تبليغاتX
منتخب تفاسیر
منتخب تفاسیر
منتخب تفسیر نمونه،تفسير نور،منتخب الميزان

درس پانزدهم وسعت قدرت الهی

 

بسم الله الرحمن الرحيم

بحث گذشته در اين باره بود كه آيا قدرت و اراده خدا به فعل قبيح تعلّق مي‎گيرد يا نه؟ و اگر نمي‎گيرد آيا معناي اين، محدوديّت قدرت و اراده الهي نيست؟ جواب‎هايي در اين باره داده شد كه عرض شد، هيچ‎كدام خالي از مناقشه نيست. در اين‎جا بايد گفت كه ابتدا بايد مفهوم قدرت، اراده و مشيّت را مورد توجه قرار داد تا ببينيم خود اين مفهوم چه اقتضايي دارد و بعد ببينيم اگر در مورد خدا فعل قبيح صادر نمي‎شود، از لحاظ ضيق مفهوم است يا به لحاظ قيد خارجي.

در مورد محال ذاتي عرض شد كه خود مفهوم اصلاً تعلق به محال نمي‎گيرد و فرض مقدوريت امر محال، فرض متناقضي است. در اين مورد (فعل قبيح) ببينيم آيا خود مفهوم ضيق دارد كه شامل فعل قبيح نشود، يا ضيق در مفهوم نيست و از جهت ديگري است.

مفهوم قدرت را آن‎طور كه محقّقين، تفسير كرده‎اند: «كون الفاعل بحيث اذا شاء فعل و اذا لم يشأ لم يفعل». وقتي مي‎گوييم: فاعل قدرت دارد، يعني طوري است و داراي صفتي است كه بر اساس اين صفت هر وقت اراده كند، آن كار را انجام دهد و هر وقت اراده نكند، انجام نمي‎دهد. خوب اگر اراده فاعل بر فعلي تعلّق گرفت و انجام داد، مسلّماً مقدور هم هست؛ چون: «اذا شاء فَعَل» و در اين‎جا «شاء» و «فعل» خواست و انجام داد، ترك آن كار چه مي‎شود؟ آن كاري را كه انجام داده، در ظرفي كه آن كار تحقق پيدا كرده آيا ممكن است فرض نشود آن كار را كرد؟ اين اجتماع نقيضين است و محال. در اين صورت ترك كار مقدور است يا غير مقدور؟ فرض اين است كه تحقق ترك در فرضي كه فعل انجام گرفته محال است ولي مي‎گوييم تركش هم مقدور است يعني في حدّ نفسه ترك الفعل هم متعلّق قدرت اوست. چرا؟ چون: « اذ لم يشأ، لم يفعل» در اين‎جا نخواسته و ترك كرده، فعل را انجام نداد، پس ترك هم مقدور است.

پس معناي مقدوريت اين نيست كه حتماً تحقق پيدا كند بلكه معنايش همان است كه اگر خواست تحقق پيدا مي‎كند و ديگر ترك نمي‎شود و اگر نخواست انجام دهد، ترك مي‎كند كه ديگر فعل انجام نمي‎گيرد ولي هم فعل و هم ترك مقدور است؛ چون اين قضيه شرطيّه درباره آن صادق است، اگر خدا مي‎خواست فعل قبيح را هم انجام مي‎داد. ذات مقدس حق تعالي طوري است كه اگر اراده مي‎كرد كار قبيح انجام دهد، انجام مي‎داد؛ ولي «لم يشأ و لم يفعل و لا يشاء و لا يفعل». با اين‎كه نمي‎خواهد و انجام نمي‎دهد معنايش عدم قدرت نيست چون قضيه شرطيه صادق است.

از اين‎جا مي‎فهميم كه هميشه دائره فعلي كه با اراده انجام مي‎گيرد از دايره قدرت محدودتر است؛ چون گفتيم قدرت بر كاري تعلّق مي‎گيرد كه اراده كرده باشد و وقتي اراده كرد نمي‎تواند اراده تركش را بكند چون فرضش اجتماع نقيضين است. پس هميشه آن‎چه اراده به آن تعلّق مي‎گيرد، «اَحَدُ طَرَفَي النقيضين» است ولي قدرت هميشه به «طرفي النقيضين» تعلق مي‎گيرد، پس دائره اراده اضيق از دايره قدرت است. خدا با اين كه مي‎تواند كاري را انجام دهد (يعني فعلش متعلق قدرت است) و كاري را انجام ندهد (يعني تركش متعلق قدرت است) ولي اراده يا به فعل يا به ترك تعلّق مي‎گيرد، طبيعت مفهوم اين اقتضاء را دارد.

پس اگر ديديم اراده خدا به بعضي چيزها تعلق نمي‎گيرد كه قدرت او تعلق مي‎گيرد، معنايش ضعيف‎تر بودن اراده از قدرت نيست، اصلاً معناي اراده اين است. مي‎گوييم: قدرت خدا به فعل قبيح هم تعلق مي‎گيرد (همين كه انجام نمي‎دهد چون نمي‎خواهد) ولي هيچ‎گاه اراده خدا به فعل قبيح تعلق نمي‎گيرد. تا اندازه‎اي روشن شد كه قبيح، متعلق قدرت مي‎تواند باشد.

آيا قبيح مي‎تواند متعلّق مشيّت قرار بگيرد؟ به عبارت ديگر آيا اراده خدا ممكن است به فعل قبيح تعلّق بگيرد يا نه؟ شايد شنيده باشيد صدور قبيح از خدا محال است. وقتي محال است معني اش اين است كه اراده خدا به فعل قبيح تعلّق نمي‎گيرد. آيا اين معنايش محدوديّت اراده خدا نيست؟ بله قضيه شرطيه «لوشاء فعل» صادق است؛ ولي «لايشأ ابداً» و محال است كه بخواهد، پس خواست خدا محدود است. قدرت نامحدود است چون هم به فعل و هم به ترك تعلّق مي‎گيرد ولي اراده به ترك قبيح فقط تعلّق مي‎گيرد. حال آيا معنايش محدوديت اراده خدا است؟

بايد توجه داشته باشيد كه وقتي مي‎گوييم: صدور فعل قبيح از خدا محال است، معنايش محال ذاتي نيست؛ بلكه معنايش امتناع بالغير است. چيزي ممتنع بالذات است كه در خود فرض تناقض باشد ولي «صدور القبيح» خودش مشتمل بر تناقض نيست. صدور قبيح از يك فاعلي هم مشتمل بر تناقض نيست، صدور قبيح از اين فاعل خاص محال است. پس امتناع در ذات صدور نيست، از ناحيه فاعل خاص است. پس به نسبت به غير امتناع دارد، امتناع بالغير است. علت امتناعش اين است كه جهتي در ذات الهي هست كه اين فعل را ممتنع مي‎كند نه اين‎كه خود فعل «يمتنع علي اللّه» به اين معني كه خدا عاجز است در انجام آن. اين امتناع نفي قدرت نمي‎كند، اوست كه به اين كار امتناع مي‎دهد، كما اين‎كه وقتي فعل، وجوب بالغير پيدا مي‎كند آيا معنايش اين است كه فاعل بي‎اختيار مي‎شود؟ خير، هر فعلي در ظرف تحقّقش واجب بالغير است (الشيء اذا لم يجب لم يوجد) حال فعل در ظرف تحقّق خود از فاعل مختار واجب بالغير است. آيا اين موجب مجبور شدن فاعل مي‎شود؟ نه، چون اين ضرورت از ناحيه خود فاعل است. فاعل است كه به فعل ضرورت داده، امتناع بالغير هم همين طور است. فاعل است كه به فعل امتناع مي‎دهد، پس معنايش نفي اختيار از خدا و محدوديّت قدرت نيست.

حال چه شد؟ بالاخره آيا اراده خدا به فعل قبيح تعلّق مي‎گيرد؟ خير. آيا ممكن است تعلّق بگيرد؟ خير، محال است محال بالغير. آيا اين به معناي محدود بودن اراده خدا است؟ خير، معنايش نقض اراده و محدوديت اراده نيست. پس چيست؟ در اين‎جا بايد برگرديم مقداري روي اراده و بخصوص اراده خدا تأمل كنيم.

