و گوش انسان را تسخير مى كنند ولى الفاظ قرآن كه از حروف الفبا و كلمات معمولى تركيب يافته، در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى كند، انديشه ها را در برابر خود وادار به تعظيم مى نمايد. معجزه اى كه تنها با افكار و ارواح انسانها سر و كار دارد، برترى چنين معجزه اى بر معجزات جسمانى احتياج به توضيح ندارد.

  ويژگى نعمتهاى بهشتى
(آيه 25) از آنجا كه در آيه قبل كافران و منكران قرآن به عذاب دردناكى تهديد شدند، در اين آيه سرنوشت مؤمنان را بيان مى كند تا ـ همان گونه كه روش قرآن است ـ با مقابله اين دو با هم حقيقت روشن شود. مى فرمايد: «به كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند، بشارت ده كه باغهايى از بهشت براى آنهاست كه نهرها از زير درختانش جارى است» (و بَشِّرِ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ).
طراوت از آنِ باغى است كه هميشه آب در اختيار دارد، آبهايى كه متعلّق به خود آن است و هرگز قطع نمى شود، و باغهاى بهشت چنين است.
سپس ضمن اشاره به ميوه هاى گوناگون اين باغها مى گويد: «هر زمان كه ميوه اى از آن، به آنان داده شود، مى گويند: اين همان است كه قبلاً به ما روزى داده شده بود» ولى اينها چقدر از آنها بهتر و عالى تر است (كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْ ثَمَرَة رِزْقًا قَالُوا هَـذَا الَّذِى رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ).
سپس مى افزايد: «و ميوه هايى كه براى آنها آورده مى شود، همه (از نظر خوبى و زيبايى) يكسانند» (وَ أُتُوا بِهِ مُتَشَابِهًا).
چنان در درجه اعلا قرار دارند كه نمى شود يكى را بر ديگرى ترجيح داد.
آخرين نعمت بهشتى كه در اين آيه به آن اشاره شده همسران است. مى فرمايد: «و براى آنان همسرانى پاك و پاكيزه است» (وَ لَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ).
پاك از آلودگى هايى كه در اين جهان ممكن است داشته باشند، پاك از نظر روح و قلب و پاك از نظر جسم و تن.
در پايان آيه مى فرمايد: «و جاودانه در آن خواهند بود» (و هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ).

  نكته ها:

  1. همسران پاك
تنها وصفى كه براى همسران بهشتى در اين آيه بيان شده وصف «مطهّرة» (پاك و پاكيزه) است. اشاره به اينكه اوّلين و مهم ترين شرط همسر، پاكى و پاكيزگى است. حديث معروفى كه از پيامبر(ص) نقل شده نيز اين حقيقت را روشن مى كند آنجا كه مى فرمايد: «از گياهان سرسبزى كه بر مزبله ها مى رويد بپرهيزيد!»
عرض كردند: اى پيامبر، منظور شما از اين گياهان چيست؟
فرمود: «زن زيبايى است كه در خانواده آلوده اى پرورش يافته.»

  2. نعمتهاى مادّى و معنوى در بهشت
گرچه در بسيارى از آيات قرآن سخن از نعمتهاى مادّى بهشت است ولى در كنار آن به نعمتهاى معنوى مهم ترى نيز اشاره شده است. مثلا در آيه 72 سوره توبه مى خوانيم: «خداوند به مردان و زنان باايمان، باغهايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است; جاودانه در آن خواهند ماند; و مسكنهاى پاكيزه اى در اين بهشتهاى جاودان (نصيب آنها ساخته); و (خشنودى و) رضاى خدا (از همه اينها) برتر است; و پيروزى بزرگ، همين است.»

  شأن نزول:
(آيه 26) هنگامى كه در آيات قرآن مَثَلهايى به «ذُباب» (مگس) و «عنكبوت» نازل گرديد، جمعى از مشركان اين موضوع را بهانه قرار داده زبان به انتقاد گشودند كه اين چگونه وحى آسمانى است كه سخن از «عنكبوت» و «مگس» مى گويد؟ آيه نازل شد.

  تفسير: آيا خدا هم مثال مى زند
آيه مى گويد: «خداوند از اينكه به (موجودات ظاهراً كوچكى مانند) پشه، و حتّى كم تر از آن، مثال بزند شرم نمى كند» (إِنَّ اللَّهَ لاَيَسْتَحىِ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا).
مثال وسيله اى براى تجسّم حقيقت است. گاهى كه گوينده در مقام تحقير و بيان ضعف مدّعيان است، بلاغت سخن ايجاب مى كند كه براى نشان دادن ضعف آنها، موجود ضعيفى را براى مثال انتخاب كند. مثلا در آيه 73 سوره حج مى خوانيم: «اى مردم، مَثَلى زده شده است، به آن گوش فرا دهيد: كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد، هرگز نمى توانند مگسى بيافرينند، هرچند براى اين كار دست به دست هم دهند; و هر گاه مگس چيزى از آنها بربايد، نمى توانند آن را بازپس گيرند. هم اين طلب كنندگان ناتوانند، و هم آن مطلوبان (هم اين عابدان، و هم آن معبودان).»
در اينكه منظور از «فما فوقها» (پشه يا بالاتر از آن) چيست؟ مفسّران دو گونه تفسير كرده اند. گروهى گفته اند: منظور بالاتر از آن در كوچكى است زيرا در مقام بيان كوچكى مثال است و برترى نيز از اين نظر مى باشد. مثل اينكه به كسى بگوييم چرا براى يك تومان اين همه زحمت مى كشى شرم نمى كنى؟ او مى گويد شرمى ندارد من براى بالاتر از آن هم زحمت مى كشم حتّى براى يك ريال!
بعضى ديگر گفته اند: مراد بالاتر از نظر بزرگى است. يعنى خداوند هم مثالهاى كوچك را مطرح مى كند و هم مثالهاى بزرگ را ـ تفسير اوّل مناسب تر به نظر مى رسد.
سپس آيه مى فرمايد: «آنان كه ايمان آورده اند، مى دانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان» (فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ).
آنها در پرتو ايمان و تقوا از لجاجت و عناد و كينه توزى با حق دورند.
«و امّا آنها كه راه كفر را پيموده اند (اين موضوع را بهانه كرده) مى گويند: منظور خداوند از اين مَثَل چه بوده است؟! (آرى،) خدا جمع زيادى را با آن گمراه و گروه بسيارى را هدايت مى كند» (وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَـذَا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَ يَهْدِى بِهِ كَثِيرًا).
خداوند مى فرمايد: «ولى تنها فاسقان را با آن گمراه مى سازد» (وَ مَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ).
منظور از «فاسقين» كسانى هستند كه از راه و رسم عبوديت و بندگى پا بيرون نهاده اند زيرا «فسق» از نظر لغت به معنى خارج شدن هسته از درون خرما است سپس در اين معنى توسعه داده شده و به كسانى كه از جادّه بندگى خداوند بيرون مى روند اطلاق شده است.

