قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
نام خداوندى كه نام او دل افروزست و مهر او عالم سوز. نام او آرايش مجلس است و مدح او سرمايه مفلس. زينت زبانها ثناى او، قيمت دلها بهواى او، راحت روحها بلقاى او، سرور سرّها برضاى او. دلايل توحيد آيات او، معالم تفريد رايات او، شواهد شريعت اشارات او، معاهد حقيقت بشارات او، قديم نامخلوق ذات و صفات او. توانايى يگانه بى مگر، دانايى يگانه بى اگر. توانايى كه همه كار تواند، دانايى كه همه چيز داند. در شناخت حاصل و دريافت حاضر، بسلطان عظمت دور، و ببرهان فضل نزديك، ببيان برّ پيدا و از دريافت گمان نهان.
پير طريقت گفت: «الهى من بقدر تو نادانم و سزاى ترا ناتوانم، در بيچارگى خود سرگردانم، و روز بروز در زيانم چون منى چون بود؟ چنانم! و از نگرستن در تاريكى بفغانم، كه خود بر هيچ چيز هست ماندنم ندانم! چشم بروزى دارم كه تو مانى و من نمانم. چون من كيست؟ گر آن روز ببينم ور ببينم بجان فدا آنم .
قوله: عَمَّ يَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ اى- عن الخبر «الْعَظِيمِ» اين خبر عظيم كار و نبوّت مصطفى است (ص) و بعثت و رسالت او، و پرسيدن ايشان از يكديگر از روىتعظيم بود. جماعت قريش فراهم ميرسيدند و با يكديگر ميگفتند: اىّ شيء امر محمد؟ اين كار محمد چه چيز است بدين عظيمى و بدين پايندگى؟ روز بروز كار او بالاتر و آواى او بلندتر، و دولت او از جبال راسيات قوى تر و محكم تر. سرا پرده ملّت ما برانداخت، و گردن دين خويش بر افراخت. سر افرازان عرب او را مسخّر ميشوند، و گردنكشان قبائل سر بر خط وى مىنهند. ربّ العالمين گفت: الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ خلق در كار او مختلف شدند. يكى را سعادت ازلى در رسيد و عنايت الهى او را در پذيرفت، تا بدعوت وى عزيز گشت و بتصديق رسالت وى سعيد ابد شد.
يكى در وهده خذلان بمانده شقاوت ازلى دامن وى گرفته باشخاص بيزارى سپرده تا سر در چنبر دعوت او نياورد و رسالت وى قبول نكرد، شقىّ هر دو سراى گشت. حكم الهى اينست و خواست الهى چنين. حكم كرد بر آن كس كه خواست، بآن چيز كه خواست، حكمى بى ميل و قضايى بى جور. قومى را در ديوان سعدا نام ثبت كرد و ايشان را بعنايت ازلى قبول كرد، و علل در ميان نه و قومى را در جريده اشقيا نام ثبت كرد و زنّار ردّ بر ميان بست و زهره دم زدن نه. «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ». روزى عبد الملك مروان عزه را كه معشوقه كثير بود پيش خويش خواند، گفت: نقاب بگشاى تا بنگرم كه كثير در تو چه ديد كه بر تو شيفته گشت؟- عزه گفت: اى عبد الملك مؤمنان در تو چه ديدند كه ترا امير كردند؟ سقيا لايّام كنّا في كتم العدم و هو ينادى بلطف القدم بلا سابقة قدم «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ».
يك قول از اقوال مفسّران آنست كه: نبأ عظيم خبر قيامت است و خاست رستاخيز كه قوم در آن مختلف بودند، بعضى در گمان و شكّ و بعضى بر انكار و جحد، و ربّ العالمين ايشان را بر آن انكار و جحد تهديد كرده و وعيد داده كه:
كَلَّا سَيَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ آرى بدانند و آگاه شوند از آن روز عظيم، چون سرانجام كار خويش بينند و بجزاى كردار خويش رسند . از عظمت آن روز است كه بيست و چهار ساعت شبانروز دنيا را بر مثال بيست و چهار خزانه حشر كنند و درعرصات قيامت حاضر گردانند، يكان يكان خزانه مىگشايند و بر بنده عرض ميدهند، از آن خزانهاى بگشايند پر بها و جمال، پر نور و ضيا، و آن آن ساعت است كه بنده در خيرات و حسنات و طاعات بود. بنده چون حسن و نور و بهاء آن بيند، چندان شادى و طرب و اهتزاز برو غالب شود كه اگر آن را بر جمله دوزخيان قسمت كنند، در دهشت از شادى الم و درد آتش فراموش كنند. خزانهاى ديگر بگشايند، تاريك و مظلم پرنتن «نتن: بوى بد.» و پر وحشت. و آن آن ساعت است كه بنده در معصيت بود و حقّ آزرده ظلمت، و وحشت آن كردار در آيد چندان فزع و هول و رنج و غم او را فرو گيرد كه اگر بكلّ اهل بهشت قسمت كنند، نعيم بهشت بديشان منغّص شود.
خزانهاى ديگر بگشايند خالى، كه درو نه طاعت بود كه سبب شادى است و نه معصيت كه موجب اندوهست و آن ساعتى كه بنده درو خفته باشد، يا غافل يا بمباحات دنيا مشغول شده بنده بدان حسرت خورد و غبن عظيم بدو راه يابد. همچنين خزائن يك يك مىگشايند و برو عرضه ميكنند، از آن ساعت كه درو طاعت كرده شاد ميگردد و از آن ساعت كه درو معصيت كرده رنجور مىشود و بر ساعتى كه مهمل گذاشته حسرت و غبن ميخورد.
هان اى مسكين، غافل مباش كه از تو غافل نيستند، و مىدان كه حقّ تعالى مشاهد سرّ و رقيب دل تو است مىبيند و ميداند در هر حال كه باشى. بارى چنان باش كه شايسته جلال نظر او باشى. مصطفى (ص) گفته:
«اعبد اللَّه كانّك تراه فان لم تكن تراه فانّه يراك».
[گفتارى در باره معناى روح و مراتب آن در قرآن]
در قرآن كريم كلمه" روح"- كه متبادر از آن مبدأ حيات است- مكرر آمده، و آن را منحصر در انسان و يا انسان و حيوان به تنهايى ندانسته، بلكه در مورد غير اين دو طايفه نيز اثبات كرده، مثلا در آيه" فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا" « سوره مريم، آيه 17»، و در آيه" وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا" « سوره شورى، آيه 52»، و در آياتى ديگر در غير مورد انسان و حيوان استعمال كرده پس معلوم مىشود روح يك مصداق در انسان دارد، و مصداقى ديگر در غير انسان.