مفهوم اراده: خود مفهوم اراده را از فعل نفس خودمان مي‎گيريم. (حال اراده آيا فعل نفس است يا كيف نفساني، كاري نداريم) اراده را در خودمان مي‎يابيم. آن چيست؟

گفتيم اراده گاهي به معناي ميل و گاهي به معناي تصميم گرفتن است كه دوّمي محل بحث است. حال اراده به معني تصميم گرفتن چه جور چيزي است؟ يك امر وجودي است كه در ما پيدا مي‎شود و قائم به ما است. آيا خود به خود پيدا مي‎شود، بي‎حساب و گزاف؟ يا حساب دارد؟ آيا كسي هيچ وقت اراده مي‎كند كه فردا در مريخ استراحت كند؟ يا به كره مريخ پرواز كند؟ خير. چرا؟ چون مبادي چنين اراده‎اي در نفس شما تحقق پيدا نمي‎كند. اراده يك چيز گزافي نيست كه يك بار بجوشد. اراده يك مباديي دارد كه وقتي آن‎ها تحقق يافت، حاصل مي‎شود. بعضي مبادي اراده از سنخ علوم است و برخي از سنخ كيفيت نفساني (اگر كسي علم را از كيفيات نفساني بداند بايد گفت بعضي مبادي از سنخ علم و بعضي از سنخ كيفيّت علم است)

يعني وقتي مي‎خواهيم كاري بكنيم، اوّل تصورش مي‎كنيم و سپس فوايدش را و بعد تصديق به آن همه، اين‎ها علم است. در كنار اين‎ها يك كيف نفساني ديگر در نفس ما تحقق پيدا مي‎كند و آن ميل و شوق است، اين ميل يك وقت بي‎معارض است، منافاتي با ميل ديگر ندارد؛ مثل گرسنگي من كه ميل به نان خوردن مي‎كنم و معارض هم ندارد. ولي يك وقت است كه وجود اين ميل با ميل ديگر معارض است. اگر بخواهم نان بخورم از نماز اول وقت باز مي‎مانم. اين دو با هم معارض است؛ هر كدام براي من رجحان داشت انتخاب مي‎كنم. اين مي‎شود اختياري كه در افعال اخلاقي معتبر است. بعد از اين انتخاب است كه تصميم به انجام دادن مي‎گيريم. اين مصداق اراده در من است. در مورد خدا چطور؟

اراده خدا: در مورد اراده الهي بايد گفت كيفيت نفساني نيست. خدا جوهري نيست كه عرضي بر آن عارض شود. لَمْ يَسْبِقْ لَهُ حَالٌ حَالاً. معرض حوادث واقع نمي‎شود. معناي اراده در خدا اين بود كه وقتي عقل، ذات الهي را ملاحظه مي‎كند و فعلي كه از او صادر شده و لحاظ مي‎كند كه كسي او را مجبور نكرده در انجام اين كار و اين كار را آگاهانه و آزادانه انجام داده، مي‎گويد: اين كار به خواست خدا انجام شده است. پس اراده در مورد خداي متعال مفهومي است كه از مقايسه فعل با ذات الهي با در نظر گرفتن اين‎كه عاملي او را تحت فشار قرار نداده است به دست مي‎آيد.

حال وقتي مي‎گوييم: خدا كار قبيح را نمي‎خواهد، اين نمي‎خواهد در مورد خدا يعني چه؟ آيا اراده در مورد خدا گزافي است؟ گفتيم: در مورد ما هم گزافي نيست چه رسد به خدا، اراده او بي‎حساب و دنگي نيست، اگر بي ‎حساب باشد همان كار لغو و غير حكيمانه است. أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً ، رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً . اين كار گزاف و باطل نيست.

پس خلقت خدا، اراده خدا حسابي دارد. حسابش چيست؟ آن‎چه اين‎جا اجمالاً مي‎گوييم اين است كه: كارهايي كه از خداي متعال سر مي‎زند، چيزهايي است كه يك نحو تناسب و سنخيّتي با ذات الهي دارد. (چون سنخيّت موهم نقص است، به تناسب تعبير مي‎كنيم) ذات خداي متعال به تعبير فلسفي وجود صرف است، نقصي ندارد، لذا با عدم محض هيچ تناسبي ندارد. اگر خدا هيچ چيز نمي‎آفريد، يعني اراده‎اش تعلق مي‎گرفت بر عدم عالم. اين اراده با ذات سنخيّت نداشت؛ چون او وجود محض است. نرساندن خير و ايجاد نكردن خير با كسي كه خير محض است تناسبي ندارد. پس چيزي متعلّق اراده او قرار مي‎گيرد كه خير باشد؛ نقطه مقابل عدم و شرّ. سبحان اللّه، تسبيح معنايش همين است كه خدا از نقص منزّه است و نه به معنايي كه بعضي كرده‎اند، به معناي شنا كردن و تكامل و ... !!! بايد توجه داشت كه خدا منزه است. كار عيب دار نمي‎كند. نقص‎ها از مباحث الهي بدور است. (تفصيل مطلب در آينده انشاء الله تعالى)

پس مشيّت و اراده الهي به چيزي كه خير است تعلق مي‎گيرد و اين مقتضاي عليت است، عليت همين است كه مرتبه‎اي از وجود متقدم باشد. نه مرتبه‎اي از وجود عالي‎تر، عدم هيچ وقت متقدم به وجود نمي‎شود و وجود ناقص هم بلاواسطه، متقدم به وجود كامل نمي‎شود. مراتب اين اقتضا را مي‎كند كه از وجود كامل چيزي صادر شود كه جز اين‎كه مخلوق است نقصي نداشته باشد. فقط نمي‎شود مخلوق خالق باشد چون آن‎هم خدا مي‎شود. ناچار جز مخلوق از خدا ناقص‎تر است. البته به هيچ وجه قابل مقايسه با خدا نخواهد بود. ولي در عالم مخلوقات، آن‎چه بلاواسطه از خدا صادر مي‎شود كامل‎ترين است و مخلوقات ديگر با وساطت آن مخلوق كامل كه در فلسفه مي‎گويند امكان اشرف.

گفتيم مشيّت طوري است كه به چيزي تعلق مي‎گيرد كه تناسب با فاعل داشته باشد، هيچ‎وقت انسان اراده نمي‎كند كه مثل عقاب پرواز كند؛ چون پرواز با بدن انسان تناسب ندارد. (بله اگر اراده پرواز با وسيله‎اي كند اشكالي نيست)

پس اراده با نحوه وجود مُريد متناسب است. چون وجود خدا كمال محض است، اراده او به كمال تعلق مي‎گيرد نه نقص. پس اقتضاي قاعده علّيت و صفات كماليّه الهي اين است كه مخلوقات جز آن‎چه مخلوق بودن‎شان اقتضا مي‎كند نقصي نداشته باشد. الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ. يك نقصي ممكن است مخلوق به خاطر مخلوقيّتش داشته باشد ولي در مرتبه‎اي كه آفريده مي‎شود يك حُسني مي‎تواند داشته باشد كه خدا آن حُسن را رعايت مي‎كند.

«الّذي انقص كل شيء با خلل»، نيافريده است، متقن آفريده است. طبعاً كل نظام مخلوقات هم داراي حسن و اتقان خواهد بود (همان كه فلاسفه مي‎گويند: نظام عالم نظام احسن و اتقن است) وقتي دقت كنيم اقتضاي ذات الهي همين است كه از او حسن و كمال و خير به وجود آيد. بلكه به نظر دقيق خواهيم يافت، نقص از آن جهت كه نقص است محال است از خدا صادر شود.

پس معناي اين‎كه محال است تعلق اراده خدا به قبيح، اين است كه: خدا از آن جهت كه فاعل كاملي است با نقص سنخيتي ندارد. نقص در اراده نيست، مُراد است كه نقص دارد، فعل قبيح نقص دارد نه اين‎كه اراده خدا محدود است; محال بودن صدور از ناحيه خدا است. امتناع بالغير است. اوست كه امتناع به فعل قبيح مي‎دهد، يعني اگر بخواهد اين فعل قبيح صادر شود بايد بي‎علت صادر شود و اين محال است. پس نه نقصي در قدرت و نه مشيت خدا است پس محال است صدور قبيح و محال بالغير، چيزي حاكم بر اراده خدا نيست.

در اين‎جا بيان ديگري به دست مي‎آيد براي اين‎كه مي‎گوييم: فعل خدا حكيمانه و موافق مصلحت است. چون گاهي اين طور توهّم مي‎شود كه مي‎گوييم خدا كاري را كه مصلحت ندارد انجام نمي‎دهد. يعني وجود مصلحت چيزي مستقل از خدا است و خدا بايد آن را ملاحظه كند كه خلاف مصلحت انجام ندهد، معمولاً اگر پرسيدند چرا خدا انجام نداد؟ عوام مي‎گويند: مصلحت نبوده است. ولي مصلحت و عدم مصلحت يعني چه؟ خوب، خود خدا مصلحت ايجاد كند، مگر دستش بسته است؟!