  هدايت و اضلال الهى
به شهادت آيات متعدّدى از قرآن «هدايت» به معنى فراهم آوردن وسائل سعادت و «اضلال» به معنى از بين بردن زمينه هاى مساعد است بدون اينكه جنبه اجبارى به خود بگيرد.
اين فراهم ساختن اسباب كه نام آن را توفيق مى گذاريم، يا برهم زدن اسباب كه نام آن را سلب توفيق مى گذاريم، نتيجه اعمال انسانهاست كه اين امور را در پى دارد. بنابراين اگر خداوند به كسانى توفيق هدايت مى دهد يا از كسانى توفيق را سلب مى كند نتيجه اعمال خودشان است.

  زيانكاران واقعى
(آيه 27) از آنجا كه در آيه قبل سخن از اضلال فاسقان بود، در اين آيه با ذكر سه صفت فاسقان را معرّفى مى كند:
1. «كسانى (هستند) كه پيمان خدا را، پس از محكم ساختن آن، مى شكنند» «الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ).
در واقع انسانها پيمانهاى مختلفى با خدا بسته اند. پيمان توحيد و خداشناسى، پيمان عدم تبعيّت از شيطان و هواى نفس; فاسقان اين پيمانها را شكسته واز خواسته هاى دل و شيطان پيروى مى كنند.

  اين پيمان كجا و چگونه بسته شد
خداوند هر موهبتى به انسان ارزانى مى دارد، همراه آن پيمانى با زبان آفرينش از او مى گيرد. به او چشم مى دهد يعنى با اين چشم حقايق را ببين، گوش مى دهد يعنى صداى حق را بشنو... . به اين ترتيب هرگاه انسان از آنچه در درون فطرت اوست بهره نگيرد، يا از نيروهاى خداداد در مسير خطا استفاده كند، پيمان خدا را شكسته است. آرى فاسقان همه يا قسمتى از اين پيمانهاى فطرى الهى را زير پا مى گذارند.
2. «و پيوندهايى را كه خدا دستور داده برقرار سازند، قطع نموده» (وَ يَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ).
اين پيوندها شامل پيوند خويشاوندى، پيوند دوستى، پيوندهاى اجتماعى، ارتباط با رهبران الهى و رابطه با خداست.
3. «و در روى زمين فساد مى كنند» (وَ يُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ).
در پايان آيه مى گويد: «اينها زيانكارانند» (أُولَـئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ).
چه زيانى از اين برتر كه انسان سرمايه هاى مادّى و معنوى خود را در طريق فنا و نيستى و بدبختى به كار برد؟

  اهمّيت صله رحم در اسلام
آيه فوق از احترام به پيوندهاى الهى سخن مى گفت كه پيوند خويشاوندى يك مصداق روشن آن است.
اسلام نسبت به صله رحم و كمك و حمايت و محبّت نسبت به خويشاوندان اهمّيت فوق العاده اى قائل شده است و قطع رحم و بريدن رابطه از خويشاوندان و بستگان را به شدّت نهى كرده است. زشتى و گناه قطع رحم به حدّى است كه امام سجّاد(ع) به فرزندش نصيحت مى كند مى فرمايد: «بپرهيز از معاشرت با كسى كه قطع رحم كرده كه قرآن او را دور از رحمت خدا شمرده است.»

  نعمت اسرارآميز حيات
(آيه 28) قرآن دلايلى را كه در گذشته (آيه 21 و 22 همين سوره) در زمينه شناخت خدا ذكر كرده بود تكميل مى كند. در اينجا براى اثبات وجود خدا از نقطه اى آغاز كرده كه براى كسى جاى انكار باقى نمى گذارد و آن مسأله حيات و زندگى است. مى فرمايد: «چگونه به خداوند كافر مى شويد؟! در حالى كه شما مردگان (و اجسام بى روحى) بوديد، و او شما را زنده كرد» (كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ).
قرآن يادآورى مى كند كه قبل از اين، شما اجسام بى روحى بوديد، اكنون داراى نعمت حيات و هستى مى باشيد، اعضا و دستگاههاى مختلف، حواس و ادراك به شما داده است. اين مسأله اسرارآميز كه افكار دانشمندان و كوششهايشان از درك آن عاجز مانده، بزرگ ترين سند اثبات وجود خداست.
بعد از يادآورى نعمت حيات، دليل آشكار ديگرى را يادآور مى شود و آن مسأله مرگ است. مى گويد: «سپس شما را مى ميراند» (ثُمَّ يُمِيتُكُمْ).
آرى آفريننده حيات همان آفريننده مرگ است چنانكه در آيه 2 سوره مُلك مى خوانيم: «آن كس كه مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد.»
قرآن بعد از ذكر دو دليل روشن بر وجود خدا، به ذكر مسأله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته مى گويد: «و بار ديگر شما را زنده مى كند» (ثُمَّ يُحْيِيكُمْ).
البتّه زندگى پس از مرگ جاى تعجّب نيست و با توجّه به دليل اوّل ـ يعنى اعطاى حيات به موجود بى جان ـ پذيرفتن اعطاى حيات پس از متلاشى شدن بدن، نه تنها كار مشكلى نيست بلكه از نخستين بار آسان تر است، هرچند آسان و مشكل براى وجودى كه قدرتش بى انتهاست مفهومى ندارد.
و در پايان آيه مى گويد: «سپس به سوى او بازگردانده مى شويد» (ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ).
مقصود از رجوع به سوى پروردگار، بازگشت به سوى نعمتهاى خداوند مى باشد. يعنى در روز رستاخيز به نعمتهاى خداوند بازگردانده مى شويد.
(آيه 29) پس از ذكر نعمت حيات و اشاره به مسأله مبدأ و معاد، به يكى ديگر از نعمتهاى خداوند اشاره كرده مى گويد: «او (خدايى) است كه همه آنچه را (از نعمتها) در زمين وجود دارد براى شما آفريد» (هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَكُمْ مَا فِى الاَْرْضِ جَمِيعًا).
به اين ترتيب، ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمينى مشخص مى كند.
در قرآن آيات فراوانى مى يابيم كه انسان را هدف نهايى آفرينش موجودات جهان معرّفى مى كند.
 
بار ديگر به دلايل توحيد بازمى گردد مى گويد: «سپس به آسمان پرداخت; و آنها را به صورت هفت آسمان مرتّب نمود; و او به هر چيز آگاه است» (ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّيهُنَّ سَبْعَ سَمَـوَات وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْء عَلِيمٌ).
جمله «استَوى» از ماده «استواء» به معنى تسلّط و احاطه كامل و قدرت بر خلقت و تدبير است.
مقصود از آسمانهاى هفتگانه معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است. از آيات قرآن استفاده مى شود كه كرات و ثوابت و سيّاراتى را كه ما مى بينيم همه جزء آسمان اوّل است و شش عالم ديگر وجود دارد كه از دسترس ديد ما و ابزارهاى علمى امروز بيرون است و مجموعاً هفت عالم را به عنوان هفت آسمان تشكيل مى دهند. شاهد اين سخن آيه 12 سوره فصّلت است كه مى گويد: «و آسمان پايين را با چراغهايى ]= ستارگان[ زينت بخشيديم.»
امّا اينكه گفتيم شش آسمان ديگر براى ما مجهول است و شايد علوم در آينده از روى آن پرده بردارد، به اين دليل است كه علوم ناقص بشر به هر نسبت كه پيش مى رود از عجايب آفرينش تازه هايى را به دست مى آورد.
 