و در قرآن چيزى كه صلاحيت دارد معرف روح باشد نكتهاى است كه در آيه" يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي" « سوره اسراء، آيه 85» است، كه مىبينيم آن را به طور مطلق و بدون هيچ قيدى آورده، و در معرفيش فرموده: روح از امر خداست، آن گاه امر خدا را در جاى ديگر معرفى كرده كه" إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ" « سوره يس، آيات 82 و 83»، و فرموده كه امر او همان كلمه و فرمان ايجاد است، كه عبارت است از هستى اما نه از اين جهت كه (هستى فلان چيز و) مستند به فلان علل ظاهرى است، بلكه از اين جهت كه منتسب به خداى تعالى است و قيامش به اوست.
و به اين عنايت است كه مسيح (ع) را به خاطر اينكه از غير طرق عادى و بدون داشتن پدر به مريم داده شده كلمه او و روحى از او معرفى نموده، فرموده:" وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ" « سوره نساء، آيه 171» و قريب به همين عنايت است آيه زير كه مىفرمايد:" إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ" « سوره آل عمران، آيه 59» چون در اين آيه داستان عيسى را تشبيه كرده به داستان پيدايش آدم.
و خداى تعالى هر چند اين كلمه را در اغلب موارد كلامش با اضافه و قيد ذكر كرده، مثلا فرموده:" وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي" « سوره حجر، آيه 29»، و يا فرمود:" وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ" « سوره سجده، آيه 9.»، و يا فرموده:" فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا" « سوره مريم، آيه 17»، و يا فرموده:" وَ رُوحٌ مِنْهُ" « سوره نساء، آيه 171»، و يا فرموده:" وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ" « سوره بقره، آيه 87»، و آياتى ديگر ليكن در بعضى از موارد هم بدون قيد ذكر كرده، مثلا فرموده:" تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ" « سوره قدر، آيه 4»، كه از ظاهر آن بر مىآيد روح موجودى مستقل و مخلوقى آسمانى و غير ملائكه است. و نظير اين آيه به وجهى آيه زير است كه مىفرمايد:" تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ" « سوره معارج، آيه 4».
و اما روحى كه متعلق به انسان مىشود از آن تعبير كرده به" من روحى- از روح خودم" و يا" من روحه- از روح خودش"، و در اين تعبير كلمه" من" را آورده كه بر مبدئيت دلالت دارد، و نيز از تعلق آن به بدن انسان تعبير به نفخ كرده، و از روحى كه مخصوص به مؤمنينش كرده به مثل آيه" وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ" « سوره مجادله، آيه 22» و يا تعبير نموده و در آن حرف" باء" را بكار برده كه بر سببيت دلالت دارد، و روح را تاييد و تقويت خوانده، و از روحى كه خاص انبيايش كرده به مثل جمله" وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ" « سوره بقره، آيه 87»، تعبير نموده، روح را به كلمه" قدس"اضافه نموده كه به معناى نزاهت و طهارت است، و اين را هم تاييد انبياء خوانده.
و اگر آيه سوره قدر را ضميمه اين آيات كنيم معلوم مىشود نسبتى كه روح مضاف در اين آيات با روح مطلق در سوره قدر دارد، نسبتى است كه افاضه به مفيض و سايه به چيزى كه به اذن خدا صاحب سايه شده است دارد. و همچنين روحى كه متعلق به ملائكه است، از افاضه روح به اذن خداست، و اگر در مورد روح ملك تعبير به تاييد و نفخ نفرموده، و در مورد انسان اين دو تعبير را آورده، در مورد ملائكه فرموده:" فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا" و يا فرموده:" قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ" « سوره نحل، آيه 102»، و يا فرموده:" نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ" « سوره شعراء، آيه 193»، براى اين بود كه ملائكه با همه اختلافى كه در مراتب قرب و بعد از خداى تعالى دارند، روح محضند، و اگر احيانا به صورت جسمى به چشم اشخاصى در مىآيند تمثلى است كه به خود مىگيرند، نه اينكه به راستى جسم و سر و پايى داشته باشند، هم چنان كه مىبينيم در داستان مريم (ع) مىفرمايد:" فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا" « سوره مريم، آيه 17»، و ما در سابق يعنى در ذيل همين آيه بحثى در باره تمثيل داشتيم.
به خلاف انسان كه روح محض نيست بلكه موجودى است مركب از جسمى مرده، و روحى زنده، پس در مورد او مناسب همان است كه تعبير به نفخ (دميدن) بكند، هم چنان كه در مورد آدم فرمود:" فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي" « سوره حجر، آيه 29».
و همانطور كه اختلاف روح در خلقت فرشته و انسان باعث شد تعبير مختلف شود، و در مورد فرشته به نفخ تعبير نياورد، همچنين اختلافى كه در اثر روح يعنى حيات هست كه از نظر شرافت و خست مراتب مختلفى دارد، باعث شده كه تعبير از تعلق آن مختلف شود، يك جا تعبير به نفخ كند، و جاى ديگر تعبير به تاييد نمايد، و روح را داراى مراتب مختلفى از نظر اختلاف اثرش بداند.
آرى يك روح است كه در آدميان نفخ مىشود، و در بارهاش مىفرمايد:" وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي" ، و روحى ديگر به نام روح تاييد كننده است، كه خاص مؤمن است، و دربارهاش فرموده:" أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ" « سوره مجادله، آيه 22»، كه از نظر شرافت در ماهيت و از نظر مرتبت و قوت اثرش شريفتر و قوىتر از روحى است كه در همه انسانهاى زنده است، به شهادت اينكه در آيه زير كه در معناى آيه سوره مجادله است مىفرمايد:" أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها" « سوره انعام، آيه 122».
ملاحظه مىكنيد كه در اين آيه مؤمن را زنده به حياتى داراى نور دانسته، و كافر را با اينكه جان دارد مرده و فاقد آن نور مىداند، پس معلوم مىشود مؤمن روحى دارد كه كافر آن را ندارد، و روح مؤمن اثرى دارد كه در روح كافر نيست.
از اينجا معلوم مىشود روح مراتب مختلفى دارد، يك مرحله از روح آن مرحلهاى است كه در گياهان سبز هست، و اثرش اين است كه گياه و درخت را رشد مىدهد، و آيات داله بر اينكه زمين مرده بود، و ما آن را زنده كرديم در باره اين روح سخن مىگويد.