بله اين جور تعبير اين اشكال را هم همراه دارد ولي جواب صحيح چيست؟ آيا به همين معنا است كه مصلحت چيزي جداي از خدا است و خدا بايد آن را ملاحظه كند؟

منظور از مصلحت اين است كه: فعل به صورتي تحقق يابد كه در ظرف خودش داراي بهترين كمال متناسب با خودش باشد. يك وقت ما يك مخلوق را در نظر مي‎گيريم بدون اين‎كه روابطش را با اشياء ديگر در نظر بگيريم؛ مثلاً يك انسان، مي‎گوييم اگر دو چشم داشته باشد بهتر است تا يك چشم، پس مصلحتش اين است كه دو چشم داشته باشد، راست قامت باشد، داراي عقل باشد و ... ولي يك وقت است كه ما كل عالم را با روابطي كه با هم دارند در نظر مي‎گيريم. چون اشياء عالم مادي، جدا و از هم گسسته نيست، با هم روابط علّي و معلولي و ديگر در خط خاص به خود دارند. بنابراين با توجه به همه روابطي كه بر عالم ماده حكم‎فرما است و روابطي كه با ماوراء عالم ماده دارد، گاهي مصلحت را مي‎توانيم نسبت به يك جزء در نظر بگيريم و گاهي در رابطه با ساير اجزاء عالم، اين‎جاست كه ممكن است كمال يك شيء با كمال شيء ديگر تزاحم كند.

مثال: مصلحت گوسفند اين است كه راحت چرا كند و سرش بريده نشود ولي وقتي مصلحت گوسفند را با مصلحت انسان در يك نظام كلّي مقايسه مي‎كنيم، جاي دارد كه گوسفند در مقام تزاحم با انسان، فداي انسان شود و همين طور گندم، مصلحتش در انبار ماندن است ولي در مقايسه با مصلحت انسان بايد از بين برود.

در اين‎جا چه بايد كرد؟ آيا مي‎شود كاري كرد كه هم گوسفند باقي باشد و هم انسان به كمالي كه بايد از ناحيه اين‎ها به آن برسد، برسد؟ خير. عالم دار تزاحم است. در اين‎جا خدا چه مي‎كند؟ نظام عالم را طوري قرار مي‎دهد كه در تزاحم اكمل باقي بماند، انسان را طوري بر گوسفند مسلّط مي‎كند كه بتواند از گوشتش استفاده كند، اگر خدا به جاي گوسفندان، گرگ خلق كرده بود طولي نمي‎كشيد كه همه انسان‎ها نابود مي‎شدند. نظام احسن اقتضاء مي‎كند انسان طوري باشد كه بتواند بر گرگ پيروز شود و هم بتواند گوسفند را اهلي كند. در اين‎جا خواه ناخواه ضربه‎اي به گوسفند مي‎خورد. اين‎جاست كه مي‎گوييم شرّ پيدا مي‎شود. خالق شرّ كيست؟

اگر همه چيز تحت اراده خدا است، پس به اين شر هم اراده خدا تعلّق گرفته. پس چگونه گفته‎اند اراده خدا به شر تعلّق نمي‎گيرد؟ جواب (به طور خلاصه): اراده گاهي بالذات به چيزي تعلق مي‎گيرد و گاهي بالعرض. يعني هدفي كه شما در زندگي خود داريد ابتداءً انجام يك كاري است؛ ولي آن چيز بدون چيز ديگري نمي‎شود. آن چيزي كه لازمه هدف اصلي شما است، متعلق اراده شما هست ولي بالعرض. (بالعرض يا بالتبع كه امر عدمي را بالعرض و امر وجودي را بالتبع مي‎گويند.)

وقتي سر گوسفند را مي‎بريد اراده شما به خوردن گوشت تعلّق مي‎گيرد، نه مرگ گوسفند، اگر مي‎شد زنده زنده بخوريد شما نمي‎خواستيد بميرد، پس مرگ گوسفند براي شما اصالةً مورد اراده نيست؛ ولي بدون آن هدف اصلي تحقق نمي‎يابد. پس بالعرض اراده به مرگ تعلّق گرفته است.

خداي متعال اراده‎اش تعلق گرفته به وجود انسان و وجود گوسفند. اولاً ممكن است اصلاً اراده خدا به ايجاد گوسفند براي انسان بوده؛ يعني اراده الهي بالتّبع به خلق گوسفند تعلق گرفته چنان‎كه از آيات استفاده مي‎شود: خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الأَرْضِ؛ و اين جور استفاده مي‎شود كه اصلاً خلق همه چيز براي انسان بوده است.

وَهُوَ الَّذِي خَلَق السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَي الْمَاء لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً. (هود/6)

بنابراين هدف اصلي انسان است و اراده فرعي به چيزهايي است كه انسان از آن منتفع مي‎شود، معدوم شدن چيزهاي ديگر متعلق اراده است اما بالعرض. خدا اراده‎اش به اين تعلّق گرفته كه انسان از گوشت گوسفند استفاده كند. لازمه‎اش اين است كه گوسفند بميرد.

پس شروري كه توهم مي‎شود به خدا نسبت داده مي‎شود بالذات مورد اراده الهي نيست؛ بلكه بالعرض و بالتبع است. اين نقص‎ها كه در گوشه‎هاي عالم است. مثل زلزله، كشته شدن افراد، سيل، مرگ و مير، تصادفات و ...؛ همه اين‎ها متعلق اراده خدا هست اما بالعرض. آن‎چه متعلق ذاتي و اصلي اراده خدا است كمالاتي است كه از اين عالم به وجود مي‎آيد.

اگر دقت بيشتري كنيم به اين مي‎رسيم كه اراده خدا به خلقت انسان‎ها هم در يك سطح تعلق نگرفته است. چون انسان هايي هستند كه به دست خودشان، خودشان را بدبخت مي‎كنند و مستوجب عذاب الهي مي‎شوند. خدا كسي را براي عذاب كردن نيافريده. «سَبَقت رحمته غضبه»؛ اراده الهي تعلق گرفته كه انسان‎هايي خلق شوند كه با اراده خود به كمال برسند، اراده بالذات به وجود و كمال تعلق گرفته، اراده الهي بر اين بوده كه عالمي مادّي باشد و انسان‎هايي كه توالد و تناسل مي‎كنند و افرادي كه بنا است به عذاب برسند مراد بالعرض است. اراده بالذات به كمال تعلق گرفته است. بحث بعدي درباره اين‎كه آيا خدا هدفي در انجام كارهايش دارد؟ آن چيست؟

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين والحمدلله رب العالمين

ارسال در تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط سعید مطلق

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
نام خداوندى كه قدر او بى منتهى است و صحبت او با دوستان بى بهاست، در قدر نهان و در صنع آشكارا است، از مانندگى دور و از اوهام جداست. دل را بدوستى و خرد را بهستى پيداست، نه در صفت او چون، نه در حكم او چراست. در شنوايى و بينايى و دانايى يكتاست.
اى خداوندى كه در دل دوستانت نور عنايت پيداست، جانها در آرزوى وصالت حيران و شيداست. چون تو مولى كراست؟ چون تو دوست كجاست؟
هر چه دادى نشان است و آئين فرداست. آنچه يافتيم پيغام است و خلعت برجاست.
نشانت بى قرارى دل و غارت جان است، خلعت وصال در مشاهده جمال چه گويم كه چونست؟
         روزى كه سر از پرده برون خواهى كرد           
         دانم كه زمانه را زبون خواهى كرد!

         گر زيب و جمال ازين فزون خواهى كرد           
         يا ربّ چه جگرهاست كه خون خواهى كرد
 وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً وَ النَّاشِطاتِ نَشْطاً الى آخرها، اشارتست بصنايع قدرت و بدايع فطرت و لطائف حكمت در آفرينش خليفت و جمله محلّ نظر عوام است و سبب راه بردن ايشان. عامّه خلق بديده سرّ بصنايع و بدايع نگرند، آثار رحمت و قدرت بينند. از صنع دليل گيرند بر وجود صانع، از اسباب روش درگيرند تا برسند بحضرت مسبّب و اليه الاشارة بقوله: «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»؟
 «أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ»؟ «أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا»؟ «فَانْظُرْ إِلى‏ آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ»! «هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آياتِهِ»! «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ» الآية ....
باز عارفان راه و صديقان درگاه را حالى ديگر است و نظرى ديگر، بديده سرّ بصانع نگرند، اسرار عنايت بينند بديده دل بمبدع نگرند انوار هدايت بينند.
بديده جان بحقّ نگرند، رايت وجود بينند. بديده شهود بمشهود نگرند، دوست را عيان بينند. اى مسكين تا كى در  صنايع و بدايع نگرى؟ يك بار در صانع و مبدع نگر تا عجايب لطايف بينى! از صنايع و بدايع آن بينى كه از او خيزد، و از صانع و مبدع آن بينى كه از او سزد. هر كه نظاره گاه او جز شواهد صنايع نيست، او را در راه جوانمردان قدمى نيست و از اين حديث بمشام وى بويى رسيده نيست. بسيار بود كه نه صنايع و نه بدايع، نه خلايق، نه علائق، نه زمان و نه زمين، نه مكان و نه مكين، نه عرش و نه فرش، نه سما و نه سمك، نه فلك و نه ملك، نه ماه و نه ماهى، نه اعيان و نه آثار، نه عيان و نه اخبار. حقّ بود حاضر و حقيقت حاصل، قيّوم پاينده بهيچ هست نماننده، بود و هست و خواهد بود، لم يزل و لا يزال، بى تغيّر و انتقال، موصوف بوصف جلال و جمال. هر چه خلق است همه نابودنى و فانى و خالق جلّ جلاله بجلال عزّ خود بودنى و باقى. «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّكَ». «كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ». باش اى جوانمرد تا اين قبّه اخضر فرو گشايند و اين بساط اغبر در نوردند و عقد پروين تباه كنند، چهره ماه و خورشيد سياه كنند، سماك را بر سمك زنند تا اين وعده نقد شود كه: يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ و اين خبر عيان گردد كه: قُلُوبٌ يَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ أَبْصارُها خاشِعَةٌ.
اى مسكين تغافل امروز تغابن فرداست. پيرايه‏اى پيش تو نهاده‏اند و سرمايه‏اى در دست تو داده. پيرايه نفس تو است و سرمايه نفس تو، نفس را در كار دار و نفس ضايع مگذار، اين را عمارت كن و بدان تجارت كن، تا فردا ازين تجارت سودها بينى كه نيكو گفته آن جوانمرد كه اين شعر گفت:
         گر امروزم درين منزل ترا حالى زيان باشد             زهى سرمايه و سودا كه فردا زين زيان بينى‏