  انسان نماينده خدا در زمين
(آيه 30) در آيات گذشته خوانديم كه خدا مواهب زمين را براى انسان آفريده است. در اين سلسله آيات كه از آيه 30 شروع و به آيه 39 پايان مى يابد، سه مطلب اساسى مطرح شده است:
1. خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستى انسان در زمين و گفتوگويى كه آنها با خداوند داشته اند.
2. دستور خضوع و تعظيم فرشتگان در برابر نخستين انسان.
3. تشريح وضع آدم و زندگى او در بهشت و حوادثى كه منجر به خروج او از بهشت گرديد سپس توبه آدم و زندگى او و فرزندانش در زمين.
اين آيه از نخستين مرحله سخن مى گويد. خواستِ خداوند چنين بود كه در روى زمين موجودى بيافريند كه نماينده او باشد، صفاتش پرتوى از صفات پروردگار و مقام و شخصيّتش برتر از فرشتگان.
نخست مى گويد:به خاطر بياور «هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روى زمين، جانشينى ]=نماينده اى[ قرار خواهم داد» (وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِيفَةً).
«خليفه» به معنى جانشين است. در اينكه منظور از آن در اينجا جانشين چه كسى و چه چيزى است، همان گونه كه بسيارى از محقّقان پذيرفته اند، مقصود خلافت الهى و نمايندگى خدا در زمين است. سؤالى كه بعد از اين فرشتگان مى كنند و مى گويند نسل آدم ممكن است مبدأ فساد و خونريزى شود و ما تسبيح و تقديس تو مى كنيم، متناسب همين معنى است چراكه نمايندگى خدا در زمين با اين كارها سازگار نيست.
خدا مى خواست موجودى بيافريند كه گل سرسبد عالم هستى باشد و شايسته مقام خلافت الهى و نماينده «اللّه» در زمين گردد.
سپس آيه مورد بحث مى افزايد: فرشتگان به عنوان سؤال براى درك حقيقت، «گفتند: (پروردگارا!) آيا كسى را در آن قرار مى دهى كه فساد و خونريزى كند؟!» (قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ).
«زيرا موجودات زمينى ديگر، كه قبل از اين آدم وجود داشتند نيز به فساد و خونريزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرينش انسان عبادت است، «تسبيح و حمد تو را به جا مى آوريم و تو را تقديس مى كنيم» (وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ).
خداوند در اينجا پاسخى داد كه توضيح آن در مراحل بعد آشكار گرديد. «فرمود: من حقايقى را مى دانم كه شما نمى دانيد» (قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لاَتَعْلَمُونَ).
آنها فكر مى كردند اگر هدف عبوديت و بندگى است كه ما مصداق كامل آن هستيم، همواره غرق در عبادتيم و از همه كس سزاوارتر به خلافت! بى خبر از اينكه عبادت آنها با توجّه به اينكه شهوت و غضب و خواستهاى گوناگون در وجودشان راه ندارد، با عبادت و بندگى انسان كه اميال و شهوات او را احاطه كرده و شيطان از هر سو او را وسوسه مى كند، تفاوت فراوانى دارد.
آنها چه مى دانستند كه از نسل اين آدم، پيامبرانى همچون محمّد و ابراهيم و نوح و موسى و عيسى و ائمه اهل بيت(ع) و بندگان صالح و شهيدان جانباز و مردان و زنانى كه همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى دهند، قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت. افرادى كه گاه يك ساعت تفكّر آنها برابر با سالها عبادت فرشتگان است.
 

  فرشتگان در بوته آزمايش
(آيه 31) آدم به لطف پروردگار داراى استعداد فوق العاده اى براى درك حقايق هستى بود. خداوند اين استعداد او را به فعليت رسانيد و به گفته قرآن «سپس علم اسماء ]=علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات[ را همگى به آدم آموخت» (وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَْسْمَاءَ كُلَّهَا).
و اين آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرينش و اسرار و خواصّ مختلف موجودات عالم هستى، افتخار بزرگى براى آدم بود.
در حديثى آمده كه از امام صادق(ع) درباره اين آيه سؤال كردند. فرمود: «منظور زمينها، كوه ها، درّه ها و بستر رودخانه ها (و تمامى موجودات) مى باشد.» سپس امام(ع) به فرشى كه زير پايش گسترده بود نظرى افكند فرمود: «حتّى اين فرش هم از امورى بوده كه خدا به آدم تعليم داد.»
همچنين استعداد نامگذارى اشيا را به او ارزانى داشت تا بتواند اشيا را نامگذارى كند و در مورد احتياج با ذكر نام آنها را بخواند.
«بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد» (ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنْبِـُونِى بِأَسْمَاءِ هَـؤُلاَءِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ).
(آيه 32) فرشتگان كه داراى چنان احاطه علمى نبودند، در برابر اين آزمايش فرو ماندند. بدين رو «عرض كردند: منزّهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده اى، نمى دانيم» (قَالُوا سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا).
«تو دانا و حكيمى» (إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ).
(آيه 33) در اينجا نوبت به آدم رسيد كه در حضور فرشتگان اسامى موجودات و اسرارشان را شرح دهد. «(خداوند) فرمود: اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) اين موجودات آگاه كن» (قَالَ يَا ءَادَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ).
«هنگامى كه آنان را آگاه كرد (خداوند) فرمود: آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را مى دانم؟ و نيز مى دانم آنچه را شما آشكار مى كنيد، و آنچه را پنهان مى داشتيد» (فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَـوَاتِ وَالاَْرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ).
در اينجا فرشتگان در برابر معلومات وسيع اين انسان سر تسليم فرود آوردند و بر آنها آشكار شد كه لايق خلافت زمين تنها اوست.
در اينكه خداوند چگونه اين علوم را به آدم تعليم نمود، بايد بگوييم تعليم در اينجا جنبه تكوينى داشت. يعنى خدا اين آگاهى را در نهاد و سرشت آدم قرار داده بود و در مدّت كوتاهى آن را بارور ساخت.
اطلاق واژه «تعليم» در قرآن به تعليم تكوينى، در جاى ديگر نيز آمده است. در آيه 4 سوره الرّحمن مى فرمايد: «عَلَّمَهُ الْبَيَانَ» (به او بيان را آموخت.) اين تعليم را خداوند در مكتب آفرينش به انسان داده و معنى آن استعداد ويژگى فطرى است كه در نهاد انسانها قرار داده تا بتوانند سخن بگويند.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه اگر اين علوم را به فرشتگان نيز تعليم مى نمود آنها همين فضيلت آدم را پيدا مى كردند. بايد توجّه داشت كه ملائكه آفرينش خاصى داشتند كه استعداد فراگيرى اين همه علوم در آنها نبود بلكه براى هدف ديگرى آفريده شده بودند. فرشتگان بعد از اين آزمايش واقعيت را دريافتند و پذيرفتند گرچه در آغاز فكر مى كردند براى اين هدف نيز آمادگى دارند ولى خداوند با آزمايش علم اسماء تفاوت آنها را با آدم روشن ساخت.