مرحلهاى ديگر از روح آن روحى است كه به وسيله آن انبيا تاييد مىشوند، و جمله" وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ" « سوره بقره، آيه 87» از آن خبر مىدهد، و سياق آيات دلالت دارد بر اينكه اين روح شريفتر است و مرتبهاى عالىتر از روح انسان دارد.
و اما آيه" يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ" « سوره مؤمن، آيه 15»، و آيه" وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا" « سوره شورى، آيه 52»، هم مىتواند با روح ايمان تطبيق شود، و هم با روح القدس. و خدا داناتر است.
اين را هم يادآورى كنيم كه ما در تفسير هر يك از اين آيات كريمه مطالبى در باره روح گذرانديم كه به درد اينجا مىخورد.
خلاصه تفسير سوره نبا در الميزان
اين سوره متضمن خبر از آمدن يوم الفصل و صفات آن و استدلال بر حقيقت آن، و ترديدناپذيرى آن است.و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده.
" عم يتساءلون" كلمه" عم" مخفف" عن ما- از چه" است، و حرف الف از كلمه" ما" ى استفهاميه حذف شده، و مصدر تساؤل به معناى اين است كه مردمى از يكديگر از مطلبى سؤال كنند، يا بعضى بعد از بعضى ديگر از مطلبى سؤال كنند، هر چند كه مسئول از خود آنان نباشد، در مورد ما نيز يا چنين بوده كه مردمى از يكديگر از مساله معاد مىپرسيدند، و يا يكى پس از ديگرى از رسول خدا (ص) مىپرسيدند، و چون سياق سوره سياق جواب است و در اين جواب هم جانب تهديد و انذار چربيده، اين نظريه را تاييد مىكند كه متسائلان، كفار مكه بودند، همان مشركينى كه منكر نبوت و معاد بودند، نه مؤمنين، و نه كفار و مؤمنين هر دو.
اگر قرآن كريم خبر از آن را به صورت استفهام آورده براى اين است كه به پوچى و حقارت آن اشاره كند، و بفهماند پاسخ اين تساؤل آن قدر روشن است كه اصلا جايى براى اين تساؤل نيست.
" عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ" مراد از" خبر عظيم" خبر بعث و قيامت است، كه قرآن عظيم در سورههاى مكى و مخصوصا در سورههايى كه در اوائل بعثت نازل شده كمال اهتمام را درباره اثبات آن دارد، مؤيد اين معنا سياق آيات اين سوره است كه در آنها جز به مساله قيامت، و صفات يوم الفصل، و استدلال بر حقيت و واقعيت آن پرداخته نشده.
" الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ" مشركين در اصل انكار معاد متفق بودند، اختلافشان تنها در طرز انكار آن بوده، بعضى آن را محال مىدانستند و به خاطر محال بودنش منكر بودند، هم چنان كه از سخنى كه قرآن كريم از ايشان حكايت كرده اين معنا استفاده مىشود، و آن سخن اين است:" هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ" « سوره سبأ، آيه 7»، بعضى ديگر آن را محال نمىدانستند، بلكه تنها به نظرشان بعيد مىرسيده، از اين جهت انكارش نموده، به حكايت قرآن مىگفتند:" أَ يَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ" « سوره مؤمنون، آيه 35 و 36»، بعضى هم نه آن را محال مىدانستند، و نه بعيد مىشمردند، بلكه انكارشان از اين جهت بود كه در آن شك داشتند، هم چنان كه آيه زير كه مىفرمايد:" بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْها" « سوره نمل، آيه 66»، با وضع آنان تطبيق مىكند. بعضى هم يقين بدان داشتند، و ليكن از در عناد منكر آن مىشدند كه جمله" بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ" « سوره ملك، آيه 21» حكايت حال ايشان است.
" كَلَّا سَيَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ" اين جمله جلو ايشان را از تساؤل از قيامت مىگيرد، تساؤلى كه گفتيم منشا آن مختلف بوده. و معناى آيه اين است كه بايد دست از اين پرس و جوىها بردارند، براى اينكه حقيقت امر به زودى برايشان كشف مىشود، و اين خبر- قيامت- واقع مىشود، آن وقت آنچه امروز نمىدانند خواهند دانست، و در اين تعبير تهديدى هم هست .
" أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً" اين آيه تا يازده آيه بعدش در مقام احتجاج و استدلال بر ثبوت بعث و جزا و تحقق اين خبر عظيم است، و لازمه ثبوت آن صحت جمله قبلى است كه مىفرمود:" كَلَّا سَيَعْلَمُونَ" و اينكه به زودى مشاهده مىكنند و مىدانند.
بيان آن حجت اين است كه عالم محسوس با زمين و آسمانش و شب و روزش و انسانهايش كه نسلا بعد نسل مىآيند و مىروند، و نظام جارى در سراپايش، و تدبير متقن ودقيقى كه در همه امورش جريان دارد، ممكن نيست صرفا به خاطر بازى و سرگرمى پديد آمده باشد، و هيچ هدف و غرضى در نظر پديد آورندهاش نباشد، پس به طور مسلم و بديهى بايد در پى اين نظام متحول و متغير و گردنده، عالمى باشد كه نظام در آن ثابت و باقى باشد، و در آن عالم اثر صلاح و فساد اين عالم، ظهور پيدا كند، صلاحى كه فطرت بشر بدان دعوت مىكرد، و فسادى كه از آن نهى مىنمود، و ما مىبينيم كه اثر صلاح و فساد، كه همانا سعادت متقين و شقاوت مفسدين است در اين عالم محسوس ظاهر نشده، و اين از محالات است كه خداى تعالى در فطرت بشر آن دعوت غريزى را و اين ردع و منع غريزى را به وديعه بسپارد، در حالى كه نه آن دعوت اثرى در خارج داشته باشد و نه آن منع، پس به طور يقين در اين ميان روزى وجود دارد كه در آن روز انسان صالح اثر صلاح خود را، و انسان فاسد اثر فساد خود را مىبيند.
و به هر حال اينكه فرمود:" أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً" استفهامى است انكارى، و كلمه" مهاد" به معناى بستر و قرارى است كه در آن تصرف مىشود، و بر فرشى كه روى آن مىنشينند نيز اطلاق مىگردد. و معناى جمله اين است كه مگر ما نبوديم كه زمين را براى شما قرارگاه كرديم، تا بتوانيد در آن قرار گيريد، و در آن تصرف كنيد.
