تبليغاتX
منتخب تفاسیر
منتخب تفاسیر
منتخب تفسیر نمونه،تفسير نور،منتخب الميزان، تفاسیر موضوعی،تفسیر راهنما و...
نامه [به آقاى محمد حسن قديرى (حكم بازى با شطرنج و معامله آلات موسيقى)]
زمان: 2 مهر 1367/ 12 صفر 1409
مكان: تهران، جماران‏
موضوع: حكم بازى شطرنج و خريد و فروش آلات موسيقى‏
مخاطب: قديرى، محمد حسن (از اعضاى دفتر امام خمينى در قم)

 [بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏
خدمت حضرت مستطاب آيت اللَّه العظمى امام خمينى- مد ظله العالى‏
با عرض سلام و ادب و احترام، اخيراً دو استفتاء منتشر شده كه در يكى از خريد و فروش آلات لهو سؤال شده و در جواب آمده كه خريد و فروش آلات مشتركه به قصد محلله آن اشكال ندارد. و در ديگرى در سؤال مفروض است كه امروز شطرنج بكلى آلت قمار بودن خود را از دست داده و تنها به صورت ورزش فكرى درآمده است و در جواب آمده است كه بر فرض عمل مزبور اگر بُرد و باختى در بين نباشد اشكال ندارد. و آقاى مورد اعتمادى نقل كردند كه در بعضى روزنامه‏ها بر فرض مزبور را ننوشته است.
در اينجا سؤالاتى مطرح است.
1- خريد و فروش آلات مشتركه مانع ندارد مگر اينكه قصد منفعت حرام در بين باشد. پس چرا در جواب سؤال اول قصد حلال قيد شده است؟
2- در سؤال دوم سائل محترم از كجا ادعا مى‏كند كه امروز شطرنج آلت قمار بودن خود را بكلى از دست داده و تنها ورزش فكرى شده است؟
3- در روايت معتبره است از سكونى از حضرت صادق- عليه السلام:
اول- قال: قال رسول اللَّه (ص) انهاكم عن الزفن و المزمار و عن الكوبات و الكبرات.
دوم- قال: نهى رسول اللَّه (ص) عن اللعب بالشطرنج و النرد ....
زفن، به معناى رقص است (مجمع البحرين) مزمار، نامى است كه مطلق نى را شامل مى‏شود و نهى حضرت، حجت بر تحريم است مگر حجتى بر خلاف باشد. و هر دو دليل اطلاق دارد.
بنا بر اين استفاده مى‏كنم كه نى‏زدن حرام است چه نى آلت مختصه باشد يا مشتركه و بازى شطرنج حرام است چه آلت قمار را از دست بدهد يا نه. و دعواى انصراف منشأ صحيحى مى‏خواهد كه به نظر نمى‏رسد و آنچه ممكن است گفته شود مثل غلبه يا آليت در آن زمان منشأ صحيحى نيست. و البته در حد خودم در ادله فحص و به مطالب حضرت عالى هم مراجعه نمودم حجتى بر خلاف اطلاق مزبور نيافتم. ادله ميسر و لهو تطبيق بر آلات منافاتى با اطلاق ندارد و علت منصوصه‏اى هم در ادله نيست و در هر صورت اگر ساحت قدس حضرت عالى از اين گونه مسائل به دور باشد به نظر من بهتر است و ضرورتى در نشر آنها ديده نمى‏شود. ديگر هر طور صلاح مى‏دانيد. از جسارت عذر مى‏خواهم و از خداوند متعال دوام سايه بلندپايه آن حضرت را مسألت دارم. و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته.
4 صفر الخير 1409- محمد حسن قديرى‏].


بسمه تعالى‏
جناب حجت الاسلام آقاى قديرى- دامت افاضاته‏
پس از عرض سلام و قبل از پرداختن به دو مورد سؤال و جواب، اين جانب لازم است از برداشت جنابعالى از اخبار و احكام الهى اظهار تأسف كنم. بنا بر نوشته جنابعالى زكات تنها براى مصارف فقرا و ساير امورى است كه ذكرش رفته است و اكنون كه مصارف به صدها مقابل آن رسيده است راهى نيست و «رِهان»  در «سَبْق» « و «رِمايه»  مختص است به تير و كمان و اسب دوانى و امثال آن، كه در جنگهاى سابق به كار گرفته مى‏شده است و امروز هم تنها در همان موارد است. و «انفال»  كه بر شيعيان «تحليل»  شده‏است، امروز هم شيعيان مى‏توانند بدون هيچ مانعى با ماشينهاى كذايى جنگلها را از بين ببرند و آنچه را كه باعث حفظ و سلامت محيط زيست است را نابود كنند و جان ميليونها انسان را به خطر بيندازند و هيچ كس هم حق نداشته باشد مانع آنها باشد، منازل و مساجدى كه در خيابان كِشيها براى حل معضل ترافيك و حفظ جان هزاران نفر مورد احتياج است، نبايد تخريب گردد و امثال آن. و بالجمله آن گونه كه جنابعالى از اخبار و روايات برداشت داريد، تمدن جديد بكلى بايد از بين برود و مردم كوخ‏نشين بوده و يا براى هميشه در صحراها زندگى نمايند.
و اما راجع به دو سؤال، يكى بازى با شطرنج در صورتى كه از آلت قمار بودن بكلى خارج شده باشد، بايد عرض كنم كه شما مراجعه كنيد به كتاب جامع المدارك مرحوم آيت اللَّه آقاى حاج سيد احمد خونسارى كه بازى با شطرنج را بدون رهن جايز مى‏داند و در تمام ادله خدشه مى‏كند، در صورتى كه مقام احتياط و تقواى ايشان و نيز مقام علميت و دقت نظرشان معلوم است، اما اينكه نوشته‏ايد از كجا سائل به دست آورده كه شطرنج بكلى آلت قمار نيست، اين از شما عجيب است، چون سؤالها و جوابها فرض است و بنا بر اين آنچه را من جواب داده‏ام در فرض مذكور است كه اشكالى متوجه نيست و در صورت عدم احراز بايد بازى نكنند. و عجيبتر آنكه نوشته‏ايد چرا به جاى «قصد حرام نباشد»، «قصد حلال» نوشته شده؟ گويى عمل شخص متوجه و قاصد بدون قصد هم مى‏شود، در اين صورت «قصد حلال» مساوق است با نبودن «قصد حرام».
و اما در قضيه خريد و فروش آلات مشتركه براى مقصد حلال، اشتباه بزرگى كرده‏ايد كه گمان كرده‏ايد خريد و فروش براى منفعت حلال، يعنى استفاده حرام كردن و اين بر خلاف آنچه نوشته شده است مى‏باشد. البته در اين زمينه‏ها مسائل زيادى است كه حال‏و وقت من اجازه تعقيب آنها را ندارد. از جنابعالى كه فردى تحصيلكرده و زحمت‏كشيده‏اى مى‏باشيد، توقع نبود كه اين گونه برداشت كرده و آن را به اسلام نسبت دهيد.
شما خود مى‏دانيد كه من به شما علاقه داشته و شما را مفيد مى‏دانم، ولى شما را نصيحت پدرانه مى‏كنم كه سعى كنيد تنها خدا را در نظر بگيريد و تحت تأثير مقدس‏نماها و آخوندهاى بيسواد واقع نشويد، چرا كه اگر بنا است با اعلام و نشر حكم خدا به مقام و موقعيتمان نزد مقدس‏نماهاى احمق و آخوندهاى بيسواد صدمه‏اى بخورد، بگذار هر چه بيشتر بخورد. از خداوند متعال توفيق جنابعالى را در خدمت به اسلام و مسلمين چون گذشته خواهانم. و السلام عليكم و رحمة اللَّه.
2/ 7/ 67
روح اللَّه الموسوي الخمينى‏