         ور از ميدان شهوانى سوى ايوان عقل آيى             چو كيوان در ميان خود را به هفتم آسمان بينى‏

         و گر زين حضرت قدسى خرامان گردى از عزّت             ز دار الملك ربّانى جنيبتها روان بينى.

عبد الملك مروان خليفه روزگار بود و بو حازم امام زاهد وقت بود. از وى پرسيد كه: يا حازم فردا حال و كار ما چون خواهد بود؟- گفت: اگر قرآن ميخوانى، قرآن ترا جواب ميگويد. گفت: كجا ميگويد؟- گفت:
فَأَمَّا مَنْ طَغى‏ وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوى‏ وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى‏ بدانكه در دنيا هر نفسى را آتشى است كه آن را آتش شهوت گويند، و در عقبى آتشى است كه آن را آتش عقوبت گويند. هر كه امروز بآتش شهوت سوخته گردد، فردا بآتش عقوبت رسد لا محاله، و هر كه امروز بآب رياضت و مجاهدت آتش شهوت را بنشاند، فردا بآب رحمت و نور معرفت آتش عقوبت را بنشاند تا بغايتى كه از نور معرفت مؤمن بفرياد آيد گويد: «جز يا مؤمن فقد اطفأ نورك لهبى». همچنين در دنيا در دل هر مؤمن بهشتى است كه آن را بهشت عرفان گويند و در عقبى بهشتى است كه آن را بهشت رضوان گويند. هر كه امروز در دنيا بهشت عرفان بطاعت و عبادت و جهد و عبوديّت آراسته دارد، فردا به بهشت رضوان رسد. اينست كه ربّ العالمين گفت:
فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى‏ بنده مؤمن در آن منازل با رفعت و آن مساكن با سعت ميان غرف و طرف بر تخت بخت تكيه زده، تاج مرصّع بجواهر عنايت بر سر نهاده،
غلمان مخلّدون ولدان چون درّ مكنون سماطين بر كشيده، ساقيان با جام رحيق و تسنيم و ماء معين و شير و مى و انگبين پيش آمده و اين وعده كرامت و عين لطافت نقد گشته كه:
 «اعددت لعبادى الصّالحين ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر»
اجماع علماء سلف است و اتّفاق اهل سنّت كه بهشت و دوزخ هر دو محدث‏اند ازلى نه، هر دو امروز آفريده‏اند فانى نه، بهشت با هر چه در وى است از حور و عين و دوزخ با هر چه در وى است از حيّات و عقارب، باقى‏اند هميشه. فنا را بايشان راه نه.
ربّ العالمين كه آن را آفريد، بقا را آفريد نه فنا را. كه اين همه ثواب و عقاب‏اند و حقّ جلّ جلاله ثواب و عقاب اعمال بندگان باطل نكند و آنچه عين ثواب و عقاب بود فانى نشود  و اللَّه اعلم.
ارسال در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط سعید مطلق

 در تفسير قول خداى عز و جل يوم يكشف عن ساق و يدعون إلى السجود(قلم - 42)

يعنى بايد كه بيارند شركاء او را در روزى كه برداشته شود جامه از ساق پاى يا ساق ظاهر گردانيده شود يا ياد كنيد روزى را كه چنين است و اين كنايه است از خفاياى امور و جناياى صدور و كشف ساق مثل است از براى بيان شدت امر و صعوبت آن روز و خوانده شوند بسوى سجده كردن پس نتوانند كه سجده كنند.
 حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن از بكر از حسين بن سعيد از حضرت امام رضا (ع) كه در قول خداى عز و جل يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ فرمود كه حجابى از نور كشف مى‏شود و مؤمنان مى‏افتند در حالى كه سجده‏كنندگانند يعنى بسجده ميروند و پشتهاى منافقان در هم ميرود و يك لخت مى‏شود و چون چوب خشك مى‏شود و نميتوانند كه سجده كنند. (3) پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از ابراهيم بن هاشم از ابن فضال از ابو جميله از محمد بن على حلبى از حضرت صادق (ع) كه در قول خداى عز و جل يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ فرمود كه خداوند جبار برترى دارد بعد از آن بسوى ساق پايش اشاره نمود وزير جامه را از آن دور فرمود و اين را خواند كه وَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلا يَسْتَطِيعُونَ و فرمود كه قوم درمانده شوند و هيبت و ترس بر ايشان داخل شود و ديدها باز ماند كه هيچ برهم نخورد و دلها بگلو رسد خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ كانُوا يُدْعَوْنَ (قلم - 43)إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ يعنى در حالتى كه بالا رونده است چشمهاى ايشان برسدايشان را و فروگيرد خوارى و بتحقيق كه بودند در دنيا كه خوانده ميشدند بسوى سجده كردن و حال آنكه ايشان تندرست بودند و قادر بر آن و در قرآن بجاى شاخصة خاشعة واقع شده يعنى در حالتى كه چشمهاى ايشان فرو افتاده باشد و بجهت شدت هول و ترس نتوانند كه چشم بگشايند و سر بالا كنند

توحيد صدوق
ارسال در تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط سعید مطلق

فطرت خداجوي انسان.

مغناطيس و آهن.
در فطرت و در خلقت هر كسي يك احساسي و يك تمايلي وجود دارد كه اين احساس و تمايل، خود به خود انسان را به سوي خدا مي كشاند، از اين جهت مَثَل خدا و انسان مثل مغناطيس و آهن است. يك چيزي وجود دارد به نام (مغناطيس). چنين جاذبه اي را من احساس مي كنم (چون راه دروني است). يك چنين جاذبه اي ميان انسان و ميان آن حقيقتي كه نامش خداست وجود دارد.(توحيد، ص 32.).
ارسال در تاريخ دوشنبه هشتم تیر 1388 توسط سعید مطلق
 
 
عبادالرّحمان‏
عبادالرّحمان، بندگان ويژه خدايند كه در سوره فرقان و زخرف از آنها ياد شده و در اين مدخل از همين واژه استفاده شده است.


آرزوى عبادالرّحمان‏
1. عبادالرّحمان، آرزومند دستيابى به مقامات معنوى:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا هَب لَنا مِن ازوجِنا وذُرّيتِنا قُرَّةَ اعيُنٍ واجعَلنا لِلمُتَّقينَ اماما. فرقان (25) 63 و 74

استقبال از عبادالرّحمان‏
2. استقبال ملائكه و بهشتيان از عبادالرّحمان، با تحيّت و سلام، در بهشت:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء اولكَ يُجزَونَ الغُرفَةَ بِما صَبَروا ويُلَقَّونَ فيها تَحيَّةً وسَلما. فرقان (25) 63 و 75

امامت عبادالرّحمان‏
3. در دست داشتن امامت و اداره جامعه پرهيزگاران، از خواسته‏هاى عبادالرّحمان:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا هَب لَنا مِن ازوجِنا وذُرّيتِنا قُرَّةَ اعيُنٍ واجعَلنا لِلمُتَّقينَ اماما. فرقان (25) 63 و 74

انفاق عبادالرّحمان‏
4. انفاق عبادالرّحمان، به دور از افراط و تفريط:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ اذا انفَقوا لَم يُسرِفوا ولَم يَقتُروا وكانَ بَينَ ذلِكَ قَواما. فرقان (25) 63 و 67