" وَ الْجِبالَ أَوْتاداً" كلمه" أوتاد" جمع وتد است، و" وتد" به معناى ميخ است. و اگر كوهها را ميخ خوانده شايد از اين جهت بوده كه پيدايش عمده كوههايى كه در روى زمين است از عمل آتشفشانهاى تحت الارضى است، كه يك نقطه از زمين را مىشكافد و مواد مذاب زمينى از آن فوران مىكند، و به اطراف آن نقطه مىريزد، و به تدريج اطراف آن نقطه بالا مىآيد و مىآيد تا به صورت ميخى كه روى زمين كوبيده باشند، در آيد، و باعث سكون و آرامش فوران آتشفشان زير زمين گردد، و اضطراب و نوسان زمين از بين برود.
" وَ خَلَقْناكُمْ أَزْواجاً" يعنى ما شما را جفت جفت از نر و ماده آفريديم، تا سنت ازدواج و تناسل در بينتان جريان يابد، در نتيجه نوع بشر تا روزى كه خدا خواسته باشد باقى بماند.
" وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً" كلمه" سبات" به معناى راحتى و فراغت است.
بعضى گفتهاند: كلمه" سبات" به معناى قطع است، و اگر خواب را قطع خوانده، بدين جهت بوده كه در خواب تصرفات نفس در بدن قطع مىشود. اين وجه هم نزديك به همان وجه قبلى است.بعضى ديگر گفتهاند:" سبات" به معناى مرگ است.
" وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً" يعنى ما شب را چون لباس ساترى قرار داديم كه با ظلمتش همه چيز و همه ديدنىها را مىپوشاند، همانطور كه لباس بدن را مىپوشاند، و اين خود سببى است الهى كه مردم را به دست كشيدن از كار و حركت مىخواند، و متمايل به سكونت و فراغت و برگشتن به خانه و خانواده مىسازد.
" وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً" كلمه عيش- به طورى كه راغب گفته- به معناى زندگى است، چيزى كه هست كلمه" عيش" مختص به زندگى حيوان است، به اين معنا كه به زندگى خداى تعالى و ملائكه عيش گفته نمىشود، ولى حيات خدا و حيات ملائكه گفته مىشود.
" وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً" يعنى بر بالاى سرتان هفت آسمان سخت بنياد، قرار داديم.
" وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً" كلمه" وهاج" به معناى چيزى است كه نور و حرارت شديدى داشته باشد، و منظور از" چراغ وهاج" خورشيد است.
" وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً" كلمه" معصرات" به معناى ابرهاى بارنده است. و بعضى گفتهاند: به معناى بادهايى است كه ابرها را مىفشارد تا ببارد، و كلمه" ثجاج" به معناى ابرى است كه بسيار آب بريزد. و بنا بر اين، بهتر آن است كه كلمه" من" را به معناى باء بگيريم، و معنا چنين شود" ما به وسيله بادهاى فشار آورنده آبى ريزان نازل كرديم".
" لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَباتاً" يعنى اين كار را كرديم تا دانهها و نباتاتى كه مايه قوت آدميان و حيوانات استبيرون آوريم.
" وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً" اين جمله عطف است بر كلمه" حبا"، و جنات الفاف به معناى درختان انبوه و در هم فرو رفته است.
" إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً" در مجمع البيان مىگويد: كلمه" ميقات" به معناى آخرين لحظه از مدتى است كه براى حدوث امرى از امور معين شده.
از اين آيه شريفه شروع شده است به توصيف آن نبا عظيمى كه خبر از وقوع آن در آينده داده و فرمود:" كَلَّا سَيَعْلَمُونَ" آن گاه براى اثبات مطلب چنين استدلال نمود كه" أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً ...- مگر ما نبوديم كه زمين را بستر و گهواره كرديم ..." و آن را يوم الفصل خواند تا بفهماند در آن روز بين مردم فصل قضا مىشود و هر طايفهاى بدانچه با عمل خود مستحق آن شده مىرسد، پس يوم الفصل، ميقات و آخرين روزى است كه براى فصل قضا معين شده بود و تعبير به لفظ" كان" كه مخصوص رساندن ثبوت است مىفهماند يوم الفصل از سابق ثابت و در علم خدا معين شده بود حجت قبلى هم بدان ناطق است و به همين جهت جمله را با كلمه" ان" مؤكد كرد.
و معناى جمله اين است كه: محققا يوم الفصل كه خبرش خبر عظيمى است در علم خدا معين شده بود و روزى كه خدا آسمانها و زمين را مىآفريد و نظام جارى در آن را بر آن حاكم مىكرد از همان روز براى نظام مادى جهان مدتى معين كرد كه با به سر رسيدن آن مدت عمر عالم ماده هم تمام مىشود چون خداى تعالى مىدانست كه اين نشاه جز با انتهايش به يوم الفصل تمام نمىشود، چون خودش نشاه دنيا را آفريده بود مىدانست كه اگر آن را بخواهد بيافريند لازمهاش اين است كه نشاه قيامت را هم به پا كند.
" يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً" كلمه" افواج" جمع فوجاست كه- به گفته راغب- به معناى جمعيتى است كه به سرعت از پيش روى ما بگذرند.
" وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَكانَتْ أَبْواباً" و وقتى دربهاى آسمان باز شد قهرا عالم انسانى به عالم فرشتگان متصل مىشود.
" وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً" كلمه" سراب" به معناى آب موهوم است كه در بيابان از دور برق مىزند و انسان خيال مىكند آنجا آب است، و هر امر بىحقيقت را كه به نظر حقيقت برسد نيز به عنوان استعاره سراب مىگويند، و شايد مراد از سراب در آيه به معناى دوم باشد.
" إِنَّ جَهَنَّمَ كانَتْ مِرْصاداً" راغب در مفردات گفته: كلمه" رصد" به معناى آماده شدن براى مراقبت است،- تا آنجا كه مىگويد- و" مرصد" به معناى آن محلى است كه براى مراقبت در آنجا قرار بگيرى، مرصاد تنها به آن محلى كه براى اين كار آماده شده اطلاق مىشود، و اين كلمه نيز در قرآن آمده مىفرمايد:" إِنَّ جَهَنَّمَ كانَتْ مِرْصاداً"، و اين آيه اين نكته را مىفهماند كه جهنم محل عبور همه مردم است، و از همين باب است آيه زير كه مىفرمايد" وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها- هيچ كس از شما نيست مگر آنكه به جهنم وارد خواهد شد".
" لِلطَّاغِينَ مَآباً" طاغيان كسانى هستند كه متصف به طغيان باشند، و خروج از حد، كار هميشگى آنان باشد، و كلمه" ماب" اسم مكان از ماده" أوب" است، كه به معناى رجوع است، و اگر جهنم را محل برگشت طاغيان خوانده، به اين عنايت بوده كه خود طاغيان در همان دنيا، جهنم را ماواى خود كردند، پس صحيح است بگوييم به جهنم بر مىگردند.
" لابِثِينَ فِيها أَحْقاباً" كلمه" أحقاب" به معناى زمانهاى بسيار و روزگاران طولانى است كه آغاز و انجام آن مشخص نباشد.
" لا يَذُوقُونَ فِيها بَرْداً وَ لا شَراباً" در اين آيه بين" برد" و" شراب" مقابله افتاده، و ظاهر اين مقابله آن است كه مراد از برد مطلق هر چيز غير نوشيدنى باشد، كه آدمى با آن خنك شود، نظير سايهاى كه بتوانند در آن استراحت كنند، پس مراد از چشيدن خنكى مطلق دسترسى و تماس با خنكى است، نه خصوص چشيدنيهاى آن.
" إِلَّا حَمِيماً وَ غَسَّاقاً" كلمه" حميم" به معناى آب بسيار داغ است، و كلمه" غساق" به معناى چرك و خون اهل دوزخ است.
" جَزاءً وِفاقاً " كلمه" وفاقا" مصدرى است به معناى اسم فاعل. و معناى آيه اين است كه ايشان جزا داده مىشوند جزايى موافق با اعمالى كه كردند.
" إِنَّهُمْ كانُوا لا يَرْجُونَ حِساباً وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا كِذَّاباً"- كلمه" كذابا" مفعول مطلق است، براى" كذبوا"، در نتيجه معناى آيه" و كذبوا بآياتنا تكذيبا عجيبا" مىشود، يعنى
كفار اميد حسابى ندارند، و آيات ما را به طور عجيب تكذيب مىكنند، چون بر تكذيب خود اصرار مىورزند.
" وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ كِتاباً"- يعنى هر چيزى را- كه اعمال شما هم از آن جمله است- ضبط كرده و در كتابى جليل القدر بيان نمودهايم.
" فَذُوقُوا فَلَنْ نَزِيدَكُمْ إِلَّا عَذاباً" فاى تفريع كه در آغاز اين آيه آمده، آن را نتيجه مطلب قبل كرده، كه عذاب كفار را تفصيل مىداد، و مىخواهد ايشان را از اين اميد مايوس كند كه روزى از شقاوت نجات يافته به راحتى برسندو مراد از جمله" فَلَنْ نَزِيدَكُمْ إِلَّا عَذاباً"، اين است كه آنچه مىچشيد عذابى است بعد از عذابى كه قبلا چشيده بوديد، پس آن عذاب، عذابى است بعد از عذاب، و عذابى است روى عذاب، و هم چنان عذابها دو چندان مىشود ، و اين آيه خالى از اين ظهور نيست كه مراد از جمله" لابِثِينَ فِيها أَحْقاباً" خلود در آتش است، و اينكه عذاب از شما قطع نخواهد شد.
" إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازًا حَدَائِقَ وَأَعْنَابًا وَكَوَاعِبَ أَتْرَابًا " كلمه" فوزبه معناى ظفر يافتن به خير بدون صدمه و با حفظ سلامت است، پس در اين كلمه هم معناى ظفر يافتن به خير هست و هم معناى نجات و خلاصى از شر، و كلمه" مفاز" مصدر ميمى و يا اسم مكان از فوز است، و در آيه شريفه هر دو احتمال راه دارد.
و در جمله" حَدائِقَ وَ أَعْناباً" كلمه" حدائق" جمع حديقه است، و حديقه به معناى بوستان داراى ديوار است، و كلمه" أعناب" جمع عنب است، كه نام ميوه درخت مو است، و چه بسا به خود درخت هم عنب گفته مىشود.
و كلمه" كواعب" جمع كاعب است كه به معناى دختر نورسى است كه پستانهايش رو به رشد نهاده، و دائرهاى تشكيل داده، و كمى از اطرافش بلندتر شده. و" اتراب" جمع ترب است، كه به معناى مثل است، و" كواعب اتراب" به معناى دخترانى هم سن و سال و شبيه به هم هستند.
" وَ كَأْساً دِهاقاً"- يعنى و قدحهايى پر از شراب، پس كلمه" دهاق" مصدرى است كه معناى اسم فاعل را مىدهد.
" لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا كِذَّاباً" يعنى در بهشت سخن لغو نمىشنوند، سخنى كههيچ اثر مطلوب بر آن مترتب نمىشود، و نيز يكديگر را در آنچه مىگويند تكذيب نمىكنند، پس سخنان بهشتيان هر چه هست حق است و اثر مطلوب دارد، و صادق و مطابق با واقع است.
" جَزاءً مِنْ رَبِّكَ عَطاءً حِساباً" يعنى رفتارى كه با متقين مىشود هر چه باشد در حالى است كه جزايى حساب شده، و عطيهاى از ناحيه پروردگار تو است، پس كلمه" جزاء" و همچنين كلمه" عطاء" حال است، و كلمه" حسابا" مصدرى است به معناى اسم مفعول، و صفت است براى عطاء، احتمال هم دارد كه كلمه" عطاء" تميز و يا مفعول مطلق باشد.
بعضى «1» گفتهاند: در اين آيات جزاى متقين را به" رب" نسبت داده، و" رب" را به ضمير راجع به رسول خدا (ص) اضافه كرده، تا به اين وسيله از آن جناب احترامى به عمل آورده باشد، ولى در جزاى طاغيان اين كار را نكرد و آن را به" رب" نسبت نداد و نفرمود:" جزاء وفاقا من ربك" تا بفهماند خداى تعالى منزه از رساندن شر است، هر شرى كه باشد به دست خود طاغيان درست مىشود.
" رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا الرَّحْمنِ" اين آيه كلمه" ربك" را كه در آيه قبل بود تفسير و بيان مىكند، مىخواهد بفهماند ربوبيت خداى تعالى عمومى است و همه چيز را شامل است.
و توصيف رب به صفت رحمان- با در نظر گرفتن اينكه اين كلمه صيغه مبالغهاست-، اشاره دارد به سعه رحمت او، و اينكه رحمت خدا نشانه ربوبيت او است، ممكن نيست موجودى از آن محروم باشد، هم چنان كه ممكن نيست موجودى از تحت ربوبيت او خارج باشد، مگر آنكه مربوبى از مربوبهاى او خودش به سوء اختيارش رحمت او را نپذيرد، كه اين شقاوت و بدبختى خود ايشان است، مانند طاغيان كه مربوب خدا هستند، ولى رحمت او را نپذيرفته از زى عبوديتش خارج شدند.
