تبليغاتX
منتخب تفاسیر
منتخب تفاسیر

 
تجدد، توسعه و جهان امروز
 

قسمت سوّم

 

"مدرنيزاسيون" در عمل (1)
سه تا چهار دهه از تحقق برنامه‌هاي مدرنيزاسيون جهان غرب در کشورهاي غيرصنعتي مي‌گذرد و در پرتو توليد کلان صنعتي و فراصنعتي و بازارهاي جهانشمول آن مي‌توان ادعا کرد که آرمان روستويي "جامعه مصرف انبوه" در بخش‌هاي وسيعي از جهان تحقق يافته است. ولي هنوز جهان، در آستانه هزاره سوّم ميلادي، با پديده عقب‌ماندگي کشورهاي جهان سوّم، که اکنون کشورهاي "پيراموني" خوانده مي‌شوند، در ابعادي بس هولناک‌تر از سال‌هاي پس از جنگ دوّم جهاني مواجه است. و اکنون مي‌توان ادعا کرد که اين عقب‌ماندگي معلول برنامه‌هاي مدرنيزاسيون در "جهان پيراموني" است که نه تنها رفاه و بهروزي و پيشرفت اقتصادي براي بخش کثيري از مردم جهان به ارمغان نياورد بلکه آنان را به چنان ورطه تاريکي پرتاب کرد که امروزه سکنه 42 کشور با ميانگين درآمد سرانه‌اي کمتر از 500 دلار در سال با فقر کشنده دست به گريبان اند.

مهم‌ترين برنامه‌اي که در چارچوب نظريه‌هاي مدرنيزاسيون در سال‌هاي پس از جنگ دوّم جهاني اجرا شد، و در استراتژي آمريکايي توسعه جايگاه محوري داشت، "اصلاحات ارضي" و يا بهتر بگوئيم "تقسيم اراضي کشاورزي" بود. در آن دوران، غرب به اين برنامه صرفاً به‌عنوان يک تاکتيک سياسي عليه رشد کمونيسم مي‌نگريست هر چند ادعا مي‌شد که در درازمدت به افزايش توليد زراعي نيز خواهد انجاميد. ساموئل هانتينگتون مي‌گفت:

«تقسيم اراضي... دهقانان را از حالت منبع بالقوه انقلاب درآورده و به يک نيروي اجتماعي اساساً محافظه‌کار بدل مي‌سازد... در کره جنوبي طرح آمريکايي تقسيم زمين... در سال‌هاي 1947-1948 نااستواري روستايي را بسيار کاهش داد و نفوذ بالقوه و بالفعل کمونيست‌ها را در ميان دهقانان بسيار ضعيف کرد.» [53]

گمان هانتينگتون اين بود که «تقسيم ارضي اثر بسيار استوارکننده‌اي بر نظام سياسي دارد.» [54] شکوفايي و رشد اقتصادي يعني چه؟ پاسخ هانتينگتون ترديدآميز بود، ولي بهرروي بايد حامل نويدي مي‌بود تا نخبگان جهان سوّم را خشنود کند.

«مزايا و عدم مزاياي اصلاحات ارضي بر حسب معيارهاي ديگر شايد چندان مشخص نباشد. تأثير فوري تقسيم ارضي... معمولاً کاهش بازدهي و توليد کشاورزي است اما در درازمدت هم بازدهي و هم توليد کشاورزي افزايش خواهد يافت.» [55]

و اکنون، آنگاه که مي‌شنويم هنوز از «عدم باروري زمين» در جهان توسعه‌نيافته سخن مي‌رود، مي‌توانيم دربار? نتايج طرح جهانشمول سياست تقسيم اراضي کشاورزي دهه 1960 داوري قطعي به‌دست دهيم:

ايولاکوست در سال 1989 نوشت که ميانگين توليد محصولات کشاورزي در جهان سوّم بسيار کم است: ميانگين توليد سرانه هر کشاورز آمريکايي بيش از 20 تن، هر کشاورز اروپاي غربي بيش از 10 تن و هر کشاورز جهان سومي کمتر از يک تن، و غالباً کمتر از نيم تن، است. او يکي از دلايل اين عدم باروري را «کوچک شدن تدريجي قطعات زمين به نسبت افزايش جمعيت در روستا» مي‌داند. [56] طبق گزارش سال 1990 دبيرخانه سازمان ملل متحد، در سال‌هاي 1961-1965 توليد سرانه محصولات غذايي (غلات، حبوبات و سيب‌زميني) در آسيا 235 کيلوگرم در سال بود که در سال‌هاي 1986- 1988 به 299 کيلوگرم رسيد و افزايش ناچيز داشت. در همان مقطع زماني، در آفريقاي مرکزي و جنوبي 229 کيلوگرم بود که به 189 کيلوگرم، و در شمال آفريقا 291 کيلوگرم بود که به 287 کيلوگرم کاهش يافت. [57] فاجعه اينجاست که در آغاز دهه 1960، يعني در بحبوحه اجراي طرح‌هاي "اصلاحات ارضي"، تنها 1/ 18 درصد نيازهاي غله و برنج جهان سوّم از طريق واردات از کشورهاي صنعتي تأمين مي‌شد ولي در پايان دهه 1980 اين نسبت به 6 /78 درصد رسيد. [58]

به‌عبارت ديگر، جهان صنعتي حتي در عرصه کشاورزي نيز دنياي غيرصنعتي را به‌طور تام و تمام به خود وابسته کرد؛ دنيايي که در يک تقسيم کار عادلانه مي‌توانست تأمين‌کننده مواد غذايي جهان باشد. امروزه، "جهان پيراموني" در حالي‌که انباشته از ماشين‌آلات کشاورزي و کود شيميايي و سم براي دفع آفات زراعي است و بزرگ‌ترين بازار مصرف اين کالاهاي کشورهاي صنعتي را تشکيل مي‌دهد- و در کشورهايي چون ايران شبکه آبياري کهن و پيشرفته آن (قنات) به "موزه تاريخ" سپرده شده و به دلمشغولي محققين ژاپني بدل گرديده و بر ويرانه‌هاي آن ميليون‌ها موتور و پمپ و چاه عميق سر برکشيده- در تأمين ابتدايي‌ترين نيازهاي غذايي خود مانده است. [59] در پايان سده بيستم ميلادي، طبق گزارش صندوق جهاني توسعه کشاورزي، 5 /2 ميليارد نفر از مردم جهان در مناطق روستايي کشورهاي توسعه‌نيافته و در زير خط فقر زندگي مي‌کردند که 19 /2 ميليارد نفر آنان در قاره آسيا مأوا داشتند. از اين ميان، يک ميليارد نفر، يعني يک پنجم جمعيت جهان، فقراي غيرمولد ساکن روستاها بودند که به هزينه تأمين اجتماعي مي‌زيستند. شمار روستائيان بسيار فقير جهان در سال‌هاي 1972-1992 چهل درصد افزايش يافته است. [60] در همين حال، با اعترافي غم‌انگيز مواجهيم. لستر براون، رئيس انستيتوي نظارت جهاني واشنگتن، در گزارش ساليانه خود نوشت:

«دانشمندان کشاورزي اخيراً متوجه شده‌اند که بسياري از نظام‌هاي کشاورزي که چند هزار سال دوام داشته‌اند، نشان‌دهنده استفاده صحيح از خاک، آب و عناصر غذايي‌اند... اين ارزيابي جديد تا حدي از نياز به استفاده بهتر از منابع و تا حدي از فزوني علاقه به تکنولوژي‌هاي زيستي سرچشمه مي‌گيرند. مشکلات پيچيده بحران غذا در آفريقا در اوائل دهه 1980 دانشمندان را وادار به نگرش دقيق‌تر به شيوه‌هاي مورد استفاده کشاورزان روستايي کرد.» [61]

مسئوليت اين فاجعه با کيست؟ آيا جز طراحان غربي استراتژي‌هاي توسعه و ميانجي‌هاي بومي آنان، که پهنه وسيع جهان توسعه‌نيافته را به آزمايشگاه تئوري‌هاي خود بدل ساخته‌اند، کس ديگري مسئول است؟ اين تحول را در نمونه‌اي مشخص پي مي‌گيريم: نيجريه!

نيجريه کشوري است با 923 هزار کيلومتر مربع مساحت و 130 ميليون نفر جمعيت که داراي اراضي حاصلخيز، معادن غني- به‌ويژه نفت، و نيروي انساني کافي است. شايد همين عوامل در شرايط طبيعي رشد و فقدان تأثيرات مخرب خارجي، کافي بود تا نيجريه را در سده بيستم ميلادي به کشوري غني و پيشرفته بدل کند. ولي سرنوشت اين کشور به گونه ديگر رقم خورد.

در گذشته، اقتصاد نيجريه بر دو بخش کشاورزي و تجارت مبتني بود و در کنار آن صنايع کوچک نيز سهمي در تأمين معيشت مردم داشت. جامعه نيجريه به اميرنشين‌هاي مسلمان تقسيم مي‌شد که هر يک در قلمرو خود نوعي حکومت دمکراتيک مبتني بر سنن بومي به‌شمار مي‌رفت. قوانين ديني و ساختارهاي شورايي قدرت امير را کاملاً محدود مي‌کرد. دولت نقش مهمي در اقتصاد نداشت و فعاليت‌هاي اقتصادي عموماً به‌دست مردم و نهادهاي غيردولتي بود. [62]

ورود اروپاييان به اين سرزمين پديده‌اي شوم بود که قريب به چهار سده "شکار سياه" و تجارت برده را در پي داشت. نخستين بار در سال 1441 پرتغالي‌ها 12 مرد و زن و کودک را به بردگي بردند و از آن پس اين تجارت ادامه يافت. در هفت سال بعد تعداد کساني‌که به‌عنوان برده به بازار ليسبون برده شدند به يکهزار تن رسيد. سپس، پاي اسپانيايي‌ها باز شد که به‌رهبري اسقفي به‌نام لاس کازاس بردگان غرب آفريقا را براي فروش به آمريکا صادر مي‌کردند. برده‌گيري مردم نيجريه با ورود "بازرگانان" انگليسي به اوج رسيد. انگليسي‌ها در سده هيجدهم به بزرگ‌ترين قدرت برده‌دار منطقه بدل شدند. در سال 1770 نيمي از تجارت برده غرب آفريقا در انحصار بريتانيايي‌ها بود که ناوگاني مرکب از 200 کشتي با ظرفيت 50 هزار برده در اختيار داشتند. در سده هيجدهم، تعداد بردگان آفريقايي بريتانيا در جامائيکا 300 هزار نفر بود و در سال 1760 نيمي از جمعيت 400 هزار نفري ويرجينيا بردگان آفريقايي بودند. [63] در سده نوزدهم، تهاجم غربيان با ورود ميسيونرها ادامه يافت و اين بار اعتقادات ديني و فرهنگ مردم نيجريه را هدف گرفت و سرانجام، در آغاز سده بيستم، نيجريه رسماً به مستعمره بريتانيا بدل شد. استعمار بريتانيا پس از تسلط کامل بر نيجريه، اراضي مزروعي اين کشور را املاک سلطنتي اعلام کرد و اميران محلي موظف شدند به‌عنوان اتباع دربار بريتانيا ساليانه خراج معيني را به مقامات بريتانيايي بپردازند. در سال‌هاي 1914- 1919 سرپرستي اين مِلک بزرگ با لرد فردريک لوگارد، [64] رجل سرشناس استعماري و فرماندار کل نيجريه، بود. به‌علاوه، بريتانيا از غارت معادن نيجريه نيز منافع کلان مي‌برد. (در سال 1936 معادن قلع نيجريه به تنهايي حدود دو ميليون پوند استرلينگ درآمد داشت.)

