منتخب تفاسیر

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ منتخب تفاسیر خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

جايگاه شريعت در قلمرو عرفان5

سيد‌‌‌‌يحيي يثربي

سقوط تكليف؟ يا شكوه بندگي!

ديدگاه عارفان را در ارج و اهميت شريعت، دربخش گذشته مورد بحث قرار داديم. اينك مسأله سقوط و ادامه بندگي با شكوه واصلان را در اين قسمت مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

1. سقوط تكليف

تـبــه گـردد ســراسـر مـغـز بــادام

گـرش از پـوسـت بـخـراشـي گه خـام

ولي چون پخته شد بي‌پوست نيكوست

اگــر مـغــزش بــر آري: بركني پوست

شريعت پوست، مـغـز آمـد حـقـيـقـت

مــيــان ايــن و آن بـاشـد طـريــقــت‌

خـلل در راه سالـك نـقص مغـز اسـت

چو مغزش پخته شد، بي‌پوست نغز است[i]

در شريعت اسلام، هر انساني با داشتن شرايط تكليف، موظف است كه تكليف‌هاي خود را انجام دهد. هيچ‌كس با داشتن شرايط، با هيچ بهانه‌اي نمي‌تواند از زير بار تكليف شانه خالي كند و به اصطلاح ادعا كند كه تكليف از او ساقط شده است!

حال بايد عقيده عرفا را در اين‌باره بررسي كنيم. عرفا در دو مورد به سقوط تكليف معتقدند، به اين شرح:

الف. در مقام فنا

بود هستي بهشت، امكان چـو دوزخ                  مــن و تـو در ميـان مـانند بـرزخ

چو برخـيزد تـرا اين پـرده از پـيـش                  نـمـاند نـيز حكـم مـذهب و كيش

همه حكـم شريـعـت، از منِ تــست                  كه آن بـر سينه جـان و تـن تـست

مـن و تـو، چـون نـمـانـد، در مـيانه                  چـه كعبـه، چه كنش، چه دير خانه[ii]

سالك با گذر از مقامات سلوك، سرانجام به مقصد و مقصود خود كه «فناي في اللّه» است نايل مي‌گردد. دراين مقام از خود نيست شده و با حق هست مي‌گردد.  چون در اين مقام، بنياد هستي سالك فرو پاشيده و از او چيزي كه متعلق امر و نهي باشد، باقي نمانده است، حكم شريعت از او ساقط مي‌گردد. براي اين‌كه حكم شريعت تا آنجا مطرح است كه قالب بشريت در كار باشد.‌ عين‌القضاه همداني[iii] مي‌گويد:

« حكم خطاب و تكليف بر قالب است... اما كسي كه قالب را بازگذاشته باشد و بشريت افكنده باشد و از خود بيرون آمده باشد، تكليف و حكم خطاب برخيزد و حكم جان و دل قايم شود. كفر و ايمان بر قالب تعلق دارد، آن كس كه «تبدّل الارض غير الارض» [iv] او را كشف شده باشد، قلم امر و تكليف از او برداشته شود «ليس علي الخراب خراج»[v]:

تو خود حافظا سر ز مستي متاب                       كه سلطان نخواهد خراج از خراب

عرفا مي‌گويند كه حساب اين سرمستان باده وحدت از ديگران جدا است. شمس‌الدين محمد لاهيجي (مرگ 900 هـ) شارح معروف گلشن راز از اين غرق شدگان درياي وحدت، به عنوان «ترخان» نام برده كه ازهرگونه باج و خراجي معاف بوده، در رفتار و گفتارشان آزادند. گرچه پيروي آنان جايز نيست و ديگراني كه درآن مقام نيستند، نمي‌توانند رفتار و گفتار آنان را داشته باشند، اما انكار و تكذيب آنان نيز درست نيست.[vi]

در اين‌جا نكته ظريفي هست و آن اين‌كه همه اهل سلوك كه براي نخستين بار به مقام فنا و جمع و توحيد مي‌رسند، با تجلي اسماء و صفات حق، خود را داراي آن اسماء و صفات دانسته، همه اسماء و صفات حق را به‌خود نسبت داده، عملاً خود را منشأ و مصدر همه حوادث جهان دانسته و در بسط و بهجت اين حالت باشكوه، نعره اقتدار زده و نداي «انا‌الحق» سر مي‌دهند[vii] و بر زمين و زمان فرمان مي‌رانند:

گداي ميكده‌ام ليك وقت مستي بين         كه حكم بر فلك و ناز بر ستاره كنم![viii]

***

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد              من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك[ix]

***

باز آمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشكنم

وين چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشكنم

امروز همچون آصفم شمشير و فرمان بر كفم

تا گردن گردنكشان در پيش سلطان بشكنم

گر پاسبان گويد كه هي! بر وي بپاشم جام مي

دربان اگر دستم كشد، من دست دربان بشكنم[x]

اين طايفه تا از اين بي‌خودي و مستي در نيامده‌اند، تكليفي بر آنان نيست.

از نظر فقها هم اينان به‌دليل نداشتن شرايط تكليف، يعني عقل و هوش و اختيار، مكلف نيستند.

ب. در مقام بقاي بعد از فنا

حاصل اندر وصل چون افتاد مرد                         گشت دلاله به پيش مرد سرد

چون شـدي بر بـام‌هاي آسـمـان                         سرد باشد جستجوي نردبان[xi]

چنان‌كه گذشت، آنان‌كه به مقام فنا مي‌رسند، تا در اين مقام قرار دارند، مكلف نيستند. اما اينان خود به دو گروه تقسيم مي‌شوند: گروهي در اين مستي مانده و هرگز به عالم عقل و آگاهي ظاهري بازنگشته، به مجذوبان و شيفتگان دايمي حضرت حق مي‌پيوندند و از كوي دوست به اين عالم باز نمي‌گردند.

خرم آن روز كز اين مرحله بر بندم رخت                وز سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم[xii]

و گروه دوم كساني هستند كه پس از رسيدن به مقام جمع و توحيد و فنا، بار ديگر به حيات بشري خود بازگشته، قواي ادراكي خود را بازيافته و به مقام  «بقاي بعد از فنا»  يا صحوبعدالمحو و هشياري پس از بيهوشي وارد مي‌شوند. اينان همانند ديگران و همانند زماني كه به حال عادي خود بودند، باز هم به رعايت حقوق شرعي و تكاليف ديني خود پرداخته، از اعمال ديني و عبادات خود لحظه‌اي غفلت روا نمي‌دارند. اينان بايد به تكاليف خود عمل كنند؛ براي اين‌كه ازنظر كمالات معنوي از دو قسم بيرون نيستند:

ـ يا چنانند كه باز هم در خطر بازگشت به طبيعت بوده و در معرض گرفتار شدن به حجاب‌هاي نوراني و ظلماني‌اند. اينان بايد اعمال خود را انجام دهند تا اولاً خودشان گرفتار حجاب و تفرقه نشده و از مقامي كه سال‌ها با رنج و خون جگر به دست آورده‌اند سقوط نكنند. ثانياً با اعمال و رفتار خود سرمشق و راهنماي ديگران واقع شوند.

ـ يا از نظر كمالات چنانند كه از شدت كمال، كثرتشان حاجب وحدت نبوده و در معرض انحراف و تنزل نيستند. اينان از جهت كمال خودشان نيازمند عبادت و اعمال نبوده، تنها به‌خاطر هدايت و تكميل ناقصان و سالكان، مأمور به رعايت اوامر و نواهي شرع بوده و به همه تكاليف خود عمل مي‌كنند.[xiii]

جز براي يـاري و تعـليـم غـير                سرد باشد راه خير از بعد خير

آينه روشن كه شد صاف و جلي             هـل بـاشـد بـر نـهادن صيقلي

پيش سلطان خوش نشسته در قبول          زشت باشد جستن نامه و رسول[xiv]

 



[i] . شبستري، محمود: «گلشن راز».

[ii] . همان.

[iii] . ابوالمعالي عبدالله بن محمد ملقب به عين القضاه، از عرفاي شوريده كه در سال 533 هـ او را در سن 33 سالگي در همدان به دار آويخته، سپس بدنش را آتش زدند. به جرم واهي ادعاي الوهيت!

[iv] . زمين، زمين ديگر مي‌شود. قسمستي از آيه 48 سوره ابراهيم درباره روز قيامت.

[v] . از ويرانه ماليات نمي‌خواهند.

[vi] . مفاتيح الاعجاز في شرح گلشن راز، ص 303.

[vii] . يثربي، سيد يحيي، «عرفان نظري» بخش دوم شرح رساله قيصري مقصد 3 فصل 1.

[viii]  . حافظ.

[ix] . همان.

[x] . مولوي: «ديوان شمس» .

[xi] . مولوي: «مثنوي». و نيز مراجعه كنيد به ديباچه دفتر پنجم مثنوي كه مولوي بيان روشني در‌اين‌باره دارد.

[xii] . حافظ

[xiii] . «مفاتيح الأعجاز لاهيجيي» (گلشن راز) ص 304 ـ 299.

[xiv] . مولوي، همان.

[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ] [ 17:43 ] [ ]

[ ]

جايگاه شريعت در قلمرو عرفان4

سيد‌‌‌‌يحيي يثربي

 

ج. منشأ توهم

«اما آن قوم (عرفا) كه ايشان را همچون خود مي‌بيني به صورت و ظاهر، ايشان را معني ديگر، دور از تصور تو و انديشه تو.» (شمس تبريزي)[i]

از آن‌جا‌كه عرفا، به جهان ديگري تعلق دارند و در عين حال همانند همه مردم در اين دنيا و با اين مردم زندگي مي‌كنند، بسيار طبيعي است كه مردم در‌باره آنان و اظهارات و مطالب آنان، گرفتار خطا و اشتباه شوند. يكي از اين خطاها اين است كه چنين پندارند كه عرفا به اعمال ديني اهميت نمي‌دهند. اكنون دراين قسمت از بحث، هدف ما آن است كه منشأ و مبناي اين خطا و توهم را توضيح دهيم كه به قول معروف «تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها»!

اين توهم علل و عوامل گوناگوني دارد كه آن‌ها را به اختصار ياد‌آور مي‌شويم:

1. تندروي مخالفان

زاهد ظاهر‌پرست از حـال ما آگاه نيـست

در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اكراه نيست!

در طول تاريخ عرفان و تصوف اسلامي، هميشه كساني بوده‌اند كه با اين مكتب به مخالفت برخاسته‌اند و اين يك امر طبيعي است. براي اين‌كه همه مذاهب و مكاتب جهان، مخالف دارند و هيچ مكتب و مذهبي نيست كه مقبول همه مردم بوده باشد. اما برخي ازاين مخالفان براساس تعصب و تندروي، بي‌آن‌كه اندكي با انصاف و منطق به بررسي اين مكتب بپردازند، براساس اطلاعات ناقص و شايعات، تهمت و افترا را از حد گذرانده‌اند.

مخالفان عرفان از طرف علماي سني و شيعه، صدها كتاب و رساله در رد عرفان و تصوف نوشته‌اند و گاه در اين رد و انكارها، هيچ حد و مرزي را رعايت نكرده‌اند. يك فقيه شافعي كتابي در رد عرفان و تصوف نوشته است كه در آن هر چه خلاف عقل، شرع و منطق است، به عرفا نسبت داده است، از اعتقاد به زن بودن خدا! تا بت‌پرستي و انكار شريعت![ii] از اين‌گونه كتاب‌ها در ميان سني و شيعه كم نداريم.

2. عملكرد نااهلان

از خدا بويـي نه او را، نـه اثر                    دعويش افزون ز شيث و بوالبشر!

حرف درويشان بدزديده بسي                 تا گمان آيد كه هست او خود كسي

خرده گيرد در سخن بر بايزيد                  نـنـگ دارد از درون او يـزيـد[iii]!

اين نااهلان كه اعمال و رفتارشان زمينه تهمت به عرفان و تصوف را فراهم آورده است، خود به چند دسته قابل تقسيم‌اند:

اول. ناآگاهان و خامان طرفدار تصوف و عرفان كه گرچه قصد بد نداشته و در فكر ترويج تصوف نيز بوده‌اند، اما با اظهارات سخيف و رفتار ناشايست خود از ارج و احترام اين مكتب كاسته‌اند. خود عرفا از اين دسته به عنوان «جاهلان صوفيه» دوري جسته و به نكوهش آنان پرداخته‌اند.[iv]

دوم. مدعيان دروغيني كه براي فريب مردم به تعبير حافظ شيرازي «دام نهاده و در حقه باز كرده‌اند.» گروهي جاه طلب كه براي فريب مردم، خرقه درويشي به تن كرده و بر مسند ارشاد نشسته‌اند و براي تحكيم موقعيت خود دست به هر حيله و نيرنگي مي‌زنند.

لاف شيـخـي در جـهان انـداخـته             خويشتن را بايزيدي ساخته!

هم ز خود سالك شده، واصل شده!                     محفلي وا كرده در دعوتكده!

از هزاران يـك نفر زين صـوفـي‌اند             باقيان در دولـت او مي‌زينـد...

اي بسـا ابليـس آدم رو كه هسـت                       پس به هر دستي نبايد داد دست[v]

سوم. گمراهان عالم سير و سلوك كه گاه پس از رسيدن به مراحل عالي و حتي پس از رسيدن به مقام «جمع»، به دلايلي از حمايت عنايت حق محروم شده و گرفتار وسوسه شيطان و نفس اماره مي‌شوند و گاه حتي كارشان به زندقه و بي‌ديني و الحاد نيز مي‌كشد.[vi]

چهارم. كج‌فهمان از مسائل و مطالب عرفان و تصوف. به خاطر شهودي بودن و غيرقابل بيان بودن حقايق و تجربه‌هاي عالم عرفان، هميشه كساني از عارفان و غيرعارفان دچار كج‌فهمي شده‌اند. در كتاب معروف «اللمع» سراج طوسي كه از منابع اصلي، قديمي و معتبر عرفان اسلامي است، بحث مفصلي درمورد اين كج‌فهمي‌ها يافت مي‌شود. او مي‌گويد هر كس كه خود را اهل عرفان بداند، اگر كارش بر سه پايه و اساس استوار نباشد، در واقع از اهل عرفان نبوده، بلكه خود را فريفته است، اگرچه بتواند در هوا پرواز كند و سخنش سراپا حكمت بوده و مورد توجه خاص و عام قرار گيرد و آن سه اصل و پايه عبارتند از:

    1. اجتناب از گناهان صغيره و كبيره كلاً.

    2. اداي همه واجبات دشوار و آسان.

    3. وانهادن دنيا به اهل دنيا چه بيش و چه كم.

سپس به شرح موارد كج فهمي‌ها پرداخته و گرفتاران غلط و كج فهمان را به سه گروه تقسيم مي‌كند:

     1. كساني كه با پايمال كردن اصول از وصول محروم شده‌اند.

     2. كساني كه به‌خاطر خطا در اصول و نداشتن شيخ و تبعيت از حظوظ نفساني، در قلمرو فروع دچار كج فهمي‌شده‌اند.

     3. كساني كه منشأ اشتباه آنان، خطا و لغزش بوده، نه نقصان و تعدّي.

سپس با تحليل موارد متعددي از اين خطاها و كج فهمي‌ها بحث را ادامه مي‌دهد.[vii] ما در اين‌جا تنها دو مورد از آن خطاها وكج فهمي‌هايي را كه به بحث رابطه عرفان و شريعت مربوط است، مورد بررسي قرار مي‌دهيم:

يكي از آن دو مورد، اعتراض عرفا به اعمال و مناسك بي‌روح و غالباً ريايي عابدان و زاهدان است. عرفاي اسلام هدف هر‌گونه عبادت و نيايش را ايجاد تحول و تكامل در باطن سالك مي‌دانند و چون اين كار از عبادت بي‌روح  بر‌نمي‌آيد، آن را نكوهش كرده و بي‌مقدار مي‌دانند و گاه عابدِ غافل را از تارك اعمال بدتر مي‌دانند.[viii] ملاحسين واعظ كاشفي (مرگ 910 هـ) حتي توجه به اغراض و پاداش اخروي را نيز شرك خفي مي‌داند.[ix]صدرالمتألهين حكيم نامدار (مرگ 1050 هـ)، با اين‌كه از مدافعان معاد جسماني است، توجه به لذايذ اخروي را در حدتوجه به لذايذ دنيوي دانسته، عبادت به‌خاطر نعمت‌هاي بهشتي را هم نوعي پيروي از شهوت نفس و فرمان نفس اماره مي‌داند! [x]

براين‌اساس است كه سعدي عليه الرحمه مي‌گويد:

خــلاف طـريـقـت بــود كـاولــيــا                تـمـنـّا كـنـند از خـدا جـز خـدا!

گر از دوست چشمت به احسان اوست    تو در بند خويشي نه در بند دوست[xi]

همه اين‌ها تاكيدند بر لزوم اخلاص و حضور قلب و هيچ‌گونه دلالتي بر بي‌اعتنايي عرفا نسبت‌به عبادت ندارند. هر مكلفي درحد توان بايد بكوشد تا نماز و اعمالش همراه با روح اخلاص و حضور قلب باشد؛ اما اين به آن معنا نيست كه اگر نتواند با اخلاص كامل و حضور قلب نماز بخواند، اصلاً نماز نخواند. همين نماز خشك و بي‌روح نيز ازآن‌جاكه مجاز مقدمه حقيقت است، نبايد ترك شود و تكليف شرع نيز هميشه در حد توان بندگان است.

   و نكته ديگر از آن دو مورد، عقيده عرفا به «سقوط تكليف» است. مسأله سقوط تكليف هميشه بحث‌انگيز بوده و زمينه كج فهمي را فراهم آورده است.

به خاطر اهميت اين موضوع، آن را جداگانه مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

 



[i] . شمس تبريزي: مقالات.

[ii] . «مصرع‌التصوف» ، تاليف برهان الدين بقاعي فقيه و محدث و مفسر شافعي در قرن نهم هجري.

[iii] . مولوي: «مثنوي»

[iv] . براي نمونه مراجعه شود به «كسر اصنام الجاهليه» ملاصدرا.

[v] . مولوي، همان.

[vi] . مراجعه فرمائيد به: «عرفان نظري»، تاليف نگارنده، بخش دوم، مقصد 3 فصل 1.

[vii] . ابونصر سراج طوسي: « اللمع»، چ مصر، ص 516 تا 555.

[viii] . محجه البيضاء فيض، ج 1، ص 369.

[ix] . لب لباب مثنوي، چ تهران، ص 338.

.[x] . رساله سه اصل، چ تهران، ص 48.

[xi] . سعدي، مصلح الدين: «بوستان»، باب 3.

[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ] [ 17:42 ] [ ]

[ ]

جايگاه شريعت در قلمرو عرفان3

سيد‌‌‌‌يحيي يثربي

 

ب. شرايط عمل از نظر عرفا

عرفا در اعمال انسان دو شرط اساسي را درنظر مي‌گيرند: يكي اخلاص و عشق در عمل و ديگري ناديده گرفتن آن. كمي اين دو شرط را توضيح مي‌دهيم:

1. شرط عشق و اخلاص

 

خبرت هـر سـحـر از بـاد صبـا مـي‌خـواهـم      هـر شـبي خـيـل خيالـت به دعا مـي‌خـواهـم

سيـنـه را بـهـر وفـاي تـو صـفـا مـي‌جـويـم      ديـده را بـهـر جـمـال تـو ضيـا مي‌خـواهـم

       بر درِ تو كم و بيش و بد و نيك و دل و جان     همه بـر خـاك زدم، از تو تو را مي‌خواهـم[i]

 

ابن سينا در تحليل خود از مسائل عرفاني، عارف را در برابر عابد و زاهد قرار داده و اين سه گروه را براساس اهداف مختلف آنان از هم جدا مي‌كند. خلاصه بيان ابن‌سينا آن است كه عابد هم دنيا مي‌خواهد و هم آخرت. اما زاهد دست از دنيا كشيده، فقط جوياي آخرت است. درحالي‌كه عارف نه دنيا مي‌خواهد و نه آخرت، بلكه طالب يار و عاشق ديدار است.[ii]

اين عبادت عاشقانه، خود محصول تعاليم شريعت درباره اخلاص است و اوج اخلاص آن‌جا است كه انسان در عمل خود، نه به دنيا توجه داشته باشد و نه به آخرت، بلكه تنها اهليت معشوق و عشق به ديدار، عامل و محرك عمل باشد.

در ضمير ما نمي‌گنجد به غير از دوست كس      هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس[iii]

تعليم اين‌گونه اخلاص، از معصوم است. علي (ع) مي‌فرمايد:

«پرستش من از بيم دوزخ و به طمع بهشت نيست؛ بلكه تو را شايسته پرستش يافته و مي‌پرستم[iv]» و در مورد ديگر مولاي متقيان عبادت به خاطر بهشت را در شأن سوداگران و عبادت از بيم دوزخ را شايسته بردگان شمرده و پرستش آزادگان را محصول عشق و محبت آنان به حضرت حق دانسته‌اند.[v]

اين نكته پيوسته مورد توجه عرفا بوده است. رابعه عدويه، از نخستين عارفان تاريخ تصوف (مرگ 135 هـ) مي‌گفت: «خداوندا اگر تو را از بيم دوزخ مي‌پرستيم، در دوزخم بسوز! و اگر به اميد بهشت مي‌پرستيم، بر من حرام گردان! و اگر براي تو, تو را مي‌پرستيم جمال باقي دريغ مدار[vi]»

عطار اين نكته را چنين سروده است:

 

با تـو اين‌جا گر وصـالي پـي نـهـم     آن بـه مـلك هر دو عـالـم كـي دهـم!

بـس بـود ايـن گـلخنم روشن ز تـو    چيست به از تو، كـه من مي‌خواهم ز تو؟!

مـرگ جان بـاد ايـن دل پـر پـيچ را      گـر گـزيـنـد بـر تــو هـرگـز هـيـچ را!

مـن نـه شـاهي خواهم و نه خسروي           آنـچه مـي‌خـواهم مـن از تـو هـم تويي![vii]

 

اخلاص، نتيجه حضور قلب و توجه است. تا اين توجه نباشد، اخلاص ممكن نيست. روح نماز همين حضور قلب و توجه است. هرگز نبايد چنان فكركرد كه نماز حضرت علي (ع) با نماز ما از نظر كميت فرق داشت؛ يعني آن حضرت مثلاً ركوعش را چند برابر ما طول مي‌داد، نه، بلكه نماز آن حضرت هم در ظاهر، همانند نماز من و شما بود. آن‌چه نماز علي (ع) را در اوج قرار مي‌دهد، ظاهر نمازش نيست، بلكه روح نماز او يعني حضور قلب و اخلاص آن حضرت است.[viii]

نماز بدون حضور قلب، اگر نماز هم به شمار رود، تنها از جهت اداي تكليف است؛ وگرنه در تعالي روحي انسان نقشي نخواهد داشت و در واقع نماز بدون حضور قلب و اخلاص، از نظر عرفا نماز به شمار نمي‌رود. همه رد و انكار عرفا نسبت به زهد ريايي و اعمال بي‌روح مردم، بر همين نكته استوار است،[ix] نه بي‌اعتنايي به شريعت.

اگر نه روي دل اندر برابرت آرم                  من آن نماز، حساب نماز نگذارم

بنابراين نه تنها عرفا به اعمال ديني بي‌اعتنا نيستند، بلكه اعمال شريعت را بدون روح اخلاص و توجه، كافي و كار‌آمد نمي‌دانند و درحقيقت سخت‌گير‌تر از علما و فقها مي‌باشند.

آنان‌كه عرفان را بيش از شريعت، سهل و آسان مي‌پندارند، سخت به خطا مي‌روند؛ براي اين‌كه مسامحه و سهل‌انگاري تنها در حوزه شريعت مجاز است و جريان دارد. در قلمرو عرفان جايي براي تسامح و سهل‌انگاري نيست. ازآن‌جاكه غفلت عده‌اي ازاين نكته دقيق و درعين‌حال غيرقابل ترديد، آنان را گرفتار توهمات و پندارهاي نادرست ساخته است، به توضيح مختصري در اين‌باره مي‌پردازيم.

حوزه شريعت به دو دليل از عرفان آسان‌گير‌تر است:

نخست از آن جهت كه تكاليف شرعي محدودند و درحد توان عرفي و عادي روزمره انسان‌ها تنظيم شده‌اند. كسي با عمل به واجبات و ترك محرمات شريعت اسلام، زياد دچار سختي نمي‌گردد؛ درصورتي‌كه نظام رياضت براساس تحمل سختي و سخت‌گيري استوار است. بنابراين تا انسان زير فشار و سختي قرار نگيرد، رياضت تحقق نمي‌يابد. به همين دليل است كه عرفا نظام رياضتي خود را، تنها با واجبات و محرمات شرعي تنظيم نكرده، به ناچار مستحبات و مكروهات و مستحسنات زيادي را به اين واجبات و محرمات مي‌افزايند. ابن‌عربي در موارد متعددي به اين نكته تصريح كرده و تاكيد مي‌ورزد. اينك نمونه‌اي از تصريح‌ها و تاكيدهاي او:

« والشريعه هي السنه الظاهره التي جاءت بها الرسل عن أمر اللّه، والسنن التي ابتدعت علي طريق القربه إلي اللّه، كقوله تعالي (و رهبانيه ابتدعوها) و قال رسول اللّه (ص): من سن سنه حسنه؛ فأجاز لنا ابتداع ما هو حسن، و جعل فيه الاجر لمن ابتدعه و لمن عمل به.» [x]

يعني شريعت (از نظر عرفا) عبارت‌ است از:

ـ سنت روشني كه پيامبران الاهي به فرمان خداوند براي ما آورده‌اند.

ـ و راه و رسمي كه به‌ خاطر تقرب و نزديك شدن به خداوند، به وسيله بشر پديد آمده است. همان‌كه در قرآن كريم به آن اشاره شده است كه «رهبانيتي كه مسيحيان پديد آورده‌اند» و پيامبر اسلام (ص) نيز كساني را كه سنت نيك پديد مي‌آورند ستوده است و به چنين كاري اجازه داده و وعده پاداش داده است.

بدين سان عرفا هميشه چيزي بر شريعت افزوده‌اند تا بتوانند برنامه رياضت را تنظيم كنند. اين افزايش‌ها هميشه مورد اعتراض فقها بوده است تا حدي كه علماي اسلام برنامه رياضتي آنان را در مورد خواب و خوراك و سخن گفتن و شب‌ زنده‌داري و ... بدعت مي‌شمارند.[xi]

بنابراين طبيعي است كه حوزه شريعت اسلامي سهل‌تر و آسان‌گير‌تر از حوزه طريقت عرفا باشد.

شعار اسلام از همان آغاز اين بود كه تكليف محدود به حد توان شما بوده [xii] و در دين اسلام دشواري و حرجي نيست.[xiii] درصورتي‌كه عرفا از همان آغاز، راه خود را راه خون و جنون دانسته و در توان هر كسي ندانسته‌اند:

عشق از اول سركش و خوني بود                        تا گريزد هر كه بيروني بود

دوم از آن جهت كه انجام اعمال شريعت، به اصطلاح براي «رفع تكليف» است. وقتي كه هركس تكاليف شريعت را در حد توان خود انجام داد، به تكليف عمل كرده و كارش تمام است؛ اما در طريقت عمل به دستورات، فقط براي رفع تكليف نيست؛ بلكه بايد باعث تحول و دگرگوني انسان شده، او را به حال و مقام جديدي برساند. بنابراين دستورات طريقت، بسي جدي‌تر از دستورات شريعت خواهد بود؛ براي اين‌كه تا وقتي عمل به دستورات جدي و درست نباشد، باعث تكامل و دگرگوني روحي نمي‌گردد. هدف در شريعت رفع تكليف است و در عرفان تحول و بلوغ . خواجه عبداللّه انصاري درمورد محبت مي‌گويد: محبت، عادت و عبادت نيست، بلكه نوعي بلوغ و رسيدن است.[xiv]

بنابراين عرفا اصل شريعت را قبول دارند و اعتراضشان بيشتر متوجه كساني است كه گر‌چه رو به قبله ايستاده‌اند، اما بت مي‌پرستند! نام دين و بندگي برخود نهاده‌اند، اما هزاران بت در آستين و صدها قبله در برابر خود دارند!

آيا آن‌كه جداً رو به سوي حق مي‌كند، مي‌تواند به‌غير او هم توجه داشته باشد؟ حتماً نه. مگر آن‌كه به راز «حسبنااللّه» پي نبرده باشد، وگرنه مطمئناً با حافظ همصدا خواهد بود كه:

گل عذاري ز گـلستان جهان مـا را بـس!       زين چمن سايه آن سـرو روان مـا را بس!

يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم!      دولـت صحبـت آن مـونس جان ما را بس

از در خـويش خدا را به بهشتم مفرسـت         كه سَرِ كويِ تو از كون و مكان ما را بس![xv]

2. شرط نديدن عمل

تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافري است

راهرو‌گر صد هنر دارد، توكل بايدش[xvi]

يكي ديگر از آفات زهد و عبادت آن است كه انسان به اعمالي كه انجام داده است، مغرور گردد. همه اعتماد سالك بايد به لطف و عنايت حق باشد كه: «نرود بي‌مدد لطف تو كاري از پيش»، نه به سعي و تلاش خود كه كارساز اصلي، جذبه و عنايت حق است, نه تلاش و كوشش سالك. اگر رحمت و عنايت حق نباشد، كوشش سودي نخواهد داشت.

به رحمـت سـر زلف تـو واثـقـم ورنـه

كشش چو نبود از آن سو، چه سود كوشيدن[xvii]

آري تا مي‌توان بايد كوشيد، اما نبايد به حاصل كوشش اعتماد كرد.

كي به طاعت اين به دست آرد كسي                  زان كـه كـرد ابليس اين طاعت بسي

 ور كـسي گويد: «نبـايـد طـاعـتـي»           لـعنـتـي بـارد بـر او هـر سـاعـتـي

تو مكن در يـك نفـس، طاعـت رها              پس منه طاعت، چو كردي، بر بها

و به طـاعـت عمر خـود مـي‌بـر بـه سـر      تـا سـليـمـان بـر تـو انـدازد نظر[xviii]

آري طاعت آن‌گه ارزش مي‌يابد كه نظر حق را به سوي تو جلب كند.

 



[i] . ابيات از ترجمه عوارف المعارف، ص 148 چاپ علمي وفرهنگي.

[ii] . ابن سينا، همان

[iii] . اوحدي مراغه‌اي.

[iv] . وافي، ج 3، ص 70 و حقايق فيض كاشاني. ص 103.

[v] . نهج‌البلاغه، صبحي صالح، كلمات قصار شماره 237.

[vi] . عطار، فريدالدين «تذكره‌الاوليا»ج 1، ص 73.

[vii] . همان، منطق‌الطير، ص 160.

[viii] . براي مطالعه بيشتر مراجعه فرمائيد به: روح اللّه خميني: «سر‌ الصلوه يا معراج السالكين و صلوه‌العارفين»، مقدمه، فصل 1.

[ix] . درباره اهميت حضور قلب و اخلاص مراجعه فرمائيد به: «المحجه‌البيضاء» فيض كاشاني، ج 1 ،ص 368 بعد و «سرالصلوه» يا ... پيشين، مقدمه، فصل 4، 5 و 6.

[x] . ابن عربي، محي‌الدين محمد: «الفتوحات المكيّه» ، بيروت، 2 /562؛ و نيز همو، «فصوص‌الحكم»، فص يعقوبي (8) كه بسيار روشن و مفصل در اين‌باره بحث كرده است.

[xi] . ابن جوزي، ابوالفرج: «تلبيس ابليس» ، باب دهم.

[xii] . قرآن، 00 / 152؛ 2 / 286 و آيات ديگر.

[xiii] . قرآن 5 / 6؛ 22 / 78.

[xiv] . انصاري، عبدالله «محبت‌نامه»، تهران، طهوري 1363، ص 12.

[xv] . حافظ

[xvi] . همان.

[xvii] . همان.

[xviii] . عطار، فريد‌الدين: همان، ص 92.

[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ] [ 12:20 ] [ ]

[ ]

 

جايگاه شريعت در قلمرو عرفان2

سيد‌‌‌‌يحيي يثربي

3. شريعت عامل رهايي: نجم الدين رازي (مرگ 654 ه‍ ) مي‌گويد:

« در دبيرستان شرايع انبيا، اول الف و باء شريعت ببايد آموخت كه هر امري از اوامر شرع، كليد بندي از بندهاي آن طلسم اعظم است. چون به حق هر يك در مقام خويش قيام نمودي، بندي از طلسم گشاده شود و نسيمي از نفحات الطاف الاهي، از آن راه به مشام جانت رسد... چون بدين جاده (شريعت) قدم به صدق نهي، الطاف ربوبيت، در صورت استقبال، به حقيقت دستگيري قيام نمايد...

گر در ره عاشقي قدم راست نهي                       معشوق به اول قدمت پيش آيد»[i]

قيصري مي‌گويد: «آستان حق برتر و بالاتر از آن است كه در دسترس هر كسي بوده باشد؛ جز آن‌كه يگانه‌هايي در هر دوران مي‌توانند سر بر آستان بسايند.» قيصري اين استدلال و حتي عين عبارت آن را از ابن سينا برگرفته است[ii] و چون هركسي به آن مقام دسترسي ندارد، قيصري به‌اين نتيجه مي‌رسد كه بايد از اين پيشگامان تبعيت كرد. او سخن خود را چنين ادامه مي‌دهد:

« و اين پيشتازان همان انبياء و اوليا عليهم ‌السلام ‌اند، كه خلاصه خاصه اهل وجود و شهودند. بنابراين پيروي از راهنمايي ايشان بر هر رهروي واجب و لازم است. خداي تعالي مي‌فرمايد: بگو اگر خدا را دوست مي‌داريد، پس پيرو من باشيد تا خدا شما را دوست بدارد. ميزان ظهور انوار الاهي و اسرار رباني به ميزان و مقدار تبعيت سالك از انبياء و اوليا عليهم‌السلام بستگي دارد.»[iii]

بنابراين تبعيت از شريعت ضرورت دارد؛ براي اين‌كه تنها اين تبعيت از شريعت و عمل به دستورات آن پيشگامان است كه انسان را با جهان اسرار آشنا مي‌سازد. ظهور اسرار غيبي نيز به ميزان تبعيت سالك از شريعت خواهد بود.

4. شريعت حظ‌ و بهره جنبه خاكي انسان است: از آن‌جا كه عبادت خلق  دربرابر حق يك حقيقت تكويني است، تشريع عبادت نيز نمود و جلوه‌اي از آن رابطه تكويني است. وقتي بنده در حال نماز مي‌گويد: تو را مي‌پرستم و از تو ياري مي‌جويم اين يك تعارف زباني نيست، بلكه گزاره صادقي بر زبان عبد است كه اين گزاره، برابر با عين تكوين و واقعيت هستي است؛ بنابر‌اين در هيچ شرايطي از ارج و اعتبار ساقط نمي‌گردد.

بنابراين عبادت‌هاي ظاهري حظ و نصيب جنبه ظاهري ما است. عارف كه به جهان باطن و درون وارد شده و در پرستش حق، باطني هماهنگ با تكوين دارد، با عبادات ظاهري نيز ظاهر او با باطنش همگام مي‌گردد. امام (ره) اين نكته را از مرحوم شاه‌آبادي چنين نقل مي‌كند: «عبادات، سرايت دادن ثناي حق، به جنبه و مقام جسماني و مادي انسان است. همان‌گونه كه بطن‌ها و مراتب ديگر وجود انسان همانند «عقل»، «قلب» و «صدر» حظ و بهره خود را از معرفت و ثناي رب خود دارند، مرتبه جسماني انسان و ملك بدن او نيز بايد حظ و بهره خود را از معرفت و ثناي حق داشته باشد و همين مناسك و اعمال، حظ بدن است. روزه، ثناي حق به صمديت و قدوسيت است و نماز ثناي ذات مقدس حق است به جميع اسماء و صفات»[iv]بنابراين هرگز نبايد ترك شود، وگرنه ظاهر با باطن هماهنگ نخواهد بود.

5. شريعت تنها راه تسلط بر نفس اماره: يكي از هدف‌هاي اصلي سلوك، رام كردن نفس اماره است. ابن سينا هم رام كردن نفس اماره را يكي از سه هدف اصلي رياضت دانسته است. او نيز نخستين عامل رام كردن نفس را عبادت همراه با تفكر و تأمل شمرده است.[v]

رام‌كردن نفس كار دشواري است؛ چنان‌كه پيامبر اسلام(ص) نفس را دشمن‌ترين دشمن انسان[vi]ناميده و مبارزه با آن را «جهاد اكبر»[vii] دانسته است. دشواري كار از آن‌‌ جا است كه «نفس اماره» جزء ذات بشر است، نه يك عارضه بيروني!

پيامبرگرامي اسلام در اشاره به اين حقيقت، شيطان را «همزاد» همه انسان‌ها ناميده و حتي خود را نيز از اين قاعده استثنا نكرده است. اما او رهايي خود را از شر اين همزاد، درسايه عنايت خداوند به دست آورده است.[viii]

چنان‌كه گفتيم، اين عنايت الاهي و اين رهايي، تنها از طريق عبادت و اخلاص در بندگي فراهم مي‌آيد.

عطار شكايت از گرفتاري در دست نفس را چنين بيان مي‌كند:

              نفس سگ هرگز نشد فرمانبرم             من ندانم تا زدستش جان برم

آشنا شد گرگ در صحـرا مرا                   آشنا نه، اين سـگ رعـنا مـرا[ix]

هدهد در پاسخ مي‌گويد: اين سگي كه در جوال كرده‌ايد و اين همزاد همراه خطرناك شما، هر چه بگوييد بد است و مبارزه با آن دشوار:

صد هزاران دل بمرد از غم همي              و اين سگ كافر نمي‌ميرد دمي[x]

اما به هرحال اين نفس سركش و عاصي را مي‌توان به فرمان شرع رام كرد و شكست داد؛ چنان‌كه ژنده پوشي به پادشاهي گفت: تو اسير نفسي اما من آن را رام كرده‌ام از آن جهت كه تو دين را به كار نبسته‌اي و من بسته‌ام:

زان كه جانت روي دين نشناخته است     نفس تو از تو خري بر ساخته است

لـيـك چون من سـر دين بشـناخـتـم         نـفس سگ را هم خر خود سـاختم[xi]

ابن‌عربي در اين‌باره مي‌گويد:

« شريعت، جاده‌اي روشن و رهگذر نيك‌بختان است و طريق خوشبختي. هر كه از اين راه برود، به رهايي مي‌رسد و هر كه از آن روي گرداند، سرنوشتي جز هلاكت نخواهد داشت.»[xii]

6. نكته‌هايي از ابن‌عربي: ازآن‌جا كه موقعيت ابن‌عربي در عرفان اسلامي، موقعيتي ممتاز و برجسته است و نيز ازآن‌جا كه مسأله توجه به شريعت درميان عارفان، يك مسأله بحث‌انگيز است، به نظر مي‌رسد كه ياد‌آوري نكاتي از  ابن‌عربي در اين زمينه سودمند باشد. ابن‌عربي اهميت شريعت را از جهات مختلف در آثار خود مطرح كرده است. ما در اين‌جا تنها به ذكر چند نكته از فتوحات او قناعت مي‌كنيم:

الف. با عمل به شريعت از مكر الاهي در امان خواهيم بود. اهل عرفان مي‌دانند كه مراحل پيچيده‌اي در معامله حق با سالك وجود دارد كه از آن به عنوان «مكر» تعبير مي‌كنند و اين «مكر»، سالك را با سردرگمي و خطرهاي گوناگون روبه‌رو مي‌سازد. اين مكرها گاه چنان پيچيده‌اند كه مردان مرد را دچار سردرگمي و لغزش مي‌سازند. خواجه حافظ شيرازي اين نكته را چنين سروده است:

چه‌جاي من كه بلغزد سپهر شعبده باز                 از ايـن حيل كه در انبانه بهـانه تسـت

تنها پناهگاه سالك دربرابر اين مكر، شريعت است.

ابن‌عربي دراين باره مي‌گويد: «بدان كه من در مكر الاهي و چگونگي در امان ماندن از اين مكر دقت كردم، چاره‌اي به نظرم نرسيد جز آن‌كه بايد دست به دامن شريعت زد؛ بنابراين اگر خداوند كسي را بخواهد به‌سوي خير و سعادت هدايت كند و از گرفتاري‌هاي مكر در امان بدارد، كاري مي‌كند كه او هيچ‌گاه ميزان شريعت را از دست نگذارد... هيچ بنده‌اي نبايد از اين ميزان غفلت كند... هركه بخواهد از مكر حق ايمن بماند، بايد ميزان شريعت را از دست ندهد؛ ميزاني كه آن را از پيامبر به ارث برده و فرا گرفته است. پس هر چه از طرف خدا دريافت كند آن يافته‌ها را در اين ميزان بگذارد؛ اگر با ميزان شرع پذيرفته شد آن را داشته باشد و گرنه تركش كند.»[xiii]

ابن‌عربي سفارش مي‌كند كه حتي بايد واردات غيبي و الهامات الاهي را نيز با ميزان شريعت سنجيد. او مي‌گويد: «اهل اللّه در اين مورد اختلاف ندارند. بسياري از بزرگان حوزه كشف و شهود گرفتار آشفتگي شده، از نظر تشخيص حالات خود دچار پيچيدگي‌هاي مكر مي‌گردند و لذا بايد ميزان شريعت را از دست نگذارند.»[xiv]

ب. حقيقت عين شريعت است. ابن‌عربي مي‌گويد: «هر كه از شريعت فاصله بگيرد، اگر تا آسمان هم بالا رفته باشد به چيزي از حقيقت دست نخواهد يافت!... حقيقت عين شريعت است. شريعت مانند جسم و روح است كه جسمش احكام است و روحش حقيقت.»[xv]

ج. تنها با شريعت مي‌توان دنيا را در جهت آخرت تنظيم كرد. اگر هدف، زندگي دنيوي باشد شايد انسان بتواند با عقل و انديشه به اداره آن بپردازد براي اين‌كه به دنبال مصلحت رفتن براي موجود زنده يك عمل ذاتي است، تا چه رسد به انسان كه داراي عقل و انديشه است. هيچ جامعه‌اي بي‌قانون نبوده است و شريعت هم غالباً همين قوانين اجتماعي موجود را تأييد كرده است. فرق عمده قوانين اجتماعي شرعي با قوانين اجتماعي بشري در آن است كه انسان به‌هنگام عمل به قوانين شرعي مي‌تواند قصد قربت كند، چون فرمان الاهي را انجام مي‌دهد.

بنابراين آن‌چه در شريعت هدف اصلي است، تنظيم دنيا درجهت مصالح آخرت است، وگرنه دنيا با قوانين بشر ساخته نيز اداره مي‌شود. پس مادامي كه زندگي دنيوي دركار باشد، تكليف و شريعت ضروري خواهد بود.[xvi]

د. شريعت زمينه‌ساز ادب است: ادب شريعت، همان ادب الاهي است كه با وحي و الهام عهده‌دار ادب كردن انسان شده است. پيامبر اسلام (ص) هم با شريعت، ادب پذيرفته بود كه مي‌فرمود: «خداوند مرا ادب آموخت و نيك هم ادبم آموخت.» ما نيز بايد به پيروي از او، از شريعت ادب آموزيم. هر كه آداب شريعت را به‌جاي آورد، با ادب حق مؤدب خواهد بود.[xvii]

ه‍.. رعايت شريعت، انسان را به مقام «خلت» مي‌رساند. انسان مي‌تواند با رعايت شريعت و با داشتن ادب الاهي شرعي، مانند حضرت ابراهيم (ع) به مقام «خليل اللهي» دست يابد. اگر توجه به حلال و حرام و احكام ديگر شريعت، در ذات كسي داخل شده و از اوصاف وي قرار گيرند، به مقام «خلت» يعني خليل خدا شدن دست خواهد يافت.[xviii]



[i] . رازي، نجم‌ الدين 7 مرصاد العباد، چ تهران، ص 74.

[ii] . ابن سينا: «اشارات»، نمط نهم.

[iii] . قيصري، همان.

[iv] . امام خميني (ره): «ر‌‌الصلوه يا صلوه العارفين و معراج السالكين»، مقدمه، فصل 2، با اندكي تغيير و تلخيص.

[v] . ابن‌سينا، همان

[vi] . «كنوز الحقايق»، 14 و مستدرك الوسائل، 2 / 270.

[vii] . فروزانفر، بديع‌الزمان: «احاديث مثنوي»، صص 15 ـ 14.

[viii] . مسلم «صحيح»، 8/136.

[ix] . عطار، فريد‌الدين: «مطق‌الطير»، ص 109.

[x] . همان، ص 110.

[xi] . همان، ص 111.

[xii] . ابن عربي، محي‌الدين: «الفتوحات المكيه»،3/69. و نيز، 2/195 و 562.

[xiii] . ابن عربي: «فتوحات»2/530و3/230 و4/34، 186.

[xiv] . همان، 2 / 233.

[xv] . همان: ديوان / 16، «فتوحات» 2 / 536 و 4 / 419 و 2 / 487، 687.

[xvi] . ابن عربي: «فتوحات»1 / 325، 2 / 248 و 3  / 384، 409، 480.

[xvii] . همان، 2 / 284 و 4 / 58، 171، 391.

[xviii] . همان، 3 / 271.

[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ] [ 12:18 ] [ ]

[ ]

جايگاه شريعت در قلمرو عرفان1

سيد‌‌‌‌يحيي يثربي**. استاد و عضو هيأت علمي دانشگاه علامه طباطبايي و پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.

چكيده

هدف از اين بحث آن است كه با استناد به منابع معتبر عرفان اسلامي، به دفع توهمي بپردازيم كه عده‌اي به خطا دچار آن گشته و چنين مي‌پندارند كه از نظر عرفا، شريعت چندان اهميت نداشته و يك عارف چندان پايبند عمل به احكام شرع نمي‌باشد! گرچه چنين توهمي دانسته يا ندانسته، سابقه‌اي طولاني دارد، اما اخيراً گاه جدي‌تر از گذشته مطرح شده و عده‌اي از مدعيان روشنفكري كشورمان با برداشتي خام از فكر و فرهنگ جديد غرب، جنبه عرفاني دينداري را از جنبه فقهي آن جدا كرده و بدين‌ سان مي‌‌خواهند بگويند كه مي‌توان شريعت و فقه را جدي نگرفته و دينداري عارف بود و بس![i]

اكنون مي‌خواهيم بدانيم كه آيا واقعاً چنين است؟ آيا عرفا به شريعت و فقه اعتناي چنداني ندارند؟ يا اين‌كه چنين فكري خطا بوده و توهمي بيش نيست؟‌ و اگر خطا و توهم است،‌منشأ اين خطا و توهم چيست؟

در اين‌جا بايد سه مسأله را روشن كنيم:

- اول: جايگاه شريعت در سلوك عرفاني.

- دوم: سقوط تكليف در مراحلي از سلوك.

- سوم: مبناي ادامه پرستش پس از وصول به حق.

واژگان كليدي: عرفان، شريعت، تكليف، رياضت، فنا، بقا.

عرفا و عمل به شريعت

جز به دست و دل محمد (ص) نيست              حــل و عـقـد خـزيــنـه اســرار

«سنائي»

من به‌عنوان يك محقق در عرفان اسلامي، به طور قاطع مي‌گويم كه در همه متون عرفاني ما، حتي اشاره‌اي هم نمي‌توان يافت كه به بي‌اعتنايي عرفا به شريعت، دلالت داشته باشد. همه عارفان نه تنها به فقه و شريعت بي‌اعتنا نبوده‌اند، بلكه حتي به رعايت مستحبات و مكروهات شريعت نيز تاكيد كرده‌اند.

من دراين باره تنها به ذكر دو نمونه از تصريحات عرفا بر لزوم پايبندي به شريعت قناعت مي‌كنم: يكي بياني از كتاب معروف و معتبر سراج طوسي (فوت 378 هـ):

«طبقات صوفيه نيز از نظر معتقدات، با فقها و اصحاب حديث متفق‌اند. علوم آن‌ها را مي‌پذيرند و در معاني و رسوم مخالفتي ندارند، مشروط بر اين‌كه آنان را، به دور از بدعت و تأثير هوا و هوس، شايسته پيروي و اقتدا يابند. همه علوم فقها و اصحاب حديث را همچون خود آنان مي‌پذيرند و اگر كسي از صوفيه، به لحاظ درايت و فهم، به مرتبه آنان نرسد و احاطه علمي ايشان را نداشته باشد، وقتي كه در احكام شرعيه و حدود و سنن، دچار اشكال گردد، به آنان مراجعه مي‌كند. اگر از آنان اجماع و اتفاقي در مسأله مورد نظر ببينند، همان را مي‌پذيرند و در صورت اختلاف، اخذ به «احسن» و «اولي» نموده و آن را كه به احتياط در دين و تعظيم فرمان الاهي و اجتناب از نواهي شرعيه، نزديك‌تر باشد، ترجيح مي‌دهند و هرگز در انديشه يافتن «رخصت»ها و تأويلات و ترفه و توسعه و ركوب شبهات نيستند؛ براي اين‌كه اين‌ها را بي‌اعتنايي به دين مبين و تخلف از احتياط مي‌دانند. اين است آن‌چه ما، از مذاهب صوفيه و رسومشان در كاربرد علوم ظاهره و مبذوله و متداوله، ميان فقها و اصحاب حديث مي‌شناسيم.»[ii]

ديگري بياني از ابوحامد امام محمد غزالي (مرگ 505 هـ) كه خود حجت‌الاسلام و فقيه شافعي متعصبي بود:

«اگر همه عقلا و حكما و عالمان اسرار شرع، دست به دست هم بدهند تا چيزي از روش و اخلاق صوفيه را به بهتر از آن تغيير دهند، نخواهند توانست؛ به دليل اين‌كه تمام حركات و سكناتشان، در ظاهر و باطن، اقتباس گرديده از نور مشكات نبوت است و جز نور نبوت نوري در جهان نيست تا به روشنايي آن پناه برد.»[iii]

مي‌بينيد كه غزالي همه ارج و اعتبار عرفان و تصوف را محصول مطابقت آن با شريعت محمدي(ص) مي‌داند. من از همه كساني كه به چنين پندار نادرستي دچارند و خيال مي‌كنند كه عرفا به شريعت توجه كمتري دارند، مي‌خواهم كه اگر كوچك‌ترين مدرك و دليلي براي اين موضوع دارند، ارائه دهند. مطمئن هستم چنان‌كه گفتم در همه متون عرفاني، حتي اشاره‌اي هم به اين مطلب نمي‌توان يافت. درعوض همه جا آشكارا بر لزوم متابعت از شريعت تأكيد كرده‌اند.