نامه [به آقاى محمد حسن قديرى (تقدير و تجليل از زحمات ايشان)]
زمان: 12 مهر 1367/ 22 صفر 1409
مكان: تهران، جماران‏
موضوع: تقدير و تجليل از آقاى قديرى‏
مخاطب: قديرى، محمد حسن (از اعضاى دفتر امام خمينى در قم)
بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏
جناب حجت الاسلام آقاى قديرى- دامت افاضاته‏
با سلام و دعاى خير و آرزوى موفقيت براى شما در پياده كردن احكام اسلام، نامه اول شما و جواب من  در حال و هواى مدرسه و درس و بحث بود؛ و الّا من شما را مجتهد و صاحبنظر در فقه مى‏دانم؛ و هميشه از خدا خواسته‏ام كه شما جوانان بتوانيد معضلات كشور در زمينه‏هاى مختلف را حل كنيد. من شما را يكى از دوستان قديمى و خوب خود مى‏دانم؛ و زحمات شما را در درس و بحث و كمكهاى شما را در تمام زمينه‏ها فراموش نمى‏كنم. ما بايد سعى كنيم تا حصارهاى جهل و خرافه را شكسته تا به سرچشمه زلال اسلام ناب محمدى- صلى اللَّه عليه و آله- برسيم. و امروز غريبترين چيزها در دنيا همين اسلام است. و نجات آن قربانى مى‏خواهد. و دعا كنيد من نيز يكى از قربانيهاى آن گردم. خداوند جنابعالى را تأييد فرمايد. و السلام عليكم و رحمة اللَّه.
12/ 7/ 67
روح اللَّه الموسوي الخمينى‏
ارسال در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط منتخب تفاسیر

اين مطلب را امير آزاد نامي در بخش نظرات وبلاگ محمد نوري زاد گذاشته بود زيبا بود وتفکر برانگيز و به قول محمد نوري زاد چه شورانگيز و غريبانه !
............................................

عذر خواهي از قرآن:

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگي ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند ميشود همه از هم ميپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگي كه مي پنداريم خدا ترا براي مردگان ما نازل كرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از يك نسخه عملي به يك افسانه موزه نشين مبدل كرده ام . يكي ذوق ميكند كه ترا بر روي برنج نوشته،‌يكي ذوق ميكند كه ترا فرش كرده ،‌يكي ذوق ميكند كه ترابا طلا نوشته ،‌يكي به خود ميبالد كه ترا در كوچك ترين قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آيا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازي كنيم ؟

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتي آنان كه ترا مي خوانند و ترا مي شنوند ،‌آنچنان به پايت مي نشينند كه خلايق به پاي موسيقي هاي روزمره مي نشينند . اگر چند آيه از ترا به يك نفس بخوانند مستمعين فرياد ميزنند " احسنت ...! " گويي مسابقه نفس است ...

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به يك فستيوال مبدل شده اي حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌يك معرفت است يا يك ركورد گيري؟ اي كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كني ، تا اين چنين ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .

خوشا به حال هر كسي كه دلش رحلي است براي تو .

آنانكه وقتي ترا مي خوانند چنان حظ مي كنند ،‌گويي كه قرآن همين الان به ايشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ايم تنها بخشي از اسلام است كه به صليب جهالت كشيديم ...

ارسال در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط منتخب تفاسیر
وصيت اكيد من به قواى مسلح آن است كه همان طور كه از مقررات نظام، عدم دخول نظامى در احزاب و گروهها و جبهه ‏ها است به آن عمل نمايند؛ و قواى مسلح مطلقاً، چه نظامى و انتظامى و پاسدار و بسيج و غير اينها، در هيچ حزب و گروهى وارد نشده و خود را از بازيهاى سياسى دور نگه دارند. در اين صورت مى‏توانند قدرت نظامى خود را حفظ و از اختلافات درون گروهى مصون باشند. و برفرماندهان لازم است كه افراد تحت فرمان خود را از ورود در احزاب منع نمايند. و چون انقلاب از همه ملت و حفظ آن بر همگان است، دولت و ملت و شوراى دفاع و مجلس شوراى اسلامى وظيفه شرعى و ميهنى آنان است كه اگر قواى مسلح، چه فرماندهان و طبقات بالا و چه طبقات بعد، بر خلاف مصالح اسلام و كشور بخواهند عملى انجام دهند يا در احزاب وارد شوند كه- بى‏اشكال به تباهى كشيده مى‏شوند- و يا در بازيهاى سياسى وارد شوند، از قدم اول با آن مخالفت كنند. و بر رهبر و شوراى رهبرى است كه با قاطعيت از اين امر جلوگيرى نمايد تا كشور از آسيب در امان باشد.

 وصيتنامه امام خمينى‏
ارسال در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط منتخب تفاسیر


• دو کار وظيفه ما است : تلاوت و مطالعه ظاهر قرآن، فهم آيات و تدبر در قرآن

• تلاوت قرآن شفاست، اگر ناراحت شديد با قرآن ناراحتي خود را برطرف کنيد. حتي اگر آن را نفهميديد همين که آن را بدست بگيريد خدا فرج تان را مي رساند .

ارسال در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 توسط منتخب تفاسیر

درس بیست وپنجم قضا

 

بسم الله الرحمن الرحيم

يكي از مباحثي كه درباره افعال الهي مطرح مي‎شود بحث قضاء است. گاهي قضا و قدر در عرف مترادف همديگر به كار مي‎رود ولي با توجه به مفهوم اين دو مي‎توانيم بگوييم مرحله قدر مقدم بر قضاء است. مرحله قدر مرحله اندازه گيري و فراهم كردن اسباب و زمينه كار است و مرحله قضاء مرحله پايان كار و يك‎سره شدن كار است.