  آدم در بهشت
(آيه 34) قرآن در تعقيب بحثهاى گذشته پيرامون مقام و عظمت انسان به فصل ديگرى از اين بحث پرداخته مى گويد: «و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده و خضوع كنيد» (وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُوا لاَِدَمَ). «همگى سجده كردند جز ابليس كه سر باز زد و تكبّر ورزيد» (فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ).
او استكبار كرد «و (به خاطر نافرمانى و تكبّرش) از كافران شد» (وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ).
آيه فوق سند زنده و گواه روشنى بر شرافت انسان و عظمت مقام اوست كه پس از تكميل خلقتش تمام فرشتگان مأمور مى شوند در برابر اين آفرينش بزرگ سر تعظيم فرود آورند. به راستى كسى كه لايق مقام خلافت الهى و نمايندگى او در زمين است شايسته هر نوع احترامى است.
ما در برابر انسانى كه چند فرمول علمى را مى داند چه اندازه كرنش مى كنيم، پس چگونه است حال نخستين انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى.

  نكته ها:

  1. چرا ابليس مخالفت كرد
مى دانيم «شيطان» اسم جنس است شامل نخستين شيطان و همه شيطانها مى شود ولى «ابليس» اسم خاص است و اشاره به شيطانى است كه اغواگر آدم شد. او ـ طبق صريح آيات قرآن ـ از جنس فرشتگان نبود بلكه در صف آنها قرار داشت. او از طايفه جنّ بود كه مخلوق مادّى است.
انگيزه او در اين مخالفت، كبر و غرور و تعصّب خاصى بود كه بر فكرش چيره شد. او مى پنداشت كه از آدم برتر است و علّت كفر او نيز همين بود كه فرمان حكيمانه پروردگار را نادرست شمرد. نه تنها عملا عصيان كرد از نظر اعتقاد نيز معترض بود. به اين ترتيب خودبينى و خودخواهى، محصول يك عمر ايمان و عبادت او را بر باد داد و آتش به خرمن هستى او افكند. كبر و غرور از اين آثار بسيار دارد.
جمله «كان من الكافرين» نشان مى دهد كه او قبل از اين فرمان نيز خطّ خود را از مسير فرشتگان و اطاعت فرمان پروردگار جدا كرده بود و فكر استكبار در سر مى پروراند.

  2. آيا سجده براى خدا بود يا آدم
بى شك «سجده» به معنى «پرستش» براى خداست و معنى توحيد عبادت همين است كه غير از خدا را پرستش نكنيم. بنابراين جاى ترديد نخواهد بود كه فرشتگان براى آدم سجده پرستش نكردند بلكه سجده براى خدا بود و به خاطر آفرينش چنين موجود شگرفى. يا اينكه براى آدم سجده كردند امّا سجده به معنى «خضوع» نه پرستش.
از امام علىّ بن موسى الرّضا(ع) روايت شده است: «سجده فرشتگان، پرستش خداوند از يك سو و اكرام و احترام آدم از سوى ديگر بود چراكه ما در صلب آدم بوديم.»
(آيه 35) بعد از اين ماجرا و ماجراى آزمايش فرشتگان، به آدم دستور داده شد او و همسرش در بهشت سكنى گزيند. قرآن مى فرمايد: «و گفتيم تو اى آدم! با همسرت در بهشت سكونت كن و از (نعمتهاى) آن، از هرجا مى خواهيد، گوارا بخوريد» (وَ قُلْنَا يَا ءَادَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَـنَّةَ وَ كُلاَ مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا).(1)
«(امّا) نزديك اين درخت نشويد; كه از ستمگران خواهيد شد» (وَ لاَتَقْرَبَا هَـذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الْظَّالِمِينَ).
از آيات قرآن استفاده مى شود كه آدم براى زندگى روى زمين آفريده شده بود ولى در آغاز، خداوند او را در بهشت كه يكى از باغهاى پرنعمت اين جهان بود، ساكن نمود.
شايد علّت اين بوده كه آدم با زندگى كردن روى زمين آشنايى نداشت و تحمّل زحمتهاى آن بدون مقدّمه براى او مشكل بود. او در اين محيط بايد تكامل يابد و بداند زندگى روى زمين همراه با برنامه ها و تكاليف و مسؤوليتهاست كه انجام صحيح آنها باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت و سرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى است.
اين يك سلسله تعليمات لازم بود كه بايد فراگيرد و با داشتن اين آمادگى به روى زمين قدم بگذارد.
(آيه 36) در اينجا «آدم» در برابر فرمان الهى درباره خوددارى از درخت ممنوع قرار گرفت ولى شيطان اغواگر كه سوگند ياد كرده بود كه دست از گمراه كردن آدم و فرزندانش برندارد، به وسوسه گرى مشغول شد. قرآن مى فرمايد: «پس شيطان موجب لغزش آنها از بهشت شد; و آنان را از آنچه در آن بودند، بيرون كرد» (فَأَزَلَّهُمَاالشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ).
آرى از بهشتى كه كانون آرامش و آسايش و دور از درد و رنج بود، بر اثر فريب شيطان اخراج شدند.
قرآن مى فرمايد: «و (در اين هنگام) به آنها گفتيم: همگى (به زمين) فرود آييد، در حالى كه بعضى دشمن ديگرى خواهيد بود» (وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ).
منظور از هبوط و نزول آدم به زمين، نزول مقامى است نه مكانى. يعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پايين آمد.
«و براى شما در زمين، تا مدّت معيّنى قرارگاه و وسيله بهره بردارى خواهد بود» (وَ لَكُمْ فِى الاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ اِلَى حِين).
آدم متوجّه شد راستى به خويشتن ستم كرده و از محيط آرام و پرنعمت بهشت، به خاطر تسليم شدن در برابر وسوسه هاى شيطان بيرون رانده شده.
درست است كه آدم معصوم از گناه بود ولى هرگاه ترك أولى از پيامبر سرزند، خداوند نسبت به او سخت مى گيرد همانند گناهى كه از افراد عادى سر بزند. و اين جريمه سنگينى بود كه آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت.
 
 

1. «رغد» به معنى فراوان، گسترده و گوارا است. جمله «حيث شئتما» اشاره به اين است كه از هر جاى بهشت يا از هر نوع از ميوه ها كه ميل داشتيد استفاده كنيد.
 

  نكته ها:

  1. بهشت آدم كدام بهشت بود
ظاهر اين است كه بهشت موعود نيكان و پاكان نبود بلكه يكى از باغهاى پرنعمت و روح افزاى يكى از مناطق سرسبز زمين بوده است زيرا بهشت موعود قيامت نعمت جاودانى است كه در آيات بسيارى از قرآن به جاودانگى آن اشاره شده و بيرون رفتن از آن ممكن نيست. دوم اينكه ابليسِ آلوده و بى ايمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود. سوم اينكه در رواياتى كه از سوى اهل بيت(ع) به ما رسيده اين موضوع صريحاً آمده است.
يكى از راويان حديث مى گويد: از امام صادق(ع) راجع به بهشت آدم پرسيدم. امام (ع) فرمود: «باغى از باغهاى دنيا بود كه خورشيد و ماه بر آن مى تابيد و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن رانده نمى شد.»