پاداش عبادالرّحمان‏
5. سكونت در غرفه‏ها و بناهاى برافراشته بهشت، پاداش عبادالرّحمان:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء اولكَ يُجزَونَ الغُرفَةَ .... فرقان (25) 63 و 75
6. صبر و شكيبايى عبادالرّحمان، عامل برخوردارى آنها از غرفه‏هاى بهشت:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء اولكَ يُجزَونَ الغُرفَةَ بِما صَبَروا .... فرقان (25) 63 و 75
7. جاودانگى در بهشت و برخوردارى از قرارگاه و اقامتگاه نيكوى آن، پاداش عبادالرّحمان:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء اولكَ يُجزَونَ الغُرفَةَ بِما صَبَروا ويُلَقَّونَ فيها تَحيَّةً وسَلما ء خلِدينَ فيها حَسُنَت مُستَقَرًّا ومُقاما. فرقان (25) 63 و 75 و 76

پيروى عبادالرّحمان‏
8. عبادالرّحمان، خواهان توفيق پيروى كردن از متّقين:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا ... واجعَلنا لِلمُتَّقينَ اماما.  فرقان (25) 63 و 74

تحيّت بر عبادالرّحمان‏
9. استقبال از عبادالرّحمان، در بهشت، با درود و سلام:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء اولكَ يُجزَونَ الغُرفَةَ بِما صَبَروا ويُلَقَّونَ فيها تَحيَّةً وسَلما. فرقان (25) 63 و 75

توحيد عبادالرّحمان‏
10. عبادالرّحمان، انسانهايى موحّد و يكتاپرست:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء ... لايَدعونَ مَعَ اللَّهِ الهًا ءاخَرَ .... فرقان (25) 63 و 68

دعاى عبادالرّحمان‏
11. دعاى عبادالرّحمان، براى رهايى از عذاب جهنّم:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنَا اصرِف عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ انَّ عَذابَها كانَ غَراما. فرقان (25) 63 و 65
12. پيوستگى و گريزناپذيرى عذاب جهنّم، باعث دعاى عبادالرّحمان براى خلاصى از آن:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنَا اصرِف‏عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ انَّ عَذابَها كانَ غَراما.  فرقان (25) 63 و 65
13. ناگوارى جهنّم، انگيزه دعاى عبادالرّحمان براى رهايى از آن:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنَا اصرِف عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ انَّ عَذابَها كانَ غَراما ء انَّها ساءَت مُستَقَرًّا ومُقاما. فرقان (25) 63 و 65 و 66
14. عبادالرّحمان، خواستار همسر و فرزندان شايسته و مايه چشم‏روشنى، از پروردگار:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا هَب لَنا مِن ازوجِنا وذُرّيتِنا قُرَّةَ اعيُنٍ .... فرقان (25) 63 و 74
15. عبادالرّحمان، خواهان رهبرى متّقين براى خود و همسر و فرزندانشان، از خداوند:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا هَب لَنا مِن ازوجِنا وذُرّيتِنا قُرَّةَ اعيُنٍ واجعَلنا لِلمُتَّقينَ اماما. فرقان (25) 63 و 74
16. توجّه عبادالرّحمان به ربوبيّت الهى، در دعاى خويش:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء ... رَبَّنَا اصرِف ... ء ... رَبَّنا هَب لَنا .... فرقان (25) 63 و 65 و 74
17. خواسته عبادالرّحمان از خداوند، جهت توفيق پيروى كردن از متّقين:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا ... واجعَلنا لِلمُتَّقينَ اماما. «2» فرقان (25) 63 و 74

راه رفتن عبادالرّحمان‏
18. راه رفتن بندگان خالص خداوند (عبادالرّحمان)، با آرامش و در كمال وقار:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ يَمشونَ عَلَى الارضِ هَونًا .... «3» فرقان (25) 63

سخن عبادالرّحمان‏
19. سخن عبادالرّحمان، در پاسخ به گفتار جاهلان، خالى از لغو و گناه:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... واذا خاطَبَهُمُ الجهِلونَ قالوا سَلما ....  فرقان (25) 63

سلام عبادالرّحمان‏
20. سلام گفتن عبادالرّحمان، در پاسخ به گفتارجاهلان:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... واذا خاطَبَهُمُ الجهِلونَ قالوا سَلما.  فرقان (25) 63

عبادالرّحمان و آيات خدا
21. اهتمام و توجّه به آيات الهى، از صفات بندگان خداى رحمان:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ اذا ذُكّروا بِايتِ رَبّهِم لَم يَخِرّوا عَلَيها صُمًّا وعُميانا. فرقان (25) 63 و 73

عبادالرّحمان و جاهلان‏
22. عبادالرّحمان به هنگام رو به رو شدن با گفتار جاهلان خواستار سلامت و امنيّت و همزيستى مسالمت‏آميز:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... واذا خاطَبَهُمُ الجهِلونَ قالوا سَلما. «2» فرقان (25) 63

عقيده عبادالرّحمان‏
23. باور عبادالرّحمان، به يگانگى خدا:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء والَّذينَ لايَدعونَ مَعَ اللَّهِ الهًا ءاخَرَ .... فرقان (25) 63 و 68
24. باور عبادالرّحمان، به ربوبيّت خداوند:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنَا ... ء والَّذينَ اذا ذُكّروا بِايتِ رَبّهِم لَم يَخِرّوا عَلَيها صُمًّا وعُميانا ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا .... فرقان (25) 63 و 65 و 73 و 74
25. عقيده عبادالرّحمان به ربوبيّت خدا، عامل تهجّد و شب‏زنده‏دارى آنها:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَبيتونَ لِرَبّهِم سُجَّدًا وقِيما.  فرقان (25) 63 و 64
26. اعتقاد عبادالرّحمان، به جاودانگى عذاب جهنّم:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنَا اصرِف عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ انَّ عَذابَها كانَ غَراما. فرقان (25) 63 و 65
27. جهنّم، جايگاهى بسيار بد و ناگوار، در بينش عبادالرّحمان:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنَا اصرِف عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ انَّ عَذابَها كانَ غَراما ء انَّها ساءَت مُستَقَرًّا ومُقاما. فرقان (25) 63 و 65 و 66