" لا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطاباً يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً" از اينكه اول اين آيه دنبال آيه" رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا الرَّحْمنِ" واقع شده، كه از ربوبيت و رحمانيت خدا خبر مىدهد، و شان ربوبيت تدبير و شان رحمانيت بسط رحمت است، معلوم مىشود منظور از خطاب در جمله" از ناحيه او مالك خطابى نيستند" بگو مگو و اعتراض به خداى تعالى در باره بعضى از رفتارهاى اوست.
ليكن از نظر وقوع ذيل آن كه مىفرمايد:" يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا" بعد از جمله" لا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطاباً" كه از ظاهرش بر مىآيد اين مالك نبودنشان مختص به يوم الفصل است، و نيز از نظر وقوع آن جمله در سياق تفصيل جزاى الهى طاغيان و متقين، بر مىآيد كه مراد اين است كه ايشان مالكيت و اذن آن را ندارند كه خدا را در حكمى كه مىراند و رفتارى كه معمول مىدارد مورد خطاب و اعتراض قرار دهند، و يا دست به شفاعت بزنند.
و مراد از" روح" مخلوقى امرى است كه آيه" قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي" «5» به آن اشاره دارد.
و كلمه" صفا" حالى است از روح و ملائكه، و اين كلمه مصدرى است كه اسم فاعل از آن اراده شده، و حالت صافين را مىرساند، و چه بسا از مقابلهاى كه ميان روح و ملائكه انداخته استفاده شود كه روح به تنهايى يك صف را، و ملائكه همگى يك صف را تشكيل مىدهند.
و جمله" لا يَتَكَلَّمُونَ" بيانى است براى جمله" لا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطاباً" و ضمير فاعل در آن به همه اهل محشر بر مىگردد، چه روح، چه ملائكه، چه انس، و چه جن، و سياق بر اين معنا شاهد است.
و جمله" إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ" مىخواهد بيان كند چه كسانى در آن روز با اذن خدا سخن مىگويند.
" وَ قالَ صَواباً" يعنى" قال قولا صوابا"، تنها كسانى حق سخن گفتن دارند كه خدا اذنشان داده باشد و سخنى صواب بگويند.
" ذلِكَ الْيَوْمُ الْحَقُّ" كلمه" ذلك" اشاره است به" يوم الفصل" كه در اين سوره ذكر شد.و اگر اشاره را با لفظ" ذلك" آورد كه مخصوص اشاره به دور است، براى اين بوده كه به عظمت مساله .
" فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ مَآباً" يعنى هر كس بخواهد مىتواند به سوى پروردگار خود مرجعى بگيرد، كه به وسيله آن به ثواب متقين برسد، و از عذاب طاغيان نجات يابد.
" إِنَّا أَنْذَرْناكُمْ عَذاباً قَرِيباً "مراد از اين" عذاب" عذاب آخرت است، و نزديك بودن آن به اعتبار حق بودن، و بدون شك، حق بودن، وقوع آن است چون هر چه آمدنى باشد نزديك است.علاوه بر اين، وقتى قيامت عبارت باشد از تجسم اعمال آدمى، و جزا ديدن انسان در برابر اعمال، اين اعمال همواره با آدمى هست، و از هر چيز ديگرى به انسان نزديكتر است.
" يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ" يعنى روزى كه انسان منتظر ديدن جزاى اعمالى است كه در زندگى دنيا انجام داده، و از پيش فرستاده است.
" وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً"- يعنى كافر در آن روز از شدت آن روز آرزومىكند اى كاش خاكى بود فاقد شعور و اراده، و در نتيجه آنچه كرده نكرده بود، و جزا داده نمىشد.
بحث روايتى
در بعضى از روايات آمده كه منظور از" نبا عظيم" على (ع) است. ولى اين از باب بطن قرآن است، نه تفسير لفظ آيه .
و درتفسير قمى در معناى آيه" لابِثِينَ فِيها أَحْقاباً" فرموده احقاب به معناى سالها، و" حقب" به معناى يك سال است، و يك سال، سيصد و شصت روز است، و يك روز قيامت برابر هزار سال از سالهاى دنيا است كه شما مىشماريد .
و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم، و ابو الشيخ (در كتاب العظمة) و ابن مردويه، از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت رسول خدا (ص) فرمود:
روح، لشكرى است از لشكريان خدا، كه از ملائكه نيستند، و داراى سر و دست و پايند، آن گاه اين آيه را خواندند" يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا" و سپس فرمود: اينها لشكريانى، و اينها لشكريانى ديگر هستند .
مؤلف: اين روايت در ذيل آيات كه مشتمل بر مساله روح است، از ائمه اهل بيت (ع) نقل شد، و در آن آمده بود كه روح خلقى است از جبرئيل و ميكائيل عظيمتر، و ما اين روايت را كه از على (ع) هم نقل شده بود آورديم، و در آن آمده بود كه روح غير ملائكه است، و استدلال شده بود به آيه شريفه" يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ ..." .
و در اصول كافى به سند خود از محمد بن فضيل از ابى الحسن ماضى (ع)روايت كرده كه گفت: از آن جناب از آيه" يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ ..."پرسيدم، فرمود به خدا سوگند ماييم آنهايى كه در قيامت اذن دارند و صواب مىگويند.پرسيدم: وقتى به سخن آييد چه مىگوييد؟ فرمود: پروردگار خود را ثنا گفته و بر پيامبران درود مىفرستيم، و براى شيعيان خود شفاعت مىكنيم، و پروردگار ما شفاعت ما را رد نمىكند (تا آخر حديث) .
درباره معاد، كفار چند گروهند: <<الذى هم فيه مختلفون>> بعضى آنرا محال و برخى بعيد دانسته و برخى ترديد مىورزند و برخى ديگر لجاجت مىكنند.