نيجريه در سال 1960 در حالي به استقلال ظاهري دست يافت که ساختارهاي کهن سياسي آن به‌شدت تخريب شده بود. نيجريه در زمان استقلال، به‌رغم غارت دوران استعماري، هنوز از نظر اقتصادي جامعه‌اي زنده و متکي به خود بود با 55 ميليون نفر جمعيت. در اين زمان نيجريه بزرگ‌ترين توليدکننده بادام زميني جهان، با توليد ساليانه حدود دو ميليون تن بود، و دومين توليدکننده کاکائوي جهان پس از غنا. [65] استخراج و صدور نفت نيجريه از سال 1958 آغاز شد. تا سال 1979 دو کمپاني نفتي رويال داچ شل و بريتيش پتروليوم جمعاً 57 درصد استخراج نفت نيجريه را به‌دست داشتند و بقيه به کمپاني‌هاي آمريکايي تعلق داشت. [66] در اين سال، دولت نيجريه، به اين بهانه که بريتيش پتروليوم نفت اين کشور را به حکومت نژادپرست آفريقاي جنوبي فروخته است، سهام اين کمپاني را "ملي" کرد ولي مجتمع فرامليتي شل و کمپاني‌هاي آمريکايي با فراغ‌بال و بي‌رقيب به حضور خود در اين کشور ادامه دادند. [67] بلافاصله، استخراج نفت نيجريه افزايش چشمگير يافت و از 9/ 94 ميليون به 5/ 115 ميليون تن رسيد و در سال 1980 اين کشور را به دومين صادرکننده نفت به ايالات متحده آمريکا بدل نمود. [68] به اين ترتيب، خلاء نفتي حاصله از انقلاب ايران جبران شد. در سال 1981، نيجريه ششمين توليدکننده نفت جهان بود.

همزمان با آغاز صدور نفت نيجريه، برنامه‌هاي "مدرنيزاسيون" نيز آغاز شد که آشکارا بلع سهميه درآمد ملّي اين کشور از صدور نفت و بازگردانيدن آن به جيب کمپاني‌هاي غربي را نشانه گرفته بود. اين سرآغاز فرآيندي بود که بقاياي پيکر زنده اين جامعه نگون‌بخت را فروريخت و مردابي پديد ساخت که امروزه نيجريه به کام آن فرو رفته است. برنامه اوّل توسعه نيجريه (1960-1965) بر اساس طرح‌هاي بانک جهاني تنظيم شد که دو هدف اصلي را براي "توسعه" اين کشور اعلام کرده بود: «ايجاد و رشد سريع بخش صنعتي» و «افزايش مشارکت دولت در اقتصاد.» [69]

امروزه، نيجريه کشوري است با کشاورزي ورشکسته که ميانگين توليد غله آن تنها 800 کيلوگرم در هکتار است (مقايسه شود با 8 /4 تن در ايالات متحده آمريکا و 3 تن در جمهوري خلق چين) [70] و متکي بر صادرات نفت. سهم کشاورزي (و ماهيگيري) در توليد ناخالص ملّي از 2 /62 درصد در سال 1962 به 21 درصد در سال 1980 کاهش يافت و امروزه کمتر از نيمي از اين رقم است. صدور محصولات کشاورزي، که در سال 1960 چهار پنجم صادرات نيجريه را تشکيل مي‌داد، در سال 1970 به 44 درصد و در سال 1979 به 6 درصد رسيد. امروزه، ديگر نيجريه محصول کشاورزي براي صادرات ندارد. صادرات بادام زميني از سال 1975 متوقف شد و توليد آن تنها مقدار اندکي براي مصرف داخلي است. کشت کاکائو نيز به نابودي گرائيد.[71] نيجريه امروز کشوري است با ديوان‌سالاري متورم و فاسد، بولتن‌هاي "شيک" اقتصادي به زبان‌هاي اروپايي، 30 ميليارد دلار بدهي خارجي، [72] و نظام سياسي آشوب‌زده و ملعبه دست نظاميان.

نيجريه نيز، چون ساير کشورهاي نفت‌خيز- از جمله ايران، از دوران "رونق نفتي" بهره برد و مبالغ هنگفتي ارز به درون اين کشور سرازير شد: در سال‌هاي 1976-1978 درآمد نفتي نيجريه حدود 10 ميليارد دلار در سال بود که در سال 1970 به 6 /16 ميليارد دلار و در سال 1980 به 5/ 22 ميليارد دلار رسيد. [73] در سال‌هاي بعد، سقوط قيمت نفت درآمد نيجريه را به 10 ميليارد دلار کاهش داد و اين کشور را با بحران شديد مالي مواجه ساخت. بيش از 200 ميليارد دلار درآمد نفتي که از سال 1976 تاکنون نصيب نيجريه شده مي‌توانست زيرساخت يک اقتصاد ملّي شکوفا را پديد آورد ولي به‌علت فقدان عقل سليم نخبگاني دورانديش و ملّي، که استعمار و امپرياليسم غرب ريشه آن را خشکانيده است، اين دلارهاي نفتي از طريق ديوان‌سالاري فاسد و واسطه‌هاي بومي به جيب کمپاني‌هاي غربي رفت و تنها ثمري که بر جاي گذارد ساخت‌زدايي بنيادين جامعه نيجريه بود.

امروزه، بسياري از روستاهاي نيجريه تخليه شده و روستائيان خو گرفته به زندگي مصرفي براي دستيابي به مشاغل کاذب به شهرهاي بزرگي چون لاگوس، عبادان و کادونا روي مي‌آورند. لاگوس، که جمعيت آن با سرعتي چشمگير در حال افزايش است، [74] يکي از انبوه‌ترين فقراي شهري را در خود جاي داده است. چندي پيش، روزنامه آلماني فرانکفورتر روندشاو در گزارشي چنين نوشت:

«براي همه مردم نيجريه، گذشته دوراني افسانه‌اي است. وقتي دربار? گذشته، دربار? اوائل دهه 1980، دوراني که اين کشور هنوز در اوج رونق نفتي غوطه مي‌خورد، سخن مي‌رود از آن زمان چون بهشت عدني ياد مي‌شود که مردم نيجريه را از آن بيرون کرده‌اند... در هيچ کشور آفريقايي مانند نيجريه اقتصاد با چنين سرعتي افول نکرده است. اوائل دهه 1980، درآمد سرانه در نيجريه بيش از 1000 دلار بود و اکنون به 300 دلار هم نمي‌رسد. يک استاد دانشگاه ماهيانه 1500 نايرا، برابر با 330 مارک، حقوق مي‌گيرد. حقوق او از اوائل دهه 1980 تاکنون ثابت مانده است. اين پول در آن زمان برابر با 6000 مارک بود... در سال‌هاي اخير، شمار دانشجويان 50 درصد افزايش يافته و به 140 هزار نفر رسيده ولي بودجه آموزشي کشور کاهش يافته است... قفسه‌هاي کتابخانه‌ها منظره غم‌انگيزي دارد: جديدترين کتاب‌ها و مجلات مربوط به سال‌هاي 1984 و 1985 است. از آن به بعد پولي براي خريد وجود نداشته است. بنابراين، رساله‌هاي دانشگاهي نيز ناگزير کهنه است... دانشجويان بايد خود خرج خوراک و مسکن را بدهند... اغلب به‌جاي سه نفر، هشت دانشجو در يک اتاق زندگي مي‌کنند... هم افراد فقير، که ديگر دست‌شان به دهان‌شان نمي‌رسد، و هم مرفه‌ترها، که مجبور شده‌اند سطح زندگي خود را تنزل دهند، به‌طور روزمره در پي آن‌اند تا از قوت لايموت جامعه، که هر روز کمتر مي‌شود، بخش بيشتري را به جيب زنند. اين سنت رايج که از يک کار يا يک کمک قدرداني شود در آفريقا در قالب مناسبات پولي رفته است. در اروپا اين تاکتيک بقا را با واژه‌هاي زشتي چون "رشوه" و "فساد" مي‌نامند، اما در کشورهاي به‌اصطلاح در حال رشد اين مکانيسم نوعي زنجيره دايره‌وار بزرگ براي تجديد توزيع ثروت اجتماعي است. هرج‌و‌مرج نهادين شده در فرودگاه‌ها در اين مورد به‌قدر کافي درس‌آموز است...

"پسران لاگوس" نام شعبده‌بازان ماهري است که هر روز، با ريه‌هايي انباشته از سرب اتومبيل‌ها، با راه‌بندان‌هاي چند ساعته مي‌آميزند. آنان با عبور از بين سپر و کاپوت ماشين‌ها نقش قفسه‌هاي متحرکي را دارند که به سرنشينان اتومبيل‌ها، که بي‌دفاع در چنبره ترافيک و فروشندگان قرار مي‌گيرند، هر چيز قابل حمل را عرضه مي‌کنند: از ساعت مچي تا آنتن‌هاي پرتابل تلويزيون و صندلي مخصوص بچه. اگر دولت بخواهد محدوديت واردات را تشديد کند و يا به‌طور جدّي به کنترل اجناس قاچاق بپردازد، با خشم "پسران لاگوس" مواجه خواهد شد زيرا بيش‌تر کالاهايي که آن‌ها به سرنشينان اتومبيل‌ها عرضه مي‌کنند از خارج مي‌آيد. و اگر "پسران لاگوس" دست به شورش بزنند، چنين شورشي براي هر دولتي مشکلي بزرگ‌تر از هر اعتصابي خواهد بود... ممر معاش "پسران لاگوس" شيفتگي مردم نيجريه به کالاهاي وارداتي است. از مايه خمير هلندي تا شلوارهاي تايلندي، هر چيزي که در خارج توليد شود بهتر از کالاهاي داخلي است... کمتر کسي است که مايل باشد شهر را ترک کند زيرا در شهر هنوز راه‌ها و امکانات زيادي براي کسب چند نايرا وجود دارد؛ امکاناتي که اغلب قانوني نيست ولي چه مي‌شود کرد؟» [75]

فرانکفورتر روندشاو بزرگ‌ترين مانع بهبود اقتصاد نيجريه را وابستگي به «طلاي سياه» يعني نفت مي‌داند که 90 درصد صادرات اين کشور را تشکيل مي‌دهد.

تجربه نيجريه به روشني نشان مي‌دهد که چگونه مي‌توان يک جامعه کهن با 2000 سال تاريخ را در 30 سال به نابودي کامل کشانيد!

قسمت چهارم


--------------------------------------------------------------------------------

53.   ساموئل هانتينگتون، سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني، ترجمه محسن ثلاثي، تهران: نشر علم، 1370، ص 544.

54.   همان مأخذ، ص 547.

55.   همان مأخذ، ص 548.

56.   ايولاکوست، کشورهاي رو به توسعه، ترجمه غلامرضا افشار نادري، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1370، ص 44.

57.   دورنماي کلي اقتصادي و اجتماعي جهان تا سال 2000، ترجمه اسفنديار رستگار، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1371؛ ص 140.

58.   همان مأخذ، ص 142.

59.   توليد گندم ايران در سال پرباران 1377 حدود 5 /6 ميليون تن بود و مصرف کشور حدود 10 ميليون تن. به‌عبارت ديگر، بايد سه ميليون تن گندم وارد مي‌شد که با احتساب هزينه حمل حدود 500 ميليون دلار قيمت داشت. در سال‌هاي اخير، ايران، در مجموع، ساليانه حدود يک ميليارد دلار صرف واردات مواد غذايي کرده است.

60.  The Economist, November 28, 1992, p. 59.

61.   لستر براون، جهان در آستانه سال 2000، ترجمه مهرسيما فلسفي، تهران: سروش، 1369، ص 250.

62.  Americana, 1985, vol. 20, p. 337c.

63.  Clark Moore and Ann Dunbar [eds.], Africa: Yesterday and Today, New York: Praeger, 1969, pp. 106-109.

64.  Frederick John Dealtry Lugard, 1st Baron (1858-1945)

65.  Africa: South of Sahra, 1982-1983, London: Europa Publication, 1982, p. 780.

66.  ibid, p. 782.

67.   در نتيجه چنين ضربه‌هايي به بريتيش پتروليوم بود که اين شرکت عظيم دولتي با 54 ميليارد دلار دارايي در سال 1992، 715 ميليون دلار ضرر داد. (Business Week, July 12, 1993, p. 72)

68.  Africa..., ibid, p. 1380.

69.  Carl K. Eicher and Carl Leidholm [eds.], Growth and Development of the Nigerian Economy, Michigan State University, 1970, p. 62.

70.    براون، همان مأخذ، ص 241.

71.  Africa..., ibid, p. 780.

72.  Time, July 19, 1993, p. 15.

73.  Africa..., ibid, p. 1380.

74.   لاگوس و حومه آن، که در سال 1950 تنها 290 هزار نفر جمعيت داشت، در سال 1996 مأواي 9 /10 ميليون نفر از مردم نيجريه شد و طبق پيش‌بيني سازمان ملل متحد جمعيت آن در سال 2010 به بيش از 20 ميليون نفر خواهد رسيد. در اين زمان، لاگوس پنجمين ابرشهر جهان خواهد بود. (Lagos,  Microsoft Encarta Reference Library 2003)

75.   مجله اومانيست در شماره اوّل نوامبر 1995 خود تصويري مشابه از کودکان خياباني نايروبي به‌دست داد. تعداد کودکان خياباني نايروبي بين 30 تا 150 هزار نفر تخمين زده مي‌شود. آن‌ها به‌طور عمده کودکاني هستند که والدين‌شان در اثر ايدز، مالاريا، سل، تصادف با اتومبيل و غيره از ميان رفته‎اند و بدون سرپرست در خيابان‌ها رها شده‌اند.