عرفاي اسلام براي ضرورت پيروي از شريعت اسلام، دلايل گوناگوني دارند كه ما به مواردي از آن‌ها اشاره كرده، سپس به توضيح دو نكته مهم در‌ اين‌باره مي‌پردازيم.

الف. دلايل عرفا بر لزوم پيروي از شريعت

اگر مشتاق جاناني مكن جانا گرانجانـي            در اين ره سر نمي‌ارزد به يك اَرزن زِ اَرزاني

به آداب شريعت بند كن ديو طبيعت را                به اقليم حقيقت چون چنين كردي مسلماني

(آيت‌اللّه غروي)[iv]

از دلايل عرفا بر لزوم شريعت به مواردي اشاره مي‌كنيم:

1. رياضت: اساس عرفان بر سلوك استوار است و سلوك، چيزي جز رياضت نيست و رياضت هم جز با اعمال و رفتار تحقق نمي‌يابد. وقتي كه سالك بايد عمل كند، كدام عمل بهتر از عمل به شريعت خواهد بود. به كدام دليل يك سالك مي‌تواند به جاي روزه، نماز، حلال و حرام شريعت، برنامه عملي ديگري داشته باشد؟ اعمال شريعت با فطرت و تربيت ما هم پيوند داشته و در ايجاد معنويت و صفاي باطن بيش از كارهاي ديگر اثر خواهند داشت.    

همه بحث‌ها در تاريخ تصوف در اين بوده كه عرفاي اسلام گاه بيش از تكاليف شرعيه، برنامه عملي براي خود داشتند. آنان علاوه بر انجام واجبات و ترك محرمات و رعايت مستحبات و مكروهات، حتي از مباحات هم پرهيز كرده، كم مي‌خوابيدند، كم مي‌خوردند، لباس خشن مي‌پوشيدند و امثال اين‌ها.

اما هرگز چنين نبوده كه كسي بدون رياضت و اعمال سنگين، ادعاي عارف بودن و سلوك عرفاني داشته باشد! و بدتر و بي‌منطق‌تر آن‌كه كسي حتي در حد واجبات و محرمات اهل عمل نبوده و در عين حال خود را عارف بشمارد!  در‌حالي‌كه راه عرفان راه رنج و بلا است:

كسي به وصل تو چون شمع يافت پروانه[v] كه زير تيغ تو هر دم سري دگر دارد

 به پاي بوس تو دست كسي رسيـد كه او            چو آستانه بدين در هميشه سر دارد[vi]

2. شوق بندگي: همه اهل سلوك برآنند كه سالك از همان قدم‌هاي اول با آثار سلوك آشنا مي‌شود. اگرچه هدف نهايي و مقصد و مقصود اصلي اهل سلوك، لقاءاللّه است كه در مراحل بعد از فناي ذات تحقق مي‌يابد؛ اما عارف سالك در هر قدمي از سلوك نيز به نتيجه مناسب آن قدم دست مي‌يابد. بهشتي كه در عالم عرفان مطرح است، نقد است و به قول معروف سالك نتيجه عملش را پيش از خشك شدن عرقش دريافت مي‌كند.

همين دريافت نتيجه و مشاهده آثار اعمال، ذوق و شوق بندگي و عمل را در سالك شدت مي‌بخشد و او را روز به روز، به عبادت و بندگي راغب‌تر مي‌كند؛ تاجايي‌كه عبادت تنها دلخوشي او به شمار مي‌رود. چنان‌كه پيامبر اسلام (ص) آرامش و دلخوشي خود را در نماز مي‌ديد (قرّه عيني في الصّلاه) و اين شوق او تا جايي بود كه قدم‌هايش براثر قيام شبانه ورم مي‌كرد و علي (ع) وقتي به نماز مي‌ايستاد، همه چيز حتي وجود خود را از ياد مي‌برد. اين‌ها همه محصول اشارت و بشاراتي است كه از طرف معشوق به آنان مي‌رسيد.

زلفت هزار دل به يكي تار مو ببست           راه هـزار چـاره‌گر از چـار سـو ببست

 شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو                  ابرو نمود و جلوه‌گري كرد و رو ببست[vii]

در اين‌جا براي نمونه بياني از قيصري را مي‌آورم:

« پس بر طالبان حق و حقيقت، واجب و لازم است كه به خدا و كتب و رسلش و به روز جزا، بهشت و دوزخ ، حساب، ثواب و عقاب ايمان داشته باشند و نيز به هر چه انبيا گفته‌اند، ايمان داشته باشند كه بي هيچ شك و شبهه‌اي، حق و صدق است و واجب است عمل به مقتضاي اوامر و ترك منهيات ايشان بر سبيل تقليد، تا‌ آن‌گاه كه حقيقت اوامر و نواهي بر او كشف گشته و آن راز سر به مهر از پرده بيرون افتد، در اين مرحله ديگر انجام مأمورات و ترك منهيات او  براساس شهود و عيان خواهد بود، نه مجرد تقليد و ايمان. در اين مرحله است  كه متوجه امور و حقايق بالاتر و والاتري شده، طبعاً به ميزان عبادت خود مي‌افزايد؛ چنان‌كه پيامبر اكرم (ص) زياد به عبادت مي‌پرداخت، چنان‌كه براثر مداومت بر قيام شبانه پاهايش متورم گرديد. و وقتي راز اين مطلب را پرسيده و گفتند كه تو چرا اين همه به خود زحمت مي‌دهي، مگر نه اين است كه خداي تعالي گناهان گذشته و آينده تو را آمرزيده است؟ در پاسخ آنان فرمود: آيا بنده شكرگزاري نباشم؟

خداوند ما را نيز در زمره شاكران قرار داده و در صف ذاكران محشورمان سازد.»[viii]

ادامه دارد....



 



[i] . اين موضوع بارها در آثار برخي از مدعيان نوانديشي جامعه ما مطرح شده است. ازآن‌جا كه اين‌گونه اظهار نظرها، بيشتر به نزاع‌هاي سياسي مربوطند، به خاطر پرهيز از سياسي كردن اين مقاله، از ذكر منبع پرهيز مي‌كنيم.

[ii]. ابونصر، عبداللّه بن علي سراج طوسي« اللمع» چ مصر، ص 10.

[iii] . امام غزالي، محمد، «المنقذ من الضلال»، چ بيروت، ص 57.

[iv] . ـ مرحوم علامه محمد حسين غروي متخلص به كمپاني كه در نجف اشرف استاد فلسفه و عرفان مرحوم طباطبايي، مظفر و بزرگان ديگر بود.

[v] . پروانه در اين‌جا يعني جواز و اجازه.

[vi] . حافظ

[vii] . همان

[viii] . قيصري، داوود: «مقدمه شرح تائيه»ابن فارض، مقصد دوم، فصل اول يحيي يثربي، عرفان نظري، ص 383.

[ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ] [ 17:32 ] [ ]

[ ]

سوره اي که به ملائکه معروف است؟

سوره « فاطر».

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ] [ 22:54 ] [ ]

[ ]

نام دو سوره در قرآن است که اگر برعکس بخوانيم به همان صورت خوانده مي شوند؟

سوره هاي «ليل و تبت».

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ] [ 22:54 ] [ ]

[ ]

کيفيت نزول قرآن بر پيامبر گرامي اسلام (صلّي الله عليه و آله) را بيان نماييد ؟

قرآن دو نزول داشته؛ نزول دفعي (يکباره) و نزول تدريجي. در نزول تدريجي، آيه ها و سوره هاي قرآن در مناسبتها و پيش آمدهاي مختلف و به طور پراکنده و طي مدت 23 سال از عمر شريف پيامبر (صلّي الله عليه و آله) بر حضرت نازل شده و سپس گردآوري و به صورت مجموعه کنوني درآمده است. در برخي از سوره ها، نزول، آيه به آيه بوده و حتي گاه مي شده که بين آيه هاي يک سوره بيش از يک سال فاصله بيفتد و در برخي ديگر مثل غالب سوره هاي کوچک همچون سوره فتح، حمد و توحيد و ... به طور کامل و يک جا نازل شده است. حد و مرز آيات، (کوچکي و بزرگي آنها) را پيامبراسلام (صلّي الله عليه و آله) مشخص فرموده است.

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ] [ 18:58 ] [ ]

[ ]

ترتيب نزول آيات در هر سوره چگونه بوده است؟

نزول قرآن به ترتيب بوده که هر سوره با فرود آمدن «بسم الله الرحمن الرحيم» آغاز ميشد و آيات به ترتيب نزول در آن ثبت ميگرديد تا موقعي که « بسم الله ...» ديگري نازل ميشد و سوره ديگري آغاز ميگرديد. اين نظم طبيعي آيات بود. گاهي اتفاق مي افتاد پيامبر اکرم (صلّي الله عليه و آله) با اشاره جبرئيل دستور مي داد تا آيه اي برخلاف نظم طبيعي در سوره ديگري قرار داده شود؛ مانند آيه 281، سوره بقره که براساس رواياتي آخرين آيه نازل شده است و به دستور پيامبر (صلّي الله عليه و آله) در سوره بقره آيه 281 ثبت شد.

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ] [ 18:57 ] [ ]

[ ]

تجليات قرآني در شعر شاعران2

 

اينك پس از اين مقدمه و تعريف انواع تجلى قرآن در شعر, سرى به ديوان حضرت امام خمينى(ره) خواهيم داشت و انواع تجلّى قرآن را در شعر ايشان همراه با نمونه هايى خواهيم آورد.

 

* غزليات

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

 من سرمست ز ميخانه كنم رو به خدا

آيه شريفه (فجعلهم جذاذاً الا كبيراً لهم لعلّهم اليه يرجعون) (انبىء/58) به صورت تفسيرى در اين بيت تجلى نموده است. در تاريخ آمده است كه ابراهيم(ع) آن گاه كه قوم او براى انجام مراسم عيد به صحرا رفته بودند به بتخانه رفت و همه بتها را جز بت بزرگ شكست و تبر خود را بر دوش بت بزرگ نهاد.

عاشق روى توام اى گُل بى مثل و مثال

 بخدا غير تو هرگز هوسى نيست مرا

در اين بيت, آيه شريفه (ليس كمثله شيئ) (شورى/11) به نحو واژگانى مترجم تجلى نموده است.

پرده از روى بينداز به جان تو قسم غير ديدار رُخت ملتمسى نيست مرا

در اين بيت آيه شريفه (و لمّا جاء موسى لميقاتنا و كلّمه ربّه قال ربّ أرنى أنظر اليك قال لن ترانى) (اعراف/143) به صورت تلميحى تجلّى نموده است.

همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست

كور دل آن كه نيــابد به جهان جــاى تو را

در اين بيت آيه شريفه (فأينما تولّوا فثمّ وجه الله) (بقره/115) به صورت تلميحى تجلّى كرده و تفسيرى از آن آيه شريفه ارائه شده است.

سرزلفت به كنارى زن و رخسارگشا

 تا جهان محو شود, خرقه كشد سوى فنا

اين بيت را مى توان تجلّى تلميحى اين آيه شمرد: (فلمّا تجلّى ربه للجبل جعله دكّاً و خرّ موسى صعقاً) (اعراف/143)

رسم آيا به وصال تو كه در جان منى؟

 هجر روى تو كه در جان منى نيست روا

در اين بيت دو آيه: (و نحن اقرب اليه من حبل الوريد) (ق/16) و (و هو معكم اينما كنتم) (حديد/4) تجلّى تلميحى دارند كه در اين آيه شريفه معيّت حق تعالى به انسان ها معيّت قيّوميّه تلقّى مى شود يعنى لحظه اى نيست كه از انسان ها به دور باشد.

جز عشق تو هيچ نيست اندر دل ما

عشق تو سرشته گشته اندر گل ما

اين بيت با تجلى تلميحى آيه شريفه: (فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى) (حجر/29) ظهور دارد كه حق تبارك و تعالى اندر گِل بشر از روح خودش كه از عالم امر است دميده است و انسان ها را جان بخشيده است.

گر نوح ز غرق سوى ساحل ره يافت

 اين غرق شدن همى بود ساحل ما

در اين بيت نيز اشاره اى به داستان نوح و نشستن در كشتى و نجات از طوفان است كه در آيات چندى از قرآن آمده است.

اى جلوه ات جمال ده هر چه خوبرو

اى غمزه ات هلاك كن هر چه شيخ و شاب

اين بيت را شايد بتوان تجلى گزارشى تفسيرى از آيه نور دانست: (الله نور السموات و الأرض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح… )

هر كجا پا بنهى حسن وى آنجا پيداست

 هر كجا سر بنهى سجده گه آن زيباست

اين بيت تجلى تلميحى از اين آيه است: (ولله المشرق و المغرب فأينما تولّوا فثمّ وجه الله إن ّالله واسع عليم) (بقره/115).

جمله خوبان برِ حسن تو سجود آورند

اين چه رنجى است كه گنجينه پير و برنا است

اين بيت تجلى تلميحى از آيه 34 بقره است: (و إذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الاّ ابليس أبى و استكبر و كان من الكافرين).

واى اگر پرده ز اسرار بيفتد روزى

فاش گردد كه چه در خرقه اين مهجور است

اين بيت تجلّى تلميحى است از آيه شريفه: (يوم تبلى السرائر) (طارق/9)

با مدعى بگو كه تو و جّنت النعيم

ديدار يار حاصل سرّ نهان ماست

اين بيت تجلّى اقتباسى يا تجلى واژگانى مستقيم با همان تركيب قرآنى از آيه شريفه: (و لو أنّ اهل الكتاب آمنوا و اتّقوا لكفّرنا عنهم سيّئاتهم و لأدخلناهم جنّات النعيم) (مائده/65) است.

ما عاشقان ز قلّه كوه هدايتيم             روح الامين به سدره پى جست وجوى ماست

گلشن كنيد ميكده را اى قلندران طير      بهشت مى زده در گفت وگوى ماست

با مطربان بگو كه طرب را فزون كنند   دست گداى صومعه بالا به سوى ماست

اين ابيات تجلّى تفسيرى از داستان معراج است كه در اول سوره اسراء بدان اشاره شده است, و در بيت اول نيز تجلّى اقتباسى از آيات شريفه (نزل به الروح الأمين. على قلبك) (شعراء/193 و 194) و (و لقد رآه نزلة اخرى. عند سدرة المنتهى. عندها جنة المأوى. اذ يغشى السدرة ما يغشى. مازاغ البصر و ما طغى) (نجم/13 ـ 17) مى باشد.

هر كسى از گنهش پوزش و بخشش طلبد

دوست در طاعت من غافر و توّاب من است

اين بيت تجلى گزارش مترجم از آيه (واستغفره انّه كان توّاباً) (نصر/3) است.

عارفان رخ تو جمله ظلومند و جهول

اين ظلومى و جهولى سرو سوداى من است

در اين بيت تجلّى اقتباسى از اين آيه است: (انّا عرضنا الأمانة على السموات و الأرض و الجبال فأبين أن يحملنها و أشفقن منها و حملها الإنسان انّه كان ظلوماً جهولاً) (احزاب/72).

عالم و جاهل و زاهد همه شيداى تواند

اين نه تنها رقم سرّ سويداى من است

اين بيت تجلّى تلميحى است از آيه (سبّح لله ما فى السموات و الأرض) (حديد/1)

من چه گويم كه جهان نيست بجز پرتو عشق

ذوالجلال است كه بر دهر و زمان حاكم اوست

اين بيت تجلى اقتباسى است از آيه: (و يبقى وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام) (رحمن/27)

من به يك دانه به دام تو به خود افتادم

چه گمان بود كه در ملك جهان دامم نيست

اين بيت تجلى گزارشى تفسيرى از داستان آدم و حوّا است كه هنگامى كه از درخت ممنوعه تناول كردند به خود آمدند و عريان بودن خودشان را مشاهده كردند.

گر سليمان بر غم مور ضعيفى رحمت آرد

در بر صاحبدلان والاى و سرافراز گردد

اين بيت تجلى تفسيرى از داستان حضرت سليمان است كه هنگام لشگركشى به سبا از وادى مورچگان عبور مى كرد:

(حتى اذا أتوا على واد النمل قالت نملة يا ايها النمل ادخوا مساكنكم لايحطمنّكم سليمان و جنوده و هم لايشعرون) (نمل/17 ـ 18)

يياد روى تو غم هر دو جهان از دل برد

 صبح اميد, همه ظلمت شب باطل كرد

اين بيت شايد تجلّى تأويلى از آيه شريفه: (أليس الصبح بقريب) (هود/81) باشد كه از آن تعبير شده به صبح اميدوارى, صبح پيروزى و صبحى كه شب ديجور را زدود, و صبحى كه حضرت لوط پيامبر و اهلش به جز همسر كافرش كه همراه با قوم لوط شبانگاه به هلاكت رسيدند, نجات يافتند.

آتشى را كه ز عشقش به دل و جانم زد

جانم از خويش گذر كرد و خليل آسا شد

در اين بيت تجلى گزارشى تفسيرى از داستان حضرت ابراهيم(ع) است راجع به شكستن بت ها كه به سوزاندن حضرت ابراهيم انجاميد و فرمان خداوند متعال كه فرمود: (يا نار كونى برداً و سلاماً على ابراهيم) (انبياء/69) او را از آتش خشم بت پرستان نجات داد.

معجز عشق ندانى تو زليخا داند

كه برش يوسف محبوب چنان زيبا شد

در اين بيت تجلى گزارشى تفسيرى از داستان حضرت يوسف و زليخاست كه زليخا آن چنان شيفته او شد كه مورد اعتراض ديگر زنان قرار گرفت و در سوره يوسف به تفصيل آمده است.

گر تو آدم زاده هستى علّم الأسما چه شد

قاب قوسينت كجا رفته است أو أدنى چه شد

اين بيت تجلّى اقتباسى از آيات شريفه قرآن كريم است كه فرمود: (و اذ قال ربّك للملائكة انّى جاعل فى الأرض خليفة قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدّماء و نحن نسبّح بحمدك و نقدّس لك قال انّى أعلم ما لاتعلمون. و علّم آدم الأسماء كلّها…) (بقره/30 ـ 33) و آيه شريفه: (فكان قاب قوسين أو أدنى) (نجم/9)

مرشد از دعوت به سوى خويشتن بردار دست

لا الـهت را شنيـدستـم ولى الاّ چـه شـد

اين بيت تجلّى اقتباسى از آيات شريفه اى همچون: (الله لا اله الاّ هو) (بقره/255) مى باشد.

دنباله صبح ليلة القدر

 خور با رخ آشكار آمد

اين بيت هم تجلى اقتباسى و هم تجلى گزارش تفسيرى ازسوره قدر است كه آيه اول آن (انا انزلناه فى ليلة القدر) و پايان آن (سلام هى حتى مطلع الفجر) مى باشد.

او بود و كسى نبود با او

يكتا و غريب وار آمد

اين بيت تجلى گزارشى تفسيرى از سوره مباركه اخلاص (قل هو الله أحد) مى باشد.

گلزار ز عيش لاله باران شد

سلطان زمين و آسمان آمد

اين بيت تجلى تلميحى از اين آيه شريفه است (و لله ملك السموات و الأرض) (آل عمران/189)

يوسفى بايد كه در دام زليخا دل نبازد

ور نه خورشيد و كواكب در برش مفتون نداند

مصراع اول اين بيت, تجلى گزارشى تفسيرى است از آيه شريفه (و راودته التى هو فى بيتها عن نفسه و غلّقت الأبواب و قالت هيت لك قال معاذ الله إنّه ربى أحسن مثواى إنّه لايفلح الظالمون. و لقد همّت به و همّ بها لولا أن رآى برهان ربّه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انّه من عبادنا المخلصين) (يوسف/23 و 24)

آن كه بشكست همه قيد, ظلوم است و جهول

و آن كه از خويش و همه كون و مكان غافل بود

مصراع اول اين بيت نيز تجلى تلميحى از آيه امانت است كه پيش از اين ياد شد.

طلوع صبح سعادت فرا رسد كه شبش

 يگانه يار به خلوت بداد اذن ورود

اين بيت تجلى تلميحى است از آيه شريفه: (تنزّل الملائكة و الروح فيها بإذن ربّهم من كلّ أمر. سلام هى حتّى مطلع الفجر) (قدر/4 ـ 5)

موسى اگر نديد به شاخ شجر رخش

 بى شك درخت معرفتش را ثمر نبود

اين بيت تجلى تلميحى و گزارشى تفسيرى از داستان حضرت موسى (ع) است هنگامى كه آتش را از دور ديد و رفت تا خبرى از آن بياورد. قرآن در اين زمينه مى فرمايد: (انّى آنست ناراً لعلّى آتيكم منها بخبر أو جذوة من النار لعلّكم تصطلون. فلما أتيها نودى من شاطىء الواد الأيمن فى البقعة المباركة من الشجرة أن يا موسى إنّى أنا الله ربّ العالمين) (قصص/29 ـ 30)

بلقيس وار گر در عشقش نمى زديم

ما را به بارگاه سليمان گذر نبود

اين بيت تجلّى گزارشى تفسيرى از آيات شريفه سوره نمل و داستان حضرت سليمان (ع) است كه در آيه هاى 38 تا 44 اين سوره آمده است.

خواست شيطان بد كند با من ولى احسان نمود

از بهشتم بـرد بيـرون بسته جانــان نمـود

اين بيت نيز تجلّى تلميحى از داستان خلقت حضرت آدم و حوّاست كه خداوند متعال آن دو را از خوردن ميوه شجره منع فرمود, اما شيطان بر آنان غالب آمد و آن دو نيز دچار وسوسه هاى شيطانى شدند و از آن ميوه ها تناول كردند و خداوند از بهشت شان بيرون برد. در اين بيت امام(ره) مى فرمايد: اين عمل شيطان باعث شد كه آدم و آدميان خود را به خداوند متعال وابسته تر بينند و با او بيشتر راز و نياز كنند. اين داستان در چند سوره از قرآن وارد شده است.

غمزه ات در جان عاشق برفروزد آتشى

آن چنـان كـز جلوه اى بـا موسى عمـران نمود

اين بيت تجلّى تلميحى از آيات 29 ـ 35 سوره قصص داستان حضرت موسى(ع) است كه فرموده: (فلمّا قضى موسى الأجل و سار بأهله آنس من جانب الطور ناراً )

ابن سينا را بگو در طور سينا ره نيافت

آن كه را برهـان حيران سـاز تو حيران نمود

اين بيت تجلّى واژگانى مترجم است از آيه شريفه: (وشجرة تخرج من طور سيناء) (مؤمنون/20)

از اقامتگه هستى به سفر خواهم رفت

به سـوى نيستيم رخت كشــان خواهى ديـد

اين بيت تجلى گزارش تفسيرى از آيه شريفه: (كلّ نفس ذائقة الموت) (آل عمران/185) است.

قدسيان را نرسد تا كه به ما فخر كنند

 قصه علّم الأسمــا به زبـان است هنوز

اين بيت تجلى گزارشى تفسيرى و نيز تجلى اقتباسى است ازخلقت آدم و اراده حق تعالى از خلقت آدم كه ملائكه زبان حال به اعتراض گشودند و گفتند: (أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء) (بقره/30) و حق تعالى پاسخ فرمود: (إنّى أعلم ما لاتعلمون)… و (علّم آدم الأسماء كلّها ثمّ عرضهم على الملائكة فقال أنبئونى بأسماء هؤلاء إن كنتم صادقين) و ملائكه گفتند: (سبحانك لاعلم لنا إلاّ ما علّمتنا إنّك أنت العليم الحكيم) (بقره/31 ـ 32)

هر طرف رو كنم تويى قبله قبله, قبله نما نمى خواهم

اين بيت تجلى گزارشى تفسيرى از آيه شريفه: (فأينما تولّوا فثمّ وجه الله) (بقره/115) است.

در آتش عشق تو خليلا نه خزيديم در مسلخ عشّاق تو فرزانه و فرديم

در اين بيت تجلى گزارشى تفسيرى از داستان حضرت ابراهيم و به آتش افكندن آن حضرت در آتش برافروخته نمروديان مى باشد كه ذكرش در سوره مباركه انبياء آمده است.

تو خطا كارى و حق آگاه است حيله گر زهد نمايى بس كن

اين بيت تجلّى گزارشى تفسيرى از اين آيه است: (وانّ ربّك ليعلم ماتكنّ صدورهم و ما يعلنون) (نحل/74) و نيز آيه: (انّ الله عليم بذات الصدور) (مائده/7).

حق غنيّ است, برو پيش غني نزد مخلوق, گدايى بس كن

اين بيت تجلى تلميحى است از آيه شريفه: (واعلموا انّ الله غنيّ حميد) (بقره/267).

زد خليل عالم چون شمس و قمر را به كنار

جلـوه دوست نبــاشـد چو مـن و آفـل مـن

اين بيت تجلى گزارشى تفسيرى و يا تلميحى است از آيه شريفه: (فلمّا رأى القمر بازغاً قال هذا ربّى فلمّا أفل قال لئن لم يهدنى ربى لأكوننّ من القوم الضالّين. فلمّا رأى الشمس بازغة قال هذا ربّى هذا أكبر فلمّا أفلت قال يا قوم انّى برىء ممّا تشركون) (انعام/ 77 ـ 78)

طور سينا را بگو ايام صعق آخر رسيد موسى حق در پى فرعون باطل آمده

در اين بيت واژه هاى طور سينا, صعق, موسى, تجلى واژگانى مترجم دارند, اما تجلى گزارش تفسيرى نيز در اين بيت مشاهده مى شود, آيه (ولكن انظر الى الجبل فان استقرّ مكانه فسوف ترانى فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دكّاً و خرّ موسى صعقاً… )(اعراف/143) دلالت تفسيرى بر اين بيت دارد.

زاده اسماء را با جنة المأوى چه كارى

در چم فردوس مى مـاندم اگر شيطان نبودى

اين بيت تجلّى تأويلى است از آيه: (و علّم آدم الأسماء كلّها) كه تأويل به زاده اسماء شده است و واژه جنة المأوى تجلّى واژگانى مستقيم يا اقتباسى از آيه شريفه (عندها جنّة المأوى) (نجم/15) است, و نيز در مصراع دوم اين بيت, تجلّى گزارشى تفسيرى از آيه (ولاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين) (بقره/35) به چشم مى خورد.

يوسفا از چاه بيرون آى تا شاهى نمايى

گر چه از اين چـاه بيرون آمدن آسـان نبودى

اين بيت تجلّى گزارشى تفسيرى از داستان حضرت يوسف است كه برادران بر اثر حسادت بر يوسف او را در چاه انداختند و به تقدير الهى سرانجام عزيز مصر شد, و اين تجلّى تأويلى نيز دارد كه مقصود از (يوسف) روح پاك و پاكيزه بشر است و (چاه) در اينجا زندان تن است يعنى تعلقات مادى.

رسد جانم به فوق قاب قوسين

كه خورشيد شب تارم تو باشى

اين بيت تجلى واژگانى مستقيم است از آيه شريفه: (فكان قاب قوسين أو ادنى) (نجم/ 9)

 

* رباعيات

طى شد شب هجر (قدر) و مطلع فجر نشد

ييــارا دل مـرده تشنـه پـــاسخ تـو است

اين بيت تجلى واژگانى مترجم است از آيه شريفه: (سلام هى حتى مطلع الفجر) (قدر/5)

فردا كه به صحنه مجازات

روم گويند كه هنگام ندامت بگذشت

اين بيت تجلى گزارشى تفسيرى است از آيه شريفه (آلآن و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين) (يونس/91)

تا جلوه او جبال را دكّ نكند       تا صعق تو را ز خويش مندكّ نكند

پيوسته خطاب لن ترانى شنوي    فانى شو تا خود از تو منفكّ نكند

اين ابيات تجلى واژگانى مستقيم و مترجم و نيز اقتباسى است ازاين آيه شريفه: (و لمّا جاء موسى لميقاتنا و كلّمه ربّه قال ربّ أرنى أنظر اليك قال لن ترانى و لكن انظر الى الجبل فإن استقرّ مكانه فسوف ترانى فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دكّاً و خرّ موسى صعقاً… ) (اعراف/143).

ذرات جهان ثناى حق مى گويند       تسبيح كنان لقاى او مى جويند

ما كور دلان, خامششان پنداريم        با ذكر فصيح راه او مى پويند

اين ابيات تجلى گزارشى تفسيرى از اين آيه است: (تسبّح له السموات السبع و الأرض و من فيهنّ و إن من شىء إلاّ يسبّح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم إنّه كان حليماً غفوراً) (اسراء/44).

جز فيض وجود او نباشد هرگز           جز عكس نمود او نباشد هرگز

مرگ است اگر هستى ديگر بيني         بودى جز بود او نباشد هرگز

اين ابيات تجلّى گزارش تفسيرى و نيز تجلّى تأويلى از آيات شريفه: (فأينما تولّوا فثمّ وجه الله)(بقره/115) و نيز (الله نور السموات و الأرض)(نور/35) است, زيرا نور موجب ديده شدن اجسام مى باشد و نيز با نور است كه عكس همه اجسام در چشم ايجاد مى شود.

اى ياد تو روح بخش جان درويش        

اى مهر جمال تو دواى دل ريش

اين بيت تجلى گزارشى تفسيرى است از آيه شريفه: (ألا بذكر الله تطمئنّ القلوب) (رعد/28)

او نور زمين و آسمان ها باشد

قرآن گويد, چنان نشان كى يابى

اين بيت تجلّى تلميحى است از آيه: (الله نور السموات و الأرض… )(نور/35)

هيهات كه تا اسير ديو نفسي

از راه (دنى) سوى (تدلّى) گذرى

اين بيت تجلى اقتباسى است از آيه شريفه: (ثمّ دنى فتدلّى) (نجم/8)

دكّ كن جبل خودى خود چون موسي

 تا جلوه كند جمال او بى أرنى

اين بيت تجلّى اقتباسى است از آيه شريفه: (فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دكّاً و خرّ موسى صعقاً…) (اعراف/143)

* قصايد

لم يلدم بسته لب و گرنه بگفتم

دخت خدايند اين دو نور مطهّر

اين بيت تجلّى اقتباسى و تفسيرى است ازسوره مباركه توحيد (لم يلد و لم يولد)

امرش قضا حكمش قدر حبّش جنان بغضش سقر

خــاك رهش زيبد اگر بر طره سـايد حور عين

در اين بيت تجلى واژگانى مستقيم و مترجم از آيه هاى چندى ديده مى شود مانند آيه شريفه: (و اذا قضى امراً فانّما يقول له كن فيكون) (بقره/117) و همچنين آيه شريفه: (و ان من شيئ الاّ عندنا خزائنه و ما ننزّله الاّ بقدر معلوم) (حجر/21) و آيه هاى: (سأصليه سقر. و مأادراك ما سقر. لاتبقى و لاتذر) (مدثر/ 26 ـ 28) و نيز آيه شريفه: (و كذلك زوّجناهم بحور عين) (دخان/54)

گو بيا بشنو به گوش دل نداى (انظرونى)

اى كه گشتى بى خود از خوف خطاب (لن ترانى)

اين بيت تجلّى اقتباسى و تجلى گزارشى تفسيرى است از آيه شريفه: (قال ربّ أرنى أنظر اليك قال لن ترانى) (اعراف/143)

 

* مسمّط

نورش از (كن) كرد بر پا هشت گردون مقرنس

نطق من هر جا چو شمشير است و در وصف شه اخرس

واژه (كن) در اين بيت تجلّى واژگانى مستقيم از آيه (ان يقول له كن فيكون) است.

 

* ترجيع بند

اى موسى صعق ديده در عشق

 از جلوه طور لامكانى

دراين بيت تجلى اقتباسى از واژگان قرآن كريم به چشم مى خورد, آيه شريفه (فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دكّاً و خرّ موسى صعقاً) (اعراف/143) , و آيه شريفه: (فلمّا قضى موسى الأجل و سار بأهله آنس من جانب الطور ناراً) (قصص/29) تجلّى دراين بيت دارند.

اى اصل شجر ظهورى از تو در پرتو سرّ سرمدانى

اين بيت نيز تجلّى گزارشى تفسيرى است از آيه شريفه: (فلمّا أتيها نودى من شاطئ الواد الأيمن فى البقعة المباركة من الشجرة أن يا موسى إنّى أنا الله ربّ العالمين) (قصص/30)

اى دور نماى پور آزر

 ناديده افول حق ز منظر

اين بيت تجلّى تفسيرى و نيز اقتباسى است از آيه شريفه: (و اذ قال ابراهيم لأبيه آزر…) (انعام/74)

 

* قطعات و اشعار پراكنده

دعوى ايّاك نعبد يك دروغى بيش نيست

من كه در جــان و سرم بــاشد هـواى بندگى

اين بيت تجلّى اقتباسى است از آيه شريفه: (ايّاك نعبد و ايّاك نستعين) (حمد/4)

با عشق رخت خليل را نارى نيست جوياى تو با فرشته اش كارى نيست

اين بيت تجلّى تفسيرى است از داستان حضرت ابراهيم(ع) كه چون عشق به حق تعالى داشت, آتش درمقابل آتش عشق او ناچيز بود.

در غم دورى رويش همه در تاب و تبند

 همه ذرّات جهان در پى او در طلبند

اين بيت نيز شايد تجلّى تفسيرى باشد از آيه شريفه: (ثمّ استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للأرض ائتيا طوعاً او كرهاً قالتا أتينا طائعين) (فصلت/11) كه آسمان و زمين در پى كمال حقند آن هم از روى اختيار.

همچنين در بسيارى از اشعار امام, آيات فراوانى تجلّى واژگانى مستقيم يا مترجم داشته اند. و واژه هايى مانند حور, قصور, صفا, فتح, مصباح, نور, فردوس, صنم, جن, ملك, آدم, آفاق, انفس, طور, جنّت و سقر در موادى به كار رفته اند, چنان كه در بسيارى از اشعار امام به داستان موسى, نوح و آدم عليهم السلام اشارت رفته است.

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ] [ 16:10 ] [ ]

[ ]

تجليات قرآني در شعر شاعران1

 

هادي رستگار مقدم

 

 

تجلّى قرآن در شعر شاعران بر چند گونه است:

 

1. تجلّى واژگانى

در اين شيوه شاعر از پاره اى از واژه ها و تركيب هاى واژگانى قرآنى وام مى گيرد و بر شيوايى و فصاحت و بلاغت و بلندى معناى شعر خود مى افزايد, واژگانى را از قرآن مى گيرد كه ريشه قرآنى داشته باشند, حال مستقيم و يا غيرمستقيم كه مى تواند از شعر شاعران ديگر گرفته باشد. تجلّى واژگانى خود به دو شيوه تجلّى واژگانى مستقيم و تجلّى واژگانى مترجم, تقسيم مى شود.

 

الف. تجلّى واژگانى مستقيم

در اين شيوه, واژه يا تركيبى قرآنى با همان تركيب و ساختار عربى خويش, بى هيچ دگرگونى يا با اندك تفاوتى در شعر راه مى يابد, مانند اين بيت:

نوشته اند بر ايوان جنة المأوي كه هر كه عشوه دنيا خريد واى بر او

(حافظ)

كه تركيب جنة المأوى تركيبى است قرآنى و برگرفته از آيه شريفه: (ولقد رءآه نزلة أخرى. عند سدرة المنتهى. عندها جنة المأوى) (نجم/13 ـ 15).

 

ب. تجلّى واژگانى مترجم

در اين شيوه شاعر از گردانيده شده و يا پارسى شده تركيب قرآنى استفاده نموده از آن در شعر خود بهره مى گيرد, مثلاً:

آن شب قدرى كه گويند اهل خلوت امشب است

يا رب اين تأثير از سوى كدامين كوكب است

كه واژه شب قدر در حقيقت پارسى شده واژه ليلة القدر است كه در قرآن آمده است.

 

2. تجلّى اقتباسى

در اين شيوه, شاعر, عبارت قرآنى يا عبارت روايى و يا بيت معروفى از ديگر شاعران در شعر خود مى آورد, بدان سبب كه معلوم باشد قصد اقتباس است نه سرقت. بايد توجه داشت كه اگر نص آيه يا حديث يا بيت آورده شود آن را (درج) گويند, مانند اين بيت معروف رضى الدين نيشابورى كه اقتباس از آيه 139 سوره اعراف است :

چو رسى به طور سينا (ارنى) مگو و بگذر كه نيرزد اين تمنّا به جواب (لن ترانى)

 

3. تجلى تضمينى

در اين شيوه شاعر, آيتى از قرآن و يا حديثى يا مصراعى يا بيتى از شعر در سروده خود مى آورد مانند:

چه خوش گفت فردوسى پاكزاد كه رحمت بر آن تربت پاك باد

ميازار مورى كه دانه كش است كه جان دارد و جان شيرين خوش است

(سعدى)

و يا:

بسم الله الرحمن الرحيم هست كليد در گنج حكيم

(نظامى/ مخزن الاسرار)

 

4. تجلى حلّ يا تحليل

در اين شيوه, شاعر براى آذين بندى سخن خويش از آيه و يا حديثى بهره مى جويد و به ناچار بيش از پيش ساختار آن را در هم مى ريزد و طرحى دگر مى اندازد كه اين شيوه بيشتر در اشعار مولوى به چشم مى خورد, مانند:

گفت موتوا كلكم من قبل أن يأتى الموت تموتوا بالفتن

(مولوى)

كه گزارشى است بس در هم ريخته از حديث مشهور (موتوا قبل أن تموتوا).

 

5. تجلى گزارشى (ترجمه ـ تفسير)

 

در اين شيوه, شاعر, مضمون آيه يا حديثى را به صورت ترجمه و يا تفسير به زبان پارسى بيان مى كند, مانند:

قيمت هر كس به قدر علم اوست اين چنين گفتا اميرالمؤمنين

(ناصر خسرو)

كه ترجمه اين حديث اميرمؤمنان على(ع) است: (قيمة كلّ امرء ما يعلم) .

و يا اين بيت:

آدمى مخفى است در زير زبان اين زبان پرده است بر درگاه جان

(مولوى)

كه ترجمه سخن مولاى متقيان على (ع) است كه فرمود: (المرء مخبوء تحت لسانه).

در تجلى گزارشى نيز تفسير و تفصيل يك يا چند آيه در يك غزل يا قصيده يا چند بيت آورده مى شود و نمونه هاى آن فراوان است.

 

6. تجلّى تلميحى

در اين شيوه, شاعر پارسى گوى, سخن خويش را بر پايه نكته اى قرآنى يا روايى بنا مى نهد, اما آن را به عمد با اشاره و نشانه اى همراه مى سازد تا خواننده اهل معرفت را به آنچه خود نظر داشته, رهنمون گرداند.

مانند:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

(حافظ)

اين بيت اشاره اى به روايت پيامبر اسلام(ص) دارد كه آن حضرت فرمود: (انّ امّتى ستفترق بعدى على ثلاثة و سبعين فرقة, فرقة منها ناجيه و اثنتان و سبعون فى النار).

 

7. تجلى تأويلى

در اين شيوه, شاعر يك آيه يا روايت را مدّ نظر داشته و به تأويل و تفسير آن مى پردازد, مانند حديثى كه مى فرمايد: (حبّ الوطن من الايمان). در اين حديث وطن را تأويل به وطن آن سويى و ملكوتى انسان كرده اند, مانند اين ابيات مرحوم شيخ بهايى در نان و حلوا:

قم توجه شطر اقليم النعيم واذكر الاوطان و العهد القديم

گنج علم ما ظهر مع ما بطن گفت از ايمان بود حبّ الوطن

اين وطن مصر و عراق و شام نيست اين وطن شهرى است كان را نام نيست

زآن كه از دنياست اين اوطان تمام مدح دنيا كى كند خير الأنام

حبّ دنيا هست رأس هر خطا از خطا كى مى شود ايمان عطا

 

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ] [ 16:8 ] [ ]

[ ]

دين در "حاشيه" و دين در "صحنه"؟!

در مقاله "تحليل مفهوم حکومت ديني، " آقاي عبدالکريم سروش کوشيده است که در يک مناقشه قلمي (با 8 رکن و استدلال)، امتناع حکومت ديني را تقرير کرده و با ايجاد تقابل ميان آن با حکومت فقهي(ولايت فقيه)، عملا حکومت ديني را مبتني بر ساختار حقوقي لائيک،ممکن جلوه دهد، بگونه اي که مآلا تفاوتي ميان حکومت دمکراتيک غيرديني با حکومت ديني ايشان، نمي ماند و او خود، بدين گزينه تصريح مي کند.
وي از موضع "حقوق بشر" لائيک، به مباني نظري و نيز ساختاري"ولايت فقيه" چند اشکال مي گيرد و در نهايت، هر حکومت "معطوف به توسعه" را که مانع عبادات مردم هم نشود،"ديني" ناميده و با تفکيک"حکومت" از "دين" (بويژه حقوق و احکام ديني)، تعريفي از حکومت اسلامي مي دهد که تقريبا کليه حکومتهاي سکولار جهان (بويژه رژيمهاي توسعه يافته و دمکراتيک غرب!!) را شامل خواهد بود. در واقع، نويسنده تنها راه دمکراتيزه کردن حکومت اسلامي را، سکولاريزه کردن آن مي داند.من در اين نوشته خواهم کوشيد با قطع نظر از اينکه نويسنده آن کيست ودواعي وي چيست، تفصيلا به نقد مفاد آن بپردازم و اميدوارم از جاده انصاف خارج نشوم.


ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ] [ 20:31 ] [ ]

[ ]

سوره تكوير [81]

 

اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 29 آيه است .

محتواى سوره :

محتواى اين سوره عمدتا بر دو محور دور مى زند:
1ـ آيات آغاز اين سوره بيانگر نشانه هائى از قيامت و دگرگونيهاى عظيم درپايان اين جهان و آغاز رستاخيز است .
2ـ بخش دوم سوره از عظمت قرآن و آورنده آن و تاثيرش در نفوس انسانى سخن مى گويد, و اين قسمت با سوگندهاى بيداركننده و پرمحتوايى همراه است .

فضيلت تلاوت سوره :

در حديثى از پيغمبراكرم (ص ) مى خوانيم : ((كسى كه سوره اذا الشمس كورت را بخواند خداوند او را از رسوائى در آن هنگام كه نامه عملش گشوده مى شود حفظمى كند)).
در حـديـث ديگرى مى خوانيم كه به پيامبر اسلام (ص ) گفتند: چرا اين قدر زودآثار پيرى در شما نمايان گشته ؟.
فرمود: ((سوره هود, واقعه , مرسلات , عم , و اذا الشمس كورت , مرا پير كرد))زيرا آن چنان حوادث هولناك قيامت در اينها ترسيم شده است كه هر انسان بيدارى را گرفتار پيرى زودرس مى كند.
تـعـبـيـراتـى كه در روايات بالا آمده به خوبى نشان مى دهد كه منظور تلاوتى است كه سرچشمه آگاهى و ايمان و عمل باشد.