  2. مقصود از شيطان در قرآن چيست
واژه «شيطان» از ماده «شطن» گرفته شده و شاطن به معنى خبيث و پست آمده است. شيطان به موجود سركش و متمرّد اطلاق مى شود اعم از انسان يا جن و يا جنبندگان ديگر و به معنى روح شرير و دور از حق نيز آمده است.
بايد دانست كه «شيطان» به هر موجود موذى و منحرف كننده و طاغى و سركش، خواه انسانى يا غيرانسانى مى گويند و ابليس نام آن شيطان است كه آدم را فريب داد و اكنون با لشكر و جنود خود در كمين آدميان است.
از موارد استعمال اين كلمه در قرآن نيز بر مى آيد كه شيطان به موجود موذى و مضر گفته مى شود. موجودى كه از راه راست بركنار بوده و درصدد آزار ديگران است. موجودى كه سعى مى كند ايجاد دودستگى نمايد و اختلاف و فساد ايجاد كند. در آيه 91 سوره مائده مى فرمايد: «شيطان مى خواهد در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند.»
از طرفى مى بينيم كه در قرآن نيز شيطان به موجود خاصى اطلاق نشده بلكه به انسانهاى شرور و مفسد نيز اطلاق گرديده است. در آيه 112 سوره أنعام مى فرمايد: «اين چنين در برابر هر پيامبرى، دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم.»

  3. خدا چرا شيطان را آفريد
اگر شيطان موجود اغواگر است چرا آفريده شد و فلسفه وجود او چيست؟ خداوند شيطان را، شيطان نيافريد. به اين دليل كه سالها همنشين فرشتگان و برفطرت پاك بود سپس از آزادى سوءاستفاده كرد و بناى طغيان و سركشى گذارد.
دوم اينكه از نظر سازمان آفرينش، وجود شيطان براى افراد باايمان و كسانى كه مى خواهند راه حق را بپويند زيانبخش نيست بلكه وسيله پيشرفت و تكامل است چه اينكه پيشرفت و ترقّى و تكامل، همواره در ميان تضادها صورت مى گيرد.

  بازگشت آدم به سوى خدا
(آيه 37) بعد از ماجراى وسوسه ابليس و دستور خروج آدم از بهشت، آدم به فكر جبران خطاى خويش افتاد و با تمام جان و دل متوجّه پروردگار شد. لطف خدا به يارى او شتافت و چنانكه قرآن در اين آيه مى گويد: «سپس آدم از پروردگارش كلماتى دريافت داشت; (و با آنها توبه كرد.) و خداوند توبه او را پذيرفت» (فَتَلَقَّى ءَادَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَات فَتَابَ عَلَيْهِ).
«چراكه او توبه پذير و مهربان است» (إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ).
«توبه» به معنى بازگشت است و در لسان قرآن به معنى بازگشت از گناه مى آيد زيرا هر گناهكارى در حقيقت از پروردگارش فرار كرده، هنگامى كه توبه مى كند به سوى او بازمى گردد.
خداوند نيز در حالت عصيان بندگان، گويى از آنها روى گردان مى شود، هنگامى كه خداوند به توبه توصيف مى شود، مفهومش اين است كه نظر لطف و رحمت و محبّتش را به آنها بازمى گرداند.
معروف اين است كه «كلمات» و سخنانى را كه خدا براى توبه به آدم تعليم داد، جملات سوره أعراف آيه 23 مى باشد. «گفتند: پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم; و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى، از زيانكاران خواهيم بود.»
بعضى گفته اند منظور از كلمات، اين دعا بوده است:
اللّهمّ لا إله إلاّ أنت سبحانك و بحمدك ربّ إنّى ظلمتُ نفسى فاغفرلى إنّك خير الغافرين.
اللّهمّ لا إلهَ إلاّ أنت سبحانك و بحمدك ربّ إنّى ظلمتُ نفسى فارحمنى إنّك خير الرّاحمين.
اللّهمّ لا إله إلاّ أنت سبحانك و بحمدك ربّ إنّى ظلمتُ نفسى فتب علىّ إنّكَ أنت التّوّاب الرّحيم.
در روايات متعدّدى كه از طريق اهل بيت(ع) وارد شده مى خوانيم كه مقصود از «كلمات» تعليم اسماء بهترين مخلوقات خدا يعنى محمّد و على و فاطمه و حسن و حسين(ع) بوده است. آدم با توسّل به اين كلمات از درگاه خداوند تقاضاى بخشش نمود و خدا او را بخشيد.
تفسيرهاى فوق منافاتى با هم ندارند.
(آيه 38) توبه آدم پذيرفته شد ولى اثر وضعى كار او كه هبوط به زمين بود، تغيير نيافت. قرآن مى فرمايد: «گفتيم: همگى از آن، فرود آييد! هرگاه هدايتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين شوند» (قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا فِإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّى هُدًى فَمَنْ تَبِـعَ هُدَاىَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ).
(آيه 39) «و كسانى كه كافر شدند، و آيات ما را دروغ پنداشتند اهل دوزخند; و هميشه در آن خواهند بود» (وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِـَايَاتِنَا أُولَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ).
 

  ياد نعمتهاى خدا
(آيه 40) از آنجا كه داستان نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان و خلافت آنها در زمين سپس فراموش كردن پيمان الهى و گرفتار شدن به رنج و بدبختى شباهت زيادى به داستان آدم دارد، خداوند در اين آيه روى سخن را به بنى اسرائيل كرده مى گويد: «اى فرزندان اسرائيل، نعمت مرا، كه به شما ارزانى داشتم به ياد آوريد و به پيمانى كه با من بسته ايد وفا كنيد تا من نيز به پيمان شما وفا كنم، و (در راه انجام وظيفه و عمل به پيمانها) تنها از من بترسيد!» (يَا بَنِى إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِىَ الَّتِى أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّاىَ فَارْهَبُونِ).(1)
در حقيقت، اين سه دستور (يادآورى نعمتهاى الهى، وفاى به عهد پروردگار و نافرمانى او) اساس تمام برنامه هاى الهى را تشكيل مى دهد.
جمله «إيّاى فارهبون» تأكيدى است بر اين مطلب كه در راه وفاى به پيمانهاى الهى و اطاعت فرمانش از هيچ چيز و هيچ كس نبايد ترسيد. اين انحصار را از كلمه «ايّاى» كه مقدّم بر جمله «فارهبون» است، استفاده مى كنيم.
 
 

1. در اينكه پيمانهاى خدا با يهود چه بوده رك: آيه 83 و 84 همين سوره و آيه 12 سوره مائده.