فضايل عبادالرّحمان‏
1. ادب‏
28. برخورد مؤدّبانه عبادالرّحمان، هنگام رو به رو شدن با گفتار جاهلان:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... واذا خاطَبَهُمُ الجهِلونَ قالوا سَلما ء والَّذينَ لا يَشهَدونَ الزّورَ واذا مَرّوا بِاللَّغوِ مَرّوا كِراما. فرقان (25) 63 و 72
29. ادب عبادالرّحمان، با عدم تصريح و كنايه آوردن الفاظ قبيح:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء والَّذينَ لا يَشهَدونَ الزّورَ واذا مَرّوا بِاللَّغوِ مَرّوا كِراما.  فرقان (25) 63 و 72
2. اعتدال‏
30. اعتدال و ميانه‏روى عبادالرّحمان، در هزينه و خرج كردن اموالشان:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ اذا انفَقوا لَم يُسرِفوا ولَم يَقتُروا وكانَ بَينَ ذلِكَ قَواما. فرقان (25) 63 و 67
31. اعتدال عبادالرّحمان، هنگام انفاق اموال در راه خدا:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ اذا انفَقوا لَم يُسرِفوا ولَم يَقتُروا وكانَ بَينَ ذلِكَ قَواما. فرقان (25) 63 و 67
3. بصيرت‏
32. بصيرت عبادالرّحمان، هنگام شنيدن و يادآور شدن آيات الهى:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ اذا ذُكّروا بِايتِ رَبّهِم لَم يَخِرّوا عَلَيها صُمًّا وعُميانا. «2» فرقان (25) 63 و 73
4. پرهيز از اسراف‏
33. پرهيز عبادالرّحمان، از اسراف در هزينه و خرج كردن اموال، براى خود و ديگران:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ اذا انفَقوا لَم يُسرِفوا ولَم يَقتُروا وكانَ بَينَ ذلِكَ قَواما. فرقان (25) 63 و 67
5. پرهيز از زنا
34. اجتناب عبادالرّحمان، از زنا و روابط ناسالم جنسى:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء ... ولا يَزنونَ ومَن يَفعَل ذلِكَ يَلقَ اثاما. فرقان (25) 63 و 68
6. پرهيز از سخت‏گيرى‏
35. پرهيز عبادالرّحمان، از سخت‏گيرى در انفاق و مصرف اموال و معيشت خود:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ اذا انفَقوا لَم يُسرِفوا ولَم يَقتُروا وكانَ بَينَ ذلِكَ قَواما.  فرقان (25) 63 و 67
7. پرهيز از شرك‏
36. پرهيز عبادالرّحمان، از خواندن معبود ديگرى با خداوند:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء والَّذينَ لايَدعونَ مَعَ اللَّهِ الهًا ءاخَرَ .... فرقان (25) 63 و 68
8. پرهيز از غنا
37. پرهيز عبادالرّحمان، از گوش دادن غنا:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ لا يَشهَدونَ الزّورَ .... « امام صادق عليه السلام درباره قول خداى- تعالى-« لايشهدون الزّور» فرمود:« زور» در اين آيه غنا است.( الكافى، ج 6، ص 433، ح 13؛ تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 41، ح 129)» فرقان (25) 63 و 72
9. پرهيز از قتل‏
38. پرهيز عبادالرّحمان، از كشتن به ناحق انسانها:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء ... ولا يَقتُلونَ النَّفسَ الَّتى حَرَّمَ اللَّهُ الّا بِالحَقّ .... فرقان (25) 63 و 68
10. پرهيز از گناه‏
39. پرهيز عبادالرّحمان، از حضور در مجالس گناه (دروغ، غنا و فحش):
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ لا يَشهَدونَ الزّورَ .... «مقصود از« الزور» مجالس باطل است مانند مجالس‏غنا و فحش و دروغ.( مجمع البيان، ج 7- 8، ص 283)» فرقان (25) 63 و 72
11. پرهيز از گواهى دروغ‏
40. پرهيز عبادالرّحمان، از گواهى باطل و دروغ:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ لا يَشهَدونَ الزّورَ .... «« لايشهدون الزّور» يعنى« لايشهدون شهادة الزّور» يعنى گواهى دروغ نمى‏دهند.( مجمع‏البيان، ج 7- 8، ص 283؛ روح‏المعانى، ج 11، جزء 19، ص 75)» فرقان (25) 63 و 72
12. تقوا
41. عبادالرّحمان، انسانهايى با تقوا و خواستار رسيدن به اوج تقواپيشگى:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا هَب لَنا مِن ازوجِنا وذُرّيتِنا قُرَّةَ اعيُنٍ واجعَلنا لِلمُتَّقينَ اماما. «4» فرقان (25) 63 و 74
13. تواضع‏
42. عبادالرّحمان، مظهر تواضع و فروتنى:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ يَمشونَ عَلَى الارضِ هَونًا .... فرقان (25) 63
14. تهجّد
43. عبادالرّحمان، مردمى متهجّد و شب‏زنده‏دار:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَبيتونَ لِرَبّهِم سُجَّدًا وقِيما. فرقان (25) 63 و 64
44. سجده و قيام در تهجّد و عبادت شبانه عبادالرّحمان:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَبيتونَ لِرَبّهِم سُجَّدًا وقِيما. فرقان (25) 63 و 64
15. خوف از جهنّم‏
45. خوف عبادالرّحمان، از عذاب جهنّم و كيفر الهى:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ يَقولونَ رَبَّنَا اصرِف عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ انَّ عَذابَها كانَ غَراما. فرقان (25) 63 و 65
16. صبر
46. صبر عبادالرّحمان، در اداى تكاليف الهى و ترك محرّمات، سبب برخوردارى آنها از نعمتها و درجات عالى بهشت:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء اولكَ يُجزَونَ الغُرفَةَ بِما صَبَروا ويُلَقَّونَ فيها تَحيَّةً وسَلما. فرقان (25) 63 و 75
17. عبرت‏پذيرى‏
47. پندپذيرى عبادالرّحمان، از آيات الهى:
وعِبادُ الرَّحمنِ ... ء والَّذينَ اذا ذُكّروا بِايتِ رَبّهِم لَم يَخِرّوا عَلَيها صُمًّا وعُميانا. فرقان (25) 63 و 73
18. كرامت‏
48. برخورد كريمانه و بزرگوارانه عبادالرّحمان، هنگام رو به رو شدن با گفتار و رفتار لغو:
وعِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ ... ء والَّذينَ لا يَشهَدونَ الزّورَ واذا مَرّوا بِاللَّغوِ مَرّوا كِراما. فرقان (25) 63 و 72

ملائكه از عبادالرّحمان‏
49. ملائكه، از جمله بندگان خاصّ و ويژه خداى رحمان:
وجَعَلوا المَلكَةَ الَّذينَ هُم عِبدُ الرَّحمنِ انثًا اشَهِدوا خَلقَهُم سَتُكتَبُ شَهدَتُهُم ويُسَلون. زخرف (43) 19
ارسال در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط سعید مطلق
خداشناسي مستلزم تعالي روحي خاص است.

بذر و زمين.

علت ديگر گرايشهاي مادي اين است كه جو روحي و اخلاقي انسان با انديشه خداشناسي و خداپرستي نامساعد باشد. خداشناسي و خداپرستي طبعاً مستلزم يك نوع تعالي روحي خاصي است؛ بذري است كه در زمينهاي پاك رشد مي كند، زمينهاي فاسد و شوره زار اين بذر را فاسد مي كند و از ميان مي برد. اگر انسان در عمل، شهوتران و ماده پرست و اسير شهوات گردد، تدريجاً افكار و انديشه هايش هم به حكم اصل انطباقِ با محيط، خود را با محيط روحي و اخلاقي او سازگار مي كنند؛ يعنى، انديشه هاي متعالي خداشناسي و خداپرستي و خدا دوستي جاي خود را به افكار پست ماديگري و اينكه هستي لغو و بيهوده است، حساب و كتابي در كار عالم نيست، دم غنيمت است و امثال اينها مي دهد.(علل گرايش به ماديگرى، ص 199.).
ارسال در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط سعید مطلق
***چگونه مى‏توانيم به همه كارها رنگ الهى بدهيم؟
در قرآن مى‏خوانيم: «صِبغَة اللّه و مَن أحسنُ من اللّه صِبغة» (سوره بقره، آيه 138) كارهايتان را با رنگ الهى رنگ‏آميزى كنيد كه اين رنگ بهترين رنگ‏هاست.
مراد از رنگ الهى آن است كه كارها را براى رضاى خداوند و طبق فرمان او انجام دهيم و جان و مال خود را فقط با او معامله كنيم.
به چند مثال توجه كنيد:
1- لباسى كه براى همسر مى‏خريم، اگر در شب تولّد حضرت زهرا عليها السلام باشد، اين خريد رنگ الهى پيدا مى‏كند.
2- آبى كه به صورت مى‏ريزيم اگر قصد وضو كنيم، رنگ الهى پيدا مى‏كند.
3- در جايى كه مى‏نشينيم اگر رو به قبله بنشينيم، رنگ الهى دارد.
ما مى‏توانيم تحصيل، تدريس، ورزش و ديد و بازديد خود را به رنگ الهى درآوريم.
گاهى كه حضرت على عليه السلام در جايى مهمان بود، در خانه مقدارى غذا مى‏خورد و به مهمانى مى‏رفت و مى‏فرمود: مى‏خواهم هدفم در مهمانى ديدار مؤمن باشد، نه رفع گرسنگى در خانه او.
پولى كه به فقير مى‏دهيم، مى‏تواند براى سلامتى خودمان باشد و مى‏تواند براى سلامتى تمام مسلمانان بخصوص حضرت مهدى عليه السلام باشد.
قرآن مى‏فرمايد: هركس هدفش خدا و رسيدن به مقامات بهشتى باشد، از دنيا هم بهره‏مند خواهد شد. امّا كسى كه هدفش فقط دنيا باشد، قطعاً از آخرت محروم است و به دنيا هم شايد برسد و شايد نرسد.

حجت الاسلام والمسلمين قرائتي
ارسال در تاريخ جمعه پنجم تیر 1388 توسط سعید مطلق
• بايد سراسر قرآن را با هم نگاه کرد و نبايد فقط يک تکه از آن را خواند.

• ممکن است که يک آيه به تنهايي مطلبي را به ما بفهماند وگاهي هم ممکن است چند آيه باهم مطلب را بفهماند بهر حال قرآن خودش را به ما مي فهماند.

• قرآن حجيت ذاتي دارد وقتي آيات قرآن جمع بندي شود، قرآن حجيت تام و قطعي دارد و با سنت قطعي مخالفت ندارد وقتي در سنت اختلافي پيدا شد آنگاه بايد به قرآن مراجعه نمود چون قرآن سنت قطعي است.
ارسال در تاريخ چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط سعید مطلق
 
تفسیر راهنما/ آیت الله هاشمی رفسنجانی

 سوره اعراف‏ آيه 46
وَ بَيْنَهُمَا حِجَابٌ وَ عَلَى الْأَعْرَافِ رِجَالٌ يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيمَاهُمْ وَ نَادَوْا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوهَا وَ هُمْ يَطْمَعُونَ‏
 و ميان بهشت و دوزخ حايلى است، و بر بلندى‏هاى آن مردانى هستند كه هر كدام (از بهشتيان و دوزخيان) را از سيمايشان مى‏شناسند؛ و بهشتيان را ندا مى‏كنند كه سلام بر شما باد. اين در حالى است كه آنان هنوز به بهشت در نيامده‏اند، ولى اميد آن را دارند.
1- وجود حجابى حايل ميان بهشتيان و دوزخيان در صحنه قيامت‏
و بينهما حجاب‏
2- حضور مردانى بلند مرتبه (أصحاب اعراف)، بر بلنداى حجاب حايل بين دوزخيان و بهشتيان‏
و بينهما حجاب و على الاعراف رجال‏
 «عُرف» به قسمتهاى بالا و رويين هر چيز بلند و مرتفع گفته مى‏شود و جمع آن «اعراف» است. (لسان العرب). ال در «الاعراف» جانشين مضاف إليه است، يعنى: و على اعراف الحجاب رجال.
3- اعرافيان، مشرف و ناظر بر تمامى انسانهاى حاضر در صحنه قيامت‏
و على الاعراف رجال يعرفون كلًا بسيماهم‏
توصيف أصحاب اعراف به اينكه بر بلنداى حايل بين بهشتيان و دوزخيان مستقر هستند، بيانگر آن است كه آنان بر تمامى افراد موجود در صحنه قيامت اشراف دارند و بر ايشان نظارت مى‏كنند.
4- اعرافيان، مؤمنانى با منزلتى بزرگ در پيشگاه خداوند و داراى مرتبه‏اى برتر از ديگر مؤمنان‏
و على الاعراف رجال يعرفون كلًا بسيمهم و نادوا اصحب الجنة أن سلم عليكم‏
از اينكه اصحاب اعراف در مكانى قرار دارند كه مشرف به همگان هستند و هر شخص و يا طايفه‏اى را با علامتهاى آنان مى‏شناسند و در صحنه قيامت با بهشتيان سخن مى‏گويند و امنيت كامل را به آنان بشارت مى‏دهند و فرمان دخول به بهشت را به آنان اعلام مى‏دارند، مى‏توان فهميد كه آنان نسبت به ديگر مؤمنان، از مقامى برتر برخوردار هستند.
5- امتها و گروههاى موجود در صحنه قيامت، چه بهشتى و چه دوزخى، هر كدام داراى علايمى مخصوص به خويش‏
و على الاعراف رجال يعرفون كلًا بسيماهم‏
كلمه «سيما» به معناى علامت و نشانه است.
6- اصحاب اعراف، هر يك از امتها و دسته‏هاى موجود در صحنه قيامت را با نشانه‏هاى مخصوصشان خواهند شناخت.
يعرفون كلًا بسيماهم‏
7- اصحاب اعراف با فريادى رسا بر مؤمنانى كه در انتظار ورود به بهشتند، درود مى‏فرستند.
و نادوا اصحب الجنة أن سلم عليكم‏
جمله «سلم عليكم» مى‏تواند جمله‏اى انشايى باشد و مى‏تواند اخبار از وجود امنيت و سلامت براى مؤمنان گرفته‏ شود. برداشت ياد شده بر اساس احتمال اول است.
8- اصحاب اعراف با فريادى رسا سلامت و امنيت كامل را به مؤمنان راهى بهشت مژده مى‏دهند.
و نادوا اصحب الجنة أن سلم عليكم‏
برداشت ياد شده مبتنى بر اين است كه جمله «سلم عليكم» جمله‏اى اخبارى باشد.
9- بهشتيان در آستانه ورود به بهشت در عين اميد به حضور در آن جايگاه رفيع، نگران از تغيير سرنوشت خويشند.
لم يدخلوها و هم يطمعون‏
برداشت ياد شده بر اين اساس است كه ضمير فاعلى در «لم يدخلوها» و «يطمعون» به أصحاب الجنة، برگردانده شود. بر اين مبنا جمله «لم يدخلوها» حال براى «أصحاب الجنة» است. گفتنى است «يطمعون» (اميد دارند) اشاره به نگرانى آنان دارد كه مبادا از ورود به بهشت منع گردند.
10- «عن أبى عبداللّه (ع) و قد سئل عن قول اللّه عزّ و جلّ: «و بينهما حجاب» فقال: سُورٌ بين الجنّة و النّار ...؛ «تأويل الايات الظاهرة، ص 182؛ برهان، ج 2، ص 18، ح 10.»
از امام صادق (ع)- در پاسخ سؤال از معناى «حجاب» در سخن خداى عزّوجلّ: «و بينهما حجاب ...» روايت شده كه فرمود: ديوارى است بين بهشت و جهنم ...».
11- «قال الصّادق (ع): ... يَعْرِف الأئمّة (ع) أوليائهم و أعدائهم بسيماهم و هو قوله تعالى: «و على الاعراف رجال (و هم الائمة (ع)) يعرفون كلًا بسيماهم»؛ « تفسير قمى، ج 2، ص 384؛ نورالثقلين، ج 2، ص 32، ح 126.»
از امام صادق (ع) روايت شده است كه ائمه (ع) دوستان و دشمنان خود را به سيمايشان مى‏شناسند. و اين است معناى سخن خداوند كه فرمود: «بر اعراف مردانى هستند (و اينان ائمه‏اند (ع)) كه هر كس را به سيمايش مى‏شناسند».
12- «بريدٌ العِجْلىّ قال: سألت أباجعفر (ع) عن قول اللّه: «و على الاعراف رجال ...» قال: صراط بين الجنة و النار ...؛ «بصائر الدرجات صفار، ص 496، ح 5، ب 16؛ تفسير برهان، ج 2، ص 18، ح 8.»
بريد عجلى گويد: از امام باقر (ع) درباره سخن خداى تعالى: «و على الأعراف رجال ...» سؤال كردم فرمود: راهى است بين بهشت و جهنم ...».
13- «أنَس بن مالك عن النبىّ (ع) قال: إنّ مؤمنى الجنّ لهم ثواب و عليهم عقاب، فسألناه عن ثوابهم فقال: على الأعراف و ليسوا فى الجنّة مع أمّة محمّد (ص)، فسألناه و ما الأعراف؟ قال: حائط الجنّة تجرى فيه الأنهار و تنبت فيه الأشجار و الثّمار؛ «الدر المنثور، ج 3، ص 465.»
انس بن مالك گويد: رسول خدا (ص) فرمود: مؤمنان جن،ثواب و عقاب دارند، از آن حضرت درباره ثوابشان پرسيدم، فرمود: بر اعراف هستند و در بهشت با امت حضرت محمد (ص) نيستند. سؤال كرديم، اعراف چيست؟ فرمود: ديوار بهشت است، نهرها در آن جارى است و درختان و ميوه‏ها در آن مى‏رويد».
14- «عن أبى عبداللّه (ع): الأعراف كُثبان بين الجنّة و النّار فيوقف عليها كلّ نبىّ و كلّ خليفة نبىّ مع المذنبين من أهل زمانه ... و قد سبق المحسنون إلى الجنّة فيقول ذلك الخليفة للمذنبين الواقفين معه: أنظروا إلى إخوانكم المحسنين قد سبقوا إلى الجنّة فيسلّم المذنبون عليهم و ذلك قوله: «و نادوا أصحاب الجنة أن سلام عليكم». ثمّ أخبر تعالى: أنّهم «لم يدخلوها و هم يطمعون» يعنى هؤلاء المذنبين لم يدخلوا الجنّة، و هم يطمعون أن يدخلهم اللّه إيّاها بشفاعة النبىّ و الإمام .... «تفسير تبيان، ج 4، ص 411؛ مجمع البيان، ج 4، ص 653.»
از امام صادق (ع) روايت شده است: «اعراف» بلندى‏هايى است بين بهشت و جهنم كه هر پيغمبر و جانشين پيغمبرى را آنجا در كنار گناهكاران زمانشان نگاه مى‏دارند ... و اين در حالى است كه نيكوكاران به بهشت رفته‏اند؛ پس اين جانشين پيغمبر به گناهكارانى كه با او هستند، مى‏گويد: برادران نيكوكار خود را بنگريد كه پيش از شما به بهشت رفته‏اند، پس اين گنهكاران به ايشان سلام مى‏كنند و اين است معناى سخن خداوند «و نادوا أصحاب الجنة أن سلام عليكم»، آنگاه خداوند متعال خبر داده است «لم يدخلوها و هم يطمعون»، يعنى: اين گنهكاران هنوز داخل بهشت نشده‏اند ولى اميدوارند كه خدا آنان را به شفاعت پيغمبر و امام به بهشت ببرد ...».
15- «عن الحارث عن أبى عبداللّه (ع) قال: سألته: بين الايمان و الكفر منزلة؟ فقال: نعم و منازل ... و بينهما قوله: «و على الأعراف رجال». « تفسير عياشى، ج 2، ص 111، ح 133؛ بحارالانوار، ج 69، ص 166، ح 32.»
حارث گويد: از امام صادق (ع) پرسيدم: آيا بين ايمان و كفر مرتبه‏اى وجود دارد؟ فرمود: آرى، بلكه مراتبى است ... يكى از آن مراتب، (اعتقاد اصحاب اعراف است) كه خداوند فرمود: «و على الاعرف رجال»».