1- شروع سخن با طرح يك سؤال، در تاثير كلام مؤثر است. <<عمّ يتساءلون>>
2- تشكيك در قيامت، كار كافران است. <<يتساءلون عن النبأ العظيم>>
3- اگر سوال طبيعى بود بايد جواب داد: <<يسئلونك ... قل>> ولى اگر شيطنت بود. برخورد لازم است. <<كلا سيعلمون>>
4- در برابر طعنه و كنايه به مقدّسات و باورهاى قطعى، با قاطعيّت بايد سخن گفت. <<كلاّ>>
5 - در برابر ترديد، بايد حرف حق را تكرار كرد. <<كلاّ سيعلمون...كلاّ سيعلمون>>
6- قيامت دورنيست. <<سيعلمون>> (حرف سين رمز نزديك بودن است)
7- قيامت، روز كشف حقائق است. <<سيعلمون>>
«سُبات» به معناى قطع كار و تعطيل كردن آن است كه موجب آسايش و آرامش جسم و روان مىشود.
1- مشت نمونه خروار است. مطالعه در هستى، بهترين راه خداشناسى و معادشناسى است. <<ألَم نَجْعَل الارْضَ مهاداً...>>
2- انسان در دادگاه عقل و وجدان خدا پرست است و مىتوان از وجدان او درباره قدرت الهى سوال كرد. <<ألَم نَجْعَل>>
3- از قدرت خداوند به آفرينش زمين و آسمان و ديگر پديدههاى طبيعى، به قدرت او براى برپايى قيامت، استدلال كنيد. <<الارْضَ... الجبال... الليل... النهار...>>
4- پس از طرد افكار باطل، بر عقايد حقتان استدلال كنيد. <<كلاّ سيعلمون... ألَم نَجْعَل>>
5 - اگر روحيه لجاجت نباشد، انسان از همين زمين و زمان و خواب و خوراك مىتواند درس بگيرد. <<الارْضَ... الليل... النهار...>>
6- قدرت و حكمت الهى در آفرينش ما و هستى، دليل آن است كه ما را با مرگ رها نخواهد كرد. <<خلقناكم ازواجاً... نومكم سباتاً... النهار معاشاً>>
«معصرات» از «عصر» به معناى فشردن، يا صفت ابرهاى بارانزاست كه گويا چنان خود را مىفشرند كه باران ببارند و يا صفت بادهايى كه ابرها را متراكم و فشرده مىسازد تا از آنها باران ببارد.
1- خداوند اداره هستى را بر اساس يك نظام مشخص (نظام سببيّت و علّت و معلول) قرار داده است. (نور و حرارت خورشيد همراه با ابر و باران، عامل توليد دانه و گياه مىشود.) <<سراجاً وهّاجاً... ماءً سجاجاً لنخرج به حبّاً و نباتاً>>
2- قرآن، شعر نيست، امّا از آهنگ و موسيقى خاصّى برخوردار است. <<وهّاجاً، ثجّاجاً، نباتاً>>
3- اسباب و وسايل طبيعى، نبايد ما را از خداوند غافل كند. <<لنخرج به...>>
4- خداوندى كه زمين مرده را با نزول باران به صورت بوستانى پر درخت در مىآورد، از زنده كردن مردگان عاجز نيست. <<لنخرج به... جنّات الفافاً>>
قيامت از جهتى «يوم الجمع» است كه همه در آن اجتماع مىكنند و از جهتى «يوم الفصل» ناميده شده، زيرا خوبان از بدان و حق از باطل جدا و به اختلافات فيصله داده مىشود.
در روايات مىخوانيم كه در قيامت مردم به گروههاى مختلفى تقسيم مىشوند و هر گروه به شكلى سخن چين در قيافه ميمون، حرامخوار در شكل خوك، رباخوار در قالب وارونه، قاضى ظالم به صورت كور، خودپسند كر و لال، عالم بى عمل در حال جويدن زبان، همسايه آزار بىدست وپا، سعايت كننده آويخته بر آتش، هوسباز بدبو، و فخر فروشان به لباس با لباس دوزخى محشور مىشوند.
1- دنيا، مقدّمه قيامت است و اين همه نعمت عبث و بيهوده نيست.<<انّ يَوم الْفصل كانَ ميقاتاً>>
2- زمان قيامت از قبل نزد خداوند معلوم است. <<كان ميقاتاً>>
3- قيامت نيز نظامى دارد <<يَوم يُنفخُ فى الصُّور>>
4- در قيامت، نظام آسمان و زمين دگرگون مىشود. <<فتحت السماء...سيّرت الجبال>>
5 - انسان با مرگ، رها و فراموش نمىشود. <<يوم الفصل كان ميقاتاً>>
6- به پيوندها و روابط دنيوى دلخوش نباشيد كه روزى همه چيز گسسته مىشود. <<يوم الفصل>>
7- ارتباط زمين و آسمان و اهل آنها، در قيامت توسعه مىيابد. <<فتحت السماء>>
«مرصاد» يعنى كمينگاه و «طاغين» از «طغيان»، بىاندازه پيش رفتن در معصيت است.
«مئاب» از «اُوب» به معناى قرارگاه و رجوع است و فرجام را از آن جهت مئاب گويند كه انسان با عمل خود آن را فراهم كرده و اكنون به آن باز مىگردد.
«احقاب» جمع «حُقب» به معناى مدت طولانى است.
در روايات مىخوانيم: اَحقاب جمع حُقب و هر حقب شصت سال و به گفته بعضى هشتاد سال است كه هر روز آن مثل هزار سالى است كه شما در دنيا مىشماريد.
«حميم»، آب داغ و «غسّاق»، آب زردى است كه از زخم و چرك و خون خارج مىشود.
ممكن است معناى آيه چنين باشد كه جهنم براى همه در كمين است ولى متقين از آن عبور مىكنند و براى مجرمان جايگاه مىشود. <<لطّاغين مئابا>>
با توجّه به عدالت الهى كه كيفر و جزا مطابق عقائد و كردار است، <<جزاءً وفاقاً>> پس زيادى عذاب در آيه <<لن نَزيدكم الاّ عذاباً>> به خاطر زيادى كفر و فرار از حق است. <<فلم نزدهم دعائى الا فرارا>> چون در برابر هر دعوتى از انبيا، فرار كفار بيشتر مىشود، خداوند نيز عذاب آنان را بيشتر مىكند.