بحث درباره قضاء و قدر الهي از بحث‎هاي خيلي عميق و ريشه‎داري است كه قبل از اسلام هم مطرح بوده. در صدر اسلام هم يكي از بحث‎هاي حاد آن زمان حساب مي‎شده و در بين متكلمين كساني كه قايل به قضاء و قدر بودند معمولاً مشرب جبري داشتند و كساني كه قايل به اختيار بودند معمولاً منكر قضاو قدر بودند. يا تفسير و تأويل مي‎كردند. در روايات ما هم، هم كساني كه قايل به قضا و قدر جبري بودند و هم كساني كه منكر بودند، محكوم شده‎اند. يعني از يك طرف اثبات قضا و قدر الهي شده و از يك طرف بيان شده كه با اختيار انسان منافات ندارد.

بحث ما فعلاً در حول و حوش آياتي است كه درباره قضا وارد شده و سعي مي‎كنيم كه از حدود بحث قرآني تجاوز نكنيم

آياتي كه در زمينه قضاء الهي هست به عموميت و اطلاق آيات تقدير نيست و آياتش هم كمتر است. ولي مي‎شود استفاده كرد كه قضاء الهي مثل تقدير فراگير است و شامل همه حوادث حتي امور اختياري هم مي‎شود:

... وَإِذَا قَضَي أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ (بقره/117)

... إِذَا قَضَي أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ (آل عمران/47)

... سٌبْحَانَهُ إِذَا قَضَي أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ (مريم/35)

... فَإِذَا قَضَي أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ (غافر/68)

با توجه به اين‎كه مشابه اين مضمون در آياتي ديگر بدين صورت آمده كه: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

و اين دو مضمون مشابه هم هست و قابل انطباق بر هم. يعني هر چه را خدا ايجاد مي‎فرمايد و به او امر تكويني به وجود مي‎فرمايد (كُن) و آن هم وجود پيدا مي‎كند، هم مشمول قضاء الهي است هم اراده الهي. پس قضاء و اراده مصداقاً يكي هستند منتهي عقل است كه به يك لحاظ اراده را انتزاع مي‎كند و به يك لحاظ قضاء را كما اين‎كه مفاهيمي چون مشيت و قدر و ... را هم لحاظ مي‎كرد.

بعد از استظهار اين‎كه قضاء و اراده مصداقاً يكي است و با مقدمه ديگر و آن اين‎كه از آيات استفاده كرديم آن‎چه در عالم اتفاق مي‎افتد مورد اراده الهي است نتيجه اين مي‎شود كه: پس همه مورد قضاء الهي است.

بعضي موارد امور خاصي را ذكر فرموده كه مورد قضاء الهي واقع شده من جمله:

1ـ در مورد قبض روح انسان:

اللَّهُ يَتَوَفَّي الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَي عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَي إِلَي أَجَلٍ مُسَمّيً (زمر/42)

از اين آيه استفاده مي‎شود كه مرگ انسان مورد قضاء الهي است، هر كس مورد قضاء الهي واقع شده كه در حال خواب روحش برنگردد ديگر بر نمي‎گردد و آن كس كه مرگش مشمول قضاء الهي نشده روحش بر مي‎گردد.

2ـ در مورد كمك‎هايي كه خدا به مسلمين فرمود و منجر به پيروزي ايشان شد: لِّيَقْضِيَ اللّهُ أَمْراً كَانَ مَفْعُولاً؛ كاري كه انجام شدني يا انجام شده بود خدا خواست كه به اتمام رساند.

3ـ در داستان حضرت مريم و تولد حضرت عيسي (عليه السلام):

وَلِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِّنَّا وَكَانَ أَمْراً مَّقْضِيّاً (مريم/21)

حال ببينيم معناي قضاء چيست؟ كساني كه قايل باختيار بوده‎اند، مثل معتزله، معمولاً آيات قضاء را تأويل كرده‎اند. گاهي گفته‎اند: به معناي اعلام است و به نحوي از علم و اعلام باز گردانيده‎اند و به آياتي هم استناد كرده‎اند، بعضي گفته‎اند: قضاء به معناي حكم است و حكم يك امر تشريعي است. بنابراين منافاتي با اختيار انسان ندارد و خواسته‎اند الفاظ را طوري معني كنند كه نيتجه‎اش قضاء حتمي نباشد. اين روشي بود كه متكملين در صدر اسلام داشته‎اند كه وقتي مباحثي را نمي‎توانستند به طور صحيح حل كنند، باب تأويل را باز مي‎كردند و اين روش كم و بيش متأسفانه به بعضي متكلمين اهل اسلام و حتي شيعه سرايت كرده و حتي از بزرگان خودمان گاهي كلماتي شنيده مي‎شود كه تأويلاتي است عرف ناپسند. نمونه‎هاي آن را مي‎توان در أمالي سيد مرتضي علم الهدي و ... يافت. البته ممكن است اين‎ها به عنوان مجادله با خصم مطرح شده باشد ولي به هر حال چنين كارهايي حلّال مشكلات نيست و نمي‎شود مسايل مهم اعتقادي را با اين‎گونه تصرفات در الفاظ حل كرد.

مفهوم قضاء: وقتي به موارد استعمال كلمه قضاء در قرآن و ساير كلمات اهل لسان مراجعه مي‎كنيم، مي‎بينيم كه در موارد مختلفي اين تعبير به كار رفته و با هم اختلافات زيادي دارند هر چند ممكن است جهت مشتركي بين اين‎ها لحاظ شود. قضاء در مورد افعال الهي گاه به معناي:

1ـ تشريع امر مهم و واجب مؤكد است:

وَقَضَي رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً (اسراء/23)

2ـ تشريع است، اما نه به صورت قانون كلي و عمومي:

وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَي اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ (احزاب/36)

موقعي كه خدا و پيامبر در موردي تصميم مي‎گيرند و امري را صادر مي‎كنند براي هيچ مرد و زن مؤمني اختياري در آن نيست. منظور در اين‎جا تكليف عام نيست، مورد خاصي است كه امر خاصي تشريع شود. ممكن است پيامبر قبل از دستور مشورت كند (حال چرا مشورت مي‎كند شايد به خاطر اين‎كه ببيند مردم چقدر آمادگي پذيرش امر او را دارند نه براي كشف مجهول) ولي بعد از تصميم، ديگر كسي حق اظهار نظر ندارد. اختياري نيست.

3ـ قضاوت:

وَاللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ (غافر/20)؛ خدا عادلانه قضاوت مي‎كند. اين‎ها مواردي است كه قضا مربوط به تكوينيات نيست و مورد بحث ما هم نيست. در مواردي قضاء با «الي» متعدي شده است من جمله:

وَقَضَيْنَا إِلَي بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ ... (اسراء/4)

وَقَضَيْنَا إِلَيْهِ ذَلِكَ الأَمْرَ ... (حجر/66)

در اين موارد در قضاء معناي ديگري اشراب شده است. (به جاي به كار بردن دو لفظ براي دو معني، در يك لفظ معناي لفظ ديگري را اشراب و ادغام مي‎كنند و علامت اشراب در حرف جر روشن مي‎شود.)

در اين موارد مفهوم وحي و اعلام اشراب شده يعني هم معناي قضاء و هم معناي وحي مراد است؛ كانّه فرموده: «قضينا و اوحينا». اهل ادب مي‎گويند به دو صورت مي‎شود بيان كرد: «قضينا موحين ...» و «اوحينا قاضين ...». پس در اين موارد خود قضاء به معناي اعلام نيست بلكه در آن اين معني تضمين شده است.

در غير مورد خداي متعال، قضاء غالباً به معناي تمام كردن است. البته ممكن است به معناي قضاوت كردن هم باشد. مثل قول سحره به فرعون: فَاقْضِ مَا أَنتَ قَاضٍ ...؛ ولي در غير اين معني به معناي تمام كردن است:

تعبير «قضي الامر» در چند جا در قرآن به كار رفته از جمله:

1ـ طوفان نوح: وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ؛ آب فرو نشست و كار پايان يافت.

2ـ در روز قيامت حكايت از مخاصمه شيطان با اتباعش: وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الأَمْرُ ...؛ وقتي كارها تمام شد و جهنمي‎ها به جهنم رفتند، شيطان مي‎گويد ...

3ـ در مورد داستان حضرت يوسف و تعبير خواب دو زنداني: بعد از تعبير كردن مي‎فرمايد: قُضِيَ الأَمْرُ؛ تمام شد. همين طور به معناي پايان دادن كار و گذراندن موعد به كار مي‎رود.

4ـ در داستان حضرت موسي و شعيب:

أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلَا عُدْوَانَ عَلَيَّ (قصص/28)

فَلَمَّا قَضَي مُوسَي الْأَجَلَ (قصص/29)

5ـ در مورد اتمام مناسك حج:

فَإِذَا قَضَيْتُم مَّنَاسِكَكُمْ ... (بقره/200)

فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلَاةُ فَانتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ (جمعه/10)

6ـ گاه به معناي پايان دادن به عمر انسان (مرگ)

فَوَكَزَهُ مُوسَي فَقَضَي عَلَيْهِ (قصص/15)؛ مشتي به او زد و كارش را تمام كرد.

وَنَادَوْا يَا مَالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ ... (زخرف/77)؛ يعني عمر ما را به پايان برساند.

7ـ در مورد پايان يافتن وحي:

وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَي إِلَيْكَ وَحْيُهُ (طه/114)

پس از موارد استعمال قضاء به دست مي‎آيد كه به معناي پايان يافتن و كار را يك سره كردن است. در مورد قضاوت هم همين نكته است كه دعوا را پايان مي‎دهند هر چند در اين‎جا پايان دادن اعتباري است. در مورد تشريعيات هم ممكن است همين معني لحاظ شده باشد كه اگر تكليفي قاطع بود مقضّي است. وَقَضَي رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ ...؛ يعني: «اَمَر امراً قاطعاً».

با توجه به اين معني سؤال مي‎شود قضاء الهي در مورد امور تكويني يعني چه؟ به چه اعتباري مي‎گويند: خدا كار را تمام كرد، قضي؟

ظاهراً جاي ترديد نماند كه منظور اين است كه اگر كاري مراحلي داشته باشد كه تدريجاً تحقق مي‎يابد و تا مرحله نهايي نرسيده كار تمام نيست ولي وقتي به مرحله نهايي رسيد اين مرحله قضا است. و اگر در يك شيءاي تدريج و زمان مطرح نشود، به لحاظي كه عقل مراحلي در نظر مي‎گيرد مي‎تواند آخرين مرحله را مرحله قضا فرض كند. پس آن‎چه را خدا انجام مي‎دهد از آن جهتي كه به او انتساب دارد يك مرحله نهايي دارد كه آن تمام مي‎شود و طبعاً بعد از مرحله تقدير خواهد بود.

آيا قضاء بدين معني مي‎تواند شامل امور اختياري شود؟ ادعاي قرآن اين است يا نه؟

از اطلاقات آيات مي‎شود استفاده كرد كه قضا امري است عام (با همان تقريبي كه ذكر شد) و مؤيدش روايات زيادي است در باب قضاء و از جمله روايت حضرت رضا (عليه السلام) به چند سند:

لايكون الاّ ما شاءاللّه و اراد و قدّر و قضي

سؤال: وقتي مرحله قضاء و اتمام شامل امور اختياري هم بشود آيا منافات با اختيار انسان ندارد؟ اين‎جا بر نگاه مسأله است. اگر قضاء به معناي اتمام كار است چگونه ممكن است اختياري باشد؟ كار كه دست خدا است پس ما چه كار كرده‎ايم؟ از همين جهت بود كه عده‎اي از متكلمين (معتزله) منكر قضا به اين معني بوده‎اند و آن وقت الفاظ را تأويل كرده‎اند به معنايي كه لازمه‎اش اين نباشد، كما اين‎كه اشاعره ملتزم شده‎اند كه آيات لازمه‎اش هم جبر است به ضميمه رواياتي از رسول اكرم (صلي الله عليه وآله).

جواب: با توجه به مقدماتي كه در تقدير گفته شد كه خداي متعال حتي در افعال اختياري هم تقدير دارد. مي‎توانيم در باب قضاء الهي هم عدم منافات با اختيار را اثبات كنيم.

البته در اينجا مسئله مشكل تر است چون تقدير تهيه مقدمات بود ولى در اين علت تامه آمده و مرحله نهايى است و نمى شود گفت بعد از قضاء جايى براى اعمال اراده ما باقى است. ممكن است كسى بگويد فعل اختيارى فعلى است كه يكى از اجزائش اراده باشد نه جزء آخر و ممكن است خدا جزء آخر را بعد از اراده اضافه كند و بهمين دليل قضاء به خدا نسبت داده مى شود. ولى گفتيم در افعال اختيارى جزء اخير اراده انسان است و بين اراده و فعل فاصله اى نيست مگر در مواردى كه خيال مى كند مقدمات فراهم بوده و اراده مى كند ولى فعل انجام نمى گيرد كه در اينجا اصلاً از اول مقدمات كامل نبود مثل اينكه انسانى نبوده اينكه فلج باشد و نداند كه فلج شد اراده بلند شدن مى كند ولى نمى تواند. پس اين وجه قابل قبول نيست و نمى شود گفت اراده قبل از قضاء مؤثر است و اگر هم مورد قبول بود بعضى موارد بود و جواب اين سؤال نخواهد بود.

جواب اين سؤال همانست كه در بحثهاى فلسفى اشاره كرديم، اين شبهه از اينجا ناشى مى شود كه خيال كرده اند ضرورت فعل موقعيكه علت تامه باشد بمعناى اضطرار در مقابل اختيار است و حلّش به همين است كه اين ضرورت و يكسره شدن كار معنايش اين نيست كه من دون اختيار فاعل مختار باشد. بلكه معنايش اين است كه آنچه مقدمات براى تحقق اين فعل لازم است و از جمله اراده انسان همه يكجا از خداست. در واقع پذيرفتن قضاء الهى در افعال اختيارى بمعناى پذيرفتن توحيد افعالى است. اگر ما مسئله توحيد افعالى را حل كنيم كه فى الجمله حل كرديم و گفتيم منظور در آنجا دو فاعل طولى است و معنايش اين است كه انسان حتى در فعلش استقلال ندارد كما اينكه در اصل وجودش استقلال ندارد. پس اراده هم در اينجا از خداست، استقلال ندارد، در بحث هاى گذشته در مورد اراده تكوينى الهى مثلى را از مرحوم علامه طباطبايى آورديم و آن اين بود كه در ذهن خود انسان مختارى را فرض كنيد كه با اختيار خود شراب مى خورد و... درست كه با اختيار خود كار مى كند ولى وجودش و اختيارش و فعلش و... همه قائم به شماست. البته در اين مثال ذهن است و وجود ذهنى اگر قدرت داشتيد كه عين اين صورت ذهنى را با تمام خصوصياتش و قوامش به اراده شما در خارج ايجاد كنيد درست معلوم مى باشد. المحتاج الى المحتاج الى الشىء محتاج الى ذلك الشىء پس تمام افعال اختيارى انسان بى نياز از خدا نيست و وابسته به اوست، پس قضاء شامل همه چيز مى تواند باشد معنايش جبر نيست. جبر اين بود آنجايى كه من مى توانم اختيار كنم كسى جلوى مرا بگيرد و اگر نمى خواهم كسى بزرو تحميل كند، يعنى بدون ميل و اراده ولى وقتى فرض كرديم اين كار از اختيار من سر مى زند ديگر جبرى نيست. هر چند من در اختيار خود مستقل نيستم ولى بالاخره كارم اختيارى است.

از اينجا اين نكته هم روشن شد و آن سرّ اصرار قرآن بر اين مطلب است كه افعال و احوال و سرنوشت ما به خدا نسبت داده مى شود. سرّ اين مطلب چيست؟ خدا كه مى خواهد انسان انتخابگر را از مجراى انتخاب خودش پرورش دهد اصلاً آفرينش بفعليت رساندن استعداد انسانى است به چه دليل اينهمه تأكيد مى شود كه كار شما با اذن و اراده و مشيت خداست و تابع قضاء و قدر الهى؟ و حتى صريحاً مى فرمايد: و ماتشأون الاّ ان يشاءاللّه ربّ العالمين (29/ تكوير) آيا مقصود اين است كه انسان در فعاليت خود سست شود؟ چه سرّى است؟ حتى ايمان را باذن خدا مى داند. سر مطلب روشن است و آن اينكه: قرآن مى خواهد انسان را خداشناس بارآورد، كمال انسان اين است كه احتياج خود را به خدا درك كند. مگر نهايت سير انسان به قرب الهى نيست؟ و مگر قرب الهى ملازم نيست با آن مقامى كه انسان نقص وجود خود را بتمام معنى با علم حضورى بيابد؟ همانكه عرفاء به مقام فناء تعبير مى كنند. اگر اين را با علم حضورى بيابد بهمان اندازه كه اين علم شدت داشته باشد به مراحل عالى توحيد مى رسد و عظمت انبياء و اولياء خدا در همين بوده كه اين معانى را درك كنند و حتى اگر اندكى غفلت براى يكى از آنها مى شده در اثر همين مسئله بود و درمانش به بازگشت و توجه به اوست: لااله الاّانت سبحانك انّى كنت من الظالمين فنجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤمنين. مؤمن هم اگر بخواهد به مراحل كمال برسد بايد نقص خود را بفهمد و اعتراف كند به نقص خود. همه اينها براى اين است كه در سير تكامل ما به اين علم حضورى بيابيم (بيابيم نه بدانيم) كه از خود هيچ نداريم و با خدا همه چيز داريم. لذا قرآن اصرار دارد كه كارهايى كه واقع مى شود با اذن خدا انجام مى شود. ابتدا اذن را مى فرمايد كه اين زودتر مورد قبول واقع مى شود. بعد كه ذهن آماده پذيرش شد مى فرمايد حال كه با اذن خداست پس اگر بخواهد جلويش را بگيرد مى تواند پس مورد مشيت خداست، بعد كم كم اراده را مى پذيرد و سپس تقدير و بالاخره پايان كار را هم مى پذيرد كه قضاء بدست خداست. در واقع اين تعاليم مترتبه با ضعف و شدت براى اين است كه انسان متوجه شود.

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين والحمدلله رب العالمين

ارسال در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 توسط منتخب تفاسیر

درس بیست و چهارم قدر (2)

 

بسم الله الرحمن الرحيم

گفتيم كه تقدير، هم به معناي سنجيدن و اندازه گرفتن است، هم به معناي ايجاد اندازه. به معناي اولش مناسب است با تقدير علمي، يعني خداي متعال قبل از اين‎كه اشياء را ايجاد فرمايد، حد و حدود آن‎ها را مي‎داند و به معناي روش مناسب با تقدير عيني است؛ يعني خداي متعال براي هر چيز كه مي‎آفريند يك حد و اندازه‎اي ايجاد مي‎كند و گفتيم كه اندازه و حدود اشياء در اين عالم به وسيله اشياء ديگر تعيين پيدا مي‎كند. هر حادثه‎اي همراه و مسبوق به حوادث ديگري است كه در شكل دادن و تعيين حدود آن حادثه مؤثرند. و چون ايجاد همه اين‎ها نهايةً به خداي متعال منتهي مي‎شود، پس خدا است كه به وسيله بعضي اشياء حدود و قيود بعضي ديگر را ايجاد مي‎كند. از اين بحث چند نتيجه گرفته مي‎شود:

1ـ تقدير به معناي تقدير عيني بازگشتش به ايجاد علل ناقصه است. يعني ايجاد مقدماتي كه پيدايش يك پديده بر آن‎ها متوقف است و به نحوي در تعيين حد و اندازه آن شيء موثر است، را تقدير آن شيء مي‎گويند. اما علت تامّه شيء اگر چه مستند به خدا است ولي طبق اين اصطلاح تقدير ناميده نمي‎شود؛ بلكه «قضا» است كه بعداً بحث خواهيم كرد. (البته گاهي قضاء و قدر به طور مترادف يا به جاي هم استعمال مي‎شود و بايد توجه به معني در هر موردي داشت) خلاصه وقتي عقل ملاحظه مي‎كند كه تعين هر موجودي به وسيله موجودات ديگر ايجاد مي‎شود و خدا است كه اين نظام را برقرار فرموده كه هر چيزي در شرايط خاص تحقق يابد، ملاحظه علل قصدش در ارتباط با ايجاد خداي متعال، به نام تقدير ناميده مي‎شود.

2ـ تقدير مي‎تواند داراي مراتبي باشد، يعني يك وقت است كه پديده‎اي را با علل و مقتضيات و معداتي كه مستقيماً با پديده ارتباط پيدا مي‎كند، مي‎سنجيم. يك وقت است كه با علل بعيدتر و متوسط مي‎سنجيم، يعني با سبب السبب، شرط الشروط و معد ا لمعد، آن‎ هم مرحله از تقدير اين پديده اخير است. تاشرط الشرط و سبب السبب و معد المعد تحقق نيابد خود شرط و مقتضي و معد قريب تحقق نمي‎يابد. و همين طور اسباب و شرايط و مقتضي بعيدتر كه در پيدايش يك پديده دخالت دارند از مقدرات پيدايش اين پديده به حساب مي‎آيد. پس مي‎توان براي تقدير مراتب متربه‎اي قايل شد.

3ـ تقدير قابل تغيير است. چون وقتي مقدمات يك شيء فراهم مي‎شود، اگر مقدمات بعيده باشد هنوز بايد چند واسطه ديگر تحقق يابد تا به خود آن پديده برسد و در اين بين ممكن است موانعي پديد آيد، چون اين‎ها كه هيچ‎كدام علت تامه نيستند. ممكن است مانعي جلوي مقتضي را بگيرد تا چيزي موجب فقد شرطي شود. و وقتي هم تقدير قريب را در نظر مي‎گيريم با توجه به اين‎كه هنوز علت تامه تحقق نيافته، ممكن است باز عاملي موجب نقصي در علل شود يا جزء اخير علت تامه تحقق نيابد و نتيجه‎اي كه پيش بيني مي‎شد تحقق پيدا نكند. اين در افعال اختياري انسان خيلي روشن است. چون جزء اخير در علت تامه در افعال اختياري اراده انسان است، اگر همه شرايط باشد و اراده تعلق نگيرد باز علت تامه تحقق پيدا نمي‎كند و نتيجه نمي‎دهد. و اصولاً مرحله تقدير به معنايي كه عرض شد، ناظر به مرحله علت ناقصه است و هيچ‎گاه نتيجه تقدير به اين معني، نتيجه يقيني نخواهد بود. يعني همراه با يك شرط است و آن اين‎كه: جزء يا اجزاء ديگر ملحق شود.

با توجه به اين‎كه معناي بسياري از روايات كه در باب تغيير تقدير است، روشن مي‎شود. از بسياري روايات استفاده مي‎شود كه بعضي افعال انسان تقديرات را تغيير مي‎دهد. مثلاً صدقه دادن موجب رفع بلا مي‎شود، يعني بلايي مقدر بوده و به واسطه صدقه رفع شده، يا صله رحم عمر را طولاني مي‎كند، و از جمله اين افعال دعا است كه تقديرات را تغيير مي‎دهد. با توضيحي كه داده شد روشن مي‎شود كه چگونه تغيير مي‎كند. معناي تقدير اولي اين بود كه مقتضي و شرايط براي شيء فراهم است ولي ممكن است مانعي جلوي مقتضي را بگيرد. پس اين عامل جديد موجب تغيير تقدير مي‎شود. حال اين عامل را بعضي جاها ممكن است خود بفهميم و بعضي را ممكن است به وسيله وحي بفهميم. و اين منافاتي با اساس تقدير ندارد.

ممكن است گفته شود: اين تغيير تقدير با تقدير علمي منافات دارد، چون وقتي عرض كرديم كه هر پديده‎اي از هر كانالي تحقق يابد، قبلاً در علم الهي منعكس است، حال اگر فرض شود تقديري كه در علم الهي است با دعا مثلاً تغيير مي‎كند اين باعث تخلّف در علم مي‎شود، لازمه‎اش اين است كه علم او ‎جهل باشد.

جواب اين شبهه را از راه دقت در معناي علم فعلي مي‎توان به دست آورد. قبلاً گفتيم كه: علمي كه براي خدا اثبات مي‎شود، يكي در مقام ذات است و يكي در حين تحقق فعل و يكي قبل تحقق فعل در خارج ذات. آن علمي كه در ذات الهي است علم به اشياء است، علي ما هي عليها و تغييرپذير نيست، هر پديده‎اي در هر زمان و مكان و شرايط خاصي كه تحقق مي‎يابد در علم ذاتي منعكس است. اما علمي كه از مقام فعل و در حين فعل انتزاع مي‎شود آن هم كه مربوط به مرحله قبل از فعل ندارد و ربطي به تقدير ندارد. آن‎چه مربوط به تقدير علمي مي‎شود علمي است كه قبل تحقق فعل و خارج از ذات است به اين معني كه در موجودي (كتابى) نفس حوادث آينده منعكس است. در اين‎جا است كه جاي تقدير علمي و قضاء علمي است. آن‎طور كه از آيات و روايات استفاده مي‎شود اين است كه كتاب هم يا داراي مراتبي است يا متعدد است، كتابي است كه هيچ‎گونه تغيير در آن پديد نمي‎آيد. آن «ام الكتاب» است كه تقديرات حتمي و آن‎جور كه در خارج تحقق مي‎يابد منعكس است و تغييرپذير نيست و اگر كسي با «ام الكتاب» ارتباط يابد و حوادث را مشاهده كند حوادث را آن‎طور كه هست خواهد يافت.

ولي كتاب‎ها يا الواح ديگري هست كه حوادث را به صورت‎هاي ديگري منعكس كرده، در آن‎هاست كه ممكن است تغييراتي پيدا شود: يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاء وَيُثْبِتُ. آن تقديراتي كه حاكي از علل ناقصه است، آن‎ها ممكن است به صورتي منعكس شود كه قابل تغيير است، به عبارت ديگر تقديرات مشروط است، مشروط به الحاق جزء اخير. پس آن‎چه الواح ديگر مادون لوح محفوظ از تقديرات منعكس مي‎كند تقديرات كامل و حاكي از علل تامه نيست بلكه مقتضياتي را منعكس مي‎كند كه با ايجاد مانع منافات ندارد. مثلاً در كتابي هست كه فلان شخص در فلان زمان و مكان و شرايط و ... متولد مي‎شود و چنين كسي هفتاد سال عمر مي‎كند مگر اين‎كه دعا يا صله رحم كند، اين شرط در كتاب‎هاي مادون لوح محفوظ است، قابل تغيير است و آيه يَمْحُو اللّهُ شايد ناظر به اين‎ها است و شايد اين‎كه مي‎فرمايد: وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ، مؤيد اين باشد.

و بدين ترتيب روشن مي‎شود بعضي وحي‎هايي كه به انبيا مي‎رسد و پيش گويي‎هايي مي‎شده و بعد تغيير مي‎كرده و اين وحي‎ها از كتاب‎هاي مادون لوح محفوظ بوده است. ملائكه‎اي هستند كه در مرتبه لوح محفوظ نيستند، آن‎چه در الواح ديگر هست مي‎بينند و به اولياء خدا الهام مي‎كنند، اين الهام كه منشأش الواح پايين‎تر از لوح محفوظ است قابل تغيير است. داستان معروفي است كه روزي پيامبر (صلي الله عليه وآله) با اصحاب نشسته بودند، يك نفر يهودي داشت عبور مي‎كرد، حضرت فرمودند اين پيرمرد خاركن به صحرا مي‎رود تا خار بكند ولي مي‎ميرد و بر نمي‎گردد، اصحاب بعد از چند ساعتي ديدند پيرمرد بازگشت، اصحاب عرض كردند چه شد؟ شما كه فرموديد: بر نمي‎گردد؟ حضرت پيرمرد را صدا كردند، آمد. به او گفتند: بار خار را بر زمين بگذار و باز كن، مار بزرگي در ميان آن بود، حضرت فرمودند: مقدر بود اين مار پيرمرد را بزند ولي صبح صدقه داد و اين بلا را دفع كرد. شايد اين پيش‎گويي براي نشان دادن نمونه عيني تأثير صدقه به اصحاب بوده است.

ضمناً مسأله بداء هم از اين‎جا حاصل مي‎شود، يعني تعبيري است در اخباري كه قبلاً داده شده ولي از لوح محفوظ نبوده و تغيير كرده. البته مسأله بداء مفصل است اين فقط كليد حلّش مي‎باشد. در روايت آمده كه: ما عبد الله بشيء افضل من البداء، اعتقاد به بداء از بالاترين عبادات است و در صورت عدم اعتقاد به بداء اصلاً دعا از شخص متمشي نمي‎شود؛ چون معتقد است چيزي جلو تقديرات را نمي‎گيرد و اسباب عادي تأثير خود را مي‎كند.

4ـ تقدير عيني طبعاً مقدم بر خود پديده است، چون گفتيم تقدير عبارت است از فراهم كردن مقدماتي كه دخالت در شكل يافتن پديده‎اي دارد و اكثر مقدمات طوري است كه قبل از تحقق پديده تحقق مي‎يابد. پس تقديرات، مخصوصاً تقديرات مربوط به اسباب الاسباب و مراحل بعيده از نظر زماني بر خود پديده تقدم دارند.

5ـ تقدير اختصاص به حدود مكاني و يا مقتضيات و شروط و ... ندارد بلكه شامل حدود زماني هم مي‎شود، يكي از تقديرات موجود آغاز و انجام او است. اندازه زماني يك موجود، «قَدَري» است براي او. ايجاد مقدمات اين بعد زماني تقدير عيني آن شيء است. و اين همان مطلبي است كه در قرآن به نام أجل آمده است. نمونه آياتي كه در مورد أجل هست:

در بسياري از آيات بيان شده كه هر چه در اين جهان هست داراي أجل است:

مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّي ... (احقاف/3)؛ ما آسمان‎ها و زمين و مابينهما را نيافريديم مگر به حق و اندازه معيني از نظر زماني.

در مورد پديده‎هاي آسماني (اجرام علوي):

وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لأَجَلٍ مُّسَمًّي (لقمان/29)

در مورد نوع انسان:

وَلَكُمْ فِي الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَي حِينٍ؛ هر چند به لفظ اجل نيامده ولي «الي حين» به همان معناي أجل است.

در مورد هر امتي از امم انساني:

وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ (اعراف/34).

در مورد هر فردي از افراد انسان:

وَلَن يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذَا جَاء أَجَلُهَا ... (منافقون/11)

از آياتي كه دلالت دارد أجل از مصاديق قدر است اين دو آيه است كه يك مضمون دارند:

فجعلنه في قرار مكين الي قدر معلوم (مرسلات/22 - 21)؛ جنين را در شكم مادر در جايگاه محفوظي قرار مي‎دهيم تا مدت معيني.

وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاء إِلَي أَجَلٍ مُّسَمّيً (حج/5)؛ همه آن‎چه درباره قدر گفته شد درباره اجل هم جاري است.

توضيح درباره «أجل»: أجل دو جور استعمال مي‎شود: 1ـ تمام مدت يك پديده‎اي يا كار يا موجودي، 2ـ سرآمد مدت و انتهاي زمان. در قرآن هم به هر دو معني به كار رفته:

1ـ تمام مدت: وقتي شعيب (عليه السلام) پيشنهاد ازدواج دخترش را به حضرت موسي مي‎دهد به شرط اين‎كه هشت يا ده سال چوپاني كند، حضرت موسي مي‎گويد: أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلَا عُدْوَانَ عَلَيَّ؛ هر كدام از اين دو مدت را به پايان رسانم بر من ظلمي نيست. به طول مدت اجل گفته.

2ـ انتهاي مدت: آياتي كه مي‎فرمايد: إِلَي أَجَلٍ، معلوم است كه منتهي اليه منظور است. اين‎كه مي‎گوييم اجلش فرا رسيد يعني همان انتهاي عمرش.

البته اين دخالتي در بحث ما ندارد. وقتي منتهي اليه زمان را مشخص مي‎كنند در واقع كل زمان را هم تعيين كرده‎اند. اجل هم قابل تغيير است به حسب اين‎كه از مصاديق تقدير است، اين اجل را اجل معلّق مي‎گويند. مثل: تقدير مشروط، يعني معلق بر شرايط است. اجل معلق بر شيءاي است، اگر آن تحقق يافت اجل در اين زمان فرا مي‎رسد. درباره امت‎ها هم آيه‎اي داريم كه اجلشان قابل تغيير است:

يَغْفِرْ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرْكُمْ إِلَي أَجَلٍ مُّسَمّيً إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذَا جَاء ... (نوح/3)؛ آن اجلي كه تغيير نمي‎يابد اجل الله است، اجلي است كه خدا تعيين كرده، مرحله نهايي است.

اين دو مطلب در بردارد: 1ـ بالاخره هر امتي يك اجلي خواهد داشت؛ بي‎نهايت نخواهد بود.2ـ (مربوط به بحث) امت‎ها اجلي داشتند كه خدا در اثر ايمان تأخير مي‎اندازد.

اين مطلب هم باز به صورت‎هاي مختلفي در آيات آمده كه اجل زود رس گاهي به صورت عذاب استيصال است كه آن است نابود مي‎شوند؛ مانند: طوفان حضرت نوح كه همه امت جز عده معدودي را از بين برد، ولي نوح وعده داده بود كه اگر ايمان بياوريد عذاب نمي‎آيد و طبق عمر طبيعي زندگي خواهيد كرد كه به اين مي‎گويند: أَجَل مُّسَمّي. در عربي وقتي براي كاري موعدي را به زبان مي‎آورند ديگر قابل تغيير نيست، خدا هم وقتي اجلي را تعيين مي‎كند و اسم آن‎را مي‎برد ديگر قابل تغيير نيست. بعضي مفسّرين گفته‎اند اجل مسمي يعني اسمي برده‎اند درباره اجل ولي قابل تغيير است ولي از موارد استعمال در قرآن چنين چيزي برنمي آيد.

6ـ اجل اگر معلق باشد از مراحل تقدير است ولي اگر حتمي باشد ناظر به مرحله قضاء مي‎باشد تغيير پذير نيست.

7ـ در ضمن گفتيم مرحله قضاء مرحله حتميت است و غير قابل تغيير، ولي در بعضي روايات چنين تغييراتي هست كه مثلاً صدقه قضاء محتوم را تغيير مي‎دهد و بعضي مي‎گويند: ولو اُبرم ابراماٌ.

آن‎چه مي‎توان گفت اين است كه: اين قضاء حتميتش نسبي است، هر چه تعداد بيشتري از اجزاء علت تحقق مي‎يابد، به مرحله حتميت نزديك‎تر مي‎شود و وقتي اكثر اجزاء تحقق يافت مسامحه به آن حتمي گفته مي‎شود چنان‎چه در تعبيرات خودمان هم هست مي‎گويد: حتماً حتماً مي‎آيم. ولي اگر از او بپرسي اگر ميهمان برايت آمد، مي‎آيي؟ مي‎گويد: نه. ولي با اين حال مي‎گويد: حتماً حتماً؛ اين مسامحةً است. و الاّ اگر منظور از قضاء حتمي، علة تامة باشد، مسلم است كه انفكاك معلول از آن درست نيست كه محال و خلاف فرض است. پس فرض اين‎كه دعا مانع بلا مي‎شود وقتي است كه علت تامه تحقق نيافته. چون جزيي از علة تامة هم عدم مانع است.

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين والحمدلله رب العالمين

ارسال در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط منتخب تفاسیر

141.    از آيه:     «أَرْسِلْ مَعَنا بَني‏ إِسْرائيل‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏ (شعرا /17)

مي‌فهميم: رهبر فكري بايد به فكر نجات مردم از ظلم و ستم باشد.

142.    از آيه:     «لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتاب‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏ (نسا /123)
مي‌فهميم: بايد در مقابل انتظارات بي‌جا مقاومت كرد.

143.    از آيه:     «وَ لَنْ تَرْضى‏ عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏ (بقره /120)
مي‌فهميم: نبايد در فكر راضي كردن همه باشيم.

144.    از آيه:     «هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (كهف /66)
مي‌فهميم: بايد به سراغ علمي برويم كه در آن رشد باشد.

145.    از آيه:     «فَبُهِتَ الَّذي كَفَر‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (بقره /258)
مي‌فهميم: منطق و استدلال بايد به گونه‌اي قوي باشد كه مخالف ضربه فني شود.

146.    از آيه:     «قُولُوا قَوْلاً سَديدا‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (احزاب /70)
استفاده مي‌شود: كار فرهنگي بايد محكم و استوار باشد.

147.    از آيه:     «لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (بقره /104)
استفاده مي‌شود: از كلماتي استفاده كنيم كه دشمن آن را دستاويز قرار ندهد.

148.    از آيه:     «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُون‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (قلم /1)
مي‌فهميم: ابزار كار فرهنگي قداست دارد.

149.    از آيه:     «إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنيه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (بقره /133)
مي‌فهميم: حتي در آستانه مرگ نبايد از كار فرهنگي دست كشيد.

150.    از آيه:     «يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُون‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (يوسف /39)
مي‌فهميم: براي كار فرهنگي بايد با مخاطب محترمانه رفتار كرد.

151.    از آيه:     «وَ ما كُنَّا مُعَذِّبينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولا‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (اسرا /15)
مي‌فهميم: بدون كار فرهنگي خداوند كسي را عذاب نمي‌كند.

152.    از آيه:     «قُمْ فَأَنْذِرْ ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (مدثر /2)
مي‌فهميم: با گوشه‌گيري و انزوا كاري از پيش برده نمي‌شود.

153.    از آيه:     «قُمِ اللَّيْلَ إِلاَّ قَليلاً ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (مزمل /2)
مي‌فهميم: رهبران فكري بايد مناجات‌هاي شبانه داشته باشند و از دو منبع قرآن و نماز انرژي بگيرند.

154.    از آيه:     «وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدا‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (كهف /51)
مي‌فهميم: نبايد در كار فرهنگي از هركس كمك گرفت.

155.    از آيه:     «ما كانَ لِلْمُشْرِكينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (توبه /17)
مي‌فهميم: در امور ديني نبايد از افراد غير ديني كمك مالي بگيريم.

156.    از آيه:     «دَعاكُمْ لِما يُحْييكُم‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (انفال /24)
مي‌فهميم: حقيقت كار فرهنگي ايجاد يك حيات معنوي در مخاطب است نه انتقال علوم و اصطلاحات.

157.    از آيه:     «فَعَزَّزْنا بِثالِث‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (يس /14)
مي‌فهميم: گاهي بايد با اعزام نيروي تازه نفس، نيروهاي قبلي را تقويت كرد.

158.    از آيه:     «أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (نحل /36)
مي‌فهميم: محور كار فرهنگي دعوت به يكتاپرستي و مبارزه با طاغوت است.

159.    از آيه:     «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (عصر /3)
مي‌فهميم: راه نجات از خسارت در كنار ايمان و عمل، كار فرهنگي است.

160.    از آيه:     «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏»‏‏ (عنكبوت /45)
مي‌فهميم: نماز از مهمترين عوامل كار فرهنگي است.

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط منتخب تفاسیر