  چرا يهوديان را بنى اسرائيل مى گويند
اسرائيل يكى از نامهاى يعقوب، پدر يوسف مى باشد. در علّت نامگذارى يعقوب به اين نام، مورّخان غيرمسلمان مطالبى گفته اند كه با خرافات آميخته است.
قاموس كتاب مقدّس مى نويسد: «اسرائيل به معنى كسى است كه بر خدا مظفر گشت!» وى مى افزايد: «اين كلمه لقب يعقوب بن اسحاق است كه در هنگام مصارعه (كشتى گرفتن) با فرشته خدا به آن ملقّب گرديد!»
دانشمندان ما مانند مفسّر معروف، «طبرسى» در مجمع البيان در اين باره مى نويسد: «اسرائيل همان يعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهيم(ع) است... .» او مى گويد: «اسر به معنى عبد و ئيل به معنى اللّه است و اين كلمه مجموعاً معنى عبداللّه را مى بخشد.»
بديهى است داستان كشتى گرفتن اسرائيل با فرشته خداوند يا با خود خداوند كه در تورات تحريف يافته كنونى ديده مى شود، يك داستان ساختگى و كودكانه است كه از شأن يك كتاب آسمانى به دور است. و اين خود، يكى از مدارك تحريف تورات كنونى است.

  شأن نزول:
(آيه 41) از امام باقر(ع) روايت شده است: حىّ بن اخطب، كعب بن اشرف و جمعى ديگر از يهود، هر سال مجلس ميهمانى از طرف يهوديان براى آنها ترتيب داده مى شد. آنان حتّى راضى نبودند كه اين منفعت مختصر به خاطر قيام پيامبر اسلام(ص) از ميان برود. به اين دليل ـ و دلايل ديگر ـ آيات تورات را كه در زمينه اوصاف پيامبر(ص) بود، تحريف كردند. اين همان «ثمن قليل» و بهاى كم است كه قرآن در اين آيه به آن اشاره مى نمايد.

  تفسير: سودپرستى يهود
به دنبال پيمانى كه خداوند از يهود گرفته بود و از جمله آن پيمان ايمان به پيامبران الهى و اطاعت فرمانهاى او بود، در اين آيه و دو آيه بعد به نه بخش از دستورهايى كه به يهود داده شده اشاره مى كند. نخست مى فرمايد: «و به آنچه نازل كرده ام ]= قرآن[ ايمان بياوريد; كه نشانه هاى آن، با آنچه در كتابهاى شماست مطابقت دارد» (وَ ءَامِنُوا بِمَا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقًا لِمَا مَعَكُمْ).
اكنون كه مى بينيد صفات اين پيامبر و ويژگيهاى قرآن كاملا منطبق بر بشاراتى است كه در كتب آسمانى شما آمده و با آن هماهنگى دارد چرا به آن ايمان نمى آوريد؟
سپس مى گويد: «و نخستين كافر به آن نباشيد» (وَ لاَ تَكُونُوا أَوَّلَ كَافِر بِهِ).
يعنى اگر مشركان و بت پرستان عرب كافر شوند جاى تعجّب نيست، عجيب كفر و انكار شماست كه اهل كتابيد و در كتاب آسمانى شما بشارات ظهور چنين پيامبرى داده شده است.
آرى بسيارى از يهوديان مردمى لجوجند و اگر اين لجاجت نبود بايد خيلى زودتر از ديگران ايمان آورده باشند.
در سومين جمله مى گويد: «و آيات مرا به بهاى ناچيزى نفروشيد» و به خاطر درآمد مختصرى، نشانه هاى قرآن و پيامبر اسلام را كه در كتب شما موجود است، پنهان نكنيد (وَ لاَ تَشْتَرُوا بِـَايَاتِى ثَمَنًا قَلِيلاً).
در چهارمين دستور مى گويد: «و تنها از من (و مخالفت دستورهايم) بترسيد» (نه از مردم)! (وَ إِيَّاىَ فَاتَّقُونِ).
از اين نترسيد كه روزى شما قطع شود و از اين نترسيد كه جمعى از متعصّبان يهود بر ضدّ شما سران قيام كنند، تنها از مخالفت فرمان من بترسيد.
(آيه42) در پنجمين دستور مى فرمايد: «و حق را با باطل نياميزيد» (وَ لاَ تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ).
در ششمين دستور از كتمان حق نهى كرده مى گويد: «و حقيقت را با اينكه مى دانيد كتمان نكنيد» (وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ).
(آيه 43) سرانجام هفتمين و هشتمين و نهمين دستور را بازگو مى كند مى فرمايد: «و نماز را به پا داريد و زكات را بپردازيد، و همراه ركوع كنندگان ركوع كنيد و نماز را با جماعت بگزاريد» (وَ أَقِيمُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ وَارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ).
قابل توجّه اينكه نمى گويد نماز بخوانيد، مى گويد: «أقيموا الصّلوة» (نماز را به پا داريد). يعنى تنها خودتان نمازخوان نباشيد بلكه چنان كنيد كه آيين نماز در جامعه انسانى برپا شود و مردم با عشق و علاقه به سوى آن بيايند.
 
بعضى از مفسّران گفته اند: تعبير «أقيموا» اشاره به اين است كه نماز شما فقط اذكار و اوراد نباشد بلكه آن را به طور كامل به پا داريد كه مهم ترين ركن آن حضور قلب در پيشگاه خدا و تأثير نماز در روح و جان آدمى است.
در اين سه دستور اخير، نخست پيوند فرد با خالق (نماز) بيان شده سپس پيوند با مخلوق (زكات) و سرانجام پيوند همه مردم با هم در راه خدا.
 

  به ديگران توصيه مى كنيد امّا خودتان چرا
(آيه 44) علما و دانشمندان يهود قبل از بعثت محمّد(ص) مردم را به ايمان به وى دعوت مى كردند و بعضى از علماى يهود به بستگان خود ـ كه اسلام آورده بودند ـ توصيه مى كردند به ايمان خويش باقى بمانند ولى خودشان ايمان نمى آوردند. بدين رو قرآن آنها را بر اين كار مذمّت كرده مى گويد: «آيا مردم را به نيكى (و ايمان به پيامبرى كه صفات او آشكارا در تورات آمده) دعوت مى كنيد، امّا خودتان را فراموش مى نماييد» (أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ).
«با اينكه شما كتاب (آسمانى) را مى خوانيد؟! آيا نمى انديشيد؟!» (وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ).
علماى يهود از اين مى ترسيدند كه اگر به رسالت پيامبر اسلام(ص) اعتراف كنند كاخ رياستشان فرو ريزد و عوام يهود به آنها اعتنا نكنند. از اين رو صفات پيامبر اسلام(ص) را كه در تورات آمده بود دگرگون جلوه دادند.
اصولا يك برنامه اساسى به خصوص براى علما و مبلّغين اين است كه بيش از سخن، مردم را با عمل خود تبليغ كنند همان گونه كه در حديث معروف از امام صادق(ع) مى خوانيم: «مردم را با عمل خود به نيكيها دعوت كنيد نه با زبان خود.»
(آيه 45) قرآن براى اينكه انسان بتواند بر اميال و خواسته هاى دل پيروز گردد و حبّ جاه و مقام را از سر بيرون كند، در اين آيه مى گويد: «از صبر و نماز يارى جوييد» و با استقامت و مهار هوسهاى درونى و توجّه به پروردگار، نيرو بگيريد (وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَوةِ).
 