Stacey Young, "Open Season on Nairobi's Street Kids", Humanist, 1 November 1995, in: http://pangaea.org/street_children/africa/nairo.htm

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 توسط قرآنی

 
تجدد، توسعه و جهان امروز
 

قسمت دوّم

 



 

امپاتي: انگيزش رواني- فرهنگي "تجدد"
امپاتي [29] در اصل واژه‌اي روانشناختي است که از سال 1912 کاربرد يافت و منظور از آن توانايي تبديل يک انسان به موضوع تلقين بود. [30] اين واژه در چند دهه اخير وارد حوزه جامعه‌شناسي شد و در اين معنا معادل‌هاي فارسي چون "خو پذيري" و "همدلي" براي آن برگزيده شد که هيچ يک دقيق نيست. در اين کاربرد، منظور از امپاتي نوعي القاء رواني- فرهنگي است، مستقيم يا غيرمستقيم، که طي آن به فرد، يا يک گروه اجتماعي يا جامعه، تلقين مي‌شود که خواستار موقعيتي ايده‌آل گردد که در برابرش تصوير شده است. دانيل لرنر، که در دهه 1950 اين مفهوم را در نظريه مدرنيزاسيون به‌کار گرفت، مي‌نويسد:

«امپاتي يک مکانيسم رواني است که فردي را قادر مي‌سازد تا خود را در موقعيت فرد ديگر قرار دهد و خويشتن را با نقش، فضا و جايگاهي متفاوت با آن‌چه دارد تعيين هوّيت کند.» [31]

به‌گفته لرنر، مهم‌ترين انگيزشي که سبب امپاتي مي‌شود اين است که فرد گمان برد "مدل" او در وضعيتي بهتر از او قرار دارد.

از آغاز استيلاي جهاني تمدن جديد غرب، امپاتي به‌عنوان يک سازوکار رواني مهم‌ترين عامل فرهنگي مؤثر بر آن بخش از سکنه دنياي استعمارزده بود که با زندگي کشورهاي متروپل آشنا مي‌شدند. اين انگيزش در پايه فرآيند "فرهنگ‌پذيري" اين مردم قرار داشت. معهذا، به‌ويژه پس از جنگ دوّم جهاني بود که امپاتي به‌عنوان يک مکانيسم رواني- سياسي توده‌اي توسط دستگاه تبليغاتي دنياي غرب در جهت ايجاد يک بازار انبوه مصرف (اقتصادي و فرهنگي) به‌کار گرفته شد. در اين کاربرد توده‌اي، امپاتي ديگر تنها عامل جذب نخبگان "جهان عقب‌مانده" به فرهنگ "جهان پيشرفته" نبود بلکه موجي جهان‌گستر بود که همسان‌گري فرهنگي همه ملل و اقوام و تمدن‌ها و فرهنگ‌ها را هدف گرفته بود. از جنگ دوّم جهاني به اين سو، وسايل ارتباط جمعي غرب با ارائه يک مدل آرماني از "انسان غربي"، مدل "وضع بهتر"، نقش اساسي در توسعه امپاتي ايفا نمودند. به‌گفته لرنر، گسترش جهاني امپاتي سبب پيدايش تقاضاهاي جديد در مردمي شد که پيش‌تر حتي تصوّر چنين نيازهايي را نداشتند. رواج اين احساس جديد نياز شرايط جديدي را بر مديريت جوامع غيرغربي تحميل کرد. آنان بايد راه‌هايي مي‌يافتند تا ميان اين تقاضاهاي جديد و فزاينده و امکانات‌شان تعادل نسبي ايجاد کنند؛ تعادلي که در واقع نوعي عدم تعادل بود. [32] اين احساس نياز تنها اقتصادي نبود؛ در عرصه‌هاي متنوع، از جمله سياست و فرهنگ، نيز بازتاب داشت. در روشنفکران جهان غيرصنعتي اين احساس نياز پيدا شد که نه تنها فرهنگ و سنن جامعه خود بلکه حتي ساختارهاي اجتماعي کهن خود را نيز بايد امحاء و يا به‌سان غرب بازسازي کنند. اين آن فرآيندي است که دانيل لرنر «انقلاب احساس محروميت فزاينده» [33] ناميده است. اين «انقلاب» شکافي ژرف در جوامع غيرغربي ايجاد کرد: شکاف ميان "توقعات" و "امکانات". در نتيجه، در بخشي از مردم اين جوامع، به‌ويژه در شهرنشينان، نارضايي عميق، دائمي و ارضاءناشدني پديد شد: آنان مي‌خواهند "ديگري" شوند بي‌آن‌که امکانات و شرايط اين دگرساني را داشته باشند.

در چهار دهه پس از جنگ دوّم جهاني، امپاتي در بنياد موج فرهنگي نيرومندي قرار گرفت که در جهت سلب هويت‌هاي بومي در دنياي غيرغربي و پذيرش نهادها و ساخت‌هاي اجتماعي و سياسي و آداب و ايستارهاي تمدن غالب جهاني عمل مي‌کرد؛ بي‌آن‌که در همخواني يا عدم همخواني اين "هوّيت جديد" با ريشه‌هاي فرهنگي و ساختاري اين جوامع تعمق شده باشد. اين کنش، "دو فرهنگي شدن" [34] بخشي از سکنه دنياي غيرغربي را به ارمغان آورد. انسان دو فرهنگي جديد از هوّيت تاريخي- بومي خود گريزان بود و با شور و شعف پيدايش يک فرهنگ همسان جهانشمول را صلا مي‌داد که گويا عضويت او را در "باشگاه بهروزان جهان" تأمين مي‌کرد.

«از واشنگتن تا مسکو و توکيو، از توکيو تا سيدني و دهلي، او دهلي تا قاهره و مادريد و برلين همه چيز يکسان شده است. جهان ما با شتابي شگفت‌انگيز به‌سوي يگانگي و يکساني پيش مي‌رود. فاصله‌ها از ميان برداشته مي‌شود. دور نزديک مي‌آيد و نزديک نزديک‌تر مي‌شود. رسوم ملّي و هنرهاي ملّي شتابان به داخل موزه‌ها پناه مي‌برند. در سراسر جهان و در جميع شئون تنها يک شيوه پيش مي‌رود: شيوه زندگي بين‌المللي.» [35]

از سوي ديگر، موجي از جنبش‌هاي خودگرايانه [36] پديد شد که مي‌خواست در برابر اين گرايش حريصانه به بلع فرهنگ‌هاي غيرغربي مقاومت کند. اين پديده در قالب‌ها و الوان متنوع بومي- فرهنگي رخ نمود و به‌ويژه در جنبش‌ها، جنگ‌هاي خونين و انقلاب‌هاي استقلال‌طلبانه جهان سوّم در دهه‌هاي 1950 و 1960 ميلادي رخ نمود. در دهه 1970 به‌نظر مي‌رسيد که اين موج فرونشسته و راه افول مي‌پيمايد ولي مدتي بعد با عمق و قدرتي شگرف و در قالب نوعي بازگشت به خويش نامنتظر سربرکشيد؛ چنان بنيادگرايي که در نيمه سده بيستم تصوّر آن ناممکن بود.

"انقلاب توقعات فزاينده" و احساس محروميت ارضاءناشدني نيز طي چهار دهه در کار بود و تعادل ساختاري جوامع غيرغربي، و در نهايت تعادل ساختاري جهان به‌عنوان يک کل واحد، را مي‌خورد و فرو مي‌ريخت؛ و سرانجام سيلابي پديد ساخت خروش مهيب آن امروزه، در آستانه هزاره سوّم ميلادي، غرب را به هراس انداخته است. در ژانويه 1993 اشپيگل نوشت:

«در جايي که تصويرهاي تلويزيون‌ها سطح زندگي کشورهاي صنعتي را با جذابيت تصوير مي‌کند و کشورهاي غير غربي جز تنگدستي چيزي براي ارائه به مردم خود ندارند، نسل جوان گرسنه آفريقا خود را براي مهاجرت به کشورهاي اروپايي آماده مي‌کند و با تخته پاره بادبان خودساخته از تنگه جبل‌الطارق مي‌گذرد و در 40 دقيقه مرز ميان فقر و ثروت را مي‌گذرد. "ميليون‌ها خواهند آمد" و برتراند اشنايدر مي‌گويد: چه کسي فرمان شليک خواهد داد؟» [37]

"مدرنيزاسيون" و دنياي غيراروپايي
ويژگي اساسي نظريه‌هاي مدرنيزاسيون در دهه‌هاي پنجاه و شصت ميلادي، تفکيک مطلق‌گرايانه ساختارهاي پيچيده و متنوع جوامع انساني به دو مدل عام و تجريدي بود. نظريه‌پردازان مدرنيزاسيون توجه خود را به برخي دگرگوني‌هاي اساسي اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي- که گمان مي‌بردند در پيدايش جوامع معاصر غرب نقش تعيين‌کننده داشته- و به برخي مختصات اساسي- که گمان مي‌بردند وجه تمايز جامعه جديد غربي از جوامع غيرغربي است- معطوف داشتند. آنان، بر اين اساس، به استخراج الگويي عام به‌نام "راه گذار به مدرنيته" و پرداخت يک "گونه آرماني"، [38] مدلي عام و انتزاعي، موسوم به "جامعه مدرن" دست زدند.

در مقابل اين "جامعه مدرن"، "جامعه ماقبل مدرن" قرار دارد: انتزاع گونه آرماني از اين جامعه، قطب ديگري بود که نظريه مدرنيزاسيون را استوار مي‌داشت و بدان قوام مي‌بخشيد. بنابراين، از طريق بسيط کردن هر چه ممکن‌تر تاريخ و ساختار متنوع و بغرنج جوامع غيرغربي و انتزاع برخي مختصات عام، مدل آرماني ديگري ساخته شد که طيف گسترده‌اي از جوامع بشري را، از چين و هند گرفته تا قبايل بومي استراليا و آفريقا و آمريکا، در بر مي‌گرفت. اين جامعه "ماقبل مدرن" بايد داراي ساختاري نسبتاً ساده و فاقد تقسيم کار گسترده و پيچيده و نهادها و نقش‌هاي اجتماعي تخصصي متنوع، که ويژگي "جامعه مدرن" انگاشته مي‌شد، مي‌بود. در چنين جامعه‌اي، فعاليت‌هاي اساسي در دست معدودي نهاد تمرکز داشت که عموماً بر محور خانواده و مناسبات خويشاوندي استوار بود؛ و در درون هر نهاد نقش‌هاي اجتماعي محدود به افراد معيني بود. در چنين جامعه‌اي، "تحرک اجتماعي" ناممکن يا بسيار دشوار و نامتعارف بود چه رسد به اين‌که غلام، رويگرزاده يا بچه شباني به پادشاهي رسد؛ نقش‌هاي اجتماعي پايدار و ابدي بود و پيش از تولد بر لوح سرنوشت هر کس حک شده. در چنين جامعه‌اي، نه "افکار عمومي" وجود داشت نه "مشارکت اجتماعي"- که هر دو ويژه "جامعه مدرن" انگاشته مي‌شد. عامه مردم خارج از نقش‌هاي مقدر خود نمي‌توانستند در حيات اجتماعي و سياسي مؤثر باشند. آزادي و انتخاب فردي وجود نداشت؛ هر انساني محکوم به زيست در شبکه حيات جمعي خود بود و آن‌چه ضمير او را متعين مي‌داشت "ما" بود. منفعت فردي مفهومي بود ناشناخته. فرهنگ و بينش جامعه نيز منطبق با اين ساختار بسيط بود. روستو مي‌گفت:

«جامعه سنتي جامعه‌اي است که ساختار آن در چارچوب کارکردهاي محدود توليدي توسعه‌يافته است و بر علم و تکنولوژي ماقبل نيوتوني، و بر نگرش ماقبل نيوتوني به جهان، مبتني است.» [39]

به ديد ماريون لوي، "جامعه غيرمدرن" جامعه‌اي است با درجه نازل تخصصي بودن نهادهاي اجتماعي، پيوند ناچيز اين نهادها با هم، تمرکز اندک، گسترش نازل گردش پول و اقتصاد مبتني بر بازار، ديوان‌سالاري بسيط و محدود، کارکردهاي وسيع مناسبات خويشاوندي. اقتصاد چنين جامعه‌اي روستايي- کشاورزي است و روستا نيازهاي مصرفي شهرها را، که عموماً داراي جمعيت اندک و فاقد مشاغل پيچيده هستند، تأمين مي‌کند. به‌عکس، "جامعه مدرن" جامعه‌اي است با درجه عالي تخصصي بودن نهادها و نقش‌هاي اجتماعي، پيوند وسيع نهادها با هم، تمرکز بالا، گستردگي اقتصاد پولي و بازار، ديوان‌سالاري وسيع و تکامل‌يافته، و کاهش کارکردهاي خويشاوندي. اقتصاد "جامعه مدرن" شهري- صنعتي است و کالاها، خدمات و دانش از شهر به روستا صادر مي‌شود. [40]

در نگرش بسياري از نظريه‌پردازان مدرنيزاسيون، دو گونه آرماني "سنتي" و "مدرن" در رابطه تاريخي با هم قرار داشتند و اين رابطه مفهوم "گذار" را تحقق مي‌بخشيد. در فرآيند اين "گذار" جامعه سومي شکل مي‌گرفت که "جامعه انتقالي" خوانده مي‌شد. اين گذار، "مدرنيزاسيون" (تجدد) نام داشت و فرآيندي بود از "کهنه" به "نو"، از "بساطت" به "بغرنجي". مهم‌ترين خصيصه "جامعه مدرن"، که ساير ابعاد حيات اجتماعي را تعين مي‌بخشيد، اقتصاد مبتني بر صنعت بود. با تعميم الگوي تاريخ‌گرايانه فوق، اين نتيجه به‌دست مي‌آمد که جوامع غيرصنعتي معاصر، از آنجا که در مراحل "ماقبل مدرن" رشد هستند، هنوز مختصات گذشته اروپاي غربي بر آنان غلبه دارد ولي با ورود آنان به مرحله صنعتي تمامي ابعاد حيات اجتماعي و فرهنگي‌شان دگرگون و "مدرن" خواهد شد يعني مختصات امروزين غرب را به خود خواهند گرفت. در اين فرآيند، ساخت بسيط "سنتي" دگرگون خواهد شد و نهادها و نقش‌هاي متنوع تخصصي پديد خواهد آمد. ويلبر مور فرآيند مدرنيزاسيون را چنين مي‌ديد:

«تحول تام يک جامعه سنتي يا ماقبل مدرن به تکنولوژي و سازمان اجتماعي متناسب با آن که شاخص جامعه پيشرفته است؛ يعني کشورهاي از نظر اقتصادي موفق و از نظر سياسي باثبات غرب... اين فرآيند يک دگرگوني عام است که شرايط و شيوه زندگي را در بر مي‌گيرد.» [41]

از ديدگاه نظريه‌پردازان مدرنيزاسيون، مشکلات جوامع جهان سوّم و ناکامي آنان در نيل به دستاوردهاي صنعتي معاصر، ناشي از "عقب‌ماندگي تاريخي" آنان بود. اين کشورها براي غلبه بر اين عقب‌ماندگي نخست بايد بر "سنت‌گرايي" [42] ساخت‌هاي اجتماعي و نهادهاي سياسي و ارزش‌هاي فرهنگي خود فائق مي‌آمدند- يعني الگوهاي "مدرن" را در اين عرصه مي‌پذيرفتند، و اگر چنين قابليتي نشان مي‌دادند آنگاه مي‌توانستند تکنولوژي را از غرب به کشور خود منتقل کنند. در اين کشورها، "رسالت" تحقق مدرنيزاسيون با نخبگان سياسي است. آنان، اگر تحصيل‌کرده غرب يا متأثر از آموزه‌هاي غربي باشند، مي‌توانند با ايفاي نقش در تحول نظام سياسي و انطباق آن با ساخت‌هاي سياسي غرب روند "تجدد" را سرعت بخشند. گام بعدي، ايجاد دگرگوني اجتماعي است. نقش کشورهاي پيشرفته غرب، به‌عنوان مهد و کانون "تجدد"، کمک به اين نخبگان در اصلاح نظام سياسي و اجتماعي کشورشان است. فرانسيس آبراهام مي‌نويسد: کشورهاي پيشرفته غربي نه فقط به‌دليل نوع‌دوستي بلکه براي صيانت از خود نيز بايد به مدرنيزاسيون جهان سوّم ياري رسانند زيرا اين فرآيند عدم تعادل جهان را کاهش مي‌دهد. در غير اين صورت، عدم رضايت فزاينده‌اي که زائيده نظام ارزش‌ها و نهادهاي سنتي جوامع "عقب‌مانده" است به بروز انقلاب‌هاي کمونيستي، يا مُلهم از کمونيسم، خواهد انجاميد و ديکتاتوري‌هاي توتاليتري پديد خواهد آمد که دشمني با غرب پيشه آن‎هاست. [43]

گفتيم که نظريه‌هاي مدرنيزاسيون بر انتزاع دو گونه آرماني از "جامعه سنتي" و "جامعه مدرن" شکل گرفت. در يک قطب، گونه‌اي است به‌غايت بسيط و ناهمخوان با جهان امروز و در قطب ديگر گونه‌اي با کليه مختصات و ساخت‌هايي که گويا با تحولات در سده اخير جهان انطباق دارد. در اواخر دهه 1960 ميلادي، جيمز کالمن در انتقاد از اين مطلق‌گرايي نوشت: نگرش سه مرحله‌اي (سنتي، انتقالي، مدرن) مانند تمامي چنين الگوسازي‌هايي به ارائه يک تصوير کاذب از قطب "سنتي" در زنجيره مدرنيزاسيون گرايش دارد. در اين نگرش، از سويي، در سنجش خصلت ايستا و جامد "جامعه سنتي" اغراق مي‌شود در حالي‌که برخي نظام‌هاي سياسي در تاريخ گذشته حتي با شاخص‌هاي امروز نيز "مدرن" محسوب مي‌شوند. از سوي ديگر، الگوي "جامعه مدرن" با وضع واقعي و موجود جامعه غربي آميخته مي‌شود. به‌عبارت ديگر، جوامع غربي به‌عنوان دارندگان چنان مختصات آرماني معرفي مي‌شوند (مانند برابري، مشارکت همگاني و غيره) که در عمل فاقد آن‌اند. [44]

يکي از اين مختصات آرماني، که به‌شدت دربار? آن اغراق شده و مي‌شود، مشارکت همگاني است. فرض بر اين است که "جامعه سنتي" جامعه‌اي است فاقد مشارکت و "جامعه مدرن" جامعه‌اي است واجد عالي‌ترين سطح مشارکت همگاني در حيات اجتماعي و سياسي. دانيل لرنر در نقد اين داوري مي‌نويسد:

«گونه آرماني جامعه مشارکت‌پذير هنوز در غرب مدرن وجود ندارد و شايد هيچگاه در جايي تحقق نيابد. چنان‌که سنجش‌هاي افکار عمومي بارها و بارها نشان داده است، شهروندان [غربي] غالباً از گذشته بي‌اطلاع‌اند، رأي‌دهندگان نسبت به آينده مذبذب‌اند، و مصرف‌کنندگان غالباً در انتخاب [نيازهاي‌شان] سردرگم‌اند. اتکاء افکار عمومي [غرب] بر نهادهاي روزمره روشنگري اجتماعي، مانند مدارس و وسايل ارتباط جمعي، افکار عمومي را به‌سمت روزمره شدن پيش مي‌برد.» [45]

چنين دعوت‌هاي جسته و گريخته به واقع‌بيني بر سياست گذاران دنياي غرب تأثير نداشت. آنان طي چند دهه با اهرم‌هاي قدرتمند سياست و اقتصاد، و با ميانجي‌گري بخشي از نخبگان بومي، به تحميل طرح‌هاي "توسعه" خود بر دنياي غيرغربي دست زدند. ثمره اين دستکاري، [46] ساخت‌زدايي يا بي‌اندام کردن [47] جوامع غيرغربي و تبديل آنان به موجوداتي بي‌شکل و مسخ شده در پيرامون جهان غرب بود. استراتژيست‌هاي غربي در رابطه با کشورهاي غيرغربي اين اندرز ادموند برک را ناديده گرفتند که مي‌گفت:

«هر چه سنت کهن‌تر باشد احترام ژرف‌تري را برمي‌انگيزد زيرا حاوي خرد جمعي تبلوريافته نسل‌هاي بيشتري است. به چنين سنت‌هايي بايد با توجه اکيد برخورد کرد و از دستکاري عجولانه در آن‌ها پرهيز نمود.» [48]

تنها از اواخر دهه 1970 و اوائل دهه 1980، و با آشکار شدن نتايج تلخ سياست‌هاي مدرنيزاسيون دو دهه پيشين، بود که اين نظريه‌ها مورد نقادي جدّي قرار گرفت؛ در زماني‌که از جوامع "سنتي" جز مصالحي تخريب‌شده چيزي به جا نمانده بود. از جمله اين منقدين بايد به دانيل شروت، [49] اريک ولف [50] و استفن ساندرسن [51] اشاره کرد. چکيده اين انتقادات چنين است:

"توسعه‌گرايان" عناصري را در جوامع غيرغربي به‌عنوان "سنت" مي‌شناختند و خواستار دگرگوني آن بودند که خصيصه ذاتي و جدايي‌ناپذير فرهنگ آنان و زائيده هزاران سال تطور و تکوين فرهنگي و تاريخي اين جوامع بود. به‌عکس، آن عناصري در فرهنگ غرب "مدرن" انگاشته مي‌شد که مولود وضع خاص اين فرهنگ بود و حتي در ازمنه‌اي که اروپاي غربي هنوز به دوران "مدرن" تاريخ خود گام ننهاده بود وجود داشت. نظريه‌پردازان مدرنيزاسيون علت "عقب‌ماندگي" جوامع غيرغربي را به اين "سنت‌گرايي" نسبت مي‌دادند و بر چند سده پيشينه مناسبات فرهنگي و تجاري استعماري غرب با ساير جوامع، به‌ويژه مداخلات نظامي مکرر اروپاي غربي و سپس ايالات متحده آمريکا، چشم مي‌پوشيدند. در نتيجه، نسخه‌هاي آنان بسياري از کشورهاي جهان سوّم را کم و بيش به جوامعي بدل کرد که نه "مدرن"اند نه "سنتي".

توسعه‌گرايان فرآيند غربي، و به‌ويژه انگليسي، صنعتي‌شدن را به‌عنوان الگو فراروي جهان غيرغربي قرار مي‌دادند و در القاء اين امپاتي چنان ابرام مي‌ورزيدند که صنعتي‌شدن به آرمان تمامي روشنفکران جهان غيرغربي بدل شد. به‌نوشته فرانسيس آبراهام، اين نظريه‌پردازان چند مسئله را ناديده گرفتند: اوّل، بريتانيا بدون رقابت و بدون مداخله يک قدرت پيشرفته صنعتي فرآيند صنعتي‌شدن خود را طي کرد حال آن‌که تلاش کشورهاي "پيراموني" براي صنعتي‌شدن هماره با رقابت کشورهاي ثروتمند، از نظر تکنولوژيک پيشرفته و از نظر نظامي قدرتمند غرب مواجه بود. دوّم، آن شرايط اجتماعي و اقتصادي و سياسي که در سده‌هاي هيجدهم و نوزدهم ميلادي براي بريتانيا وجود داشت (مانند انباشت سرمايه از طريق غارت مستعمرات) در سده بيستم براي کشورهاي "پيراموني" فراهم نبود. سوّم، توسعه‌گرايان گمان مي‌بردند که نتايج صنعتي‌شدن غرب، مانند انديويدوآليسم و ماترياليسم، مطلوب همه جهانيان است در حالي‌که چنين پديده‌هايي با ارزش‌ها و ايستارهاي فرهنگي برخي از جوامع انطباق نداشت. [52]

قسمت سوّم
 


--------------------------------------------------------------------------------

29.  Empathy

30.  The Shorter Oxford English Dictionary on Historical Principles, vol. 1, p. 648.

31.  Lerner, ibid, p. 391.

32.  ibid, pp. 390-391.

33.  Revolution of Rising Frustration

34.  biculturism

35.   محمدعلي خنجي، بيانه جبهه بين‌المللي، تهران: بي نا، ارديبهشت 1343، ص 7.

36.  Nativist

37.   هانس مارتين، هارالد شومان، "براي دومين بار از بهشت رانده مي‌شويم"، ترجمه توفيق گلي‌زاده، آدينه، شماره 80-81، خرداد 1372، ص 74.

38.  Ideal Type

39.  Walt W. Rostow, The Stages of Economic Growth: A Non- Communist Manifesto, Cambridge University Press, 1960, p. 4.

40.  Marion Levy, Modernization and the Structure of Societies, Princeton University Press, 1966.

41.  Wilbert Moore, Social Change, N. J.: Prentice- Hall, 1974, p. 94.

42.  traditionalism

43.  Francis M. Abraham, Prospects on Modernization: Toward a General Theory of Third World Development,Washington, DC: University Press of America, 1980, pp. 1-29.  

44.  James S. Coleman, "Modernization: Political Aspects", International Encyclopedia of the Social Sciences, vol. 10, p. 396.

45.  Lerner, ibid, pp. 387-388.

46.  manipulation

47.  destructuralization

48.  M. Morton Auerbach, "Edmund Burke", International Encyclopedia of the Social Sciences, vo. 2, p. 222.

49.  Daniel Chrot, Social Change in the Twentieth Century, Harcourt Brace Javonich, 1977.

50.  Eric Wolf, Europe and the Peoples withouth History, University of California Press, 1982.

51.  Stephen K. Sanderson, Macrosociology: An Introduction to Human Societies, N. Y.: Harper & Row, 1988.

52.  Abraham, ibid, pp. 176-204.
 
 



 
 

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 توسط قرآنی

 
تجدد، توسعه و جهان امروز
 

قسمت اوّل



يادداشت ويرايش دوّم:

بررسي حاضر در اوائل سال 1372 تدوين و منتشر شد؛ [1] در زماني‌که انگاره‌هاي معيني از تجدد و توسعه بسياري از مسئولان و مديران دولتي و کارشناسان جمهوري اسلامي ايران را مفتون کرده و "افسون ببرهاي آسيا"، به‌ويژه الگوي صنعت اتومبيل‌سازي کره جنوبي، جاذبه فراوان يافته بود. اين هشدار در آن زمان تأثير نداشت و طرح‌هايي آغاز شد که نتايج عملي آن اينک مشهود است. در پائيز 1997 بحران بزرگ مالي "ببرهاي آسيا" پديد آمد و طي سال‌هاي بعد سراب راه آسياي جنوب شرقي توسعه را به‌کلي بر باد داد. [2] در سال 1998 کمپاني اتومبيل‌سازي کيا موتورز و در سال 2000 کمپاني اتومبيل‌سازي دوو به‌دليل ورشکستگي در معرض فروش قرار گرفتند.

به‌رغم گذشت اين سال‌ها، بررسي زير هنوز تازه و روز است زيرا زيرساخت‌هاي نظري مفاهيم تجدد و توسعه در نخبگان سياسي ما دگرگون نشده و لذا هنوز بايد در انتظار مصائب افزون‌تري بود که اين "اسطوره" براي ايرانيان به ارمغان خواهد آورد. در متن حاضر اصلاحاتي صورت گرفته، آمارها به روز شده و شواهدي از تحولات دهه اخير ايران (1370- 1380)، در تأييد داوري‌ها و پيش‌بيني هاي چاپ نخست، افزوده شده است.

عبدالله شهبازي، تهران، آذر 1381

مفهوم "تجدد" و سير تاريخي آن
"تجدد"، صرفنظر از معني آن در زبان فارسي، در انديشه سياسي جديد به‌عنوان معادل "مدرنيزاسيون" [3] به‌کار مي‌رود. "مدرنيزاسيون" تجدد و نو شدن ساده و متعارف نيست بلکه داراي بار خاصي است که با مباني نظري انديشه سياسي غرب پيوند خورده است.

دانيل لرنر "مدرنيزاسيون" را تعبيري جديد از پديده‌اي کهن مي‌داند: فرآيند دگرگوني اجتماعي که طي آن «جامعه‌اي کمتر پيشرفته» مختصات «جامعه پيشرفته‌تر» را به‌خود مي‌گيرد. [4] "مدرنيزاسيون" نوعي فرهنگ‌پذيري [5] است در مفهوم عام آن و به‌عنوان يک کنش فرهنگي داراي معنايي وسيع‌تر از توسعه اقتصادي و اجتماعي است. "مدرنيزاسيون" انگاره‌اي است هم مقايسه‌اي و هم ارزشي. مقايسه‌اي است زيرا دو قطب "کهنه" و "نو" را در مقابل هم قرار مي‌دهد؛ و ارزشي است زيرا در اين تقابل نفي "کهنه" توسط "نو" (مدرن) را موجه و حتي طبيعي جلوه‌گر مي‌سازد. در اين مقايسه، ملاکِ ارزش‌گذاري "پيشرفت" يک فرهنگ است و اين "پيشرفت" با ميزان رشد تکنولوژي سنجيده مي‌شود. بدين‌ترتيب، فرهنگ "عقب‌مانده" بايد مجموعه نظام ارزشي خود را با فرهنگ "پيشرفته" انطباق دهد و بدين معنا "معاصر" و "مدرن" شود.

"مدرنيزاسيون"، در معناي جامعه‌شناختي آن، در سده نوزدهم ميلادي کاربرد نداشت و تنها "مدرنيسم" [6] به معني پذيرش آداب و رسوم جديد به‌طور محدود به‌کار مي‌رفت. در آن دوران در سرزمين‌هاي تحت سلطه استعمارگران غربي فرآيند همسان شدن مردم بومي با فرهنگ استعمارگران حاکم با نام صريح آن خوانده مي‌شد. در مستملکات بريتانيا اين فرهنگ‌پذيري "انگليسي‌مآب شدن" [7] و در مستعمرات فرانسه "فرانسوي‌مآب شدن" [8] نام داشت. به‌تدريج، با آشکار شدن ناهمگوني‌هاي جوامع اروپاي غربي اين واژه‌هاي مشخص کنار رفت و اصطلاح عام‌تر "اروپايي‌مآب شدن" [9] پديد آمد. در ايران اواخر سده نوزدهم و اوائل سده بيستم ميلادي، براي بيان اين پديده واژه "فرنگي‌مآبي" کاربرد داشت.

جنگ جهاني دوّم سيماي جهان را دگرگون کرد و از درون آن ايالات متحده آمريکا به‌عنوان رهبر دنياي غرب سر برآورد. در اين زمان بود که فرهنگ اروپاي غربي خود به‌شدت آماج يورش "شيوه زندگي آمريکايي" [10] قرار گرفت و اصطلاح "آمريکايي‌گرايي" [11] به اين فرآيند فرهنگي اطلاق شد. ولي آنجا که سخن از جهان غيراروپايي بود، به‌دليل همگوني همه فرهنگ‌هاي غربي، واژه "غربگرايي" [12] کاربرد يافت. [13]

«در سال‌هاي پس از جنگ، به‌زودي آشکار شد که حتي اين واژه گسترده‌تر نيز براي تبيين آن شيوه ارتباطي که الگوهاي تنظيم شده دگرگوني اجتماعي را چنان سريع و وسيع پخش مي‌کند، بس محدود است و به يک ارجاع جهانشمول نياز است. در پاسخ به اين نياز واژه نوين "مدرنيزاسيون" ابداع شد.» [14]

اين ابداع در زماني صورت گرفت که جامعه‌شناسي آمريکايي تحت‌تأثير گسترش نهضت‌هاي استقلال‌طلبانه و ضدامپرياليستي گام‌هاي فعال خود را براي شناخت علل اين بحران و تبيين الگوهاي رفتاري دنياي غرب با جوامع در حال عصيان آغاز کرده بود. در دهه‌هاي 1950 و 1960 ميلادي در بيش‌تر اين تئوري‌ها به توسعه اقتصادي توجه مي‌شد و "مدرنيزاسيون" مفهومي را القاء مي‌کرد که بيش‌تر با واژه فارسي "نوسازي" قابل بيان است. در آن زمان سخن بيش‌تر بر سر آن بود که از طريق ايجاد چه دگرگوني‌هايي در ساختار اقتصادهاي ماقبل صنعتي مي‌توان راه گذار دنياي غيرصنعتي را از وضع "سنتي" به وضع "مدرن" هموار ساخت.

مدرنيزاسيون به معناي دگرگوني در ساختار اقتصادي جوامع "سنتي" نمي‌توانست از "مدرنيزاسيون سياسي" جدا باشد. بدين‌ترتيب، تئوري‌هاي مدرنيزاسيون ايجاد دگرگوني در تمامي ابعاد جوامع غيرغربي را هدف گرفت. در سال 1965، هارولد لاسول، [15] انديشه‌پرداز سياسي آمريکايي و صاحب‌نظر در جامعه‌شناسي ارتباطات، مدرنيزاسيون را به‌عنوان فرآيندي توصيف کرد که دگرگوني در همه ارزش‌هاي اجتماعي را، از قدرت تا آگاهي روشنفکري، در بر مي‌گيرد.

به‌رغم ستيز جامعه‌شناسي رسمي ايالات متحده آمريکا با ديدگاه تکاملي، [16] که بازتاب تعارض سياسي جهان غرب با اتحاد شوروي و ايدئولوژي رسمي آن (مارکسيسم) بود، نظريات مدرنيزاسيون نمي‌توانست از اين روح نگرش غرب به فرهنگ‌هاي غيرغربي مبرا باشد. گذر از "جامعه سنتي" به "جامعه مدرن" آن اسطوره بنياديني بود که بر تمامي تئوري‌هاي مدرنيزاسيون غلبه داشت. اوج اين نگرش را در نظريات روستو [17] مي‌توان ديد. در دهه 1960 ميلادي، ديدگاه روستو نه تنها بر جامعه‌شناسي آمريکايي حکومت مي‌کرد بلکه از طريق اهرم ديوان‌سالاري دولتي و آکادميک ايالات متحده بر مشي سياسي و انديشه نخبگان بسياري از کشورهاي وابسته به آمريکا نيز تأثير عميق گذارد و سرآغاز موجي از رفورم‌ها شد که نمونه ايراني آن براي ما آشناست. در واقع، نظريه مدرنيزاسيون، چنان‌که روستو نيز مدعي آن بود، [18] به نوعي "مانيفست ضد کمونيستي" بدل شد و به‌عنوان يک "ايدئولوژي" چارچوب نظري بخش وسيعي از نخبگان جهان سوّم را شکل داد. در ايران نيز شبه‌مارکسيسم روستو بر نخبگان و روشنفکران تأثير عميق بر جاي نهاد. اگر وجوه تشابه نظريات مدرنيزاسيون دهه 1960 را با نظريه تکامل اجتماعي مارکسيسم مدّ نظر قرار دهيم، درمي‌يابيم که اين نگرش‌هاي ظاهراً متعارض در مفاهيم بنيادين، مانند تقديس "صنعت" به‌عنوان تنها معيار "تکامل" و تحقير "جامعه سنتي" و اعتقاد به زوال اجتناب‌ناپذير آن، داراي وجوه تشابه اساسي‌اند.

اگر امروزه بر جامعه‌شناسي دهه 1960 ايالات متحده آمريکا و نظريه روستو تأکيد مي‌کنيم، از آنروست که زيرساخت نظري بخشي از روشنفکري ايراني در دهه فوق تکوين يافته و فضاي فرهنگي و دانشگاهي آن زمان و تأثيرات مستقيم و غيرمستقيم آن برخي از مفاهيم را در انديشه اجتماعي و اقتصادي و سياسي تحصيل‌کردگان ما، که نخبگان امروزند، شکل داده است.

"تجدد": کشف دوباره
در سال‌هاي آغازين سده بيستم ميلادي، توسط گروهي از ايرانيان در برلين نشريه‌اي منتشر مي‌شد به‌نام کاوه. کاوه ظاهراً دغدغه "عقب‌ماندگي" ايران آن روز از "قافله تمدن" را داشت و براي "ترقي" ايران دل مي‌سوزانيد. کاوه نسخه‌هايي تجويز مي‌کرد که، مدت کوتاهي پس از تعطيل آن، به‌دست يک حکومت نوخاسته پيچيده شد. از آن پس، به مدتي طولاني (بيش از نيم قرن)، و در مقطع زماني که مي‌توانست تعيين‌کننده سرنوشت ايران در دنياي معاصر باشد، سياست و اقتصاد ايران در راهي گام نهاد که کاوه مي‌خواست.

به‌زعم کاوه، راه ترقي ايران در «تجدد» بود و «تجدد» نيز چيزي نبود جز پذيرش و «تسليم مطلق» به راهي که غرب پيموده بود. نَفسِ واژه «تجدد» بيانگر تلقي کاوه از فرآيند تحول جامعه ايراني بود: گذر از "کهنه" به "نو". جوامع شرقي و کليه ساخت‌ها و نهادها و سنن و آداب آن‌ها، حتي نحوه پوشاک، "کهنه" بود و وضع اروپاي غربي "نو" و الگويي که همه بايد به‌سوي آن ره مي‌سپردند. در اين معنا بود که کاوه مي‌گفت: «تجدد حکم تاريخ است.» در واقع، در انديشه اين گروه از روشنفکران ايراني آغاز سده بيستم "فرنگ" چيزي بيش از يک غايت زميني که نوعي کعبه آرماني بود.

«در حقيقت سرزمين هزار و يک شب همانجاست. فرنگي است که چراغ علاءالدين در دست گرفته و ثروت‌هاي بيکران شرق را مي‌جويد و مي‌يابد و مي‌برد. چوب جادو نيز که به هر چه خورد خواني گسترده مي‌گردد در چنگ اوست... سندباد بحري است و با دنياي کوتوله‌ها در جنگ.» [19]

در پايان سده بيستم نيز هنوز همان کلامي تکرار مي‌شد که در آغاز اين سده گفته شده بود؛ هنوز نيز گروهي به "تجدد" به‌عنوان "حکم تاريخ" مي‌نگريستند:

«داستان توسعه اقتصادي داستان تحول تاريخي است. بنابراين، نبايد توسعه را با شاخص‌هايي مانند درآمد سرانه، توليد سرانه و شکاف بين کشورهاي توسعه‌نيافته و توسعه‌يافته تعريف کرد... مسئله توسعه‌نيافتگي به تحول در دوران تاريخي بشر مربوط مي‌شود. يک دوران تاريخي جديد به‌وجود آمده است. آنان که توانسته‌اند در گذر به دوره جديد موفق باشند توسعه‌يافته‌اند. و آنان که نتوانسته‌اند اين توفيق را به‌دست آورند به اندازه يک دوران تاريخي از حرکت بشريت عقب‌ مانده‌اند.» [20]

غلظت اين تاريخ‌گرايي تا بدان حد است که آدمي گاه گمان مي‌برد با نوعي تاريخيگري مارکسي در جامه‌اي جديد مواجه است؛ و آن‌چه به‌عنوان "نظريه توسعه" ارائه مي‌گردد چيزي نيست جز يک ايدئولوژي نوپديد با همان شاخص‌هاي اساسي ماترياليسم تاريخي. در اين ايدئولوژي نه تنها تاريخ حرکتي جبرگرايانه از دوران تاريخي "کهنه" و "محکوم به مرگ" به دوران تاريخي "نو" دارد بلکه داراي غايتي است که به‌جاي سوسياليسم "جامعه مدني" نام گرفته است.

«اگر وجه مشخص جوامع فئودالي نوعي تفکر خدامدار، اقتصاد طبيعي و حاکميت سنت ايستا است، تجدد پرچمدار خردمداري، اقتصاد کالايي و جهانگشاي سرمايه‌داري، فروپاشي سنت و پيدايش جامعه مدني است... [در اين جامعه مدني] خانواده مردسالار... فرومي‌پاشد، فردگرايي رواج مي‌يابد، و زن به عرصه اقتصاد گام مي‌گذارد... تجدد با انقلاب علمي مترادف است. نه تنها طبيعت که انسان و جامعه و تاريخ نيز در کمند تفکر علمي قرار مي‌گيرد.» [21]

اين "جامعه مدني"- واژه‌اي چند پهلو و مبهم، درست مثل سوسياليسم- مدينه فاضله‌اي است که در آن همه خوبي‌ها يک جا گرد آمده، بهشتي است که حتي در آن يک شرّ زميني يافت نمي‌شود، کمونيسمي است که حتي مارکس در توصيف آن مانده بود:

«جامعه مدني... جامعه‌اي است که ساختمان آن بر بنياد عقلانيت استوار شده است. عنصر عقل تنها ساخت و سازمان جامعه را استوار نمي‌دارد بلکه بالاتر از همه بر رفتار و نگرش اعضاي آن در برخورد به نهادهاي اجتماعي، جامعه و به‌طور کلي کشور نيز چيرگي دارد. کوشش و پيکار هوشمندانه فرد براي رسيدن به غايت خويش بهر تقدير نگرش او را نسبت به جامعه و کشورش شکل مي‌دهد. از اينرو، برداشتي که انسان مدرن از جامعه و کشور خويش دارد، در تحليل بازپسين برداشتي عقلاني است. به سخن بهتر، پيوند او با جامعه و کشورش بيش‌تر از آن‌که عاطفي باشد عقلاني است و در نتيجه استوار و کارآمد.» [22]

در اين "ناکجا آباد" هر چه بخواهيد هست:

«رشد علايق عقلاني و بوروکراتيک، تمرکز وحدت سياسي، گسترش قانون به‌جاي روابط سنتي و شخصي، گسترش مکانيسم‌هاي ارتباطي نيرومند ميان قدرت سياسي و جامعه مدني، پيدايش مکانيسم‌هاي ثابت و مستمر براي حل منازعه سياسي و به‌ويژه انتقال قدرت سياسي، افزايش توانايي‌ها و ظرفيت‌هاي عملي حکومت، پيدايش مباني جديد مشروعيت قدرت سياسي، پيدايش مجاري مستمر براي مشارکت گروه‌هاي اخباري در سياست، پيدايش ايدئولوژي جديد و...» [23]

بررسي بحث‌هاي سال‌هاي اخير نشان مي‌دهد که محافلي از روشنفکران ايراني با تأخيري بسيار طولاني الگوها و راهکارهاي دهه‌هاي 1950 و 1960 "مدرنيزاسيون" را "کشف" کرده‌اند. در دهه چهل شمسي، که فرآيند "مدرنيزاسيون" در چارچوب "انقلاب سفيد" و با طراحي و حمايت سياسي و مالي ايالات متحده آمريکا بر جامعه ايران تحميل شد، اين پديده براي روشنفکري ايراني بيگانه، نامطلوب و "امپرياليستي" جلوه مي‌کرد؛ ولي امروزه- در دوراني که مباحث "مدرنيزاسيون" دهه‌هاي فوق به قلمرو تاريخ تفکر سياسي رانده شده و متعلق به روزگار سپري شده جلوه مي‌کند، اين بينش در ايران تجديد حيات يافته است.

مهم‌ترين علت نظري اين پديده را بايد در فروپاشي ايدئولوژي‌هاي کلاسيک چپ (مارکسيسم و انواع شِبه مارکسيسم) جستجو کرد. بدينسان، روشنفکري چپ، يا ملهم از چپ، به نفي بسياري از باورهاي پيشين خود رسيده ولي ذهن شکل گرفته با قالب‌هاي فکري معين مفاهيم ديگري را در همان ساختار جاي داده است. آن‌چه به‌ظاهر ديده مي‌شود گريز از ايدئولوژي است و آن‌چه در واقع تحقق يافته، پرداخت يک "ايدئولوژي" جديد، حتي با دعوي "ايدئولوژي‌ستيزي"، است. نظريه‌هاي کلاسيک مدرنيزاسيون، به‌ويژه شبه‌مارکسيسم روستو، داراي قدرت انطباق جدّي با قالب‌هاي بينش چپ است؛ و از آنجا که اين تطابق هيچ انقلابي در ساختار فکري پيشين پديد نمي‌سازد، به‌سادگي مي‌تواند يک ايدئولوژي جديد را شکل دهد. به همين دليل است که در پي فروپاشي انديشه مارکسيستي، ساخت‌هاي آرماني چون "تمدن" و "تجدد" به‌سرعت وارد واژگان چپ کلاسيک ايران شد و مفاهيمي چون "جامعه مدني" کاربرد وسيع يافت و چنان مختصات اتوپيايي به خود گرفت که پيش‌تر بر مفاهيمي چون "سوسياليسم" حمل مي‌شد. فراگيري اين موج تا بدان حد بود که يکي از سرشناس‌ترين سازمان‌هاي مارکسيستي پيشين ايران، فدائيان خلق (اکثريت)، در نخستين کنگره خود "تجدد" را به‌عنوان يک «ارزش پايه‌اي» مطرح ساخت.

«منطق اين فکر آن بود که در جامعه عقب‌مانده ما پيکار در راه تجدد يک رکن مبارزه است و لذا ضروري است تا از مقوله "تجدد" مستقلاً در بحث ارزش‌ها نام برده شود.» [24]

علي کشتگر، از رهبران پيشين سازمان چريک‌هاي فدايي خلق، اين موج جديد را «رنسانس ايراني» عليه «فرهنگ استبدادي مشرق‌زمين»؛ فرهنگي «آميخته با عقايد و سنن واپس‌گراي مذهبي آن هم مذهب شيعه» مي‌خواند و روشنفکران ايراني را به «شناخت جنبه‌هاي منفي فرهنگ‌مان و کنار گذاردن شيوه‌ها و روش‌هايي که در خون‌مان رفته است» دعوت مي‌کند. [25] به‌زعم "چپ" ديروز و "تجددخواه" امروز، اين «رنسانس» انقلابي است فرهنگي عليه «نيروهاي مدفون سنت.» [26]

سنت‌ستيزي شاخص موج تجددگراي امروزين در برخي محافل روشنفکري ايراني است. در اين نگرش، وجه تمايز و گاه تعارض ارزشي جوامع در بنيادهاي فرهنگي و تمدني متفاوت نيست، بلکه در تعارض ميان "کهنه" و "نو" است.

«توسعه... يک مفهوم کاملاً جديد است و از اين انديشه ناشي شده که انسان موجودي است که مي‌تواند در تعيين و تغيير سرنوشت خود نقش فعالي داشته باشد... در انديشه سنتي، انسان چنين منزلت و موقعيتي در دنيا ندارد. او فرد مستقل و صاحب اختياري در دنيا نيست و دنياي وي محل گذر و آزمون است نه مکان بقا و عمل. لذا، يک جامعه سنتي وقتي در عمل و به اجبار توسعه و پيشرفت را پذيرا مي‌گردد، در انديشه و نظام ارزشي خود در تناقض با آن قرار مي‌گيرد.» [27]

چنين نگرشي به "سنت" (مفهومي عام که پديده‌هاي بسيار بغرنج و متنوع تمدني- فرهنگي را، از دين گرفته تا ساخت‌هاي خويشاوندي و نظام ارزشي، در بر مي‌گيرد)، حتي با مقياس‌هاي نظري دهه 1960 ميلادي نيز از سوي يک انديشمند جدّي عاميانه تلقي مي‌شود. حتي در آن دوران نيز ديرپايي، شمول و عمق پديده‌هاي تمدني و نهادها و ساخت‌هاي فرهنگي و مقاومت آن‌ در برابر فرآيند "مدرنيزاسيون" براي پژوهشگران علوم اجتماعي تأمّل‌برانگيز بود. در سال 1968، مور برگر در دائرة‌المعارف بين‌المللي علوم اجتماعي نوشت که قدرت دو نهاد دين و خويشاوندي در جوامع خاورنزديک، در مفهوم وسيع آن که از افغانستان تا مصر و از ترکيه تا سودان را دربرمي‌گيرد، و تأثير آن بر سياست و اقتصاد اين کشورها، حتي در ترکيه و مصر که بيش از ساير کشورهاي منطقه در راه "مدرنيزاسيون" گام نهاده‌اند، اعجاب‌انگيز است:

«به‌ويژه قدرت اسلام در ترکيه نه تنها اعجاب بازديدکنندگان خارجي را برانگيخته بلکه حتي حکام سکولار و مدرن ترکيه را نيز به حيرت انداخته است.» [28]

قسمت دوّم


--------------------------------------------------------------------------------

1.   مطالعات سياسي، کتاب دوّم، 1372، صص 7-49.

2.   براي آشنايي با افول "ببرهاي آسيا" بنگريد به:

Robert Garran, Tigers Tamed: The End of the Asian Miracle, University of Hawaii Press, 1998.

رابرت گاران در اين کتاب گزارشي از بحران مالي، اقتصادي و سياسي به‌دست داده که از سال 1997 در تايلند آغاز شد و به‌سرعت سراسر شرق آسيا را فراگرفت. گاران به‌ويژه به نمونه‌هاي ژاپن، کره جنوبي، تايلند، اندونزي و مالزي توجه کرده است.

3.  Modernization

4.  Daniel Lerner, "Modernization: Social Aspects", International Encyclopedia of the Social Sciences, New York: Macmillan & The Free Press, 1968, vol. 10, p. 386.

5.  acculturation

6.  Modernism

7.  Anglicization

8.  Gallicization

9.  Europanization

10.  American Way of Life

11.  Americanization

در واقع، تلاش ايالات متحده آمريکا براي جهان‌گستري با حربه صدور فرهنگ بسيار پيش از جنگ جهاني دوّم آغاز شد. آندره زيگفريد در سال 1927 نوشت که ايالات متحده سال‌هاست براي اشاعه "شيوه زندگي" خود در سراسر جهان ساليانه بين 3 تا 4 ميليارد دلار خرج مي‌کند. (ibid, p. 387)

12.  Westernization

13.  ibid, p. 386.

14.  ibid, p. 387.

15.  Harold D. Lasswell

16.  Evolutionism

17.  Walt Witman Rostow

روستو در سال 1916 در شهر نيويورک، در يک خانواده سرشناس يهودي، به‌دنيا آمد. تحصيلات خود را به‌عنوان دانش‌آموخته رودز به‌پايان برد. در سال‌هاي جنگ جهاني دوّم (1942-1945) در OSS (دفتر خدمات استرتژيک)، سازمان اطلاعاتي ايالات متحده و سلف سيا، خدمت کرد. در سال‌هاي 1950-1960 در انستيتوي تکنولوژي ماساچوست (MIT) به‌عنوان استاد تاريخ اقتصاد تدريس کرد. در سال‌هاي 1961-1966 رياست شوراي برنامه‌ريزي سياست‌هاي وزارت امور خارجه را به‌دست داشت و مشاور جان کندي به‌شمار مي‌رفت. او در سال‌هاي 1966-1969 دستيار ويژه ليندون جانسون بود. در اين سال‌ها، روستو تأثير فراواني بر سياست خارجي ايالات متحده گذارد و از مداخله نظامي آمريکا در ويتنام به‌شدت حمايت کرد. او در مسائل خاورميانه مشي حمايت ديپلماتيک و نظامي از اسرائيل را، به‌ويژه در جريان جنگ شش روزه (1967)، پيش برد. برنامه موسوم به "اصلاحات ارضي" و سياست نزديکي ايران و اسرائيل از مهم‌ترين طرح‌هاي روستو بود که در دهه 1960 ميلادي به‌وسيله حکومت پهلوي اجرا شد. روستو از سال 1969 به تدريس اقتصاد و تاريخ در دانشگاه تکزاس مشغول شد. مهم‌ترين کتب او عبارتند از: مراحل رشد اقتصادي (1960) و اقتصاد جهاني (1978). روستو هنوز در قيد حيات است. برادر او، اوژن روستو، نيز از شخصيت‌هاي متنفذ فکري و سياسي ايالات متحده است. هم‌اکنون نيز هر دو برادر از حاميان فعال سازمان‌هاي صهيونيستي و دولت اسرائيل به‌شمار مي‌روند. دونالد رمسفلد، وزير دفاع کنوني ايالات متحده، از برکشيدگان پروفسور اوژن روستو مي‌باشد.

18.   عنوان دوّم کتاب مراحل رشد اقتصادي روستو اين است: «يک مانيفست غيرکمونيستي».

19.   هما ناطق، "فرنگ و فرنگي‌مآبي و رساله انتقادي شيخ و شوخ"، زمان نو (چاپ خارج از کشور)، شماره 13، شهريور 1365، ص 49.

20.   حسين عظيمي، "فرهنگ و توسعه"، ايران فردا، سال اوّل، شماره دوّم، مرداد و شهريور 1371، ص 53.

21.   عباس ميلاني، "تهران و تجدد"، ايران‌نامه (چاپ خارج از کشور)، سال نهم، شماره 3، تابستان 1370، صص 441-442.

22.   عليرضا مناف‌زاده، "صادق هدايت و تجدد در ايران"، اختر (چاپ خارج از کشور)، دفتر دهم، پائيز 1370، صص 75-76.

23.   حسين بشيريه، "نهادهاي سياسي و توسعه"، فرهنگ توسعه، سال اوّل، شماره 3، آذر و دي 1371، ص 6.

24.   کار [اکثريت] (چاپ خارج از کشور)، شماره 77، اوّل تير 1369، ص 2.

25.   فدايي (چاپ خارج از کشور)، شماره 69، آذر 1369، ص 16.

26.   کار [اکثريت] (چاپ خارج از کشور)، شماره 80، اوّل آبان 1369، ص 13.

27.   موسي غني‌نژاد، "ايدئولوژي‌هاي التقاطي و فرهنگ ضد توسعه"، فرهنگ توسعه، سال دوّم، شماره 6، خرداد و تير 1372، ص 52.

28.  Moore Berger, "Near Eastern Society: The Islamic Countries", International Encyclopedia of the Social Sciences, vol. 11, p. 100.
 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط قرآنی


ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن
عقل را دیباچهٔ اوراق هستی ساختن
علم را سرمایهٔ بازارگانی داشتن
کشتن اندر باغ جان هر لحظه‌ای رنگین گلی
وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن
دل برای مهربانی پروراندن لاجرم
جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن
ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن بدست
یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن
در مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی
پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن
صید بی پر بودن و از روزن بام قفس
گفتگو با طائران بوستانی داشتن
 
ارسال در تاريخ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 توسط قرآنی
گذشت عمر و تو در فکر نحو و صرف و معاني

بهائي! از تو بدين «نحو»«صرف» عمر، «بديع» است

 

شيخ بهايي

ارسال در تاريخ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 توسط قرآنی

سوره قريش‏

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

آيه 1
لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ‏      براى الفت داشتن قُريش،
1خداوند، با نابود كردن اصحاب فيل، قريش را بر ادامه زندگانى طبق عادت ديرينه آنان، توانمند ساخت.
لإيلف قريش‏
اين سوره با سوره قبل، ارتباطى تنگاتنگ دارد تا حدى كه برخى آن دو را يك سوره شمرده و برخى ديگر جداساختن آن را از سوره فيل در نماز جايز نمى‏دانند. بنابراين «لايلاف» علت «جعلهم كعصف مأكول» را بيان مى‏كند؛ يعنى، خداوند سپاه ابرهه را نابود ساخت تا قريش بتوانند به ايلاف خود ادامه دهند.
2 قريش، به برنامه‏اى منظم در اداره زندگانى خود خو گرفته بودند.
لإيلف قريش‏
براى «ايلاف» معانى گوناگونى ذكر شده است؛ از جمله: الفت يافتن، الفت دادن (قاموس)؛ مهيا و مجهز ساختن (تاج‏العروس)؛ عهد بستن و امان گرفتن (نهايه ابن‏كثير). برداشت ياد شده ناظر به معناى نخست (الفت يافتن) است. چيزى كه قريش با آن الفت يافته بودند- به قرينه آيه بعد- كوچ تابستانى و زمستانى بوده است. اين برداشت، با معناى «الفت دادن» نيز سازگار است. در آن صورت «اللّه» (فاعل «ايلاف») در كلام ذكر نشده است و «قريش» و «رحلة» مفعول اول و دوم مى‏باشد.
3 نظام زندگانى قريش و شيوه امرار معاش آنان- در صورت پيروزى ابرهه- از هم مى‏پاشيد.
لإيلف قريش‏
4 تسلّط قريش بر مكه پيش از اسلام‏
لإيلف قريش‏
دفع مهاجمان به مكه، در صورتى امتنان بر قريش شمرده مى‏شود كه مكه در تصرف آنان باشد.
5 خداوند، با خنثى كردن توطئه اصحاب فيل، قريش را از خطر از هم گسيختگى رهانيد.
لإيلف قريش‏
6 عنايت ويژه خداوند به قبيله قريش‏
لإيلف قريش‏
7 نابودى اصحاب فيل، مايه استحكام پيوند قريش با شهر مكه و باقى‏ماندنشان در آن
لإيلف قريش‏
آيه بعد يا تفسير اين آيه است كه در نتيجه «ايلافهم» در آن بدل خواهد بود و يا ذكر خاص بعد از عام است كه در نتيجه، اين آيه به الفتى ديگر نيز علاوه بر الفت با كوچ‏هاى تابستانى و زمستانى، نظر خواهد داشت. ارتباط آيه شريفه با سوره قبل مى‏تواند بيانگر آن باشد كه استمرار پيوند قريش با مكه، مصداق برجسته‏اى براى عموم «ايلاف قريش» است.
8 كعبه وسيله اتحاد، امنيت، اعتبار و تحصيل مال قريش‏
لإيلف قريش‏
اگر «ايلاف» در اين آيه، عام و در آيه بعد خاص باشد؛ مى‏توان گفت كه در اين آيه، ائتلاف قريش با يكديگر نيز مورد نظر بوده است.
9 استوار ماندن قريش بر نظام معيشتى ديرپاى خويش، نعمتى الهى و سزاوار سپاس‏
لإيلف قريش‏
چنانچه سوره «قريش» سوره‏اى مستقل باشد و با سوره «فيل» يك سوره تلقى نگردد؛ حرف «لام» در «لايلاف» متعلق به «فليعبدوا» در آيه سوم خواهد بود. در آن صورت مفاد آيه اين مى‏شود كه چون خداوند، نعمت ايلاف را به قريش عطا كرده است، بايد او را بندگى كنند. گفتنى است كه بندگى به پاس نعمت، شكرگزارى آن است.

كليدواژه‏ها:
اتحاد؛ اسما و صفات؛ اصحاب فيل؛ اللّه؛ امنيت؛ پيروزى؛ حيات؛ سكونت؛ شكر؛ شكست؛ عذاب؛ قريش؛ كعبه؛ مال؛ مكه؛ نعمت‏

آيه 2
إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَ الصَّيْفِ‏      الفت داشتنشان با سفر زمستان و تابستان،
1 قريش، طبق عادتى ديرينه، در تابستان به مناطق خوش آب و هوا و در زمستان به نقاط گرمسير مسافرت مى‏كردند.
إيلفهم رحلة الشتاء و الصيف‏
 «رحلة» (پيمودن راه بر راحله و مركب)، مفعول «ايلاف» و ضمير «ايلافهم» فاعل آن است. مراد از آن انس گرفتن قريش به كوچ، در دو فصل است. آنان در زمستان به يمن و در تابستان به شام، سفرهاى تجارتى انجام مى‏دادند.
2 قريش، نيازمند امنيت در مسير ييلاق و قشلاق كردن خويش‏
لإيلف قريش. إيلفهم رحلة الشتاء و الصيف‏
3 امنيت راه‏هاى كوچ زمستانى و تابستانى قريش، نعمتى الهى و سزاوار سپاس‏
إيلفهم رحلة الشتاء و الصيف‏
در برداشت ياد شده، سوره «قريش» مستقل از سوره «فيل» دانسته شده است. در اين صورت، اين آيه مانند آيه قبل، مربوط به «فليعبدوا» در آيه بعد خواهد بود؛ يعنى، حال‏كه اين ايلاف تداوم يافته است، قريش بايد خدا را بندگى كنند. گفتنى است كه التزام به بندگى به پاس نعمت، شكرگزارى آن است.
4 هجوم اصحاب فيل به مكه، كاروان‏هاى تجارتى قريش در تابستان و زمستان را با خطرى جدّى مواجه ساخته بود.
إيلفهم رحلة الشتاء و الصيف‏
5 خداوند، با از ميان بردن سپاه ابرهه، راه‏هاى كوچ زمستانى و تابستانى قريش را امنيت بخشيد.
إيلفهم رحلة الشتاء و الصيف‏
6 احترام كعبه و ساكنان مكه، نزد مردم در مسير كاروان‏هاى قريش، مرهون ظهور حمايت خداوند از كعبه در «عام‏الفيل»
إيلفهم رحلة الشتاء و الصيف‏
تأمين امنيت براى كاروان‏هاى قريش به وسيله نابود ساختن اصحاب فيل، مى‏تواند از آن جهت باشد كه قبيله‏هاى بين راه، پس از حادثه فيل براى كعبه و قريش- كه اهل حرم بودند- احترام ويژه‏اى قائل شدند.

كليدواژه‏ها:
احترام؛ اصحاب فيل؛ اللّه؛ امنيت؛ انسان؛ تابستان؛ زمستان؛ سفر؛ عذاب؛ قريش؛ كعبه؛ مكه؛ نعمت‏

آيه 3
فلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ‏               بايد خداوندگار اين خانه را بپرستند؛
1 قريش، بايد خود را به عبادت خداوند و بندگى نكردن غير او، ملزم مى‏ساختند.
فليعبدوا ربّ هذا البيت‏
2 خداوند، مالك كعبه و مدبّر امور آن است.
ربّ هذا البيت‏
 «ربّ»، در اصل به معناى «تربيت» است (مفردات) و به معناى مالك و مدبر نيز آمده است (لسان‏العرب).
3 مالكيت خداوند بر كعبه و سيطره ربوبيت و تدبير او بر آن، برهان الزام قريش به عبادت او است.
فليعبدوا ربّ هذا البيت‏
4 فراهم آمدن زمينه مناسب از جانب خداوند، براى كوچ‏هاى زمستانى و تابستانى قريش، حجّتى كامل بر لزوم روى‏آوردن آنان به عبادت خداوند
لإيلف قريش. إيلفهم رحلة الشتاء و الصيف. فليعبدوا
 «لام» در «لايلاف» چه متعلق به سوره «فيل» باشد و چه به «فليعبدوا» (در اين آيه) برداشت ياد شده استفاده مى‏شود.
5 عبادت خداوند، سپاس نعمت‏هاى او است.
لإيلف ... فليعبدوا
حرف «فاء»، لزوم عبادت را بر وجود نعمت «ايلاف» تفريع كرده است و هر كارى كه انسان خود را به جهت داشتن نعمتى، موظّف به آن سازد، سپاس آن نعمت است.
6 سپاس قريش از خداوند در برابر نعمت امنيت، به پذيرش بندگى او بود.
ألم‏تر كيف فعل ربّك بأصحب الفيل ... فليعبدوا
7 «كعبه»، مظهر ربوبيت خداوند و نشانى گويا بر لزوم عبادت او است.
فليعبدوا ربّ هذا البيت‏
8 كعبه، بيتى شرافت‏مند و وابسته به خداوند
ربّ هذا البيت‏
اسم اشاره (هذا)، به قرينه سياق براى تعظيم است.
9 «رب» از اسما و صفات خداوند
ربّ هذا البيت‏

كليدواژه‏ها:
اتمام حجت؛ اللّه؛ امنيت؛ تابستان؛ تكليف؛ رب‏/ اسما و صفات؛ زمستان؛ سفر؛ شكر؛ عبادت؛ قريش؛ كعبه؛ لطيف/ اسما و صفات؛ نعمت‏

آيه 4
الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ‏       همان كسى كه آنان را از گرسنگى سختى (رهانيد و به آنان) غذا داد و از ترسى بزرگ آسوده خاطرشان كرد.

1خداوند، قريش را از گرسنگى رهانيد و مواد غذايى آنان را تأمين كرد.
الذى أطعمهم من جوع‏
حرف «من» يا تعليلى است و يا بدلى؛ يعنى، به دليل گرسنگى يا به جاى آن. در هر دو صورت، بيانگر وجود زمينه گرسنگى در قريش است؛ به گونه‏اى كه اگر خداوند آنان را اطعام نمى‏كرد، راهى ديگر نداشتند.
2 قريش، به دليل تأمين تغذيه‏شان از سوى خداوند، ملزم به پرستش او بودند.
فليعبدوا ... الذى أطعمهم من جوع‏
3 امنيت كعبه و كوچ زمستانى و تابستانى قريش، زمينه دست‏يابى آنان به مواد خوراكى بود.
إيلفهم رحلة الشتاء و الصيف. فليعبدوا ... الذى أطعمهم من جوع‏
4 شكست اصحاب فيل، زمينه‏ساز گرفتار نشدن قريش، به فقر اقتصادى و گرسنگى فراگير و جان‏فرسا
ألم‏تر كيف فعل ربّك بأصحب الفيل ... لإيلف قريش ... الذى أطعمهم من جوع‏
نكره بودن «جوع»، بر شدّت آن دلالت دارد.
5 مصرف طعام، بايد به منظور از بين بردن گرسنگى و به دست آوردن توان عبادت باشد.
فليعبدوا ... الذى أطعمهم من جوع‏
 «من جوع»، بيانگر آن است كه هدف از طعام، زوال گرسنگى است؛ نه آن كه خوردن، همواره مطلوب باشد. «فليعبدوا» بيانگر هدف بودن عبادت براى طعامى است كه از خداوند به انسان مى‏رسد.
6 خداوند، آذوقه و مواد خوراكى را در اختيار غير يكتاپرستان نيز قرار مى‏دهد.
فليعبدوا ... الذى أطعمهم من جوع‏
امر به روى آوردن قريش به عبادت در «فليعبدوا»، بيانگر آن است كه آنان خدا را عبادت نمى‏كردند.
7 تأمين غذاى مردم، قبل از الزام آنان به بندگى خداوند، كارى است الهى و از ميان‏برنده بهانه مخالفان در ترك عبادت‏
فليعبدوا ... الذى أطعمهم من جوع‏
8 خداوند، قريش را در سفر و حضر، از امنيت كامل برخوردار ساخته و هراس آنان را از ميان برد.
و ءامنهم من خوف‏
به قرينه آيات پيشين، مراد امنيت در مراحل كوچ و نيز رفع خطر فيل‏داران و نظاير آنها، در شهر مكه است.
9 امنيت بخشيدن خداوند به قريش و از بين بردن ترس آنان، عبادت او را بر آنان الزامى ساخت.
فليعبدوا ... الذى ... و ءامنهم من خوف‏
10 امنيت قريش، مرهون وجود كعبه و امنيت آن بود.
ربّ هذا البيت ... و ءامنهم من خوف‏
تعبير «ربّ هذا البيت» به جاى «اللّه»- پيش از توصيف خداوند به پديد آورنده امنيت- نشانگر نقش كعبه در امنيت قريش است كه قبايل عرب، آنها را اهل حرم دانسته و به آنان تعرض نمى‏كردند. ارتباط اين سوره با سوره قبل، بيانگر نقش هلاكت اصحاب فيل، در پيدايش امنيت براى كعبه و در نتيجه براى قريش است.
11 شكست اصحاب فيل، ازميان‏برنده زمينه تهاجم ديگران به مكه و برطرف سازنده ترس شديد قريش از دشمن‏
و ءامنهم من خوف‏
نكره بودن «خوف»، بر شدّت آن دلالت دارد.
12 امنيت، فراهم‏آورنده زمينه مناسب براى عبادت خداوند است.
فليعبدوا ... و ءامنهم من خوف‏
13 خداوند، براى غير موحدان نيز از نعمت امنيت دريغ نمى‏ورزد.
فليعبدوا ... و ءامنهم من خوف‏
14 تلاش براى ايجاد امنيت، پيش از تبليغ خداپرستى، كارى الهى و از بين‏برنده بهانه مشركان در ترك عبادت است.
فليعبدوا ... و ءامنهم من خوف‏
15 رفع گرسنگى و ناامنى از ساكنان مكه، در راستاى اعتلا و شكوفايى كعبه و از جلوه‏هاى ربوبيت خداوند است.
ربّ هذا البيت. الذى أطعمهم من جوع و ءامنهم من خوف‏
 «الذى»، وصف «ربّ» و بيانگر جلوه‏هاى آن است.
16 برخوردارى از غذا و امنيت، نعمتى است كه سپاس آن، تنها عبادت خداونداست.
فليعبدوا ربّ هذا البيت. الذى أطعمهم من جوع و ءامنهم من خوف‏

كليدواژه‏ها:
اسما و صفات؛ اصحاب فيل؛ اللّه؛ امنيت؛ بهانه جويى؛ تابستان؛ تبليغ؛ تكليف؛ توحيد؛ خوردن؛ خوف؛ دشمنى؛ رزق؛ زمستان؛ شرك؛ شكر؛ شكست؛ عبادت؛ عمل؛ فقر؛ قدرت؛ قريش؛ كعبه؛ گرسنگى؛ مشرك؛ مكه؛ نعمت؛ وجوب؛ خوردنى‏ها
ارسال در تاريخ سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 توسط قرآنی
 

"خوارج جديد"


    «فتنه‌ها چون روي آورد، باطل را به صورت حق آرايد، و چون پشت کند، حقيقت چنان‌که هست آشکار شود. فتنه‌ها چون روي آرد نشناسندش، و چون بازگردد شناسندش. چون گردبادها گران‌اند؛ به شهري رسند و شهري را واگذارند... آن که فتنه را نيک بيند و بشناسد آزار آن بدو رسد، و آن که آن را نبيند از بلاي آن رهد.» (نهج‌البلاغه، خطبه 93)

    «آغاز پديد آمدن فتنه‌ها پيروي از هواهاست و بدعتِ خلاف کتاب خدا  در احکام... پس اگر باطل با حق در نياميزد، براي جوينده حقيقت ناشناخته نماند... ليکن اندکي از اين و آن گيرند تا به هم در آميزد و شيطان فرصت يابد و حيلت انگيزد تا بر اولياء خود چيره شود...» (نهج‌البلاغه، خطبه 50)

گروهي طلبکار و پرهياهو، و به شدت وقيح، معلوم نيست با اتکاء بر کدام پيشينه انقلابي و کارنامه سياسي و اندوخته فکري و دانش و تجربه اجتماعي و با برخورداري از کدامين بهره از اخلاق ديني يا عرفي، خود را عين انقلاب و نظام و حتي اسلام مي‌خوانند. آنان خواستار آن‌اند که فرزندان و دلسوزان انقلاب و شيفتگان به ميراث امام (ره)، و کساني که سال‌هاي طولاني در سنگرهاي گوناگون خدمتگزار و پاسدار صديق نظام جمهوري اسلامي ايران بوده‌اند، چون آنان بينديشند و اگر جز اين بود «پالان‌شان کج است.» بخشي از اين کژانديشان جواناني‌اند که نه تاريخ سي ساله انقلاب را درک کرده‌اند و نه آن را از طريق کتب و مطبوعات يا حتي روايات مادران و پدران‌شان شناخته‌اند. بخشي، کم‌تر، سوداي جاه دارند و مي‌خواهند از «آب گل‌آلود ماهي بگيرند» و «يک شبه ره صد ساله بپيمايند»، و بخشي، بيش‌تر، متعبدان ساده‌انديشي‌اند که در حوزه انديشه و سياست «تقليد» را جايگزين «تعقل» کرده و گمان مي‌برند در صراط مستقيمي گام نهاده‌اند که مرضي خداوند است. ولي کارگردانان اصلي سوداگران سياسي‌اند که مي‌دانند چه مي‌کنند؛ مي‌دانند چگونه از انقلاب انتقام بگيرند و چگونه دستاوردهاي بزرگ انقلاب و امام راحل را ابتدا زشت و بدنام و سپس مدفون ‌کنند.

قرينه‌سازي‌هاي رايج شده در ماه‌هاي اخير و مشابه نماياندن وقايع جاري با حوادث صدر اسلام را درک نمي‌کنم و نمي‌دانم با چه معياري اين شبيه‌سازي‌ها انجام مي‌شود. هر کس مي‌تواند چهره سياسي محبوب يا مبغوض خود را به شخصيتي مثبت يا منفي در صدر اسلام تشبيه کند. اين روش از نظر علمي درست نيست و در تحليل سياسي اعتبار و کارايي ندارد. ولي اگر قرار بر شبيه‌سازي باشد، من عملکرد اين کسان را به خوارج شبيه مي‌بينم با اين تفاوت که خوارج در عمل صادق بودند و در نتيجه جسور؛ و اين «خوارج جديد» بسيار ناصادق‌اند و در نتيجه ترسو. آن «خارجي» که از فرط عبادت پيشاني‌اش پينه بسته و از فرط روزه‌داري ناشي از زهد ابلهانه پوست شکمش پلاسيده بود کجا و اين «نو خارجيان»، که از طريق مناصب و پيوندهاي حکومتي ثروت‌هاي عظيم انباشته‌اند و کوس رسوايي‌شان در زمينه مفاسد مالي گوش فلک را پر کرده، کجا؟

ارسال در تاريخ دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 توسط قرآنی
قالب وبلاگ