سوره اعراف آيه 47
وَ إِذَا صُرِفَتْ أَبْصَارُهُمْ تِلْقَاءَ أَصْحَابِ النَّارِ قَالُوا رَبَّنَا لَا تَجْعَلْنَا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏    و هنگامى كه چشمانشان به سوى دوزخيان گردانده شود، مى‏گويند: پروردگارا، ما را با مردم ستمكار قرار مده.
1- دوزخيان در صحنه قيامت داراى موقعيتى بسيار شوم و دشوار
و إذا صرفت ابصرهم تلقاء اصحب النار قالوا ربنا
هدف از بيان ناخوشايندى اصحاب اعراف از مشاهده دوزخيان و بيان دعاى آنان پس از مشاهده ناخواسته ترسيم موقعيت دشوار و شوم دوزخيان است.
2- جهنم، داراى منظره‏اى بس هول‏انگيز
و إذا صرفت ابصرهم تلقاء اصحب النار قالوا ربنا
3- راهيان بهشت در صحنه قيامت منظره شوم و هول‏انگيز دوزخيان را مشاهده خواهند كرد.
و إذا صرفت ابصرهم تلقاء اصحب النار قالوا ربنا
برداشت ياد شده مبتنى بر اين است كه ضمير «ابصرهم» و «قالوا» به «اصحب الجنة» در آيه قبل برگردانده شود.
4- مشاهده دوزخيان از سوى بهشتيان، مشاهده‏اى ناخواسته و بدون اختيار
و إذا صرفت ابصرهم تلقاء اصحب النار
مجهول آوردن فعل «صرفت» حكايت از برداشت ياد شده دارد.
5- راهيان بهشت پس از مشاهده وضعيت نابهنجار دوزخيان و منظره هولناك دوزخ، به دعا خواهند پرداخت‏
و إذا صرفت ابصرهم تلقاء اصحب النار قالوا ربنا
6- قرار نگرفتن در كنار دوزخيان، دعاى رهروان بهشت به درگاه خداوند
و إذا صرفت ... قالوا ربنا لاتجعلنا مع القوم الظلمين‏
7- راهيان بهشت در عين اميدوارى براى ورود به بهشت، نگران ملحق شدن به دوزخيان هستند.
ربنا لاتجعلنا مع القوم الظلمين‏
8- ستمگران، انسانهايى منفور در ديدگاه بهشتيان‏
ربنا لاتجعلنا مع القوم الظلمين‏
راهيان بهشت خواسته خويش مبنى بر گرفتار نشدن به آتش دوزخ را با درخواست دورى از ستمكاران بيان داشتند و اين مى‏رساند كه بهشتيان در روز قيامت از ستمكاران نيزمتنفر هستند.
9- گرفتار شدن به آتش دوزخ، سرنوشت اقوام و ملتهاى ستمگر است.
إذا صرفت ابصرهم تلقاء اصحب النار قالوا ربنا لاتجعلنا مع القوم الظلمين‏
10- ستمگرى، ويژگى مشترك همه دوزخيان است.
إذا صرفت ابصرهم تلقاء اصحب النار قالوا ربنا لاتجعلنا مع القوم الظلمين‏
11- اعرافيان با نگاهى ناخواسته منظره ناخوشايند دوزخيان را مشاهده خواهند كرد.
و إذا صرفت ابصرهم تلقاء اصحب النار
برداشت ياد شده مبتنى بر اين است كه مراد از ضمير «ابصرهم» و «قالوا» اصحاب اعراف باشد.
12- مشاهده منظره ناهنجار دوزخيان، برانگيزنده اعرافيان به دعا به درگاه خداوند براى دور ماندن از ابتلا به سرنوشت آنها
إذا صرفت ابصرهم تلقاء اصحب النار قالوا ربنا لاتجعلنا مع القوم الظلمين‏
13- ستمگران، انسانهايى منفور در نظر اعرافيان‏
ربنا لاتجعلنا مع القوم الظلمين‏
14- «ربّ» از اسما و صفات خداوند
ربنا لاتجعلنا مع القوم الظلمين‏

 سوره اعراف  آيه 48
وَ نَادَى أَصْحَابُ الْأَعْرَافِ رِجَالًا يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيمَاهُمْ قَالُوا مَا أَغْنَى عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ مَا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ‏     و اهل آن بلندى‏ها (اعراف)، مردمى را كه آنان را از سيمايشان مى‏شناسند ندا مى‏كنند و مى‏گويند: جمعيّت شما و آن همه گردنكشى كه مى‏كرديد كارى برايتان نساخت.
1- احزاب كفرپيشه و مستكبر داراى علامت و نشانهايى مخصوص به خود در قيامت
و نادى‏ اصحب الاعراف رجالًا يعرفونهم بسيمهم‏
2- اصحاب اعراف در صحنه قيامت، احزاب كفرپيشه و مستكبر را به وسيله علامتهايشان خواهند شناخت.
يعرفونهم بسيمهم‏
3- اصحاب اعراف در صحنه قيامت، احزاب كفرپيشه و مستكبر را مخاطب ساخته و از فاصله‏اى دور با آنان سخن مى‏گويند.
و نادى‏ اصحب الاعراف رجالًا
 «نداء» به معناى فرياد زدن و كسى را با صداى بلند خواندن است، خطاب اصحاب اعراف به مستكبران با صداى بلند حكايت از وجود فاصله زياد بين آنان دارد.
4- اصحاب اعراف با به رخ كشيدن بى‏ثمرى امكانات مادى و قدرتهاى دنيوى كافران، آنان را ناكام خوانده و شماتت مى‏كنند.
قالوا ما أغنى عنكم جمعكم و ما كنتم تستكبرون‏
5- بروز و ظهور گناهان در قيامت، به صورت علامت و نشانه‏اى براى گناهكاران‏
و نادى‏ اصحب الاعراف رجالًا يعرفونهم بسيمهم‏
6- امكانات مادى و داشتن نيروهاى انسانى و هوادار، هرگز موجب نجات كفرپيشگان مستكبر از گرفتار شدن به عذاب دوزخ نخواهد شد.
ما أغنى عنكم جمعكم و ما كنتم تستكبرون‏
7- كفرپيشگان مستكبر و زراندوز، ثروتها و قدرت خويش را موجب مصون ماندن از عذابهاى الهى مى‏پندارند.
ما أغنى عنكم جمعكم و ما كنتم تستكبرون‏
8- «حمزة بن الطّيّار قال: قال لى أبو عبداللّه (ع): ... قال: قلت: و ما أصحاب الأعراف؟ قال: قوم استوت حسناتهم و سيّئاتهم فإن أدخلهم النار فبذنوبهم و إن أدخلهم الجنّة فبرحمته؛ « كافى، ج 2، ص 381، ح 1؛ نورالثقلين، ج 2، ص 35، ح 137.»
حمزة بن طيار گويد: ... به امام صادق (ع) گفتم: اصحاب اعراف چه كسانى هستند؟ فرمود: مردمى هستند كه خوبيها و بديهايشان برابر است؛ پس اگر خداوند آنها را به جهنم ببرد، به سبب گناهانشان است. و اگر به بهشت ببرد، به مقتضاى رحمتش خواهد بود».
9- «سُئل رسول اللّه (ص) عن أصحاب الأعراف فقال: هم قوم غزوا فى سبيل اللّه عصاةً لآبائهم فقُتِلوا فأعتقهم اللّه من النّار بقتلهم فى سبيله و حُبِسوا عن الجنّة بمعصيتهم آبائَهم فهم آخر من يدخل الجنّة؛ «الدر المنثور، ج 3، ص 465.»
از رسول خدا (ص) درباره اصحاب اعراف سؤال شد فرمود: آنان كسانى هستند كه على رغم نارضايتى پدرانشان‏در راه خدا جنگيدند و به شهات رسيدند. پس خداوند ايشان را به سبب شهادت در راهش از آتش نجات بخشيد. و به دليل نافرمانى از پدرانشان، از ورود ايشان به بهشت جلوگيرى كرد. پس آنان آخرين كسانى هستند كه به بهشت مى‏روند».

ارسال در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط سعید مطلق
• هرچه آدم با قرآن انس بگيرد بيشتر بالا مي رود و ظهور و بروز اخروي او نيز بيشتر مي شود .

• قرآن تنها کتابي است که اگر هزاران مرتبه بخواني خسته نمي شوي ،

• اگر به ما مي گفتند که يک کتاب در کره مريخ وجود دارد که هم نور است و هم تبيان آنوقت ما مي رفتيم تا ببينيم آن کتاب چيست .

ارسال در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط سعید مطلق
قالب وبلاگ