سپس مى افزايد: «و اين كار، جز براى خاشعان، گران است» (وَ إِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِينَ).
(آيه 46) در اين آيه خاشعان را چنين معرّفى مى كند: «آنها كسانى هستند كه مى دانند ديداركننده پروردگار خويشند و به سوى او بازمى گردند» (الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاَقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ).
«يظنّون» از ماده «ظن» گاه به معنى گمان و گاه به معنى يقين مى آيد. در اينجا به معنى ايمان و يقين قطعى است زيرا ايمان به لقاء اللّه، حالت خداترسى و احساس مسؤوليت را در انسان ايجاد مى نمايد. اين يكى از آثار تربيتى ايمان به معاد است كه انسان را به انجام مسؤوليتها و حق و عدالت دعوت مى كند.

  نكته ها:

  1. لقاءاللَّه چيست
تعبير «لقاءاللّه» بارها در قرآن مجيد آمده است كه به معنى حضور در صحنه قيامت مى باشد. منظور از «لقاء» و ملاقات خداوند، ملاقات حسّى مانند ملاقات افراد بشر با يكديگر نيست چراكه خداوند نه جسم است و نه رنگ و مكان دارد كه با چشم ديده شود بلكه منظور يا مشاهده آثار قدرت خداوند در صحنه قيامت و پاداشها و كيفرها و نعمتها و عذابهاى اوست يا به معنى يك نوع شهود باطنى و قلبى است زيرا انسان گاه به جايى مى رسد كه گويى خدا را با چشم دل در برابر خود مشاهده مى كند به طورى كه ترديدى براى او باقى نمى ماند.
اين حالت ممكن است بر اثر پاكى و تقوا و عبادت و تهذيب نفس، در اين دنيا براى گروهى پيدا شود. ولى اين حالت شهود باطنى در قيامت براى همگان پيدا مى شود چراكه آثار عظمت و قدرت خدا در آنجا چنان آشكار است كه هر كوردلى ايمان قطعى پيدا مى كند.

  2. راه پيروزى بر مشكلات
براى پيشرفت و پيروزى بر مشكلات دو ركن اساسى لازم است: يكى پايگاه نيرومند درونى و ديگر تكيه گاه محكم برونى. در آيات فوق به اين دو ركن اساسى با تعبير «صبر» و «صلوة» اشاره شده است. صبر حالت استقامت و شكيبايى در برابر مشكلات است و نماز پيوند با خدا و وسيله ارتباطى است با اين تكيه گاه محكم. در حديثى امام صادق(ع) فرمود: «هنگامى كه با غمى از غم هاى دنيا روبه رو مى شويد، وضو گرفته، به مسجد برويد، نماز بخوانيد و دعا كنيد زيرا خداوند دستور داده وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَوةِ.»
 

  خيالهاى باطل يهود
(آيه 47) در اين آيه بار ديگر خداوند روى سخن را به بنى اسرائيل كرده و نعمتهاى خدا را به آنها يادآور مى شود مى فرمايد: «اى بنى اسرائيل، نعمت مرا، كه به شما ارزانى داشتم به خاطر بياوريد» (يَا بَنِى إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِىَ الَّتِى أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ).
اين نعمتها دامنه گسترده اى دارد، از نعمت هدايت و ايمان گرفته تا رهايى از چنگال فرعونيان و بازيافتن عظمت و استقلال، همه را شامل مى شود.
سپس از ميان اين نعمتها به نعمت فضيلت و برترى يافتن بر مردم زمان خودشان كه تركيبى از نعمتهاى مختلف است، اشاره كرده مى گويد: «و (نيز به ياد آوريد كه) من، شما را بر جهانيان، برترى بخشيدم» (وَ أَنِّى فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ).
(آيه 48) در اين آيه، قرآن بر خيالهاى باطل يهود خطّ بطلان مى كشد زيرا آنها معتقد بودند كه چون نياكان و اجدادشان پيامبران خدا بودند آنها را شفاعت خواهند كرد، يا گمان مى كردند مى توان براى گناهان فديه و بدل تهيّه نمود همان گونه كه در اين جهان متوسّل به رشوه مى شدند.
آيه مى فرمايد: «و از روزى بترسيد كه كسى مجازات ديگرى را نمى پذيرد» (وَاتَّقُوا يَوْمًا لاَ تَجْزِى نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَيْـًا).
«و نه از او شفاعت پذيرفته مى شود» (وَ لاَيُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ).
 
«و نه غرامت از او قبول خواهد شد» (وَ لاَيُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ).
«و نه يارى مى شوند» (وَ لاَهُمْ يُنْصَرُونَ).
خلاصه حاكم و قاضى آن صحنه كسى است كه جز عمل پاك را قبول نمى كند. در آيه 88 و 89 سوره شعراء مى فرمايد: «در آن روز كه مال و فرزندان سودى نمى بخشد، مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد.»
در حقيقت، آيه فوق اشاره به اين است كه در اين دنيا چنين معمول است كه براى نجات مجرمان از مجازات از راه هاى مختلفى وارد مى شوند: گاه كسى جريمه ديگرى را مى پذيرد و آن را ادا مى كند. اگر اين معنى ممكن نشد متوسّل به شفاعت مى گردد و اشخاصى را برمى انگيزد كه از او شفاعت كنند. باز اگر اين هم نشد سعى مى كنند كه با پرداخت غرامت خود را آزاد سازند.
اينها راه هاى مختلف فرار از مجازات در دنياست، ولى قرآن مى گويد اصول حاكم بر مجازاتها در قيامت به كلّى از اين امور جداست، تنها راه نجات، پناه بردن به سايه ايمان و تقوا و استمداد از لطف پروردگار است.
بررسى عقايد بت پرستان يا منحرفين اهل كتاب نشان مى دهد كه اين گونه افكار خرافى درميان آنها كم نبوده است. مثلا در بعضى از مناطق مصر بعضى از مردم وجه نقدى به غسل دهنده ميت مى دادند و آن را اجرت نقل و انتقال به بهشت مى ناميدند. در حالات يهود نيز مى خوانيم كه براى كفّاره گناهانشان قربانى مى كردند، اگر دسترسى به قربانى بزرگ نداشتند يك جفت كبوتر قربانى مى كردند.
 

  قرآن و مسأله شفاعت(1)
بى شك مجازاتهاى الهى ـ چه در اين جهان و چه در قيامت ـ جنبه انتقامى ندارد بلكه ضامن اجرا براى اطاعت از قوانين و در نتيجه پيشرفت و تكامل انسانهاست. بنابراين هر چيز كه اين ضامن اجرا را تضعيف كند بايد از آن احتراز جست تا جرأت و جسارت بر گناه در مردم پيدا نشود.
از سوى ديگر، نبايد راه بازگشت و اصلاح را به كلّى بر روى گناهكاران بست بلكه بايد به آنها امكان داد كه خود را اصلاح كنند و به سوى خدا و پاكى و تقوا بازگردند.
«شفاعت» در معنى صحيح آن براى حفظ همين تعادل و وسيله اى است براى بازگشت گناهكاران و آلودگان و در معنى غلط و نادرستش موجب تشويق و جرأت بر گناه است.
كسانى كه جنبه هاى مختلف شفاعت و مفاهيم صحيح آن را از هم تفكيك نكرده اند، گاه آن را با توصيه و پارتى بازى در برابر سلاطين و حاكمان ظالم برابر مى دانند، و گاه ـ مانند وهّابيان ـ آيه فوق را كه مى گويد: «و نه از او شفاعت پذيرفته مى شود.» بدون توجّه به آيات ديگر، دستاويز قرار داده و شفاعت را انكار كرده اند.
 