به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه
1)ـدر آغـاز ايـن سـوره چـنـانـكـه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز وتكان دهنده اى از حوادث هـولـنـاك پـايـان ايـن جهان و آغاز رستاخيز برخورد مى كنيم كه انسان را در عوالم عجيبى سير مى دهد, و مجموعا هشت نشانه از اين نشانه ها رابازگو مى كند.
نخست مى فرمايد: ((در آن هنگام كه خورشيد درهم پيچيده شود)) (اذاالشمس كورت ).
مـى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى درآمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كـيـلـومـتـر ارتفاع آنهاست واگر كره زمين در وسطيكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود!.
ولـى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند, و آن شعله ها جمع مى شود, روشنائى آن به خاموشى مى گرايد, و از حجم آن كاسته مى شود و اين است معنى ((تكوير)).
ايـن حـقـيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ((ثابت خورشيد)) تدريجا رو به تاريكى و خاموشى مى رود.
(آيه
2)ـ سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ شوند)) (واذاالنجوم انكدرت ).
(آيـه
3)ـ در سومين نشانه رستاخيز مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه كوهها به حركت درآيند)) (واذا الجبال سيرت ).
از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قيامت كوهها مراحل مختلفى را طى مى كنند ـ شرح بيشتر در اين باره را در همين جلد در تفسير آيه 20سوره نبا مطالعه فرماييد.
(آيـه
4)ـ سـپـس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه باارزشترين اموال به دست فراموشى سپرده شود)) (واذا العشار عطلت ).
((عشار)) جمع ((عشرا)) در اصل به معنى شتر ماده باردارى است كه ده ماه برحمل او گذشته , و در آسـتـانـه آوردن بـچه است يعنى چيزى نمى گذرد كه شتر ديگرى از او متولد مى شود, و شير فراوان در پستان او ظاهر مى گردد.
در آن روز كه اين آيات نازل گشت چنين شترى باارزشترين اموال عرب محسوب مى شد.
مـنظور اين است شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفيسترين اموال خويش را فراموش مى كند.
(آيه
5)ـ در اين آيه مى افزايد: ((و در آن هنگام كه وحوش جمع شوند))(واذا الوحوش حشرت ).
هـمان حيواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند, و از يكديگر مى ترسيدندو فرار مى كردند, ولى شـدت وحـشـت حوادث هولناك آستانه قيامت آن چنان است كه اينها را گرد هم جمع مى كند, و هـمـه چيز را فراموش مى كنند, گوئى مى خواهند بااين اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بكاهند.
و بـه تعبير ديگر: وقتى آن صحنه هاى هولناك خصائص ويژه حيوانات وحشى را از آنها مى گيرد با انسانها چه مى كند!.
(آيه
6)ـ سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه درياها برافروخته شوند))!(واذاالبحار سجرت ).
مـى دانـيـم آب از دو ماده ((اكسيژن )) و ((هيدروژن )) تركيب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال اسـت , بـعـيد نيست كه در آستانه قيامت آب درياها چنان تحت فشارقرار گيرد كه تجزيه شوند و تبديل به يكپارچه آتش گردند.
(آيـه
7)ـ بـعـد از ذكـر شـش تحول عظيم كه از مقدمات رستاخيز است به نخستين طليعه آن روز بـزرگ اشـاره كـرده , مـى فرمايد: ((و در آن هنگام كه هركس با همسان خودقرين گردد)) (واذا النفوس زوجت ). صـالـحان با صالحان , و بدكاران با بدكاران , اصحاب اليمين با اصحاب اليمين ,واصحاب الشمال با اصـحـاب الشمال , برخلاف اين دنيا كه همه با هم آميخته اند, گاه همسايه مؤمن , مشرك است , و گـاه هـمسر صالح , ناصالح ولى در قيامت كه يوم الفصل و روزجدائيهاست اين صفوف كاملا از هم جدا مى شوند.
(آيه
8)ـ سپس به سراغ يكى ديگر از حوادث رستاخيز رفته , مى افزايد: ((ودر آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود:)) (واذا الموؤدة سئلت ).
(آيه
9)ـ ((به كدامين گناه كشته شدند))؟! (باى ذنب قتلت ).
يـكـى از دردنـاكـتـريـن و وحشيانه ترين پديده هاى عصر جاهليت عرب پديده زنده به گور كردن دختران است كه در قرآن مجيد مكرر به آن اشاره شده , با نهايت تاسف اين مساله به اشكال ديگرى در جاهليت قرون اخير نيز خودنمايى مى كند.
در بـعـضى از روايات در تفسير اين آيه توسعه داده شده , تا آنجا كه شامل هرگونه قطع رحم , و يا قطع مودت اهل بيت (ع ) مى شود.
در حـديثى از امام باقر(ع ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤال شدفرمود: ((من قتل فى مودتنا; منظور كسانى است كه در طريق محبت و دوستى ماكشته مى شوند)).البته ظاهر آيه همان است كه گفتيم , ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنين توسعه اى مى باشد.
(آيه
10)ـبه دنبال بحثى كه در آيات گذشته در مورد مرحله اول رستاخيز آمده بود, دراينجا به مرحله دوم آن يـعنى , بروز و ظهور عالم ديگر و حسابرسى اعمال اشاره كرده , مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه نامه هاى اعمال گشوده شود)) (واذا الصحف نشرت ).
گشوده شدن نامه هاى اعمال در قيامت هم در برابر چشم صاحبان آنهاست ,تا بخوانند و خودشان بـه حساب خود برسند, همان گونه كه در سوره اسرا آيه 14آمده است و هم در برابر چشم ديگران , كه خود تشويقى است براى نيكوكاران ومجازات و رنجى است براى بدكاران .
(آيـه
11)ـ سـپـس مـى افـزايد: ((و در آن هنگام كه پرده از روى آسمان برگرفته شود)) (واذا السما كـشطت ) اين پرده هايى كه در اين دنيا بر جهان ماده و عالم بالاافكنده شده , و مانع از آن است كه مـردم فرشتگان يا بهشت و دوزخ را كه درون اين جهان است ببينند كنار مى رود, و انسانها حقايق عالم هستى را مى بينند.
مـطـابق آيه 49 سوره توبه جهنم هم امروز موجود است , ولى پرده ها وحجابهاى عالم دنيا مانع از مـشـاهـده آن اسـت , همان گونه كه مطابق بسيارى از آيات قرآن بهشت نيز هم اكنون آماده براى پرهيزكاران است .به هر حال آيه فوق ناظر به حوادث مرحله دوم رستاخيز, يعنى مرحله بازگشت انسانها به زندگى و حيات نوين است .
(آيـه
12)ـ و لـذا در ايـن آيـه مـى افـزايد: ((و در آن هنگام كه دوزخ شعله ور گردد))(واذا الجحيم سعرت ).
(آيـه
13)ـ و در ايـن آيـه مـى فـرمايد: ((و درآن زمان كه بهشت (به پرهيزكاران )نزديك شود)) (واذا الجنة ازلفت ).
هـمـيـن مـعـنـى در آيـه 90 سوره ((شعرا)) نيز آمده است با اين تفاوت كه در اينجاتصريح به نام ((متقين )) نشده و در آنجا تصريح شده است .
(آيـه
14)ـ وبـالاخـره درايـن آيـه , كـه درحـقـيـقت مكمل تمام آيات گذشته وجزايى براى جمله هاى شـرطـيـه اى اسـت كه در دوازده آيه قبل آمده , مى فرمايد: آرى درآن هنگام ((هركس مى داند چه چيزى را آماده كرده است ))! (علمت نفس مـا احضرت ).
اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه همه اعمال انسانها درآنجا حاضرمى شود,و علم و آگاهى آدمى نسبت به آنها علمى توام با شهود و مشاهده خواهد بود.
ايـن حـقـيـقـت در آخرين آيات سوره زلزال نيز آمده است ; آنجا كه مى فرمايد: ((هركس به اندازه ذره اى كـار نـيـك كـرده بـاشد آن را مى بينيد, و هركس به اندازه ذره اى كار بدكرده باشد آن را مى بيند)).
(آيه
15)ـ به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيزوبخشى ازحوادث آن روز بزرگ مـى گـفـت , درايـنـجا به بحث از حقانيت قرآن وصدق گفتار پيامبر اسلام (ص ) مى پردازد, و در حـقـيـقـت آنچه را در آيات قبل پيرامون معادآمده است تاكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش , مطلب را مؤكد مى سازد.
نخست مى فرمايد: ((سوگند به ستارگانى كه بازمى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ).
(آيه
16)ـ ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ).
منظور از اين سوگندها ـهمان گونه كه در حديثى از اميرمؤمنان على (ع ) درتفسير اين آيات نقل شـده ـ پـنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غيرمسلح ديده مى شود (عطارد, زهره , مريخ , مشترى , و زحل ).
تـوضـيـح ايـن كـه اگـر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه سـتارگان آسمان دسته جمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فـواصـل آنـها به وجود آيد, گوئى مرواريدهايى هستندكه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخـته شده اند, و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند, تنها پنج سـتـاره اسـت كـه از اين قانون كلى مستثناست , يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كنند گوئى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند, و در لابلاى آنها مى غلطند!.
ايـنـهـا هـمـان پنج ستاره عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد, وحركات آنهابه خاطرنزديكيشان بـاماست ,وگرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستنداما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنهارا احساس كنيم ,اين از يكسو.
از سـوى ديـگـر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست , و به نظرمى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كـمـى بـرمـى گردند, دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است .
آيـات فـوق مـمكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند(الجوار) و در سير خـود رجـوع و بازگشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پـنـهـان مـى شـوند, شبيه آهوانى كه شبها در بيابانهابراى به دست آوردن طعمه مى گردند, و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ).
به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پرمعنى و آميخته بانوعى ابهام انديشه ها را بـه حـركـت درآورد و متوجه وضع خاص و استثنائى اين سيارات درميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند, تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديدآورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند.
(آيه
17)ـ در اين آيه , به دومين سوگند پرداخته , مى گويد: ((و قسم به شب ,هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (والليل اذا عسعس ).
(آيـه
18)ـ و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته , مى فرمايد: ((و به صبح , هنگامى كه تنفس كند))! (والصبح اذا تنفس ).
ايـن تـعـبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: ((والـصـبـح اذا اسـفـر; سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره برگيرد)) گوئى ظلمت شب هـمـچـون نـقـاب سياهى بر صورت صبح افتاده , به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پرفروغ خود را كه نشانه زندگى وحيات است به جهانيان نشان مى دهد.
(آيه
19 در ايـن آيـه به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته ,مى فرمايد: ((يقينا اين (قرآن ) كلام فرستاده بزرگوارى است [ جبرئيل امين ])) كه ازسوى خداوند براى پيامبرش آورده (انه لقول رسول كريم ).
و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر(ص ) را متهم مى كردند كه قرآن را خودساخته و پرداخته , و به خدا نسبت داده است .
در ايـن آيـه و آيـات بـعـد پـنـج وصف براى ((جبرئيل )) پيك وحى خدا بيان شده , كه درحقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است .
نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى اوست .
(آيـه
20)ـ سـپـس بـه اوصـاف ديگر پرداخته ,مى افزايد:((اوصاحب قدرت است ,ونزد (خداوند) صاحب عرش مقام والائى دارد))! (ذى قوة عند ذى العرش مكين ).((ذى الـعـرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است , گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنـجـا كـه عـرش ـخـواه به معنى عالم ماورا طبيعت باشد, ويا مقام علم مكنون خداوندـ اهميت بيشترى دارد, او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند.
(آيه
21)ـ و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((در آسمانها مورداطاعت (فرشتگان ) و امين است )) (مطاع ثم امين ).
از روايـات استفاده مى شود كه گاه جبرئيل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فـرشـتـگـان همراهى مى شد و مسلما درميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد درميان همراهانش مطاع باشد.
در حـديـثـى آمـده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبراكرم (ص ) به جبرئيل فرمود: ((چه خوب خـداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است , و درنزد خداوند صاحب عرش , قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانرواست و امين ,نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن !.
جـبرئيل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اين كه مامور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم , و آن چـهـار شـهـر بود, در هر شهر چهارصدهزار مردجنگجو وجود داشت , به جز فرزندان آنها, من اين شـهـرهـا را از بـيـن بـرداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند, سپس به زمين آوردم , و زيرورو كردم !.
و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم )).
(آيه
22)ـ سپس به نفى نسبت ناروائى كه به پيامبر(ص ) مى دادند پرداخته ,مى افزايد: ((و صاحب شما [ پيامبر] ديوانه نيست )) (ومـا صاحبكم بمجنون ).
تعبير به ((صاحب )) اشاره به اين است كه او ساليان دراز درميان شما زندگى كرده , و همنشين با افـراد شـمـا بـوده اسـت , و او را بـه عـقـل و درايت و امانت شناخته ايد, چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟!.
(آيه
23)ـ بعد براى تاكيد ارتباط پيامبر(ص ) با جبرئيل امين مى افزايد: ((او(جبرئيل ) را در افق روشن ديده است ))! (ولقد راه بالا فق المبين ).
منظور از ((افق مبين )) همان ((افق اعلى )) و افق آشكاركننده فرشتگان است كه پيامبر جبرئيل را در آن مشاهده كرد.
(آيـه
24)ـ سپس مى افزايد: ((و او نسبت به آنچه از طريق وحى دريافت داشته بخل ندارد)) (ومـا هو على الغيب بضنين ).
همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد, او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند, و غالبا ازبيان آن بخل مى ورزند.
اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سرچشمه علمش اقيانوس بيكران علم خداست از اين گونه صفات مبراست .
(آيه
25)ـ و نيز مى افزايد: ((و اين (قرآن ) گفته شيطان رجيم نيست )) (ومـا هوبقول شيطان رجيم ) .
ايـن آيـات قـرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نـمـى بـاشد, و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است , چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشـتباهات فراوان بود, و بر محور اميال ومطامعشان دور مى زند, و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد.
(آيه
26)ـدر آيـات گـذشـتـه اين حقيقت روشن شد كه قرآن مجيد كلام خداست , چرا كه محتوايش نشان مى دهد كه گفتار شيطانى نيست بلكه سخن رحمانى است , كه به وسيله پيك وحى خدا با قدرت و امانت كامل بر پيامبرى كه در نهايت اعتدال عقل است نازل شده .
در ايـنـجـا مخالفان را به خاطر عدم پيروى از اين كلام بزرگ مورد توبيخ قرار داده بايك استفهام تـوبيخى مى گويد: ((پس به كجا مى رويد))؟ (فاين تذهبون ) چرا راه راست را رها كرده , به بيراهه گام مى نهيد؟.
(آيـه
27)ـ سـپـس مـى افزايد: ((اين (قرآن ) چيزى جز تذكرى براى جهانيان نيست )) (ان هو الا ذكر للعالمين ).
همه را اندرز مى دهد, هشدار مى دهد, تا از خواب غفلت بيدار شوند.
(آيـه
28)ـ و از آنجا كه براى هدايت و تربيت تنها ((فاعليت فاعل )) كافى نيست بلكه ((قابليت قابل )) نـيـز شـرط است , در اين آيه مى افزايد: قرآن مايه بيدارى است ((براى كسى از شما كه بخواهد راه مستقيم پيش گيرد)) (لمن شا منكم ان يستقيم ).
آيـه قـبل عموميت فيض هدايت الهى را بيان مى كند, و اين آيه شرط بهره گيرى از اين فيض را, و تمام مواهب عالم چنين است كه اصل فيض عام است ولى استفاده از آن مشروط به اراده و تصميم است .
(آيـه
29)ـ امـا از آنـجـا كه تعبير به مشيت و اراده انسان ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه انسان چنان آزاد است كه هيچ نيازى در پيمودن اين راه به خداوند وتوفيق الهى ندارد, در آخرين آيه اين سـوره بـه بـيـان نـفوذ مشيت پروردگار پرداخته ,مى فرمايد: ((و شما اراده نمى كنيد مگر اين كه خداوند ـپروردگار جهانيان ـ اراده كندو بخواهد)) (ومـا تشاؤن الا ان يشا اللّه رب العالمين ).
در حـقـيـقت مجموع اين دو آيه همان مساله دقيق و ظريف ((امر بين امرين )) رابيان مى كند, از يـكـسـو مـى گـويد تصميم گيرى به دست شماست , از سوى ديگرمى گويد: تا خدا نخواهد شما نـمـى تـوانيد تصميم بگيريد, يعنى ; اگر شما مختار وآزاد آفريده شده ايد اين اختيار و آزادى نيز از ناحيه خداست , او خواسته است كه شما چنين باشيد.
انـسـان در اعـمـال خود نه مجبور است , و نه صددرصد آزاد, نه طريقه ((جبر))صحيح است و نه طـريـقـه ((تفويض )) بلكه هرچه او دارد, از عقل و هوش و توانائى جسمى و قدرت تصميم گيرى هـمـه از ناحيه خداست و همين واقعيت است كه او رااز يكسو دائما نيازمند به خالق مى سازد, و از سوى ديگر به مقتضاى آزادى واختيارش به او تعهد و مسؤوليت مى دهد.
((پايان سوره تكوير)).

 

[ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ] [ 20:27 ] [ ]

[ ]

وقتي انقلاب تزيين مي شود

سخنراني حسن رحیم پور ازغدی

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

گرچه علي روح بزرگي بود در كالبد تنگ جهان و جامعه دوران علي شايستگي ايشان را نداشت و او بزرگتر از آن جامعه و فراتر از ظرفيت آن مردم بود، اما وقتي نام رفتار علوي يا دولت علوي را مي‌شنويم، بايد متوجه باشيم كه سخن از يك شخص، هر چند بزرگ، در ميان نيست؛ بلكه گفتگو از يك مكتب است كه علي نمونه بارز و برجسته تربيت شده اين مكتب مي‌باشد. مكتبي كه بنيانگذارش پيامبر بزرگ خدا بود و ايشان شاگرد برجسته آن مكتب.

او از پيامبر آموخت كه جامعه ديني جامعه‌اي است كه بدون لكنت زبان بشود حق ضعفا و محرومين را و طبقات پايين جامعه راـ كه معمولا قدرت مطالبه حقوق خود را ندارند ـ از صاحبان قدرت و ثروت گرفت. روايت از ايشان نقل شده كه فرمودند: «اني سمعت رسول الله يقول في غير مره» من شنيدم كه به شكل متواتر در موقعيت‌هاي مختلف، پيامبر اين نكته را به زبان آورد كه: «لن تقدس امه لا يوخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع» آن امت و جامعه‌اي كه حق ضعيفان را نشود بدون لكنت زبان و بدون ترس از اقويا و صاحبان قدرت و ثروت مطالبه كرد، قابل تقديس و پاكيزه نيست.


ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ] [ 20:26 ] [ ]

[ ]

عَنْ أبي جَعْفَر عليه السلام، قال:

 

قُرّاءُ القرآن ثلاثة: رَجُلٌ قَرَءَ القُرآنَ فَأتّخَذَهُ بِضاعَة ً و اسْتَدَرَّ بِهِ المُلوُكَ و اسْتَطالَ بِهِ عَلَي النّاس؛ وَ رَجُلٌ قَرَءَ القُرآنَ فَحَفِظَ حُرُوفَهُ و ضَيَّعَ حُدودَهُ و أقامَهُ إقامَةَ القِدْح. فلا كَثَرَ اللهُ هؤلاءِ مِنْ حَمَلَةِ القُرآن؛ وَ رَجُلٌ قَرَءَ القُرآنَ فَوَضَعَ دَواءَ القُرآنِ عَلى داءِ قَلبِهِ فَأسْهَرَ بِهِ لَيْلَهُ و أطمَأ بِهِ نَهارَهُ وَ قامَ بِهِ في مساجِدِهِ و تَجافى بِهِ عَنْ فِراشِهِ. فَبِاُولئِكَ يَدفَعُ اللهُ العَزيزُ الجَبّارُ البلاءَ و بِاُولئِكَ يُديلُ اللهُ عَزّوَجَلَّ مِنْ الأعْداءِ و بِاُولئِكَ يُنَّزلُ اللهُ عزَّوجَلَّ الغَيثَ مِنَ السّماءِ فَوَاللهِ لَهؤلاءِ في قرّاءِ القُرآن أعَزُّ مِنَ الكبريتِ الأحْمَر.

 

از امام باقر - عليه السلام- روايت شده كه فرمود:

 

تلاوت كنندگان قرآن سه گروهند:

 

يكي آنكه قرآن مي خواند و آنرا سرمايه كسب خود قرار مي دهد و بوسيله آن از پادشاهان و قدرتمندان بهره برداري مي كند و به مردم بزرگي و فخر مي فروشد. و ديگري آنكه قرآن را مي خواند و حروف آن را نگه مي دارد و حدودش را ضايع مي سازد. ( يعني قرآن را خوب تلاوت كرده يا از بَرمي نمايد، ولي به دستورات آن عمل نمي كند و آن را همانند جام و كاسه نگهداري مي كند( يعني فقط براي رفع احتياج خود از آن استفاده مي كند). و خداوند امثال اين تلاوت كنندگان را زياد نفرمايد.

و گروه سوم آنكه قرآن مي خواند و داروي قرآن را بر درد قلبش قرار مي دهد و بخاطر قرآن شب زنده داري مي كند و روز را به سر مي آورد. و در عبادتگاه هايش بدان قيام مي كند و بستر خود را خالي مي گذارد. پس به خاطر اين گروه از تلاوت كنندگان است كه خداوند عزيز جبار، بلا را دفع مي كند و دشمنان را سركوب مي نمايد. و به خاطر آنان است كه خداي عزّوجل باران را از آسمان فرو مي فرستد . پس به خدا سوگند، اينان در ميان تلاوت كنندگان قرآن از كبريت أحمر كمياب ترند. 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ] [ 18:18 ] [ ]

[ ]

(آيـه18)ـ در ايـن آيـه از زبان مؤمنان جن به هنگام دعوت ديگران به سوى توحيد چنين مى گويد: ((مساجد از آن خداست , پس هيچ كس را با خدا نخوانيد(وان المسـاجد للّه فلا تدعوا مع اللّه احدا).

مـنـظور از ((مسـاجد)) مكانهائى است كه در آنجا براى خدا سجده مى شود كه مصداق اكمل آن , مـسـجـدالحرام , و مصداق ديگرش ساير مساجد, و مصداق گسترده ترش , تمام مكانهائى است كه انسان در آنجا نماز مى خواند, و براى خداسجده مى كند, و به حكم حديث معروف پيغمبر(ص ) كه فرمود:.

((جـعـلت لى الا رض مسجدا وطهورا; تمام روى زمين , سجده گاه و وسيله طهور (تيمم كردن ) براى من قرار داده شده )) همه جا را شامل مى شود.

و بـه ايـن تـرتيب پاسخى است به اعمال مشركان عرب و مانند آنها كه خانه كعبه را بتكده ساخته بـودنـد, و بـه اعـمال مسيحيان منحرف كه به سراغ ((تثليث )) رفته و در كليساهاى خود خدايان سـه گانه را مى پرستيدند, قرآن مى گويد: تمام معابد,مخصوص خداست و در اين معابد, جز براى خدا سجده نمى توان كرد و پرستش غير او ممنوع است .

(آيـه19)ـ و در ادامه اين سخن براى بيان تاثير فوق العاده قرآن مجيد وعبادت پيامبر(ص ) مى افزايد: ((هنگامى كه بنده خدا [ محمد] به عبادت برمى خاست و او را مى خواند گروهى پيرامون او بشدت ازدحام مى كردند)) (وانه لما قـام عبداللّه يدعوه كـادوا يكونون عليه لبدا).

تـعـبـيـر ((لـبـد)) بـيانگر هجوم عجيب مؤمنان جن براى شنيدن قرآن در اولين برخورد با آن , و همچنين بيانگر جاذبه فوق العاده نماز پيامبر(ص ) است .

(آيـه20)ـ در ايـنـجا براى تحكيم پايه هاى توحيد, و نفى هرگونه شرك كه درآيات قبل به آن اشاره شده بود, نخست به پيامبر(ص ) دستور مى دهد: ((بگو: من تنهاپروردگارم را مى خوانم (و فقط او را عبادت مى كنم ) و هيچ كس را شريك او قرارنمى دهم ))! (قل انمـا ادعوا ربى ولا اشرك به احدا).

(آيه21)ـ سپس دستور مى دهد: ((بگو: من مالك زيان و هدايتى براى شمانيستم )) و هدايت به دست ديگرى است (قل انى لا املك لكم ضرا ولا رشدا).

(آيه22)ـ و باز اضافه مى كند: ((بگو: (اگر من نيز بر خلاف فرماشن رفتار كنم )هيچ كس مرا در برابر او حمايت نمى كند و پناهگاهى جز او نمى يابم )) (قل انى لن يجيرنى من اللّه احد ولن اجد من دونه ملتحدا).

بـه اين ترتيب نه كسى مى تواند به من پناه دهد نه چيزى مى تواند پناهگاه واقع شوداين سخنان از يـك سـو اعـتراف به عبوديت كامل در پيشگاه خداوند است , و از سوى ديگر هرگونه ((غلو)) را در مـورد پيامبر(ص ) نفى مى كند, و از سوى سوم نشان مى دهدكه نه تنها از بتها كارى ساخته نيست كـه شـخـص پـيامبر(ص ) نيز با آن همه عظمت ملجاو پناه مستقلى در برابر عذاب خدا نمى تواند بـاشـد, و از سوى چهارم به بهانه جوئيهاو انتظارات بى موردى كه افراد لجوج در برابر پيامبر(ص ) داشـتند و از او تقاضاى كارهاى خدائى مى كردند پايان مى دهد, و ثابت مى كند كه توسل و شفاعت نيز به اذن خداست .

(آيـه23)ـ در اين آيه مى افزايد: ((تنها وظيفه من ابلاغ از سوى خدا و رساندن رسالتهاى اوست )) (الا بلا غا من اللّه ورسـالا ته ).

ايـن تعبير شبيه چيزى است كه در آيه 92 سوره مائده مى خوانيم : ((تنها چيزى كه بر عهده پيامبر است ابلاغ آشكار است )).

و در آيـه 188 سوره اعراف آمده است : ((بگو: من مالك سود و زيانى براى خويش نيستم , مگر آنچه خـدا بـخواهد, و اگر از غيب باخبر بودم منافع فراوانى براى خود فراهم مى ساختم , و هيچ بدى به من نمى رسيد, من تنها بيم دهنده وبشارت دهنده ام براى گروهى كه ايمان مى آورند)).

به هر حال در پايان آيه هشدار مى دهد كه : ((هركس نافرمانى خدا و رسولش كند آتش دوزخ از آن اوست , و جاودانه در آن مى ماند)) (ومن يعص اللّه ورسوله فان له نـار جهنم خـالدين فيهـا ابدا).روشـن اسـت كـه مـنـظـور هـر گـنـهكارى نيست , بلكه منظور مشركان و كافران است زيرا هر گنهكارى مستحق خلود در آتش دوزخ نمى باشد.

(آيه24)ـ سپس مى افزايد: اين وضع كفار و مشركان كه پيوسته مسلمانان رااستهزا مى كنند و ضعيف مـى شـمـرنـد همچنان ادامه مى يابد ((تا آنچه را به آنها وعده داده شده ببينند, آنگاه مى دانند چه كـسى ياورش ضعيفتر, و جمعيتش كمتر است ))(حتى اذا راوا مـا يوعدون فسيعلمون من اضعف نـاصرا واقل عددا).

لحن آيه به خوبى نشان مى دهد كه دشمنان اسلام پيوسته قدرت و كثرت نفرات خود را به رخ آنها مـى كـشـيـدند, و آنها را ضعيف و ناتوان مى شمردند قرآن به اين وسيله به مؤمنان دلدارى و نويد مى دهد كه سرانجام روز پيروزى آنها و شكست و ناتوانى دشمنان فرا خواهد رسيد.

(آيه25)ـ چون در آيات قبل اشاره به اين حقيقت شده بود كه ((استهزا و سركشى اين گروه همچنان ادامه مـى يـابد تا زمانى كه وعده الهى دائر بر عذاب فرارسد)) اين سؤال را برمى انگيزد كه اين وعده كى تحقق مى يابد؟.

قرآن مجيد به پاسخ اين سؤال پرداخته مى گويد: ((بگو: من نمى دانم آنچه به شما وعده داده شده (از عذاب دنيا و قيام رستاخيز) نزديك است , يا پروردگارم زمانى براى آن قرار مى دهد))؟ (قل ان ادرى اقريب مـا توعدون ام يجعل له ربى امدا).ايـن عـلم مخصوص ذات پاك خداست , و او خواسته از بندگانش مكتوم بماندتا موضوع امتحان و آزمـون خـلق كامل گردد, چرا كه اگر بدانند دور است يانزديك درهر دو صورت امتحان كم اثر خواهد بود.

بـارهـا در آيات قرآن مجيد به اين معنى برخورد مى كنيم كه هر وقت سؤال اززمان قيامت مى شد پيغمبراكرم (ص ) اظهار بى اطلاعى مى فرمود و مى گفت : علم آن مخصوص خداست .

 (آيـه26)ـ سـپـس در ادامـه اين بحث يك قاعده كلى را در مورد علم غيب بيان مى دارد, مى فرمايد: ((دانـاى غـيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمى سازد)) (عـالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا).

(آيـه27)ـ سـپـس بـه عـنـوان يـك اسـتـثنا از اين مساله كلى مى افزايد: ((مگررسولانى كه آنان را برگزيده )) و از آنان راضى شده (الا من ارتضى من رسول ).

آنچه را بخواهد از علم غيب به او مى آموزد, و از طريق وحى ابلاغ مى كند.((سـپـس مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى آنها قرار مى دهد )) (فانه يسلك من بين يديه ومن خلفه رصدا).

و ايـن خـود يـكـى از دلائل مـعصوم بودن پيامبران است كه با نيروهاى غيبى وامدادهاى الهى , و مراقبت فرشتگان او, از لغزشها و خطاها مصون و محفوظند.

(آيـه28)ـ درا يـن آيـه كـه آخـرين آيه سوره است دليل وجود اين نگاهبانان ومراقبين را چنين بيان مـى كـند: مقصود اين است ((تا بداند كه پيامبرانش رسالتهاى پروردگارشان را (بى كم و كاست ) ابلاغ كرده اند, و او به آنچه نزد آنهاست احاطه دارد, و همه چيز را احصا كرده است )) (ليعلم ان قد ابلغوا رسـالا ت ربهم واحـاط بمـا لديهم واحصى كل شى عددا).

الـبـته معنى آيه اين نيست كه خداوند چيزى را درباره پيامبرانش نمى دانسته وبعدا دانسته است , چـه ايـن كه علم خدا ازلى و ابدى و بى پايان است , بلكه منظوراين است كه اين علم الهى درخارج تحقق يابد و صورت عينى به خود بگيرد; يعنى ,پيامبران رسالت او را عملا ابلاغ كنند و اتمام حجت نمايند.

 

نكته ها:

 

1ـ تحقيق پيرامون علم غيب

 

بـا دقـت در آيـات مختلف قرآن به خوبى روشن مى شود كه دو دسته آيه درزمينه علم غيب وجود دارد نـخـست آياتى كه علم غيب را مخصوص خدا معرفى كرده و از غير او نفى مى نمايد, مانند آيه 50 و 59 سوره انعام .

گـروه دوم آيـاتـى اسـت كه به روشنى نشان مى دهد كه اولياى الهى ((اجمالا)) ازغيب آگاهى داشـتـند, چنانكه در آيه 179 سوره آل عمران مى خوانيم : ((چنان نبود كه خدا شما را از علم غيب آگـاه كند ولى خداوند از ميان رسولان خود هركس رابخواهد برمى گزيند)) (و قسمتى از اسرار غيب را در اختيار او مى گذارد).

و در مـعـجـزات حـضـرت مـسيح (ع ) مى خوانيم كه فرمود: ((من شما را از آنچه مى خوريد, يا در خانه هاى خود ذخيره مى كنيد خبر مى دهم )) (آل عمران /49).

آيه موردبحث نيز باتوجه به استثنائى كه در آن آمده نشان مى دهد كه خداوندقسمتى از علم غيب را در اختيار رسولان برگزيده اش قرار مى دهد.

از سوى ديگر آياتى از قرآن كه مشتمل بر خبرهاى غيبى است نيز كم نيست ,مانند آيه دوم تا چهارم سـوره روم : ((روميان مغلوب شدند ـو اين شكست درسرزمين نزديك واقع شد, اما آنها بعد از اين مغلوبيت به زودى غالب خواهند شدـدر عرض چند سال )).

اصولا وحى آسمانى كه بر پيامبران نازل مى شود نوعى غيب است كه دراختيار آنان قرار مى گيرد, چگونه مى توان گفت آنها آگاهى از غيب ندارند در حالى كه وحى بر آنان نازل مى شود.

از همه اينها گذشته , روايات زيادى داريم كه نشان مى دهد پيامبر(ص ) و امامان معصوم (ع ) اجمالا آگـاهـى از غـيب داشتند, و گاه از آن خبر مى دادند مانند خبردادن ازماجراى جنگ ((موته )) و شـهـادت جعفر, و بعضى ديگر از فرماندهان اسلام كه درهمان لحظه وقوع , پيامبر(ص ) در مدينه مسلمانان را آگاه كرد و مانند آن در زندگى پيامبر(ص ) كم نيست .

در ((نـهـج البلاغه )) نيز پيشگوئيهاى بسيارى از حوادث آينده به چشم مى خورد كه نشان مى دهد عـلى (ع ) اين اسرار غيب را مى دانست , مانند آنچه در خطبه 13 درمذمت اهل بصره آمده است كه مى فرمايد: ((گويا مى بينم عذاب خدا از آسمان وزمين بر شما فرود آمده و همه غرق شده ايد, تنها قله بلند مسجدتان همچون سينه كشتى در روى آب نمايان است ))!.

و مانند آنچه ((كميل بن زياد)) به ((حجاج )) گفت كه ((اميرمؤمنان على (ع ) به من خبر داده كه تو قاتل منى )).

اكنون سخن در اين است كه چگونه بين اين آيات و روايات كه بعضى علم غيب را از غير خدا نفى , و بعضى اثبات مى كنند جمع كنيم ؟.

در اينجا طرق مختلفى براى جمع وجود دارد از جمله :.

1ـ از مـعـروفـتـريـن راهـهاى جمع اين است كه منظور از اختصاص علم غيب به خدا علم ذاتى و اسـتـقلالى است , بنابراين غير او مستقلا هيچ گونه آگاهى از غيب ندارند, و هرچه دارند از ناحيه خداست , با الطاف و عنايت اوست , و جنبه تبعى دارد.

2ـ اسـرار غـيب دو گونه است قسمتى مخصوص به خداست و هيچ كس جزاو نمى داند مانند قيام قيامت , و امورى از قبيل آن , و قسمتى از آن را به انبيا و اوليامى آموزد.

3ـ راه ديـگـر ايـن كـه خـداوند بالفعل از همه اسرار غيب آگاه است , ولى انبيا واوليا ممكن است بـالفعل بسيارى از اسرار غيب را ندانند, اما هنگامى كه اراده كنندخداوند به آنها تعليم مى دهد, و البته اين اراده نيز با اذن و رضاى خداانجام مى گيرد.

 

2ـ تحقيقى پيرامون آفرينش ((جن ))

 

((جن )) چنانكه از مفهوم لغوى اين كلمه به دست مى آيد موجودى است ناپيداكه مشخصات زيادى در قرآن براى او ذكر شده , از جمله اين كه :.

1ـ مـوجـودى اسـت كـه از شـعـله آتش آفريده شده , برخلاف انسان كه از خاك آفريده شده است (الرحمن /15).

2ـ داراى عـلـم و ادراك و تـشـخيص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال است (آيات مختلف سوره جن ).

3ـ داراى تكليف و مسؤوليت است (آيات سوره جن و سوره الرحمن ).

4ـ گروهى از آنها مؤمن صالح و گروهى كافرند (جن /11).

5ـ آنها داراى حشر و نشر و معادند (جن /15).

6ـ آنها قدرت نفوذ در آسمانها و خبرگيرى و استراق سمع داشتند, و بعداممنوع شدند (جن /9).

7ـ آنـها با بعضى انسانها ارتباط برقرار مى كردند و با آگاهى محدودى كه نسبت به بعضى از اسرار نهانى داشتند به اغواى انسانها مى پرداختند (جن /6).

8ـ درمـيـان آنـهـا افرادى يافت مى شوند كه از قدرت زيادى برخوردارند,همان گونه كه درميان انسانها نيز چنين است (نمل /39).

9ـ آنـها قدرت بر انجام بعضى كارهاى مورد نياز انسان دارند ((گروهى از جن پيش روى سليمان بـه اذن پـروردگار كار مى كردند, و براى او معبدها, تمثالها, وظروف بزرگ غذا تهيه مى كردند)) (سبا/12 و 13).

10ـ خلقت آنها در روى زمين قبل از خلقت انسانها بوده است (حجر/27) وويژگيهاى ديگر.

تا اينجا سخن از مطالبى بود كه از قرآن مجيد درباره اين موجود ناپيدا استفاده مى شود كه خالى از هـرگونه خرافه و مسائل غيرعلمى است , ولى مى دانيم مردم عوام و ناآگاه خرافات زيادى درباره ايـن مـوجـود سـاخـتـه انـد كه با عقل و منطق جورنمى آيد, و به همين جهت يك چهره خرافى و غـيرمنطقى به اين موجود داده كه وقتى كلمه جن گفته مى شود مشتى خرافات نيز با آن تداعى مـى شـود از جـمله اين كه آنها را با اشكال عجيب و غريب و وحشتناك , و موجوداتى موذى و پرآزار وموهومات ديگرى از اين قبيل .

در حالى كه اگر موضوع وجود جن از اين خرافات پيراسته شود, اصل مطلب كاملاقابل قبول است و از سـوى ديگر هيچ دليل عقلى بر نفى آن وجود ندارد, بنابراين بايد آن را پذيرفت , و از توجيهات غلط و ناروا بايد برحذر بود همان گونه كه ازخرافات عوام در اين قسمت بايد اجتناب كرد.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل توجه است كه جن گاهى بر يك مفهوم وسيعتر اطلاق مى شود كه انواع مـوجـودات نـاپـيـدا را شامل مى گردد, اعم از آنها كه داراى عقل ودركند و آنها كه عقل و درك نـدارنـد, و حتى گروهى از حيوانات كه با چشم ديده مى شوند و معمولا در لانه ها پنهانند, نيز در اين معنى وسيع وارد است .

شـاهـد ايـن سخن روايتى است از پيامبر(ص ) كه فرمود: ((خداوند جن را پنج صنف آفريده است : صـنـفـى مـانند باد در هوا (ناپيدا هستند) و صنفى به صورت مارها, و صنفى به صورت عقربها, و صنفى حشرات زمين اند, و صنفى از آنها مانندانسانها كه بر آنها حساب و عقاب است )).

((پايان سوره جن )).

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ] [ 15:34 ] [ ]

[ ]

سوره جن [72]

 

اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 28 آيه است .

 

محتواى سوره :.

ايـن سـوره , چنانكه از نامش پيداست , عمدتا درباره خلق ناپيدائى به نام ((جن )) سخن مى گويد, سخن از ايمان آنها به پيامبر اسلام (ص ), و خضوع در برابرقرآن مجيد, و ايمان و اعتقاد آنها به معاد, و وجود گروهى مؤمن و كافر درميان آنان ومسائلى از اين قبيل است .

ايـن بـخـش از سـوره نـوزده آيه از بيست و هشت آيه سوره را در بر مى گيرد, وبسيارى از عقائد خرافى را در زمينه ((جن )) اصلاح مى كند و بر آنها خط بطلان مى كشد.

در بخش ديگرى از اين سوره اشاره اى به مساله توحيد و معاد آمده است .

و در آخـريـن بخش اين سوره , سخن از مساله علم غيب است كه هيچ كس ازآن آگاهى ندارد جز آنچه خداوند اراده كرده است .

 

فضيلت تلاوت سوره :

در حـديـثـى از امام صادق (ع ) آمده است : ((هركس بسيار سوره جن را بخواندهرگز در زندگى دنـيا چشم زخم جن و جادو و سحر و مكر آنها به او نمى رسد, و بامحمد(ص ) همراه خواهد بود, و مـى گـويـد: پـروردگـارا! مـن كـسـى را به جاى اونمى خواهم , و هرگز از او به ديگرى متمايل نمى شود)).

البته اين تلاوت مقدمه اى است بر آگاهى از محتواى سوره , و سپس به كاربستن آن .

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.

شـان نـزول : در تـفسير آيات 29 تا 32 سوره احقاف شان نزولهائى آمده بود كه با مطالب اين سوره كـاملا هماهنگ است , و نشان مى دهد كه هر دو مربوط به يك حادثه است , دو مورد از آنها را بطور فشرده نقل مى كنيم .

1ـ پـيـامـبـر(ص ) از مكه به سوى بازار ((عكاظ)) در ((طائف )) آمد, تا مردم را در آن مركز اجتماع بـزرگ بـه سوى اسلام دعوت كند, اما كسى به دعوت او پاسخ مثبت نگفت , در بازگشت به محلى رسـيـد كـه آن را وادى ((جـن )) مـى گـفتند شب را در آنجاماند و تلاوت آيات قرآن مى فرمود, گروهى از جن شنيدند و ايمان آوردند, و براى تبليغ به سوى قوم خود بازگشتند.

2ـ ((ابـن عـبـاس )) مـى گـويد: پيامبر(ص ) مشغول نماز صبح بود, و در آن تلاوت قرآن مى كرد, گـروهـى از جـن در صـدد تـحقيق از علت قطع اخبار آسمانها از خودبودند صداى تلاوت قرآن محمد(ص ) را شنيدند.

گـفـتند: علت قطع اخبار آسمان از ما همين است , به سوى قوم خود بازگشتندو آنها را به سوى اسلام دعوت كردند.

ولـى شان نزول ديگرى در اينجا آمده كه با آنها متفاوت است و آن اين كه از((عبداللّه بن مسعود)) پرسيدند : آيا كسى از شما ياران پيامبر(ص ) در حوادث شب جن خدمت پيامبر(ص ) بود؟.

گـفت : احدى از ما نبود, ما شبى در مكه پيامبر(ص ) را نيافتيم , و هرچه جستجوكرديم اثرى از او نـديـديـم , از ايـن ترسيديم كه پيامبر(ص ) را كشته باشند, به جستجوى حضرت در دره هاى مكه رفـتـيـم , نـاگهان ديديم از سوى كوه ((حرا)) مى آيد, عرض كرديم كجا بودى اى رسول خدا؟ ما سخت نگران شديم , و ديشب بدترين شب زندگى ما بود.

فرمود: دعوت كننده جن به سراغ من آمد, و من رفتم قرآن براى آنها بخوانم .

(آيه1 در ايـن آيـه مـى فـرمايد: ((بگو: به من وحى شده كه جمعى از جن به سخنانم گوش فرا داده اند, سـپـس گـفته اند, ما قرآن عجيبى شنيده ايم )) (قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقـالوا انا سمعنـا قرآنا عجبا).

ايـن آيـه بـه خـوبى نشان مى دهد كه طايفه ((جن )) داراى عقل و شعور و فهم ودرك , و تكليف و مـسـؤولـيـت , و آشـنائى به لغت , و توجه به فرق بين كلام اعجاز وغير آن دارند, همچنين خود را موظف به تبليغ حق مى دانند, و مخاطب خطابهاى قرآن نيز هستند.

آنـهـا حق داشتند كه قرآن را سخنى عجيب بشمرند, زيرا هم لحن و آهنگ آن عجيب است , و هم نفوذ و جاذبه اش , هم محتوا و تاثيرش عجيب است و هم آورنده آن كه درس نخوانده بود و از اميين برخاست .

(آيه2)ـ آنها به دنبال اين جمله , سخنان ديگرى به قوم خود گفتند كه قرآن در آيات بعد در دوازده جمله , آنها را بيان كرده كه هركدام با ((ان )) شروع شده كه نشانه تاكيد است .

نخست مى فرمايد: آنها گفتند: ((كه (اين قرآن همگان را) به راه راست هدايت مى كند, و لذا ما به آن ايـمـان آورده ايـم و هـرگـز كسى را شريك پروردگارمان قرارنمى دهيم )) (يهدى الى الرشد فـامنا به ولن نشرك بربنـا احدا).

(آيه3)ـ بعد از ابراز ايمان و نفى هرگونه شرك سخنان خود را درباره صفات خدا چنين ادامه دادند: ((و بلند است مقام با عظمت پروردگار ما (از شباهت به مخلوقين , و از هرگونه عيب و نقص ) و او هرگز براى خود همسر و فرزندى انتخاب نكرده است )) (وانه تعـالى جد ربنـا ما اتخذ صـاحبة ولا ولدا).

(آيـه4)ـ سپس افزودند: ما اكنون اعتراف مى كنيم ((كه سفيه ما (ابليس ) درباره خدا سخنان ناروا مى گفت )) (وانه كـان يقول سفيهنـا على اللّه شططا).

يعنى , سفهاى ما براى خدا همسر و فرزندان قائل بودند, و شبيه و شريكى انتخاب كرده بودند, و از راه حق منحرف شده و سخنى به گزاف مى گفتند.

و احـتـمـال دارد كـه : ((سـفيه )) در اينجا اشاره به ((ابليس )) باشد كه بعد از مخالفت فرمان خدا نـسـبتهاى ناروائى به ساحت مقدس او داد و از آنجا كه ((ابليس )) از جن بوده مؤمنان جن به اين وسيله از او ابراز تنفر مى كنند, و سخن او را گزافه و شطط مى نامند.

(آيـه5)ـ سـپـس افزودند: ((و ما گمان مى كرديم كه انس و جن هرگز, برخدادروغ نمى بندند)) (وانا ظننا ان لن تقول الا نس والجن على اللّه كذبا).

ايـن سـخن ممكن است اشاره به تقليد كوركورانه اى باشد كه اين گروه قبلا ازديگران داشتند, و بـراى خـدا شـريك و شبيه و همسر و فرزند قائل بودند مى گويند:اگر ما اين مسائل را از ديگران بـدون دلـيـل پـذيرفتيم به خاطر خوش باورى بود, هرگزخيال نمى كرديم كه انس و جن به خود جـرات دهـند كه چنين دروغهاى بزرگى به خدا ببندند, ولى اكنون به غلط بودن اين تقليد ناروا پى برديم و به اين ترتيب به اشتباه خود و انحراف مشركان جن اعتراف مى كنيم .

(آيـه6)ـ سپس افزودند: يكى ديگر از انحرافات جن و انس اين بود كه :((مردانى از بشر به مردانى از جن پناه مى بردند, و آنها سبب افزايش گمراهى وطغيانشان مى شدند)) (وانه كـان رجـال من الا نس يعوذون برجـال من الجن فزادوهم رهقا).

مـفـهـوم آيـه , مفهوم وسيعى است كه شامل هرگونه پناه بردن افرادى از انسانهابه جن را شامل مـى شود چه اين كه مى دانيم در ميان عرب كاهنان زيادى وجودداشتند كه معتقد بودند به وسيله طايفه ((جن )) بسيارى از مشكلات را حل مى كنند واز آينده خبر مى دهند.

(آيه7)ـ اين آيه همچنان ادامه سخنان مؤمنان جن است كه به هنگام تبليغ قوم خود بيان داشتند و از طرق مختلف آنها را به سوى اسلام و قرآن دعوت نمودند.

نـخـست مى فرمايد: ((و اين كه آنها گمان كردند ـ همان گونه كه شما گمان كرديدـ كه خداوند هرگز كسى را (به نبوت ) مبعوث نمى كند)) (وانهم ظنوا كمـا ظننتم ان لن يبعث اللّه احدا).

لـذا بـه انكار قرآن , و تكذيب نبوت پيامبر اسلام (ص ) برخاستند, ولى ماهنگامى كه با دقت به آيات ايـن كـتـاب آسـمانى گوش فرا داديم حقانيت آن را به روشنى درك كرديم , مبادا شما هم مانند مشركان انسانها, راه كفر پيش گيريد و به سرنوشت آنها گرفتار شويد.

ايـن تـعـبـير هشدارى است به مشركان كه بدانند وقتى جن , منطقش اين است وداوريش چنين , بيدار شوند و به دامن قرآن و پيامبر اكرم (ص ) چنگ زنند.

(آيـه8)ـ سپس مؤمنان جن , به يكى از نشانه هاى صدق گفتار خود كه درجهان طبيعت براى همه جـنـيـان قـابـل درك اسـت اشاره كرده , مى گويند: ((ما آسمان راجستجو كرديم و همه را پر از محافظان قوى و تيرهاى شهاب يافتيم )) (وانا لمسناالسمـاء فوجدنـاهـا ملئت حرسا شديدا وشهبا).

(آيـه9)ـ ((مـا پـيـش از ايـن بـه اسـتراق سمع در آسمانها مى نشستيم (و اخبارى از آن را دريافت مـى داشـتـيـم و به اطلاع دوستان خود مى رسانديم ) امااكنون هركس بخواهد استراق سمع كند, شهابى را در كمين خود مى يابد) كه او راهدف قرار مى دهد))! (وانا كنا نقعد منهـا مقـاعد للسمع فمن يستمع الا ن يجدله شهـابا رصدا).

آيـا ايـن وضـع تـازه , دلـيـل بـر اين حقيقت نيست كه با ظهور اين پيامبر و نزول كتاب آسمانى او دگرگونى عظيمى در جهان رخ داده است ؟ چرا شما قبلا قدرت براستراق سمع داشتيد, و الان احدى توانائى بر اين كار ندارد؟!.

(آيه10)ـ سپس افزودند: با اين اوضاع و احوال ((ما نمى دانيم آيا (اين ممنوعيت ازاستراق سمع دليل بر اين است كه ) اراده شرى درباره اهل زمين شده , يا خداوندمى خواهد از اين طريق آنها را هدايت فرمايد))؟ (وانا لا ندرى اشر اريد بمن فى الا رض ام اراد بهم ربهم رشدا).

و بـه تعبير ديگر ما نمى دانيم آيا اين امر مقدمه نزول عذاب و بلا از سوى خداست يا مقدمه هدايت آنها؟.

مؤمنان جن قاعدتا بايد فهميده باشند كه ممنوعيت از استراق سمع كه باظهور پيامبر اسلام (ص ) مقارن بوده , مقدمه هدايت انسانها, و برچيده شدن دستگاه كهانت و خرافات ديگرى مانند آن است .

اما از آنجا كه ((جن )) به مساله استراق سمع دلبستگى خاصى داشت هنوزنمى توانست باور كند كه اين محروميت يك نوع خير و بركت است , وگرنه روشن است كه كاهنان در عصر جاهليت با اتكا به همين مساله استراق سمع سهم بزرگى درگمراه ساختن مردم داشتند.

(آيه11)ـ اين آيه همچنان ادامه گفتار مؤمنان جن به هنگام تبليغ قوم گمراه خويش است , نخست از زبـان آنـهـا مى گويد: ((و در ميان ما افراد صالح و افرادى غيرصالحند و ما گروههاى متفاوتى هستيم )) (وانا منا الصالحون ومنا دون ذلك كنا طرائق قددا).

اين جمله را احتمالا به اين منظور گفتند كه مبادا وجود ((ابليس )) در ميان طايفه جن , اين توهم را بـراى عـده اى از آنـها به وجود آورد كه طبيعت جن بر شر وفساد و شيطنت است , و هرگز نور هدايت به قلب او نمى تابد.

مـؤمـنـان جن با اين سخن روشن مى سازند كه اصل اختيار و آزادى اراده بر آنهانيز حاكم است و افـرادى صـالـح و غـيـرصـالـح هر دو وجود دارند, بنابراين زمينه هاى هدايت در وجود آنها فراهم مى باشد.

اين آيه در ضمن ذهنيات ما انسانها را درباره جن نيز اصلاح مى كند, زيرا درتصور بسيارى از مردم واژه ((جن )) با نوعى ((شيطنت )) و فساد و گمراهى و انحراف ,همراه است , اين آيه مى گويد آنها نيز گروههاى مختلفى دارند, صالح و غيرصالح .

(آيـه12)ـ مـؤمـنـان جن در ادامه سخنان خود به ديگران هشدار مى دهند ومى گويند: ((و ما يقين داريـم هـرگـز نـمى توانيم بر اراده خداوند در زمين غالب شويم ونمى توانيم از (پنجه قدرت ) او بگريزيم )) (وانا ظننا ان لن نعجز اللّه فى الا رض ولن نعجزه هربا).

بـنـابـراين , اگر تصور كنيد مى توانيد از كيفر و مجازات خدا با فرار كردن به گوشه اى از زمين يا نقطه اى از آسمانها نجات يابيد, سخت در اشتباهيد.

(آيـه13)ـ مـؤمنان جن در ادامه كلام خود مى افزايند: ((ما هنگامى كه هدايت قرآن را شنيديم به آن ايمان آورديم )) (وانا لما سمعنا الهدى آمنا به ).

و اگـر شـمـا را بـه هدايت قرآن فرا مى خوانيم , قبلا خودمان به اين برنامه عمل كرده ايم , بنابراين ديگران را به چيزى دعوت نمى كنيم كه خود آن را ترك گفته باشيم .

سـپـس نتيجه ايمان را در يك جمله كوتاه بيان كرده , مى گويد: ((هركس به پروردگارش ايمان بياورد, نه از نقصان مى ترسد و نه از ظلم )) (فمن يؤمن بربه فلا يخـاف بخسا ولا رهقا).و هر كار كوچك و بزرگى را انجام دهد, اجر و پاداش آن را بى كم و كاست دريافت مى نمايد.

(آيه14)ـ و در اين آيه براى توضيح بيشتر پيرامون سرنوشت مؤمنان وكافران مى گويند: ما از طريق هـدايـت قـرآن مـى دانـيم ((گروهى از ما مسلمان و گروهى ظالمند)) (وانا منا المسلمون ومنا القـاسطون ).

((هـركـس اسـلام را, اخـتـيـار كـند, راه راست را برگزيده )) و به سوى هدايت وثواب الهى گام برداشته (فمن اسلم فاولئك تحروا رشدا).

(آيه15)ـ ((و اما ظالمان , آتشگيره و هيزم دوزخند)) (واما القـاسطون فكـانوا لجهنم حطبا).

(آيه16)ـدر آيـات گـذشته سخن از پاداشهاى مؤمنان در قيامت بود, و در اينجا سخن ازپاداشهاى دنيوى آنهاست .

مـى فـرمـايـد: ((اگـر آنـهـا [ جـن و انـس ] در راه ايمان استقامت ورزند با آب فراوان سيرابشان مى كنيم ))! (وان لو استقـاموا على الطريقة لا سقينـاهم مـاء غدقا).

بـاران رحـمـت خـود را بر آنها فرو مى باريم , و منابع و چشمه هاى آب حياتبخش را در اختيارشان مى گذاريم , و از آنجا كه آب فراوان است همه چيزفراوان است , و به اين ترتيب آنها را مشمول انواع نعمتها قرار مى دهيم .

اين براى چندمين بار است كه قرآن مجيد روى اين مطلب تكيه مى كند كه ((ايمان و تقوا)) نه تنها سـرچشمه ((بركات معنوى )) است كه موجب فزونى ارزاق مادى و وفور نعمت و آبادى و عمران و ((بركت مادى )) نيز مى باشد.

البته طبق اين آيه آنچه مايه وفور نعمت مى شود, استقامت بر ايمان است نه اصل ايمان .

(آيه17)ـ در اين آيه به حقيقت ديگرى در همين رابطه اشاره كرده ,مى افزايد: ((هدف اين است كه ما آنها را با اين نعمت فراوان بيازمائيم )) (لنفتنهم فيه ).

و از ايـنـجـا روشـن مى شود كه يكى از اسباب مهم امتحان الهى وفور نعمت است , و اتفاقا آزمايش بـه وسيله ((نعمت )) از آزمايش به وسيله ((عذاب )) سخت تر وپيچيده تر است , زيرا طبيعت فزونى نـعمت , سستى و تنبلى و غفلت و غرق شدن درلذائذ و شهوات است , و اين درست چيزى است كه انسان را از خدا دور مى سازد وميدان را براى فعاليت شيطان آماده مى كند تنها كسانى مى توانند از عوارض نامطلوب فزونى وفور نعمت در امان بمانند كه بطور دائم به ياد خدا باشند.

و لـذا بـه دنـبال آن , مى افزايد: ((و هركس از ياد پروردگارش روى گرداند او را به عذاب شديد و فزاينده اى گرفتار مى سازد)) (ومن يعرض عن ذكر ربه يسلكه عذاباصعدا).

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ] [ 15:33 ] [ ]

[ ]

سيره نبوى و گسترش سريع اسلام 4

 

دفاع از توحيد

اسلام دين شمشير است اما شمشيرش هميشه آماده دفاع است يا از جان مسلمين يا از مال مسلمين يا از سرزمين مسلمين و يا از توحيد اگر به خطر افتاده باشد،كه علامه طباطبائى(سلمه الله تعالى)اين مطلب(دفاع از توحيد)را در تفسير الميزان چه در آيات قتال در سوره بقره و چه در آيه «لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى» (بقره .256) عالى بحث كرده‏اند.بله،اسلام يك مطلب را از آن بشريت مى‏داند،اسلام هر جا كه توحيد به خطر بيفتد براى نجات توحيد مى‏كوشد،چون توحيد عزيزترين حقيقت انسانى است.اين آقايانى كه راجع به آزادى بحث مى‏كنند نمى‏دانند كه توحيد لا اقل در حد آزادى است،اگر بالاتر نباشد و قطعا بالاتر است.اين را من مكرر در مجالس گفته‏ام:اگر كسى از جان خودش دفاع كند،آيا اين دفاع را صحيح مى‏دانيد يا غلط؟اگر جان شما مورد حمله قرار گرفت آيا مى‏گوييد بگذار او هر كار مى‏خواهد كند،من نبايد به زور متوسل شوم،بگذار مرا بكشد؟نه.همچنين مى‏گوييم اگر ناموس كسى مورد تجاوز واقع شد بايد دفاع كند،اگر مال و ثروت كسى مورد تجاوز قرار گرفت بايد دفاع كند،اگر سرزمين مردمى مورد تجاوز واقع شد بايد دفاع كنند.تا اينجا كسى بحث ندارد.مى‏گويم اگر جان يا مال و يا سرزمين مردمى مظلوم مورد تجاوز ظالمى قرار گرفت آيا براى يك شخص سوم شركت در دفاع از مظلوم كار صحيحى است يا نه؟نه تنها صحيح است بلكه بالاتر است از وقتى كه از خودش دفاع مى‏كند،چون اگر انسان از آزادى خودش دفاع كند از خودش دفاع كرده اما اگر از آزادى ديگرى دفاع كند از آزادى دفاع كرده كه خيلى مقدستر است.اگر يك نفر مثلا از اروپا بلند شود برود به دفاع از ويتناميها و با آمريكاييها بجنگند،شما او را صد درجه بيشتر تقديس مى‏كنيد از يك ويتنامى و مى‏گوييد ببينيد اين چه مرد بزرگى است!با اينكه خودش در خطر نيست،از مملكت خودش حركت كرده و به سرزمين ديگرى رفته است براى دفاع از آزادى ديگران،از جان ديگران،از مال ديگران و از سرزمين ديگران.اين صد درجه بالاتر است،چرا؟چون آزادى مقدس است.اگر كسى براى دفاع از علم بجنگد چطور؟همين طور است .(درجايى علم به خطر افتاده است،انسان به دليل اينكه علم كه يكى از مقدسات بشر است به خطر افتاده،براى نجات علم بجنگد).براى نجات صلح بجنگد چطور؟همين طور است.

توحيد حقيقتى است كه مال من و شما نيست،مال بشريت است.اگر در جايى توحيد به خطر بيفتد

 ـ چون توحيد جزء فطرت انسان است و هيچ وقت فكر بشر او را به ضد توحيد رهبرى نمى‏كند بلكه عامل ديگرى دخالت دارد ـ اسلام براى نجات توحيد دستور اقدام مى‏دهد،ولى اين معنايش اين نيست كه مى‏خواهد توحيد را به زور وارد قلب مردم كند بلكه عواملى را كه سبب شده است توحيد از بين برود از بين مى‏برد،عوامل كه از بين رفت فطرت انسان به سوى توحيد گرايش پيدا مى‏كند مثلا وقتى تقاليد،تلقينات،بتخانه‏ها و بتكده‏ها و چيزهايى را كه وجود آنها سبب مى‏شود كه انسان اصلا در توحيد فكر نكند از بين برد،فكر مردم آزاد مى‏شود به تعبيرى كه قرآن در باره حضرت ابراهيم مى‏فرمايد.مى‏گويد:ابراهيم در روزى كه مردم از شهر خارج شده و شهر را خلوت كرده بودند و بتكده هم خلوت بود رفت بتها را شكست و تبر را به گردن بزرگترين بتها آويخت.شب كه مردم برگشتند و براى عرض حاجت و اظهار اخلاص نزد بتها رفتند،ديدند بتى وجود ندارد،خرد و خمير شده‏اند،فقط بت بزرگ وجود دارد با تبر.ظاهر امر حكايت مى‏كند كه اين بت بزرگ آمده اين كوچكها را زده و از بين برده،ولى فطرت بشر قبول نمى‏كند.چه كسى چنين كرده است؟ قالوا سمعنا فتى يذكرهم يقال له ابراهيم (انبياء .60) .سراغ ابراهيم مى‏روند أ انت فعلت هذا بالهتنا يا ابراهيم ؟ابراهيم تو با محبوبهاى ما چنين كردى؟ قال بل فعله كبيرهم هذا فاسألوهم ان كانوا ينطقون اين كار،كار آن بت بزرگ است، بايد از خودشان بپرسيد.گفتند:آنها كه نمى‏توانند حرف بزنند.گفت:اگر نمى‏توانند حرف بزنند پس چه چيز را پرستش مى‏كنيد؟!قرآن مى‏گويد: فرجعوا الى انفسهم (انبياء 62ـ .64) اينجا بود كه به خود باز آمدند.

من مكرر اين مطلب را گفته‏ام:آنهايى كه به بهانه آزادى عقيده وارد بتخانه‏ها مى‏شوند و يك كلمه حرف نمى‏زنند[در واقع احترام به اسارت مى‏گذارند].ملكه انگلستان به هندوستان رفت،به خاطر احترام به عقايد هندوها اگر خود هندوها از در بتخانه كفشها را مى‏كندند او از سر كوچه كفشها را به احترام بتها كند[كه بگويند]عجب مردمى هستند!چقدر براى عقايد مردم احترام قائلند!آخر آن عقيده را كه فكر به انسان نمى‏دهد!آن عقيده انعقاد است،تقليد است،تلقين است يعنى زنجيرى است كه وهم به دست و پاى بشر بسته است.بشر را در اين طور عقايد آزاد گذاشتن يعنى زنجيرهاى اوهامى را كه خود بشر به دست و پاى خودش بسته است به همان حال باقى گذاشتن.ولى اين،احترام به اسارت است نه احترام به آزادى.احترام به آزادى اين است كه با اين عقايدـكه فكر نيست بلكه عقيده است يعنى صرفا انعقاد استـ مبارزه شود .عقيده ممكن است ناشى از تفكر باشد و ممكن است ناشى از تقليد يا وهم يا تلقين و يا هزاران چيز ديگر باشد.عقايدى كه ناشى از عقل و فكر نيست،صرفا انعقاد روحى است يعنى بستگى و زنجير روحى است.اسلام هرگز اجازه نمى‏دهد يك زنجير به دست و پاى كسى باشد و لو آن زنجير را خودش با دست مبارك خودش بسته باشد.

پس مسأله آزادى عقيده به معنى اعم يك مطلب است،مسأله آزادى فكر و آزادى ايمان به معنى اينكه هر كسى بايد ايمان خودش را از روى تحقيق و فكر به دست بياورد مطلب ديگر.قرآن مى‏جنگد براى اينكه موانع آزاديهاى اجتماعى و فكرى را از بين ببرد.مى‏پرسند چرا مسلمين به فلان مملكت هجوم بردند؟حتى در زمان خلفاـمن كارى ندارم كه كارشان فى حد ذاته صحيح بوده يا صحيح نبوده استـ مسلمين كه هجوم بردند،نرفتند به مردم بگويند بايد مسلمان بشويد. حكومتهاى جبارى دست و پاى مردم را به زنجير بسته بودند،مسلمين با حكومتها جنگيدند،ملتها را آزاد كردند.ايندو را با همديگر اشتباه مى‏كنند.مسلمين اگر با ايران يا روم جنگيدند،با دولتهاى جبار مى‏جنگيدند كه ملتهايى را آزاد كردند،و به همين دليل ملتها با شوق و شعف مسلمين را پذيرفتند.چرا تاريخ مى‏گويد وقتى كه سپاه مسلمين وارد مى‏شد مردم با دسته‏هاى گل به استقبالشان مى‏رفتند؟چون آنها را فرشته نجات مى‏دانستند.برخى اينها را با يكديگر اشتباه مى‏كنند كه«عجب!مسلمين به ايران حمله كردند.لا بد وقتى به ايران حمله كردند به سراغ مردم رفتند و به آنها گفتند حتما بايد اسلام اختيار كنيد».آنها به مردم كارى نداشتند،با دولتهاى جبار كار داشتند.دولتها را خرد كردند،بعد مردمى را كه همين قدر شائبه توحيد در آنها بود در ايمانشان آزاد گذاشتند كه اگر مسلمان بشويد عينا مثل ما هستيد و اگر مسلمان نشويد در شرايط ديگرى با شما قرار داد مى‏بنديم كه آن شرايط را«شرايط ذمه»مى‏گويند،و شرايط ذمه مسلمين فوق العاده سهل و آسان و ساده بوده است.

پس اصل رفق،نرمى،ملايمت و پرهيز از خشونت و اكراه و اجبار راجع به خود ايمان(نه راجع به موانع اجتماعى و فكرى ايمان كه آن حساب ديگرى دارد)جزء اصول دعوت اسلامى است:

لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى . (بقره .256) خلاصه منطق قرآن اين است كه در امر دين اجبارى نيست،براى اينكه حقيقت روشن است،راه هدايت و رشد روشن،راه غى و ضلالت هم روشن،هر كس مى‏خواهد اين راه را انتخاب كند و هر كس مى‏خواهد آن راه را.

در شأن نزول اين آيه چند چيز نوشته‏اند كه نزديك يكديگر است و همه مى‏تواند در آن واحد درست باشد.وقتى كه بنى النضير كه هم پيمان مسلمين بودند خيانت كردند،پيغمبر اكرم دستور به جلاى وطن داد كه بايد از اينجا بيرون برويد.عده‏اى از فرزندان مسلمين در ميان آنها بودند كه يهودى بودند.حال چرا يهودى بودند؟[قبل از ظهور اسلام‏]يهوديها فرهنگ و ثقافت بالاترى از اعراب حجاز داشتند.اعراب حجاز مردمى بودند فوق العاده بى‏سواد و بى‏اطلاع .يهوديها كه اهل كتاب بودند،سواد و معلومات بيشترى داشتند و لهذا فكر خودشان را به آنها تحميل مى‏كردند.طورى بود كه حتى بت پرستان به اينها عقيده مى‏ورزيدند.ابن عباس مى‏گويد در ميان زنان اهل مدينه گاهى اتفاق مى‏افتاد بعضى زنها كه بچه دار نمى‏شدند نذر مى‏كردند كه اگر بچه‏اى پيدا كنند او را به ميان يهوديها بفرستند يهودى بشود.اين اعتقاد را داشتند چون حس مى‏كردند مذهب آنها از مذهب خودشان كه بت پرستى است بالاتر است.و گاهى بچه‏هاى شيرخوارشان را نزد يهوديها مى‏فرستادند تا به آنها شير بدهند.آن بچه‏هايى كه اينها نذر كرده بودند يهودى بشوند،بديهى است يهودى مى‏شدند و به ميان يهوديها مى‏رفتند.بچه‏هايى هم كه يهوديها به آنها شير مى‏دادند قهرا اخلاق يهوديها را مى‏گرفتند،مادر و برادر و خواهر رضاعى پيدا مى‏كردند و با آنها آشنا مى‏شدند و برخى از آنها يهودى مى‏شدند.به هر حال يك عده بچه يهودى كه پدر و مادرهايشان از انصار و از اوس و خزرج بودند وجود داشتند .وقتى كه قرار شد بنى النضير بروند،مسلمين گفتند ما نمى‏گذاريم بچه‏هايمان بروند.عده‏اى از بچه‏ها كه به دين يهود بودند گفتند ما با همدينانمان مى‏رويم.مسأله‏اى براى مسلمين شد.مسلمين گفتند ما هر گز نمى‏گذاريم اينها بچه‏هايمان را با خودشان ببرند و يهودى باقى بمانند،ولى خود بچه‏ها برخى گفتند ما مى‏خواهيم با همدينانمان برويم.آمدند خدمت پيغمبر اكرم:يا رسول الله!ما نمى‏خواهيم بگذاريم بچه‏هايمان بروند.(آيه ظاهرا در آنجا نازل شد).پيغمبر اكرم فرمود:اجبارى در كار نيست.بچه‏هاى شما اگردلشان مى‏خواهد اسلام اختيار كنند،اگر نمى‏خواهند،اختيار با خودشان،مى‏خواهند بروند بروند،دين امر اجبارى نيست لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى چون طبيعت ايمان اجبار و اكراه و خشونت را به هيچ شكل نمى‏پذيرد.

فذكر انما انت مذكر.لست عليهم بمصيطر.الا من تولى و كفر فيعذبه الله العذاب الاكبر . (غاشيه 21ـ .24) اى پيامبر!به مردم تذكر بده(قبلا معنى تذكر را عرض كردم)،مردم را از خواب غفلت بيدار كن،به مردم بيدارى بده،به مردم آگاهى بده،مردم را از راه بيدارى و آگاهى‏شان به سوى دين بخوان. انما انت مذكر تو شأنى غير از مذكر بودن ندارى،تو مصيطر نيستى،يعنى خدا تو را اين طور قرار نداده كه به زور بخواهى كار بكنى. الا من تولى و كفر .آيا الا من تولى و كفر استثناى از لست عليهم بمصيطر است يا استثناى از فذكر انما انت مذكر ؟در تفسير الميزان مى‏فرمايد و دلايل ذكر مى‏كند كه استثناى از فذكر انما انت مذكر است:تذكر بده الا من تولى و كفر مگر[به‏]افرادى كه تو به آنها تذكر داده‏اى.با اينكه تذكر داده‏اى معذلك اعراض كرده‏اند و ديگر تذكر بعد از تذكر فايده ندارد. فيعذبه الله العذاب الاكبر [پس خدا او را عذاب مى‏كند،عذاب اكبر]كه عذاب جهنم است.

 

[ شنبه بیست و سوم دی 1385 ] [ 15:40 ] [ ]

[ ]

سيره نبوى و گسترش سريع اسلام 3

 

فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله (آل عمران -159) 

 

«و شاورهم فى الامر».اين هم از شؤون اخلاق نرم و ملايم پيغمبر بود.[قرآن! مى‏گويد]پيغمبر ما،عزيز ما!در كارها با مسلمين مشورت كن.عجبا!پيغمبر است،نيازى به مشورت ندارد.رهبرى مشورت مى‏كند كه نياز به مشورت دارد.او نياز به امر مشورت ندارد ولى براى اينكه اين اصل را پايه‏گذارى نكند كه بعدها هر كس كه حاكم و رهبر شد،[بگويند او]ما فوق ديگران است،او فقط بايد دستور بدهد ديگران بايد عمل كنند و مشورت معنى ندارد،[لهذا مشورت مى‏كرد .]على هم مشورت مى‏كرد،پيغمبر هم مشورت مى‏كرد.آنها نيازى به مشورت نداشتند ولى مشورت مى‏كردند براى اينكه اولا ديگران ياد بگيرند،و ثانيا مشورت كردن شخصيت دادن به همراهان و پيروان است.آن رهبرى كه مشورت نكرد ولو صد در صد هم يقين داشته باشدـتصميم مى‏گيرد،اتباع او چه حس مى‏كنند؟مى‏گويند پس معلوم مى‏شود ما حكم ابزار را داريم،ابزارى بى‏روح و بى‏جان .ولى وقتى خود آنها را در جريان گذاشتيد،روشن كرديد و در تصميم شريك نموديد،احساس شخصيت مى‏كنند و در نتيجه بهتر پيروى مى‏كنند.«و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله »اى پيغمبر!ولى كار مشورتت به آنجا نكشد كه مثل آدمهاى دو دل باشى،قبل از اينكه تصميم بگيرى مشورت كن،ولى رهبر همين قدر كه تصميم گرفت تصميمش بايد قاطع باشد.بعد از تصميم يكى مى‏گويد:اگر اين جور كنيم چطور است؟ديگرى مى‏گويد:آن جور كنيم چطور است؟بايد گفت :نه،ديگر تصميم گرفتيم و كار تمام شد.قبل از تصميم مشورت،بعد از تصميم قاطعيت.همين قدر كه تصميم گرفتى،به خدا توكل كن و كار خودت را شروع كن و از خداى متعال هم مدد بخواه .

 

اين مطلب را كه عرض كردم به مناسبت بحث دعوت و تبليغ بود كه يكى از اصول دعوت و تبليغ،رفق و نرمش و ملايمت و پرهيز از هر گونه خشونت و اكراه و اجبار است.خود مسأله رهبرى و مديريت مسأله مستقلى در سيره نبوى است كه اگر بخواهيم يك سيره تحليلى بيان كنيم يكى از مسائل آن روش پيغمبر اكرم در مديريت و اداره جامعه است كه مقدارى به تناسب عرض كردم كه پيغمبر اكرم در مديریتشان چگونه بودند و على عليه السلام هم همان طور،و به هر حال خود بحث روش پيغمبر در مديريت بحث مستقلى است و ان شاء الله شايد در جلسه ديگرى بحث خودم را درباره سيره نبوى ادامه بدهم و قسمتهاى ديگرى از سيره نبوى را از جمله در باب رهبرى و مديريت عرض كنم.فعلا بحث ما در دعوت و تبليغ است.

دعوت نبايد توأم با خشونت باشد،و به عبارت ديگر دعوت و تبليغ نمى‏تواند توأم با اكراه و اجبار باشد.مسأله‏اى است كه خيلى مى‏پرسند:آيا اساس دعوت اسلام بر زور و اجبار است؟يعنى ايمان اسلام اساسش بر اجبار است؟اين،چيزى است كه كشيشهاى مسيحى در دنيا روى آن فوق العاده تبليغ كرده‏اند.اسم اسلام را گذاشته‏اند«دين شمشير»يعنى دينى كه منحصرا از شمشير استفاده مى‏كند.شك ندارد كه اسلام دين شمشير هم هست و اين كمالى است در اسلام نه نقصى در اسلام،ولى آنها كه مى‏گويند«اسلام دين شمشير»مى‏خواهند بگويند ابزارى كه اسلام در دعوت خودش به كار مى‏برد شمشير است،يعنى چنانكه قرآن مى‏گويد: «ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن.» (نحل .125) آنها مى‏خواهند اين طور وانمود كنند كه دستور پيغمبر اسلام اين بوده:«ادع بالسيف».حالا كسى نيست بگويد پس چرا قرآن گفته است:«ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن»و در عمل هم پيغمبر چنين بوده است؟يك نوع خلط مبحثى مى‏كنند،بعد مى‏گويند اسلام دين ادع بالسيف است،دعوت و تبليغ كن با شمشير.حتى در بعضى از كتابهايشان به پيغمبر اكرم اهانت مى‏كنند،كاريكاتور مردى را مى‏كشند كه در يك دستش قرآن است و در دست ديگرش شمشير،و بالاى سر افراد ايستاده كه يا بايد به اين قرآن ايمان بياورى و يا گردنت را مى‏زنم.كشيشها از اين كارها در دنيا زياد كرده‏اند.

اين را هم به شما عرض كنم:گاهى خود ما مسلمانان حرفهايى مى‏زنيم كه نه با تاريخ منطبق است و نه با قرآن،با حرفهاى دشمنها منطبق است،يعنى حرفى را كه يك جنبه‏اش درست است به گونه‏اى تعبير مى‏كنيم كه اسلحه به دست دشمن مى‏دهيم،مثل اينكه برخى مى‏گويند اسلام با دو چيز پيش رفت:با مال خديجه و شمشير على،يعنى با زر و زور.اگر دينى با زر و زور پيش برود،آن چه دينى مى‏تواند باشد؟!آيا قرآن در يك جا دارد كه دين اسلام با زر و زور پيش رفت؟آيا على عليه السلام يك جا گفت كه دين اسلام با زر و زور پيش رفت؟شك ندارد كه مال خديجه به درد مسلمين خورد اما آيا مال خديجه صرف دعوت اسلام شد،يعنى خديجه پول زيادى داشت،پول خديجه را به كسى دادند و گفتند بيا مسلمان شو؟آيا يك جا انسان در تاريخ چنين چيزى پيدا مى‏كند؟يا نه،در شرايطى كه مسلمين و پيغمبر اكرم در نهايت درجه سختى و تحت فشار بودند جناب خديجه مال و ثروت خودش را در اختيار پيغمبر گذاشت ولى نه براى اينكه پيغمبرـالعياذ بالله ـ به كسى رشوه بدهد،و تاريخ نيز هيچ گاه چنين چيزى نشان نمى‏دهد.اين مال آنقدر هم زياد نبوده و اصلا در آن زمان،ثروت نمى‏توانسته اينقدر زياد باشد.ثروت خديجه كه زياد بود،نسبت به ثروتى كه در آن روز در آن مناطق بود زياد بود نه در حد ثروت مثلا يكى از ميلياردرهاى تهران كه بگوييم او مثل يكى از سرمايه‏دارهاى تهران بود.مكه شهر كوچكى بود.البته يك عده تاجر و بازرگان داشت،سرمايه‏دار هم داشت ولى سرمايه‏دارهاى مكه مثل سرمايه‏دارهاى نيشابور مثلا بودند نه مثل سرمايه‏دارهاى تهران يا اصفهان يا مشهد و از اين قبيل.پس اگر مال خديجه نبود شايد فقر و تنگدستى مسلمين را از پا در مى‏آورد .مال خديجه خدمت كرد اما نه خدمت رشوه دادن كه كسى را با پول مسلمان كرده باشد،بلكه خدمت به اين معنى كه مسلمانان گرسنه را نجات داد و مسلمانان با پول خديجه توانستند سد رمقى كنند.

شمشير على بدون شك به اسلام خدمت كرد و اگر شمشير على نبود سرنوشت اسلام سرنوشت ديگرى بود اما نه اينكه شمشير على رفت بالاى سر كسى ايستاد و گفت:يا بايد مسلمان بشوى يا گردنت را مى‏زنم،بلكه در شرايطى كه شمشير دشمن آمده بود ريشه اسلام را كند،على بود كه در مقابل دشمن ايستاد.كافى است ما«بدر»يا«احد»و يا«خندق»را در نظر بگيريم كه شمشير على در همين موارد به كار رفته است.در«خندق»مسلمين توسط كفار قريش و قبايل همدست آنها احاطه مى‏شوند،ده هزار نفر مسلح مدينه را احاطه مى‏كنند،مسلمين در شرايط بسيار سخت اجتماعى و اقتصادى قرار مى‏گيرند و به حسب ظاهر ديگر راه اميدى براى آنها باقى نمانده است.كار به جايى مى‏رسد كه عمرو بن عبدود حتى آن خندقى را كه مسلمين به دور خود كشيده‏اند مى‏شكافد.البته اين خندق در تمام دور مدينه نبوده است،چون دور مدينه آنقدر كوه است كه خيلى جاهايش احتياجى به خندق ندارد.يك خط موربى در شمال مدينه در همان بين راه احد بوده است كه مسلمين ميان دو كوه را كندند،چون قريش هم از طرف شمال مدينه آمده بودند و چاره‏اى نداشتند جز اينكه از آنجا بيايند.مسلمين اين طرف خندق بودند و آنها آن طرف خندق.عمرو بن عبدود نقطه باريكترى را پيدا مى‏كند،اسب قويى دارد،خود او و چند نفر ديگر از آن خندق مى‏پرند و به اين سو مى‏آيند.آنگاه مى‏آيد در مقابل مسلمين مى‏ايستد و صداى هل من مبارزش را بلند مى‏كند .احدى از مسلمين جرأت نمى‏كند بيرون بيايد،چون شك ندارد كه اگر بيايد با اين مرد مبارزه كند كشته مى‏شود.على بيست و چند ساله از جا بلند مى‏شود:يا رسول الله!به من اجازه بده .فرمود:على جان بنشين.پيغمبر مى‏خواست اتمام حجت با همه اصحاب كامل بشود.عمرو رفت و جولانى داد،اسبش را تاخت و آمد دوباره گفت:هل من مبارز؟يك نفر جواب نداد.قدرتش را نداشتند،چون مرد فوق العاده‏اى بود.على از جا بلند شد:يا رسول الله!من.فرمود:بنشين على جان.بار سوم يا چهارم عمرو رجزى خواند كه تا استخوان مسلمين را آتش زد و همه را ناراحت كرد.گفت:

و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز 

و وقفت اذ جبن المشجع موقف القرن المناجز 

إن السماحة و الشجا  عة فى الفتى خير الغرائز

گفت:ديگر خفه شدم از بس گفتم«هل من مبارز».يك مرد اينجا وجود ندارد؟!آهاى مسلمين!شما كه ادعا مى‏كنيد كشته‏هاى شما به بهشت مى‏روند و كشته‏هاى ما به جهنم،يك نفر پيدا بشود بيايد يا بكشد و به جهنم بفرستد و يا كشته بشود و به بهشت برود.على از جا حركت كرد.عمر براى اينكه عذر مسلمين را بخواهد گفت:يا رسول الله!اگر كسى بلند نمى‏شود حق دارد،اين مردى است كه با هزار نفر برابر است،هر كه با او روبرو بشود كشته مى‏شود.كار به جايى مى‏رسد كه پيغمبر مى‏فرمايد : «برز الاسلام كله الى الشرك كله» (بحار الانوار،ج 20 ،ص .215) تمام اسلام با تمام كفر روبرو شده است.اينجاست كه على عليه السلام عمرو بن عبدود را از پا در مى‏آورد و اسلام را نجات مى‏دهد.

پس وقتى مى‏گوييم اگر شمشير على نبود اسلامى نبود،معنايش اين نيست كه شمشير على آمد به زور مردم را مسلمان كرد،معنايش اين است كه اگر شمشير على در دفاع از اسلام نبود دشمن ريشه اسلام را كنده بود همچنان كه اگر مال خديجه نبود فقر،مسلمين را از پا در آورده بود.اين كجا و آن حرف مفت كجا؟!

 

[ شنبه بیست و سوم دی 1385 ] [ 15:39 ] [ ]

[ ]

سيره نبوى و گسترش سريع اسلام 2

 

فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله (آل عمران -159) 

 

نرمش در مسائل شخصى و صلابت در مسائل اصولى

اينكه عرض مى‏كنيم پيغمبر ملايم بود و بايد يك رهبر ملايم باشد،مقصود اين است كه پيغمبر در مسائل فردى و شخصى نرم و ملايم بود نه در مسائل اصولى و كلى.در آنجا پيغمبر صد در صد صلابت داشت يعنى انعطاف ناپذير بود.يك وقت كسى رفتار بدى راجع به شخص پيغمبر مى‏كرد ، مثلا به شخص پيغمبر اهانت مى‏كرد.اين،مسأله‏اى بود مربوط به شخص خودش.و يك وقت كسى قانون اسلام را نقض مى‏كرد،مثلا دزدى مى‏كرد.آيا اينكه مى‏گوييم پيغمبر نرم بود مقصود چيست؟آيا يعنى اگر كسى شرب خمر مى‏كرد پيغمبر مى‏گفت مهم نيست،تازيانه به او نزنيد ، مجازاتش  نكنيد؟ !آن،ديگر مربوط به شخص پيغمبر نبود،مربوط به قانون اسلام بود.آيا اگر كسى دزدى مى‏كرد باز پيغمبر مى‏گفت مهم نيست،لازم نيست مجازات بشود؟!ابدا.پيغمبر در سلوك فردى و در امور شخصى نرم و ملايم بود ولى در تعهدها و مسؤوليتهاى اجتماعى نهايت درجه صلابت داشت.مثالى عرض مى‏كنم:

شخصى مى‏آيد در كوچه جلوى پيغمبر را مى‏گيرد،مدعى مى‏شود كه من از تو طلبكارم،طلب مرا الآن بايد بدهى.پيغمبر مى‏گويد:اولا تو از من طلبكار نيستى و بيخود ادعا مى‏كنى،و ثانيا الآن پول همراهم نيست،اجازه بده بروم.مى‏گويد:يك قدم نمى‏گذارم آن طرف بروى(پيغمبر هم مى‏خواهد برود در نماز شركت كند)همين جا بايد پول من را بدهى و دين مرا بپردازى.هر چه پيغمبر با او نرمش نشان مى‏دهد او بيشتر خشونت مى‏ورزد تا آنجا كه با پيغمبر گلاويز مى‏شود و رداى پيغمبر را لوله مى‏كند،دور گردن ايشان مى‏پيچد و مى‏كشد كه اثر قرمزى‏اش در گردن پيغمبر ظاهر مى‏شود.مسلمين مى‏آيند كه چرا پيغمبر دير كرد،مى‏بينند يك يهودى چنين ادعايى دارد.مى‏خواهند خشونت كنند،پيغمبر مى‏گويد:كارى نداشته باشيد،من خودم! مى‏دانم با رفيقم چه كنم.آنقدر نرمش نشان مى‏دهد كه يهودى همان جا مى‏گويد:«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد أنك رسول الله»و مى‏گويد تو با چنين قدرتى كه دارى اينهمه تحمل‏[نشان مى‏دهى؟!]اين تحمل،تحمل يك فرد عادى نيست ، پيغمبرانه است.

ظاهرا در فتح مكه است،زنى از اشراف قريش دزدى كرده است.به حكم قانون اسلام دست دزد بايد بريده شود.وقتى قضيه ثابت و مسلم شد و زن اقرار كرد كه دزدى كرده‏ام،مى‏بايست حكم درباره او اجرا مى‏شد.اينجا بود كه توصيه‏ها و وساطتها شروع شد.يكى گفت:يا رسول الله!اگر مى‏شود از مجازات صرف نظر كنيد،اين زن دختر فلان شخص است كه مى‏دانيد چقدر محترم است،آبروى يك فاميل محترم از بين مى‏رود.پدرش آمد،برادرش آمد،ديگرى آمد كه آبروى يك فاميل محترم از بين مى‏رود.هر چه گفتند:فرمود:محال و ممتنع است،آيا مى‏گوييد من قانون اسلام را معطل كنم؟!اگر همين زن يك زن بى‏كس مى‏بود و وابسته به يك فاميل اشرافى نمى‏بود،همه شما مى‏گفتيد بله دزد است،بايد مجازات بشود.آفتابه دزد مجازات بشود،يك فقير كه به علت فقرش مثلا دزدى كرده مجازات بشود،ولى اين زن به دليل اينكه وابسته به اشراف قريش است و به قول شما آبروى يك فاميل اشرافى از بين مى‏رود مجازات نشود؟!قانون خدا تعطيل بردار نيست. ابدا شفاعتها و وساطتها را نپذيرفت.

پس پيغمبر در مسائل اصولى هرگز نرمش نشان نمى‏داد در حالى كه در مسائل شخصى فوق العاده نرم و مهربان بود و فوق العاده عفو داشت و با گذشت بود.پس اينها با يكديگر اشتباه نشود .

على عليه السلام در مسائل فردى و شخصى در نهايت درجه نرم و مهربان و خوشروست،ولى در مسائل اصولى يك ذره انعطاف نمى‏پذيرد.دو نمونه را به عنوان دليل ذكر مى‏كنم.على مردى بود بشاش،بر خلاف مقدس مآبهاى ما كه هميشه از مردم ديگر بهاى مقدسى مى‏خواهند،هميشه چهره‏هاى عبوس و اخمهاى درهم كشيده دارند و هيچ وقت حاضر نيستند يك تبسم به لبشان بيايد،گويى لازمه قدس و تقوا عبوس بودن است.گفت:

صبا از من بگو يار عبوسا قمطريرا را 

نمى چسبى به دل زحمت مده صمغ و كتيرا را

چرا بايد اين طور بود و حال آنكه:«المؤمن بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه» (نهج البلاغه،حكمت‏ .333) مؤمن بشاشتش در چهره‏اش است و اندوهش در دلش.مؤمن اندوه خودش را در هر موردى(اندوه دنيا،اندوه آخرت،مربوط به زندگى فردى،مربوط به عالم آخرت،هر چه هست)در دلش نگه مى‏دارد و وقتى با مردم مواجه مى‏شود شادى‏اش را در چهره‏اش ظاهر مى‏كند.على عليه السلام هميشه با مردم با بشاشت و با چهره بشاش روبرو مى‏شد،مثل خود پيغمبر.على با مردم مزاح مى‏كرد مادام كه به حد باطل نرسد،همچنانكه پيغمبر مزاح مى‏كرد.رنود[ضد]مولا يگانه عيبى كه براى خلافت به على گرفتندـ عيب واقعى كه نمى‏توانستند بگيرندـاين بود كه گفتند:«عيب على اين است كه خنده روست و مزاح مى‏كند،مردى بايد خليفه بشود كه عبوس باشد و مردم از او بترسند،وقتى به او نگاه مى‏كنند بى‏جهت هم شده از او بترسند.»پس چرا پيغمبر اين طور نبود؟خدا كه در باره پيغمبر مى‏فرمايد: «فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك» . اگر تو آدم تندخو و خشن و سنگدلى مى‏بودى،نمى‏توانستى مسلمين را جذب كنى و مسلمين از دور تو مى‏رفتند.

پس سبك و متد و روش و منطقى كه اسلام در رهبرى و مديريت مى‏پسندد لين بودن و نرم بودن و خوشخو بودن و جذب كردن است،نه عبوس بودن و خشن بودن آن طور كه على عليه السلام در باره خليفه دوم مى‏فرمايد:«فصيرها فى حوزة خشناء يغلظ كلمها و يخشن مسها و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها.» (نهج البلاغه،خطبه‏3) ابو بكر خلافت را به شخصى داد داراى طبيعت و روحى خشن،مردم از او مى‏ترسيدند،عبوس(مثل مقدسهاى ما)و خشن كه ابن عباس مى‏گفت فلان مسأله را تا عمر زنده بود جرأت نكردم طرح كنم و گفتم:«درة عمر اهيب من سيف حجاج»تازيانه عمر هيبتش از شمشير حجاج بيشتر است.

چرا بايد اين طور باشد؟!على در مسائل شخصى خوشخو و خنده رو بود و مزاح مى‏كرد ولى در مسائل اصولى انعطاف ناپذير بود.برادرش عقيل چند روز بچه‏هايش را مخصوصا گرسنه نگه مى‏دارد،مى‏خواهد صحنه بسازد،آنچنان اين طفلكها را گرسنگى مى‏دهد كه چهره آنها از گرسنگى تيره مى‏شود«كالعظلم» (مانند نيل) .بعد على را دعوت مى‏كند و به او مى‏گويد:اين بچه‏هاى گرسنه برادرت را ببين،قرض دارم،گرسنه هستم،چيزى ندارم،به من كمك كن.مى‏فرمايد:بسيار خوب،از حقوق خودم از بيت المال به تو مى‏دهم.[عقيل مى‏گويد]برادر جان!همه حقوق تو چه هست؟ چقدرش خرج تو بشود و چقدرش به من برسد؟!دستور بده از بيت المال بدهند.على عليه السلام دستور مى‏دهد آهنى را داغ و قرمز مى‏كنند و جلوى عقيل كه كور بود مى‏گذارند و مى‏فرمايد :برادر،بردار!عقيل خيال كرد كيسه پول است.تا دستش را دراز كرد سوخت.خود عقيل مى‏گويد:مثل يك گاو ناله كردم.تا ناله كرد،فرمود : «ثكلتك الثواكل يا عقيل،اتئن من حديدة احميها انسانها للعبه و تجرنى الى نار سجرها جبارها لغضبه.» (نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 224[عقيل!داغديدگان به عزايت بنشينند!آيا از آهنى كه يك انسان از روى بازى و شوخى داغ نموده فرياد مى‏كنى،و مرا به سوى آتش مى‏كشى كه خداوند جبار از روى خشم خود آن را بر افروخته است] )

همان على‏اى كه در مسائل شخصى و فردى آنقدر نرم است،در مسائل اصولى،در آنچه كه مربوط به مقررات الهى و حقوق اجتماعى است تا اين اندازه صلابت دارد،و همان عمر كه در مسائل شخصى اينهمه خشونت داشت و با زنش با خشونت رفتار مى‏كرد،با پسرش با خشونت رفتار مى‏كرد،با معاشرانش با خشونت رفتار مى‏كرد،در مسائل اصولى تا حد زيادى نرمش نشان مى‏داد.مسأله تبعيض در بيت المال از عمر شروع شد كه سهام مسلمين را بر اساس يك نوع مصلحت‏بينى‏ها و سياست بازى‏ها به تفاوت بدهند،يعنى بر خلاف سيره پيغمبر.در مسائل اصولى انعطاف داشتند و در مسائل فردى خشونت،و حال آنكه پيغمبر و على در مسائل فردى نرم بودند و در مسائل اصولى با صلابت.قرآن مى‏فرمايد: فبما رحمة من الله لنت لهم به موجب لطف پروردگار،رفتار شخصى و فردى تو با مسلمين رفتار ملايم است و به همين جهت مسلمين را جذب كرده‏اى،و اگر تو آدم خشن و قسى القلبى مى‏بودى مسلمين از دور تو پراكنده مى‏شدند. فاعف عنهم گذشت داشته باش،عفو كن،بگذر.(خود عفو داشتن از شؤون نرمى است) و استغفر لهم براى مسلمين استغفار و طلب مغفرت كن،لغزشى مى‏كنند،نزد تو مى‏آيند،برايشان دعا و طلب مغفرت كن.

پيغمبر با مسلمين آنچنان اخلاق نرمى داشت كه عجيب بود.فريفتگى و شيفتگى مسلمين نسبت به پيغمبر فوق العاده است.پيغمبر اكرم با مسلمين آنچنان يگانه است كه مثلا زنى كه بچه‏اش متولد شده بود مى‏دويد:يا رسول الله!دلم مى‏خواهد به گوش اين بچه من اذان و اقامه بگويى .يا ديگرى بچه يك ساله‏اش را مى‏آورد:يا رسول الله!دلم مى‏خواهد اين بچه مرا مقدارى روى زانوى خودت بنشانى و به او نگاه كنى تا تبرك بشود،يا به بچه‏ام دعا كنى،مى‏فرمود:بسيار خوب.حديث دار د،شيعه و سنى روايت كرده‏اند كه گاهى اتفاق مى‏افتاد بچه در دامن پيغمبر ادرار مى‏كرد.تا او ادرارش شروع مى‏شد،پدر و مادرها ناراحت و عصبانى مى‏دويدند كه بچه را از بغل پيغمبر بگيرند.مى‏فرمود:«لا تزرموا»اين كار را نكنيد،بچه است،ادرارش گرفته است،كارى نكنيد ادرار بچه قطع بشود كه موجب بيمارى مى‏شود.(و اين مسأله‏اى است كه در طب و روانشناسى امروز ثابت شده كه اين كار بسيار اشتباه است:گاهى پدر و مادرهايى بچه‏شان را در جايى نشانده‏اند،اين بچه ادرار مى‏كند،براى اينكه جلوى ادرار بچه را بگيرند فورا او را با عصبانيت به طرفى پرت مى‏كنند يا به سرش فرياد مى‏كشند،و بسا هست كه اين بچه يك بيمارى پيدا مى‏كند كه تا آخر عمر اثرش از بين نمى‏رود،چون يك حالت هيجان و گمراهى پيدا مى‏كند.از نظر بچه ادرار كردن يك امر طبيعى است،بعد با عكس العمل شديد پدر يا مادر مواجه مى‏شود.طبيعت مى‏گويد ادرار كن،امر پدر يا مادر مى‏گويد ادرار نكن،در نتيجه دچار هيجان و اضطراب و آشفتگى روحى مى‏شود.)تا اين حد پيغمبر اكرم‏ ملايم بود.

 

سیری در سیره نبوی اثر شهید مطهری

ادامه دارد...

 

[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ] [ 16:6 ] [ ]

[ ]

سيره نبوى و گسترش سريع اسلام 1

 

فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله (آل عمران -159)  

 

مسأله گسترش سريع اسلام يكى از مسائل مهم تاريخى جهان است كه درباره علل آن بحث و گفتگو مى‏شود.البته مسيحيت و تا اندازه‏اى دين بودا هم از اديانى هستند كه در جهان گسترش يافته‏اند،مخصوصا مسيحيت كه مهد و سرزمينش بيت المقدس است ولى در غرب جهان بيش از شرق جهان گسترش يافته است.همچنانكه مى‏دانيم اكثريت مردم اروپا و آمريكا مسيحى هستند گو اينكه مسيحى بودن آنها اخيرا بيشتر جنبه اسمى دارند نه رسمى و واقعى،ولى بالأخره منطقه آنها منطقه مسيحيت شمرده مى‏شود.دين بودا هم دينى است كه ظهورش در هند بوده است.بودا در هند ظهور كرد ولى گسترش دين او بيشتر در خارج هند مثلا در ژاپن و چين است و البته در خود هند هم پيروانى دارد.دين يهود دينى است قومى و نژادى،محدود و از يك قوم و نژاد خارج نشده است.دين زردشت هم تقريبا دينى است محلى كه در داخل ايران ظهور كرد و حتى نتوانست همه مردم ايران را اقناع كند و به هر حال پا از ايران بيرون نگذاشت و اگر امروز مى‏بينيم زردشتيهايى در هند هستند كه به نام«پارسيان هند»معروفند،آنها هندى نيستند بلكه زردشتيهاى ايرانى هستند كه از ايران به هند مهاجرت كرده‏اند،و همينها كه از ايران به هند مهاجرت كرده‏اند نتوانسته‏اند يك هسته زنده‏اى را تشكيل بدهند و دين زردشت را در ميان ديگران گسترش بدهند.

اسلام از آن جهت كه از سرزمين خودش خارج شد و افقهاى ديگرى را گشود مانند مسيحيت است .اسلام در جزيرة العرب ظهور كرد و امروز ما مى‏بينيم كه در آسيا،آفريقا،اروپا،آمريكا و در ميان نژادهاى مختلف دنيا پيروانى دارد و حتى عدد مسلمين گو اينكه مسيحيها كوشش مى‏كنند كمتر از آنچه كه هست نشان بدهند و اغلب كتابهاى ما آمارشان را از فرنگيها مى‏گرفتند ولى طبق تحقيقى كه در اين زمينه به عمل آمده شايد از عدد مسيحيها بيشتر باشد و كمتر نباشد.ولى در اسلام يك خصوصيتى هست از نظر گسترش كه در مسيحيت نيست و آن مسأله سرعت گسترش اسلام است.مسيحيت خيلى كند پيشروى كرده است ولى اسلام فوق العاده سريع پيشروى كرده است،چه در سرزمين عربستان و چه در خارج عربستان،چه در آسيا،چه در آفريقا و چه در جاهاى ديگر.

 

اين مسأله مطرح است كه چرا اسلام اين اندازه سريع پيشروى كرد.حتى لامارتين شاعر معروف فرانسوى مى‏گويد اگر سه چيز را در نظر بگيريم،احدى به پايه پيغمبر اسلام نمى‏رسيد،يكى فقدان وسايل مادى:مردى ظهور مى‏كند و دعوتى مى‏كند در حالى كه هيچ نيرو و قدرتى ندارد و حتى نزديكترين افرادش و خاندان خودش با او به دشمنى بر مى‏خيزند،تك ظهور مى‏كند،هيچ همكار و همدستى ندارد،از خودش شروع مى‏شود،همسرش به او ايمان مى‏آورد،طفلى كه در خانه هست و پسر عموى اوست(على عليه السلام)ايمان مى‏آورد،تدريجا افراد ديگر ايمان مى‏آورند آنهم در چه سختيها و مشقتها!و ديگر سرعت پيشرفت يا عامل زمان،و سوم بزرگى هدف.اگر اهميت هدف را با فقدان وسايل و با سرعتى كه با اين فقدان وسايل به آن هدف رسيده است در نظر بگيريم،پيغمبر اسلام ـبه گفته لامارتين و درست مى‏گويدـدر دنيا شبيه و نظير ندارد.مسيحيت اگر در دنيا نفوذ و پيشرفتى پيدا كرد،بعد از چند صد سال كه از رفع مسيح گذشته بود تا اندازه‏اى در جهان جايى براى خود پيدا كرد.

راجع به علل پيشرفت سريع اسلام،ما به تناسب بحث خودمان كه بحث در سيره نبوى است سخن مى‏گوييم.قرآن اين مطلب را توضيح داده است و تاريخ هم همين مطلب را به وضوح تأييد مى‏كند كه يكى از آن علل و عوامل«سيره نبوى»و روش پيغمبر اكرم يعنى خلق و خوى و رفتار و طرز دعوت و تبليغ پيغمبر اكرم است.البته علل ديگرى هم در كار است.خود قرآن كه معجزه پيغمبر است،آن زيبايى قرآن،آن عمق قرآن،آن شور انگيزى قرآن،آن جاذبه قرآن،بدون شك عامل اول است.عامل اول براى نفوذ و توسعه اسلام در هر جا خود قرآن و محتواى قرآن است.ولى از قرآن كه صرف نظر كنيم،شخصيت رسول اكرم،خلق و خوى رسول اكرم،سيره رسول اكرم،طرز رفتار رسول اكرم،نوع رهبرى و مديريت رسول اكرم عامل دوم نفوذ و توسعه اسلام است و حتى بعد از وفات پيغمبر اكرم هم تاريخ زندگى پيغمبر اكرم يعنى سيره او كه بعد در تاريخ نقل شده است،خود اين سيره تاريخى عامل بزرگى بوده است براى پيشرفت اسلام.آيه‏اى كه در ابتداى سخنم تلاوت كردم مى‏فرمايد: «فبما رحمة من الله لنت لهم». خدا به پيغمبرش خطاب مى‏كند:اى پيامبر گرامى!به موجب رحمت الهى به تو،در پرتو لطف خدا تو نسبت به مسلمين اخلاق لين و نرم و بسيار ملايمى دارى،نرمش دارى،ملايم هستى،روحيه تو روحيه‏اى است كه با مسلمين هميشه در حال ملايمت و حلم و بردبارى و حسن خلق و حسن رفتار و تحمل و عفو و امثال اينها هستى.

«و لو كنت فظا غليظ القلب لا نفضوا من حولك»اگر اين خلق و خوى تو نبود،اگر به جاى اين اخلاق نرم و ملايم اخلاق خشن و درشتى داشتى،مسلمانان از دور تو پراكنده مى‏شدند،يعنى اين اخلاق تو خود يك عاملى است براى جذب مسلمين.اين خودش نشان مى‏دهد كه رهبر،مدير و آن كه مردم را به اسلام دعوت مى‏كند و مى‏خواند يكى از شرايطش اين است كه در اخلاق شخصى و فردى نرم و ملايم باشد.در اينجا توضيحاتى بايد بدهم كه جواب بعضى از سؤالاتى كه در ذهنها پيدا مى‏شود داده بشود.

 

سیری در سیره نبوی اثر شهید مطهری

ادامه دارد...

 

[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ] [ 16:5 ] [ ]

[ ]

پيامبر اكرم(ص) از نگاه امام صادق(ع)

 

احمد محيطى اردكانى

 

در طول تاريخ بشريت، كم تر انسانى وجود دارد كه مانند پيامبراسلام تمام خصوصيات زندگى اش به طور واضح و روشن بيان و ثبت‏شده‏باشد.

خداوند متعال در قرآن كريم كتابى كه خود حافظ اوست (1) و بدون‏هيچ تغييرى تا قيامت‏باقى است‏با زيباترين عبارات و كامل‏ترين‏بيانات، آن حضرت را معرفى نموده و با عالى‏ترين صفات ستوده است.

خداوند متعال مى‏فرمايد: «انك لعلى خلق عظيم‏»; (2) اى پيامبر! تو بر اخلاقى عظيم استوار هستى.

نيز مى‏فرمايد: «محمد رسول‏الله و الذين معه اشداءعلى الكفاررحماء بينهم. » (3) محمد(ص) فرستاده خداست و كسانى كه با اوهستند در برابر كفار سر سخت و در ميان خود مهربانند.

محققان، تاريخ نويسان و دانشمندان در ابعاد گوناگون زندگى حضرت‏محمد(ص) سخن گفته‏اند.

اما ائمه عليهم السلام با نگاهى ژرف و دقيق سيماى آن شخصيت‏بى‏نظير و در يكتاى عالم خلقت را به تماشا نشسته، به معرفى زندگى،مبارزات و آموزه‏هاى آن حضرت پرداختند.

در اين نوشتار بر آنيم تا گوشه هايى از زندگى و شخصيت‏حضرت‏محمد(ص) را از نگاه امام صادق(ع) به تماشا بنشينيم.

 

تولد نور

 

امام صادق(ع) به نقل از سلمان فارسى فرمود: پيامبر اكرم(ص)فرمود: خداوند متعال مرا از درخشندگى نور خودش آفريد (4) نيز امام صادق(ع) فرمود: خداوند متعال خطاب به رسول اكرم(ص)فرمود: «اى محمد! قبل از اين كه آسمان‏ها، زمين، عرش و دريا راخلق كنم. نور تو و على را آفريدم...». (5)

ثقه‏الاسلام كلينى(ره) مى‏نويسد: امام صادق(ع) فرمود: «هنگام ولادت‏حضرت رسول اكرم(ص) فاطمه بنت اسد نزد آمنه (مادر گرامى پيامبر)بود. يكى از آن دو به ديگرى گفت: آيا مى‏بينى آنچه را من‏مى‏بينم؟

ديگرى گفت: چه مى‏بينى؟ او گفت: اين نور ساطع كه ما بين مشرق ومغرب را فرا گرفته است! در همين حال، ابوطالب(ع) وارد شد و به‏آن‏ها گفت:

چرا در شگفتيد؟ فاطمه بنت اسد ماجرا را به او گفت. ابوطالب به اوگفت: مى‏خواهى بشارتى به تو بدهم؟ او گفت: آرى. ابو طالب گفت:

از تو فرزندى به وجود خواهد آمد كه وصى اين نوزاد، خواهد بود (6)

 

نام‏هاى پيامبر

 

كلبى، از نسب شناسان بزرگ عرب مى‏گويد: امام صادق(ع) از من‏پرسيد: در قرآن چند نام از نام‏هاى پيامبر خاتم(ص) ذكر شده است؟

گفتم: دو يا سه نام.

امام صادق(ع) فرمود: ده نام از نام‏هاى پيامبر اكرم در قرآن‏آمده است: محمد، احمد، عبدالله، طه، يس، نون، مزمل، مدثر، رسول‏و ذكر.

سپس آن حضرت براى هر اسمى آيه‏اى تلاوت فرمود. نيز فرمود:

«ذكر» يكى از نام‏هاى محمد(ص) است و ما (اهل‏بيت) «اهل ذكر»هستيم. كلبى! هر چه مى‏خواهى از ما سؤال كن. (7)

برخى چهارصد نام و لقب پيامبر(ص) كه در قرآن آمده است، را برشمرده‏اند. (8)

 

عظمت نام محمد(ص)

 

جلوه نام محمد(ص) براى امام صادق(ع) به گونه‏اى بود كه هر گاه‏نام مبارك حضرت محمد(ص) به ميان مى‏آمد، عظمت و كمال رسول‏خدا(ص) چنان در وى تاثير مى‏گذاشت، كه رنگ چهره‏اش گاهى سبز وگاهى زرد مى‏شد، به طورى كه آن حضرت در آن حال، براى دوستان نيزنا آشنا مى‏نمود. (9)

امام صادق(ع) گاهى بعد از شنيدن نام پيامبر(ص) مى‏فرمود: جانم‏به فدايش. اباهارون مى‏گويد: روزى به حضور امام صادق(ع) شرفياب‏شدم. آن حضرت فرمود: اباهارون! چند روزى است كه تو را نديده‏ام.

عرض كردم: خداوند متعال به من پسرى عطا فرمود. آن حضرت فرمود:

خدا او را براى تو مبارك گرداند چه نامى براى او انتخاب‏كرده‏اى؟ گفتم: او را محمد ناميده‏ام.

امام صادق(ع) تا نام محمد را شنيد (به احترام آن حضرت) صورت‏مباركش را به طرف زمين خم كرد، نزديك بود گونه‏هاى مباركش به‏زمين بخورد.

آن حضرت زيرلب گفت: محمد، محمد، محمد. سپس فرمود: جان خودم،فرزندانم، پدرم و جميع اهل زمين فداى رسول خدا(ص)باد! او رادشنام مده! كتك نزن! بدى به او نرسان! بدان! در روى زمين‏خانه‏اى نيست كه در آن نام محمد وجود داشته باشد، مگر اين كه آن‏خانه در تمام ايام مبارك خواهد بود.

 

سيماى محمد(ص) (10)

 

امام جعفر صادق(ع) فرمود: امام حسن(ع) از دائى‏اش، «هند بن ابى‏هاله‏» (11) كه در توصيف چهره پيامبر(ص) مهارت داشت، در خواست‏نمود تا سيماى دل آراى خاتم پيامبران(ص) را براى وى توصيف‏نمايد. هند بن ابى هاله در پاسخ گفت: «رسول خدا(ص) در ديده‏هابا عظمت مى‏نمود، در سينه‏ها مهابتش وجود داشت .قامتش رسا، مويش‏نه پيچيده و نه افتاده، رنگش سفيد و روشن، پيشانيش گشاده،ابروانش پرمو و كمانى و از هم گشاده، در وسط بينى برآمدگى‏داشت، ريشش انبوه، سياهى چشمش شديد، گونه هايش نرم و كم‏گوشت.دندان هايش باريك و اندامش معتدل بود. آن حضرت هنگام راه‏رفتن با وقار حركت مى‏كرد. وقتى به چيزى توجه مى‏كرد به طور عميق‏به آن مى‏نگريست، به مردم خيره نمى‏شد، به هر كس مى‏رسيد سلام‏مى‏كرد، همواره هادى و راهنماى مردم بود.

براى از دست دادن امور دنيايى خشمگين نمى‏شد. براى خدا چنان غضب‏مى‏نمود كه كسى او را نمى‏شناخت. اكثر خنديدن آن حضرت تبسم بود،برترين مردم نزد وى كسى بود كه، بيشتر مواسات و احسان و يارى‏مردم نمايد...» (12)

سعدى با الهام از روايات، در اشعار زيبايى آن حضرت را چنين‏توصيف نمود:

 

ماه فرو ماند از جمال محمد

سرو نرويد به اعتدال محمد

قدر فلك را كمال ومنزلتى نيست

در نظر قدر با كمال محمد        

وعده ديدار هر كسى به قيامت

ليله اسرى شب وصال محمد 

آدم و نوح و خليل و موسى وعيسى     

 آمده مجموع در ظلال محمد    

عرصه گيتى مجال همت او نيست   

 روز قيامت نگر مجال محمد    

 وآنهمه پيرايه بسته جنت فردوس   

 بوكه قبولش كند بلال محمد     

شمس و قمر در زمين حشر نتابد     

 نور نتابد مگر جمال محمد    

همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد    

 تا بدهد بوسه بر نعال محمد     

 شايد اگر آفتاب و ماه نتابد     

پيش دو ابروى چون هلال محمد    

چشم مرا تا بخواب ديد جمالش     

خواب نميگيرد از خيال محمد    

 سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى    

 عشق محمد بس است و آل محمد (13)

 

اوصاف پيامبر در تورات و انجيل

 

خداوند متعال در وصف پيامبر(ص) فرمود:«الذين ءاتينهم الكتب‏يعرفونه كما يعرفون ابناءهم و ان فريقا منهم ليكتمون الحق و هم‏يعلمون‏» (14) كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داديم، او را همچون فرزندان خودمى‏شناسند; (ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه كتمان مى‏كنند.

امام صادق(ع) فرمود:«يعرفونه كما يعرفون ابناءهم‏» زيراخداوند متعال در تورات و انجيل و زبور، حضرت محمد(ص)، مبعث،مهاجرت، و اصحابش را چنين توصيف نمود:«محمد رسول‏الله و الذين‏معه اشداء على الكفار رحماء بينهم...»

محمد(ص) فرستاده خداست; و كسانى كه با او هستند در برابر كفارسرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. پيوسته آن‏ها را در حال‏ركوع و سجود مى‏بينى، در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او راطلبند. نشانه آن‏ها در صورتشان از اثر سجده نمايان است. اين،توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است... . (15)

امام صادق(ع) فرمود: اين، صفت رسول خدا(ص) و اصحابش در تورات وانجيل است. زمانى كه خداوند پيامبر خاتم(ص) را به رسالت مبعوث‏نمود اهل كتاب (يهود و نصارى) او را شناختند اما نسبت‏به اوكفر ورزيدند، همان گونه كه خداوند متعال فرمود: «فلما جاءهم‏ما عرجوا كفروا به‏» (16) هنگامى كه اين پيامبر نزد آن‏ها آمد كه(از قبل) او را شناخته بودند، به او كافر شدند. (17)

خداوند متعال در قرآن كريم، در وصف پيامبر(ص) مى‏فرمايد: «و ماارسلناك الا رحمة للعالمين‏» (18) ما تو را جز براى رحمت جهانيان‏نفرستاديم. قرآن نيز مى‏فرمايد:اشداء على الكفار رحماءبينهم...»،

در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. اين دوچگونه با هم جمع مى‏شوند؟

توجه به اين آيه براى طرفدارى انديشه تسامح و تساهل ضرورى است.

آيا ممكن است كامل‏ترين انسان، كه با كامل‏ترين كتاب آسمانى براى‏هدايت تمام جهانيان مبعوث گرديده است در مقابل دشمنان دين هيچ‏عكس العملى جز مهربانى نداشته باشد؟!

براى اداره جامعه دينى و بقاى آن بايد در مقابل دشمنان دين‏ايستاد شدت عمل نسبت‏به كافران و مبارزه با آن‏ها براى از بين‏بردن موانع هدايت عين رحمت است.

 

برترين مخلوق

 

حسين بن عبدالله مى‏گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: آيا رسول‏خدا(ص) سرور فرزندان آدم بود؟ آن حضرت فرمود: قسم به خدا، اوسرور همه مخلوقات خداوند بود. خدا هيچ مخلوقى را بهتر ازمحمد(ص) نيافريد (19)

امام صادق(ع) در حديث ديگرى فرمود: چون رسول خدا(ص) را به‏معراج بردند جبرئيل تا مكانى با وى همراه بود و از آن به بعداو را همراهى نمى‏كرد. پيامبر(ص) فرمود: جبرئيل، در چنين حالى‏مرا تنها مى‏گذارى؟! جبرئيل گفت: تو برو. سوگند به خدا در جايى‏قدم گذاشته‏اى كه هيچ بشرى قدم نگذاشته و بيش از تو بشرى به آن‏جا راه نيافته است (20)

معمر بن راشد مى‏گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: يك نفريهودى خدمت رسول خدا(ص) رسيد و به دقت او را نگريست.

پيامبر اكرم(ص) فرمود: اى يهودى! چه حاجتى دارى؟ يهودى گفت:

آيا تو برترى يا موسى بن عمران; آن پيامبرى كه خدا با او تكلم‏كرد و تورات و انجيل را بر او نازل نمود، و به وسيله عصايش‏دريا را براى او شكافت و به وسيله ابر بر او سايه افكند؟

پيامبر(ص) فرمود: خوش آيند نيست كه بنده خود ستايى كند ولكن(در جوابت) مى‏گويم كه حضرت آدم(ع) وقتى خواست از خطاى خود توبه‏كند، گفت: «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لما غفرت لى‏»،خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو مى‏خواهم كه مرا عفو نمايى.

خداوند نيز توبه‏اش را پذيرفت. حضرت نوح(ع) وقتى از غرق شدن دردريا ترسيد گفت «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لماانجيتنى من‏الغرق‏»; خدايا به حق محمد و آل محمد از تو در خواست‏مى‏كنم. مرا از غرق شدن نجات بدهى. خداوند نيز او را نجات داد.

حضرت ابراهيم(ع) در داخل آتش گفت:«اللهم انى اسالك بحق محمد وآل محمد لما انجيتنى منها»; خدايا! به حق محمد و آل محمد ازتو مى‏خواهم كه مرا از آتش نجات دهى. خداوند نيز آتش را براى اوسرد و گوارا نمود.

حضرت موسى(ع) وقتى عصايش را به زمين انداخت و در خود احساس ترس‏نمود گفت: «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لما امنتنى‏»;خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو در خواست مى‏نمايم كه مراايمن گردانى. خداوند متعال به او فرمود:«لاتخف انك انت‏الاعلى‏» (21) نترس. مسلما تو برترى.

اى يهودى، اگر موسى(ع) امروز حضور داشت و مرا درك مى‏كرد و به‏من و نبوت من ايمان نمى‏آورد. ايمان و نبوتش هيچ نفعى به حال اونداشت.

اى يهودى! از ذريه من شخصى ظهور خواهد كرد به نام مهدى(ع) كه‏زمان خروجش عيسى بن مريم براى يارى او فرود مى‏آيد و پشت‏سر اونماز مى‏خواند. (22)

 

سياستمدارى پيامبر(ص)

 

در عرف جهانى امروز «سياست‏» را به معناى نيرنگ و دروغ براى‏كسب قدرت و سلطه بر مردم تعريف مى‏كنند، اما «سياست‏» در لغت،به معناى «اداره كردن امور مملكت و حكومت كردن است‏». خداوندمتعال پيامبر خاتم(ص) جانشينان بر حق او، ائمه معصومين را ازبهترين سياستمداران شمرده است در زيارت جامعه، در وصف ائمه‏عليهم السلام كه پرورش يافتگان مكتب نبوتند، آمده است: «وساسةالعباد».

فضيل بن يسار مى‏گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه به بعضى ازاصحاب قيس ماصر فرمود: خداوند عز و جل پيغمبرش را تربيت‏كرد و نيكو تربيت فرمود. چون تربيت او را تكميل نمود، فرمود:

«انك لعلى خلق عظيم‏»; تو بر اخلاق عظيمى استوارى. سپس امر دين‏و امت را به او واگذار نمود تا سياست و اداره بندگانش را به‏عهده بگيرد، سپس فرمود: «ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم‏عنه فانتهوا» (23) ، آنچه را رسول خدا براى شما آورد، بگيريد،(و اجرا كنيد) و از آنچه نهى كرد، خود دارى نماييد. رسول‏خدا(ص) استوار، موفق و مويد به روح القدس بود و نسبت‏به سياست‏و تدبير خلق هيچ گونه لغزش و خطايى نداشت و به آداب خدا تربيت‏شده بود،... . (24)

 

زهد و وارستگى

 

حضرت محمد(ص) هرگز نسبت‏به دنيا و لذايذ زودگذر آن ميلى نشان‏نداد و به آن، توجهى نكرد. آن حضرت براى هدايت مردم و رساندن‏آن‏ها به سعادت دنيا و آخرت وارد عرصه سياست‏شد.

امام صادق(ع) مى‏فرمايد: روزى رسول خدا(ص) در حالى كه محزون‏بود، از منزل خارج شد فرشته‏اى بر او نازل شد، در حالى كه كليدگنج‏هاى زمين را به همراه داشت. فرشته گفت: اى محمد(ص)، اين‏كليدهاى گنج‏هاى زمين است. پروردگارت مى‏فرمايد: اين كليدها رابگير و در گنج‏هاى زمين را باز كن و آنچه مى‏خواهى از آن استفاده‏نما. بدون اين كه نزد من ذره‏اى از آن‏ها كم شود.

پيامبر(ص) فرمود: دنيا خانه كسى است كه خانه (واقعى) ندارد. كسانى دور آن جمع مى‏شوند كه عقل ندارند.

فرشته گفت: به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث نمود! وقتى درآسمان چهارم كليدها را تحويل مى‏گرفتم، همين سخن را از فرشته‏ديگرى شنيدم. (25)

ابن سنان مى‏گويد: امام صادق(ع) فرمود: مردى نزد پيامبر(ص) آمد،در حالى كه آن حضرت روى حصيرى نشسته بود كه زبرى آن بر بدن آن‏حضرت اثر گذاشته بود، و بر بالشى از ليف خرما تكيه نموده بود،كه بر گونه‏هاى گلگونه‏اش نفوذ كرده بود. آن مرد در حالى كه‏جاهاى اثر كرده را مسح مى‏نمود، گفت: كسرى و قيصر (پادشاهان‏ايران و روم) هرگز چنين راضى نمى‏شوند و بر حرير و ديبامى‏خوابند و تو (كه سرور مخلوقات خدايى) بر اين حصير!

پيامبر(ص) فرمود: به خدا من از آن‏ها برتر و گرامى‏تر هستم. من‏كجا و دنيا كجا! مثال زورگذر بودن دنيا، مثال شخصى است كه بردرختى سايه دار عبور مى‏كند، لحظه هايى از سايه درخت استفاده‏مى‏كند و وقتى سايه تمام شد، از آن جا كوچ مى‏كند و درخت را رهامى‏كند. (26)

هيچ زمينه‏اى از زندگى پيامبر(ص) نيست، مگر اين كه امام صادق(ع)در آن زمينه سخنانى با ارزش دارد.

به عنوان حسن ختام، به ذكر خطبه‏اى از آن حضرت در توصيف‏پيامبر(ص) اكتفا مى‏كنيم.

 

خطبه امام صادق(ع) در وصف حضرت محمد(ص)

 

برد بارى، وقار و مهربانى خدا سبب شدتا گناهان بزرگ و كارهاى‏زشت مردم مانع نشود كه دوست‏ترين و شريف‏ترين پيغمبرانش، يعنى‏محمد بن عبدالله(ص) را براى مردم بر گزيند.

محمد بن عبدالله(ص) در حريم عزت تولد يافت: در خاندان شرافت‏اقامت گزيد، حسب و نسبش آلوده نگشت، صفاتش را دانشمندان بيان‏كردند و حكميان در وصفش انديشه نمودند، او پاكدامنى بى نظير،هاشمى نسبى بى مانند و بى مانندى از اهل مكه بود.

حيا صفت او بود و سخاوت طبيعتش، بر متانت‏ها و اخلاق نبوت سرشته‏شده بود. اوصاف خويشتن دارى‏هاى رسالت‏بر او مهر شده بود تا آن‏گاه كه مقدرات و قضا و قدر الهى عمر او را به پايان رسانيد وحكم حتمى پروردگار او را به سرانجامش منتهى ساخت. هر امتى، امت‏پس از خود را به آمدنش مژده داد. نسل به نسل از حضرت آدم تاپدر بزرگوارش، عبدالله، هر پدرى او را به پدر ديگر تحويل داداصل و نسبش به ناپاكى آميخته نشد و ولادت او با ازدواج نا مشروع‏پليد نگشت. ولادتش در بهترين طايفه، گرامى‏ترين نواده (بنى‏هاشم)، شريف‏ترين قبيله (فاطمه مخزوميه) و محفوظترين شكم باردار (آمنه دختر وهب) و امانت دارترين دامن بود.

خدا او را برگزيد، پسنديد و انتخاب كرد سپس كليدهاى دانش وسرچشمه‏هاى حكمت را به او داد. او را مبعوث نمود تا رحمت‏بربندگان و بهار جهانيان باشد.

خداوند كتابى را بر او نازل كرد، كه بيان و توضيح هر چيزى درآن است و آن را به لغت عربى، بدون هيچ انحرافى قرار داد، به‏اميد اين كه مردم پرهيزكار شوند. آن را براى مردم بيان كرد ومعارف آن را روشن ساخت و با آن، دينش را آشكار ساخت و واجباتى‏را لازم شمرد و حدودى را براى مردم وضع نمود و بيان كرد. آن‏هارا براى مردم آشكار نمود و آن‏ها را آگاه ساخت. آن حضرت در آن‏امور، راهنمايى به سوى نجات و نشانه‏هاى هدايت‏به سوى خدامى‏باشد.

رسول خدا(ص) رسالتش را تبليغ كرد، ماموريتش را آشكار ساخت،بارهاى سنگين نبوت را كه به عهده گرفته بود، به منزل رسانيد وبه خاطر پرورگارش صبر كرد و در راهش جهاد نمود.

با برنامه‏ها و انگيزه‏هايى كه براى مردم پى ريزى نمود و مناره‏هايى كه نشانه‏هاى آن را بر افراشت، براى امتش خير خواهى كرد، وآن‏ها را به سوى نجات و رستگارى فرا خواند و به ياد خدا تشويق وبه راه هدايت دلالت كرد، تا مردم پس از او گمراه نشوند. آن حضرت‏نسبت‏به مردم دلسوز و مهربان بود.

 

--------------------------------------------------------------------------------

پى نوشت‏ها:

1- حجر، آيه‏9. «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون‏»

2- قلم، آيه 4.

3- فتح، آيه‏29.

4- مصباح الشريعه، ترجمه زين العابدين كاظمى، ص‏126.«خلقنى‏الله من صفوه نوره...»

5- جلاء العيون. ص 11.

6- همان، ص‏36.

7- بحار الانوار، ج‏16، ص‏101.

8- مناقب، ج 1، ص 150.

9- سفينه البحار، ج 1، ص‏433.

10- بحار الانوار، ج‏17، ص 30،

11- هند بن ابى هاله، فرزند حضرت خديجه(س) از شوهر قبلى اش بودكه در خانه پيامبر اسلام رشد و نمو نمود.

12- بحار الانوار، ج‏16، ص 147148.

13- كليات سعدى، فصل طيبات، ص‏533 532.

14- بقره، آيه‏146.

15- فتح، آيه‏29.

16- بقره، آيه‏89.

17- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 138 و ج 5، ص‏77.

18- انبياء، آيه‏107.

19- اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، ج 2، ص 325.

20- همان، ص 321.

21- طه، آيه 68.

22- بحار الانوار، ج‏16، ص‏366. به نقل از جامع الاخبار،ص 98.

23- حشر، آيه‏7.

24-اصول كافى،ج 2 ص 5 و 6.

25-بحارالانوار،ج 16 ص 266.

26-بحارالانوار،ج 16 ص 282 و 283.

27-اصول كافى ج 2 332 و 333.

[ سه شنبه نوزدهم دی 1385 ] [ 19:21 ] [ ]

[ ]

سوگند به كدام آزادي؟(2)

سخنراني حسن رحيم پور ازغدي


براي آزادي هيچ تعريفي قابل ارائه نيست، مگر اينکه، اولاً مباني معرفت شناختي، ثانياً مباني آنتولوژيك و هستي شناختي و وجود شناختي و ثالثاً مباني انسان شناختي‌ در آن تعريف را روشن كنيد. اگر اين سه مطلب روشن نباشد، از آن فرمول آزادي نمي‌توانيد هيچ نتيجه اي  بگيريد.


ادامه مطلب

[ سه شنبه نوزدهم دی 1385 ] [ 15:16 ] [ ]

[ ]

سوگند به كدام آزادي؟(1)

سخنراني حسن رحيم پور ازغدي


اولين نکته اي که دربحث علمي پيرامون آزادي به ذهن مي‌رسد که دربسياري از بحث‌هاي فلسفي و اجتماعي و سياسي در مورد آزادي نقش کليدي دارد،اين است كه به علت اشتراك معنوي، تقسيم در لفظ آزادي كاملاً ضروري است که در غير اينصورت منشأ سوء تفاهم خواهد شد. آزادي در مقام انديشه در برابر جزميت جزميت‌هاي غيرعقلي قرار مي‌گيردودرمقام اخلاق و ايمان، در برابر تحميل و تظاهر و نفي حق انتخاب قرار مي‌گيرد و در مقام عمل و عرصة رفتار اجتماعي و سياسي نيز در تقابل با مفهوم سلطه به كار مي‌رود. اينها مبتني بر يك تعريف از آزادي هستند كه ما با اين تعريف كاملاً احساس نزديكي و امكان تفاهم داريم البته با تفاوتهايي كه در به آن‌ها اشاره مي‌كنم. امااستعمال دومي از آزادي رايج است كه معنا و ملزومات و مباني معرفتي ديگري در سه عرصه انديشه، اخلاق و عمل و رفتار دارد،اين استعمال عبارت است از آزادي از منطق در مقام انديشه‌ يا آزادي از حقيقت در عرصة معرفت و آزادي از فضيلت و ارزش‌ها در عرصة اخلاق و  آزادي از قيد عدالت و شريعت در مقام رفتار فردي و بخصوص اجتماعي. اين هم يك تعريف از آزادي با مباني معرفتي و ملزومات عملي و انساني خاص خود مي‌باشد كه هر شخص ديندار و اخلاق مدار و عاقلي با اين انشقاقات سه گانه بحث آزادي مشكل دارد.


ادامه مطلب

[ سه شنبه نوزدهم دی 1385 ] [ 15:14 ] [ ]

[ ]

برجستگى على(ع) در تفسير قرآن

 

گرچه تفسير مدون و مستقلى به نام تفسير على(ع) وجود ندارد، اما مطالب تفسيرى فراوان آن حضرت در لابلاى كتب روائى و تفسيرى از طريق شاگردان آن حضرت نقل شده و در دسترس است.

گروهى از صحابه و ياران رسول خدا(ص) چه در زمان حيات آن حضرت و چه پس از رحلت او در تفسير قرآن از شهرت بسزائى برخوردار بودند از جمله امير مومنان على(ع)، عبدالله بن عباس، عبدالله بن مسعود، ابى بن كعب، زيد بن ثابت، جابربن عبدالله انصارى و... اما چنان كه از شواهد تاريخى و كتب تفسيرى به دست مى‏آيد، على(ع) اعلم مردم پس از رسول گرامى اسلام به تفسير قرآن و معارف اسلام بود و سنى و شيعه هر دو اين معنى را در كتابهاى تفسيرى و تاريخى خود نقل كرده اند. چرا كه آن حضرت در دامن پيامبر بزرگ شده و هميشه در كنار آن حضرت؛ هم در حضر و هم در سفر حاضر بود. او حتى در دوران تهجد و عبادت رسول خدا(ص) در كوه حرا  نيز همراه او بود و از او جدا نمى شد.در اين مورد ابن ابى الحديد مى گويد:«در كتب صحاح روايت شده است كه وقتى جبرئيل براى نخستين بار بر پيامبر نازل گرديد، و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، على(ع) در كنار پيامبر اسلام(ص) بود» [1].

گرچه در حال حاضر كتاب مدونى به عنوان تفسير از اميرمومنان(ع) به چشم نمى خورد، اما مطالب تفسيرى على(ع) در كتابهاى حديثى و لابلاى روايات پراكنده است. چون اوضاع سياسى و اجتماعى آن روز به نحوى نبود كه هر كسى بتواند در گرداگرد وجود امام حلقه بزند و تفسير قرآن را بياموزد، بلكه عده خاصى از ياران آن حضرت سينه خود را سپر كرده و توانستند تفسير قرآن را از مولى الموحدين مستقيما فراگرفته و به نسلهاى بعد از خود انتقال دهند. آنهم به صورت نقل روايت كه بعدها آرام آرام اين كار توسعه يافت و روايت را با درايت درهم آميختند و اخبار و احاديث تفسيرى را به صورت مدون درآوردند.

يكى از فعاليتهاى امام در دوران خلفا تربيت شاگرد بود چنانكه استاد پيشوائى مى نويسند:«يكى از فعاليتهاى امير مومنان در دوران خلفا؛ تفسير قرآن و حل مشكلات بسيارى از آيات و تربيت شاگردانى مانند «عبدالله بن عباس» بود كه بزرگترين مفسر اسلام، در ميان اصحاب به شمار مى رفت». [2]

محمد حسين ذهبى از ابن عباس نقل مى كند: «چيزى از تفسير ياد نگرفتم مگر از على(ع)» [3] و همچنين از ابونعيم در «الحليه» نقل مى كند كه على(ع) فرمود: «به خدا آيه اى نازل نشده مگر اين كه مى دانم كجا نازل شده، درباره چه چيزى نازل شده، و ... چون خداوند به من قلب و فكرى انديشمند و زبانى جويا عطا كرده است». و همچنين از ابن مسعود نقل شده كه گفت: «قرآن براساس هفت حرف نازل شده، و هر حرفى هم ظاهرى دارد و باطنى؛ و على(ع) به ظاهر و باطن آن آگاه بود». [4]

از عطإ بن ابى رباح (يكى از بزرگان محدثان و فقهاى اهل سنت) سوال مى كنند: آيا در ميان اصحاب محمد(ص) عالمتر از على بوده است؟ در پاسخ مى گويد: «نه، به خدا كسى را عالمتر از على نمى شناختم».

همچنين «سعيد بن جبير» [5] كه خود يكى از مفسران بنام عصر تابعين و شيعى است، مى گويد: «وقتى مطلبى از على(ع) براى ما ثابت مى شد، از آن عدول نمى كرديم». [6]

همچنين مرحوم كلينى در باب «إنه كان شريكه فى العلم» (على، شريك علم رسول خدا بود) آورده است:«... لم يعلم الله محمدا(ص) علما الا و إمره إن يعلمه عليا».«...خدا هيچ علمى را به پيامبر نياموخت مگر اين كه او را فرمان داد تا آن علم را به على(ع) بياموزد». [7]

پس كسى كه باب مدينه علم است و كليد علم پيامبر؛ قلم و بيان عاجز از وصف آن حضرت و علم او است لذا با اشاره مختصر به بيوگرافى اجمالى يكى از شاگردان ممتاز تفسيرى آن حضرت يعنى ابن عباس، اكتفا مى كنيم، تا عظمت استاد روشن شود.

 

عبدالله بن عباس پسر عموى پيامبر و از مفسران بنام صدر اسلام و ملازم و شاگرد درجه يك اميرمومنان على(ع) بود كه به اين شاگردى هميشه افتخار مى كرد و اظهار مى داشت من هرچه دارم از اميرمومنان است و سنى و شيعه به تفسير او معتقدند. او گرچه هنگام رحلت پيامبر نوجوانى دوازده يا سيزده ساله بيش نبود [8]، ولى چون در مكتب على(ع) بزرگ شده و علم آموخته بود، لذا يكى از مفسران بزرگ عالم اسلام بشمار مى رود. [9]

مفسر بزرگ شيعه مرحوم طبرسى درباره ابن عباس مى نويسد:«عبدالله بن عباس حبر [10] امت و ترجمان قرآن و وارث دو سوم علم پيامبر بود كه پيامبر در حق او دعا كرد و فرمود: «خدايا او را از آگاهان به دين و قرآن قرار ده». لذا روايات مربوط به تفسير (نزديك به نصف احاديث تفسيرى) به او مستند است». [11]

ابن عباس در باره علم اميرمومنان على(ع) مى گويد:«على(ع) علمى را آموخت كه پيامبر آن را تعليم داد و و پيامبر را خدا تعليم داد؛ پس علم پيامبر از علم خدا و علم على(ع) از علم پيامبر و علم من از علم على(ع) است و علم من و علم اصحاب محمد(ص) نزد علم على(ع) مانند قطره اى از هفت دريا است».[12]

 

[1]. استاد پيشوائى، مهدى، سيره پيشوايان، صفحه 29، به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏13، ص 208.[2]. سيره پيشوايان، ص 71.[3]. التفسير والمفسرون، ج‏1، ص 290.[4]. همان، ج‏1، ص 89 و 90 - مجمع البيان، ج‏1، ص 7.[5]. به خاطر وفاداريش نسبت به امير مومنان على(ع) به دست حجاج شهيد شد.[6]. التفسير والمفسرون، ج‏1، ص 90.[7]. اصول كافى، ج‏2، ص 14، حديث 1، چ‏1392ه ق.[8]. معجم رجال الحديث، ج‏10، ص 229.[9]. دكتر سيد محمد باقر حجتى، «تاريخ تفسير و نحو»، ص 27 - 30.[10]. حبر: عالم صالح(المنجد).[11]. مجمع البيان، ج‏1، ص 7.[12]. بحار، ج‏89، باب 8، ح 83، ص 105، چاپ جديد.

 مكتب اسلام, شماره 9 فرج الله فرج اللهى

 

 

 

[ دوشنبه هجدهم دی 1385 ] [ 16:48 ] [ ]

[ ]

معنای ولايت در قرآن و حديث(4)

از عبوديت تا ربوبيت

 

تعبير زننده ای است ، از بندگی تا خداوندگاری ؟ ! مگر ممكن است بنده‏ ای از مرز بندگی خارج گردد و پا در مرز خدايی بگذارد ( اين التراب و رب‏ الارباب ) ؟ به قول محمود شبستری :

                   سيه رويی ز ممكن در دو عالم        جدا هرگز نشد و الله اعلم 

راست است ، ولی مقصود از " ربوبيت " ، خداوندگاری است نه خدايی‏ هر صاحب قدرتی خداوندگار آن چيزهايی است كه تحت نفوذ و تصرف اوست‏ جناب عبدالمطلب به ابرهه كه به قصد خراب كردن كعبه آمده بود گفت : انی رب الابل و ان للبيت ربا. من صاحب شترانم كه برای مطالبه آنها آمده ام ، اما خانه خود صاحبی‏ دارد . ما تعبير بالا را به پيروی از يك حديث معروف كه در مصباح الشريعة آمده است آورديم در آن حديث می‏گويد : " « العبودية جوهر كنهها الربوبية » " يعنی همانا بندگی خدا و پيمودن صراط قرب به‏ حق گوهری است كه نهايت آن خداوندگاری يعنی قدرت و توانايی است . بشر همواره در تلاش بوده و هست كه راهی پيدا كند كه بر خود و بر جهان‏ تسلط يابد فعلا به اينكه چه راه هايی را برای اين هدف برگزيده و در آن‏ راه كامياب و يا ناكام شده است كاری نداريم در ميان آن راه ها يك راه‏ است كه وضع عجيبی دارد ، از اين نظر كه انسان تنها وقتی از اين راه‏ استفاده می‏كند كه چنان هدفی نداشته باشد ، يعنی هدفش كسب قدرت و تسلط بر جهان نباشد ، بلكه هدفش در نقطه مقابل اين هدف باشد ، يعنی هدفش "

تذلل " ، " خضوع " ، " فنا " و " نيستی " از خود باشد آن راه‏ عجيب راه عبوديت است .

      آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند ؟         فرزند و عيال و خانمان را چه‏ كند ؟

      ديوانه  كنی هر دو جها نش  بخشی                  ديوانه تو هر دو جهان را چه كند ؟ 

 

مراحل و منازل

 

ربوبيت و خداوندگاری و ولايت ، به عبارت ديگر كمال و قدرتی كه در اثر عبوديت و اخلاص و پرستش واقعی نصيب بشر می‏گردد ، منازل و مراحلی دارد :

 اولين مرحله اين است كه الهام بخش و تسلط بخش انسان بر نفس خويشتن است به عبارت ديگر ، كمترين نشانه قبولی عمل انسان در نزدپروردگار اين است كه اولا بينشی نافذ پيدا می‏كند ، روشن و بينای خود می‏گردد قرآن كريم می‏فرمايد : « ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا »( انفال /  29  ) . اگر تقوای الهی را داشته باشيد ، خداوند مايه تميزی برای شما قرار می‏دهد . و نيز می‏فرمايد : « و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا »( عنكبوت / . 69  ) . آنان كه در راه ما بكوشند ، ما راه های خويش را به آنها می‏نمايانيم‏ و ثانيا آدمی بر نفس و قوای نفسانی خويش غالب و قاهر می‏گردد ، اراده‏ انسان در برابر خواهشهای نفسانی و حيوانی نيرومند می‏گردد ، آدمی حاكم‏ وجود خويش می‏شود ، مديريت لايقی نسبت به دايره وجود خودش كسب می‏كند قرآن كريم درباره نماز می‏فرمايد : « ان الصلا تنهی عن الفحشاء و المنكر »( عنكبوت / . 45  ) . محققا نماز انسان را از كارهای زشت و ناپسند باز می‏دارد . درباره روزه می‏فرمايد : « كتب عليكم الصيام كما كتب علی الذين من قبلكم لعلكم تتقون »( بقره /  183) . بر شما روزه نوشته شد آنچنانكه بر امتان پيشين نوشته شد ، بدان جهت كه‏ باشد تقوا و نيروی خودنگهداری كسب كنيد . درباره هر دو عبادت می‏فرمايد : « يا ايها الذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلا »( بقره /  153  ) . ای اهل ايمان ! از نماز و از صبر ( روزه ) كمك بخواهيد و از اين دو منبع نيرو استمداد كنيد . در اين مرحله از عبوديت ، آن چيزی كه نصيب انسان می‏گردد اين است كه‏ ضمن يك روشن بينی ، خواهشها و تمايلات نفسانی انسان مسخر وی می‏گردد به‏ عبارت ديگر ، اولين اثر عبوديت ، ربوبيت و ولايت بر نفس اماره است.

 

مرحله دوم ، تسلط و ولايت بر انديشه‏های پراكنده ، يعنی تسلط بر نيروی‏ متخيله است . از عجيب ترين نيروهای ما قوه متخيله است . به موجب اين قوه است كه ذهن ما هر لحظه از موضوعی متوجه موضوعی ديگر می‏شود و به‏ اصطلاح تداعی معانی و تسلسل خواطر صورت می‏گيرد اين قوه در اختيار ما نيست ، بلكه ما در اختيار اين قوه عجيب هستيم و لهذا هر چه بخواهيم ذهن‏ خود را در يك موضوع معين متمركز كنيم كه متوجه چيز ديگر نشود برای ما ميسر نيست ، بی‏اختيار

قوه متخيله ما را به اين سو و آن سو می‏كشاند مثلا هر چه می‏خواهيم در نماز " حضور قلب " داشته باشيم ، يعنی هر چه‏ می‏خواهيم اين شاگرد را بر سر كلاس نماز حاضر نگه داريم ، نمی‏توانيم يك‏ وقت متوجه می‏شويم كه نماز به پايان رسيده است و اين شاگرد در سراسر اين‏ مدت " غايب " بوده است . رسول اكرم تشبيه لطيفی دارد در اين زمينه ، دل را - دل افرادی كه مسخر قوه متخيله است - به پری تشبيه می‏كند كه در صحرايی بر درختی آويخته شده‏ باشد كه هر لحظه باد او را پشت و رو می‏كند . فرمود : « مثل القلب مثل‏ ريشة فی الفلاش ، تعلقت فی اصل شجرش يقلبها الريح ظهرا لبطن » (نهج الفصاحة و جامع صغير ، ج / 1 ص102 . ) .

              گفت پيغمبر كه دل همچون پری است    در بيابانی اسير صرصری است     

              باد پر را هر طرف راند گزاف            گه چپ و گه راست با صد اختلاف 

              در حديث ديگر آن دل را چنان             كاب جوشان ز آتش اندر غازقان 

              هر زمان دل را دگر رايی بود              آن نه از وی بلكه از جايی بود 

حديث ديگری كه در اين ابيات ، مولوی اشاره كرده اين است : « لقلب ابن آدم اشد انقلابا من القدر اذا اجتمعت غليا » (مسند احمد ، ج / 6 ص 4 ) . همانا دل فرزند آدم از ديگ در حال جوشيدن بيشتر زير و بالا می‏شود . ولی آيا انسان جبرا و اضطرارا محكوم است كه همواره محكوم انديشه باشد و اين نيروی مرموز كه مانند گنجشكی همواره از شاخی به شاخی می‏پرد حاكم‏ مطلق وجود او باشد ، و يا اينكه محكوميت در برابر قوه متخيله از خامی و ناپختگی است ، كاملان و اهل ولايت قادرند اين نيروی خودسر را مطيع خود گردانند ؟ شق دوم صحيح است يكی از وظايف بشر تسلط بر هوسبازی خيال است ، وگرنه‏ اين قوه شيطان صفت مجالی برای تعالی و پيمودن صراط قرب نمی‏دهد و تمام‏ نيروها و استعدادها را در وجود انسان باطل و ضايع می‏گرداند . مولوی چقدر عالی می‏گويد :

           جان همه روزه لگد كوب از خيال         و ز زيان و سود و از خوف زوال 

           نی صفا می‏ماندش نی لطف و فر          نی به سوی آسمان راه سفر 

و هم او در شرح اين حديث نبوی : " « تنام عينای و لا ينام قلبی » " (جامع الصغير ، ج / 1 ص133   ) ( دو چشمم می‏خوابند ، اما دلم بيدار است ) می‏گويد :

                    گفت پيغمبر كه عينای ينام            لا ينام القلب عن رب الانام 

                   چشم تو بيدار و دل رفته به           خواب  چشم من خفته دلم در فتح باب  

                   همنشينت من نی‏ام سايه من است    برتر از انديشه ها پايه من است 

                   زانكه من زانديشه ها بگذاشته‏ام      خارج از انديشه پويان گشته‏ام 

                   حاكم انديشه ام محكوم نی             چون كه بنا حاكم آمد بر بنی 

                   جمله خلقان سخره انديشه‏اند           زين سبب خسته دل و غم پيشه‏اند 

                   من چو مرغ اوجم انديشه مگس       كی بود بر من مگس را دسترس 

                   چون ملالم گيرد از سفلی صفات      بر پرم همچون طيور الصافات 

سالكان راه عبوديت ، در دومين مرحله ، اين نتيجه را می‏گيرند كه بر قوه‏ متخيله خويش ولايت و ربوبيت پيدا می‏كنند ، آن را برده و مطيع خويش‏ می‏سازند اثر اين مطيع ساختن اين است كه روح و ضمير به سائقه فطری‏ خداخواهی هر وقت ميل بالا كند ، اين قوه با بازيگريهای خود مانع و مزاحم‏ نمی‏گردد . بگذريم از انسانی مانند علی ( عليه السلام ) و زين العابدين ( عليه‏ السلام ) كه چنان در حال نماز مجذوب می‏شوند كه تيری را از پای علی ( عليه‏ السلام ) بيرون می‏آورند و او از شدت استغراق به خود باز نمی‏گردد و متوجه‏ نمی‏شود ، يا فرزند خردسال زين العابدين ( عليه السلام ) در حالی كه آن‏ حضرت مستغرق عبادت است از بلندی سقوط می‏كند و دستش می‏شكند ، فرياد بچه و زنهای خانه غوغا می‏كند و بالاخره شكسته بند می‏آيد و دست بچه را می‏بندد ، زين العابدين ( عليه السلام ) پس از فراغ از نماز - يعنی پس از بازگشت از اين سفر آسمانی - چشمش به دست بچه می‏افتد و با تعجب می‏پرسد كه مگر چه شده است‏ كه دست بچه را بسته ايد ؟ معلوم می‏شود اين فرياد و غوغا نتوانسته است‏ امام را از استغراق خارج كند ، آری ، بگذريم از اين رديف انسانها ، در ميان پيروان آنها ما در عمر خود افرادی را ديده ايم كه در حال نماز آنچنان مجموعيت خاطر و تمركز ذهن داشته اند كه به طور تحقيق از هر چه‏ غير خداست غافل بوده اند استاد بزرگوار و عاليقدر ما مرحوم حاج ميرزا علی آقا شيرازی اصفهانی ( اعلی الله مقامه ) از اين رديف افراد بود . برای كسب اين پيروزی هيچ چيزی مانند عبادت كه اساسش توجه به خداست‏

، نمی‏باشد رياضت كشان از راه های ديگر وارد می‏شوند ، و حداكثر اين است‏ كه از راه مهمل گذاشتن زندگی و ستم بر بدن ، اندكی بدان دست می‏يابند ، ولی اسلام از راه عبادت - بدون اينكه نيازی به آن كارهای ناروا باشد - اين نتيجه را تأمين می‏كند توجه دل به خدا و تذكر اينكه در برابر رب‏ الارباب و خالق و مدبر كل قرار گرفته است ، زمينه تجمع خاطر و تمركز ذهن‏ را فراهم می‏كند .

        زلف آشفته او باعث جمعيت ماست         چون چنين است پس آشفته ترش بايد كرد

دريغ است كه در اينجا تأييدی از شيخ فلاسفه اسلام ، اعجوبه دهر ، كه از بركت تعليمات اسلام انديشه های فلسفی را به جايی رسانده است كه‏ پيشينيان يونانی و ايرانی و هندی و غير آنها  هرگز نرسيده اند ، نقل نكنيم اين مرد بزرگ در نمط نهم اشارات پس از تشريح عبادت عوامانه كه تنها برای مزد است و ارزش زيادی ندارد ، به‏ عبادتهای مقرون به معرفت می‏پردازد ، می‏گويد :

و العباد عند العارف رياضة ما لهممه وقوا نفسه المتوهمة و المتخيلة ليجرها بالتعويد عن جناب الغرور الی جناب الحق فتصير مسالمة للسر الباطن حين ما يستجلی الحق لا تنازعه فيخلص السر الی الشروق الباطن . عبادت از نظر اهل معرفت ، ورزش همتها و قوای وهميه و خياليه است كه‏

در اثر تكرار و عادت دادن به حضور در محضر حق ، همواره آنها را از توجه‏ به مسائل مربوط به طبيعت و ماده به سوی تصورات ملكوتی بكشاند و در نتيجه ، اين قوا تسليم " سر ضمير " و فطرت خداجويی انسان گردند و مطيع‏ او شوند به حدی كه هر وقت اراده كند كه در پی جلب جلوه حق برآيد ، اين‏ قوا در جهت خلاف فعاليت نكنند و كشمكش درونی ميان دو ميل علوی و سفلی‏ ايجاد نشود و " سر باطن " بدون مزاحمت اينها از باطن كسب اشراق نمايد .

مرحله سوم اين است كه روح در مراحل قوت و قدرت و ربوبيت و ولايت‏ خود به مرحله ای می‏رسد كه در بسياری از چيزها از بدن بی‏نياز می‏گردد ، در حالی كه بدن صد در صد نيازمند به روح است . روح و بدن نيازمند به يكديگرند حيات بدن به روح است روح صورت و حافظ بدن است سلب علاقه تدبيری روح به بدن مستلزم خرابی و فساد بدن است . و از طرف ديگر روح در فعاليتهای خود نيازمند به استخدام بدن است ، بدون به كار بردن اعضا و جوارح و ابزارهای بدنی قادر به كاری نيست بی‏نيازی روح از بدن به اين است كه در برخی از فعاليتها از استخدام بدن بی‏نياز می‏گردد اين بی‏نيازی گاهی در چند لحظه و گاهی مكرر و گاهی به طور دائم صورت می‏گيرد اين همان است كه به‏ " خلع بدن " معروف است . سهروردی حكيم اشراقی معروف گفته است ما حكيم را حكيم نمی‏دانيم مگر آنكه بتواند خلع بدن كند ميرداماد می‏گويد ما حكيم را حكيم نمی‏دانيم مگر آنكه خلع بدن برای او ملكه شده باشد و هر وقت اراده كند عملی گردد . همان طور كه محققان گفته اند ، خلع بدن دليل بر كمال زيادی نيست ، يعنی افرادی كه هنوز از عالم " مثال " عبور نكرده و قدم به غيب معقول‏ نگذاشته اند ، ممكن است به اين مرحله برسند .

مرحله چهارم اين است كه خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و اراده شخص‏ در می‏آيد بطوريكه در حوزه بدن خود شخص اعمال خارق العاده سر می‏زند اين‏ مطلب دامنه بحث زيادی دارد . امام صادق ( عليه السلام ) فرمود : « ما ضعف بدن عما قويت عليه النية » (امالی صدوق / ص 293) . آنچه كه همت و اراده نفس در آن نيرومند گردد و جدا مورد توجه نفس‏ واقع شود ، بدن از انجام آن ناتوانی نشان نمی‏دهد .

مرحله پنجم كه بالاترين مراحل است اين است كه حتی طبيعت خارجی نيز تحت نفوذ اراده انسان قرار می‏گيرد و مطيع انسان می‏شود . معجزات و كرامات انبياء و اولياء حق از اين مقوله است .

مساله معجزات و كرامات خود مساله قابل بحثی است كه جداگانه درباره‏ توجيه آن بايد بحث شود تدين به يكی از اديان آسمانی ملازم با قبول و ايمان به خرق عادت و معجزه است ، مثلا يك نفر مسلمان نمی‏تواند مسلمان‏ باشد و به قرآن ايمان و اعتقاد داشته باشد ولی منكر معجزه و خرق عادت‏ باشد از نظر حكمت الهی اسلامی ، مشكل معجزه يك مشكل حل شده است و البته‏ بررسی اين مساله مستلزم بحث در مقدمات زيادی است ما در اينجا از نظر بحث " ولايت تصرف " در آن بحث می‏كنيم و طبعا طرف سخن ما افرادی‏ هستند كه به قرآن ايمان و اعتقاد دارند و وقوع معجزات را اعتراف دارند سخن ما با آنها در اين جهت است كه معجزه جز مظهری از ولايت تصرف و ولايت تكوينی نيست بگذريم از قرآن كه علاوه بر جنبه معجزه بودن ، كلام‏ خداوند است نه كلام پيغمبر و وضع استثنائی دارد در ميان همه معجزات ، معجزه بدان جهت صورت می‏گيرد كه به صاحب آن از طرف خداوند نوعی قدرت‏ و اراده داده شده كه می‏تواند به اذن و امر پروردگار در كائنات تصرف كند ، عصايی را اژدها نمايد ، كوری را بينا سازد و حتی مرده ای را زنده كند ، از نهان آگاه سازد اين قدرت و آگاهی برای او تنها از طريق پيمودن صراط قرب و نزديك شدن به كانون هستی پيدا می‏شود و " ولايت تصرف " جز اين‏ چيزی نيست . برخی می‏پندارند كه در وجود معجزه شخصيت و اراده صاحب معجزه هيچ گونه‏ دخالتی ندارد ، او فقط پرده نمايش است ، ذات احديت مستقيما و بلاواسطه‏ آن را به وجود می‏آورد ، زيرا كار اگر به حد اعجاز برسد از حدود قدرت‏ انسان در هر مقامی باشد خارج است ، پس آنگاه كه معجزه صورت می‏گيرد ، انسانی در كائنات تصرف نكرده‏ است ، بلكه خود ذات احديت است كه مستقيما و بدون دخالت اراده انسان‏ ، در كائنات تصرف كرده است .

اين تصور اشتباه است گذشته از اينكه علو ذات اقدس احديت ابا دارد كه يك فعل طبيعی بلاواسطه و خارج از نظام از او صادر گردد ، اين تصور بر خلاف نصوص قرآنی است قرآن در كمال صراحت آورنده " آيت " ( معجزه ) را خود رسولان می‏داند ولی البته با اذن و رخصت ذات احديت بديهی است كه‏ اذن ذات احديت از نوع اذن اعتباری و انسانی نيست كه با لفظ و يا اشاره‏

ممنوعيت اخلاقی يا اجتماعی او را از بين ببرد اذن پروردگار همان اعطای‏ نوعی كمال است كه منشا چنين اثری می‏گردد و اگر خداوند نخواهد ، آن كمال‏ را از او می‏گيرد در سوره مباركه مؤمن آيه 78 می‏فرمايد : « و ما كان لرسول ان ياتی باية الا باذن الله ». هيچ پيامبری را نرسد كه آيت ( معجزه ) بياورد مگر با اذن خداوند . در اين آيه كريمه آورنده آيت را پيامبران می‏داند ولی به اذن

پروردگار مخصوصا كلمه " اذن پروردگار " اضافه می‏شود كه توهم نشود كه كسی از خودش در مقابل ذات حق استقلال دارد و همه بدانند كه " لا حول و لا قوش الا بالله " هر حول و قوه ای - اعم از اندك يا بسيار ، كوچك يا بزرگ - متكی به ذات اقدس احديت است ، هر موجودی در هر مرتبه ای مجرای اراده‏ و مشيت الهی است و مظهری از مظاهر آن است ، پيامبران در هر كار و از جمله در اعجاز خود متكی و مستمد از منبع لايزال غيبی هستند . در سوره مباركه نمل ، داستان سليمان و ملكه سبا را نقل می‏كند سليمان ، ملكه سبا را احضار می‏كند و ملكه به حضور سليمان روانه می‏شود سليمان از حاضران مجلس می‏خواهد كه تخت ملكه را پيش از ورود خودش حاضر نمايند برخی داوطلب می‏شوند و سليمان به نوع كار آنها راضی نمی‏شوند تا آنكه : « قال الذی عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك‏»(نمل / 40) . آن كه دانشی از لوح محفوظ نزد او بود گفت : من پيش از آنكه چشم به هم‏ بزنی آن را حاضر می‏كنم ( و حاضر كرد ) . تعبير قرآن اين است كه آن دانشمند گفت : " من آورنده آن در اين مدت‏ كم هستم " پس حول و قوه را به خود نسبت می‏دهد و بعلاوه می‏گويد آن كه‏ دانشی از لوح محفوظ نزدش بود چنين گفت اشاره به اينكه اين كار خارق‏ العاده را به موجب نوعی دانش كرد و آن دانش از نوع علومی كه دردفترهای بشری تاكنون ثبت شده نيست ، دانشی است كه با ارتباط و اتصال‏ به لوح محفوظ يعنی با قرب به ذات حق می‏توان بدان رسيد . و باز قرآن صريحا درباره خود اين پيامبر می‏گويد : « فسخرنا له الريح تجری بامره رخاء حيث اصاب و الشياطين كل بناء و غواص و آخرين مقرنين فی الاصفاد ، هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب »(ص/ 36 -  39 .) . ما باد را مسخر وی ساختيم در حالی كه به آسانی به امر و اراده او هر جا بخواهد حركت می‏كند ، و همچنين شياطين هر سازنده و هر زير آب رونده را و ديگرانی كه در زنجير بسته شده بودند ای سليمان ! اين است بخشش بی‏حساب‏ ما ، پس با توست كه ببخشی يا نگه داری . در آياتی كه درباره معجزات حضرت عيسی مسيح آمده نيز از تعبيرات قرآن‏ همين مطلب استفاده می‏شود به واسطه پرهيز از اطاله از ذكر آنها خودداری‏ می‏كنيم مقصود اين است كه با قبول قرآن نتوان منكر ولايت تصرف در كائنات شد و اما اگر كسی بخواهد صرفا با موازين علمی و فلسفی اين مطلب را رسيدگی‏ كند ، البته داستان ديگری است و از هدف فعلی ما خارج است . در خاتمه نكته ای را كه در اول بحث اشاره كرديم توضيح می‏دهيم : همه‏ اين مراحل نتيجه " قرب " به پروردگار است و قرب به حق يك حقيقت‏ واقعی است نه يك تعبير مجازی و اعتباری در حديث معروف و مشهور قدسی‏ كه شيعه و سنی آن را روايت كرده اند به صورت بسيار زيبايی اين حقيقت‏ بيان شده است امام صادق ( عليه السلام ) از رسول اكرم ( ص ) روايت‏ می‏كند كه : « قال الله عز و جل : ما تقرب الی عبد بشی‏ء احب الی مما افترضت عليه‏ و انه ليتقرب الی بالنافلة حتی احبه فاذا احببته كنت سمعه الذی يسمع به و بصره الذی يبصر به و لسانه الذی ينطق‏ به و يده الذی يبطش بها ان دعانی اجبته و ان سالنی اعطيته » (كافی ، ج/1 ص352.) . خداوند می‏گويد : هيچ بنده ای با هيچ چيزی به من نزديك نشده است كه از فرائض نزد من محبوب تر باشد همانا بنده من به وسيله نوافل و مستحبات - كه من فرض نكرده ام ولی او تنها به خاطر محبوبيت آنها نزد من انجام‏ می‏دهد - به من نزديك می‏شود تا محبوب من می‏گردد همينكه محبوب من گشت ، من گوش او می‏شوم كه با آن می‏شنود و چشم او می‏شوم كه با آن می‏بيند و زبان‏ او می‏شوم كه با آن سخن می‏گويد و دست او می‏شوم كه با آن حمله می‏كند اگر مرا بخواند ، اجابت می‏كنم و اگر از من بخواهد ، می‏بخشم . در اين حديث جان مطلب ادا شده است : عبادت موجب تقرب ، و تقرب‏ موجب محبوبيت نزد خداست ، يعنی با عبادت انسان به خدا نزديك می‏شود و در اثر اين نزديكی قابليت عنايت خاص می‏يابد و در اثر آن عنايتها گوش‏ و چشم و دست و زبان او حقانی می‏گردد ، با قدرت الهی می‏شنود و می‏بيند و می‏گويد و حمله می‏كند ، دعايش مستجاب و مسؤولش برآورده است . حقيقت اين است كه روح مذهب تشيع كه آن را از ساير مذاهب اسلامی‏ ممتاز می‏كند و بينش اسلامی خاص به پيروان خود می‏دهد ، ديد خاص اين‏ مذهب درباره " انسان " است . از طرفی استعدادهای انسان را بسی شگرف می‏داند - كه بدان اشاره شد - و جهان انسان‏ را هيچ گاه از وجود " انسان كامل " كه همه استعدادهای انسانی در او به‏ فعليت رسيده باشد خالی نمی‏داند ، و از طرف ديگر طبق بينش اين مذهب‏ عبوديت يگانه وسيله وصول به مقامات انسانی است و طی طريق عبوديت به‏ صورت كامل و تمام جز با عنايت معنوی و قافله سالاری انسان كامل كه ولی و حجت خداست ميسر نيست . از اين رو اولياء اين مذهب گفته‏اند : « بنی الاسلام علی خمس : علی الصلو و الزكو و الصوم و الحج و الولاية و لم يناد بشی‏ء كما نودی بالولاية » (وسائل ، ج/1 ص 4.) .

کتاب ولاها وولایتهااثر شهيد مرتضي مطهري

 

 

                                                                             

[ یکشنبه هفدهم دی 1385 ] [ 22:38 ] [ ]

[ ]

معنای ولایت در قرآن و حدیث(3)

تقرب به خدا يعنی چه ؟

انس ما با مفاهيم اعتباری و اجتماعی كه در زندگی اجتماعی به كار می‏بريم غالبا سبب خطا و اشتباه ما می‏شود ، سبب می‏شود كه الفاظی كه در معارف اسلامی آمده است از معنای حقيقی خود منسلخ شوند و مفهومی اعتباری‏ و قراردادی پيدا كنند . ما آنجا كه كلمه " قرب " و نزديكی را در خارج از مفاهيم اجتماعی به‏ كار می‏بريم همان مفهوم حقيقی را اراده می‏كنيم ، مثلا می‏گوييم در نزديكی‏ اين كوه چشمه ای است ، يا خود را به نزديك اين كوه رساندم در اينجا مراد ما قرب واقعی است ، يعنی واقعا دوری و نزديكی فاصله خود را تا كوه‏ در نظر می‏گيريم و از كلمه " قرب " منظورمان اين است كه آن فاصله - كه‏ يك امر واقعی است نه قراردادی - كمتر شده است اما وقتی كه می‏گوييم فلان‏ شخص نزد فلان مقام اجتماعی قرب پيدا كرده است و يا می‏گوييم فلان شخص با فلان خدمت خود به فلان مقام نزد او تقرب حاصل كرد ، در اينجا منظورمان‏ چيست ؟ آيا مقصود اين است كه فاصله ميان آنها كمتر شد ؟ مثلا سابقا در پانصد متری او قرار داشت و اكنون در صد متری اوست ؟ البته نه اگر چنين‏ است پس پيشخدمت در اطاق هر كسی از هرذ كس ديگر نزد او مقرب تر است‏ مقصودمان اين است كه خدمتگزار در اثر خدمتش درروحيه مخدوم خود تأثير كرد و او را از خود راضی نمود و حال اينكه قبلا راضی نبود ، يا او را از خود راضی‏تر كرد و در نتيجه ، از اين پس ، مخدوم بيش از گذشته به او عنايت‏ خواهد داشت پس استعمال قرب در اينجا يك استعمال مجازی است نه حقيقی‏ ، واقعا وجود خارجی اين شخص در نزديكی وجود خارجی آن شخص قرار نگرفته‏ است ، بلكه از آن رابطه خاص روحی كه از طرف مخدوم نسبت به خادم‏ برقرار شده و آثاری كه بر اين رابطه روحی مترتب است ، مجازا و تشبيها " قرب " تعبير شده است . قرب به ذات حق چطور ؟ آيا قرب حقيقی است يا قرب مجازی ؟ آيا واقعا بندگان با اطاعت و عبادت و سلوك و اخلاص به سوی خدا بالا می‏روند و به‏ او نزديك می‏شوند ؟ فاصله شأن كم می‏شود تا آنجا كه فاصله از بين می‏رود و به تعبير قرآن " لقاء رب " حاصل می‏گردد ، و يا اينكه همه اين تعبيرات‏ ، تعبيرات مجازی است ؟ به خدا نزديك شدن يعنی چه ؟ ! خدا دور و نزديكی‏ ندارد نزديكی به خدا عينا مانند نزديكی به يك صاحب مقام اجتماعی است ، يعنی خدا از بنده خود خشنودی حاصل می‏كند و در نتيجه ، لطف و عنايتش‏ عوض می‏شود و بيشتر می‏گردد . البته اينجا سؤال ديگری پيش می‏آيد و آن اينكه خشنودی خداوند يعنی چه ؟

خداوند محل حوادث نيست كه از كسی خشنود نباشد و بعد خشنود شود و يا خشنود باشد و بعد ناخشنود شود ناچار جواب می‏دهند كه تعبير " خشنودی " و " ناخشنودی " نيز يك تعبير مجازی است ، مقصود آثار رحمت و عنايت‏ حق است كه در صورت طاعت و بندگی می‏رسد و نه چيز ديگر . آن رحمتها و عنايتها چيست ؟ در اينجا منطقها فرق می‏كند : برخی رحمتها و عنايتها را اعم از معنوی و مادی می‏دانند - رحمت معنوی يعنی معرفت و لذت حاصل از آن ، و رحمت مادی يعنی باغ و بهشت و حور و قصور - ، اما بعضی ديگر حتی از اعتراف به رحمت معنوی نيز امتناع‏ دارند و همه عنايات و مقامات انسانها را در نزد خداوند محدود می‏كنند به‏ باغ و بهشتهای جسمانی و حور و قصور و سيب وگلابی نتيجه سخن دسته اخير اين است كه معنای تقرب بيشتر اولياء خدا به ذات احديت اين است كه‏ بيش از افراد ديگر حور و قصور و سيب و گلابی و باغ و بوستان در اختيار دارند .

نتيجه سخن منكران قرب حق اين است كه در اثر طاعت و عبادت ، نه‏ نسبت خداوند به بنده فرق می‏كند - همچنانكه طرفداران قرب حقيقی نيز به‏ اين مسأله اعتراف دارند - و نه نسبت بنده با خدا فرق می‏كند از نظر نزديكی و دوری حقيقی ، اولين شخص جهان بشريت يعنی رسول اكرم با شقی‏ترين‏ آنها از قبيل فرعون و ابوجهل مساوی اند . حقيقت اين است كه اين اشتباه از يك نوع طرز تفكر مادی درباره خدا و انسان ، و بالاخص درباره انسان پيدا شده است كسی كه انسان و روح انسان‏ را صرفا توده ای از آب و گل می‏داند و نمی‏خواهد به اصل " « فاذا سويته و نفخت فيه من روحی »" (حجر /  29  ) اعتراف كند و حتی اين تعبير را نيز حمل به‏ يك معنای مجازی می‏كند ، چاره ای ندارد جز انكار قرب واقعی حق . ولی چه لزومی دارد كه ما انسان را اينچنين حقير و خاكی فرض نماييم تا

مجبور شويم همه چيز را تأويل و توجيه كنيم ؟ خداوند كمال مطلق و نامحدود است ، و از طرفی حقيقت وجود مساوی با كمال است و هر كمال واقعی به حقيقت وجود كه حقيقتی اصيل است باز می‏گردد از قبيل علم ، قدرت ، حيات ، اراده ، رحمت ، خيريت و غيره .

موجودات در اصل آفرينش به هر نسبت كه از وجودی كامل تر - يعنی از وجودی قوی تر و شديدتر - بهره مند هستند ، به ذات الهی كه وجود محض و كمال صرف است نزديكترند طبعا فرشتگان از جمادات و نباتات به خداوند نزديكترند و به همين جهت بعضی از فرشتگان از بعضی ديگر مقرب ترند ، بعضی حاكم و مطاع بعضی ديگر می‏باشند ، و البته اين تفاوت مراتب قرب و بعد مربوط به اصل خلقت و به اصطلاح مربوط به قوس نزول است . موجودات ، بخصوص انسان ، به حكم " « انا لله و انا اليه راجعون »" (بقره / 156  ) به سوی خداوند بازگشت می‏كنند انسان به حكم مرتبه وجودی خود ، اين‏ بازگشت را بايدبه صورت طاعت و عمل اختياری و انجام وظيفه و به صورت‏ انتخاب و اختيار انجام دهد انسان با پيمودن طريق طاعت پروردگار واقعا مراتب و درجات قرب پروردگار را طی می‏كند ، يعنی از مرحله حيوانی تا مرحله فوق ملك را می‏پيمايد اين صعود و تعالی يك امر تشريفاتی و اداری‏ نيست ، قراردادی و اعتباری نيست ، از قبيل بالا رفتن از عضويت ساده يك‏ اداره تا مقام وزارت ، و يا از عضويت ساده يك حزب تا رهبری آن حزب‏ نيست ، بلكه بالا رفتن بر نردبان وجود است ، شدت و قوت و كمال يافتن‏ وجود است كه مساوی است با زيادت و استكمال در علم و قدرت و حيات و اراده و مشيت و ازدياد دايره نفوذ و تصرف . تقرب به خداوند يعنی واقعا مراتب و مراحل هستی را طی كردن و به كانون‏ لايتناهی هستی نزديك شدن .

بنابراين محال است كه انسان در اثر طاعت و بندگی و پيمودن صراط عبوديت به مقام فرشته نرسد و يا بالاتر از فرشته نرود و لااقل در حد فرشته‏ از كمالات هستی بهره مند نباشد قرآن برای تثبيت مقام انسانی می‏گويد : " ما فرشتگان را فرمان داديم كه در پيشگاه آدم سجده كنند و همه‏ فرشتگان بلا استثناء سجده كردند جز ابليس كه حاضر نشد " (بقره / 34 ) . حقا بايد گفت منكر مقام انسان هر كه هست ابليس است .

 

حيات ظاهر و حيات معنی

 

انسان در باطن حيات ظاهری حيوانی خود يك حيات معنوی دارد حيات‏ معنوی انسان كه استعدادش در همه افراد هست از نظر رشد و كمال از اعمالش و اهدافش سرچشمه می‏گيرد كمال و سعادت انسان و همچنين سقوط و شقاوت او وابسته به حيات معنوی اوست كه وابسته است به اعمال و نيات‏ و اهداف او و به اينكه با مركب اعمال خود به سوی چه هدف و مقصدی پيش‏ می‏رود . توجه ما به دستورهای اسلامی تنها از جنبه های مربوط به زندگی فردی يا اجتماعی دنيوی است شك نيست كه دستورهای

اسلامی مملو است از فلسفه های زندگی در همه شؤون اسلام هرگز مسائل زندگی‏

را تحقير نمی‏كند و بی‏اهميت نمی‏شمارد از نظر اسلام ، معنويت جدا از زندگی‏

در اين جهان وجود ندارد همان طور كه اگر روح از بدن جدا شود ، ديگر متعلق‏

به اين جهان نيست و سرنوشتش را جهان ديگر بايد معين كند ، معنويت جدا

از زندگی نيز متعلق به اين جهان نيست و سخن از معنويت منهای زندگی در

اين جهان بيهوده است .

اما نبايد تصور كرد كه فلسفه های دستورهای اسلامی در مسائل زندگی خلاصه‏

می‏شود ، خير در عين حال به كار بستن اين دستورات وسيله ای است برای طی‏

طريق عبوديت و پيمودن صراط قرب و استكمال وجود انسان يك سير كمالی‏

باطنی دارد كه از حدود جسم و ماده و زندگی فردی و اجتماعی بيرون است و

از يك سلسله مقامات معنوی سرچشمه می‏گيرد انسان با عبوديت و اخلاص خود

عملا در آن سير می‏كند ، احيانا در همين دنيا و اگر نه ، در جهان ديگر كه‏

حجاب برطرف شد همه مقاماتی را كه طی كرده - كه همان مقامات و مراتب‏ قرب و در نتيجه ولايت است - مشاهده می‏نمايد.

 

نبوت و ولايت

 

حضرت استادنا الاكرم ، علامه طباطبائی مدظله العالی می‏فرمايند : " احكام و نواميس دينی كه يك دسته از آنها همان مقررات اجتماعی‏ می‏باشند ، در ظاهر يك سلسله افكار اجتماعی می‏باشند ، ارتباط آنها با سعادت و شقاوت اخروی ، و به عبارت ساده دينی با نعمتهای بهشتی و نقمتهای دوزخی ، منوط به واقعيتهايی است كه به واسطه عمل به آن نواميس‏ و مقررات يا ترك آنها در انسان به وجود آمده و در پس پرده حس ذخيره‏ شده و پس از انتقال وی به نشئه آخرت و پاره شدن پرده غفلت و حجاب‏ انيت برای انسان ظاهرو مكشوف افتد پس در زير لفافه زندگی اجتماعی كه‏ انسان با رعايت نواميس دينی بسر می‏برد ، واقعيتی است زنده و حياتی‏ است معنوی كه نعمتهای اخروی و خوشبختيهای هميشگی از آن سرچشمه گرفته و به عبارت ديگر مظاهر وی می‏باشند اين حقيقت و واقعيت است كه به نام " ولايت " ناميده می‏شود " نبوت " واقعيتی است كه احكام دينی و نواميس‏ خدايی مربوط به زندگی را به دست آورده و به مردم می‏رساند و " ولايت "  واقعيتی است كه در نتيجه عمل به فرآورده های نبوت و نواميس خدايی در انسان به وجود می‏آيد " .

حضرت معظم له درباره ثبوت ولايت و حامل آن " امام " ، و اينكه جهان‏ انسانی همواره از انسانی كه حامل ولايت باشد ( انسان كامل ) خالی نيست ، می‏فرمايند : " در ثبوت و تحقق صراط ولايت كه در وی انسان مراتب كمال باطنی خود را طی كرده و در موقف قرب الهی جايگزين می‏شود ، ترديدی نيست ، زيرا ظواهر دينی بدون يك واقعيت  باطنی تصور ندارد و دستگاه آفرينش كه برای انسان ظواهر دينی ( مقررات‏ عملی اخلاقی و اجتماعی ) را تهيه نموده و وی را به سوی او دعوت كرده‏ است ، ضرورتا اين واقعيت باطنی را كه نسبت به ظواهر دينی به منزله روح‏ است آماده خواهد ساخت و دليلی كه دلالت بر ثبوت و دوام نبوت ( شرايع‏ و احكام ) در عالم انسانی كرده و سازمان مقررات دينی را به پا نگه‏

می‏دارد ، دلالت بر ثبوت و دوام و فعليت سازمان ولايت می‏كند و چگونه‏ متصور است كه مرتبه ای از مراتب توحيد و يا حكمی از احكام دين ، امر ( فرمان ) زنده ای بالفعل داشته باشد در حالی كه واقعيت باطنی كه در بر دارد در وجود نباشد و يا رابطه عالم انسانی با آن مرتبه مقطوع بوده باشد كسی كه حامل درجات قرب و امير قافله اهل ولايت بوده و رابطه انسانيت‏ را با اين واقعيت حفظ می‏كند در لسان قرآن (رجوع شود به تفسير الميزان ، ذيل آيه " و اذ ابتلی ابراهيم ربه‏ بكلمات فاتمهن قال انی جاعلك للناس اماما » "  بقره / 124كه به‏ زيباترين وجهی اين مطلب بيان شده است . ) " امام " ناميده می‏شود امام يعنی كسی كه از جانب حق سبحانه برای پيشروی صراط ولايت اختيار شده‏ و زمام هدايت معنوی را در دست گرفته ولايت كه به قلوب بندگان می‏تابد ، اشعه و خطوط نوری هستند از كانون نوری كه پيش اوست ، و موهبتهای متفرقه‏ ، جويهايی هستند متصل به دريای بيكرانی كه نزد وی می‏باشد ". در اصول كافی ( باب " ان الائمة نور الله " از ابوخالد كابلی روايت‏ می‏كند كه گفت از امام باقر ( ع ) از اين آيه سؤال كردم : « فامنوا بالله و رسوله و النور الذی انزلنا »( تغابن /  8  ) . به خدا و فرستاده اش و نوری كه فرود آورده ايم ايمان آوريد . امام ضمن توضيح معنای اين آيه فرمود : « و الله يا ابا خالد لنور الامام فی قلوب المؤمنين انور من الشمس‏ المضيئة بالنهار » . به خدا سوگند - ای ابا خالد ! - كه نور امام در دل مردم با ايمان كه‏ تحت نفوذ و سيطره معنوی او هستند از نور خورشيد در روز روشن تر است .

مقصود اين است كه محدود كردن هدف و مقصد و ظاهر و باطن دستورهای دينی‏ به آثاری كه از نظر زندگی مترتب می‏شود ، و قرب الهی را كه نتيجه مستقيم‏ انجام صحيح اين اعمال است يك امر اعتباری و مجازی از قبيل تقرب به‏ ارباب زر و زور در دنيا تلقی كردن بدون آنكه نقش مؤثری در حيات معنوی‏ و واقعی انسان داشته باشد و او را واقعا در نردبان وجود بالا ببرد ، اشتباه بزرگی است افرادی كه مراتب قرب را واقعا طی كرده و به عالی‏ترين‏ درجات آن نائل گشته يعنی واقعا به كانون هستی نزديك شده اند ، طبعا از مزايای آن بهره مند شده اند و همانها هستند كه احاطه بر عالم انسانی‏ دارند و ارواح و ضمائر ديگران را تحت تسلط می‏گيرند و شهيد بر اعمال‏ ديگران اند . اساسا هر موجودی كه قدمی در راه كمال مقدر خويش پيش رود و مرحله ای‏ از مراحل كمالات خود را طی كند ، راه قرب به حق را می‏پيمايد انسان نيز يكی از موجودات عالم است و راه كمالش تنها اين نيست كه به اصطلاح در آنچه امروز تمدن  ناميده می‏شود - يعنی يك سلسله علوم و فنون كه برای بهبود اين زندگی مؤثر و مفيد است‏ و يك سلسله آداب و مراسم كه لازمه بهتر زيستن اجتماعی است - پيشرفت‏ حاصل كند اگر انسان را تنها در اين سطح در نظر بگيريم مطلب همين است ، ولی انسان راهی و بعدی ديگر دارد كه از طريق تهذيب نفس و با آشنايی‏ آخرين هدف يعنی ذات اقدس احديت حاصل می‏گردد .

اثر شهيد مرتضي مطهري کتاب ولاها وولایتها

 

ادامه دارد...

 

[ یکشنبه هفدهم دی 1385 ] [ 22:36 ] [ ]

[ ]

معنای ولایت در قرآن و حدیث(2)

 

3ولاء زعامت

 

ولايت زعامت‏يعنى حق رهبرى اجتماعى و سياسى.اجتماع نيازمند به رهبر است.آن كس كه بايد زمام امور اجتماع را بهدست گيرد و شؤون اجتماعى مردم را اداره كند و مسلط بر مقدرات مردم است «ولى امر مسلمين‏» است.پيغمبر اكرم درزمان حيات خودشان ولى امر مسلمين بودند و اين مقام را خداوند به ايشان عطا فرموده بود و پس از ايشان طبق دلايلزيادى كه غير قابل انكار است به اهل البيت رسيده است.

آيه كريمه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» (نساء/59.) اطاعت كنيد خدا و پيغمبر را و كسانى را كه اداره كار شما به دست آنهاست)و همچنين آيات اول سوره مائده و حديث‏شريف غدير و عموم آيه «انما وليكم الله‏» (مائده/55) و عموم آيه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (احزاب/6.) ناظر به چنين ولايتى است.

در اين جهت كه پيغمبر اكرم چنين شانى را داشته و اين يك شان الهى بوده است - يعنى حقى بوده كه خداوند به پيغمبراكرم عنايت فرموده بود نه اينكه از جانب مردم به آن حضرت تفويض شده باشد - ميان شيعه و سنى بحثى نيست.برادراناهل سنت ما با ما تا اينجا موافق‏اند.سخن در اين است كه پس از پيغمبر اكرم تكليف «ولايت زعامت‏» چيست؟افراد مردم براىاينكه اجتماع متزلزل نشود و هرج و مرج به وجود نيايد، بايد از كسى و مقامى به عنوان حاكم و ولى امر اطاعت كنند.تكليفچنين مقامى چيست؟آيا اسلام در اين باره تكليفى معين كرده است و يا بكلى سكوت اختيار كرده است، و اگر تكليف معين كرده چگونه است؟آيا به مردم اختيار داده كه بعد از پيغمبر هر كه را مى‏خواهند خود انتخاب كنند و بر ديگران اطاعت او واجب است و يا اينكه پيغمبر اكرم قبل از رحلت، شخص معينى را براى جانشينى خود در اين مقام بزرگ و با اهميت تعيين

كرد؟در اينجا به مناسبت، درباره همه شؤون اجتماعى پيغمبر اكرم در ميان امت، مطابق آنچه از قرآن مجيد استنباط مى‏شود،بحثى مى‏كنيم.

از قرآن مجيد و هم از سنت و سيره نبوى استنباط مى‏شود كه پيغمبر اكرم در ميان مسلمين در آن واحد داراى سه شان بود:اول اينكه امام و پيشوا و مرجع دينى بود و ولايت امامت داشت، سخنش و عملش سند و حجت بود: ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا (حشر/7) .آنچه را پيغمبر براى شما آورده است بگيريد و از آنچه شما را باز دارد بايستيد.

دوم اينكه ولايت قضائى داشت، يعنى حكمش در اختلافات حقوقى و مخاصمات داخلى نافذ بود:فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما (نساء/65) .نه چنين است.به پروردگارت سوگند، ايمانشان واقعى نخواهد بود تا در آنچه در بينشان اختلاف شود داورت كنند و سپس در دلهاى خويش از آنچه حكم كرده‏اى ملالى نيابند و بى‏چون و چرا تسليم شوند.

و البته با اينكه در اين مورد مثل مورد قبل استعمال كلمه «ولايت‏» صحيح است ولى نديده‏ايم اين كلمه عملا در باب ولايت قضائى استعمال شده باشد.

سوم اينكه ولايت‏سياسى و اجتماعى داشت، يعنى گذشته از اينكه مبين و مبلغ احكام بود و گذشته از اينكه قاضى مسلمين بود، سائس و مدير اجتماع مسلمين بود، ولى امر مسلمين و اختياردار اجتماع مسلمين بود.همچنانكه قبلا گفته شد، آيه كريمه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» و همچنين آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» ناظر به اين قسمت است.البته پيغمبر اكرم شان چهارمى هم دارد كه بعدا ذكر خواهد شد.

پيغمبر اكرم رسما بر مردم حكومت مى‏كرد و سياست اجتماع مسلمين را رهبرى مى‏نمود، به حكم آيه كريمه «خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها» (توبه/103) از مردم ماليات مى‏گرفت، شؤون مالى و اقتصادى اجتماع اسلامى را اداره مى‏كرد.اين شان از شؤون سه گانه رسول اكرم، ريشه بحث‏خلافت است.اين نكته لازم است گفته شود كه كلمه «امامت‏» همچنانكه در مورد پيشوايى در اخذ معالم دين استعمال شده است، يعنى«امام‏» گفته مى‏شود و مفهومش «كسى است كه معالم دين را از او بايد فرا گرفت‏» و اهل سنت به همين عنايت، به ابو حنيفه و شافعى و مالك و احمد حنبل كلمه «امام‏» اطلاق مى‏كنند، در مورد زعامت اجتماعى و سياسى نيز زياد به كار رفته است.

رسول اكرم فرمود:ثلاث لا يغل عليهن قلب امرء مسلم: اخلاص العمل لله، و النصيحة لائمة المسلمين و اللزوم لجماعتهم (كافى، ج 1/ص 403) .هرگز قلب يك مسلمان نسبت به سه چيز خيانت و ترديد روا نمى‏دارد: اخلاص نيت براى خدا، خيرخواهى براى زعماى مسلمين در راه رهبرى مسلمين، همراهى با جماعت مسلمين.على(عليه السلام)در يكى از نامه‏هايش كه در نهج البلاغه ثبت است مى‏فرمايد:فان اعظم الخيانة خيانة الامة و افظع الغش غش الائمة (نامه 26) .بزرگترين خيانتها خيانت به جامعه است و شنيع‏ترين دغلبازيها، دغلبازى با پيشوايان مسلمين است.زيرا نتيجه اين دغلبازى عليه مسلمين است.اگر ناخداى يك كشتى آن كشتى را درست هدايت كند و شخصى پيدا شود و آن ناخدا را فريب دهد و كشتى را دچار خطر كند، تنها به ناخدا خيانت نكرده است، به همه سكان كشتى خيانت كرده است.در اين جمله نيز كلمه «امام‏» به اعتبار رهبرى اجتماعى اطلاق شده است.در تاريخ مسلمين زياد مى‏خوانيم كه مسلمانان - حتى ائمه اطهار - خلفاى عصر خود را با كلمه «امام‏» خطاب مى‏كردند.چيزى كه هست امام به اين معنى گاهى امام عدل است و گاهى امام جور و مسلمانان در قبال هر يك از آنها وظايفى دارند.پيغمبر اكرم در حديث مشهورى كه فريقين روايت كرده‏اند فرمود:افضل الجهاد كلمة عدل عند امام جائر (كافى، ج 5/ص 60) .بالاترين جهاد، يك سخن حق است در برابر يك پيشواى جور.و همچنين پيغمبر اكرم فرمود:افة الدين ثلاثة: امام جائر، و مجتهد جاهل، و عالم فاجر (جامع الصغير، ج 1/ص 4) .سه چيز آفت دين به شمار مى‏روند(و مانند يك آفت كه گياهى يا حيوانى را از پا در مى‏آورد، دين را از پا در مى‏آورند): پيشواىستمگر، عابد نادان و عالم گناهكار.

بالاتر اينكه در خود قرآن از پيشوايانى ياد شده است كه مردم را به آتش جهنم دعوت مى‏كنند و با كلمه «امام‏» هم تعبير شده است:و جعلناهم ائمة يدعون الى النار (قصص/41) .آنان را پيشوايانى قرار داده‏ايم كه به آتش مى‏خوانند.البته شك نيست كه غالبا كلمه «امام‏» يا «ائمه‏» به پيشوايان عادل و صالح اطلاق مى‏شود و در عرف شيعه كلمه «امام‏» برپيشوايان بر حق و معصوم اطلاق مى‏شود كه فقط دوازده نفرند.

 

4 ولاء تصرف

 

ولاء تصرف يا ولاء معنوي بالاترين مراحل ولايت است ساير اقسام ولايت يا مربوط است به رابطه قرابتي با رسول اكرم بعلاوه مقام طهارت و قداست‏ شخصي اهل البيت ، يا مربوط است به صلاحيت علمي و يا اجتماعي آنها آنچه‏ به نام ولايت در دو مورد اخير ناميده مي‏شود از حدود تشريع و قرارداد تجاوز نمي‏كند گو اينكه ريشه و مبنا و فلسفه اين قرارداد صلاحيت علمي يا اجتماعي است ، اما ولايت تصرف يا ولايت معنوي ، نوعي اقتدار و تسلط فوق‏ العاده تكويني است اول بايد ببينيم ولايت تصرف چه معني و مفهومي دارد و مقصود معتقدين چيست ؟

نظريه ولايت تكويني از يك طرف مربوط است به استعدادهاي نهفته در اين‏ موجودي كه به نام " انسان " در روي زمين پديد آمده است و كمالاتي كه‏ اين موجود شگفت بالقوه دارد و قابل به فعليت رسيدن است ، و از طرف‏ ديگر مربوط است به رابطه اين موجود با خدا مقصود از ولايت تكويني اين‏ است كه انسان در اثر پيمودن صراط عبوديت به مقام قرب الهي نائل مي‏گردد و اثر وصول به مقام‏ قرب - البته در مراحل عالي آن - اين است كه معنويت انساني كه خود حقيقت و واقعيتي است ، در وي متمركز مي‏شود و با داشتن آن معنويت ، قافله سالار معنويات ، مسلط بر ضمائر و شاهد بر اعمال و حجت زمان مي‏شود زمين هيچگاه از وليي كه حامل چنين معنويتي باشد ، و به عبارت ديگر ، از " انسان كامل " خالي نيست .

ولايت به اين معني غير از نبوت و غير از خلافت و غير از وصايت و غير از امامت به معني مرجعيت در احكام ديني است ، غيريتش با نبوت و خلافت و وصايت ، واقعي است و با امامت ، مفهومي و اعتباري . مقصود از اينكه غيريتش با نبوت و خلافت و وصايت ، واقعي است اين‏ نيست كه هر كه نبي يا وصي يا خليفه شد " ولي " نيست ، بلكه مقصود اين‏

است كه نبوت و همچنين وصايت و خلافت ، حقيقتي است غير از ولايت ، و الا انبياء عظام ، خصوصا خاتم آنها ، داراي ولايت كليه الهيه بوده اند . و مقصود از اينكه غيريتش با امامت ، اعتباري است اين است كه يك‏ مقام است ، به اعتباري " امامت " و به اعتبار ديگري " ولايت " ناميده مي‏شود كلمه " امامت " در بسياري از تعبيرات اسلامي در مورد

همين ولايت معنوي به كار رفته است مفهوم امامت مفهوم وسيعي است امامت‏ يعني پيشوايي يك مرجع احكام ديني پيشواست ، و پيشواست و همچنانكه يك‏ مربي باطني و راهنماي معنوي از باطن ضمير نيز پيشواست . از نظر شيعه كه مسأله ولايت مطرح است از سه جنبه مطرح است و در هر سه جنبه چنانكه گفته شد كلمه امامت به كار رفته است : اول از جنبه سياسي ، كه احق و اليق براي جانشيني پيغمبر براي زعامت و

رهبري سياسي و اجتماعي مسلمين چه كسي بوده است و چه كسي مي‏بايست بعد از پيغمبر زعيم مسلمين باشد ؟ و اينكه پيغمبر از طرف خداوند علي را براي‏ اين پست و مقام اجتماعي تعيين كرده بود اين جهت است كه در حال حاضر جنبه تاريخي و اعتقادي دارد نه جنبه عملي . دوم آنكه در بيان احكام دين بعد از پيغمبر به چه كساني بايد رجوع كرد و آن كسان علم خود را از چه طريق كسب كرده اند ؟ و آيا آنها در بيان احكام‏ معصوم اند يا نه ؟ و چنانكه مي‏دانيم شيعه معتقد به امامت ائمه معصومين‏ است اين جهت ، هم جنبه اعتقادي دارد و هم عملي . سوم از جنبه معنوي و باطني از نظر شيعه در هر زمان يك " انسان كامل " كه نفوذ غيبي دارد بر جهان و انسان ، و ناظر بر ارواح و نفوس و قلوب‏

است و داراي نوعي تسلط تكويني بر جهان و انسان است ، همواره وجود دارد و به اين اعتبار نام او " حجت " است بعيد نيست - همچنانكه گفته اند - آيه كريمه " « النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم »" (احزاب /  6 ) ناظر به اين‏ معني از ولايت نيز بوده باشد .مقصود از ولايت تصرف يا ولايت تكويني اين نيست كه بعضي جهال پنداشته‏ اند كه انساني از انسانها سمت سرپرستي و قيمومت نسبت به جهان پيدا كند بطوريكه او گرداننده زمين و آسمان و خالق و رازق و محيي و مميت من جانب الله باشد . اگر چه خداوند ، جهان را بر نظام اسباب و مسببات قرار داده و موجوداتي كه قرآن آنها را ملائكه مي‏نامد " مدبرات امر " (نازعات /  5  ) و " مقسمات امر " (ذاريات /  4  ) به اذن الله مي‏باشند و اين جهت هيچ گونه منافاتي‏ با شريك نداشتن خداوند در ملك و خالقيت ندارد ، و همچنين با اين كه " به هيچ وجه هيچ موجودي " ولي " به معناي يار و ياور خدا و حتي آلت و ابزار خدا به شمار نمي‏رود " منافات ندارد (و لم يكن له شريك في‏ الملك و لم يكن له ولي من الذل و كبره تكبيرا) (اسراء /  111) ، نسبت مخلوق‏ به خالق جز مخلوقيت و مربوبيت مطلقه و لاشيئيت نيست . قرآن در عين اينكه خداوند را در حد اعلاي غنا و بي‏نيازي معرفي مي‏كند و در عين اينكه مثلا مي‏گويد : " « الله يتوفي الانفس حين موتها »" (زمر /  42) ، بازمي‏گويد : " « قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم »" (سجده / 11  ) ، " « الذين تتوفيهم الملائكة ظالمي انفسهم » " (نحل / 28  ) قرآن در عين اينكه‏ مي‏فرمايد : " خداوند بر همه چيز حفيظ است " (هود /  57) ، مي‏فرمايد : " « و يرسل عليكم حفظة حتي اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا »" (انعام /  61) . در اين آيه كريمه رسولاني را ، هم به عنوان نگهبان و هم قبض كننده ارواح‏ معرفي مي‏كند . پس ، از نظر توحيدي ، وجود وسائط و نسبت دادن تدبير امور به غير خداوند ولي به اذن خداوند و به اراده خداوند بطوريكه مدبران ، مجريان‏ اوامر و اراده پروردگارند ، مانعي ندارد . در عين حال ، اولا ادب اسلامي اقتضا مي‏كند كه ما خلق و رزق و احيا و اماته و امثال اينها را به غير خدا نسبت ندهيم زيرا قرآن مي‏كوشد كه ما از اسباب و وسائط عبور كنيم و به منبع اصلي دست يابيم و توجه مان به‏ كارگزار كل جهان باشد كه وسائط نيز آفريده او و مجري امر او و مظهر حكمت‏ او مي‏باشند ، ثانيا نظام عالم از نظر وسائط نظام خاصي است كه خداوندآفريده است و هرگز بشر در اثر سير تكاملي خود جانشين هيچيك از وسائط فيض نمي‏گردد بلكه خود فيض را از همان وسائط مي‏گيرد ، يعني فرشته به او وحي مي‏كند و فرشته مأمور حفظ او و مأمور قبض روح او مي‏گردد ، در عين‏ اينكه ممكن است مقام قرب و سعه وجودي آن انسان از آن فرشته اي كه مأمور اوست احيانا بالاتر و بيشتر باشد . مطلب ديگر اينكه ما حدود ولايت تصرف و يا ولايت تكويني يك انسان‏ كامل و يا نسبتا كامل را نمي‏توانيم دقيقا تعيين كنيم ، يعني مجموع قرائن‏ قرآني و قرائن علمي كه نزد ما هست اجمالا وصول انسان را به مرتبه اي كه‏ اراده اش بر جهان حاكم باشد ، ثابت مي‏كند ، اما در چه حدودي ؟ آيا هيچ‏ حدي ندارد و يا محدود به حدي است ؟ مطلبي است كه از عهده ما خارج است‏ . مطلب سوم كه لازم است گفته شود اين است كه ولايت تصرف ، شأن بنده اي‏ است كه از هواجس نفساني بكلي پاك شده است . اين قدرت قدرتي نيست كه به اصطلاح دلبخواه و تابع هوس و ميل‏ خودسر يك انسان باشد اساسا انساني كه هنوز محكوم هوسها و ميلهاي خودسر است از چنين كرامتهايي محروم است انساني كه تا آن حد پاك باشد ، اراده‏ اش از مبادي و مقدماتي كه اراده ما را منبعث مي‏كند هرگز منبعث نمي‏شود ، انبعاث اراده اش با تحريكي دروني و اشاره اي غيبي است و اما اينكه‏ اين تحريك و اشاره به چه نحو است و چگونه است ، ما نمي‏دانيم و لهذا

چنين كسان " گاهي بر طارم اعلي نشينند " و " گهي تا پشت پاي خود نبينند " .

اما اينكه در آيات كريمه قرآن آمده است : " « قل لا املك لنفسي نفعا و لا ضرا »" ( 1 ) ( من مالك هيچ سود و زياني براي خود نيستم ) ، بديهي‏ است كه مي‏خواهد بگويد مالك اصلي همه سود و زيانها خداست ، و توانايي‏ من بر سود و زيانم نيز از خداست نه از خودم و الا چگونه ممكن است كه‏ انسانهاي ديگر در حدودي مالك سود و زيان خود باشند و اما پيغمبر حتي از انسانهاي ديگر هم كمتر باشد ؟ ! اين نكات سه گانه لازم بود كه در مقدمه بحث " ولايت تكويني " يادآوري شود. اعتراف مي‏كنم كه قبول ولايت به اين معني اندكي دشوار است ، باور كردنش خالي از صعوبت نيست مخصوصا طبقه روشنفكر ما چندان از طرح چنين‏  و مورد انكار بودن آن را به اين صورت طرح مي‏كنند : " فعلا با اينهمه‏

مسائل ضروري و فوري براي مسلمين طرح اين گونه مسائل كه پيغمبر و امام ، ولايت تكويني دارند يا ندارند ، چه ضرورتي دارد ؟ " برخي ديگر انكار و اشكال خود را به صورت ديگر كه رنگ مذهبي دارد ، طرح مي‏كنند و آن اينكه‏ : اين غلو است و مقام فوق بشري و نيمه خدايي براي بشر قائل شدن است ، كار خدا را به غير خدا نسبت دادن است ، پس شرك است و با اصل اولي و اساسي اسلام كه توحيد است ، منافي است . حقيقت اين است كه ما از پيش خود نه مي‏توانيم مطلبي را قبول كنيم و نه مي‏توانيم رد كنيم شرك يا توحيدي بودن يك نظريه به ميل و اراده ما نيست كه هر چه را خواستيم شرك بناميم و هر چه را خواستيم نام توحيد روي‏ آن بگذاريم معيارهاي بسيار دقيق قرآني و برهاني دارد معارف اسلامي در مسائل مربوط به شرك و توحيد از اوج و عظمتي برخوردار است ما فوق تصور افراد عادي مسأله فوري تر و ضروري تر بودن بعضي مسائل نسبت به بعضي ديگر نيز سخني است اساسي ، ولي معيار ضروري بودن تنها اين نيست كه يك مسأله‏

اي در يك زمان بيشتر طرح شود و افراد بيشتر  احساس احتياج  كنند اشتباه است اگر خيال كنيم همواره احساس احتياجها بر طبق احتياجهاست . اينكه قرآن در عرض مسائل و معارف خود چه اندازه بر مطلبي تكيه دارد ، خود يك معيار است كه در هر زمان بايد مورد استفاده قرار گيرد مسأله‏ ولايت تكويني يكي از مسائل مربوط به " انسان " و استعدادهاي انساني‏ است قرآن به انسان و استعدادهاي انساني و جنبه غير عادي خلقت او اهميت‏ فراوان مي‏دهد در اينجا كافي است كه اشاره اي اجمالي به اين مطلب بنماييم و پايه‏ هاي اين فكر را با توجه به معاني و مفاهيم قرآني روشن كنيم تا عده اي‏

خيال نكنند كه به اصطلاح اين يك سخن قلندري  است . در اين گونه مسائل كه احيانا بر فهم ما گران مي‏آيد اگر ما خود را تخطئه‏ بكنيم به حقيقت نزديكتر است تا اينكه انكار نماييم . شك ندارد كه مسأله " ولايت " به معني چهارم از مسائل عرفاني است ، ولي اين دليل نمي‏شود كه چون يك مسأله عرفاني است پس بايد مردود قلمداد شود اين مسأله يك مسأله عرفاني است كه از ديد تشيع يك مسأله اسلامي نيز هست تشيع يك مذهب است و عرفان يك مسلك اين مذهب و آن مسلك ( قطع‏ نظر از خرافاتي كه به آن بسته اند ) در اين نقطه با يكديگر تلاقي كرده اند و اگر الزاما بنا هست كه گفته شود يكي از ايندو از ديگري گرفته است به‏ حكم قرائن مسلم تاريخي قطعا اين عرفان است كه از تشيع اقتباس كرده است‏ نه بالعكس به هر حال ، ما پايه ها و ريشه هاي اين انديشه را به طور اختصار بيان مي‏كنيم : مهمترين مسأله اي كه در اين زمينه بايد مطرح شود ، مسأله " قرب " و " تقرب الي الله " است مي‏دانيم كه در اسلام ، بلكه در هر آيين آسماني‏ ، روح دستورها كه بايد اجرا شود قصد قربت است و نتيجه نهايي كه از اعمال بايد گرفته شود ، تقرب به ذات احديت است نتيجه نهايی كه از اعمال بايد گرفته شود ، تقرب به ذات احديت است پس‏ بحث خود را از معنی و مفهوم " قرب " آغاز می‏كنيم .

اثر شهيد مرتضي مطهري کتاب ولاها وولایتها

 

ادامه دارد...

[ یکشنبه هفدهم دی 1385 ] [ 22:35 ] [ ]

[ ]

 

 

معنای ولایت در قرآن و حدیث(1)

 

لازم مى‏دانيم موارد استعمال خصوصى كلمه «ولاء» و «ولايت‏» را در كتاب و سنت كه درباره اهل البيت آمده است بحث كنيم.اين دو كلمه، معمولا در چهار مورد استعمال مى‏شود:

1 ولاء محبت‏يا ولاء قرابت

ولاء محبت‏يا ولاء قرابت به اين معنى است كه اهل البيت، ذوى القرباى پيغمبر اكرم‏اند و مردم توصيه شده‏اند كه نسبت به آنها به طور خاص، زائد بر آنچه ولاء اثباتى عام اقتضا مى‏كند، محبت بورزند و آنها را دوست بدارند.اين مطلب در آيات قرآن آمده است و روايات بسيارى نيز در اين زمينه از طرق شيعه و اهل سنت وارد شده كه محبت اهل البيت و از جمله على(عليه السلام)را يكى از مسائل اساسى اسلامى قرار مى‏دهد و قهرا در اين مورد، دو بحث به وجود مى‏آيد: اول اينكه چرا در موضوع اهل البيت، اينهمه توصيه شده است كه مردم به آنها ارادت بورزند و اين ارادت و محبت را وسيله تقرب به خداوند قرار دهند؟گيرم همه مردم اهل البيت را شناختند و به آنها محبت و ارادت واقعى پيدا كردند، چه نتيجه و خاصيتى دارد؟ پاسخ اين پرسش اين است كه دعوت به محبت اهل البيت، و به عبارت ديگر ولاء محبت اهل البيت، حكمت و فلسفه خاص دارد، گزاف و گتره نيست، پاداش به رسول اكرم يا به خود آنها نيست.قرآن كريم از زبان رسول اكرم تصريح مى‏كند كه پاداشى كه از شما خواستم - يعنى مودت ذوى القربى - فايده‏اش عايد خود شماست.

ولاء محبت، مقدمه و وسيله‏اى است براى ساير ولاءها كه بعدا توضيح خواهيم داد.رشته محبت است كه مردم را به اهل البيت پيوند واقعى مى‏دهد تا از وجودشان، از آثارشان، از سخنانشان، از تعليماتشان، از سيرت و روششان استفاده كنند.

دوم اينكه آيا ولاء محبت از مختصات شيعيان است‏يا ساير فرق اسلامى نيز به آن اعتقاد دارند؟ در جواب بايد گفت كه ولاء محبت از مختصات شيعيان نبوده، ساير فرقه‏هاى مسلمان نيز به آن اهميت مى‏دهند.امام شافعى كه از ائمه چهارگانه اهل سنت است در اشعار معروف خود مى‏گويد: يا راكبا قف بالمحصب من منى و اهتف بساكن خيفها و الناهض سحرا اذا فاض الحجيج الى منى فيضا كملتطم الفرات الفائض ان كان رفضا حب ال محمد فليشهد الثقلان انى رافضى  اى سواره!در سرزمين پر سنگريزه منى بايست و سحرگاه فرياد كن به آنكه در خيف ساكن است و به آنكه حركت كرده است - آنگاه كه حجاج از مشعر به منى حركت مى‏كنند و كثرت جمعيت مانند رود فرات موج مى‏زند - كه اگر محبت آل محمد «رفض‏»  شمرده مى‏شود پس جن و انس گواهى دهند كه من «رافضى‏» مى‏باشم. و هم او مى‏گويد: يا ال بيت رسول الله حبكم فرض من الله فى القرآن انزله يكفيكم من عظيم الفخر انكم من لم يصل عليكم لا صلاة له  اى اهل بيت رسول!دوستى شما فريضه‏اى است از جانب خداوند كه در قرآن آن را فرود آورده است.از فخر بزرگ، شما را اين بس كه درود بر شما جزء نماز است و هر كس بر شما درود نفرستد نمازش باطل است. و هم او مى‏گويد: و لما رايت الناس قد ذهبت بهم مذاهبهم في ابحر الغى و الجهل ركبت على اسم الله فى سفن النجا و هم اهل بيت المصطفى خاتم الرسل و امسكت‏حبل الله و هو ولاؤهم كما قد امرنا بالتمسك بالحبل  چون مردم را ديدم كه راههاشان آنها را در درياهاى گمراهى و جهالت انداخته است، به نام خدا سوار كشتى نجات شدم، همانا اهل بيت مصطفى خاتم رسولان آن كشتى نجات‏اند، و به ريسمان خدا كه ولاء آنهاست چنگ زدم همچنانكه دستور به ما داده شده كه به اين ريسمان چنگ بزنيم.

زمخشرى و فخر رازى كه در بحث‏خلافت به جنگ شيعه مى‏آيند، خود راوى روايتى هستند در موضوع ولاء محبت.فخر رازى از زمخشرى نقل مى‏كند كه پيغمبر فرمود: من مات على حب آل محمد مات شهيدا، الا و من مات على حب ال محمد مات مغفورا له، الا و من مات على حب ال محمد مات تائبا، الا و من مات على حب ال محمد مات مؤمنا مستكمل الايمان... . هر كس كه بر دوستى آل محمد مرد، شهيد مرده است، هر كس كه بر دوستى آل محمد مرد، آمرزيده مرده است، هر كس كه بر دوستى آل محمد مرد، توبه كار مرده است، هر كس كه بر دوستى آل محمد مرد، مؤمن و كامل ايمان مرده است... 

ملا عبد الرحمن جامى قصيده معروف فرزدق را در مدح امام سجاد(عليه السلام)به فارسى به نظم آورده است. مى‏گويند خوابى نقل كرده كه پس از مرگ فرزدق از او در عالم رؤيا پرسيدند خداوند با تو چه كرد؟جواب داد: مرا به واسطه همان قصيده كه در مدح على بن الحسين گفتم، آمرزيد.جامى خود اضافه مى‏كند و مى‏گويد: اگر خداوند همه مردم را به خاطر اين قصيده بيامرزد عجيب نيست.جامى درباره هشام بن عبد الملك كه فرزدق را حبس كرد و شكنجه‏اش داد مى‏گويد: اگرش چشم راست بين بودى راست كردار و راست‏دين بودى دست بيداد و ظلم نگشادى جاى آن حبس خلعتش دادى  بنابراين در مساله ولاء محبت، شيعه و سنى با يكديگر اختلاف نظر ندارند مگر ناصبيها كه مبغض اهل البيت هستند و از جامعه اسلامى مطرود و همچون كفار محكوم به نجاست‏اند و بحمد الله در عصر حاضر زمين از لوث وجود آنها پاك شده است.فقط افراد معدودى گاهى ديده مى‏شوند كه برخى كتابها مى‏نويسند، همه كوشش‏شان در زياد كردن شكاف ميان مسلمين است - مانند افراد معدودى از خودمانيها - و همين بهترين دليل است كه اصالتى ندارند و مانند همقطاران خودمانيهاشان ابزار پليد استعمارند. و امام صادق(عليه السلام)فرمود: فان الله تبارك و تعالى لم يخلق خلقا انجس من الكلب و ان الناصب لنا اهل البيت لا نجس منه (وسائل الشيعة) . خداوند خلقى را نجس‏تر از سگ نيافريد و ناصب ما اهل البيت از آن نجس‏تر است.

اين نوع از ولاء اگر به اهل البيت نسبت داده شود و آنها را «صاحب ولاء» بخوانيم بايد بگوييم «ولاء قرابت‏» و اگر به مسلمانان از نظر وظيفه‏اى كه درباره علاقه به اهل البيت دارند نسبت دهيم بايد بگوييم «ولاء محبت‏» .

در اينكه ماده «ولاء» در مورد محبت استعمال شده است ظاهرا جاى بحث نيست.مخصوصا در زيارات، زياد به اين معنى بر مى‏خوريم، از قبيل «موال لمن والاكم و معاد لمن عاداكم‏» كه بى‏شبهه معنى‏اش اين است من دوست كسانى هستم كه شما را دوست مى‏دارند و دشمن كسانى هستم كه شما را دشمن مى‏دارند، امثال اينها كه زياد است.

 

بحث در دو جهت ديگر است: يكى اينكه آيا خصوص كلمه «ولى‏» به معناى «دوست‏» استعمال شده است‏يا خير؟ديگر اينكه كلمه «ولى‏» در خصوص آيه كريمه «انما وليكم الله‏» كه ولايت امير المؤمنين(عليه السلام)را اثبات مى‏كند به چه معنى استعمال شده است؟ بعضى معتقدند در قرآن هر جا كه اين كلمه به كار رفته و ابتداء توهم مى‏رود كه به معناى «دوست‏» است، پس از دقت معلوم مى‏شود كه به اين معنى نيست.مثلا معناى «الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» (بقره/257) اين نيست كه خدا دوست اهل ايمان است، بلكه اين است كه خداوند با عنايت‏خاص خود متصرف در شؤون اهل ايمان است و اهل ايمان در حفظ و صيانت‏خاص پروردگارند.و همچنين معناى «الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون‏» (يونس/62) اين نيست كه بر دوستان خدا ترسى نيست.در اينجا كلمه «ولى‏» از قبيل فعيل بهمعناى مفعول است.پس معنى چنين مى‏شود:كسانى كه خداوند ولى امر آنها و متصرف در شؤون آنهاست مورد ترس و نگرانى نمى‏باشند.و همچنين معناى آيه «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض‏» اين نيست كه مؤمنين دوستان يكديگرند بلكه اين است كه مؤمنين نسبت به يكديگر متعهد

و در شؤون يكديگر متصرف و در سرنوشت‏يكديگر مؤثرند و لهذا بعد مى‏فرمايد: «يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر» .از اينجا جواب سؤال دوم هم روشن شد.در آيه مورد نظر، مقصود اين نيست كه خدا و پيامبر و على دوستان شمايند، بلكه ايناست كه اختياردار و ذى حق در تصرف در شؤون شما هستند.

و به فرض اينكه استعمال كلمه «ولى‏» به معناى «دوست‏» صحيح باشد، در اينجا مناسبت ندارد كه به صورت حصر گفته شودكه منحصرا ولى شما خدا و پيامبر و على است.از اينجا معلوم مى‏شود كه توجيه برخى مفسريناهل سنت - كه گفته‏اند مفاداين آيه چيز مهمى نيست، بلكه صرفا اين است كه على دوست‏شماست‏يا على بايد محبوب و مورد علاقه شما باشد(اگر فعيلبه معنى مفعول باشد) - غلط است.

طبق اين بيان، آيه شريفه «انما وليكم الله‏» كه ولاء اثباتى خاص است، صرفا ولاء محبت نيست، بالاتر است.پس چه نوع ولائىاست؟توضيحاتى كه بعدا داده مى‏شود مطلب را روشن مى‏كند.

 

2ولاء امامت و مرجعیت دینی

ولاء امامت و پيشوايى و به عبارت ديگر مقام مرجعيت دينى يعنى مقامى كه ديگران بايد از وى پيروى كنند، او را الگوىاعمال و رفتار خويش قرار دهند ودستورات دينى را از او بياموزند، و به عبارت ديگر زعامت دينى.چنين مقامى مستلزم عصمت است، و چنين كسى قول وعملش سند و حجت است براى ديگران.اين همان منصبى است كه قرآن كريم درباره پيغمبر اكرم مى‏فرمايد:لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيرا (احزاب/21) .براى شما در(رفتار)فرستاده خدا پيروى‏اى نيكوست براى آنان كه اميدوار به خدا و روز ديگرند و خدا را بسيار ياد كنند.قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم (آل عمران/31) .بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را بيامرزد.در اين آيات رسول الله را الگويى معرفى كرده كه مردم بايد رفتار و اخلاقشان را با رفتار و اخلاق او تطبيق دهند و او رامقتداى خويش سازند، و اين خود دليل عصمت آن حضرت است از گناه و خطا، زيرا اگر خطا و گناهى ممكن بود از او صادرگردد ديگر جا نداشت‏خداى متعال او را پيشوا و مقتدا معرفى كند.اين مقام پس از پيغمبر به اهل البيت رسيد و بر طبق روايتى كه اكثر علماى اهل سنت در كتب سيره و تاريخ و كتبروايت‏خود از قريب سى نفر از صحابه پيغمبر نقل كرده‏اند  اهل البيت را به پيشوايى و امامت برگزيد، فرمود:انى تارك فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتى اهلبيتى، و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لاتقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم اعلم منكم.من در بين شما دو چيز ارزنده را باقى مى‏گذارم: كتاب خدا و اهل بيتم را.آنها جدا نگردند تا در حوض كوثر بر من وارد آيند.بر آنها پيشى نگيريد كه تباه شويد، و از آنها كوتاهى نكنيد كه تباه شويد، و به آنان نياموزيد كه از شما داناترند.در اينجا پيغمبر، اهل البيت را درست قرين و توام كتاب خدا قرار مى‏دهد و خدا درباره كتابش مى‏فرمايد:لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه (فصلت/42) .باطل و نادرستى نه از پيش رو و نه از پشت‏سر به آن راه نمى‏يابد.و اگر اهل البيت گرد باطل و نادرستى مى‏گشتند، اينچنين قرين و توام كتاب قرار نمى‏گرفتند، و اگر همچون نبى اكرم ازگناه و خطا معصوم و منزه نمى‏بودند اينچنين به جاى وى پيشوا و مقتدا نمى‏شدند.مضمون حديث‏حكايت مى‏كند كه موردحديث افرادى معصوم مى‏باشند، و به قول خواجه نصير الدين طوسى ديگران نه معصومى دارند و نه مدعى عصمت براىكسى هستند، پس جز ائمه اطهار مصداقى ندارد.ابن حجر مى‏گويد:«اين گفته پيغمبر - بر آنها پيشى نگيريد كه تباه شويد، و از آنها كوتاهى نكنيد كه تباه شويد، و به آنان نياموزيد كه از شماداناترند - دليل است كه هر كه از اهل البيت به مراتب عالى علمى رسيد و براى وظايف دينى شايسته بود،بر ديگران مقدم است‏» (الصواعق المحرقة) .

حافظ ابو نعيم از ابن عباس روايت مى‏كند كه پيغمبر فرمود:

«هر كه را خوش آيد كه همچون زندگى من بزيد و همچون مرگ من بميرد و در بهشت جاودانى سكونت كند، على را از پس من ولى انتخاب كند و ولى او را ولى گيرد و به امامان از پس من كه عترت من‏اند و از گل من آفريده شده‏اند، اقتدا كندكه آنان فهم و دانش روزى شده‏اند، و واى بر آنان كه فضلشان را تكذيب كنند و رحم مرا در موردشان قطع كنند كه شفاعتمآنان را نگيرد» (حلية الاولياء) .

امامت و پيشوايى و مقتدايى دينى، به طورى كه آنچه پيشوا مى‏گويد و هر طور عمل مى‏كند سند و حجت الهى تلقى شود،نوعى ولايت است، زيرا نوعى حق تسلط و تدبير و تصرف در شؤون مردم است.

به طور كلى هر معلم و مربى از آن جهت كه معلم و مربى است، ولى و حاكم و متصرف در شؤون متعلم و مرباست، چه رسدبه معلم و مربى‏اى كه از جانب خدا اين حق به او داده شده باشد.آيه كريمه «انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون‏»(مائده/55) ناظر به چنين ولايتىاست.البته مقصود اين نيست كه اين آيه شامل برخى ديگر از اقسام ولايت كه بعدا ذكر خواهيم كرد نيست.مقصود اين است كه اين آيه شامل ولاء امامت و پيشوايى و مرجعيت دينى هست.در برخى احاديث گذشته نيز كلمه «ولى‏» در مورد ولاء امامت استعمال شده است.اين نوع از ولاء را اگر به امام نسبت دهيم به معنى حق پيشوايى و مرجعيت دينى است و اگر به افراد امت نسبت دهيم به معنى پذيرش و قبول اين حق است.

شهيد مرتضي مطهري کتاب ولاها وولایتها

 

ادامه دارد...

[ یکشنبه هفدهم دی 1385 ] [ 22:34 ] [ ]

[ ]

  رابطه قرآن و عترت

 

انحراف و انحطاط مسلمين از آنجا شروع شد كه ميان ايندو- قران وعترت - خواستند تفكيك كنند .اكنون خوب است درباره تفكيك ناپذيرى آنها بحث كنيم . چرا آورنده يك شريعت و قانون و كتاب آسمانى غير از آن شريعت چيز ديگر را نيز ضميمه مى كند ؟

اين مسئله[ مربوط] به عميق بودن قرآن و نيازمند به مفسر بودن شريعت است . در مقام تمثيل بايد گفت يك وقت هست كه ما يك وسيله ساده اى از يك كشورى وارد مى كنيم مثلا پارچه و يا كفش و يا ظروف وارد مى كنيم , ديگر نيازى به افرادى كه همراه آنها باشند و به ما ياد بدهند نداريم . پارچه است مى دوزيم , ظرف است استفاده مى كنيم , كفش و كلاه است مى پوشيم . اما يك وقت هست كه يك كارخانه وارد مى كنيم . حتما بايد متخصص از خود آنجا براى نصب و اداره بيايد براى مدت زيادى كه مردم بومى ياد بگيرند . يا مثلا سلاحهاى مدرن جنگى فرستاده مى شود . حتما بايد تكنسينهايى هم همراه آنها بفرستند و ساليان دراز به آنها تعليم بدهند و آنها هم دقيقا تعلم كنند تا ياد بگيرند .

مسئله امامت به معنى مرجعيت دينى در اسلام كه پيغمبر اكرم در اين حديث متواتر فرموده است , جز اين نيست كه براى تفسير قرآن و فهم قرآن و هدفهاى آن و توضيح و تشريح اهداف و معارف آن و مقررات آن و اخلاق آن , فهم ساده عرفى كه هر كه زبان عربى مى داند پس كافى است , كافى نيست . لهذا ديديم كه چه انحرافها پيدا شد از قبيل قول به تجسم كه انكم سترون ربكم يوم القيامة كما ترون القمر ليلة البدر .

( حسبنا كتاب الله ( اينطور نتيجه مى دهد كه نتيجه اش اشعرى گرى است و يا اعتزال است كه هر دو مكتب , مكتب انحرافى بود .پس ائمه در واقع تكنسينهاى قرآن هستند در خارج از كشور ظاهر و محسوس كه علمشان علم افاضى و لااقل تعليمى خصوصى است . على عليه السلام در ذيل جمله هايى خطاب به كميل فرمود :  هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة و باشروا روح اليقين و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون   علم و دانش با بينايى حقيقى به ايشان يكباره روى آورده و با آسودگى و خوشى يقين و باور به كار بسته اند و سختى و دشوارى اشخاص به ناز و نعمت پرورده را سهل و آسان يافته اند و به آنچه نادانان از آن دورى گزينند انس و خو گرفته اند .

ايضا در خطبه 2 نهج البلاغه مى فرمايد : [ هم] موضع سره و لجأ امره و عيبة علمه و موئل حكمه و كهوف كتبه و جبال دينه بهم أقام |انحناء ظهره و اذهب ارتعاد فرائصه . . . لا يقال بال محمد صلى الله عليه و آله من هذه الامة احد و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا . هم اساس الدين و عماد اليقين اليهم يفيىء الغالى و بهم يلحق التالى و لهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة  . آل پيغمبر اكرم نگهدارنده راز نهان و پناه فرمان آن حضرت مى باشند و خزينه دانش آن وجود محترم هستند و مرجع حكمتهاى آن جناب و حافظ كتابهايش مى باشند و مانند كوههايى هستند براى دينش . حضرت رسول اكرم به كمك آنان پشتش را راست كرد و لرزش بدنش را زائل نمود . . .هيچيك از اين امت با آل محمد صلى الله و عليه و آله طرف مقايسه نبوده و كسانى كه هميشه از نعمت و بخشش ايشان بهره مندند با آنان برابر نيستند . آل محمد عليهم السلام اساس و پايه دين و ستون ايمان و يقين هستند . دور افتادگان از راه حق به آنان رجوع كرده و واماندگان به ايشان ملحق مى شوند و خصائص امامت در آنان جمع و حق ايشان است و بس , و درباره آنان وصيت و ارث بردن ثابت است .

ايضا در خطبه 4 مى فرمايد : بنا اهتديتم فى الظلماء و تسنمتم العلياء و بنا انفجرتم عن السرار و قر سمع لم يفقه الواعية . . . ( اين خطبه را حضرت بعد از كشته شدن طلحه و زبير فرموده است ) : موقعى كه در تاريكى گمراهى و نادانى بوديد به سبب ما هدايت شديد و به راه راست قدم نهاديد و بر كوهان بلندى سوار شديد و به واسطه ما از تيرگى شبهاى آخر ماه داخل روشنايى صبح گرديديد . كر شود گوشى كه از فرياد رهنما پند نگرفته . ايضا در خطبه 145 : و لن تأخذوا بميثاق الكتاب حتى تعرفوا الذى نقضه و لن تمسكوا به حتى تعرفوا الذى نبذه فلتمسوا ذلك من عند اهله فانهم عيش العلم و موت الجهل هم الذين يخبركم حكمهم عن علمهم و صمتهم عن منطقهم ( عن حكم منطقهم خطبه 237 ) و ظاهرهم عن باطنهم لا يخالفون الدين و لا يختلفون فيه ( لا يخالفون الدين اشاره است به مقام عصمت و لا يختلفون فيه اشاره است به مقام علم , و اين دو شرط در متخصصان الهى لازم است ) .  فهو بينهم شاهد صادق و صامت ناطق  . و هرگز به عهد و پيمان قرآن وفا نمى كنيد تا كسى را كه نقض عهد كرده و پيمان شكسته بشناسيد , و هرگز به كتاب خدا چنگ نمى زنيد تا كسى را كه آنرا دور انداخته بشناسيد . پس راه راست و وفاى به عهد و پيمان و كيفيت وابسته شدن به قرآن را از اهل آن درخواست نمائيد زيرا ايشان زنده دارنده علم و دانش و ميراننده جهل و نادانى هستند . آنانند كسانى كه حكم ايشان شما را آگاه مى سازد از علم و دانائيشان , و خاموشى آنان از گفتارشان و ظاهرشان و از باطنشان . مخالف دين نيستند و در آن با يكديگر اختلاف ندارند . پس دين درباره آنان گواهى است راستگو و خاموشى است گويا .

ايضا خطبه 237 :  هم عيش العلم و موت الجهل يخبركم حلمهم ( خطبه 145 : حكمهم ) عن علمهم و صمتهم عن حكم منطقهم لا يخالفون الحق ( اى العصمه ) و لا يختلفون فيه ( اى العلم الصافى المصيب ) هم دعائم الاسلام و ولائج الاعتصام بهم عاد الحق فى نصابه و انزاح الباطل عن مقامه و انقطع لسانه عن منبته عقلوا الدين عقل وعاية و رعاية لا عقل سماع و رواية فان رواة العلم كثير و رعاته قليل  . آل محمد ( ص ) زنده كننده علم و دانايى و از بين برنده جهل و نادانى هستند . شما را آگاه مى سازد بردباريشان از دانائيشان , و ظاهرشان از باطنشان و خاموشيشان از راستى و درستى گفتارشان . حق را مخالفت نمى كنند و در آن اختلاف ندارند . ايشان ستونهاى اسلام و پناهگاهها هستند . به وسيله ايشان حق به اصل و موضع خود باز مى گردد و باطل و نادرستى از جاى آن دور و نابود مى شود و زبانش آنجا كه حق آشكار شد بريده مى گردد . دين را شناختند شناختنى كه از روى دانايى و رعايت نمودن است نه شناختنى كه از روى شنيدن و نقل نمودن باشد و روايت كنندگان علم بيشمار و رعايت كنندگان آن كمند .

ايضا خطبه 145 :و انه سيأتى عليكم من بعدى زمان ليس فيه شىء اخفى من الحق و لا اظهر من الباطل . . . فالكتاب يومئذ و اهله طريدان منفيان و صاحبان مصطحبان فى طريق واحد لا يؤويهما مؤو فالكتاب و اهله فى ذلك الزمان فى الناس و ليسا فيهم و معهم و ليسا معهم  .زود است كه بعد از من بر شما روزگارى بيايد كه چيزى در آن پنهانتر از حق و درستى نبوده و آشكارتر از باطل و نادرستى نباشد . . . پس قرآن و اهل آن در آن روز دور انداخته شده و در ميان جمعيت نيستند و اين هر دو با هم در يك راه يار هستند و كسى قرآن و اهلش را احترام نكرده نزد خود نگاه ندارد . پس قرآن و اهل آن در آن زمان در بين مردم بوده و با ايشان هستند و ( در عين حال ) در ميانشان نبوده و با آنها نمى باشند .

 

شهيد مرتضى مطهرى کتاب امامت ورهبرى

 

 

[ یکشنبه هفدهم دی 1385 ] [ 21:47 ] [ ]

[ ]

 

تذکره ولایت و عبدالباسط

 

 

نقل مى‏كنند كه: فرزند استاد عبدالباسط چندين بار پدر را در خواب مى‏بيند در حالى كه از وى مى‏خواهد به شهر نجف برود و تذكره ولايت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام، را براى او از مراجع آن شهر تهيه كند. پسر در عالم خواب از او مى‏پرسد كه چه نيازى به اين تذكره دارد و او در جواب مى‏گويد: قرآن مرا از رفتن به جهنم حفظ كرد. از اين بابت نگران پدرت نباش، اما براى گذشتن از پل صراط و ورود به بهشت در حالى كه در آستانه آن قرار گرفته‏ام يك چيز كم دارم و آن تذكره ولايت على عليه‏السلام است. برو و آن را برايم تهيه كن. فرزند استاد براى اجراى ماموريت پدر راهى نجف، مدفن امام على عليه‏السلام، مى‏شود.

 هفته ‏نامه عراقى « بدر» چاپ قم در تاريخ 27 رمضان سال 1418 برابر با 26 ژانويه 1999 در مقاله‏اى به قلم « لعيبى‏» با عنوان « پدرت را نجات بده‏» اين ماجرا را به نقل از برخى خطباى عراقى از جمله خطيب معروف « سيد عادل‏العلوى‏» بازگو كرده است.

[ یکشنبه هفدهم دی 1385 ] [ 21:45 ] [ ]

[ ]

 

 

احاديثي از رسول خدا (ص)  درباره مصرف بنگ

 

رسول خدا (ص) : زماني بر امت و پيروان من بيايد که چيزي به نام (( بنگ )) مصرف ميکنند پس من از ايشان روي گردان و بيزارم و ايشان هم از من روگردان و بيزارند. 

  مستدرک الوسائل جلد3 صفحه 75

 

 

 

رسول خدا (ص) : بر طايفه يهود و نصاري سلام بکنيد و لي به کسي که بنگ مصرف ميکندسلام نکنيد.   

مستدرک الوسائل جلد 3 صفحه 145

 

 

 

رسول خدا (ص) : هرکس گناه مصرف بنگ را ناچيز و کوچک شمارد همانا کافر به خدا گشته است.  

 ميزان الحکمه جلد 3 صفحه 12

[ شنبه شانزدهم دی 1385 ] [ 22:1 ] [ ]

[ ]

فاطمه (عليها السلام) در آيينه وحى‏

 

حضرت فاطمه(س) در كنار على، حسن و حسين‏عليهم السلام مراد و مقصود خداوند از «اهل‏البيت» در آيه تطهير مى‏باشد: «انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرّجس اهل‏البيت و يطهرّكم تطهيراً».1 بنابراين به مقتضاى آيه فوق فاطمه ‏عليها السلام از «اهل بيت» محسوب مى‏شود و خداوند خواسته تا آنان را از هرگونه پليدى و آلودگى پاكيزه نمايد.

 

فرزندان فاطمه‏عليها السلام پيشوايان معصوم‏اند كه به امر الهى، عهده‏دار هدايت بندگان خدا مى‏باشند. مفسّران گفته‏اند: آيه شريفه «و جعلنا منهم ائمّة يهدون بأمرنا لمّا صبروا...»2 درباره فرزندان فاطمه‏عليها السلام نازل شده است.3

 

بعد از نزول آيه «... و آت ذوى القربى حقّه...»4 پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فاطمه‏عليها السلام را فراخواند و فدك را به او بخشيد و فرمود: «بخشيدن فدك به فاطمه‏عليها السلام امرى الهى بود.»5

 

كوثر يك معناى جامع و وسيع دارد و آن «خير كثير و فراوان» است و مصاديق آن زياد است. اما بسيارى از بزرگان علماى شيعه و اهل‏سنّت، يكى از روشن‏ترين مصاديق آن را وجود مبارك فاطمه زهراعليها السلام دانسته‏اند. در شأن نزول سوره كوثر آمده است:

مشركان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را متّهم كردند كه فاقد نسل است. قرآن ضمن نفى سخن آنها، مى‏گويد: «انا اعطيناک الکوثر» از اين تعبير استفاده مى‏شود كه اين خير كثير همان فاطمه زهراعليها السلام است. نسل و ذريّه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به وسيله همين دختر گرامى در جهان انتشار يافت؛ نسلى كه علاوه بر اينكه فرزندان جسمانى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بودند، آيين و ارزش‏هاى اسلام را حفظ كردند.مفسّران يادآور شده‏اند: اينكه اين سوره خبر مى‏دهد كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بى‏فرزند نخواهد بود و نسل و دودمان او فراوان در جهان وجود خواهد داشت، يكى از جهت‏هاى اعجاز قرآن محسوب مى‏شود.6

 

پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به مدّت شش ماه و به قولى نه ماه، هرگاه براى خواندن نماز صبح به مسجد مى‏رفت، در كنار خانه فاطمه و على‏عليهما السلام توقّف مى‏كرد و مى‏فرمود:

الصّلاة اهل البيت « انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرّجس اهل‏البيت و يطهّركم تطهيراً»7 بدين ترتيب، فاطمه‏عليها السلام كه از اهل بيت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم محسوب مى‏شود، براى اقامه نماز كه مظهر عبوديت و بندگى خداوند است، مورد خطاب لطف‏آميز پيامبرگرامى قرار مى‏گيرد.

 

در ذيل آيه شريفه «اللّه نورالسّموات والأرض مثل نوره كمشكوة...»8 روايت شده است: «مراد از مشكوة، حضرت فاطمه‏عليها السلام است.» بنابراين نور خداوند به وجود مقدّس آن حضرت تشبيه شده است.

 

رواياتى از امام صادق‏عليه السلام و ديگر امامان نقل شده است كه به حسب آنها، «ليلة» در سوره «قدر» به حضرت فاطمه‏عليها السلام تأويل شده است و در آن روايات، «قدر» به معناى خدا دانسته شد و لذا گفته‏اند: «هر كس فاطمه را آن چنان كه حقّ اوست، بشناسد، در حقيقت «ليلةالقدر» را درك كرده است.»9

 

در روايتى عبارت «فى زجاجة كانّها كوكب درّى...»10 به وجود بزرگوار صدّيقه كبرى فاطمه زهراعليها السلام تأويل شده و به حسب آن روايت، ايشان مانند ستاره‏اى درخشان در ميان بانوان جهان است.11 به همين جهت است كه وقتى شخصى از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم پرسيد كه: مريم با فضيلت‏تر است يا فاطمه؟ آن حضرت نخست در پاسخ سكوت نمود تا آنكه آن شخص بار ديگر سؤال كرد: يا رسول اللّه! فاطمه افضل است يا مريم؟ پيامبرگرامى در پاسخ فرمود: «فاطمه در دنيا و آخرت بافضيلت‏تر است.» و در روايتى نيز آمده است كه: «برترين زنان جهان چهار تن هستند: آسيه، مريم، خديجه و فاطمه‏عليهم السلام، اما فاطمه برترين آنهاست.» و در روايتى ديگر آمده است: «مريم برگزيده زنان عصر خود، اما فاطمه برگزيده زنان همه زمانها است.»

 

همه مفسّرانى كه آيه «فمن حاجّك فيه من بعد ماجاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم نسائنا و نساءكم...»12 را مورد تفسير قرار داده‏اند، تصريح يا اشاره نموده‏اند به اينكه مراد از «نسائنا» حضرت فاطمه‏عليها السلام است.

 

در سوره «انسان» كه در شأن فاطمه، امام على، امام حسن و امام حسين‏عليهم السلام نازل شده است، آن حضرت به عنوان يكى از «ابرار» معرّفى شده و مورد تمجيد قرارگرفته است. «انّ الأبرار يشربون من كأس كان مزاجها كافورا»13

 

فاطمه‏عليها السلام، فرزندان و شيعيان او از وحشت روز قيامت در امان مى‏باشند و در بهشت آنچه از خدا بخواهند، بدان نائل مى‏شوند و براى هميشه در بهشت ماندگارند. «لايحزنهم الفزع الأكبر و هم فيما اشتهت انفسهم خالدون»14

 

فاطمه‏اى كه قرآن‏كريم از وى سخن مى‏گويد، انسانى برخوردار از صبر جميل و تحسين‏انگيز است. از نظر قرآن صبر فاطمه‏عليها السلام شايسته پاداش نعمت‏هاى بهشتى است، نعمت‏هايى كه ابدى و سرمدى هستند: «... و جزاهم بما صبروا جنّة و حريرا...»15

 

از نظر قرآن، حضرت زهراعليها السلام كسى است كه نسبت به عهد الهى وفادار است: «يوفون بالنّذر»16

 

مفسّران بر اين نكته تأكيد دارند كه عبارت «يطعمون الطّعام على حبّه»17 برخصلت پسنديده ايثار حضرت زهراعليها السلام توجّه و اشاره دارد.

در روايات آمده است كه نماز حضرت فاطمه‏عليها السلام چهار ركعت است و در ركعت اوّل و دوم آن 50 بار سوره «قل هواللّه احد» خوانده مى‏شود. به اين نماز، نماز «اوّابين» (نماز بسيار توبه كنندگان) نيز گفته مى‏شود.18

 

حضرت امام محمّد باقرعليه السلام فرموده است: «تسبيح فاطمه‏عليها السلام» از جمله «ذكر كثير» خداوند است؛ چنانكه خداوند مى‏فرمايد: «يا ايّها الّذين آمنوا اذكروا اللّه ذكراً كثيراً»19

خداى متعال محبّت فاطمه‏عليها السلام را عوض مزد همه تلاش‏هاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در امر رسالت قرار داده است و تأكيد نموده كه اين محبّت خواسته خدا و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم است. لذا در حديثى آمده است كه وقتى آيه «قل لا اسئلكم عليه اجراً الاّ المودّة فى القربى» نازل شد، عده‏اى پرسيدند: يا رسول اللّه! «قُربى‏» چه كسانى‏اند كه محبّت آنها بر ما واجب است؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «فاطمه‏عليها السلام و فرزندان او.»20

روايت شده است: مراد از آيه «التى احصنت فرجها...»21 حضرت زهراعليها السلام است.

 

زمانى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نزد دخترش فاطمه‏عليها السلام آمد و بر تن او لباسى بافته از پشم شتر بود كه بسيار مشقّت‏آميز بود و در آن حال سرگرم آسياب كردن گندم بود. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با مشاهده اين صحنه، گريست و فرمود: «اى فاطمه! سختى و تلخى دنيا را در ازاى نعمت‏هاى بزرگ آخرت تحمّل مى‏كنى.»، در اين وقت اين آيه نازل شد: «ولسوف يعطيك ربّك فترضى»؛22 و البته به زودى پروردگارت آنقدر به تو از نعمت‏هاى بهشتى عطا مى‏كند كه خشنود شوى.23

 

1. احزاب / 33. 2. سجده / 24. 3. شواهد التنزيل، حاكم حسكانى، ص 583؛ ذيل آيه. 4. اسراء / 23. 5. تفسيرفرات كوفى، ص 118 و 119. 6. تفسير نمونه، ج 27، ذيل سوره كوثر. 7. احزاب / 33. 8. تفسير نمونه، ج 27، ذيل سوره كوثر. 9. تفسير قمى، ج 1، ص 103. 10. نور / 35. 11. همان. 12. آل عمران / 63. 13. دهر / 5. 14. انبياء / 103. 15. دهر / 13. 16. همان / 7. 17. همان / 9.

18. تفسير عياشى، ج 2، ص 286. 19. احزاب / 41؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 68. 20. شواهد التنزيل، ج 1، ص 193. 21. انبياء / 91. 22. ضُحى‏ / 5. 23. شواهد التنزيل، ج 2، ص 444.

احمد خيرخواه

 

[ شنبه شانزدهم دی 1385 ] [ 17:55 ] [ ]

[ ]

 

  مرگ، سامان زندگي

 

 

امام‌علي‌(ع) مي‌فرمايد:

به‌خدا سوگند، ياد مرگ‌مرا از بيهودگي‌بازمي‌دارد، و فراموشي‌آخرت‌، او را نگذارد كه‌سخن‌حق‌بر زبان‌آرد.(65)

 

زندگي‌هدف‌نيست‌

 

زندگي‌دوست‌داشتني‌و زيبا است‌. هر زنده‌اي‌، به‌طور غريزي‌، براي‌زندگي‌(بقا) مي‌كوشد. از دلفين‌و نهنگ‌تا كرم‌هاي‌ريز و از نوزاد تا كهنسال‌همه‌مي‌كوشند نيازهاي‌زندگي‌را برآورند و به‌حيات‌خود ادامه‌دهند. هيچ ‌موجود جانداري‌از زنده‌ماندن‌سير نمي‌شود؛ چنان‌كه‌مولا علي‌(ع) فرموده‌است‌:

آدمي‌از همه‌چيز سير مي‌گردد، جز زندگي‌؛ زيرا در مرگ‌لذّت‌وآسايشي‌نيست‌. زندگي‌همانند دانش‌است‌كه‌دل‌با آن‌مي‌تپد و ديده‌به ‌ياري‌اش‌مي‌بيند و گوش‌در سايه‌اش‌مي‌شنود. زندگي‌، هر عطشي‌را فرو مي‌نشاند و پايه‌توانگري‌و سلامتي‌است‌.(66)

 

آري‌، اگر زندگي‌نباشد، توانايي‌و لذّتي‌نيست‌. شعله‌فروزان‌زندگي‌بنيان‌همه‌تلاش‌ها، لذّت‌ها و توان‌ها است‌. ما زندگي‌را دوست‌داريم‌و حتّي‌در بستر بيماري‌هاي‌سخت‌و طولاني‌بدان‌مي‌انديشيم‌. عشق‌به‌زندگي‌و دل‌بستن‌به‌جاذبه‌ها و لذايذ آن‌انسان‌را چنان‌سرگرم‌و خشنود مي‌كند كه‌به‌چيزي‌ديگر نمي‌انديشد. بعثت‌ها و دعوت‌ها و هشدارها نيز وقتي‌ضرورت‌مي‌يابند كه ‌انسان‌حيات‌دنيوي‌را هدف‌نهايي‌و اصلي‌خود بداند. اين‌همان‌است‌كه‌«زندگي‌حيواني‌» اش‌مي‌خوانيم‌. در زندگي‌حيواني‌جز زندگي‌هدفي‌در ميان‌نيست‌. تلاش‌موجود زنده‌براي‌آن‌است‌كه‌به‌زندگي‌خويش‌ادامه‌دهد.

 

بي‌گمان‌، اين‌گونه‌زندگي‌در شأن‌آدمي‌نيست‌. او فطرتاً مي‌داند كه‌زندگي‌، هدفي‌ديگر دارد. علي‌(ع) از اين‌كه‌آدمي‌در مرحله‌زندگي‌حيواني‌از حركت‌باز ماند، سخت‌بيمناك‌است‌:

من‌آفريده‌نشده‌ام‌كه‌همواره‌شكم‌خويش‌را انباشته‌از غذاهاي‌لذيذكنم‌. من‌حيوان‌پرواري‌نيستم‌كه‌جز آن‌كه‌علف‌خورَد و فربه‌گردد، همّتي‌ندارد و با آن‌حيواني‌بياباني‌دگرگونم‌كه‌كارش‌چريدن‌و شكم ‌پركردن‌است‌و از آينده‌بي‌خبر است‌. مرا بيهوده‌نيافريده‌اند و بازيچه ‌نيستم‌... . من‌عنان‌اختيار خويش‌را به‌دست‌حيات‌دنيوي‌نخواهم‌داد كه‌مرا به‌پستي‌بكشاند. به‌خدا سوگند، اگر خدا بخواهد، چونان‌خويشتن‌را به‌سختي‌و رياضت‌مي‌اندازم‌كه‌اگر نفْس‌تكه‌ناني‌بيابد، شاد شود و نمك‌را به‌جاي‌نان‌خورش‌غنيمت‌شمارد.(67)

 

سهم‌مرگ‌در فهم‌زندگي‌

 

مي‌گويند هر چيز را با ضدّش‌مي‌توان‌بازشناخت‌. از مصداق‌هاي‌اين‌حقيقت‌، موضوع‌زندگي‌و مرگ‌است‌؛ زندگي‌را تنها در سايه‌مرگ‌مي‌توان‌شناخت‌. اگر زندگي‌هميشگي‌بود، كم‌تر كسي‌به‌چيزي‌جز خود زندگي‌توجّه‌مي‌كرد. هر چه‌از اين‌زندگي‌بگذرد و هر چه‌بيش‌تر با كاميابي‌همراه‌شود، بيش‌تر دلچسب‌و فريبنده‌مي‌شود و انسان‌به‌طول‌عمرش‌بيش‌تر از زندگي‌وابسته‌مي‌گردد. علي‌(ع) در نامه‌اي‌به‌معاويه‌چنين‌تذكّر مي‌دهد:

دنيا انسان‌را چنان‌به‌خود سرگرم‌مي‌سازد كه‌نمي‌تواند به‌چيزي‌ديگر توجّه‌كند. دنيازدگان‌هر چه‌از دنيا كامياب‌تر گردند، بر دلبستگي‌و آزمنديشان‌افزوده‌مي‌شود و هرگز به‌داشته‌ها دل‌خوش‌نمي‌كنند و به‌دنبال‌چيزهايي‌خواهند بود كه‌هنوز به‌دست‌نياورده‌اند.(68)

 

در اين‌ميان‌، آنچه‌انسان‌را از دنيازدگي‌باز مي‌دارد و سمت‌مسائل‌مهم‌تر مي‌كشاند مرگ‌و ناپايداري‌حيات‌دنيوي‌است‌. انسان‌تنها در سايه‌توجّه‌به‌مرگ‌در ارزيابي‌امور دنيوي‌به‌راه‌درست‌مي‌رود و مي‌تواند خود را ازدنيازدگي‌نجات‌بخشد؛ زيرا دنيا با توجّه‌به‌مرگ‌ارج‌و منزلت‌خود را از دست‌مي‌دهد؛ چنان‌كه‌علي‌(ع) دنيادوستان‌را هشدار مي‌دهد:

آيا چنين‌دنيايي‌را هدف‌خويش‌قرار مي‌دهيد و با آرامش‌بدان‌دل‌مي‌بنديد؟! دنيا چه‌خانه‌بدي‌است‌براي‌خوشبينان‌كه‌خطرهايشان‌را ناديده‌مي‌گيرند. بدانيد و بي‌گمان‌مي‌دانيد كه‌دنيا را رها مي‌كنيد و از آن‌كوچ‌خواهيد كرد. عبرت‌گيريد از كساني‌كه‌مي‌گفتند: «چه‌كسي‌ازما نيرومندتر است‌؟»  

 

ولي‌آنان‌را به‌گور سپردند، بي‌هيچ‌تشريفاتي‌، با تن‌پوشي‌از خاك‌دركنار استخوان‌هاي‌پوسيده‌...، در جمعي‌كه‌گرچه‌باهمند، تنهايند و هرچند همسايه‌يكديگرند، از يكديگر دورند.(69)

 

وقتي‌انسان‌از دنيازدگي‌نجات‌مي‌يابد، به‌اندكي‌قناعت‌مي‌كند:

وَ مَن‌ْ اَكثَر مِن‌ذِكْرِ الموت‌ِ رَضِي‌َ مِن‌َ الدّنيا بِاليَسيرِ؛(70) و آن‌كه‌بسيار ياد مرگ‌كند، از دنيا به‌اندكي‌راضي‌مي‌شود.

 

از سوي‌ديگر، ياد مرگ‌از توجّه‌انسان‌به‌دنيا كاسته‌، وي‌را سمت‌نيكي‌ها مي‌كشاند: «آن‌كه‌در انتظار مرگ‌است‌، به‌انجام‌كارهاي‌نيك‌مي‌شتابد».(71)

 

وقتي‌توجّه‌انسان‌به‌مرگ‌بيش‌تر شود، با حقيقت‌زندگي‌آشنا مي‌گردد و سرانجام‌به‌اين‌حقيقت‌پي‌مي‌برد كه‌مرگ‌راه‌رسيدن‌به‌حيات‌معنوي‌وكمالات‌ذاتي‌است‌.

 

 

 

مرگ‌انديشي‌و سامان‌زندگي‌

 

مرگ‌انديشي‌اي‌كه‌علي‌(ع) مي‌آموزد، هرگز انسان‌را به‌پوچ‌گرايي‌و ترك‌دنيا نمي‌كشاند. هدف‌از مرگ‌انديشي‌اين‌نيست‌كه‌انسان‌از دنيا و لذّت‌هايش‌بهره‌مند نشود؛ زيرا چنان‌كه‌بارها ياد كرديم‌، آفرينش‌انسان‌پيوند با دنيا را اقتضا مي‌كند و آدمي‌وظيفه‌دارد زندگي‌دنيا را براساس‌سعادت ‌اخروي‌خود تنظيم‌كرده‌، اين‌جهان‌را مزرعه‌جهان‌ديگر بشمارد.

 

بنابر اين‌، منظور از مرگ‌انديشي‌چيزي‌جز تعديل‌زندگي‌دنيوي‌و سامان‌بخشيدن‌به‌آن‌نيست‌. ما نبايد دنيا را جانشين‌آخرت‌سازيم‌يا با پرداختن‌به‌آخرت‌حيات‌دنيوي‌را ناديده‌گيريم‌. امام‌علي‌(ع) ما را به‌پذيرش‌اين‌دو دركنار يكديگر فرا مي‌خواند:

آن‌كس‌كه‌از دنيا به‌اندكي‌قناعت‌ورزد، خويش‌را ايمن‌ساخته‌است‌و آن‌كس‌كه‌در بهره‌مندي‌از دنيا زياده‌روي‌كند، خويشتن‌را به‌نابودي‌كشانيده‌است‌.(72)

 

علي‌(ع) در نامه‌اي‌به‌محمّد بن‌ابي‌بكر ـ هنگامي‌كه‌او را به‌حكومت‌مصربرگزيد ـ درباره‌اعتدال‌در زندگي‌چنين‌نوشته‌است‌:

اي‌بندگان‌خدا، به‌هوش‌باشيد كه‌پارسايان‌، دنيا و آخرت‌، هر دو را بردند. با اهل‌دنيا زندگي‌دنيوي‌را به‌سر بردند، امّا همانند آنان‌از آخرت‌بازماندند. در بهترين‌خانه‌هاي‌دنيا سكونت‌گزيدند و از بهترين ‌خوراكي‌ها خوردند و در لذّت‌هاي‌اهل‌دنيا شريك‌گشتند و سهم‌خود را از دنيا فراموش‌نكردند و سرانجام‌از اين‌جهان‌با زاد و توشه‌فراوان ‌و تجارتي‌پر سود به‌جهان‌باقي‌رفتند. لذّت‌پارسايي‌را در همين‌دنياچشيدند و يقين‌كردند كه‌فرداي‌قيامت‌در نزد خدايند. به‌هر چه ‌خواهند، مي‌رسند و به‌هر لذّتي‌كه‌آرزو كنند، دست‌مي‌يابند.(73)

 

مراد از مرگ‌انديشي‌اين‌است‌كه‌آدمي‌در كنار برخورداري‌از حيات‌دنيوي‌، به‌حيات‌معنوي‌و اخروي‌نيز بينديشد و توشه‌بردارد. علي‌(ع)پس‌ازگفتاري‌درباره‌بي‌اعتباري‌دنيا و بي‌توجّهي‌انسان‌به‌غربت‌ها، از سهم‌مرگ‌در حيات‌دنيوي‌بشر ياد مي‌كنند و هشدار مي‌دهد كه‌مرگ‌، كامجويي‌آدمي‌را فرو مي‌پاشد؛ آرزوها را بر باد مي‌دهد و تلخي‌و ناكامي‌پديد مي‌آورد؛ ازاين‌رو، همواره‌بايد به‌يادش‌بود و از خداوند براي‌انجام‌وظايف‌و سپاس‌نعمت‌ها ياري‌جست‌. بدين‌سان‌، دو عنصر مرگ‌انديشي‌و ياد خدا در تنظيم ‌زندگي‌دنيوي‌شايسته‌، نقش‌بنيادين‌دارند.

 

 

65.        نهج البلاغه، خطبه84.

66.        همان، خطبه133.

67.        نهج البلاغه، نامه46.

68.        نهج البلاغه، نامه49.

69.        همان، خطبه11.

70.        نهج البلاغه، حكمت349.

71.        همان، حكمت31.

72.        نهج البلاغه، خطبه111.

73.        همان، نامه27.

[ جمعه پانزدهم دی 1385 ] [ 15:13 ] [ ]

[ ]

زندگي هماغوش مرگ

 

 

علي‌(ع) مرگ‌را از زندگي‌جدا نمي‌داند. آن‌كه‌مرگ‌را نشناسد، درحقيقت‌زندگي‌را نمي‌شناسد(42) و كسي‌كه‌زندگي‌را باز شناسد، مرگ‌را نيز بازمي‌شناسد.

 

درونمايه‌زندگي‌در اين‌جهان‌خاكي‌دو چيز است‌: آمدن‌و رفتن‌. علي‌(ع) در جاي‌جاي‌نهج‌البلاغه‌ما را با اين‌حقيقت‌آشكار آشنا مي‌سازد:

خداوند دنيا را خوار شمرد. از اين‌رو، حلالش‌را به‌حرام‌و خيرش‌رابه‌شرّ و زندگي‌اش‌را به‌مرگ‌و شيريني‌اش‌را به‌تلخي‌در آميخت‌. دنيا را به‌كام‌دوستانش‌گوارا نساخت‌و از اين‌كه‌به‌دشمنانش‌ارزاني‌دارد، بخل‌نورزيد. خيرش‌اندك‌است‌و شرّش‌آماده‌است‌. جمعش‌فناپذيراست‌و ملكش‌نه‌بر دوام‌و آبادي‌اش‌را خرابي‌در پي‌است‌.(43)

در اين‌بيان‌رسا، مولاي‌متَّقيان‌ما را با حقيقت‌دنيا آشنا مي‌سازد تا دل‌به‌آن‌نبنديم‌. كه‌منزلگاه‌سفر است‌نه‌سراي‌اقامت‌. جلوه‌اش‌بر غفلت‌استواراست‌و جمالش‌بر فريب‌. بساطي‌است‌كه‌نزد خدا ارج‌و منزلت‌ندارد؛ زيراحلالش‌با حرام‌آميخته‌، خيرش‌با شرّ همراه‌و زندگي‌اش‌با مرگ‌هماغوش‌است‌. علي‌(ع) در جاي‌ديگر مي‌فرمايد: سروش‌غيب‌پيوسته‌آواز مي‌دهد كه‌سرانجام‌زايش‌، مرگ‌است‌و پايان‌گردآوري‌، فروپاشي‌است‌و نهايت‌آباداني‌، ويراني‌است‌.(44)

روشن‌است‌كه‌اگر بنياد جهان‌بر بقا و ثبات‌بود نسل‌هاي‌نخستين‌مي‌ماندند و نوبت‌به‌ما نمي‌رسيد. آري‌، بقاي‌دنيا بر فنا است‌و زندگي‌اش‌زاده‌مرگ‌است‌و به‌قول‌سهراب‌سپهري‌«ريّه‌هاي‌لذّت‌، پر [از] اكسيژن‌مرگ‌است‌».

 

  مرگ و زندگي متعالي انساني

 

امام‌علي‌(ع) در وصيّتش‌به‌امام‌حسن‌(ع) مي‌نويسد: «مبادا فريفته‌شوي ‌كه‌بيني‌دنياداران‌به‌دنيا دل‌مي‌نهند و بر سر دنيا بر يكديگر مي‌جهند».(45)

 

چنان‌كه‌گذشت‌، حيات‌دنيوي‌ما حياتي‌واقعي‌است‌و وابستگي‌انسان‌به‌اين‌حيات‌را نمي‌توان‌ناديده‌گرفت‌و كوچك‌شمرد. بايد حيات‌اخروي‌راهدف‌اصلي‌شمرد و زندگي‌دنيوي‌را براي‌تدارك‌سعادت‌اخروي‌تنظيم‌كرد. زندگي‌خردمندانه‌و خداپسندانه‌آن‌است‌كه‌حيات‌زودگذر دنيوي‌را ارج‌نهيم‌و براي‌حيات‌ابدي‌اخروي‌نيز برنامه‌ريزي‌كنيم‌. مشكل‌اصلي‌انسان ‌براي‌دست‌يافتن‌به‌حيات‌متعالي‌، جاذبه‌حيات‌دنيوي‌است‌. جاذبه‌هاي‌حيات‌دنيوي‌گاه‌آدمي‌را چنان‌به‌خود مشغول‌مي‌كنند كه‌آخرت‌و زندگي‌ديگر را به‌ياد نمي‌آورد. اين‌جاذبه‌ها گوناگونند و آدميان‌را در همه‌شرايط‌سنّي‌و ذهني‌به‌سوي‌خود مي‌كشانند. بازي‌هاي‌دوران‌كودكي‌براي‌كودكان‌، رؤياهاي‌دوران‌جواني‌براي‌جوانان‌و حرص‌و آز و جاه‌و مال‌براي ‌كهنسالان‌چنان‌نيرومند و فريبنده‌است‌كه‌آدمي‌را همواره‌به‌خود مشغول‌ساخته‌و فريب‌داده‌است‌. اين‌جاذبه‌ها در سيماي‌آرزو رخ‌مي‌نمايند. امام‌علي‌(ع) درباره‌تأثير آرزوهاي‌نفساني‌و دور و دراز بر زندگي‌انسان‌مي‌فرمايد:

 

بدانيد كه‌آرزوهاي‌نفساني‌، عقل‌را به‌غفلت‌وادارد و ياد خدا را به ‌فراموشي‌سپارد. پس‌آرزوي‌نفساني‌را از خويش‌دور كنيد كه‌فريب‌است‌و صاحبش‌فريفته‌شده‌.(46)

 

آرزوها، اگر به‌موقع‌مهار نشود، انسان‌را به‌حيوان‌و حيات‌انسان‌را به ‌زندگي‌حيواني‌تبديل‌مي‌كند و در حيات‌حيواني‌زنداني‌مي‌سازد. علي‌(ع)، در بازگشت‌از جنگ‌صفّين‌در حاضرين‌(منطقه‌اي‌ميان‌شام‌و عراق‌) به‌امام‌حسن‌(ع) چنين‌نگاشت‌:

مبادا دنيازدگي‌مردم‌و ستيز آنان‌بر سر جاه‌و مال‌دنيا تو را بفريبد ...اين‌دنيازدگان‌همانند سگان‌هارند كه‌به‌جان‌يكديگر افتاده‌اند. نيرومندشان‌ناتوان‌را مي‌خورد و بزرگشان‌بر كوچكشان‌رحم‌نمي‌كند.(47)

 

آن‌حضرت‌دنياجويي‌و دل‌سپردن‌به‌آرزوهاي‌مادي‌را ويژگي‌كوردلان ‌اهل‌غفلت‌مي‌داند و مي‌فرمايد:

دنيا، نهايت‌چشم‌انداز كوردلان‌است‌كه‌در آن‌سوي‌دنيا چيزي ‌نمي‌بينند. امّا نور بينايي‌صاحبان‌بصيرت‌، ساحت‌دنيا را در مي‌نوردد و سراي‌جاويدان‌را در آن‌سوي‌دنيا مي‌بيند. به‌همين‌دليل‌است‌كه ‌انسان‌آگاه‌به‌دنيا دل‌نمي‌دهد؛ در حالي‌كه‌همين‌دنيا برترين‌منظور و مقصود كوردلان‌است‌. اهل‌بصيرت‌از دنيا توشه‌مي‌گيرند؛ در حالي‌كه ‌اهل‌غفلت‌، همه‌چيز را وسيله‌به‌دست‌آوردن‌دنيا مي‌دانند.(48)

 

امام‌(ع) دل‌سپردگان‌به‌آرزوها را فريب‌خوردگاني‌بي‌مقدار مي‌داند كه‌سود را زيان‌و زيان‌را سود مي‌پندارند.

 

 

 

   رابطه مرگ انديشي و عشق به زندگي

 

مرگ‌انديشي‌تنها عامل‌رهايي‌از ابتذال‌

 

مولا علي‌(ع) درباره‌ابتذال‌و روزمرّگي‌انسان‌، در نامه‌اي‌به‌عبدالله بن‌عبّاس‌، چنين‌توضيح‌مي‌دهد:

گاه‌آدمي‌از برجاي‌ماندن‌چيزي‌شادمان‌مي‌گردد كه‌هرگز از دستش ‌نمي‌رود و از چيزي‌اندوهگين‌مي‌شود كه‌هيچ‌گاه‌پيش‌نمي‌آيد.(49)

 

دلخوش‌داشتن‌به‌جريان‌عادّي‌روزگار، مانند آمدن‌بهار و گذشتن ‌پاييز و آب‌شدن‌برف‌و تولّد فرزند و به‌ثمر نشستن‌درختان‌باغچه‌و نگراني‌درباره‌حوادثي‌كه‌هرگز اتفاق‌نيفتاده‌اند نشان‌دنيازدگي‌و روزمرّگي‌و ابتذال‌است‌. علي‌(ع)، براي‌پيشگيري‌از اين‌پديده‌،عبدالله بن‌عبّاس‌را چنين‌راه‌مي‌نمايد:      

 

در هدف‌هايي‌كه‌داري‌، برترين‌هدف‌اين‌نباشد كه‌به‌لذّتي‌دست‌يابي ‌يا انتقامي‌بگيري‌، بلكه‌بكوش‌باطلي‌را از ميان‌برداري‌و حقّي‌را زنده‌كني‌. بدين‌دلخوش‌باش‌كه‌چيزي‌براي‌آن‌دنيا ذخيره‌كرده‌اي‌و از اين‌اندوهگين‌باش‌كه‌چيزي‌در اين‌دنيا بر جاي‌مي‌گذاري‌. همّت‌خود را متوجّه‌دنياي‌پس‌از مرگ‌كن‌.(50)

 

در نگاه‌امام‌(ع) توجّه‌به‌مرگ‌، از دنيازدگي‌انسان‌پيشگيري‌مي‌كند:

چگونه‌مردم‌دل‌به‌دنيا مي‌دهند با اين‌كه‌سرنوشت‌گرفتاران‌فريب‌دنيا را به‌چشم‌خود مي‌بينند كه‌راه‌پيش‌و  پس‌آنان‌بسته‌است‌و جز رفتن‌به‌كام‌مرگ‌چاره‌اي‌ندارند. مي‌بينند كه‌آنان‌نيز انتظار بلاها رانداشتند و دنيا را جاويدان‌مي‌پنداشتند، امّا سرانجام‌از دنيا جدا گشتند و به‌آخرت‌پيوستند و ديدند آنچه‌ديدند: سختي‌جان‌كندن‌و حسرت ‌از دنيا گذشتن‌. اندامشان‌از كار افتاد و رنگ‌از چهره‌شان‌پريد آرام‌آرام‌به‌كام‌مرگ‌رفتند و زبانشان‌از سخن‌گفتن‌بازماند. هنوز در ميان‌خانواده‌شان‌بودند، چشمشان‌مي‌ديد و گوششان‌مي‌شنيد و توان‌انديشه‌داشتند. ناگهان‌در لحظه‌اي‌كه‌به‌كام‌مرگ‌مي‌رفتند، متوجّه ‌شدند كه‌چگونه‌فرصت‌را از دست‌داده‌اند و عمر خود را در چه‌كارهايي‌به‌پايان‌برده‌اند. ثروتي‌كه‌از حلال‌و حرام‌اندوخته‌اند، اينك ‌گناهش‌بر گردن‌او است‌و لذّتش‌از آن‌ِ وارثان‌است‌. شگفتا! بايد ديگران‌لذّت‌ببرند و او كيفر بيند. دست‌خود را از پشيماني‌مي‌گزد. ازدلبستگي‌ها دست‌برمي‌دارد و آرزو مي‌كند اموالش‌از آن‌ِ كساني‌مي‌بود كه‌بر ثروت‌آنان‌رشك‌مي‌برد.(51)

 

مرگ‌پايان‌زندگي‌نيست‌

 

انسان‌با مرگ‌انديشي‌به‌حيات‌جاودانه‌پس‌از مرگ‌پي‌مي‌برد و درمي‌يابدكه‌زندگي‌با اوصاف‌و شرايط‌خوشبختي‌و بدبختي‌پس‌از مرگ‌نيز ادامه‌دارد و جاودانه‌است‌و بايد بيش‌تر از حيات‌دنيوي‌بدان‌توجّه‌كرد. علي‌(ع)دراين‌باره‌مي‌فرمايد:

 

آن‌گاه‌كه‌فرمان‌خداوند به‌آفرينش‌دگر باره‌جهان‌بپيوندد، آسمان‌را به‌حركت‌درمي‌آورد و مي‌شكافد و زمين‌را چنان‌مي‌لرزاند كه‌كوه‌ها ازجا كنده‌شوند و به‌يكديگر خورند و از هيبت‌و سطوت‌خداوند فروپاشند و خداوند انسان‌ها را از دل‌خاك‌بيرون‌مي‌كشد و پس‌از پوسيدگي‌و پراكندگي‌، تر و تازه‌در يك‌جا فراهم‌مي‌آورد. سپس‌به‌حسابشان‌مي‌رسد و اعمال‌و رفتار آشكار و نهانشان‌را بررسي‌مي‌كند و سرانجام‌آنان‌را به‌دو گروه‌تقسيم‌مي‌كند: گروهي‌را در ناز و نعمت ‌قرار مي‌دهد و گروهي‌ديگر را كيفر مي‌دهد و به‌جزاي‌اعمالشان‌مي‌رساند. نيكوكاران‌را در جوار رحمت‌خود جاي‌مي‌دهد و در بهشت‌برين‌جاودانه‌مي‌سازد؛ سرايي‌كه‌ساكنانش‌با كوچ‌بيگانه‌اند و از هر گونه‌آفت‌و گرفتاري‌و بيم‌و ترس‌و بيماري‌و خطر و سفر و دردسر در امانند. گنهكاران‌را در بدترين‌جايگاه‌مي‌نهد با غُل‌و زنجير گردنشان‌، سر به‌پا چسبيده‌، با جامه‌هاي‌آتشين‌در بر، درون‌آتشي‌سوزان‌و شعله‌هاي‌هراس‌انگيز. جايگاهي‌كه‌هرگز راه‌گريز ندارند و زنجير از اسيران‌با هيچ‌تاواني‌برداشته‌نمي‌شود. نه‌آن‌خانه‌را خرابي ‌در پيش‌است‌و نه‌ساكنانش‌را اجلي‌در روي‌است‌.(52)

 

علي‌(ع) بارها از اين‌حقايق‌سخن‌مي‌گويد؛ گويا در نظر او بزرگ‌ترين‌مشكل‌انسان‌همين‌است‌كه‌به‌دار فنا مشغول‌شده‌است‌و از خانه‌بقا غفلت‌ورزيده‌است‌:

اي‌بندگان‌خدا، خدا را! خدا را! قدر جان‌را بدانيد كه‌گرانبهاترين‌گوهر و از همه‌چيز محبوب‌تر است‌. خداوند راه‌را از چاه‌نشان‌داده‌است‌و شما بر سر دو راهه‌خوشبختي‌و بدبختي‌قرار داريد. پس‌بياييد راه‌خوشبختي‌را برگزينيد و از اين‌دنياي‌ناپايدار براي‌آن‌حيات‌جاودانه ‌توشه‌برداريد. ره‌توشه‌را در دسترس‌داريد. فرمان‌كوچ‌آمده‌است‌و زمينه‌حركت‌آماده‌گشته‌است‌و شما همانند كارواني‌هستيد كه‌درمحل‌ّ انتظار ايستاده‌است‌و در انتظار دستور حركت‌است‌. به‌دقّت ‌بنگريد، دنيا به‌چه‌درد اهل‌آخرت‌مي‌خورد و مال‌دنيا، كه‌به‌زودي‌ازدست‌مي‌رود و حساب‌و كيفرش‌مي‌ماند، چه‌ارزشي‌دارد؟!(53)

 

امكان‌مرگ‌انديشي‌

 

امام‌علي‌(ع) مي‌فرمايد:

آيا نشانه‌ها، كه‌از گذشتگان‌به‌جاي‌مانده‌است‌، شما را از دوستي‌دنيا باز نمي‌دارد؟! و اگر خردمنديد، مرگ‌ِ پدرانتان‌كه‌در گذشته‌اند، جاي ‌بينايي‌و پند گرفتن‌ندارد؟!(54)

انسان‌با نيروي‌درك‌خود مي‌تواند آسان‌به‌مرگ‌انديشي‌برسد. او براي ‌رهايي‌از دنيازدگي‌و صعود از سطح‌زندگي‌حيواني‌، توانايي‌هايي‌گوناگون‌دارد. بخشي‌از توانايي‌هاي‌آدمي‌عبارت‌است‌از:

 

الف‌) تجربه‌شخصي‌

 

بيش‌تر آدميان‌در هر حال‌و شرايطي‌كه‌باشند، سرانجام‌فرصت‌مي‌يابند به‌مرگ‌بينديشند. چنان‌كه‌از مولا(ع) نقل‌شد، هر انسان‌خردمندي‌سرگذشت ‌پيشينيان‌را درمي‌يابد و فرجام‌پدر و مادر خويش‌را مي‌بيند و به‌ناپايداري‌و زوال‌زندگي‌آگاهي‌مي‌يابد. علي‌(ع) مي‌فرمايد:

مگر شما در جاي‌گذشتگان‌به‌سر نمي‌بريد؛ آنان‌كه‌عمرشان‌بيش‌تر و آثارشان‌پايدارتر و آرزوهايشان‌درازتر و شمارشان‌افزون‌تر و لشكرشان‌انبوه‌تر بود. دنيا را تا حدّ پرستش‌دوست‌مي‌داشتند، امّا رخت‌بربستند و رفتند بي‌توشه‌و مركَب‌ْ.    

آيا شنيده‌ايد كه‌دنيا سپر بلاي‌آنان‌شود يا به‌گونه‌اي‌ياريشان‌رساند و مهربانيشان‌كند؟! نه‌، هرگز! بلكه‌سرانجام‌، دنيا آنان‌را بر زمين‌زد و پوست‌و گوشتشان‌را دريد و با رويدادهاي‌سخت‌و مصيبت‌هاي‌گران‌، خوارشان‌گردانيد. دنيا با آن‌مهربانان‌به‌ستيزه‌برخاست‌. هر چه‌عشق‌و ايثار ورزيدند، جز بي‌وفايي‌و كينه‌نديدند. همه‌از دنيا رفتند در حالي‌كه‌جز گرسنگي‌توشه‌اي‌نداشتند و جز سختي‌در پيش‌نديدند و سراپا تاريكي‌و پشيماني‌گشتند.(55)

 

ب‌) هشدار انبيا و اوليا

 

امام‌علي‌(ع) بر ضرورت‌آگاهي‌و هوشياري‌انسان‌از دنيا و آخرت‌پاي‌مي‌فشارد و مي‌فرمايد:

اگر شما را چشم‌بينا باشد، حقيقت‌در پيش‌روي‌است‌و اگر شما را گوش‌شنوا باشد، از هر سو نداي‌هدايت‌بلند است‌و اگر در پي‌هدايتيد، از هر سو عوامل‌هدايت‌در كارند. سخن‌بي‌پرده‌مي‌گويم‌كه‌عوامل‌عبرت‌و آگاهي‌از هر سو، آشكارا با شما سخن‌مي‌گويند و شمارا از ناشايستگي‌و تباهي‌باز مي‌دارند. بدانيد كه‌پيام‌الاهي‌را پس‌ازفرشتگان‌، جز از زبان‌آدمي‌، نخواهيد شنيد.(56)

 

انبيا و اوليا با گفتار و كردارشان‌به‌ما هشدار مي‌دهند گرفتار دنيا نشويم‌و به‌مرگ‌و دنياي‌پس‌از آن‌بينديشيم‌. علي‌(ع) در اين‌باره‌مي‌فرمايد:

راه‌و رسم‌پيامبر اسلام‌بهترين‌سرمشق‌شما است‌. ببين‌چگونه‌آن‌حضرت‌از دنيا كناره‌گرفت‌و بدي‌ها و زشتي‌هايش‌را شناخت‌. سفره‌دنيا را از بزم‌او برچيدند و در بزم‌ديگران‌گستردند. از پستان‌دنيا شيرنخورد و با زيورهايش‌خود را نياراست‌. اگر خواهيد، به‌موسي‌كليم‌الله بنگريد كه‌مي‌گفت‌: «پروردگارا، هر خيري‌به‌من‌برساني‌، بدان‌نيازمندم‌».(57) به‌خدا سوگند، خواسته‌موسي‌در آن‌لحظه‌جز تكّه‌اي‌نان ‌نبود كه‌بخورد؛ زيرا او از سبزه‌زمين‌شكم‌خويش‌را سير مي‌كرد و چونان‌لاغر بود كه‌سبزي‌گياه‌از پوست‌شكمش‌پيدا بود.        

 

اگر مي‌خواهيد داوود را در نظر آوريد؛ صاحب‌مزامير و آوازخوان ‌بهشتيان‌؛ كسي‌كه‌از ليف‌خرما زنبيل‌مي‌بافت‌و به‌نزديكانش‌مي‌گفت‌:«كدامتان‌اين‌را مي‌فروشد تا از بهايش‌نان‌جوي‌فراهم‌كنيم‌؟» و اگرمي‌خواهيد، از عيسي‌بن‌مريم‌بگويم‌كه‌سر بر سنگ‌مي‌نهاد و لباس ‌پشمين‌مي‌پوشيد و نان‌خشك‌مي‌خورد. نان‌خورشش‌گرسنگي‌بود و چراغش‌ماه‌و پناهگاهش‌در زمستان‌، شرق‌و غرب‌زمين‌بود و ميوه‌اش‌علف‌چارپايان‌. نه‌دل‌به‌همسري‌داد و نه‌انديشه‌فرزند كرد و ثروتي‌نداشت‌كه‌سرگرمش‌كند و آز و طمعي‌نداشت‌كه‌به‌خواري‌اش ‌اندازد. پاهايش‌مركبش‌بودند و دو دستش‌خدمتكارانش‌.           

بازهم‌به‌زندگي‌پيامبر اسلام‌بنگريد كه‌بهترين‌سرمشق‌است‌و محبوب‌ترين‌بنده‌خدا... . او همواره‌از دينا به‌ناگواري‌بهره‌مي‌برد و گوشه‌چشمي‌بدان‌نداشت‌. پهلويش‌بسي‌لاغر بود و شكمش‌بسيارگرسنه‌... بر زمين‌غذا مي‌خورد و چون‌بردگان‌مي‌نشست‌، كفش‌خويش‌را خود وصله‌مي‌كرد و جامه‌را با دست‌خود مي‌دوخت‌و برالاغ‌برهنه‌سوار مي‌شد. از اين‌جا مي‌توان‌دريافت‌كه‌نبايد به‌دنيا دل‌داد و... و گرنه‌خطر بدبختي‌در پيش‌است‌؛ زيرا محمّد(ص) راهنماي ‌دنياي‌ديگر و صاحب‌مژده‌بهشت‌و ترساننده‌از دوزخ‌بود. وه‌چه‌بزرگ‌است‌اين‌كرم‌و احسان‌خداوند كه‌چنين‌راهنمايي‌فراراه‌ما برنهاده‌است‌! پيشتازي‌كه‌بايد از او پيروي‌كرد و پيشوايي‌كه‌بايد راهش‌را برگزيد.     

به‌خدا سوگند، من‌خود اين‌پيراهن‌پشمين‌را آن‌قدر پينه‌زده‌ام‌كه‌از پينه‌زننده‌اش‌شرمسارم‌. يكي‌به‌من‌گفت‌آن‌را دور نمي‌اندازي‌؟ گفتم‌: دست‌بردار، صبحگاهان‌كساني‌سرافرازند كه‌شب‌راه‌رفته‌اند.(58)

 

ج‌) بصيرت‌باطن‌

 

امام‌علي‌(ع)، از تباهي‌و گمراهي‌بني‌اميّه‌، چنين‌سخن‌مي‌گويد:

بني‌اميّه‌با نور حكمت‌باطن‌خويش‌را روشن‌نساختند و براي‌دست‌يافتن‌به‌نور معرفت‌نكوشيدند، بلكه‌زندگي‌را همچون‌چارپايان‌به‌سربردند و مانند صخره‌هاي‌سخت‌، از تعليم‌و تربيت‌بي‌بهره‌ماندند.(59)

 

براي‌اين‌كه‌مپنداريم‌غفلت‌در دنيا امري‌طبيعي‌و ناگزير و انديشيدن‌به‌جهان‌ديگر و دست‌يافتن‌به‌حكمت‌و معرفت‌دشوار است‌، مي‌فرمايد:

رازهاي‌پنهان‌بر اهل‌بصيرت‌چهره‌مي‌گشايند و راه‌حق‌حتّي‌براي ‌گمراهان‌نيز آشكار است‌. جهان‌پس‌از مرگ‌بي‌پرده‌رو در روي‌انسان‌است‌و همه‌نشانه‌هايش‌را براي‌هوشياران‌و حق‌جويان‌باز نموده‌است‌.(60)

 

آري‌، اين‌حقيقتي‌است‌انكارناپذير كه‌آدمي‌در همين‌حيات‌دنيوي‌مي‌تواند به‌عالم‌معنا درآيد و از حيات‌اخروي‌آگاه‌گردد. نمونه‌اين‌گونه ‌بصيرت‌باطني‌را مي‌توان‌در ماجراي‌حارث‌بازيافت‌. حضرت‌پيامبر (ص)روزي‌پس‌از نماز صبح‌او را ديد كه‌لاغر و رنگ‌پريده‌و سر به‌زير انداخته‌و غرق‌در خويش‌است‌. از او پرسيد: «چگونه‌اي‌؟»

حارث‌گفت‌: در يقينم‌.

فرمود: نشانه‌يقين‌تو چيست‌؟

گفت‌: «بي‌قراري‌هاي‌شبانه‌روزي‌ام‌و اندوه‌سنگيني‌كه‌در خويش‌دارم‌. ازدنيا و آنچه‌در آن‌است‌، دل‌تنگم‌. خود را در صحنه‌رستاخيز مي‌بينم‌. گويا حساب‌محشر را به‌چشم‌مي‌بينم‌. بهشتيان‌را مي‌بينم‌كه‌چگونه‌در ناز و نعمت ‌مي‌زيند و دوزخيان‌را مي‌بينم‌كه‌چسان‌به‌كيفر مي‌رسند. صداي‌شعله‌هاي‌دوزخ‌را به‌گوش‌مي‌شنوم‌.(61)

 

علي‌(ع) نيز درباره‌برخورداران‌از بصيرت‌باطن‌مي‌فرمايد:

دوستان‌خداوند كساني‌هستند كه‌برخلاف‌دنياداران‌كه‌ظاهر رامي‌بينند، باطن‌را مي‌بينند و برخلاف‌مردم‌كه‌به‌دنياي‌زودگذر مي‌پردازند، به‌جهان‌باقي‌پس‌از مرگ‌مي‌پردازند.(62)

 

در جايي‌ديگر درباره‌زاهدان‌راستين‌مي‌فرمايد:

گروهي‌از مردم‌همين‌دنياي‌خاكي‌هستند كه‌اهل‌اين‌دنيا نيستند. دراين‌جا زندگي‌مي‌كنند، ليك‌دلداده‌اين‌زندگي‌نيستند. با آگاهي‌و بصيرت‌كار مي‌كنند و از پليدي‌ها بيش‌از همه‌دوري‌مي‌جويند. به‌گونه‌اي‌مي‌زيند كه‌گويي‌در دنياي‌ديگرند. برخلاف‌اهل‌دنيا، كه‌ازمرگ‌تن‌مي‌گريزند، از مرگ‌دل‌بيش‌تر مي‌پرهيزند.(63)

كساني‌هستند كه‌به‌جاي‌دنيا به‌ياد خدايند. هيچ‌سودايي‌آنان‌را از اين‌كار باز نمي‌دارد. خوب‌به‌ياد خدايند و اهل‌غفلت‌را هشدار مي‌دهند... . با اين‌كه‌در اين‌دنيايند، گويا به‌آخرت‌رفته‌اند و سراي‌ديگر را به‌چشم‌خود ديده‌اند. از حال‌برزخيان‌آگاهند و گويي‌قيامتشان‌برپا شده‌است‌.(64)

 

 42.        نهج البلاغه، خطبه113.

43.        همان.

44.        نهج البلاغه، حكمت132.

45.        نهج البلاغه، نامه31.

46.        نهج البلاغه، خطبه86.

47.        همان، نامه31.

48.        همان، خطبه133.

49.        نهج البلاغه، نامه22.

50.        نهج البلاغه، نامه66.

51.        همان، خطبه109.

52.         نهج البلاغه، خطبه109.

53.        نهج البلاغه، خطبه 157.

54.        همان، خطبه99.

55.        نهج البلاغه، خطبه 111.

56.        همان، خطبه20.

57.        قصص (28):24.

58.        نهج البلاغه، خطبه160،بند4-5.

59.        همان.

60.        همان.

61.        محمدبن يعقوب كليني: اصول كافي، باب حقيقت ايمان و يقين.

62.        نهج البلاغه، حكمت432.

63.        همان، خطبه230.

64.        همان، خطبه222.

[ جمعه پانزدهم دی 1385 ] [ 15:12 ] [ ]

[ ]

  شوق مرگ

 

امام‌علي‌(ع) مي‌فرمايد:

وَ اللهِ لاَبْن‌ُ اَبي‌طالِب‌ٍ اَنَس‌ُ بِالمَوت‌ِ مِن‌َ الطِّفْل‌ِ بِثَدي‌َ اُمِّه‌ِ؛(27) به‌خدا سوگند، پسر ابوطالب‌به‌مرگ‌مشتقاق است‌بيش‌از آنچه‌كودك‌را به‌پستان ‌مادر اشتياق‌است‌.

 

چرا شوق؟

 

اگر مرگ‌محمل‌انتقال‌از دنياي‌متغيّر و فاني‌به‌جهان‌ثابت‌و پايدار است‌، پس‌چرا بي‌صبرانه‌در انتظارش‌نباشيم‌.

آن‌سوي‌اين‌جهان‌، جهاني‌ازلي‌و ابدي‌است‌كه‌اگر آدمي‌با آگاهي‌و آمادگي‌در آن‌پاي‌نهد، «آن‌جا را اسراري‌پايدار و محل‌امن‌و آسايش‌خواهد يافت‌. جايگاه‌پاكان‌و نيكان‌و اولياي‌برگزيده‌كه‌قرآن‌كريم‌آن‌جا راستوده‌و ساكنانش‌را برگزيده‌و بزرگ‌داشته‌است‌و آدمي‌را بدان‌جا فراخوانده‌و راه‌نموده‌است‌».(28) علي‌(ع) در وصف‌بهشت‌مي‌فرمايد:

اگر به‌چشم‌دل‌، وصفي‌را كه‌از بهشت‌براي‌تو مي‌شود، بنگري‌، از آنچه‌در دنيا است‌ـ از خواهش‌ها و لذّت‌ها و منظره‌هاي‌آراسته‌اش‌ـ دل‌بر خواهي‌كند و انديشه‌ات‌حيران‌ماند. چون‌در آواز به‌هم‌خوردن‌برگ‌هاي‌درختانش‌بينديشي‌؛ درختاني‌كه‌بر كناره‌هاي‌رودهايش‌روييده‌اند و ريشه‌در تپه‌هاي‌مشك‌فرو برده‌اند، خوشه‌هاي‌مرواريد از شاخه‌هاي‌نازك‌و درشت‌آن‌ها آويزان‌است‌، ميوه‌هاي‌گوناگون‌درغلاف‌گل‌ها جاي‌گرفته‌اند و بي‌هيچ‌رنجي‌آن‌ها را توان‌چيد و همان‌گونه‌كه‌چيننده‌را آرزو است‌، در دسترس‌قرار مي‌گيرند. مهمانداران‌و خدمتگزاران‌بهشت‌لحظه‌اي‌از آن‌كاخ‌ها و ساكنانش‌غفلت‌نكنند و مدام‌با طعام‌هاي‌لذيذ و شراب‌هاي‌گوارا پذيرايي‌مي‌كنند. ساكنان‌آن‌ديار در تكريم‌خداوندند و از هرگونه‌دگرگوني‌و جابه‌جايي‌در امانند. اگر دل‌به‌آن‌مناظر زيبا بسپاري‌، از دل‌و جان‌دراشتياق‌آن‌سامان‌خواهي‌بود و چون‌مرگ‌، دروازه‌آن‌ديار است‌، آرزومي‌كني‌از همين‌جا تو را بردارند و به‌گور سپارند.(29)          

 

كُل‌ُّ شَي‌ءٍ مِن‌َ الا´خِرَه‌ِ عِي'انُه‌ُ اَعْظَم‌ُ مِن‌سَماعِه‌ِ؛(30) هر چه‌در جهان‌آخرت‌است‌، ديدنش‌بسي‌خوش‌تر از شنيدن‌است‌.

 

بنابراين‌، حتّي‌اگر آدمي‌به‌دنياي‌پس‌از مرگ‌يقين‌نيابد، با وجود احتمال‌نيز بايد بسي‌بكوشد و سعي‌خويش‌را به‌كاربندد كه‌اقتضاي‌عقل‌سالم‌و خردناب‌جز اين‌نيست‌. علي‌(ع) مي‌فرمايد:

راه‌و رسم‌فرزانگان‌و خردمندان‌آن‌است‌كه‌از دنياي‌فاني‌روي ‌برتابند و به‌انديشه‌سراي‌باقي‌فرو روند و شوق حيات‌جاودان‌بهشتي‌را در سر كنند.(31)

كسي‌كه‌مرگ‌را دروازه‌زندگي‌جاودان‌مي‌داند و از شرافت‌و شكوه‌جهان‌آخرت‌آگاه‌است‌، بي‌صبرانه‌انتظار مرگ‌مي‌كشد. مرگ‌براي‌او رويدادي‌بسيار بزرگ‌و باشكوه‌است‌. حب‌ّ بقاي‌ازلي‌و شوق حيات‌معنوي‌و شادماني‌رهايي‌از حيات‌حيواني‌او را چونان‌مي‌كند كه‌مرگ‌را بهترين‌هديه‌مي‌شمارد. از اين‌رو علي‌(ع) مي‌فرمايد: برترين‌هديه‌براي‌مؤمن‌مرگ‌است‌.(32)

 

البته‌مرگ‌براي‌بي‌ايمانان‌نيز مي‌تواند ارزشمند باشد؛ زيرا:

 

الف‌) آنان‌را از ادامه‌زندگي‌حيواني‌و افزودن‌بر گناه‌و تبهكاري‌بازمي‌دارد. علي‌(ع) مي‌فرمايد: مرگ‌آسايش‌است‌براي‌كسي‌كه‌بنده‌شهوت‌و اسير هواي‌خويش‌است‌؛ زيرا هر چه‌زندگي‌اش‌طولاني‌گردد، گناهانش‌افزون‌مي‌گردد و ستمكاري‌اش‌بر خويشتن‌بسيار مي‌شود.(33) اگر زندگي‌دنيا بي‌فرجام و بي‌هدف‌باشد، «ابتر» است‌و براي‌خردمندان‌تحمّل‌ناپذير مي‌گردد.

 

وصف‌شوق

 

امام‌علي‌از شوق خويش‌به‌مرگ‌چنين‌پرده‌برمي‌دارد.

وَ اِن‌َّ اَحَب‌َّ م'ا اَنَا لاقٍ اِلَي‌َّ الْمَوْت‌ُ؛(34) محبوب‌ترين‌چيزي‌كه‌در انتظار آنم‌، مرگ‌است‌.

 

دلبستگي‌انسان‌به‌زندگي‌دنيوي‌، به‌ميزان‌مرگ‌انديشي‌اش‌وابسته‌است‌. اگر دنيا زده‌باشد، به‌مرگ‌نمي‌انديشد و بدان‌سبب‌كه‌براي‌حيات‌اخروي ‌آماده‌نيست‌و ذخيره‌نيندوخته‌است‌، مرگ‌را بسيار سخت‌مي‌يابد. علي‌در نامه‌اي‌به‌حارث‌همداني‌مي‌فرمايد: سخت‌بپرهيز از اين‌كه‌چون‌مرگ‌به‌سراغت‌مي‌آيد، در جست‌و جوي‌دنيا از خدا گريخته‌باشي‌.(35)

 

شوق مرگ‌محبّت‌دنيا را در دل‌انسان‌كاهش‌مي‌دهد: هر كه‌مرگ‌را در برابر خود مجسّم‌كند، خويش‌را به‌امور دنيوي‌مشغول‌نمي‌سازد(36) و از اين‌رو، فريب‌دنيا را نمي‌خورد؛(37) به‌آرزوها دل‌نمي‌بندد و بر نيكوكاري‌خودمي‌افزايد.(38)

 

اشتياق‌آدمي‌به‌مرگ‌بسيار شگفت‌انگيز است‌. وقتي‌انسان‌سوداي‌مرگ در سر مي‌پروراند، بي‌گمان‌به‌مقامي‌كه‌ديگران‌از آن‌بي‌بهره‌اند، رسيده‌است‌. قرآن‌كريم‌آرزوي‌مرگ‌را نشانه‌عشق‌انسان‌به‌خدا مي‌داند:

بگو: اي‌يهوديان‌، اگر از ميان‌مردم‌تنها خود را دوستان‌خدا مي‌دانيد پس‌آرزوي‌مرگ‌كنيد اگر راست‌مي‌گوييد.(39)

 

علي‌(ع) به‌حارث‌همداني‌مي‌فرمايد: «مرگ‌را جز با شرايطش‌آرزو مكن‌».(40) و در جاي‌ديگر مي‌فرمايد: من‌با بصيرتي‌از درون‌و يقيني‌كه‌خدايم‌بخشيده‌است‌، درباره‌گمراهي‌آنان‌و راه‌راستي‌كه‌برگزيده‌ام‌شك‌ندارم‌.مشتاق‌ديدار پروردگارم‌و به‌پاداش‌نيك‌او اميدوارم‌.(41)

 

 27.        نهج البلاغه، خطبه5.

28.        عبدالواحد بن محمّدآمدي: غررالحكم و دررالكلم، ج2، ص320.

29.        نهج البلاغه، خطبه 165.

30.        عبدالواحد بن محمّدآمدي: غررالحكم و دررالكلم، ج4، ص541.

31.        همان، ج4، ص192.

32.        عبدالواحد بن محمّدآمدي: غررالحكم و دررالكلم، ج2،ص483.

33.        همان، ص570.

34.        نهج‌البلاغه، خطبه 180، بند2.

35.        نهج البلاغه، نامه69.

36.        عبدالواحد بن محمدآمدي: غررالحكم و دررالكلم، ج5،ص330و365.

37.        همان، ص309.

38.        همان، ص296و 327.

39.        جمعه (62): 6.

40.        نهج البلاغه، نامه69.

41.        همان، نامه62.

[ جمعه پانزدهم دی 1385 ] [ 15:12 ] [ ]

[ ]

  بيم مرگ

 

 

ترس‌از مرگ‌، مانند عشق‌و دلبستگي‌به‌زندگي‌، طبيعي‌است‌. از هرچه ‌بترسيم‌از آن‌رو است‌كه‌به‌كمال‌زندگي‌زيان‌مي‌رساند يا زندگي‌را تهديد مي‌كند. ما از شكست‌ها، بدبختي‌ها، فقر، جهل‌و بيماري‌ها بيمناكيم‌؛ زيرا حالت‌طبيعي‌زندگي‌را از دست‌مي‌دهيم‌. بيماري‌و شكست‌و ضعف‌و نقص‌، فعّاليّت‌حياتي‌را به‌سختي‌مي‌اندازد و ما را از ثمرات‌و لذايذ زندگي‌محروم‌مي‌سازد. اين‌كاستي‌ها و بيماري‌ها آن‌گاه‌هراسناك‌و خطرناك‌مي‌نمايند كه‌ما را به‌پيش‌مرگ‌دراندازند. براي‌انسان‌بيماري‌از مرگ‌بهتر است‌؛ زيرا اصل‌حيات‌نمي‌بُرد. بي‌ترديد اگر بيماري‌به‌مرگ‌بينجامد، خطرناك‌تر و ترسناك‌تر مي‌نمايد. مرگ‌مصيبتي‌جدّي‌است‌(15) و از اين‌رو، نفرت‌انگيز و بيم‌آور است‌. ترس‌و نفرت‌از مرگ‌به‌مردم‌عادي‌محدود نمي‌گردد. دانشمندان‌، متخصّصان‌و قهرمانان‌نيز از مرگ‌مي‌ترسند و شايد به‌دليل‌همين‌بيم‌و نفرت‌است‌كه‌روان‌شناسان‌ـ آن‌كه‌در بررسي‌موضوعاتي‌چون‌اضطراب‌هاي‌روحي‌، بيماري‌هاي‌رواني‌و انحراف‌هاي‌جنسي‌موشكافانه‌پژوهش‌مي‌كنند ـ چندان‌با آن‌درگير نمي‌شوند.

 

علل‌ترس‌از مرگ‌

 

عشق‌به‌زندگي‌

 

علي‌(ع) مي‌فرمايد:

 

و اعْلَمُوا أَنَّه‌ُ لَيْس‌َ مِن‌ْ شَي‌ءٍ اِلاّ' وَ يَكادُ صَاحِبُه‌ُ يَشْبَع‌ُ مِنه‌ُ و يَمَلُّه‌ُ اِلا الْحَياه‌َ فَاِنَّه‌ُلايَجِدُ في‌الموت‌ِ رَاحَه‌ً؛(16) بدانيد كه‌سرانجام‌، آدمي‌از همه‌لذّت‌هاي‌دنيا سير مي‌شود، جز لذّت‌زندگي‌؛ زيرا هيچ‌كس‌در مرگ‌آسايش ‌نمي‌بيند.

 

چنان‌كه‌گفتيم‌، حتّي‌عرفا و اولياي‌الاهي‌اين‌حقيقت‌را پذيرفته‌اند كه‌نظام‌ادراكي‌(هوش‌و حواس‌ّ) ما بر محور حيات‌دنيوي‌تنظيم‌شده‌است‌. بنابراين‌، تا از هوش‌و حواس‌ّ بهره‌منديم‌، حيات‌و لذّت‌هاي‌دنيوي‌بر ايمان ‌ارجمندند. انسان‌زندگي‌را دوست‌دارد و در دشوارترين‌موقعيت‌نيز از زندگي‌دل‌نمي‌كند؛ و چاره‌اي‌نيز ندارد؛ زيرا عشق‌به‌زندگي‌غريزي‌و نهادي‌است‌.

 

دست‌نيافتن‌به‌آرزوها و هدف‌ها

 

امام‌علي‌(ع) مرگ‌را عامل‌دست‌نيافتن‌آدمي‌به‌آرزوها و هدف‌هاي‌خويش‌مي‌داند و مي‌فرمايد:

فَاِن‌َّ الْمَوْت‌َ... مُب'اعِدُ طِيّاتِكُم‌ْ؛(17) مرگ‌ميان‌شما و هدف‌هايتان‌فاصله‌مي‌شود.

 

هر آرزويي‌ممكن‌است‌با مرگ‌بر باد رود. از اين‌رو، اگر انسان‌به‌مرگ ‌بينديشد، دل‌به‌فريب‌آرزوها نمي‌سپارد؛ چنان‌كه‌امام‌علي‌(ع) مي‌فرمايد:

لو رَأي‌العَبْدُ الاَجَل‌َ وَ مَصيرَه‌ُ، لبْغَض‌َ المَل‌َ و غُرُورَه‌ُ؛(18) اگر آدمي‌اَجل‌و سرنوشت‌خويش‌را مي‌ديد، با آرزو و فريب‌آرزوها دشمني‌مي‌ورزيد.

 

ترس‌از چگونگي‌مرگ‌

 

يكي‌ديگر از عوامل‌ترس‌از مرگ‌، نگراني‌و ترس‌از چگونگي‌مرگ‌است‌. چنان‌كه‌گذشت‌، هيچ‌انساني‌مرگ‌را نيازموده‌است‌و همه‌انسان‌ها بي‌هيچ‌تجربه‌اي‌با مرگ‌روبه‌رو مي‌شوند. امام‌علي‌(ع) در اين‌باره‌مي‌فرمايد:

ميهماني‌است‌ناخوانده‌و ناخوشايند؛ هماوردي‌شكست‌ناپذير كه ‌مي‌كشد و قصاص‌نمي‌شود. دامش‌را همه‌جا گسترده‌، با لشكر درد و رنج‌محاصره‌مان‌كرده‌، از هر سو هدف‌تير و نيزه‌مان‌ساخته‌. كابوس ‌مرگ‌، با قدرت‌تمام‌، به‌حريم‌هستي‌انسان‌پاي‌نهاده‌، بي‌آن‌كه‌ضربتش‌خطا كند در هاله‌اي‌از ابهام‌و تيرگي‌و با لشكري‌از بيماري‌ها و دردهاي‌جانكاه‌و با انبوهي‌از مشكلات‌، سايه‌سنگين‌خود را گسترده‌و طعم‌تلخش‌را به‌آدمي‌چشانده‌.(19)

 

انسان‌افزون‌بر خود مرگ‌، از شرايط‌ويژه‌مرگ‌نيز نگران‌است‌؛ مانند مرگ‌تصادفي‌و نابهنگام‌، مرگ‌بي‌ايمان‌، مرگ‌در بستر نه‌در ميدان‌جهاد، مرگ‌پس‌از بيماري‌طولاني‌، كشته‌شدن‌به‌دست‌ديگران‌و مرگ‌در غربت‌و تنهايي‌. امام‌علي‌(ع) از مرگ‌در بستر و در حال‌نافرماني‌خدا مي‌هراسد ومي‌فرمايد:

بي‌گمان‌، گرامي‌ترين‌مرگ‌ها كشته‌شدن‌در راه‌خدا است‌. سوگند به‌كسي‌كه‌جان‌پسر ابوطالب‌در دست‌او است‌، هزار مرتبه‌ضربت‌شمشير خوردن‌بر من‌آسان‌تر است‌از در بستر مردن‌.

 

رويدادهاي‌پس‌از مرگ‌

 

يكي‌ديگر از عوامل‌ترس‌مردم‌از مرگ‌، رويدادهاي‌پس‌از مرگ‌است‌. بخشي‌از اين‌رويدادها به‌دنيا مربوط‌است‌؛ مانند بي‌سرپرست‌ماندن‌فرزندان‌، ازدواج‌همسران‌، تقسيم‌و تصرّف‌اموال‌، كاميابي‌دشمنان‌و فروپاشي‌تن‌.

بخشي‌ديگر به‌آن‌جهان‌مربوط‌است‌؛ براي‌مثال‌عذاب‌قبر و سختي‌حساب‌و كتاب‌اخروي‌.

 

سختي‌هاي‌جان‌كندن‌

 

مرگ‌از سختي‌هايي‌است‌كه‌مؤمنان‌نيز از آن‌ها نگرانند؛ مانند احتمال‌از ميان‌رفتن‌ايمان‌در لحظه‌هاي‌واپسين‌زندگي‌و لحظه‌هاي‌مرگ‌گاه‌چنان ‌سنگين‌و طاقت‌فرسايند كه‌حتّي‌مؤمنان‌نيز اختيار از كف‌مي‌دهند و به‌كارهاي‌خطرناك‌دست‌مي‌يازند. شيطان‌همواره‌در كمين‌آدمي‌است‌و از هر فرصتي‌براي‌گمراه‌كردن‌وي‌بهره‌مي‌جويد. يكي‌از اين‌فرصت‌ها، آشفتگي‌هاي‌لحظه‌جان‌دادن‌است‌. در اين‌لحظه‌حسّاس‌، شيطان‌با نيرنگ‌به‌سراغ‌آدمي‌مي‌آيد و مي‌كوشد او را گمراه‌سازد.

علي‌(ع) در اين‌باره‌مي‌فرمايد:

هنوز گرم‌سركشي‌بود و سرگرم‌شادخواري‌و لذّت‌جويي‌، كه‌بلاي مرگ‌بر سرش‌تاختن‌آورد... او  بي‌هوش‌افتاده‌و در حال‌سكرات‌است‌. غمگين‌و حسرت‌زده‌است‌. به‌هنگام‌جان‌دادن‌، به‌درد مي‌نالد وبه‌هنگام‌رخت‌بربستن‌از اين‌جهان‌، رنج‌ديده‌است‌و درد كشيده‌...چون‌تشييع‌كنندگان‌و نوحه‌سرايان‌بازگردند، او را در قبرش‌بنشانند و او از بيم‌سؤال‌و لغزش‌در امتحان‌، ياراي‌سخن‌گفتنش‌نباشد.(20)

 

نگراني‌از عمل‌

 

انسان‌هاي‌باايمان‌، در هر موقعيتي‌، اعمال‌خود را ناچيز مي‌بينند و نگرانند. علي‌(ع) مي‌فرمايد:

يَنْبَغي‌لِلْعاقِل‌ِ اَن‌ْ يَعْمَل‌َ لِلْمَعادِ و يَسْتَكثِرَ مِن‌َ الزّادِ قَبْل‌َ زُهُوِِ نفسِه‌ِ و حُلُول‌ِرَمْسِه‌ِ.(21)

 

افزودن‌بر زاد و توشه‌همواره‌دغدغه‌انبيا و اوليا بوده‌است‌. آنان‌توشه‌را، هر چه‌بسيار باشد، در برابر راه‌سخت‌و طولاني‌ناچيز مي‌شمردند، علي‌(ع)مي‌فرمايد:

آگاه‌باش‌كه‌راهي‌سخت‌و دراز در پيش‌است‌. توفيق‌تو در پيمودن‌اين‌راه‌در گرو آن‌است‌كه‌به‌شايستگي‌بكوشي‌و تا مي‌تواني‌توشه ‌برگيري‌و بار گناه‌خود را سبك‌گرداني‌كه‌سنگيني‌اش‌در اين‌راه‌دشوار رنج‌آور است‌. پيشاپيش‌تا مي‌تواني‌به‌آن‌سراي‌توشه‌فرست‌. مستمندان‌را ياري‌رسان‌و بار خويش‌بر دوش‌آنان‌بگذار تا روز قيامت‌به‌تو بازگردانند. تا مي‌تواني‌انفاق‌كن‌و برگ‌عيشي‌به‌گور خويش‌فرست‌. اگر از تو وام‌خواهند، غنيمت‌بشمار كه‌اگر به‌وامي ‌دست‌كسي‌را بگيري‌، در روزهاي‌سخت‌آن‌دنيا، دست‌تو را بگيرند. بدان‌كه‌در پيش‌روي‌تو گردنه‌هايي‌سخت‌است‌كه‌تا مي‌تواني‌بايد سبك‌بار باشي‌و توشه‌راه‌داشته‌باشي‌.(22)

 

مرگ‌بي‌فضيلت

 

گونه‌هاي‌مرگ‌، به‌لحاظ‌فضيلت‌، با يكديگر متفاوتند. علي‌(ع)، آرزومند شهادت‌است‌و مرگ‌در بستر را دوست‌نمي‌دارد و در اين‌باره‌مي‌گويد:

مرگ‌چنان‌با سرعت‌و جدّيّت‌در پي‌ما است‌كه‌چه‌باز ايستيم‌و چه ‌بگريزيم‌، بر ما دست‌خواهد يافت‌. با ارج‌ترين‌مرگ‌ها نزد من‌، كشته‌شدن‌با شمشير است‌. سوگند به‌خداوندي‌كه‌جان‌فرزند ابوطالب‌در دست‌او است‌، اگر هزار شمشير  بر سرم‌بخورد، برايم‌آسان‌تر از آن‌است‌كه‌در بستر بميرم‌.(23)

مردم‌عادّي‌، مرگ‌در وطن‌و خانه‌شخصي‌و بستر و ميان‌فرزندان‌و خويشاوندان‌را دوست‌دارند؛ ولي‌مرگ‌در ميدان‌و شهادت‌در راه‌خداچيزي‌ديگر است‌. علي‌(ع) خود، درباره‌عشق‌و علاقه‌اش‌به‌شهادت‌چنين ‌مي‌فرمايد:

روزي‌به‌پيامبر خدا(ص) گفتم‌: آن‌گاه‌كه‌جنگ‌احد پايان‌يافت‌و برخي‌مسلمانان‌شهيد شدند و من‌همراه‌آنان‌به‌شهادت‌نرسيدم‌و سخت‌اندوهگين‌بودم‌، مگر مرا نفرمودي‌: بشارت‌باد تو را كه‌شهادت در پي‌تو است‌؟ پيامبر(ص) در پاسخ‌فرمود: آري‌، چنين‌است‌. امّا درآن‌روز شكيبايي‌تو چسان‌خواهد بود؟ گفتم‌: يا رسول‌الله، اين‌جا نه‌جاي‌صبر و شكيبايي‌، بلكه‌جاي‌شادماني‌و سپاس‌است‌.(24)

 

كثرت‌گناه‌

 

يكي‌ديگر از عوامل‌نگراني‌مؤمنان‌از مرگ‌، گناهان‌بسيار است‌. حضرت‌علي‌(ع) مي‌فرمايد: «چنان‌مباش‌كه‌به‌خاطر گناهان‌بسيار، مرگ‌را ناخوش‌داري‌».(25)

آن‌بزرگوار همچنين‌مي‌فرمايد:

مُسَوِّف‌ُ نَفْسِه‌ِ بِالتَّوْبَه‌ِ مِن‌ْ هُجُوم‌ِ الجَل‌ِ عَلي‌' اَعْظَم‌ِ الْخَطَرِ؛(26) آن‌كه‌در برابر اجل‌، همواره‌توبه‌را به‌پس‌مي‌اندازد، در خطري‌بس‌عظيم‌است‌.

 

 15.        بقره (2): 155.

16.        نهج البلاغه، خطبه 133.

17.        نهج البلاغه، خطبه 230.

18.        همان، حكمت 334.

19.        همان، خطبه 230.

20.        نهج البلاغه، خطبه 83.

21.        عبدالواحد بن محمّدآمدي: غررالحكم و دررالكلم، ج6، ص440.

22.        نهج البلاغه، نامه 31.

23.        همان، خطبه 123.

24.        همان، خطبه 156.

25.        نهج البلاغه، حكمت150.

[ جمعه پانزدهم دی 1385 ] [ 13:30 ] [ ]

[ ]

سوره دهر (انسان ) قسمت دوم

 

(آيه12)ـبعد از اشاره اجمالى در آيات گذشته به نجات ((ابرار و نيكان )) از عذابهاى دردناك روزقيامت , و رسيدن آنها به لقاى محبوب , در اينجا به شرح اين نعمتهاى بهشتى پرداخته , حداقل پانزده نعمت را در طى اين آيات برمى شمرد:.

نـخـسـت از مسكن و لباس اين بهشتيان سخن مى گويد, مى فرمايد: خداوند((در برابر صبرشان بهشت و لباسهاى حرير بهشتى را به آنها پاداش مى دهد))(وجزيهم بمـا صبروا جنة وحريرا).

نـه تـنها در اين آيه , كه در آيات ديگر قرآن نيز به اين حقيقت تصريح شده كه پاداشهاى قيامت در مـقـابـل صـبـر و شـكـيـبائى انسان است ـصبر در طريق اطاعت ,صبر در برابر معصيت , و صبر و استقامت در برابر مشكلات و مصائب .

درآيـه24 سـوره رعد مى خوانيم ,فرشتگان به بهشتيان چنين خوشامد مى گويند:سلا م عليكم بمـا صبرتم ; درود بر شما به خاطر صبر و استقامتى كه داشتيد)).

(آيه13)ـ سپس مى افزايد: ((اين در حالى است كه در بهشت بر تختهاى زيباتكيه كرده اند نه آفتاب را در آنجا مى بينند, و نه سرما را)) (متكئين فيهـاعلى الا رائك لا يرون فيهـا شمسا ولا زمهريرا).

نـه ايـن كـه خـورشـيد و ماه در آنجا وجود نداشته باشد, بلكه تابش ناراحت كننده خورشيد وجود ندارد, با وجود سايه هاى درختان بهشتى .

((آلوسى )) مفسر معروف اهل سنت در ((روح المعانى )) در حديثى از ابن عباس چنين نقل مى كند: ((هـنـگامى كه بهشتيان در بهشت هستند ناگهان نورى همچون نورآفتاب مشاهده مى كنند كه صـحـنـه بـهـشت را روشن ساخته , بهشتيان به رضوان (فرشته مامور بهشت ) مى گويند: اين نور چيست با اين كه پروردگار ما فرموده : ((دربهشت نه آفتاب را مى بينند و نه سرما را))؟.

او در پـاسخ مى گويد: ((اين نور خورشيد و ماه نيست , ولى على (ع ) و فاطمه (ع )خندان شده اند و بهشت از نور دندانشان روشن گشته است ))!.

(آيـه14)ـ در ادامـه اين نعمتها مى افزايد: ((و در حالى است كه سايه هاى درختان بهشتى بر آنها فرو افتاده , و چيدن ميوه هايش بسيار آسان است )) (ودانية عليهم ظلا لهـا وذلــلت قطوفهـا تذليلا ).

نـه مـشـكـلـى وجود دارد, نه خارى در دست مى رود, و نه احتياج به تلاش وحركتى براى چيدن ميوه هاست !.

(آيـه15)ـ در ايـن آيـه بـه تـوضيح قسمتى از چگونگى پذيرائى از اين ميهمانان بهشتى خدا و وسائل پـذيرائى آنها, و پذيرائى كنندگان پرداخته , مى فرمايد: ((و درگرداگرد آنها ظرفهائى سيمين و قـدحـهائى بلورين مى گردانند)) پر از بهترين غذاها ونوشيدنيها (ويطـاف عليهم بـانية من فضة واكواب كـانت قواريرا).

(آيـه16)ـ ((ظـرفهاى بلورينى از نقره ! كه آنها را به اندازه مناسب آماده كرده اند)) (قواريرا من فضة قدروهـا تقديرا).

در ايـن ظـرفـهـا انـواع غـذاهـاى بـهشتى , ودر آن قدحهاى بلورين انواع نوشيدنيهاى لذت بخش و نـشـاط آفرين , به مقدارى كه مى خواهند و علاقه دارند موجود است , وخدمتكاران بهشتى پيوسته گرد آنها دور مى زنند و به آنها عرضه مى كنند.

(آيـه17)ـ سپس مى افزايد: ((و درآنجااز جامهائى سيراب مى شوند كه لبريز ازشراب طهورى آميخته با زنجبيل است ))(ويسقون فيهـا كاسا كان مزاجهـا زنجبيلا ).

بـسـيـارى از مـفسران تصريح كرده اند كه عرب جاهلى از شرابهائى كه آميخته بازنجيل بود لذت مـى برد زيرا كه تن