در دوزخ، به جاى سردى، گرمى و به جاى شراب، غسّاق است. <<برداً و لا شراباً الاّ حميماً و غسّاقاً>>
1- دوزخ، از هم اكنون در كمين خلافكاران است. <<انّ جهنّم كانت مرصاداً>>
2- گرفتار شدن و به دام افتادن مجرمان، امرى قطعى است. <<مرصاداً للطّاغين>>
3- طغيانگرى، نشانه دوزخيان است. <<للطّاغين>>
4- اهل دوزخ دو گروهند گروهى ابدى، <<خالدين فيها ابداً>> و گروهى براى مدت طولانى. <<لابثين فيها احقاباً>>
5 - كيفرهاى الهى عادلانه است. <<جزاءً وفاقاً>>
6- حتى احتمال حساب و كتاب در قيامت، براى كنترل انسان كافى است. <<لايرجون حسابا>>
7- بىاعتقادى به قيامت، رمز طغيان است. <<لطّاغين... لايرجون حساباً>>
8 - انكار قيامت، زمينه انكار همه چيز است. <<لا يرجون حسابا و كذبوا باياتنا كذابا>>
9- ريز و درشت كارها حساب و كتاب دارد و خداوند احاطه علمى به همه چيز دارد و اين احاطه، ثابت و باقى است. (<<كتاباً>> رمز ثبوت و بقا است) <<كلّ شىء احصيناه كتاباً>>
«مفاز» يا به معناى محل كاميابى است و يا خود كاميابى. «كواعب» جمع «كاعب» دخترى را گويند كه تازه سينهاش بر آمده باشد، «اتراب» جمع «تَرب» به معناى هم سن و سال و هم شكل و شمائل است. كلمه كاس به معناى جام بلورين و دهاق به معناى لبريز است. البتّه بعضى آن را از ريشه دَهَقَ به معناى گره زدن پى درپى گرفتهاند، يعنى جامهاى شراب پياپى عرضه مىشود.
1- بيم و اميد بايد در كنار هم باشد. در اين سوره پاداش متقين در برابر كيفر طاغين قرار گرفته است. <<انّ جهنّم كانَت مرصاداً للطاغين...انّ لِلمتقين مفازا>>
2- كاميابى و رستگارى در سايه نعمتهاى مادى و معنوى است. <<انّ لِلمتقين مفازا>> (كلمه <<حدائق>> رمز نعمتهاى مادى و كلمه <<لايسمعون >>رمز نعمتهاى معنوى است.)
3- نعمتهاى بهشتى، انسان را گرفتار غرور و غفلت و ياوهگوئى و بدمستى نمىكند. <<لايسمعون>>
4- جلساتى كه در آن لغو و دروغ نباشد، جلسات بهشتى است. <<لايسمعون فيها لغواً و لا كذاباً>>
5 - نه تنها كيفرها عادلانه است. <<جزاءً وفاقاً>> بلكه پاداشها نيز حساب و كتاب دارد. <<عطاءً حساباً>>
6- در جامعه بهشتى، افراد يكديگر را تكذيب نمىكنند و اعتماد و اطمينان ميان آنها حاكم است. <<و لا كذّاباً>>
7- پاداشهاى الهى، عطار تفضّل اوست نه اينكه ماطلبى داشته باشيم.<<جزاءً من ربّك عطاءً>>
8 - لازمه ربوبيّت، نظام كيفر و پاداش است. <<جزاء من ربّك>>
9- پاداش الهى به متقين حساب دارد. هر كه تقواى بيشترى دارد پاداش بيشترى خواهد داشت. <<عطاءً حساباً>>
1- تدبير اداره امور همه هستى براى خدا يكسان است. آسمان و زمين و آنچه ميان آنهاست، براى او تفاوتى ندارد. <<ربّ السموات و الارض و مابينهما>>
2- پيامبر اكرم مقام بس والائى دارد. گويا او يك در كفّه و تمام هستى در كفّه ديگر است. <<ربّك... ربّ السموات و الارض>>
3- ربوبيّت الهى بر اساس رحمت است. <<ربّ - الرحمن>>
4- حق گفتگوى خودسرانه و معترضانه در قيامت نيست. <<لا يملكون منه خطاباً>>
واژه «روح» در قرآن گاهى به صورت مطلق آمده، مانند اين آيه و آيه 4 سوره قدر، <<تنزل الملائكة و الروح>> كه معمولاً در اين موارد، در برابر ملائكه قرار گرفته است و گاهى به صورت مقيد آمده، مانند روح القدس، روح الامين.
از روايات بر مىآيد كه روح، يا مخلوقى است برتر از فرشته و يا اگر فرشته است، برترين فرشتگان است. چنانكه در روايتى از امام صادقعليه السلام مىخوانيم: روح، فرشتهاى برتر از جبرئيل و ميكائيل است.
در روايات مىخوانيم كه مراد از <<الاّ من اذن له الرّحمن و قال صواباً>> امامان معصوم هستند كه از جانب خداوند اذن دارند سخن صواب و حق گويند.
1- نه فقط انسان و جنّ، بلكه فرشتگان نيز در صحنه قيامت حاضر مىشوند. <<يوم يقوم الروح و الملائكة>>
2- رعايت نظم و انضباط و آمادگى براى انجام دستورات، از ويژگىهاى فرشتگان الهى است. <<يقوم الروح و الملائكة صفّاً>>
3- در قيامت شفاعت منوط به اذن خداوند است. <<لايتكلّمون الاّ من أذن لَه الرّحمنُ و قال صوابا>>
4- انسان در انتخاب راه آزاد است. <<فمن شاء>>
5 - قيامت، روزى است كه هم وقوع آن حق است و هم بر اساس حق عمل مىشود. <<اليوم الحق>>
6- چون قيامت حق است، پس راهى را انتخاب كنيم كه به سوى او باشد. <<فَمن شاءَ اتَّخذ الى ربّه مئابا>>
1- براى افراد غافل، هشدار و انذار مهمتر از بشارت است. <<انّا انذرناكم>>
2- دليل غفلت آن است كه مردم، قيامت را دور مىپندارند. <<عذاباً قريباً>>
3- پشيمانى، دليل بر اختيار انسان است. <<يا ليتنى كنت تراباً>>
4- در قيامت، انسان ناظر بر عملكرد خويش است. <<ينظر المرء ما قدّمت يداه>>
5 - سرنوشت اخروى هر كس به دست خود اوست. <<ينظر المرء ما قدّمت يداه>>
6- خاك يك دانه مىگيرد، يك خوشه مىدهد، ولى كفّار صدها دليل و برهان مىشنوند ولى يكى را نمىپذيرند. پس خاك بر كافر برترى دارد. <<كنت تراباً>>
«والحمد للّه ربّ العالمين»
سوره نبا [78]
اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 40 آيه است .
محتواى سوره :
اصـولا اكـثـريت قريب به اتفاق سوره هاى جز آخر قرآن در ((مكه )) نازل شده ,و بيش از همه چيز روى مساله مبدا و معاد, و بشارت و انذار تكيه مى كند.
محتواى اين سوره را مى توان در چند بخش خلاصه كرد.