1. كلمه «شفاعت» از ريشه «شفع»، به معنى جفت و «ضَمُّ الشَىْءِ إِلَى مِثْلِهِ» گرفته شده و نقطه مقابل آن «وتر» به معنى فرد است، سپس به ضميمه شدن شخص برتر و قوى تر براى كمك به فرد ضعيف تر اطلاق گرديده است.

  شرايط شفاعت
آيات شفاعت به خوبى نشان مى دهد كه اين مسأله از نظر منطق اسلام داراى قيود و شرايطى از نظر جرمى كه درباره آن شفاعت مى شود از يك سو، شخص شفاعت شونده از سوى ديگر و شخص شفاعت كننده از سوى سوم است كه چهره اصلى شفاعت و فلسفه آن را روشن مى سازد. مثلا گناهانى مانند ظلم و ستم از دايره شفاعت بيرون شمرده شده و قرآن مى گويد ظالمان «شفيع مطاعى» ندارند.
از طرف ديگر، طبق آيه 28 سوره انبياء تنها كسانى مشمول بخشودگى از طريق شفاعت مى شوند كه به مقام «ارتضاء» رسيده اند و طبق آيه 87 سوره مريم داراى «عهد الهى» هستند.
اين دو عنوان، همان گونه كه از مفهوم لغوى آنها و از رواياتى كه در تفسير اين آيات وارد شده استفاده مى شود، به معنى ايمان به خدا و حساب و ميزان و پاداش و كيفر، اعتراف به حسنات و سيّئات (نيكى اعمال نيك و بدى اعمال بد) و گواهى به درستى تمام مقرّراتى است كه از سوى خدا نازل شده، ايمانى كه در فكر و سپس در زندگى آدمى انعكاس يابد و نشانه اش اين است كه خود را از صف ستمگران كه هيچ اصل مقدّسى را به رسميت نمى شناسند، بيرون آورد و به تجديدنظر در برنامه هاى خود وا دارد.
در مورد شفاعت كنندگان نيز اين شرط را ذكر كرده كه بايد گواه بر حق باشند (إِلاَّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ)(1).
به اين ترتيب، شفاعت شونده بايد نوعى ارتباط و پيوند با شفاعت كننده بر قرار سازد، پيوندى از طريق توجّه به حق و گواهى قولى و فعلى به آن، كه اين نيز عامل ديگرى براى سازندگى و بسيج نيروها در مسير حق است.
 

  نعمت آزادى
(آيه 49) اين آيه به يكى ديگر از نعمتهايى كه خداوند به بنى اسرائيل ارزانى داشته اشاره مى كند و آن نعمت آزادى از چنگال ستمكاران است. مى فرمايد: «و (نيز به ياد آوريد) آن زمان كه شما را از چنگال فرعونيان رهايى بخشيديم» (وَ إِذْ نَجَّيْنَاكُمْ مِنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ).
«كه همواره شما را به بدترين صورت آزار مى دادند» (يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ).
«پسران شما را سر مى بريدند، و زنان شما را (براى كنيزى) زنده نگه مى داشتند» (يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُم وَ يَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ).
«و در اينها، آزمايش بزرگى از طرف پروردگارتان براى شما بود» (وَ فِى ذلِكُمْ بَلاَءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ).
«يسومون» فعل مضارع از ماده «سوم» به معنى دنبال چيزى رفتن است و چون فعل مضارع معناى دوام و استمرار را مى بخشد درمى يابيم كه بنى اسرائيل به طور مداوم زير شكنجه فرعونيان بوده اند.
قرآن اين موضوع را يك آزمايش بزرگ، براى بنى اسرائيل مى شمرد ـ يكى از معانى بلاء آزمايش است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه بلاء در اينجا به معنى مجازات باشد زيرا بنى اسرائيل پيش از آن، قدرت و نعمت فراوان داشتند و كفران كردند و خدا آنها را مجازات كرد.

  بردگى دختران در آن روز و امروز
قرآن زنده گذاردن دختران و سربريدن پسران بنى اسرائيل را عذاب مى خواند و آزادى از اين شكنجه را نعمت مى شمارد. گويا مى خواهد هشدار دهد كه انسانها بايد سعى كنند آزادى صحيح خويش را به هر قيمت كه هست به دست آورند و حفظ نمايند. على(ع) در گفتار خود به اين مطلب اشاره مى فرمايد: «زنده بودن و زيردست بودن براى شما مرگ است و مرگ براى شما در راه به دست آوردن آزادى زندگى است.»
دنياى امروز با گذشته اين فرق را دارد كه فرعون با استبداد مخصوص خود، پسران و مردان را از جمعيّت مخالفش مى گرفت و دختران آنها را آزاد مى گذارد ولى در دنياى امروز زير عناوين ديگرى روح مردانگى در افراد كشته مى شود و دختران به اسارت شهوات افراد آلوده درمى آيند.

  نجات از چنگال فرعونيان
(آيه 50) از آنجا كه در آيه قبل به نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان اشاره شد، اين آيه توضيحى بر چگونگى اين نجات است. مى فرمايد: «و (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه دريا را براى شما شكافتيم» (وَ إِذْ فَرَقْنَا بِكُمُ الْبَحْرَ).
«و شما را نجات داديم; و فرعونيان را غرق ساختيم; در حالى كه شما تماشا مى كرديد» (فَأَنْجَيْنَاكُمْ وَ أَغْرَقْنَا ءَالَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ).
ماجراى غرق شدن فرعونيان در دريا و نجات بنى اسرائيل از چنگال آنها در سوره هاى متعدّدى از قرآن آمده است از جمله: سوره اعراف آيه 136، أنفال آيه 54، إسراء آيه 103، شعراء آيه 63 و 66، زخرف آيه 55 و دخان آيه 17 به بعد.
 
در اين سوره ها جزييات اين ماجرا شرح داده شده ولى در اين آيه فقط اشاره اى از نظر نعمت و لطف خداوند به بنى اسرائيل شده تا آنها را به پذيرش اسلام، آيين نجات بخش جديد، تشويق كند.
در ضمن اين آيه درسى است براى انسانها كه اگر در زندگى به خدا تكيه كنند، به آن نيروى بى زوال اعتماد داشته باشند و در مسير صحيح از هيچ گونه كوشش و تلاش باز نايستند، در سخت ترين دقايق، خداوند يار و مددكار آنهاست.

  بزرگ ترين انحراف بنى اسرائيل 

[ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ] [ 20:48 ] [ ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه